پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
آرزوهای انسان پس از مرگ
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 129
نویسنده : J A V A D
آرزوهای انسان پس از مرگ

آرزوهای انسان پس از مرگ

در قران کریم  ۹ آرزویی که انسان  بعد از مرگ خواهد داشت ذکر شده است.

۱- يَا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرَابًا
ای ﮐﺎﺵ! خاک می بودم  ‏
(ﺳﻮﺭة النبأ‏ء آیه 40)

۲- يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي
ای کاش برای این زندگیم(آخرت) چیزی از پیش فرستاده بودم
‏( ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﻔﺠﺮ آیه 24)

۳- يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ
ﺍی ﮐﺎﺵ! نامه اعمالم به من داده نمی شد.
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﺤﺎﻗﺔ آیه 25)

۴- يَا وَيْلَتَىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا*
ﺍی ﮐﺎﺵ! فلان انسان را به دوستی نمی گرفتم
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﻔﺮﻗﺎﻥ آیه 28)

۵- يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولَا
ﺍی ﮐﺎﺵ! فرمانبرداری الله و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) را می کردیم.
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻷﺣﺰﺍﺏ آیه 66)

۶- يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا
ﺍی ﮐﺎﺵ! راه و روش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را تعقیب می کردم  
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﻔﺮﻗﺎﻥ آیه 27)

۷- يَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا
ﺍی ﮐﺎﺵ! من هم با آنها می بودم، حال کامیابی بزرگ حاصل می کردم
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ آیه 73‏)

۸- يَا لَيْتَنِي لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَدًا
ﺍی ﮐﺎﺵ! با رب خود کسی را شریک نمی آوردم.
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻟﻜﻬﻒ آیه 42)

۹- يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ وَلَا نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِين
ای ﮐﺎﺵ! راهی برابر شود که دوباره به دنیا برگردیم و نشانی های رب خود را انکار نکنیم و از جمله مؤمنین شویم.
‏(ﺳﻮﺭﺓ ﺍﻷﻧﻌﺎﻡ آیه 27)

این ها آرزوهایی اند که بعد از مرگ برآورده شدنشان ناممکن است، پس کوشش نماییم که تا در دنیا هستیم خود را اصلاح نماییم تا باشد که در آخرت از نادمین نباشیم. الله متعال همه مارا هدایت به راه صراط المستقیم نماید.
آﻣِﻴﻦ ﻳَﺎ ﺭَﺏَّ ﺍﻟْﻌَﺎﻟَﻤِﻴْﻦ


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: آرزوهای انسان پس از مرگ ,



علمی که فراگرفتنش واجب است!
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
علمی که فراگرفتنش واجب است!

 

 

علامه مجلسی در شرح روایت نبوی «طلب العلم فريضة علی کل مسلم»؛ «طلب علم» بر هر مسلمانی واجب است، می نویسد:
مراد از «علم» علمی است که عهده دار شناخت خدا و صفات او و شناخت مطالبی است که معرفت خدا، بر آنها متوقف است.و همچنین علمی که مربوط به شناخت شریعت پایدار است.
و برای اولی دو مرتبه است:
اول: مرتبه ای است که حاصل می شود بواسطه آن، اعتقاد حق و استوار، و اگر چه قادر نباشد بر حل شک ها و شُبهات، و طلب این مرتبه واجب عینی است!
دوم: مرتبه ای است که قادر شود به واسطه آن بر حل شک ها و دفع شبهات و طلب این مرحله واجب کفایی است!
و برای دومی، یعنی علم به شریعت پایدار نیز دو مرتبه است:
مرتبه اول علم داشتن به مطالبی(از عبادات و...) است که محتاج عمل کردن به آنهاست، اگر چه این علم، «تقلیدی» باشد! و طلب این مرتبه از علم، واجب عینی است.
دوم: علم به احکام شرعی از أدلّه تفصیلی آنهاست و مصطلح این دوران در تعبیر از این مرتبه «اجتهاد» است و طلب این مرتبه از علم، واجب کفایی است در دورانی که رسیدن به محضر حجت خدا ممکن نیست.
و اما در دورانی که حجّت خدا ظاهر باشد و گرفتن احکام از او ممکن باشد، وجود حجت خدا و گرفتن علوم دین از ایشان کفایت می کند از اجتهاد و همچنین از مرتبه دوم از علمی که عهده دار شناخت خدا و صفات او و توابع آن است!

