این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

"♥کســـی می آیــد♥" 4

دو شنبه
7:36 PM
حسینی

فصل 8

عاشورا بود،همه جا سياه پوش،همه عزادار...همه در رفت و آمد...هيات هاي عزاداري همه ي خيابان ها را بسته بودند... کوچه و خيابان ان قدر شلوغ بود و پر سر و صدا که گفتني نيست...انگار محشر به پا شده بود... خيلي ها با پاي برهنه و سر و روي خاکي و گلي سينه و زنجير مي زدند.

اکثر آن هايي که دستشان به دهانشان مي رسيد توي کوچه ها پخت و پز نذري به راه انداخته بودند...باقي هم که نمي خواستند از برکات آن روز بي نصيب بمانند به دادن چاي و شربت مشغول بودند...پسرهاي کوچک همگي به ياد علي اصغر لباس سفيد پوشيده و سقا شده بودند...اين روز،هر سال تکرار ميشد... اما هر بار گويي تازه تر از سال پيش است داغ تر از سال پيش است سوزان تر و عطشان تر از سال پيش است... خورشد و دخترها گوشه اي ايستاده و غرق تماشا...

چند ساعت بود که خورشيد غافل از ياد حسام در دنياي ديگري غرق شده بود... که پري گفت:پس چرا نميان؟!نزديک ظهره!!
سحر:ديگه بايد پيداشون بشه...
خورشيد بي انکه حرفي بزند نگاهي چرخاند تا شايد اثري از ان ها ببيند...در ان محله،هر خيابان هيات عزاداران مخصوص به خود را داشت... و بزرگترين هيات عزاداري مربوط به حسام و همراهانش بود...وقتي از دور علامت بزرگ هيات نمايان مي شد پير و جوان زمزمه مي کردند:حسام اينا اومدن...حسام اينا رسيدن...

انگار اجراي اخرين پرده از نمايش عاشورا بر دوش حسام و يارانش بود... انها که مي رسيدند همه ي هيات ها در ميدان بزرگ محل ،دورشان جمع مي شدند و عزاداري شکل منسجم تري به خود مي گرفت...
و بالاخره حسام اينا ...رسيدند...

سر و روي آشفته و گلي حسام با پاهاي برهنه اش...لب هاي خشکيده اش حکايت از ان داشت که حالا فقط به کربلا مي انديشد...
نزديک اذان ظهر بود و مراسم به اوج خود رسيده بود... دايره اي وسيع درست شده بود که حسام در مرکز آن قرار داشت...نوحه خوان ها از خواندن افتاده بودند...فقط طبل ها بودند که با قدرت تمام کوبيده مي شدند ...همه با هم...بوم...بوم....

صداي رعب انگيز طبل ها اضطراب و نگراني مي اورد...
عزاداران محکم تر و پر هيبت تر از پيش بر دوش و سينه خود مي کوفتند...همه ي نگاه ها محسور اين صحنه ...همه ي دل ها در تپش... همه ي بدن ها در لرزه...
و حال و هوايي که در وصف نمي گنجيد... در اين ميان حسام زنجير را رها کرد... و به سوي پرچمي عظيم الجثه رفت و ان را بالا برد...باد در پرچم پيچيد و نام يا حسين بر اسمان نشست... همه ي نگاه ها به آسمان رفت... انگار پرچم دل ابرها را مي شکافت و پيش مي رفت...

حسام چنان پرچم را مي چرخاند که دلهره بر جان همه ناظرين افتاده بود... حسام همان طور که راه مي رفت و پرچم را مي چرخاند از ته دل فرياد کشيد :کربلا ... کربلا... بچه ها... خيمه ها...،با هر کلمه اي که فرياد مي زد تصويري جلوي چشم همه زنده مي شد.تصوير بچه هايي که به اين طرف مي دويدند... خيمه هايي که در شعله هاي آتش خاکستر مي شدند...و گرد و غباري که مانع درست ديدن مي شد...صداي حسام دورگه و ترس آفرين شده بود...با هر فريادش اشک ها بي اختيار جاري مي شدند...نگاه جدي جسام...لب هاي خشک ترک خورده اش...موهاي پرپشتش که گلي شده بود و نامنظم روي سر و صورتش پخش بودند...پاهاي برهنه اش... و با قدرت تمام فرياد کشيدنش... حرکات پرچمي که در دست داشت توي دل همه را خالي مي کرد...
همه و همه طوري واقعي بود انگار يک نفر از خود کربلا به آن ميان آمده است...خيلي ها نمي دانستند که اشک صورتشان را پر کرده ...پرچم،خورشيد را با خود به آسمان برده بود...به نظر خورشيد در آن لحظه نه حسام زميني بود و نه آن پرچم ...! صداي اذان از همه بلندگوها پخش شد...پرچم يا حسين آهسته آهسته بر زمين نشست... طبل ها از کوبيدن ايستاد ند...مراسم عاشورا به پايان رسيد.

فصل 9

اتومبيل آقاي ملکان پشت در خانه خورسيد اينا پارک شده بود.انگار کاسه ي صبر خانواده ملکان سرريز کرده بود...و به دنبال جواب بله ي عروس آمده بودندتا دست و پاي آخر را بزنندو براي هميشه ،آب سردي روي آتش مهر بابک بريزند و خيالش را راحت کنند!!!
خورشيد اما در خانه نبود.از هفته ي آينده مدارس باز مي شد و خورشيد براي خريد کتاب هاي جديد و لوازم التحرير با پري و سحر بيرون بود.
سحر رو به پري گفت :آره امشب بالاخره ميرن مشهد!!
پري :حالا چرا شب راه مي افتن؟خطرناکه!!!
سحر:محسن مي گفت،حسام گفته اگر امشب نرن ديگه بليط گيرشون نمياد.
حورشيد ساکت بود و دلتنگ از همان لحظه دلتنگ اوشده بودبا خود مي گفت :دوباره درس و مدرسه !! اونم بدون حسام!! اه!!
پري :کي برمي گردن؟
سحر:ديگه فکر برگشتن رو نکنيد.اون قدر بايد بمونند تا ترم تموم بشه!
راستي اگه زودتر بجنبيد به خواستگارها مي رسيم!!
خورشيد :نه بابا .انقدر بايد معطل بکنيم تا برن!!
پري: فکرشو بکن تا برسيم خونه همه سرمون آوار ميشن!!
خورشيد:اما من نگران نيستم .وقتي مهرداد با من موافقه ديگه از هيچي نگران نيستم!
سجر زير لب گفت :خدا مهردادو نگه داره!!
خورشيد و پري نگاه هاي معني داري به هم انداختند و بعد يک دفعه بلند خنديدند!!
فروشگاه بزرگ آقاي سپاسي منتظرشان بود.هر کدام به سراغ چيزي رفتند.خورشيد اول از همه به سراغ کتاب ها رفت.يکي يکي کتاب ها را برمي داشت و نگاهي به داخلشان مي انداخت.انگار مي خواست در همان لحظات کوتاه کل کتاب ها را مطالعه کند.فروشگاه تقريبا پر رفت و آمد بود.همان طور که کتابي را سرسري از نظر مي گذارند صدايي شنيد .سلام... آقاي سپاسي ...خسته نباشيد...آوردينش؟
خورشيد سربه سوي صداي آشنا چرخاند حسام هنوز اورا نديده بود
آقاي سپاسي :آره بيا توي قفسه ها رو نگاه کن
حسام داخل فروشگاه شد.پري و سحر که تازه متوجه حسام شده بودند به تکاپو افتادند تا خورشيد را خبر دار کنند.غافل از اينکه خورشيد خودش مي داند.حسام کنار خورشيد ايستاده و بي آنکه او راببيند شروع به گشتن قفسه ها کرد.
خورشيد خود را جمع و جور کرد وزير لب گفت:سلام
اين اولين بار بود که خورشيد بي هيچ بهانه اي خودش پا پيش مي گذاشت تا با او صحبت کند.دلش براي حسام تنگ شده بود و از روز عاشورا به بعد او را نديده بود.
آن روز هم روز آخر بود
براي همين پا روي همه ي غرور خود گذاشت و گفت :سلام
حسام به محض شنيدن صداي خورشيد سر به سوي او چرخاند و با نگاهي غافلگير و جاخورده ميخکوب شد.به زحمت لب بازکرد ودر جواب خورشيد گفت:سلام بعد از چند لحظه اين پا و آن پا کردن به عجله فروشگاه را ترک کرد.صداي آقاي سپاسي بلند شد:آقا حسام پيدا نکردي؟
و حسام که بيرون از فروشگاه بود گفت:مرسي بعدا مي يام.
خورشيد چادرش را جابجا کرد و دست و پاي سست شده در جا ايستاده و نفسي کشيد پري کنارش رفت و گفت:ديديش؟ چرا يکدفعه رفت؟
سحر:انگار خيلي هول و دستپاچه بود!!!
خورشيد:بهش سلام کردم.
پري:خوب؟
خورشيد :هيچي .جا خورد
يه جواب سلام الکي بهم داد و در رفت.
سحر:چي شد باز؟ توي خونه ي ما شب نذري که خيلي بلبل شده بود.
پري: ما رو بگو که فکر کرديم بالاخره همه چي درست شد!!!
خورشيد با لحني آزرده گفت: رعشيه بدبخت!!! همچين فرار کرد که انگار مي خوام گازش بگيرم!!
( والاااااا)
پري :حالا چي مي خواست؟
خورشيد شانه بالا انداخت و گفت:چه مي دونم؟
سحر: مي خواي از آقاي سپاسي بپرسم؟
خورشيد لبخندي زد و گفت: که چي بشه؟ (نيشتو ببند بدبخت)
سحر:خب براش مي بريم.خجالت زده اش مي کنيم!!
خورشيد لبخندي زد و گفت: برو ببينم چي کار مي کني!!!
سحر بدون معطلي پيش آقاي سپاسي رفت و گفت:آقاي سپاسي کتابي رو که آقا حسام مي خواست رو بدين ببرم
آقاي سپاسي با تعجب گفت: شما ببريد؟!
سحر:بله آخه با برادر من قرار داشت الان هم برادرم بهش زنگ زد من گفتم براشون مي گيرم.چقدر مي شه؟
آقاي سپاسي: پشتش نوشته..
پري :ببخشيد اسمش چيه؟
آقاي سپاسي: غزليات شمس
