پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
من صيد ديگري نشوم وحشي توام
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی : زان نيمه شب بترس كه درتازد از جگر تا كي عنان كشيده توان داشت آه خود داديم جان به راه تو ظالم چه مي كني سر داده اي چه فتنه چشم سياه خود بردي دل مرا و به حرمان بسوختي او خود چه كرده بود بداند گناه خود زان عهد ياد باد كز آسيب زهر چشم مي داشت نوشخند توام در پناه خود من صيد ديگري نشوم وحشي توام اما تو هم برو مرو از صيدگاه خود

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



منظومه ی خسرو شیرین اثر وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
منظومه ی خسرو شیرین اثر وحشی بافقی در ستایش حضرت محمد ( ص ) از منظومه ی خسرو شیرین اثر وحشی بافقی حکیم عقل کز یونان زمین است اگر چه بر همه بالانشین است به هر جا شرع بر مسند نشیند کسش جز در برون در نبیند بلی شرع است ایوان الاهی نبوت اندر او اورنگ شاهی بساطی کش نبوت مجلس آراست کجا هر بوالفضولی را در او جاست خرد هر چند پوید گاه و بیگاه نیابد جای جز بیرون درگاه بکوشد تا کند بیرون در جای چو نزدیک در آید گم کند پای چه شد گو باش گامی تا در کام چو پا نبود چه یک فرسخ چه یک گام

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,
:: برچسب‌ها: منظومه ی خسرو شیرین اثر وحشی بافقی ,



دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 47
نویسنده : J A V A D
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید وحشی بافقی : دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟ سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟ روزگاری من و او ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



ایستاده بر در دل، صد تقاضاییم هست
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 47
نویسنده : J A V A D
ایستاده بر در دل، صد تقاضاییم هست وحشی بافقی می توانم بود بی تو، تاب تنهاییم هست امتحان صبر خود کردم، شکیباییم هست سوی تو گویم نخواهم آمد اما، می شنو ایستاده بر در دل، صد تقاضاییم هست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی : تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است 50
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D
زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است 50 وحشی بافقی : در دل همان محبت پیشینه باقی است آن دوستی که بود در این سینه باقی است باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است از ما فروتنی‌ست بکش تیغ انتقام بر خاطر شریفت اگر کینه باقی است نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش قفلی که بود بر در گنجیه باقی است وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



یکی از بهترین شعرهای وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 42
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرهای وحشی بافقی : سپهر قصد من زار ناتوان دارد که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد جفاى چرخ نه امروز می رود بر من به ما عداوت دیرینه در میان دارد به کنج بی کسى و غربتم من آن مرغى که سنگ تفرقه دورش ز آشیان دارد منم خرابه نشینى که گلخن تابان به پیش کلبه ى من حکم بوستان دارد منم که سنگ حوادث مدام در دل سخت به قصد سوختنم آتشى نهان دارد کسى که کرد نظر بر رخ خزانى من سرشک دمبدم از دیده ها روان دارد چه سازم آه که از بخت واژگونه من بعکس گشت خواصى که زعفران دارد دلا اگر طلبى سایه ى هماى شرف مشو ملول گرت چرخ ناتوان دارد ز ضعف خویش برآ خوش از آن جهت که هماى ز هر چه هست توجه به استخوان دارد گرت دهد به مثل زال چرخ گرده ى مهر چو سگ بر آن ندوى کان ترا زیان دارد بدوز دیده ز مکرش که ریزه ى سوزن پى هلاک تو اندر میان نان دارد کسى ز معرکه ها سرخ رو برون آید که سینه صاف چو تیغ است و یک زبان دارد چو کلک تیره نهادى که می شود دو زبان همیشه روسیهى پیش مردمان دارد ز دستبرد اراذل مدام دربند است چو زر کسى که دل خلق شادمان دارد کسى که مار صفت در طریق آزار است مدام بر سر گنج طرب مکان دارد خود آن که پشت بر اهل زمانه کرد چو ما رخ طلب به ره صاحب الزمان دارد شه سریر ولایت محمد بن حسن که حکم بر سر ابناى انس و جان دارد کفش که طعنه به لطف و سخاى بحر زند دلش که خنده به جود و عطاى کان دارد به یک گداى فرومایه صرف می سازد به یک فقیر تهى کیسه در میان دارد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



از اشعار وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D
از اشعار وحشی بافقی روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم به فکر صید دگر باشد و شکار دگر خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف حکایتیست که گفتی هزار بار دگر از : وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



از اشعار ناب وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 47
نویسنده : J A V A D
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم،بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم،رمیدیم نام تو که باغ اِرَم و روضه خلد است انگار که دیدیم ندیدیم،ندیدیم صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوه یک باغ نچیدیم،نچیدیم سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم وحشی سبب دوری و این قسم سخنها آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