متن عربی :
المراد بالعلم العلم المتكفل بمعرفة اللّه و صفاته و ما يتوقف عليه المعرفة و العلم المتعلق بمعرفة الشريعة القويمة.
و الأول له مرتبتان:
الأولى: مرتبة يحصل بها الإعتقاد الحق الجازم و إن لم يقدر على حلّ الشكوك و الشبهات،و طلب هذه المرتبة فرض عين.
و الثانية: مرتبة يقدر بها على حلّ الشكوك و دفع الشبهات و طلب هذه المرتبة فرض كفاية.
و الثاني أي العلم المتعلق بالشريعة القويمة أيضا له مرتبتان:
إحداهما العلم بما يحتاج إلى عمله من العبادات و غيرها و لو «تقليدا» و طلبه فرض عين.
و الثانية: العلم بالأحكام الشرعية من أدلتها التفصيلية و اصطلح في هذه الأعصار على التعبير عنها بـ«الإجتهاد» و طلبها فرض كفاية في الأعصار التي لا يمكن الوصول فيها إلى الحجة و أما في العصر الذي كان الحجة ظاهرا و الأخذ منه ميسرا،ففيه كفاية عن الإجتهاد و كذا عن المرتبة الثانية من العلم المتكفّل بمعرفة اللّه و صفاته و توابعه!

منبع : مرآة العقول؛ علامه مجلسی؛ ج۱، ص ۹۹-۹۸


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: علمی که فراگرفتنش واجب است! ,



محبوب‌ ترین بندگان الهی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

محبوب‌ ترین بندگان الهی

 

امام جعفر صادق عليه‌ السلام فرمودند:
به راستى دوست داشتنى ‌ترينِ آفريدگان نزد خداوند، جوانِ كم‌ سال و خوش ‌سيمايى است كه جوانى و زيبايى‌اش را در راه فرمانبرى خداوند بزرگ قرار داده است و خداوند متعال نزد فرشتگان به وی افتخار مى‌كند و مى‌فرمايد: اين، بنده حقيقى من است.

قالَ اﻹمام الصادق (علیه ‌السلام):
إِنَّ أَحَبَّ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى شَابٌّ حَدَثُ السِّنِّ فِي صُورَةٍ حَسَنَةٍ جَعَلَ شَبَابَهُ وَجَمَالَهُ فِي طَاعَةِ اللَّهِ تَعَالَى ذَاكَ الَّذِي يُبَاهِي اللَّهُ تَعَالَى بِهِ مَلَائِكَتَهُ فَيَقُولُ هَذَا عَبْدِي حَقّا.

أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص120


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: محبوب‌ ترین بندگان الهی ,



نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 28
نویسنده : J A V A D

مفهوم و مصداق امر به معروف و نهی از منکر

 

مقدمه
واژه «معروف»از ریشه «عرف» به معنای کار خوب و پسندیده است، و خداپرستان از آن «پسندیده نزد خدا» را اراده می کنند. «منکر» نیز از ماده «نکر» و معنای آن برخلاف معنای معروف بوده، در عرف دین داران، به معنای کاری است که خداوند از آن راضی نباشد. بدین ترتیب، امر به معروف یعنی دستور دادن به کارهای خیر، و نهی از منکر یعنی بازداشتن از کارهای زشت و ناپسند. این دو عمل با توجه به شرایط و مقتضیات زمان و مکان و سن اشخاص، با روش های گوناگونی صورت می گیرد. این روش ها را می توان مصادیق امر به معروف و نهی از منکر نامید.

گستره معنای امر به معروف و نهی از منکر
امر به معروف و نهی از منکر، یکی از مهم ترین واجبات و تکالیف شرعی است که روایات درباره اهمیت آن چنین می فرمایند: فریضة عظیمة بها تقام الفرائض؛[1]تکلیفی بزرگ که همه فرایض و واجبات به واسطه آن برپا داشته می شوند. یا اتم الفرائض و اشرفها و افضلها؛[2] [امر به معروف و نهی از منکر] کامل ترین و والاترین واجبات و تکالیف است.
اما برای شناخت جایگاه این دو فریضه، لازم است گستره آنها را بشناسیم. مراتب امر به معروف و نهی از منکر از تعلیم جاهل آغاز می شود و تا جهاد ادامه می یابد. بنابراین نخستین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر، آموزش واجبات شرعی به کسانی است که از آنها ناآگاه اند. این مطلب که در زبان روایات، از آن به تعلیم جاهل تعبیر شده است، بیش تر به آموزش احکام و تکالیف شرعی برای نوجوانان باز می گردد. البته همان طور که تعلیم واجبات و وادار کردن مردم به انجام آنها واجب است، تکالیف مستحبی نیز وجود دارند که امر به آنها، مستحب است.
پس از تعلیم جاهل، باید کسانی را به معروف امر کرد که از حکم و تکلیف شرعی ناآگاه نیستند، ولی تکلیف خود را انجام نداده یا مرتکب عمل منکری شده اند. در این باره لازم است آنان را از وظیفه شان آگاه ساخت:
انما یؤمر بالمعروف و ینهی عن المنکر مؤمن فیتعظ او جاهل فیتعلم؛[3] گاهی مؤمنی امر به معروف و نهی از منکر می شود و بدین ترتیب موعظه شده، آن را می پذیرد؛ گاهی نیز جاهل است و نمی داند، و به این شیوه می آموزد.
در این مرحله، شرط تاثیر امر به معروف مطرح می شود. البته گاه در جامعه فضایی حاکم است که احکام شرعی ارزش اجتماعی بالایی دارند و ترک آنها گناهی بزرگ محسوب شده و ضد ارزش به شمار می آید. در این شرایط، تارک الصلاة نامیدن یک فرد برای او از هر ناسزایی بدتر است. در چنین وضعیتی، نهی از منکر تاثیر خوبی بر جا می گذارد. احکامی که در رساله های عملیه برای امر به معروف ذکر شده، بیشتر ناظر به این مرحله است. اما گاه فضای فرهنگی حاکم بر جامعه این گونه نیست و انجام تکلیف واجب، ارزش، و ترک آن، ضد ارزش تلقی نمی شود و گناه کاران هیچ شرم و حیایی از ارتکاب گناه و معصیت به خود راه نمی دهند. تا آنجا که با جسارت به گناه اقرار می کنند و اگر به آنها گفته شود که برای اجرای احکام، زحمت های زیادی کشیده شده، آشکارا خواهند گفت که ما اسلام را نمی خواهیم. در چنین فضای فرهنگی ای تظاهر به مخالفت با اسلام، زشتی خود را از دست داده است.
شرایط حاکم بر جامعه عصر امام حسین علیه السلام نیز این گونه بود: احکام قطعی اسلام ترک شود؛ حدود الاهی تعطیل شده بود و کسی که از سوی معاویه کاندیدای خلافت بر مسلمانان شده بود، همواره شراب می خورد و به این کار تظاهر می کرد. او سگ باز و میمون باز بود، و همه مردم از این ویژگی او آگاه بودند.[4] در چنین اوضاعی احکام اسلامی، یکی پس از دیگری انکار می شد و برای اندک مخالفتی با حکومت، به آسانی خون مسلمانان بر زمین می ریخت. نهی از منکر و موعظه نیز سودی نداشت؛ از همین روی بود که امام حسین علیه السلام فرمود: فعلی الا سلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید؛[5] وقتی که مردم به حاکمی مثل یزید مبتلا شوند، باید فاتحه اسلام را خواند.
البته در اواخر دوران حکومت معاویه نیز جز ظواهر محدودی، از اسلام چیزی باقی نمانده بود، ولی وضع به گونه ای نبود که حاکمان بتوانند به راحتی به گناه تظاهر کنند و مردم نیز خاموش بمانند.
در چنین اوضاعی که امر به معروف و نهی از منکر بی تاءثیر است و مردم با کسی که به این فریضه عمل می کند، دشمنی می ورزند یا حتی او را می کشند[6] چه باید کرد؟ به روایت جابر، امام باقر علیه السلام فرموده است: «در این هنگام با آنان جهاد کنید تا به امر خدا گردن نهند».[7]بنابراین گستره امر به معروف، از تعلیم جاهل آغاز شده، تا جهاد پیش رود.
در گذشته، کتابی جداگانه به نام امر به معروف در میان کتابهای روایی شیعه نبود، بلکه در پایان کتاب «جهاد» بابی را به امر به معروف اختصاص می دادند. کتاب تهذیب الاحکام طوسی چنین است: از این روی، می توان گفت، مفهوم امر به معروف و نهی از منکر، دو نوع کاربرد دارد: نخست کاربردی که در رساله های عملیه مطرح است. این نوع کاربرد هیچ گاه جهاد را در بر نمی گیرد؛ زیرا در این نوع امر به معروف و نهی از منکر، بیم نداشتن از ضرر شرطی ضروری است، در حالی که در جهاد، این شرط معنا ندارد و احتمال ضرر و گاهی یقین به آن وجود دارد. نوع دیگر امر به معروف، مصداق جهاد است که در آن، احتمال، بلکه اطمینان به ضرر وجود دارد و گاهی انسان اطمینان دارد که کشته می شود.
نوع سوم مصداق امر به معروف، تعلیم جاهل است. برخی فقها معتقدند که بخش اول آیه یدعون إلی الخیر و یامرون بالمعروف،[8] که دعوت به خیر است و به تعلیم جاهل باز می گردد امر به معروف نیست. آنان بر این باورند که اگر کسی از تکلیفی بی خبر باشد و بدین دلیل آن را انجام ندهد، آموزش این تکلیف به او امر به معروف نیست، بلکه امر به معروف یادآوری تکلیفی است که کسی آن را می داند، ولی انجام نمی دهد.
بنابراین مفهوم متعارف امر به معروف هنگامی مصداق پیدا می کند که حکومت اسلامی مقتدر بوده، ارزش های اسلامی در جامعه حاکم است. در این زمان، مردم از انجام کار زشت و گناه خجالت می کشند و نهی از منکر بر آنها تاثیر می گذارد. این نوع امر به معروف همان شرایطی را دارد که در منابع فقهی و رساله های عملیه آمده است. البته این شرایط، شامل امر به معروفی نمی شود که به معنای جهاد است. امام خمینی قدس سره در این باره می فرماید: «تقیه جایز نیست، ولو بلغ ما بلغ». در چنین مواردی باید امر به معروف و نهی از منکر در معنای عام خود، از یک سوی، تعلیم جاهل را در برمی گیرد و از سوی دیگر، تا مرحله جهاد می رسد؛ زیرا هدف جهاد، برتری سخن خداست: لتکون کلمة الله هی العلیا. منظور امام حسین علیه السلام از امر به معروف و نهی از منکر، مفهوم عام آن است، نه معنای متعارف محدود آن. عدم احتمال ضرر یکی از شرایط این معنای امر به معروف و نهی از منکر است؛ زیرا امام به یقین می دانست که کشته خواهد شد. ایشان افزون بر علم امامت و اخباری که از جد و پدرش درباره شهادت خود شنیده بود، از طریق علم عادی نیز می توانست از شهادت خود آگاه شود؛ زیرا افراد پرشماری ایشان را از رفتن به عراق برحذر می داشتند و به او می گفتند که اگر به عراق رود، کشته خواهد شد و رفتار کوفیان را با پدر و برادرش به او متذکر می شدند. آن حضرت در جواب می فرمود: خدا خیرتان بدهد که مرا نصیحت می کنید؛ ولی من تکلیفی دارم که باید بدان عمل کنم.[9]

رابطه معنای امر به معروف با معنای جهاد
در کتاب های فقهی جهاد بر سه قسم است: جهاد ابتدایی، جهاد دفاعی، و جهاد با اهل بغی. قسم اول، یعنی جهاد ابتدایی، به دستور امام و برای کنار زدن موانع هدایت از سر راه ولی خدا صورت می گیرد تا حکومت اسلامی بتواند اسلام را در پهنه جهان گسترش دهد و معارف الاهی را به همگان عرضه کند، و به این ترتیب، راه هدایت بازگردد. از این روی خداوند می فرماید: فقاتلوا ائمة الکفر؛[10] - با پیشوایان کفر پیکار کنید.
اما قسم دوم جهاد هنگامی صورت می گیرد که به مسلمانان حمله شود و آنان در مقام دفاع برآیند. نوع سوم جهاد نیز زمانی مصداق می یابد که بین دو دسته از مسلمانان جنگ در گیرد و راهی برای اصلاح نباشد، مگر اینکه به کمک دسته ای که مظلوم واقع شده، بشتابند، یا حاکم اسلامی دستور دهد با کسانی که بر ضد حکومت اسلامی شوریده اند، جهاد کنند، که این مبارزه، در اصطلاح، جهاد با اهل بغی نامیده می شود.
اما قیام و جهاد امام حسین علیه السلام در کدام یک از این اقسام سه گانه می گنجد؟ با اندکی تاءمل به این نتیجه می رسیم که قیام آن حضرت، در هیچ یک از این سه قسم جهاد که در کتابهای فقهی آمده است، قرار نمی گیرد. جهاد آن حضرت جهاد ابتدایی با کفار نبود. جهاد دفاعی نیز به شمار نمی آمد؛ چرا که جهاد دفاعی در مقابل کفاری صورت می گیرد که به مسلمانان حمله کرده اند. همچنین قیام آن حضرت قتال با اهل بغی نبود. بنابراین قیام سیدالشهدا علیه السلام چه نوع جهادی بود که ایشان برای انجام آن با تمام افراد خاندانش به کربلا رفت و حتی طفل شیرخواره اش را هم فدا کرد؟
«جهاد» اصطلاحات مختلفی دارد. معنای جهاد، از یک سوی به قدری وسیع است که حتی جهاد با مال، در راه ترویج اسلام و مبارزه با کفار و جلوگیری از هجوم فرهنگی دشمن را در بر می گیرد؛ چنان که خدای تعالی در قرآن می فرماید: و جاهدوا باموالکم و اءنفسکم فی سبیل الله؛[11] با مال ها و جان هایتان در راه خدا پیکار کنید.
البته این نوعی توسعه در مفهوم جهاد است؛ اگرچه معنای لغوی جهاد همه این موارد را در بر می گیرد. جهاد یعنی تلاش کردن و کوشیدن، و - با توجه به باب «مفاعله»- مجاهدت یعنی تلاش کردن در مقابل یک دشمن یا یک مانع. اما منظور از مانع در معنای لغوی آن، تنها شمشیر نیست، بلکه ممکن است این مانع، دشمنی اقتصادی یا فرهنگی باشد. جهاد در این مورد نیز صدق می کند. فعالیتهای اقتصادی یا اجتماعی که متناسب با اقدامات دشمن باشد نیز جهاد به شمار می آید؛ چنان که خدای تعالی می فرماید: فضل الله المجاهدین باموالهم و انفسهم علی القاعدین درجة؛[12] خدا کسانی را که با مال و جان خود جهاد می کنند، به درجه ای، بر نشستگان برتری بخشیده است.
نوعی از جهاد، آن است که جان را در معرض کشته شدن قرار دهند. قسم دیگر آن نیز جهادالنفس است؛ یعنی مجاهده با نفس خود، که نام آن جهاد اکبر است.[13]
بنابراین مفهوم جهاد، از یک سوی، به قدری گسترش می یابد که جهاد با مال، جهاد با تبلیغ، جهاد با زبان و قلم و حتی جهاد با نفس را شامل می شود. این توسعه در مفهوم است. اما جهاد در مفهوم اصطلاحی و فقهی آن، شامل قیام امام حسین علیه السلام نمی شود؛ زیرا گاهی مفاهیم دو گونه معنا دارد: معنایی عام و معنایی خاص. «معنای خاص»مفهوم اصطلاحی خاصی است که در فضایی خاص و جامعه ای خاص به کار می رود؛ اما «معنای عام»ممکن است همان معنای لغوی باشد یا اینکه بر اثر تحولات