خورشيد بلافاصله نگاه به کتاب هاي ادبي انداخت و غزليات را بيرون کشيد و نگاهي به پشت جلدش انداخت و گفت: هيجده هزار تومن!!
پري : نه!؟ خورشيد : آره !!
سحر: حالا چيکار کنيم؟
خورشيد : از خير خريدن کيف مي گذرم!!
پري : ولش کن
خورشيد: بايد بخرمش مي خوام روشو کم کنم!! ( اوه نه بابا..)
پري: چطوري مي خواي بهش بدي؟ اگه ازت قبول نکنه؟
خورشيد: اگه قبول نکنه مي دونم چه بلايي سرش بيارم به خدا تا عمر دارم اسمش و نميارم( بشين بابا)
سحر:باز لاف اومدي؟
خورشيد : حالا بهتون نشون مي دم کي لاف مياد؟
خورشيد پول کتاب را به آقاي سپاسي داد و همراه پري و سحر از فروشگاه خارج شد.بعد از خريدهاي مدرسه به خانه باز گشتند
به سر کوچه که رسيدند خورشيد سرک کشيد. از اتومبيل آقاي ملکان خبري نبود.نفس راحتي کشيد و گفت: آخيش.رفتند!!!
پري :بيچاره سنگ روي يخ شد.
سحر:خب اينم از بابک خان. حالا بشين سماق بمک. خواستگار به اين خوبي رو رد کردي!!
خورشيد: چي اش خوب بود؟ ماشينش؟
سحر: خوب آره من که خودش رو نمي شناختم
خورشيد : جالب اينه که همه همين طورند. هيچ شناختي درباره اش ندارن فقط مي گن خيلي خوبه خيلي عاليه.
دم در خانه خورشيد ايستادند
خورشيد : خب سحر به مامانت خبر بده که اومديم بعد بيا پيش ما کارت دارم سحر که رفت خورشيد و پري داخل خانه شدند.
مامان مهري و خاله سيمين روي پله ها نشسته بودند.
مامان مهري با اخم گفت:شب مي اومدين!! اينم از خانواده ملکان !!خيالت راحت شد؟1
خورشيد قيافه حق به جانب گرفت و گفت :خب چي کارشون کنم؟ مي خواستن سرزده نيان!!
مامان مهري: سرزده بود؟ نلفن نزده بودن؟
خورشيد: امروز صبح تلفن کردن ديگه دير بود وقتي ما برنامه ريزي کرديم!!!
خاله سيمين: خوب حالا که رفنتد ولشون کنيد!!
پري : خود بابک هم بود؟
مامان مهري: آره بنده خدا نمي دونست دختر من ان قدر بي ادبه که نمي مونه خونه.
اومده بود که مثلا جواب رد دادن خانم رو از زبان خودش بشنوه!!
خورشيد شکلک خنده داري به صورتش داد و بعد گفت: مامان تو رو خدا. ديگه ازشون حرف نزن.من نبودم بهتر بود.حوصله حرف زدن با بابک رو نداشتم.
مهرداد کليد انداخت به در و يا الله گويان وارد شد.با ديدن آن ها توي حياط لبخندي زد و سلام و احوال پرسي کرد.نگاه دقيقي به تک تکشان انداخت و گفت: چه خبر؟ و چشمکي به خورشيد زد( که يعني چي شده؟
خورشيد : مامان ناراحته به خاطر خانواده ملکان که امروز اومدن و من نبودم!
مهرداد : مگه نو کجا بودي؟
خورشيد: رفته بودم لوازم التحرير و کتاب هامو بخرم.
مامان مهري: زشت بود پسر!!! مگه مردم مسخره مان؟
مهرداد: لابد خودشون دوست دارن اين طوري باهاشون رفتار بشه!!
مامان مهري رو به خاله سيمين گفت: همه اش زير سر اين مهرداد خانه!!
مهرداد خنديد و گفت: مامان .ولش کن اين جوجو رو. بزار درسش و بخونه موقعش که بشه خودم يه شوهر خوب و درست حسابي براش دست و پا ميکنم ( خدا يه از اين برادرا هم نصيب ما مي کردي چي ميشد آخه؟ ) پاشو بريم تو.خاله پاشو بيا تو.واسه ي آقا بابک عروس زياده. مرتيکه!!
پري با خوشحالي خورشيد را نگاه کرد و خنديد.خاله سيمين رو به او گفت: همه ي وسايلي که لازم داشتي رو خريدي؟ دوباره پس فردا يه چيزي رو علم نکني بگي مي خواي بخري پاشو بريم خونه خاله!!
پري با بي خيالي شانه بالا انداخت و گفت : نه بابا ديگه واسه چي بيام ؟ مهرداد مامان مهري و خاله سيمين رو به خانه برد.
سحر در زد و وارد حياط شد .سه تايي با تمامي لوازم که خريده بودند داخل زير زمين شدند.
سحر: خب خورشيد بگو چي کار داشتي؟
خورشيد در حالي که کتاب غزليات شمس را بيرون مي کشيد گفت: پري يکي از خودکارها رو بده.
پري : مي خواي چيزي توي کتاب بنويسي؟
خورشيد: آره .بده.
پري: ماژيک اکليلي هم داريم با اين بنويس خوشگل تر ميشه
خورشيد: آره. بده.
سحر:واسه حسام؟ چي مي خواي بنويسي؟
خورشيد: مهلت بده يه کم فکر کنم!!
سحر: 1،2،3 مهلتت تموم شدو چي نوشتي؟
پري : خورشيد؟ واقعا مي خواي کتاب رو بدي به حسام؟
خورشيد با تکان دادن سر جواب مثبت داد.و کتاب را باز کرد و کنار صفحه سوم کتاب نوشت:

همه شب با دلم کسي مي گفت:
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم تا ستارگان سپيد
مي رود... خدانگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فردا ها
مي شکفتم ز عشق و مي گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود ...عشق من نگهدارش

سحر و پري با ناباوري شعر را بلند بلند خواندند. و به خورشيد خيره شدند
خورشيد: چيه؟ آدم فضايي ديدين؟
پري: آره بي شباهت هم نيستي؟!
سحر : مخصوصا با اين شعرت!! ديگه واقعا ديوونه شدي!!
خورشيد :چرا ديوونه شدم؟ تا کي همه چي رو توي دلم بريزم؟
پري: اگه حسام تحويل نگيره خيلي بهت بر مي خوره ها!!! من تو رو مي شناسم!!
خورشيد: نه پپه همه چي رو به تنم ماليدم!! الان اماده ي آماده ام
سحر: خوش به حالت!!
پري : کاش منم مثل تو ديوونه مي شدم!
خورشيد کتاب رو بست و کادو کرد و آن را به دست سحر داد و گفت : بيا سحر جون محسن و صدا کن بگو اينو بده به حسام!!
سحر: وا تو واقعا ديوونه شدي ها!! محسن منو مي کشه!!
خورشيد: چه ربطي به تو داره؟! بگو آقاي سپاسي اينو داد که بديم به حسام!
چون مي دونه که تو دوست حسامي!! همين!!
سحر با دو دلي کتاب را گرفت
پري:خب حسام از کجا بفهمه که تو براش گرفتي؟!
سحر: از کجا بفهمه اين شعر تو براش نوشتي؟!
خورشيد فکر کرد و گفت: ااا راست مي گي ها!! خب خودم يدم به محسن.
سحر: باشه محسن به نو شک نميکنه!!
خورشيد با بي خيالي شانه بالا انداخت و گفت: حالا محسن کيه؟ شک هم بکنه کرده!! چه فرقي مي کنه؟!
سحر: خورشيد؟!!
خورشيد خنديد و گفت: شوخي کردم بابا.پاشو صداش کن!!
پري : کسي تو حياط نيست؟ مهرداد گير نده؟
خورشيد: نه ميگم با سحر کار داشته
سحر چادرش را جمع و جور کرد و به سوي در دويد. خورشيد با اين که وانمود مي کرد بي خيال است اما نمي توانست لرزش دستهايش را کنترل کند!
کتاب را برداشت و چادرش را سر کرد و پله ها را بالا آمد.چند لحظه بعد سحر وارد حياط شد و محسن هم يا الله گويان پشت سرش
خورشيد: سلام محسن خوبي؟
محسن که خجالتي بود سر به زير انداخت و تشکر کرد
محسن: چي شده؟
خورشيد: هيچي ما رفته بوديم فروشگاه سپاسي. آقاي سپاسي گفت حسام يه کتاب سفارش داده اما نيومده بودش.کتاب و داد به ما که بديم به شما.شما بهش بدي.گفتن که خودش حسام و پيدا نکرده!!
محسن:اسمش چيه؟
خورشيد سعي کرد بي تفاوت نشان دهد گفت: نمي دونم .بسته بندي شده!!
لابد خود حسام بهتر مي دونه!!
محسن:باشه بدين بهش بدم.
خورشيد بسته ي کتاب را به محسن داد و محسن هم رفت.
به محض بسته شدن در ،سه تايي جيغ کشيدن و بالا و پايين پريدن!!
اين اولين بار بود که خورشيد دست به چنين کاري مي زد.تمام تنش مي لرزيد و نمي دانست کار درستي کرده يا نه
غروب نزديک بود و هوا رو به تاريکي سحر خداحافظي کرد و رفت خورشيد و پري هم توي حياط بساط جلد کردن کتاب ها را راه انداختند.صداي زنگ خانه بلند شد.
مامان مهري از داخل خانه خورشيد را صدا کرد تا در را باز کند .خورشيد به سوي در رفت به محض باز کردن در دلش ريخت و در جا ميخکوب شد.حسام بود که نگاهش را دزديد و سر به زير انداخت.
کتاب بسته بندي شده در دستش بود.بسته را پيش آورد و گفت: معذرت مي خوام فکر کنم اشتباه شده!!
من هنوز پول کتاب و ندادم!! خورشيد عصبي و خجالت زده شده بود من من کنان گفت: مگه شما سفارش اين کتاب رو نداده بودين؟ حسام سر بلند کرد و گفت: من به آقاي سپاسي سفارش داده بودم!!
خورشيد: خب منم از آقاي سپاسي گرفتمش!!
حسام که دست و پا مي زد چيزي بگويد عاقبت بدون کلامي دست در جيب کرد و مبلغي را بيرون آورد و جلوي خورشيد گرفت و گفت: پس لطفا پولش رو بگيرين!!
خورشيد به سختي آب دهانش را قورت داد و گفت: اگه قرار بود پولش رو بدين کتاب رو از آقاي سپاسي مي گرفتين!! نه از من!!
حسام نفس عميقي کشيد و گفت: نمي تونم قبولش کنم!!
خورشيد حس کرد به شدت تحقير شده عصباني و ملتهب لب باز کرد و گفت: باشه چند لحظه صبر کنيد!!
با حرص از جلوي در کنار رفت نفسي عميق کشيد و چادر را از روي سرش برداشت و به پري که با تعجب نگاهش مي کرد گفت: روسريت و بده!!
روسري پري را سرش کرد و عجولانه گره اش زد و با عصبانيت در را دوباره باز کرد و چادر تا شده را جلوي حسام گرفت و گفت: اينو بگيرين.کتاب و بدين؟
حسام درجا خشکش زد .يک نگاه به چادر داشت و يک نگاه به خورشيد نگاهش رنجيده بود و صدها حرف داشت .عاقبت بدون کلامي کتاب به دست خورشيد را ترک کرد!
خورشيد رفتنش را نگاه کرد و در دل گفت: ديدي روت و کم کردم!!
وقتي در را بست بوسه اي روي چادر نشاند و خنديد.
پري با کنجکاوي پرسيد :چي شد؟
خورشيد: اومده بود کتاب و پس بده!!
پري: گرفتي؟
خورشيد: ميبيني که!! نه!!
خورشيد:گفتم چادر و پس بگيره تا من کتاب رو بگيرم!!
پري خنديد و گفت: نگرفت؟
خورشيد: تا اينو گفتم بدون يک کلام حرف ديگه اي نگام کرد و بعدش سريع رفت !!بچه پررو!!
پري: کي به کي ميگه بچه پررو؟!!
و هر هر خنديدند...
 

فصل 10

شب بود .خورشيد چشم به آسمان دوخته بود با خود مي گفت: خدايا عجب کاري کردم حتي خوابش رو هم نمي ديدم يک روز به حسام زور زورکي يه هديه بدم!! دوباره هيجان زده لبخندي زده.
مهرداد در آستانه ي در پشت بام ظاهر شد.نگاهي به خورشيد که روي تشک هاي تازه پهن شده دراز شده بود انداخت و گفت: بد نگذره؟ مگه نگفتم بدون پشه بند اين جا نخواب!!
خورشيد همانطور که نگاهش به آسمان بود گفت: آخه با پشه بند چه طوري ستاره ها رو ببينم؟!
مهرداد به سوي رختخواب ها آمد و بي اختيار روي يکي از تشک ها دراز کشيد و گفت: پاشو بريم پايين.آقاجون اومده.مامان گفت صدات کنم مي خوايم شام بخوريم.مهتاب اينا هم توي راهن!!
خورشيد :برو وسايل سفره رو آماده کن.
مهرداد: مامان همه چيز رو آماده کرده!!
خورشيد ديگر حرفي نزد به حسام فکر مي کرد که چند روزي مي شد به مشهد رفته بود. و همه ي انگيزه هاي خورشيد را براي لذت بردن از واپسين روزهاي تابستان با خود برده بود.مهرداد که انگار يادش رفته بود براي چه آمده است. توي رختخواب دراز کشيده بود و به آسمان خيره شده بود.
خورشيد: مهرداد! ؟ تو اسم ستاره ها رو بلدي؟!
مهرداد: آره بعضي هاشونو!!
و بعد با انگشت دب اصغر و دب اکبر را نشان داد.
خورشيد: نمي دونم چرا دلم شور امسال رو ميزنه.امسال بايد کنکور بدم.
مهرداد: تو قبول ميشي.
خورشيد به شوق آمد و کنار مهرداد نيم خيز شد و گفت: جون جوجو راست ميگي؟!
مهرداد خنديد و گفت: آره ديوونه!! مطمئنم!!
خورشيد: قبول بشم چي واسم مي خري؟
مهرداد: چي دوست داري؟
خورشيد: يه گردن بند مرواريد اصل اصل!!
مهرداد: د بيا. مرسي سو استفاده.نه يه تعارفي نه چيزي!!
خورشيد: بايد بخري.بايد بخري.مي خري داداشي جون!!
مهرداد با خنده گفت: آره.آره. گوشام که ميبيني رسيد به دب اصغر!!
خورشيد بلند بلند مي خنديد.مهرداد هيچ وقت نمي گفت: بلند نخند!!
اما محسن هميشه به سحر مي گفت: بلند نخند!!
مامان مهري فرياد زد: مهرداد .خورشيد ؟! کجا مونديد؟!
مهرداد در حالي که با دستپاچگي از جا کنده شده و به سوي پله ها مي رفت گفت: پاشو پاشو. فکر کنم مهتاب اينا اومدن.بدو جوجو.خورشيد به سختي از جايش کنده شده و به سوي پله ها رفت.


"♥کســـی می آیــد♥"3

دو شنبه
7:35 PM
حسینی

فصل 6

نیمه شب بود... صدای سوختن هیزم های زیر دیگ بزرگ تنها صدایی بود که می آمد... دخترها هرکدام در فکر خودشان بودند و به جایی خیره... هر سه روی پله های ورودی حیاط نشسته بودند... پسرها هم دور حوض نشسته بودند مهرداد چیزی تعریف می کرد گاه ایمان هم بالاخره آمده بود همراهی اش می کرد... و گاه خمیازه می کشید... اما حسام انگار آنجا نبود. لحظه به لحظه به دیگ سر می زد و مواظب بود ته نگیرد... آتش زیر دیگ را بررسی می کرد خورشید با دقت حرکات او را می پایید... با این که عادت نداشت شب ها زیاد بیدار بماند... اما آن شب انگار خواب از چشم هایش گریخته بود و قصد بازگشت نداشت. ایران خانم روی تخت چوبی بزرگ گوشه ی حیاط که روی آن فرش پهن شده بود چند بالش و چند پتو گذاشته بود برای پسرها، که هرکدام خسته شدند استراحت کنند... ایمان اولین نفری بود که به سوی تخت چوبی رفت... یک بالش برداشت و از همه معذرت خواست... پری خمیازه ای کشید و زیر لب گفت:« مردم از این همه ابراز احساس!!»
سحر انگار که با خودش حرف می زد زیر لب گفت:« طفلکی مهرداد هم خوابش گرفته... »
خورشید نگاه زیرکانه ای به سحر انداخت و گفت:« آخی!! طفلکی نمی دونم فقط چرا این قده حرف می زنه!!»
سحر بی توجه به خورشید چادرش را جابه جا کرد و آهسته به سوی مهرداد و محسن رفت و گفت:« محسن شما آقا مهرداد رو ببر کمی استراحت کنید...»
محسن:« شما چی؟! نمی خواین بخوابین؟!»
مهرداد سر کشید و نگاهی به خورشید که غرق در تماشای حسام بود انداخت و سری تکان داد و گفت:« پاشو محسن فعلا خوابشون نمی یاد... پاشو بریم یه کم استراحت کنیم... و رو به حسام گفت:« حسام تو نمی خوای یک کم استراحت کنی؟! من هستم آ!!»
حسام لبخندی زد و گفت:« دست شما درد نکنه... من خوابم نمی یاد خسته هم نیستم...»
مهرداد:« پس شب بخیر فعلا، خسته بودی صدام کن...»
خورشید هنوز به حسام خیره بود... با خود می گفت: خاک بر سرت خورشید!! به چی نگاه می کنی؟! اون که اصلا نگاهت نمی کنه... خدایا... چی توی وجود این آدمه؟! به خدا اگه سنگ بود زیر این نگاه ها آب شده بود... این دیگه کیه!! دلش می خواست آن قدر شهامت داشت که آن جا را ترک کند و به خانه برود و بخوابد... اما مگر می شد؟! حسام آن جا باشد...!! بیدار باشد!! و این تنها شب زندگی اش که او اجازه داشت در خانه نباشد. همه چیز را بی خیال شود؟!! مهرداد و محسن هم خوابیدند...
سحر به دیوار تکیه داده بود و چرت می زد... پری هم خمیازه می کشید و سعی داشت هنوز حرف بزند... فقط خورشید بود که ساکت و بیدار، بیدارتر از همیشه نشسته بود...
پری:« بچه ها نمی خواین حلیم رو هم بزنین و نیت کنید؟!»
سحر:« اول نیت می کنند، بعد هم می زنن!!»
پری:« چه می دونم حالا!!... مگه چه فرقی داره!!»
سحر:« پاشو... پاشو بریم هم بزنیم... خوابمون بپره...»
پری رو به خورشید گفت:« خورشید پاشو...»
خورشید اما هنوز نشسته بود... حسام تا حس کرد دخترها برای هم زدن حلیم می آیند از دیگ فاصله گرفت و گفت:« خانم ها... فقط مراقب باشین... سعی کنید دو نفری گف گیر رو بلند کنید...»
پری:« نه آقا حسام...!! من می خوام تنهایی هم بزنم... ممکنه نیت هامون با هم تداخل داشته باشه!!»
حسام خنده اش گرفت... اما خود را کنترل کرد و گفت:« باشه... اگر تنهایی می تونید هم بزنید... بزنید...!! فقط مواظب باشید...»
پری چادرش را دور کمرش پیچید و کف گیر را گرفت... کف گیر به قدری سنگین بود که نزدیک بود تعادلش را به هم بخورد!!!
حسام سری تکان داد و گفت:« خانم... مواظب باشین...»
پری خنده ی ریزی کرد و با سماجت کف گیر را دوباره در دست گرفت و گفت:« مواظبم،مواظبم» کف گیر را داخل دیگ کرد... گویی وزنه ای به سنگینی هزاران تن به آن بستند!! حتی نتوانست کمی آن را به جلو هل بدهد... نگاهی از سر عجز به حسام انداخت و گفت:« آقا حسام این که تکون نمی خوره؟!!»
حسام:« من که گفتم دوتایی کف گیر رو بگیرین... انشاءالله که نیت هاتون تداخل نمی کنه!!»
سحر:« آقا حسام راست می گن... بیا با هم، هم بزنیم... و هر دو با تمام توان کف گیر را تکان دادند...»
سحر:« وای چه سنگین شده...چه قدر سخته!! آقا حسام؟! شما چه جوری از سر شب تا حالا این همه هم می زنین؟! یک جوری هم می زنین آدم فکر می کنه خیلی راحته!!» حسام سکوت کرد...
پری گفت:« سحر... نیت کن نیت هامون قاطی نشه یه وقتی!! این قدر حرف نزن!!»
حسام لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بی اختیار نگاه خورشید را غافلگیر کرد... خورشید خجالت کشید و نگاه بر زمین دوخت...
پری رو به خورشید گفت:« خورشید پاشو بیا... ما هم زدیم...»
خورشید:« من یک کم دیگه صبر می کنم می خوام موقع اذان هم بزنم...!!»
سحر در حالی که به سوی خورشید می رفت گفت:« چیه؟! می خوای پارتی بازی کنی؟!»
خورشید با لبخند گفت:« آره!!»
پری نزدیکش شد و گفت:« مگه الان ساعت چنده؟!فکر کنم نزدیک اذانه دیگه!!»
و بعد رو به حسام پرسید:« آقا حسام چه قدر به اذان مونده؟»
حسام نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:« تقریبا 7 دقیقه...» و بعد بی انکه نگاهی به آن ها بیاندازد به سوی در رفت و از حیاط خارج شد...
خورشید محکم به پهلوی پری زد و گفت:« این قدر سوال های مسخره می پرسین که فراریش دادین!»
سحر:« اِ... بابا مگه ما چی گفتیم؟!»
خورشید:« فقط جون هرکی که دوست دارید موقع هم زدن من کمکم نکنید!!»
پری نگاهش کرد و گفت:« خیلی بدجنسی!!... بمیره این ایمان ما مثل غول بیابونی افتاده خوابیده!!»
سحر رو به خورشید گفت:« تو هم همچنین، امیدوار نباش حسام برگرده... شاید رفته خونه اشون نماز بخونه...»
خورشید:« سخت در اشتباهی عزیزم... حسام سه تا دخترو این موقع شب تنها نمی ذاره جایی بره... در ثانی قراره تا اذان بیدار باشه بابات که اومد اون بره...»
همان لحظه حسام با چند سرفه ی مقطع وارد حیاط شد. خورشید با سرعت خود را جمع و جور کرد... صدای الله اکبر از مساجد بلند شد و خورشید بدون معطلی از جا برخاست... دستی به روسری اش کشید و نزدیک دیگ شد. حسام مردد مانده بود پیش بیاید یا همان عقب بایستد!! خورشید دست برد تا دسته ی کف گیر را بگیرد که حسام پرید جلو و گفت:« صبر کنید... با دستمال بگیرید... داغه...» و بعد دستمال چند لایه ی ضخیمی را دور دسته کف گیر پیچید و گفت:« از دوستاتون کمک نمی گیرین؟»
خورشید با لبخند گفت:« نه!!»
حسام:« نکنه شما هم از تداخل نیت ها می ترسید؟!»
خورشید خشنود از طنز کلام حسام لبخندی زد و گفت:« آره!!»
به سختی خودش را کنترل می کرد... حس می کرد بند بند بدنش به رعشه افتاده در دل به خودش فحش و ناسزا می گفت:« بدبخت... مگه آدم ندیدی چیه این طوری خودت رو باختی؟!» دو دستی دسته ی کف گیر را گرفت تا بتواند تکانی بدهد. کف گیر به سختی تکان کوچکی خورد... خورشید دوباره تمام نیرویش را روی کف گیر خالی کرد... و باز تکان کوچکی... خورشید با سماجت زور می زد... که دستی نیرومند کنار دستش نشست و کف گیر به زانو درامد... به فاصله چند سانتی حسام بود و دست حسام به یاریش امده بود، دیگر از خدا چه می خواست؟! حسام را برای همیشه...! پس نیت کرد:« خدایا فقط حسام...»
برای لحظه ای سر چرخاند و چشم های سیاه و گیرای حسام را به دام انداخت حسام ملتهب و مرتعش، نگاه برگرفت. خورشید به زحمت دهان باز کرد و گفت:« مرسی از کمکتون...»
حسام سر به زیر انداخت و گفت:« خلاصه باید ببخشید... اگه تداخل نیت بشه!!»
خورشید لبخند زد و چیزی نگفت...
حسام این پا آن پا کرد و عاقبت گفت:« راستی... اون مجازات خیس شدن به خاطر کدوم گناه بود؟!»
خورشید با شرمندگی گفت:« ببخشید و بعد از او فاصله گرفت...»
ان قدر در دلش از خدا تشکر کرد که بی حال شد...


فصل 7
ظرف های یک بار مصرف یکی یکی پر از حلیم داغ می شدند و به نوبت برای تزئین با دارچین و خلال بادام به صف می ایستادند. پری و سحر خمیازه می کشیدند و تزئین می کردند... اما خورشید نیروی عجیبی در خود احساس می کرد... از کاری که می کرد راضی به نظر می رسید. شب خوبی را گذرانده بود... شبی پر از رویاهای زیبا... شبی پر از حسام...!! صبح زود حسام رفته بود و باقی پسرها حلیم را پخش می کردند... ایران خانم:« فاطمه خانم تورو خدا از آقا حسام خیلی تشکر کنید دیشب تا صبح بیدار بود... اجرش با آقا ابوالفضل.»
فاطمه خانم:« اختیار دارین... حسام خودش دوست داره توی این شب ها خدمت کنه...»
مامان مهری:« فاطمه خانم؟! آقا حامد نیستند؟!»
فاطمه خانم در حالی که خنده معنی داری روی لب ها نشانده بود گفت:« نه خونه عموشه... رفته کمک اونا... اخه امشب نذری دارن...»
ایران خانم:« خبریه انشاءالله؟!»
فاطمه خانم خندید و گفت:« انگار دلش پیش دختر عموشه...»
ایران خانم:« خب یه کاری براش بکنید؟!»
فاطمه خانم:« توی فکرش هستیم... تا ببینیم قسمت چیه!!»
اخرین ظرف هم پر از حلیم شد و تزئین کرده داخل سینی قرار گرفت... مهرداد سینی را بلند کرد و رفت...
ایران خانم رو به دخترها گفت:« خب دخترا... دستتون درد نکنه انشاءالله... همه تون حاجت روا بشین... حالا بیایین این جا صبحانه بخورید...»
خورشید و پری و سحر روی تخت چوبی دور سفره ی صبحانه نشستند و به حلیم خوردن مشغول شدند... یواشکی به هم نگاه می کردند و پوزخندهای معنی دار تحویل هم می دادند... پری در حالی که آهسته آهسته می خندید پچ پچ کنان گفت:« فقط خدا می دونه که چه دلداده هایی پای این حلیم تا صبح پلک نزدن و هلاک شدن!!»
سحر رو به خورشید گفت:« دعا کن زودتر واسه حامد کاری بکنن... اون وقت شاید به فکر حسام بیافتن!!»
خورشید خوشحال تر از آن بود که به اینده و حرف های این و آن فکر کند. حالا ان قدر تصویر از شب گذشته به یادش سپرده بود که رویا ببافد و خوش باشد.
مهرداد و محسن و ایمان هم به خانه آمدند و با راهنمایی ایران خانم برای صرف صبحانه داخل شدند. مهرداد رو به فاطمه خانم گفت:« حسام کجاست؟ صبحونه نمی خوره»
فاطمه خانم:« برای حسام بردم خونه مادر... خسته بود خوابیده...»
مهرداد داخل خانه شد... فاطمه خانم بی مقدمه رو به خورشید گفت:« خورشید جان صبحانه ات رو بخور بریم خونه ما، حمیده یه چادر داره که سرش نمی کنه... اونو بدم فعلا سرت کن... خدا کنه اندازه ات باشه...»
همه نگاه ها با تعجب سوی خورشید رفت. و نگاه خورشید متعجب تر از همه به فاطمه خانم!!... فاطمه خانم رو به مامان مهری گفت:« مگه نگفتی دیشب چادر خورشید پاره شده؟!»
مامان مهری:« اره... اما چرا زحمتش بیافته گردن شما؟»
فاطمه خانم:« چه زحمتی مهری خانم؟! چادر توی خونه ما زیاده... اصلا اگه اندازه اش نبود یه چادر نو می برم... حسام از مشهد یه قواره پارچه چادری اورده...»
مامان مهری که پاک شرمنده شده بود گفت:« وای نه! خودم هم چادر دارم... منتهی کمی بهش کوتاهه!!»
فاطمه خانم:« تعارف که نداریم... این روزا عزاداریه... می خواد بره هیات ها رو تماشا کنه... با چادر باشه بهتره... دست منم سبکه... اما بعد از عزاداری براش چادر می برم الان نه!!»
پری زیرزیرکی گفت:« مرسی تحویل بازار!!»
سحر:« مرسی مادر شوهر اینده!!»
خورشید دیگر نمی دانست حلیم می خورد یا ذوق؟!
پری:« مواظب باش قاشق رو توی دماغت نکنی؟!»
سحر:« غلط نکنم حسام گفته واست چادر بدوزه!!»
خورشید که در دلش قند اب می کرد گفت:« خدا کنه!!»
سحر:« خدا کرده عزیزجون!! بی خود نبود گذاشتی دم اذان نیت کردی!!»
پری:« حالا بسه این قدر نخور... پاشو... پاشو که مادر شوهر اینده ات می خواد برات چادر بدوزه!!»
خورشید:« وای نه... من نمی رم خونه شون... خجالت می کشم!!»
پری:« آخی!! بمیرم که این همه خجالتی و بدبختی!! نصف شب که بدجوری رفته بودی توی چشمای طرف!!»
خورشید:« حسودای بدبخت... چشم دیدن خوشبختی منو ندارین!!»
پری:« تا کور شود هر آن که نتواند دید!!»
سحر:« تو چی می گی؟!»
پری:« برو بابا!!»
خورشید:« من که الان می رم... شما دوتا هم مثل پیرزنها بنشینید هی غرغر کنید!!»
فاطمه خانم مصرانه ایستاده بود تا خورشید را با خود ببرد. خورشید اما مردد رو به مادرش گفت:« مامان برم؟!!»
مامان مهری هم عاقبت گفت:« برو دیگه... فاطمه خانم اِن قدر لطف دارن که آدم شرمنده می شه!!»
فاطمه خانم با لبخند گفت:« دشمنت شرمنده باشه... و بعد دست خورشید رو گرفت و گفت:« بیا خورشید خانم تعارف نکن.»
خورشید به دنبال فاطمه خانم راهی شد... با خود گفت:« خدایا نه به این که در حسرت دیدنش باید بمیرم نه به حالا که این همه پشت سر هم خودت جور می کنی که ببینمش...!! خدایا شکرت!!»
صدای فاطمه خانم او را به خود اورد:« بیا تو... خورشید جان... بیا تو مادر جز حسام کسی خونه نیست... راحت باش»
این اولین بار بود که خورشید پا به خانه ی حسام می گذاشت... با این که خانه حسام اغلب اوقات مکان برگزاری کلاس های قران و مراسم مذهبی دیگر بود و تقریبا تمام اهل محل به آن جا می آمدند...!! خورشید اما هیچ گاه حوصله مراسم زنانه را نداشت... حالا هم تردید سراپایش را گرفته بود... از دیدن حسام واقعا خجالت می کشید... با خود گفت:« خدا کنه حسام هم نباشه!! اگه منو ببینه با خودش چی فکر می کنه؟! حتما میگه این دختر مثل کنه به من چسبیده... یه لحظه فرصت نمی ده نفس بکشم!!...»
اغلب خانه های آن محل قدیمی بودند... و خانه ی پدر حسام یکی از بزرگترین خانه های قدیمی آن جا بود. خانه جنوبی بود... و حیاط پشت ساختمان قرار گرفته بود. برای همین خورشید بی هیچ فاصله ای خود را داخل خانه یافت... صدای نوحه خوانی خانه را پر کرده بود... فاطمه خانم بلند گفت:« حسام جان بیداری؟! صدای ضبطت نمی ذاره صدا به صدا برسه!!»
وبعد بی آن که حسام جوابی بدهد یا پیدایش شود... فاطمه خانم دست روی شانه ی خورشید گذاشت و به سوی اتاقی او را دعوت کرد... خورشید وارد اتاق شد و روی اولین صندلی نشست خانه تمیز و مرتب بود... خورشید نگاهی گذرا به اثاثیه انداخت... مبلمان استیل فوق العاده قدیمی گوشه ی اتاق چیده شده بود... یک تابلو فرش شمایل حضرت علی به دیوار بود... و یک فرش دست باف دوازده متری لاکی رنگ کف اتاق را زینت می داد... و یک کتابخانه ی بزرگ رویروی خورشید بود... فاطمه خانم وارد اتاق شد و در حالی که چادر مشکی تاشده ای در دست داشت... چادر را به خورشید داد و گفت:« بیا مادر... خدا کنه اندازه ات باشه... پاشو سرت کن...» خورشید تشکر کنان چادر را گرفت و آن را باز کرد و روی سرش انداخت چادر حمیده هم زیادی بلند بود!!
فاطمه خانم:« بچرخ مادر...» خورشید چرخی زد و در جا خشک شد...(یکی آب قند بیاره) در خط نگاهش حسام ایستاده بود... خشکیده میان چارچوب در، اگر فاطمه خانم لب باز نمی کرد معلوم نبود آن ها تا کی همان طور می ماندند!!
فاطمه خانم:« حسام جان مادر یاالله بگو!!»
حسام گیج و دستپاچه گفت:« معذرت می خوام... من نمی دونستم شما اینجایید. فکر می کردم تنهام!!»
فاطمه خانم:« نه عزیزم تو این قدر صدای این ضبطو زیاد کردی که اگر با کل کوچه هوارکشون می ریختیم توی خونه هم نمی فهمیدی!!»
خورشید با لبخند سری تکان داد و زیر لب سلام کرد... حسام هم سر به زیر انداخت و جواب داد.
فاطمه خانم:« حسام جان برو از شربت نذری برای خورشید جون یک لیوان درست کن بیار مادر...» حسام بلافاصله رفت.
خورشید:« نه فاطمه خانم... به اندازه کافی مزاحمتون شدم... اگه اجازه بدین می رم...»
فاطمه خانم:« این حرفا کدومه دخترم؟! حالا چادرت خوب هست؟!»
خورشید:« بله... مرسی... اما... یه کم بلنده... ممکنه کثیف بشه... بهتره خود حمیده خانم سرشون کنند...»
فاطمه خانم:« نه مادر... حمیده...»
که صدای حسام نگذاشت مادر حرفش را ادامه دهد.
حسام یاالله گویان وارد شد و سینی شربت را جلوی خورشید گرفت... خورشید با هیجان بسیار شربت را برداشت و تشکر کرد. برخلاف انتظار خورشید، حسام فوری اتاق را ترک نکرد... روبروی خورشید ایستاده و گفت:« مامان؟! چرا چادر حمیده رو آوردی؟ مگه من پارچه نیاورده بودم؟!»
فاطمه خانم:« چرا مادر... اما امروز که نمی تونم توی عزای حسینی پارچه ببرم... شگون نداره!!»
حسام:« خب...»
فاطمه خانم:« خب که چی؟... من پارچه ای که آوردی رو بعد از این وقت عزاداری برای خورشید جون می برم و می دوزم خوبه؟!»
خورسید:« نه فاطمه خانم... مامانم پارچه داره...»
فاطمه خانم خندید و گفت:« می دونم عزیزم... می خوام خیال حسام راحت بشه!!!»
حسام به ناگه سرخ شد و گفت:« مامان چرا پای من و می کشی وسط؟!»
فاطمه خانم به سویش براق شد و گفت:« تو صبح نگفتی چادر خورشید دیشب پاره شده؟! تو نگفتی خوب نیست امروز و فردا با روسری بیاد؟! نگفتی هرطوری شده یه چادر براش دست و پا کنم؟!» وای که در دل خورشید چه دنیایی برپا بود...!!
حسام سری تکان داد و با چهره شرمگین و لبخند دلنشینی گفت:« یادم باشه همیشه حرفای مهم به شما بگم... راز نگه داریتون غوغا می کنه!!» و بعد اتاق را ترک کرد... خورشید نمی توانست لبخندش را پنهان کند...
فاطمه خانم پشت چشمی نازک کرد و رو به خورشید گفت:« وا این دیگه چی بود که راز نگه دار باشم یا نباشم؟! من می خواستم به دل اون کار کنم!! اصلا ولش کن مادر... شربتت رو بخور... ببین چه جوری شده... امشبه این چادر هم فعلا سرت باشه... تا خودم سر فرصت برات یه چادر درست و حسابی بدوزم... شربتت رو بخور...»
خورشید کمی از شربت را نوشید و گفت:« خیلی خوشمزه است... نذرتون قبول!!»
هیجان بازگو کردن چیزهایی که درخانه ی حسام دیده و شنیده بود برای پری و سحر آن قدر بود که دلش می خواست تا خانه پرواز کند.


موضوعات مرتبط: "♥کســـی می آیــد♥"

"♥کســـی می آیــد♥" 2

دو شنبه
7:33 PM
حسینی

"♥کســـی می آیــد♥"

دو شنبه
7:33 PM
حسینی
صفحه قبل 1 صفحه بعد