رباعیات وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D
رباعیات وحشی بافقی : اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیداست من نام بگرداندم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب چراست ........................................... آن سرو که جایش دل غم پرور ماست جان در غم بالاش گرفتار بلاست از دوری او به ناخن محرومی سد چاک زدیم سینه جایش پیداست .......................................... پیوستن دوستان به هم آسان است دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست از غایت تلخیی که در هجران است ....................................... اکسیر حیات جاودانم بفرست کام دل و آرزوی جانم بفرست آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است آنم بفرست و در زمانم بفرست از وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



شعر وفای مار از وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 40
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی : مار ز یاری چو کفت بوسه داد داد دمش خرمن عمرت به باد تیغ من از خون تو چون رنگ بست داد تو را چشمه حیوان به دست تا تو بدانی که ز دشمن ضرر به که رسد دوستی از اهل شر حیرتم از گردن پر زور توست کاو به چنین بار بماند درست گوهر آدم اگر از درهم است خر که زرش بار کنی آدم است زان فکنی جامه ی اطلس به دوش تا شود آن بر خریت پرده پوش گشت چو از باد قوی گوسفند پنجه قصاب از او پوست کند ناخلفی پا چو نهد در میان پرتو عزت برد از دودمان پرتو جمعی ز سر یک تن است مجلسی از مشعله ای روشن است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



آب بقا ... وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 28
نویسنده : J A V A D
آب بقا ... وحشی بافقی من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



شعر محبت آمیز از وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 40
نویسنده : J A V A D
شعر محبت آمیز از وحشی بافقی به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینه ی محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست بسا گدا به شهان نرد عشق باخته‌اند به ما مخند که این رسم بد نه بدعت ماست به دیگری نگذاریم ، مرده‌ایم مگر نشان تیر تغافل شدن که خدمت ماست تویی که عزت ما می‌بری به کم محلی و گرنه خواری عشقت هلاک صحبت ماست به دعوی آمده بودیم چاشنی کردیم کمان ، تو نه به بازوی صبر و طاقت ماست هزار بنده چو وحشی خرید و کرد آزاد کند مضایقه از یک نگه که قیمت ماست وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



شب یلدا در شعر وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 37
نویسنده : J A V A D
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره می‌کنم هر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را عمر ابد ز عهده نمی‌آیدش برون نازم عقوبت شب یلدای خویش را وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست طی کن بساط عرض تمنای خویش را وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



بازدید : 43
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی / دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی ز ما سد جان نمی‌گیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبک‌روحان مکن چندین گرانجانی چوکان در سینه دارم رخنه‌ها از تیغ بدخویی ز پیکانهای خون آلود او پر لعل پیکانی به سد جان گرامی آن لب دلجوست ارزنده عجب لعلیست پر قیمت به صاحب باد ارزانی بر آنم تا برآید جان و از غم وارهانم دل ولی بی تیغ جانان بر نمی‌آید به آسانی وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



بازدید : 39
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی / کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی / ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما در آه ما نهفته خزان و بهار حسن تأثیرهاست با نفس گرم و سرد ما رخش اینچنین متاز که پیش از تو دیگری کردست اینچنین و ندیدست گرد ما سد لعب بلعجب شد و سد نقش بد نشست تا ریختیم با تو، بد افتاد نرد ما وحشی گرفت خاطر ما از حریم دیر رفتیم تا کجاست دگر آبخورد ما وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,



گلچینی از تک بیت های وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D
گلچینی از تک بیت های وحشی بافقی شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟ *** دل نیست کبوتر که چو برخاست نشنید از گوشه بامی که پـــریدیم ، پـــــریدیم *** در میان اشک شادی گم شدم روز وصال این چنین روزی که دیدم‌خویش را گم می‌کنم *** بکش و بسوز و بگذر، منگر به اینکه عاشق به جز اینکه مهر ورزد، گنهی دگر ندارد *** پر است شهر ز ناز بتان نیاز کم است مکن چنان که شوم از تو بی نیاز مکن *** چه غصه ها که نخوردم ز آشنایی تو خدا تو را به کسی یارب آشنا نکند *** خوش آن غرور که وام دو صد جواب سلام به یک کرشمه ابرو ادا تواند کرد *** آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست *** به وفاداری من نیست در این شهر کسی بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,
:: برچسب‌ها: گلچینی از تک بیت های وحشی بافقی ,



بازدید : 51
نویسنده : J A V A D
وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد وحشی بافقی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,
:: برچسب‌ها: وحشی بافقی / دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد ,



اشعار وحشی بافقی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D
اشعار وحشی بافقی ن آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی‌هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم این‌چنین بی‌دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بی‌وفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری نمی‌بایست کرداول به این حرف آشنا خود را ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را "وحشی بافقی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار وحشی بافقی , ,
:: برچسب‌ها: اشعار وحشی بافقی ,



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد