پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 76
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی کیوان شاهبداغی نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذ شت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



عشق
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 88
نویسنده : J A V A D
عشق کیوان شاهبداغی عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه همنشین خلوت غمگین آه عشق گاهی شور رستن در گیاه عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی رمز هوشیاریست در مستی می

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



یکی از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 91
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی کیوان شاهبداغی : خدایا باور افسردگان را , چون بهاران , زندگانی ده و روح خستگان را هم , خروشی جاودانی ده کویر قلب تنهایان , به مهری آبیاری کن به کوی بی کسان, یک مهربانی , آشنایی را , تو راهی کن هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی به یاد خاطراتش , عاشقانه زندگی کردن , تلافی کن بکوبان با سر انگشتان مهری , کوبه ی در های غربت را بسوزان ریشه های سرد نفرت را حبیبا , سال نو را , سال نور و عاشقی فرما بزرگا , زندگی کردن , نشانم ده و راه و رسم دل دادن , ستاندن , پیش پایم نه به کامم لذت با هم نشستن , مهر ورزیدن عنایت کن فهیم ارزش هر لحظه ام گردان بدانم خنده در آیینه , بس زیباست بفهمم بغض در آدینه , دست ماست بخوانم با قناری ها , خدا اینجاست بجویم من خدایم , چون که حق زیباست عزیزا هفت سین عیدمان را سایه سار سبز سیمای سحرخیزان سرو اندیش ساعی , مرحمت فرما خدایا باور تغییر را این کیمیا درس بهاران راه در اعماق قلوبت یخ زده ؛ گرم و شکوفا کن تو خار هر کدورت را به گلبرگ گذشتی , بی اثر گردان چکاوک را تو یاری کن به آوازی , دل همسایه مان را , شاد گرداند شقایق را که دشت لخت و عریان , شعله پوشاند به خوشبختی , نشان کوچه ی بن بست ما را ده نشان مردم این شهر را , یاد بهار آور خدایا , در طلوع سال نو آغاز راه سبز فردا ها تو قلب هر مسافر را , به نور معرفت آگه به رمز و راز زیبای سفر فرما بفهمان زندگی بی عشق , نا زیباست که قدر لحظه ها در لحظه , نا پیداست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



شعر زندگی کیوان شاهبداغی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D
شعر زندگی کیوان شاهبداغی کیوان شاهبداغی زندگي، راز بزرگي است که در ما جاريست زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنيا جاريست زندگي ، آبتني کردن در اين رود است وقت رفتن به همان عرياني که به هنگام ورود آمده ايم دست ما در کف اين رود به دنبال چه مي گردد؟ هيچ!!! زندگي ، وزن نگاهي است که در خاطره ها مي ماند شايد اين حسرت بيهوده که بر دل داري شعله گرمي اميد تو را ، خواهد کشت زندگي درک همين اکنون است زندگي شوق رسيدن به همان فردايي است ، که نخواهد آمد تو نه در ديروزي ، و نه در فردايي ظرف امروز ، پر از بودن توست شايد اين خنده که امروز ، دريغش کردي آخرين فرصت همراهي با ، اميد است زندگي ياد غريبي است که در سينه خاک ، به جا مي ماند زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ زندگي ، خاطر دريايي يک قطره ، در آرامش رود زندگي ، حس شکوفايي يک مزرعه ، در باور بذر زندگي ، باور درياست در انديشه ماهي ، در تنگ زندگي ، ترجمه روشن خاک است ، در آيينه عشق زندگي ، فهم نفهميدن هاست زندگي ، پنجره اي باز، به دنياي وجود تا که اين پنجره باز است ، جهاني با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازي اين پنجره را دريابيم در نبنديم به نور ، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم پرده از ساحت دل برگيريم رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بکنيم زندگي ، رسم پذيرايي از تقدير است وزن خوشبختي من ، وزن رضايتمندي ست زندگي ، شايد شعر پدرم بود که خواند زندگي شايد آن لبخندي ست ، که دريغش کرديم زندگي زمزمه پاک حيات ست ، ميان دو سکوت زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابيم شعر از کیوان شاهبداغی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 72
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای کیوان شاهبداغی کیوان شاهبداغی : چه خدا نزدیک است لب درگاه عبودیت توست به کناری بزن این پرده حجب همنوا شو تو بازمزمه سبز حیات به زلالیت چشمان بهاری که گریست او همین نزدیکی ست عطر او در تن باغ نور او در مهتاب به نم آه و هماوایی دست تاری پنجره بگرفته نگاهش کردم باغ آرام و هوایی دلچسب ذهن نمناک درخت بوی باران می داد جیرجیرک در باغ آخرین شعر خودش را می خواند حسن یوسف آرام ، سوزن از گل سرخ قرض گرفت پشت پیراهن برگش را دوخت کفشدوزک به لب غنچه سرخ ، بوسه ای زد و گریخت ماهی کوچک حوض ، خواب دریایی خود را می گفت و همه ماهی ها باله جنبان گفتند: خواب خوبی ست خدا خیر کند شیشه عطر بهار ، لب دیوار شکست و هوا پر شد از بوی خدا لب پاشویه نشستم چه زلال است این آب ماه در حوض خودش را می شست دست در حوض زدم ماه شرمنده ، خجل ، پیچ و تابی به خودش داد وگریخت نردبان گفت به مهتاب : آسمان را تو بیاور تا بام بام تاصحن حیاتش با من غبطه خوردم به درخت غبطه خوردم به گل اطلسی کنج حیاط گل شیپوری سر به گوش گل کوکب میگفت: صبحدم وقت نماز من صدایت کردم خواب اگر می ماندی.صبح در باغ.خجل می گشتی قاصدک شاد و سبکبال و رها نامه سوسن سنبل را داد سرو با طمانینه وضو کامل کرد رفت سر وقت نماز پیچک گوشه باغ ،چون که بازوش دگر تاب نداشت دست بر خاک تیمم می کرد جیرجیرک از دور ، آخرین مصرع شعرش را خواند همهمه دردل باغ بلبل از شاخه با آواز بخواند: سرو قامت بسته است ، وقت تنگ است ، شتاب همه قامت بستند باغ می رفت ملاقات خدا جیرجیرک شنل سبز خودش را بتکاند ماند در آخر صف باغ پر بود ز تسبیح خدا من خجل از همه غفلت خویش دست و پایم گم شد نرسیدم به نماز گل میمون خندید و گل مریم هم سرو در بین رکوع آنقدر ماند که شبنم برسد من که یک عمر به دنبال خدا میگشتم امشب این گوشه باغ او صدایم می کرد من چه اندازه دلم بیدار است من خدا را دیدم پشت آن کوکب سرخ لای آن بوته رز قامت سرو بلند برق آن پولک ماهی در آب عطر آن یاس سپید نور آن ماه قشنگ خنک آبی آب روی آرامش خواب گلیخ چه خدایی دارم چه به من نزدیک است پشت هر بارش باران بهار بعد هر قوس و قزح لای هرپیچ اقاقی در باغ پشت راز گل سرخ ، مهر آن مهر گیاه هر اناری به درخت ، گره مشت خدا مشت او باز کنید دانه سرخ انار ، همه تسبیح خدا باغ ، لوح زیبای وجود هر درخت ، سوره ای از هستی برگهایش ، همه آیات خدا آیه ای سبزتر از این دیدی؟ تو به یک شبنم اگر خیره شوی ، طپش ابر بهاری پیداست گوش اگر باز کنی ، سر گلدسته کاج بلبل از شوق اذان می گوید تو مناجات شب زنجره را ، می شنوی خاک این باغ ، پس از موسم سرما هرسال پر شد از ذکر معاد بوم نقاشی به ای زیبایی و خدا ، قلم خلقت خود برد به رنگ رنگ سبزی برداشت سرو و شمشاد وصنوبر وکمی بوته شبدر پایین و سپس سرخی آن گل و پرهای شقایق و کمی لاله ناب آبی آب و دم بلبل و شب بو و کنارش سنبل زرد بر بال قناری و رز و گندم پاک این همه جلوه هستی از کیست ؟ یاس از آن دور صدا کرد ، خدا گل سرخ خوش بود غنچه کوچک خود را به بغل سخت فشرد غنچه کوچک مینای صبور ، چشمکی زدو شکفت گل محبوبه شب ،عطر خود را از دور زد و یک گوشه نشست دل باغ ، هوس باران داشت قطره ای ریخت به پاشویه حوض تا که آن ابر سپید ، دل خود را بتکاند فردا ناودان زمزمه کرد: بارش ابر صفایی دارد صبح فردا دل من ، میزبان طپش جاری آب حلزونی کوچک ، بی خبر از همه جا قامت خسته خود را تنها ، پشت یک برگ تماشا می کرد چه حیاتی جاری ست در تن زنده باغ روح من ، پر ادراک خداست گل نیلوفر گفت : همه جا آیت اوست دیدنش آسان است سخت آن است نبینی اورا شب که از نیمه گذشت من و مهتاب وگل یاس وهمه ماهی ها به جماعت چه نمازی خواندیم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



شعر زندگی از کیوان شاهبداغی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 82
نویسنده : J A V A D
شعر زندگی از کیوان شاهبداغی شب آرامی بود می روم در ایوان تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه !؟ مادرم سینی چایی در دست ، گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،به هوای خبر از ماهی ها دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریختو به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم پدرم دفتر شعری آورد ،تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ، و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست رود دنیا ، جاری ست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم قصه آمدن و رفتن ما تکراری است عده ای گریه کنان می آیندعده ای ، گرم تلاطم هایش عده ای بغض به لب ، قصد خروج فرق ما ، مدت این آب تنی است یا که شاید ، روش غوطه وری دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!! زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر زندگی ، جمع طپش های دل است زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند زندگی ، بازی نافرجامی است ، که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید بردو فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ، شعله ی گرمی امید تو را ، خواهد کشت زندگی ، درک همین اکنون است زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با ، امید است زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است روح از جنس خدا و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند زندگی ، رخصت یک تجربه است تا بدانند همه ، تا تولد باقی ست می توان گفت خدا امیدش به رها گشتن انسان ، باقی است زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، سهم تو از این دنیاست زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،در نبیندیم به نور در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل ، برگیریم ،رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است سهم من ، هر چه که هست من به اندازه این سهم نمی اندیشم وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است زندگی شاید ، شعر پدرم بود ، که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را ، دریابم کیوان شاهبداغی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



کیوان شاهبداغی : وقتی که آمدی
نوشته شده در چهار شنبه 10 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D
کیوان شاهبداغی : وقتی که آمدی کیوان شاهبداغی : وقتی که آمدی آهسته در بزن تا نشنود دو گوش حریفان صدای عشق دل بشنود صدای تو ، بیداد می کند وقتی که آمدی در ، پشت سر مبند وقتی سلام تو را بشنود سکوت از دست می رود وانگه بهانه ات ، بگرفته دست غم از آن دری که تو آیی ، بدر رود دیگر مجال ماندن بغضی به خانه نیست گل می دهد برای تو آن بوته یاس خالیست خانه ، ولی من برای تو از روزگار دور در گوشه ای که نبیند نگاه غیر پنهان نموده کمی خاطرات خوش لبخند مانده کمی ، سهم چشم تو یک دم از این نفس ، که سلامی شود تو را امید را به یاد تو در کنج این دلم در گوشه ای که نشکندش سنگ روزگار ، پنهان نموده ام یک خرده جان ، که تو را هدیه می کنم ای مهربان من وقتی که آمدی آهسته نام مرا پشت در بگو آرام تر ، دل غمدیده را بخوان دل تاب دیدن یکباره ات که نیست می گیرد آن زبان طپش می رود ز دست ای مهربان من ، دیگر بیا ولی ... آهسته در بزن

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار کیوان شاهبداقی , ,



صفحه قبل 1 صفحه بعد