پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
حکایت های آموزنده
نوشته شده در چهار شنبه 14 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D

حکایت کوتاه,حکایت طنز,سرگرمی

حکایت های آموزنده

 

روزی خلیفه وقت، کیسه پر از سیم با بنده ای نزد ابوذر غفاری فرستاد. خلیفه به غلام گفت:«اگر وی این از تو بستاند، آزادی». غلام کیسه را به نزد ابوذر آورد و اصرار بسیار کرد، ولی وی نپذیرفت.

غلام گفت:آن را بپذیر که آزادی من در آن است و ابوذر پاسخ داد:«بلی، ولی بندگی من در آن است».


پیام متن:
گاهی ثروت های مادی آمی را بنده خود می کنند و او را از بندگی خدا خارج می سازند.

 


:: موضوعات مرتبط: حکایت , متفرقه , تاریخی , ,
:: برچسب‌ها: حکایت های آموزنده ,



من خدا نیستم!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 51
نویسنده : J A V A D

من خدا نیستم!

ژاپن تسليم شد، با دو ميليون كشته و یک كشور مخروبه! محاكمه امپراتور و پايان یا ابقای امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند.

آرتور درخواست كرد که با امپراتور دیدار کند. پاسخ ژاپني ها منفي بود. آرتور با عصبانیت گفت: 

"اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد".

ژاپنی ها كوتاه آمدند و شروط را گفتند:

"امپراتور خداست و كس دیگری حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد".

امپراتور كه وارد شد، آرتور با او دست داد و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليون ها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا مثل کودکان مودب شده بود.

امپراتور مقابل آرتور تعظيم كرد و خواهش كرد به ملت او یک فرصت دوباره بدهد و فقط او را مجازات كند. آرتور پذیرفت كه امپراتوري بماند تا ملت ژاپن با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز به مردم ژاپن چند كلمه ساده را می گفت: 

"من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!"


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: من خدا نیستم! ,



دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

 دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟

متنی کوتاه ولی بسیار عمیق و زیبا

در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر "مهدی حمیدی" دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم.
اولین انشاء را با این مضمون دادند: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟

برداشتم نوشتم: من یک بچه قشقایی از عشایر هستم.
بهتر است از بنده بپرسید: میش چند ماهه می زاید؟ اسب بیشتر بار می برد یا خر؟ تا برای من کاملا روشن باشد ... و تقریبا شرح مفصلی از حیوانات که جزء لاینفک زندگی عشایر بود، ارائه دادم و قلم فرسایی کردم و در پایان نوشتم:
من دیوان حافظ و مولوی را بیشتر در ویترین کتاب فروشی ها دیده ام. چگونه می توانم راجع به فرق و برتری این با آن انشاء بنویسم؟؟؟!!!

وقتی شروع به خواندن انشا کردم، خنده بچه ها گوش فلک را پر کرد؛ ولی آقای حمیدی فکورانه به آن گوش کرد و به من نمره بیست داد.
در کمال تعجب و ناباوری گفت: اتفاقا این جوان، نویسنده بزرگی خواهد شد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
استاد محمدبهمن بیگی؛
پایه گذار آموزش عشایر ایران
نویسنده کتاب ایل من بخارای من
برنده جوایز یونسکو.

یک تکه کوتاه از کتاب استاد:
"در ایل ما گوسفندان را داغی روی صورت یا گوش شان می گذاشتند تا اگر گم شدند یا دزدیده شدند بتوان ردی از آن ها گرفت.
نشانی از آهن داغ که پشم و پوست و گوشت را می سوزاند و ضجه گوسفند بیچاره را به فلک می رساند و آن نشان تا همیشه خدا پیدا بود.
کاش همین داغ را روی دزدها می گذاشتند تا میان آدم ها گم نمی شدند!!!
و گرنه گوسفند بیچاره هیچ گناهی نداشت.
ما از ترس آدم ها گوسفندان را داغ می کردیم..."

