موزیک پلیر

آپلود عکس خواجوی کرمانی / دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود خواجوی کرمانی : دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود تنگ چشمان را نیاید روی زیبا در نظر قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود از نکو رویان هر آنچ آید ، نکو باشد ولی یار زیبا گر وفاداری کند زیبا بود

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 76
نویسنده : J A V A D
از غزل های معروف خواجوی کرمانی خواجوی کرمانی : پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که برآب نهادست جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد چه توان کرد چون این سفله چنین افتادست دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست یاد دار این سخن از من که پس از من گوئی یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یادست آنکه شداد در ایوان ز زر افکندی خشت خشت ایوان شه اکنون ز سر شدادست خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید ورنه این شط روان چیست که در بغدادست گر پر از لاله سیراب بود دامن کوه مرو از راه که آن خون دل فرهادست همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک چند روی چو گل وقامت چون شمشادست خیمه‌ی انس مزن بردر این کهنه رباط که اساسش همه بی موقع و بی بنیادست حاصلی نیست بجز غم ز جهان خواجو را شادی جان کسی کو ز جهان آزادست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 77
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای خواجوی کرمانی از بهترین شعرهای خواجوی کرمانی بگوئید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل زغلغل بلبل فریاد خوان را اگر زین پیش جان میپروریدم کنون بدرود خواهم کرد جان را بدار ای ساربان محمل که از دور ببینم آن مه نامهربان را دمی بر چشمه‌ی چشمم فرود آی کنون فرصت شمار آب روان را گر آن جان جهان را باز بینم فدای او کنم جان و جهان را چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم نهم پی بر پی آن ابرو کمان را شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه بشکر خنده بگشاید دهان را چو روی دوستان باغست و بستان بروی دوستان بین بوستان را چو می‌دانی که دورانرا بقا نیست غنیمت دان حضور دوستان را

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 78
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین غزلیات خواجوی کرمانی : آب آتش میبرد خورشید شب‌پوش شما میرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما شام را تا سایبان روز روشن دیده‌ام تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما حلقه ی گوش شما را تا بود مه مشتری مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما آب حیوانست یا گفتار خواجو یا شکر ماه تابانست یا گل یا بناگوش شما از : خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D
یک بیت شعر در باره دل از خواجوی کرمانی دل گر خطری دارد از جان خطرش نبود از جان خطرش نبود دل گر خطری دارد خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 78
نویسنده : J A V A D
بوی بهار از خواجوی کرمانی خواجوی کرمانی : این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست انفاس بهشت است که آید به مشامم یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست این سرو کدام است که در باغ روان شد وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست بشنو سخنی راست که امروز در آفاق هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست سودای دل سوخته لاله سیراب در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست تا چین سر زلف بتان شد وطن دل عزم سفرش از گذر حب وطن خاست آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من گویی ز پی صید دل خسته من خاست هر چند که در شهر دل تنگ فراخ است دل تنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 78
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را خواجوی کرمانی : مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را ساقی می چون زنگ ده کائینهٔ جان منست باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است سر پنجهٔ شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 82
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در گوش من مجال نماندست پند را چون از کمند عشق امید خلاص نیست رغبت بود بکشته شدن پای بند را آنرا که زور پنجهٔ زور آوری نماند شرطست کاحتمال کند زورمند را گر پند میدهندم و گر بند مینهند ما دست داده‌ایم بهر حال بند را نگریزد از کمند تو وحشی که گاه صید راحت رسد ز بند تو سر در کمند را برکشته زندگی دگر از سر شود پدید گر بر قتیل عشق برانی سمند را هر چند کز تو ضربت خنجر گزند نیست عاشق باختیار پذیرد گزند را خواجو چو نیست زانکه ستم می کند شکیب هم چاره احتمال بود مستمند را خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
:: برچسب‌ها: خواجوی کرمانی / آن نقش بین که فتنه کند نقش‌بند را ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / رام را گر برگ گل باشد رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشق زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را جان بده تا محرم خلوتگه جانان شوی تا نمیرد کی به جنت ره دهند ادریس را گرنه در هر جوهری از عشق بودی شمه‌ئی کی کشش بودی به آهن سنگ مغناطیس را همچو خورشید ار برآید ماه بی مهرم ببام مهر بفزاید ز ماه طلعتش برجیس را دامن محمل براندازی مه محمل نشین یا بگو با ساربان تا بازدارد عیس را چون بتلبیسم بدام آوردی اکنون چاره نیست بگذر از تزویر و بگذار ای پسر تلبیس را تا نپنداری که گویم لاله چون رخسار تست کی به گل نسبت کند رامین جمال ویس را خواجو ار در بزم خوبان از می یاقوت رنگ کاس را خواهی که پر باشد تهی کن کیس را خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 77
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را ساقی می چون زنگ ده کائینهٔ جان منست باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است سر پنجهٔ شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را خواجوی کرمانی برچسب‌ها: خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 81
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا که نماندست کنون طاقت بیداد مرا راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم گر براند زدر آن حور پریزاد مرا این خیالست که وصل تو به ما پردازد هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم که رسد در شب هجران تو فریاد مرا بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 81
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب دیده پر شعشعهٔ شمس و قمر بود مرا یاد باد آنکه گرم زهرهٔ گفتار نبود آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را وین جامهٔ نیلی ز من بستان و در ده جام را چون بندگان خاص را امشب به مجلس خوانده‌ئی در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته گر پخته‌ئی خامی مکن وان پخته در ده خام را در حلقهٔ دردی کشان بخرام و گیسو برفشان در حلقهٔ زنجیر بین شیران خون‌آشام را چون من برندی زین صفت بدنام شهری گشته‌ام آن جام صافی در دهید این صوفی بدنام را یک راه در دیر مغان برقع براندازی صنم تا کافران از بتکده بیرون برند اصنام را گر در کمندم میکشی شکرانه را جان میدهم کان دل که صید عشق شد دولت شمارد دام را خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
تاریخ : سه شنبه 9 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D
خواجوی کرمانی / مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا چون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشو زاریم بین و ازین بیش میازار مرا چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویش دست من گیر و دل خسته بدست آر مرا بی گل روی تو بس خار که در پای منست کیست کز پای برون آورد این خار مرا برو ای بلبل شوریده که بی گلروئی نکشد گوشهٔ خاطر سوی گلزار مرا هر که خواهد که بیک جرعه مرا دریابد گو طلب کن بدر خانهٔ خمار مرا تا شوم فاش بدیوانگی و سرمستی مست وآشفته برآرید ببازار مرا چند پندم دهی ای زاهد و وعظم گوئی دلق و تسبیح ترا خرقه و زنار مرا ز استانم ز چه بیرون فکنی چون خواجو خاک را هم ز سرم بگذر و بگذار مرا خواجوی کرمانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار خواجوی کرمانی , ,
:: برچسب‌ها: خواجوی کرمانی / مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا ,

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 3013

# بازديد ديروز: 4017

# بازديد هفته: 9246

# بازديد کل: 127858

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 301

# گوگل ديروز: 402

# بازديد ماه: 127858

# آي پي ديروز : 1339

# آي پي امروز: 1339

#بازديد سال: 241490

RSS

Powered By
loxblog.Com