پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
آثار بارما شریبی / خیابان تشنه زمین خوردن است
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 96
نویسنده : J A V A D
آثار بارما شریبی / خیابان تشنه زمین خوردن است موج می زند بر کلافگی خیابان حضور خسته ی آفتاب شهر پر از ماهی هایی ست که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا در آکواریوم آرزوهای شان برج می سازند یک نفر در خیابان فریاد می زند : باید در ابرها شنا کرد "بارما شریبی " از کتاب : خیابان تشنه ی زمین خوردن است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: آثار بارما شریبی / خیابان تشنه زمین خوردن است ,



اشعار بارما شریبی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
اشعار بارما شریبی می ترسم ! در خیابان سعدی عشق را ملامت کنند و در میدان حافظ به دار بیاویزند شاهنامه ای می شود فردوسی که تا خیابان انقلاب قلب شهر را در بزرگراه های منتهی به آزادی مسدود می کند روی گسل زلزله آرام قدم بگذار نبض تهران ضعیف می زند از کتابِ (خیابان تشنه ی زمین خوردن است) " بارما شریبی "

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار بارما شریبی ,



بیوگرافی بارما شریبی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
بیوگرافی بارما شریبی بیوگرافی شاعر و نویسنده " بارما شُرِیبی " نویسنده و شاعر معاصر، متولد ۱۳ آذر ۱۳۵۸ خرمشهر سبک آثار در زمینه یشعر: سپید ، غزل و گاها به سبک های دیگر هم قلمی پراکنده زده اند، نثر: متون ادبی، و داستان کوتاه مجموعه آثار: به فاصله بگو کوتاه بیاید/ نشر الف دیگر به مهمانی تو نمی آیم / نشر الف سکوت خواب مرا به هم می زند/نشرالف شب را به ستاره می چسبانم /نشر الف قلب تو کانون جنگ های داخلی ست/ نشر مایا خیابان تشنه ی زمین خوردن است / نشر مایا به قلم " بارما شریبی " (مصطفی شریبی)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بارما شُرِیبی , ,
:: برچسب‌ها: بیوگرافی بارما شریبی ,



اشعار امیر حسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 60
نویسنده : J A V A D

اشعار امیر حسین پناهنده

گلچینی از رباعیات امیرحسین پناهنده

يك حس عميق و ناب يادت باشد
احـوال منِ خـراب يادت باشد
يك لحظه مرا ديدي و چشمت بستي،
خود را كه زدي به خواب يادت باشد!

،، اميرحسين پناهنده


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیر حسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

گلچینی از اشعار امیر حسین پناهنده

ما با هم و انگار كه بي هم بوديم
در كام هم از روز ازل سم بوديم
از دور شبيه شهري اباد ولي،
در باطن خود زلزله بم بوديم!

،، اميرحسين پناهنده


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

گفتند به او:
جهان پر از زيبايي ست
برگرد بيا كه آسمان رويايي ست

 

حالا كه پرنده از قفس دل كنده؛

پرواز پر از واهمه ي تنهايي ست!

 

"امیرحسین پناهنده"


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

يكدفعه ميان حجم غم آمده اي
از خاطره هاي بيش و كم آمده اي
از خيسي سطح كاغذم معلوم است؛
بغضي شده اي كه بر قلم آمده اي!

" اميرحسين پناهنده "

برای مشاهده همه ی 


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 52
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

هر گاه دلت حال مرا گوش گرفت
یک لحظه سکوت کرد و خاموش گرفت
حالا که تو رفته ای بدان بعد از تو،
فکرت همه شب مرا در آغوش گرفت

 

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

در گوشه ای اعتکاف می کرد زمین
بر عشق خود اعتراف می کرد زمین
از لحظه ی آشنایی اش با خورشید
یک عمر فقط طواف می کرد زمین

 

"  امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

در روح تب آلود جهان می پیچد
در خواب هزار رنگ جان می پیچد
یک واژه به نام مرگ در قامت دوست
هر روز به پای این و آن می پیچد...