#محمدبهمنبیگی


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟ ,



حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 47
نویسنده : J A V A D

حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ
داستانی از تئودور داستایوفسکی نویسنده شهیر روس:
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
می دونی زشت ترین دختر این کلاسی؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند.
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند.
اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد.
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگ ترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت.
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سال ها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم.
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
تئودور داستایوفسکی
عظمت در دیدن نیست،
عظمت در چگونگی دیدن است.
گاهى خودت را مثل یک کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همان جا تمامشان کنی.
بین بعضی حرف هايت "کاما"  بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی.
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار.
تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یک بار ورق بزن...
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ...
اما بعضی را پر رنگ...
برخی آدم ها را حذف کن، برخی را نه!
هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!
روز خوب به ما شادی می دهد،
روز بد به ما تجربه،
و بدترین روز به ما درس می دهد ...!
فصل ها برای درختان هر سال تکرار می شود،
اما فصل های زندگی انسان تکرار شدنی نیست...
تولد ...، کودکی ...، جوانی...، پیری و ... .
تنها زمانی صبور خواهیم شد که صبر را یک قدرت بدانیم نه یک ضعف!
آن چه ویران مان می کند، روزگار نیست، حوصله کوچک و آرزوهای بزرگ است.... .


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



نوازش دست استاد
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D

نوازش دست استاد:
مسئول حراج تار فرسوده ای را با بی میلی بر سر دست گرفت و گفت چند؟!
چه کسی برای این تار قیمتی پیشنهاد می کند؟

از میان جمعیت یک نفر با تمسخر گفت:  یک دلار!
دومی گفت: دو دلار برای سوزاندن در بخاری دیواری.
نفر سوم گفت: من سه دلار می خرم تا پسرم با آن بازی کند.
مردم بی دلیل می خندیدند!!!

ناگهان پیر مردی موقر با قدم هایی آرام و محکم از میان جمعیت بیرون آمد و تار کهنه را برداشت و به آن نگاه کرد و با دستمالی خاک آن را زدود، سیم های آن را محکم کرد و انگشتان سحر آمیز خود را بر روی سیم ها به حرکت در آورد، آهنگی روح نواز در گوش ها پیچید، گویی فرشتگان سیم های نامریی ِ سازی گوش نواز را به صدا در آورده بودند، هیچ صدایی به گوش نمی رسید. همه چشم و گوش شده بودند و به آن نوای جان بخش دل سپرده بودند.
آهنگ به پایان رسید. پیرمرد تار را روی میز گذاشت و آرام از سالن خارج شد.
مسئول حراج بهت زده تار را برداشت، صدایی از گوشه ای گفت: هزار دلار! 

و همان طور به قیمت تار افزوده گردید و سرانجام ده هزار دلار فروخته شد. چند نفری با حیرت از یکدیگر پرسیدند: راستی چه چیزی بر ارزش آن تار شکسته افزود؟ 

یکی از آن میان زیر لب گفت:
 نوازش دست یک استاد!
معلمان عزیز!
 داستان ذکر شده، حقیقتی بزرگ را در خود نهفته دارد، هستند دانش آموزانی که در فراز و نشیب زندگی (باتوجه به ظاهر ژولیده، عملکرد ضعیف، رفتار و گفتار ناپسند) مانند تارهای فرسوده و بی ارزشی تصور می شوند که باید آنان را بازیچه ساخت، به حاشیه راند یا دور انداخت، معجزه انگاه اتفاق می افتد که دست های معجزه گر و پدرگونه یا مادرگونه  معلمی چون شما، با دست مهر، غبار را از روح آنان برگیرد تا نغمه زیبایشان را به گوش جان برساند تا همگان به چشم یک انسان، انسانی متعالی به آنان بنگرند.

تقدیم به معلمان مهربان و تلاشگر  در آستانه ورود به ماه مهر .
روز گار تان زیبا  ..


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: نوازش دست استاد ,



استعداد عاشقی
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 43
نویسنده : J A V A D

 استعداد عاشقی

شیخ حسن جوری می‌گوید:

در سالی که گذارم به جندی‌شاپور افتاد، سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه می‌زند.

دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ می‌ریسد و ترانه‌ زمزمه می‌کند. گفتم:

- ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم. محمد مهتاب گفت:

-نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟

 گفتم: نه.

 گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانه‌ات تو را از غصه‌های بی‌شمار فارغ کرده است؟

گفتم: نه.  

گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟

 گفتم: نه.

گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟

گفتم: نه.

 گفت: هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟

 گفتم: نه.

 گفت: هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟

گفتم: نه.

گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است؟

 گفتم: نه.

گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بی‌خود کرده است که اگر نشسته‌ای برخیزی و اگر ایستاده‌ای بنشینی؟

گفتم: نه.

گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچه‌ای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟

 گفتم: نه.

گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟

گفتم: نه.

گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف می‌کنی، چشم دوخته‌ای؟

گفتم: نه.

گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شده‌ای؟

 گفتم: نه.

گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیده‌ای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟

 گفتم: نه.

گفت: از من دور شو ، که سنگی را می‌توان عاشقی آموخت، اما تو را نه!


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: استعداد عاشقی ,



زنده بماند به نفع ماست ! قربان!!!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 40
نویسنده : J A V A D

"تلخ و شیرین _ ۳۴۳ "

 زنده بماند به نفع ماست ! قربان!!!

      به محاوره فرمانده با افسر تک تیرانداز دقت کنید. در موردش می‌شود کتاب‌ها نوشت و سخن‌ها گفت !
      آیا نمی‌شود مدیران ناشی را به تک تیرانداز ناشی تشبیه نمود که در زمین دیگری بازی می‌کنند و تشویق هم می‌شوند؟؟؟!!!

فرمانده از افسر تک تیرانداز بالای برج پرسید :
آیا تک تیرانداز دشمن در کارش مهارت دارد؟￸
افسر پاسخ داد :
خیر قربان￸، در کارش خیلی هم ناشی است!
-پس چرا تا حالا موفق به کشتن او نشده ای؟
-قربان می ترسم او را بزنم بعد یکی بهتر از او را بیاورند و همه ما را بکشد. به نظرم زنده بماند به نفع ماست قربان￸!!


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: زنده بماند به نفع ماست ! قربان!!! ,



نبوغ برخی مسئولان!!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D

 نبوغ برخی مسئولان!!

یکی از مسئولان یک بازی فکری را نشان داد و گفت: من پس از دو سال تلاش فکری بالاخره این را حل و کامل کردم!

به او گفتند: دو سال وقت زیادی نیست؟

پایسخ داد: روی جعبۀ آن نوشته :4 تا 6  سال!!!

همه در دل خود خندیدند!ولی کسی جرات نکرد بگوید این بازی مخصوص بچه های 4 تا 6 ساله است!


:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: نبوغ برخی مسئولان!! ,



نجس ترین چیز در دنیا
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 15
نویسنده : J A V A D
نجس ترین چیز در دنیا روزي پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیاي خاکی چیست. براي همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد. وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. عازم دیار خود می شود در نزدیکی هاي شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوري وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده اي غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنیدي من را بکش. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر می کردي نجس ترین است بخوري"

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



سلطان جنگل
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 12
نویسنده : J A V A D
سلطان جنگل وقتی پلنگ به روباه حمله کرد روباه فریاد زد:"احمق!تو چطور جرات می کنی به سلطان جنگل بی احترامی کنی؟!" پلنگ که حسابی گیج شده بود گفت :"مزخرف نگو.تو کجایت به سلطان جنگل شبیه است؟" روباه با تندي جواب داد :"تو چطور خبر نداري که من سلطان جنگل هستم ؟همه ي حیوانات به محض دیدن من پا به فرار می گذارند! اگر باور نداري دنبالم بیا تا با چشم خودت ببینی." روباه در میان جنگل راه افتاد و پلنگ هم با تعجب دنبال او رفت . پس از مدتی به یک گله آهو رسیدند.آهوها تا چشمشان به پلنگ افتاد که پشت سر روباه ایستاده بود همگی با سرعت باد فرار کردند و پراکنده شدند . بعد از آن با یک دسته از میمون ها برخورد کردند.میمون ها هم با دیدن پلنگ در پشت سر روباه با وحشت پا به فرار گذاشتند و صداي جیغ و فریادشان در جنگل پیچید . روباه در حالی که به میمون هاي در حال فرار اشاره می کرد به پلنگ گفت:"باز هم دلیل بیاورم یا همین یکی دو مورد کافی هستند؟ببین بی چاره ها چه جوري از من ترسیده اند!" پلنگ با حیرت و دودلی گفت :"اگر با چشمان خودم ندیده بودم محال بود باور کنم." بعد در برابر روباه تعظیم کرد و گفت :"جسارت مرا ببخشید اي سلطان بزرگ!"

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: سلطان جنگل ,



عشق
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 32
نویسنده : J A V A D
عشق پیرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداري شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازي به عکسبرداري نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت.... زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزي را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید, چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته, به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: عشق ,



دو گدا
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 24
نویسنده : J A V A D
دو گدا دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش, اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادي که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن. یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گداي پشت ستاره داوود چیزي نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من, متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه, تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن, به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گداي دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روي لجبازي هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو. گداي پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهاي کشیش رو کرد به گداي پشت صلیب و گفت: هی نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟ * گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودي

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: دو گدا ,



در دنیا هیچ بن بستی نیست
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 17
نویسنده : J A V A D
در دنیا هیچ بن بستی نیست پیرمردي تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعیت را براي او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم, چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم, چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودي تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودي مزرعه را براي من شخم می زدي. دوستدار تو پدر پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد: پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن, من آن جا اسلحه پنهان کرده ام. و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه FBI صبح فردا 12 نفر از ماموران اسلحه اي پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگري به پسرش نوشت و به او گفت: که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار, این بهترین کاري بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم. در دنیا هیچ بن بستی نیست یا راهی خواهم یافت, یا راهی خواهم ساخت

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: در دنیا هیچ بن بستی نیست ,



زرنگ ترین پیر زن دنیا !!!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 21
نویسنده : J A V A D
زرنگ ترین پیر زن دنیا !!! یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودي 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاري کرده بود , تقاضاي او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک براي آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوي پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر , این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است , پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار براي من به عادت بدل شده است , مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید ! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید , من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برایش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود , با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد . وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید , با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: زرنگ ترین پیر زن دنیا !!! ,



شغل پسر کشیش...
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 9
نویسنده : J A V A D
شغل پسر کشیش... کشیشی یک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسیده بود که فکري در مورد شغل آینده اش بکند . پسر هم مثل تقریباً بقیه هم سن و سالانش واقعاً نمی دانست که چه چیزي از زندگی می خواهد و ظاهراً خیلی هم این موضوع برایش اهمیت نداشت . یک روز که پسر به مدرسه رفته بود , پدرش تصمیم گرفت آزمایشی براي او ترتیب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روي میز او قرار داد : یک کتاب مقدس, یک سکه طلا و یک بطري مشروب . کشیش پیش خود گفت : من پشت در پنهان می شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید . آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روي میز بر می دارد . اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلی عالیست . اگر سکه را بردارد یعنی دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست . اما اگر بطري مشروب را بردارد یعنی آدم دائم الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاي شرمساري دارد . مدتی نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت . در خانه را باز کرد و در حالی که سوت می زد کاپشن و کفشش را به گوشه اي پرت کرد و یک راست راهی اتاقش شد . کیفش را روي تخت انداخت و در حالی که می خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روي میز افتاد . با کنجکاوي به میز نزدیک شد و آن ها را از نظر گذراند . کاري که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد . سکه طلا را توي جیبش انداخت و در بطري مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . . کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت : خداي من! چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار خواهد شد !

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: شغل پسر کشیش , , , ,



نامه پیرزن به خدا !
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 13
نویسنده : J A V A D
نامه پیرزن به خدا ! یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خداي عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام, اما بدون آن پول چیزي نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو اي خداي مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و براي پیرزن فرستادند ... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزي از این ماجرا گذشت, تا این که نامه دیگري از آن پیرزن به اداره پست رسید که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود : خداي عزیزم, چگونه می توانم از کاري که برایم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی براي دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: نامه پیرزن به خدا ! ,



چون فکر می کردم تو بیداري من خوابیده بودم!!!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 20
نویسنده : J A V A D
چون فکر می کردم تو بیداري من خوابیده بودم!!! مردي به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردي را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان وي دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وي می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید دزد , همه اموالم را برده و الان هیچ چیزي در بساط ندارم. خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودي؟ مرد می گوید من خوابیده بودم. خان می گوید خب چرا خوابیدي که مالت را ببرند؟ مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادي خواهان می شود . مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداري من خوابیده بودم!!! خان بزرگ زند لحظه اي سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشی

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: چون فکر می کردم تو بیداري من خوابیده بودم!!! ,



تصمیم قاطع مدیریتی
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 17
نویسنده : J A V A D
تصمیم قاطع مدیریتی: روزي مدیر یکی از شرکتهاي بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش میرفت چشمش به جوانی افتاد که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد جلو رفت و از او پرسید:شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟ جوان با تعجب جواب داد:ماهی 2000 دلار مدیر با نگاهی اشفته دست به جیب شد و از کیف خود 6000 دلار در اورد و به جوان داد و گفت :این حقوق سه ماه تو ,برو و دیگر اینجا پیدایت نشود ... تو اخراجی ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند جوان با خوشحالی از جا جهید و از انجا دور شد مدیر از کارمند دیگري که نزدیکش بود پرسید: آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟ کارمند با تعجب از رفتار مدیر جواب داد:او پیک پیتزا فروشی بود که براي کارکنان پیتزا اورده بود

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



آزمون عشق
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
آزمون عشق: امیري به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست . شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی عاشق به غیر نظر نمی کند

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: آزمون عشق: ,



کلاس فلسفه
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 17
نویسنده : J A V A D
کلاس فلسفه: پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروي دانشجویان خود روي میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد, بدون هیچ کلمه اي, یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که, آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه... ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ هاي گلف قرار گرفتند سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و خوب البته, ماسه ها همه جاهاي خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روي همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهاي خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صداي خنده فرو می نشست, پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست, توپهاي گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدایتان, خانواده تان, فرزندانتان, سلامتیتان , دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهاي دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند, باز زندگیتان پاي برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهاي قابل اهمیت هستند مثل کارتان, خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید, دیگر جایی براي سنگریزه ها و توپهاي گلف باقی نمی مونه, درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روي چیزهاي ساده و پیش پا افتاده صرف کنین, دیگر جایی و زمانی براي مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که براي شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادي کنین, با فرزندانتان بازي کنین, زمانی رو براي چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان براي تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپ هاي گلف باشین, چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند, موارد داراي اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدي. این فقط براي این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست, همیشه در زندگی شلوغ هم , جائی براي صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: کلاس فلسفه: ,



چشم درد و راهب
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 18
نویسنده : J A V A D
چشم درد و راهب: میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونري زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وي به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزي کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین , ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه اي بوده که تاکنون تجویز کرده ام. براي مداواي چشم دردتان, تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداري کنید و هیچ نیازي به این همه مخارج نبود. براي این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی , بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوري. تغییر دنیا کار احمقانه اي است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



کوتاه ترین داستان ترسناك جهان!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 12
نویسنده : J A V A D
کوتاه ترین داستان ترسناك جهان! فقط 12 کلمه !! آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



بیمارستان روانی
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 12
نویسنده : J A V A D
بیمارستان روانی به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانی, از روان پزشک پرسیدم شما چطور می فهمید که یک بیمار روانی به بستري شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می کنیم و یک قاشق چایخوري, یک فنجان و یک سطل جلوي بیمار می گذاریم و از او می خواهیم که وان را خالی کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادي باید سطل را بردارد چون بزرگ تر است. روان پزشک گفت: نه! آدم عادي درپوش زیر آب وان را بر می دارد. شما می خواهید تخت تان کنار پنجره باشد

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



شرلوك هولمز
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 18
نویسنده : J A V A D
شرلوك هولمز شرلوك هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه هاي شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم. هولمز گفت: چه نتیجه میگیري؟ واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتري است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد. شرلوك هولمز قدري فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیري اینست که چادر ما را دزدیده اند! بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



داستان رز
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 36
نویسنده : J A V A D
داستان رز در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، براي نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندي که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد. او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟" پاسخ دادم: "البته که میتوانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟" به شوخی پاسخ داد: "من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت ...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



مرد سنگ شکن
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
مرد سنگ شکن روزي روزگاري سنگ شکن فقیري بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ هاي کنار جاده می گذرانید.روزي با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته اي در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصري زیبا یافت که تعداد زیادي خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزي آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزي را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موي دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ي مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابري از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" اي کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزي را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند." فرشته براي آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده اي که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: مرد سنگ شکن ,



سگ باهوش
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 17
نویسنده : J A V A D
سگ باهوش قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود" لطفا ?? سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ?? دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه اي رسید .گوشت را روي پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي دیداري باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است.این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: سگ باهوش ,



پیشگویی
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
پیشگویی روزي پیش گوي پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلاي عظیمی براي پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاري بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاري و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان هاي مختلف سنگ هاي محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت. پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سري شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سري هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف هاي این اتاق سري را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیري شود. سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است. معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزي به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهاي آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



کوهنورد
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
کوهنورد: کوهنوردي می خواست به قله اي بلندي صعود کند. پس از سال ها تمرین و آمادگی, سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزي ببیند حتی ماه و ستاره ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان طور که داشت بالا می رفت, در حالی که چیزي به فتح قله نمانده بود, پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس, تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش را به یاد می آورد. داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه هاي درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت, که هیچ امیدي نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن ! ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟ - نجاتم بده خداي من! - آیا به من ایمان داري؟ - آري. همیشه به تو ایمان داشته ام - پس آن طناب دور کمرت را پاره کن! کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی تردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی توانم. خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداري؟ کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی توانم. روز بعد, گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



لنگه کفش
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
لنگه کفش پیرمردي سوار بر قطار به مسافرت می رفت. به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وي از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر براي پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت. همه تعجب کردند. پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد, چه قدر خوشحال خواهد شد

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



خرید شوهر
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
خرید شوهر: یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز, پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ي بالاتر می رفتند دیگر اجازه ي برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند. روزي دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند. در اولین طبقه, بر روي دري نوشته بود: این مردان, شغل و بچه هاي دوست داشتنی دارند. دختري که تابلو را خوانده بود گفت: خوب, بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتري ها چگونه اند؟ پس به طبقه ي بالایی رفتند در طبقه ي دوم نوشته بود: این مردان, شغلی با حقوق زیاد, بچه هاي دوست داشتنی و چهره ي زیبا دارند. دختر گفت: هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟ طبقه ي سوم: این مردان شغلی با حقوق زیاد, بچه هاي دوست داشتنی و چهره ي زیبا دارند و در کارهاي خانه نیز به شما کمک می کنند. دختر: واي . چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر. و دوباره رفتند طبقه ي چهارم: این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه هاي دوست داشتنی دارند. داراي چهره اي زیبا هستند. همچنین در کارهاي خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند آن دو واقعا به وجد آمده بودند دختر: واي چقدر خوب. پس چه چیزي ممکنه در طبقه ي آخر باشه؟ پس به طبقه ي پنجم رفتند آنجا نوشته بود: این طبقه فقط براي این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را براي شما آرزومندیم!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



داستان آموزنده دم گاو!!
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 15
نویسنده : J A V A D
داستان آموزنده دم گاو!! مرد جوانی در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد میکنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوي که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق میگوید این را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوي بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد... اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهاي دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. براي همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,



خردمند
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
خردمند مردي زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه اي دید که داشت می سوخت و مردي را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروي ، سینه پهلو میکنی زائوچی در مورد این داستان می گوید : خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك کند .

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: خردمند ,



رام کردن فیل
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
رام کردن فیل مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند رام کنندگان حیوانات سیرك براي مطیع کردن فیلها از ترفند ساده اي استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهاي او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندك اندك این عقیده که تنه درخت خیلی قوي تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پاي فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه اي گره بزند. فیل براي رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد پاي ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته هاي ضعیف و شکننده اي بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه براي به دست آوردن آزادي ، یک عمل جسورانه کافیست.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: رام کردن فیل ,



ملاقات باخدا
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D
ملاقات باخدا ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی پروین به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را دید که نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل ان را خواند: " پروین عزیزم، عصر امروز به خانه ي تو می ایم تا تو را ملاقات کنم . با عشق ، خدا " پروین همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزي براي پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط هزار و صد تومان داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوي و دو بطري شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیري را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به پروین گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟" پروین جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم براي مهمانم خریده ام." مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند، پروین درد شدیدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی پروین به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی پروین به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزي براي پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگري را روي زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: " پروین عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق ، خدا "