اجتماعی، مصادیق جدیدی بیابد و گسترش پیدا کند. بدین ترتیب با توجه به معنای عام جهاد - یعنی تلاش در راه خدا بر ضد دشمن - بسیاری از موارد امر به معروف و نهی از منکر را می توان مصداق جهاد دانست. از طرف دیگر، اگر امر به معروف و نهی از منکر را به معنای امر آن در نظر بگیریم، تقریبا تمام مصادیق جهاد، به جز جهاد با نفس، در دایره آن می گنجند؛ زیرا امر کردن دیگران به کارهای خوب و نهی کردن آنان از کارهای بد مصداق تلاش در راه خدا به شمار می آید، و بدین ترتیب این دو مفهوم با هم تداخل می یابند. نکته قابل توجه آنکه، هرگاه امر به معروف و نهی از منکر در کنار جهاد شامل امر به معروف نمی شود، و امر به معروف نیز شامل جهاد نمی گردد. اما هر یک از آنها به تنهایی به کار روند شامل معنای دیگری هم می شود. با توجه به این مقدمه، می توان گفت مراد امام حسین علیه السلام از امر به معروف و نهی از منکر، که آن را هدف خویش معرفی می کند، معنای اصطلاحی فقهی نیست، که یکی از شرایط آن، عدم خوف از ضرر است. چنان که امام خمینی رحمه الله در بحث تقیه نوشته اند، تقیه در مهام امور لازم نیست. ایشان در این زمینه مثالهایی نیز آورده اند؛ از جمله اینکه اگر دشمن قصد داشته باشد که کعبه را ویران کند، در این زمینه نمی توان به بهانه امکان خطر، نهی از منکر نکرد، بلکه به هر بهایی باید به این تکلیف عمل کرد و مانع ویرانی خانه خدا شد؛ هر چند بهای آن، جان انسان باشد.
همچنین اگر جان پیامبر یا امامی در خطر باشد، نمی توان به دلیل زخم یا سیلی خوردن یا خوف ضرر، کنار ایستاد؛ بلکه باید پیامبر و امام معصوم را نجات داد، اگرچه هزاران تن کشته شوند. امام خمینی رحمه الله مثالهای دیگری نیز می آورند و به طور کلی می گویند در مواردی که اصل و کیان اسلام در خطر باشد، تقیه جایز نیست.
لازم است امروزه این موارد، با توجه به مسائل اجتماعی روز بررسی شود. امروزه پیامبر و امام معصوم را نمی کشند؛ زیرا آنان را نمی یابند؛ ولی قصد دارند پیامبری پیامبر و ولایت امام را نابود سازند، و می گویند بعد از مرگ پیامبر، ولایتی در کار نیست.[14] درباره وحی نیز می گویند، وحی امری شخصی است و واقعا نمی توان پیامبری کسی را اثبات کرد. پیامبر نیز همچون دیگران است. او نیز مانند همه انسانها اشتباه می کند.[15] این عمل از کشتن پیامبر بدتر است؛ زیرا با شهادت پیامبر هدف او از میان نمی رود؛ چنان که خون امام حسین علیه السلام هدف او را حفظ کرد؛ ولی اگر پیامبری و امامت برچیده شد، چیزی از هدف پیامبران و امامان باقی نمی ماند. در این سالها، کیان اسلام آماج حمله های بسیار قرار گرفته و روزبه روز دین در جامعه تضعیف می شود؛ به گونه ای که مسلمانان خارج از کشور نیز این خطر را دریافته اند و از ضعف معنویت در کشور ما بسیار نگران شده اند.
درباره این تنزل معنوی و دینی، به دو دسته عامل می توان اشاره کرد: دسته اول، مطبوعات و نشریات و کتابهای گم راه کننده، که وزارت ارشاد در این باره مسئول است؛ و دسته دیگر، اقداماتی که در کشور صورت می گیرد تا زشتی گناه از بین برود، و به بهانه ارج نهادن به مقام جوانان، مردم به گناه کردن تشویق شوند. البته در این زمینه نقش تلویزیونهای خارجی در ارائه فیلمهای مبتذل در مناطق مرزی، یا استفاده های غیر قانونی از ماهواره انکارناپذیر است. در این زمینه، دیگر وزارتخانه ها نیز نقش دارند، ولی سهم وزارت ارشاد بیش از همه آنهاست.[16]