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 43
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

شب، حادثه اي كه در زمان گم شده است
شب، قسمتـي از زوال مردم شـده است
از بس كه به شب خيرگي عادت كرديم
بـيـداريِ در روز تـوهـم شـده اسـت...!

 

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیر حسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D

اشعار امیر حسین پناهنده

وقتـي غم تلفيقـيِ حسـرت با درد،
تكثير شد و حضـرت نان بغض آورد،
روح از سرِ ناچاري خود...بالاجبار؛
هر روز به تنْ مرگ تعارف مي كرد

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیر حسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشت
رويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشت
بيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛
از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ...

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 51
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

در حجـم سكـوت آينه گم شده است
در عالمي از جنون تجسم شده است
مردي كه به تبعيد خودش، تن داده؛
تسـليـم هـزاره ي توهـم شده است!

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 65
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

در زندگي اش زوال را تجربه كرد
يك ذهن پر از سوال را تجربه كرد
وقتي كه پرنده در قفس مهمان شد
پرواز بدون بال را تجربه كرد...

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

تا معنی اشتباه را فهمیدیم
جان کندن در نگاه را فهمیدیم
با حسرت و عشق از سفیدی گفتیم
چون سایه فقط سیاه را فهمیدیم!

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار امیرحسین پناهنده
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 53
نویسنده : J A V A D

اشعار امیرحسین پناهنده

بغضيم ولي هم نفس فرياديم
ما عاشق يك عروس صد داماديم
عمري ست كه در بند جهانيم ولي؛
با قيـد وثيـقه هايـمان ازاديم!

" امیرحسین پناهنده "


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار امیرحسین پناهنده , ,
:: برچسب‌ها: اشعار امیرحسین پناهنده ,



اشعار کاظم کاظمی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D

اشعار کاظم کاظمی

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود ،

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود...

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌ !

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

فیل کج ‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌!

کج‌ روی در این مقام دلپذیر می‌شود،،،

اسب خیز می‌زند، جست‌ وخیز کار اوست‌،

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود ...

آن پیاده ی ضعیف ،راست راست می‌رود،

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود!

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌!

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود...

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد !!!

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود !

ناگهان کنار شاه خانه‌ بند می‌شود ،

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود !

آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است‌ !!

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود ...

این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌ !

این وزیر می‌شود، آن به‌ زیر می‌شود !.


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,



اشعار کاظم کاظمی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

اشعار کاظم کاظمی

و قسم‌خورده‌ترين تيغ‌، فرود آمد و رفت‌ ...

ناگهان هرچه نفس بود، كبود آمد و رفت‌!

در خطرپوشی ديوار، نديديم چه شد!

برق نفرين‌ شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌،

كودكيی، باديه‌ ای شير، خطابی خاموش‌،

پدرم را مگذاريد كه زود آمد و رفت‌!

از خَم كوچه پديدار شد انبان‌ بر دوش‌!

تا كه معلوم شد اين مرد كه بود، آمد رفت‌

از كجا بود، چه‌ سان بود؟ ندانستيمش‌،

اين‌قدر هست كه بخشنده چو رود آمد و رفت ... !


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,



اشعار کاظم کاظمی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 61
نویسنده : J A V A D

اشعار کاظم کاظمی

 

آيا شود بهار كه لبخندمان زند!؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند...

آيا شود كه بَرْش‌زن‌ِ پير دوره‌گرد ،

مانند كاسه‌ های كهن بندمان زند،؟

ما شاخه‌های سركش سيبيم‌، عين هم‌

يک باغبان بيايد و پيوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

ديگر كسی نمانده كه ترفندمان زند

نانی به آشكار به انبان ما نهد

زهری نهان به كاسه ی گُلقندمان زند

ما نشكنيم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به كوه دماوندمان زند

رويين‌ تنيم‌، اگرچه تهمتن به مكر زال‌

تير دو سر به ساحل هلمندمان زند

سر می دهيم زمزمه‌ های يگانه را

حتی اگر زمانه دهان‌ بندمان زند ... !


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمدکاظم کاظمی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار کاظم کاظمی ,



اشعار محمد دانشمند
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دانشمند

گر خداوند نظر بر فقرا اندازد
در و دیوار بر او  حل معما سازد

در فیض ازلی باز شود گر روزی
مرغکی یا ملخی مرشد و ملا سازد

من کجا شعر کجا قافیه چون باشد و وزن
شربتی لعل به کام من رسوا سازد

بعد سالی که کشد رنج فراغ یوسف
چشم یعقوب شفا یابد و بینا سازد

آن در بسته که گم گشته کلیدش عمری
شه کلید آید و آن قفل خشن وا سازد

چونکه قابیل ستد جان برادر به حسد
زاغکی آید و اسرار هویدا سازد

دیگر از من تو مجو صبر و قراری پدرم
چون به کامم شکرین نوش زحلوا سازد

شعر عرفان چو شود زمزمه در باغ و بهشت
حور و غلمان و پری واله وشیدا سازد

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com

 

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دانشمند ,



اشعار محمد دانشمند "جن گیر"
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 41
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دانشمند "جن گیر"

این شعر برای آگاهی جوانان نسبت به برخی عرفانهای دروغین است که ریشه در تسخیر جن دارند 


جن گیر مشرق زاده ای
دور از وطن افتاده ای

رویش سیه از دود و دم
تریاک و افیون دم به دم

خر مهره ها در گردنش
ورد و دعایی بر لبش

چوبین بتی در قبله اش
یک نعل اسب اندر برش

یک خال بر پیشانی اش
در وضع یوگا حالتش

چشمش به سوی نقطه ای
بر روی روشن پرده ای

گفتم چرا درمانده ای
دور از وطن افتاده ای

از شهر خود وامانده ای
در کنج ویران خفته ای

تو بنده ی آزاده ای
اینجا چرا  آواره ای

زنجیر بر پا بسته ای
از دین و دنیا رسته ای

گفتا که جن در بند من
هر دم زند لبخند من

جن می برد فرمان من
افسار در دستان من  

گفتم مسخر گشته ای
آن نفس قدسی کشته ای

تسخیر جن ناکرده ای
خود را مسخر کرده ای

سرگرم جام  باده ای
در پیش جن افتاده ای

جادو و جمبل کار تو
آشفتگی کردار تو

سرمایه از کف داده ای
در دود و دم افتاده ای

شیطان دهد فرمان تو
در دست او ایمان تو

از بس که زرد و لاغری
مانند جام ساغری

آیین حق را پیشه کن
در دین خود اندیشه کن

نفس زبون را رام کن
اندیشه در اسلام کن

تاج کرامت بر سرت
جن و ملک فرمان برت

از کنج ویران وا شدن
در عاشقی شیدا شدن

مشغول خودسازی شدن
گرم فداکاری شدن

پا بر فلک آنگه نهی
از این فلاکت وا رهی

بیرون از این ویران شوی
هم صحبت خوبان شوی

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دانشمند "جن گیر" ,



اشعار محمد دانشمند " نوجوانی "
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دانشمند " نوجوانی "

جذبه های عرفانی در دوران نوجوانی

یادش به خیر و نیکی ، دوران نوجوانی
در جستجوی یارِ ، پیدا ولی نهانی

در پای درس استاد ، زانو زدن نشستن
از نکته های نابش ، مانند گل شکفتن

با دوستان یکدل ، گل گفتن و شنیدن
از هر چه غیر جانان ، دل کندن و بریدن

گاهی به کنج مسجد ، در گوشه ای نشستن  
از قیل و قال دنیا  ، تا ساعتی گسستن

از بهر یک تمرکز ، رفتن به کوه و صحرا
پنهان و آشکارا ، با نفسِ دون مدارا

از ماهِ روزه داری ، درس سحر گرفتن
تا لحظه های افطار ، با حسِ روزه رفتن

از اربعین موسی ، درس چهل گرفتن
در آرزوی مقصود ، در چله ای نشستن

گه تشنه کام روزه ، در اوج فصلِ گرما
گه صبر و استقامت ، در فصل برف و سرما

هر کوششی در این ره ، یک گوی آتشین شد
تا قلب سرد تیره ، با آتشی قرین شد

یک عمر در طواف ، این قبله عاشقانه
بر ما عیان حقیقت ، بیرون ز هر فسانه

صوفی در آرزویِ ، پاداش روز فرداست
اینجا شراب باقی ، در عیش ما مهیاست

پرسی دلیل آتش ، در عیش ما کدامست
بنگر به شعر عرفان ، آتش در آن عیانست

 