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: ملاقات باخدا ,



حکایتی از پائولوکوئیلو
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 15
نویسنده : J A V A D
حکایتی از پائولوکوئیلو شهسواري به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاري براي خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند دیگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت کردن ایمانم می آیم وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنهارا پایین ببریدشهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودي ،از ما می خواهد که بار سنگین تري را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم دیگري به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود خالص ترین الماس ها بودند.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: حکایتی از پائولوکوئیلو ,



قدرت کلمات
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 14
نویسنده : J A V A D

قدرت کلمات

چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان 2 تا از آنها به داخل چاهی عمیق میفتند ..بقیه غورباقه ها

در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به آن 2 گفتند : چاره اي نیست شما به

زودي میمیري. 2غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیددند که از گودال بیرون

آیند ..اما دائما غورباقه هاي دیگر به انها میگفتند دست از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...به

زودي خواهید مرد..بالاخره یکی از 2 غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد ومرد..اما غورباقه

دیگر حداکثر توانش را براي بیرون آمدن به کار گرفت..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند که دست از تلاش

بردار اما او با توان بیشتري تلاش کرد و بالاخره خارج شد .. وقتی بیرون آمد بقیه از او پرسیدند مگر

صداي ما را نمیشنیدي ..؟؟؟ معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران وي

را تشویق میکنند .


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: قدرت کلمات ,



شتر دیدي,ندیدي
نوشته شده در دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 17
نویسنده : J A V A D

روزي شتر داري شتر خود را گم کرده و در حالی که بدنبال آن می گشت به سعدي رسید از او پرسید که

آیا شتر من را ندیده اي سعدي در جواب گفت شترت شیره و سرکه بار داشته ؟و زن حامله اي روي آن

سواره بوده شتر دار با خوشحالی گفت :آري آري و سعدي با خونسردي گفت نه ندیده ام که شتر دار

عصبانی و با چوب بجان سعدي افتاد و می گفت تو یا دزد شتر هستی یا شریک او و هر چه سعدي فریاد

می زد که نه من از روي فراست خود و نشانه هایی مثل اینکه می بینم یک طرف راه مگس و طرف دیگر

پشه است به بار آن شتر پی برده و از اینکه اینجا دو تا دست روي خاك است می فهم آن شخص سنگین

بوده یا حامله که براي بلند شدن از دستهاي خود کمک گرفته اما سخنهاي سعدي فایده نداشت که نداشت

و آن شتر دار سعدي را همچنان می زد که سعدي در زیر ضربات چوب آن شتر دار این بیت را می گفت و

کتک می خورد : سعدیا چند خوري چوب شتر داران رامی توان قطع نظر کرد شتر دیدي ندیدي


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
:: برچسب‌ها: شتر دیدي,ندیدي ,



توی جلد شیطون!
نوشته شده در شنبه 3 مهر 1400
بازدید : 168
نویسنده : J A V A D
توی جلد شیطون! میگن شیطون یه روز صبح رفت تو جلد یک ایرونی و بعد از ظهر خارج شد. از او پرسیدند : چرا خارج شدی ؟؟!!!! گفت : ولش کنید ... دیوونم کرد ... گیجم کرد ... از دست او کلافه شدم ... صبح دزدی می کنه .‌‌.. و ظهر مسجد می ره ..‌. درون کمد شراب چیده و روی میز قرآن گذاشته ... تسبیح در دست گرفته ؛ روزها با آن ذکر می گه... ‌‌‌و شب ها با اون می رقصه ... نفهمدم من تو جلد اونم..‌. یا اون تو جلد من !!!.‌‌...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: توی جلد شیطون! ,



خرِ فهمیده
نوشته شده در شنبه 3 مهر 1400
بازدید : 119
نویسنده : J A V A D
خرِ فهمیده تو تاکسی بودم هرکی پیاده می شد درو محکم می بست. راننده هم هی فحش می داد: هِی خرِ نفهم...! تا پیاده شدم داشتم خیلی آروم درو می بستم. دیدم راننده بِربِر داره منو نگاه می کنه! هول شدم گفتم: چیه؟خرِ فهمیده ندیدی؟!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,



صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 38 صفحه بعد