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دانشمند " نوجوانی " ,



اشعار محمد دانشمند " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت "
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 39
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دانشمند " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت "

شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت

دیدم من عنکبوتی ، بر روی سقف خانه
خلوت گزیده عمری ، در کنج آشیانه

گفتم که زندگانی ، محتاج آب جاری است
این گوشه ی خرابه ، از آب و دانه عاری است

گفتا که آفرین بر ،  این پرسش و سوالت
دانم که بهره داری ، از هوش  و از ذکاوت

پاسخ به این معما ، رمزی نهفته دارد
این باغِ  پر معما ، صد گل به غنچه دارد

دانم که آدمیزاد ، ناپخته و عجول است
صبر و تحمل اینجا ، از اولین اصول است

گفتم که صبر و طاقت ، از من نخواهد استاد
مجنون و بی قرارم ، در سر هوای فریاد

گفتا چهل شبانروز ،  بر ما غذا نیامد
لیکن خمی به ابرو ، یا چشم ما نیامد

گفتم ز عنکبوتان ، مرتاضتر ندیدم 
در ترک مهر دنیا ، آماده تر ندیدم

گفتم چهل شبانروز ، در خدمتت بمانم
تا راه و رسم عزلت ، در مکتبت بخوانم

مردم چرا نیایند ، در محضرت نشینند
اسرار عشق و مستی ، اینجا فرا بگیرند؟

در گفتگو که ناگه ،  پروانه ای بیامد
از بخت بد  همان دم ، در تور وی در آمد

گفتا که آب و روزی ، با پای خو بیاید
اندازه ی کفایت ، در دام ما در آید

دیدم به تار و پودش ، شبنم نشسته باشد
روزی ز آب شبنم ، بر وی نوشته باشد

گفتا که شبنم صبح ، بر ما بسی گوارا ست
چونان شراب باقی ، خوش عطر و مجلس آراست

آنکس که روزی او ، با پای خود بیاید
باشد بر او کرامت ، ایمان او فزاید

گفتا اگر که آدم ، اسلام و توبه آرد
درهای آسمانها ،  بر روی او گشاید

از آسمان بیامد ، روزی به سوی مریم
هم بر تو نیز آید ، از آسمان و از یم

یک سفره ی بهشتی ، آمد به سوی عیسی
این را شنیده ام از، یک راهب کلیسا


گفتم غذای انسان ، هر صبح و ظهر و شامست
در عیش و نوش آنان ، دنیا بسی به کامست

گفتا که آدمیزاد ، از مرگ در فرارست
زینسان در آرزوی ، عمرِ پس از هزار است

در قصر آرزوها ، سرگرم نادرستی است
خر مهره ها به چشمش ، چون گوهر بهشتی است

لیکن بقا و بودن ، در پیش ما مساوی است
بر ما مهم نباشد ، از عمر ما چه باقی است

گفتا که آدمیزاد ، مقتول مهر دنیاست
رویش به سوی دنیا ، پُشتش به سوی عقباست

گفتا نمان در اینجا ،  این نقطه ی فراقست
گفتم نصیحتی کن ، ایمان من خرابست

گفتا دوباره بنگر ، با چشم با بصیرت
هر سوی پیر و مرشد ، هر سو نشان و آیت

گفتم تو کی در آیی ، از چله های عزلت
گفتا اگر بیاید ، آن یار ماه صورت

" مهندس محمد دانشمند "

daneshmand1354@gmail.com


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دانشمند " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت " ,



اشعار محمد دانشمند " خانه ی مادر بزرگ "
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دانشمند " خانه ی مادر بزرگ "

به شهر خوب دیزیچه همیشه
ز نور حضرت حق جلوه ها بود 

شنو از فاطمه مادر بزرگم     1
که در حرف و کلامش نکته ها بود

برای کودکانش حرف تازه 
میان قصه ها ، افسانه ها بود 

به شبها قصه ی شب بام و لب بام     2
تسلی بخش خواب بچه ها بود 

مرا از ترس این غول شبانه 
که کودک را بَرَد اندیشه ها بود

کنار خانه اش باغی پر از گل
میان سبزه ها آلاله ها بود 

به باغ اندر درختان فراوان 
پر از سیب و انار و میوها بود 

شبانگاهان که بوی عطر دم پخت 
روان اندر حیاط و در هوا بود 

شغال باغ بالا دزد خانه 2
که هر شب از صدایش زوزه ها بود

برای خوردن از آن شام دم پخت
شغال و روبهان را حیله ها بود

خنک آبی روان در باغِ خانه 
چو آب زندگانی دلگشا بود 

ز کاه و یونجه و سبزینه شبدر 
برای اسب و استر خوش غذا بود 

به نزدیکی یکی خندق پر از مار 
پر از قورباغه های خوش صدا بود 

گهی ماری روان بر سقف خانه 
صدای جیغ خانمها هوا بود

زگلبانگ خروس و مرغ و قمری
تو گویی قصه ی راز بقا بود 

برای هر پرستوی مهاجر 
به زیر سقف چوبین لانه ها بود 

به سوراخ گلی در کنج دیوار 
صدای وز وز زنبورها بود 

ز سوز نیش یک زنبور گاوی
به ناگه کودکی را ناله ها بود

به پای حوض ماهی ، چاه آبی
که از آبش ، فراوان بهره ها بود 

به ماه مهر بوی ناب شلتوک 
به هر سو رنگ زرد ساقه ها بود 

درختان بزرگ پر ز گردو
که هر شاخش رها در کوچه ها بود

کلاغان بر درختان جست و خیزان 
پر از گنجشک و قمری بام ما بود 

کلاغان سیاه فصل پاییز 
سیه پوش درخت و شاخه ها بود 

به بهمن هر کسی در زیر کرسی 
لحافی گرم و پشمین روی پا بود

بهشت ما بهشت دار باقی
به آینده بسی امیدها بود 

در آن خانه به دنیا پا نهادم 
که حکم آن ز تقدیر و قضا بود 

چراغ خانه ی ما هست مادر 
که شوقش بر اذان و بر دعا بود   

مرا نام پدر عبدالکریم است 
که در خدمت به مردم بی ریا بود 

مرا نام محمد بر نهادند 
کلاس درس ما عشق و وفا بود 

مرا از نسل نیکان آفریدند
که نیکی جاری اندر نسل ما بود 

 

"مهندس محمد دانشمند"

daneshmand1354@gmail.com

توضیحات شعر : 

1-خانه مادر بزرگ در شهر دیزیچه در محله ای قدیمی بود 
جویبار آبی که آنرا مسعود آباد می گفتند از میان شهر می گذشت 

2-شب بام و لب بام یک غول افسانه ای که شبها به لب بام آمده و کودکانی که نمی خوابند یا اذیت می کنند را با خود می برد 

3-شغال باغ بالا یک شعر قدیمی است که مادر بزرگ آنرا میخواند 
شغال باغ بالا پات بشکنه ایشالا
مرغ منا تو بردی سرپا نشستی خوردی


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دانشمند " خانه ی مادر بزرگ " ,



اشعار محمد دنشمند " بیوگرافی "
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 37
نویسنده : J A V A D

اشعار محمد دنشمند " بیوگرافی "

 

محمد دانشمند ، در بهمن سال 1354 در شهر دیزیچه ،از استان اصفهان، در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود .این شهر در ساحل زاینده رود قرار دارد. از اینرو دوران کودکی را در محیطی سرسبز و خرم سپری کرد. 
شعر "خانه ی مادر بزرگ" را ، در توصیف محیط سرسبز دوران کودکی سروده است. 
کارهای کشاورزی در زمینهای برنج و گندم از او انسانی سخت کوش ساخت.
دوره دبستان و راهنمایی را در این شهر به پایان رساند . مسجد امام حسین علیه السلام ، شهر دیزیچه کانون فعالیت فرهنگی مذهبی در این شهر بود که در این فعالیتها شرکت داشت .
در سال 1368 در آزمون ورودی دبیرستان شبانه روزی نمونه آیه الله طالقانی اصفهان قبول شد و در طول چهار سال از محضر اساتید بزرگوار این دبیرستان بهره های فراوانی برد و در رشته ریاضی و فیزیک دیپلم گرفت.
این دبیرستان یکی از بزرگترین الطاف الهی بود که شامل حال او شد درباره الطاف الهی می گوید
صوفی در آرزوی پاداش روز فرداست 
اینجا شراب باقی در کام ما مهیاست
پرسی دلیل آتش در عیش ما کدامست 
بنگر به شعر عرفان آتش در آن عیانست


تا کنون چند شعر درباره تاثیر دوره چهارساله دبیرستان سروده است مانند:
گر نبود آن چار سال معرفت – بی گمان بر من هلاکت آمدی 
گر نبود استاد و درس و مدرسه – در ره من کی هدایت آمدی
در سال 1377 از دانشگاه شهید باهنر کرمان در رشته مهندسی معدن مدرک کارشناسی گرفت و به خدمت سربازی رفت . 
از آنجایی که به رشته مهندسی معدن علاقه نداشت در شغل برنامه نویسی نرم افزار ، به دنیای صنعت وارد شد . کار در این رشته پیچیده علمی از وی انسانی اهل منطق و ریاضی ساخت . و همزمان به مطالعه در زمینه های گوناگون علوم انسانی مشغول شد .
نویسندگی را با نوشتن خاطرات روزانه شروع کرد . این نوشته ها در دوره دانشجویی رنگ تحلیل مسائل روز را به خود گرفت. 
علاقه زیادی به موسیقی سنتی ایران داشت ، این علاقه سبب شد که با اشعار بزرگان ادب آشنا شود. و در نوشته هایش از این اشعار استفاده می کرد 
در دهه 90 با توسعه فضای مجازی تصمیم گرفت اندیشه های خود را در این فضا به اشتراک بگذارد.
از آنجایی که نوشته های او در آغاز ، چندان مورد توجه قرار نگرفت بارها روش نوشتن را عوض کرد تا شاید بتواند نظر خوانندگان را جلب کند.
در سال 1398 تصمیم گرفت نوشته های خود را در قالب شعر و داستان عرفانی ارائه دهد
 از اینرو تصمیم گرفت شعر بگوید. نام عرفان را برای شعر خود برگزید هر چند بعدا از این نام پشیمان شد ولی نام بهتری پیدا نکرد. 
اولین اشعار او تقلیدی از بزرگان ادب است مانند این شعر که نیم مصرع اول آن از استاد رهی معیری است 
از گل شنیدم بوی او ، در غنچه دیدم روی او 
بر قدسیان کوی او  ، هر شب رسد فریاد من

بیشتر اشعار او عرفانی است مانند
گر خداوند نظر بر فقرا اندازد
در و دیوار بر او  حل معما سازد
در فیض ازلی باز شود گر روزی
مرغکی یا ملخی مرشد و ملا سازد
من کجا شعر کجا قافیه چون باشد و وزن
شربتی لعل به کام من رسوا سازد 

یا درباره نماز شب
یارب تو مگیر از من ، این سوز سحرگاهی
زیرا که ندارم جز، درگاه تو درگاهی
سرمایه ی من نَبوَد ، جز راز و نیاز شب
ور نه که منم موری ، محتاج پر کاهی
اشعار او بیشتر خط فکری او را دنبال می کند از نگاه او جهان خلقت سراسر اعجاز است و در و دیوار معلم انسانها هستند. 
مانند شعری درباره شاگردی انسان درپیشگاه عنکبوت یا "خلقت مگس" و شعر "قانون جذب" که در مورد خلقت جمادات است 

ایمیل مهندس انشمند:

daneshmand1354@gmail.com


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد دانشمند , ,
:: برچسب‌ها: اشعار محمد دنشمند " بیوگرافی " ,



عبدالجبارکاکایی / عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
عبدالجبارکاکایی / عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست ساده از دست ندادم دل پر مشغله را تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...! من "برادر" شده بودم و "برادر" باید وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق خواست تا خرج کند این کوپن باطله را عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...! عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست خواستم باز کنم با تو سر این گله را عبدالجبارکاکایی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: عبدالجبارکاکایی / عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست ,



بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
عبدالجبار کاکایی / بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه عبدالجبار کاکایی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: عبدالجبار کاکایی / بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو ,



بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
عبدالجبار کاکایی / من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟ من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟ راز غریب را به کدام آشنا برم؟ ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟ از تاب جعد و نافه‌ی آهو صبا چه برد؟ من آمدم که بویی از آن ماجرا برم چشم امید دارم ازین جسم ناتوان جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم حاجت نگیرم از تو به جایی نمی‌روم ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم عبدالجبار کاکایی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: عبدالجبار کاکایی / من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟ ,



بازدید : 40
نویسنده : J A V A D
من تشنه ام ولی ، در کوزه آب نیست ... عبدالجبارکاکایی من تشنه ام ولی ، در کوزه آب نیست حال خراب هست، جان خراب نیست چون سایه روز و شب ، در آب و آتشم آرامش جهان ، بی اضطراب نیست جا مانده‌ی شما، وامانده‌ی‌ دل است پاداش زندگیش غیر از عذاب نیست پرسیدی و دریغ،حرفی نداشتم باید سکوت کرد ، وقتی جواب نیست تُنگم شکسته است بر ساحل شما تاب ِ عذاب من بیرون ازآب نیست عبدالجبارکاکایی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: من تشنه ام ولی ، در کوزه آب نیست , , , عبدالجبارکاکایی ,



شعر مادر از عبدالجبار کاکایی
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 61
نویسنده : J A V A D
شعر مادر از عبدالجبار کاکایی عبالجبار کاکایی : مادر کنار باغچه تنها نشسته است سرشار از سکوت و مدارا نشسته است اشکش کبوترانه به سوگ کبوتري بر نرده هاي خيس تماشا نشسته است مادر فرشته اي ست که من فکر مي کنم بر روي خاک معجزه آسا نشسته است مادر پرنده اي ست که با بال هاي خيس بر شاخه ي شکسته ي رويا نشسته است مي ترسم آنقدر که گمان مي کنم زني بر پرتگاه آخر دنيا نشسته است مادر بايست تا بنشيند غبار ياس مي خواهم او بايستد اما، نشسته است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: شعر مادر از عبدالجبار کاکایی ,



زائر امام رضا - بهترین شعر عبدالجبارکاکایی
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
زائر امام رضا - بهترین شعر عبدالجبارکاکایی دنیا تاریکه یه جوری که نه فانوسه نه مهتاب دلمُ به کی ببندم ته این دهکده ی خواب اگه یه اتاق کوچیک اگه یه پنجره باشه پای اسم کی بمونم که برام خاطره باشه دنیا تاریکه یه جوری که چشامُ هم می ذارم تا که دستمُ بگیری پامُ تو حرم می ذارم صحنتون پر از پرنده آفتاب صلات ظهره زیر گنبد طلاتون سر عاشقا رو مهره برج کاشیای رنگی طاق نصرتای آبی سایه روشنای آروم ایوونای آفتابی پاي حوض نقره پوشت پيچيده عطر پرنده سايه ها كوتاهن اما قد گلدسته بلنده دنیا تاریکه بجز تو که چراغ راه دوری برا هرکی هر چی هستی برا من سنگ صبوری تو درست آخر حرفي اونجا كه ساكته دنيا خط بين عقل و عشقي مرز بیداری و رويا مث بهت يه كبوتر لب ايوون طلاتم بين اين همه هياهو زائر امام رضاتم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: زائر امام رضا - بهترین شعر عبدالجبارکاکایی ,



گم شده بهشت من در جهنمي ز دود
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
گم شده بهشت من در جهنمي ز دود عبدالجبار کاکایی باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها گم شده بهشت من در جهنمي ز دود

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: گم شده بهشت من در جهنمي ز دود ,



یکی از بهترین شعرهای عبدالجبار کاکایی
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرهای عبدالجبار کاکایی عبدالجبار کاکایی بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: یکی از بهترین شعرهای عبدالجبار کاکایی ,



یکی از بهترین شعرها عبدالجبار کاکایی
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 323
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرها عبدالجبار کاکایی عبدالجبار کاکایی : يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است دل واپس تو عالم و آدم نشد امسال پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال جایی ننشستیم که یادی نشد از درد شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال در گريه نهفتيم عزاي شب خود را تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار عبدالجبارکاکایی , ,
:: برچسب‌ها: یکی از بهترین شعرها عبدالجبار کاکایی ,



شفیعی کدکنی / بر درخت زنده بی برگی چه غم
نوشته شده در یک شنبه 14 شهريور 1400
بازدید : 104
نویسنده : J A V A D
شفیعی کدکنی / بر درخت زنده بی برگی چه غم شفیعی کدکنی گر درختی از خزان بی برگ شد یا کرخت از سورت سرمای سخت هست امیدی که ابر فرودین برگها رویاندش از فر بخت بر درخت زنده بی برگی چه غم وای بر احوال برگ بی درخت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار شفیعی کدکنی , ,
:: برچسب‌ها: شفیعی کدکنی / بر درخت زنده بی برگی چه غم ,



شفیعی کدکنی (میم سرشک ) / هیچ میدانی چرا
نوشته شده در یک شنبه 14 شهريور 1400
بازدید : 94
نویسنده : J A V A D
شفیعی کدکنی (میم سرشک ) / هیچ میدانی چرا شفیعی کدکنی : هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟ زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک آنچه میخواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار شفیعی کدکنی , ,



شعر حلاج از شفیعی کدکنی (م . سرشک)
نوشته شده در یک شنبه 14 شهريور 1400
بازدید : 86
نویسنده : J A V A D
شعر حلاج از شفیعی کدکنی (م . سرشک) شفیعی کدکنی : در آینه دوباره نمایان شد با ابر گیسوانش در باد باز آن سرود سرخ اناالحق ورد زبان اوست تو در نماز عشق چه خواندی ؟ که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز پرهیز می کنند نام تو را به رمز رندان سینه چاک نیشابور در لحظه های مستی مستی و راستی آهسته زیر لب تکرار می کنند وقتی تو روی چوبه ی دارت خموش و مات بودی ما انبوه کرکسان تماشا با شحنه های مامور مامورهای معذور همسان و همسکوت ماندیم خاکستر تو را باد سحرگهان هر جا که برد مردی ز خاک رویید در کوچه باغ های نیشابور مستان نیم شب به ترنم آوازهای سرخ تو را باز ترجیع وار زمزمه کردند نامت هنوز ورد زبان هاست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار شفیعی کدکنی , ,



از اشعار معروف شفیعیی کدکنی
نوشته شده در یک شنبه 14 شهريور 1400
بازدید : 82
نویسنده : J A V A D
از اشعار معروف شفیعیی کدکنی -"به کجا چنین شتابان؟" گون از نسیم پرسید. -"دل من گرفته زینجا, هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟" -" همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم..." -"‌به کجا چنین شتابان؟" -"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..." -"سفرت به خیر اما ,تو و دوستی , خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی , به شکوفه ها, به باران, برسان سلام ما را." از : محمدرضا شفیعی کدکنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار شفیعی کدکنی , ,



از اشعار دلنشین شفیعی کدکنی
نوشته شده در یک شنبه 14 شهريور 1400
بازدید : 77
نویسنده : J A V A D
از اشعار دلنشین شفیعی کدکنی ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها ای صفای جاودان ِهرچه هست: باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشنی محراب ها ناز نوشینی تو و دیدار توست خنده مهتاب در مرداب ها در خرام نازنینت جلوه کرد رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها. شفیعی کدکنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار شفیعی کدکنی , ,



صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 83 صفحه بعد