مصادیق امر به معروف و نهی از منکر
امر به معروف و نهی از منکر در مفهومی کلی عبارت است از هر گونه تلاشی که به منظور اثر گذاردن بر دیگری صورت می گیرد تا وی را به انجام کار واجبی وادار سازد، یا از کار حرامی باز دارد. این تلاش در عرصه عمل با روشه ای گوناگونی صورت می پذیرد. این روشهای عملی، همان مصادیق امر به معروف و نهی از منکرند. به طور کلی، سه مصداق می توان برای امر به معروف و نهی از منکر در نظر گرفت:
1.تعلیم جاهل
اولین مصداق امر به معروف و نهی از منکر تعلیم و آموزش احکام اسلام است. ممکن است فردی به دلایل مختلف از احکام و قوانین اسلام بی اطلاع باشد؛ دلایلی همچون تازه به تکلیف رسیدن، یا دور بودن از مرکز اسلام، یا زندگی در منطقه ای که تحت تسلط کفار است. این فرد را در اصطلاح «جاهل قاصر» گویند؛ یعنی کسی که حکم اسلام یا شیوه اجرای آن را نمی داند، از آن روی که شرایط فراگرفتن احکام اسلام برای او فراهم نیامده و او در این امر کوتاهی نورزیده است. تعلیم احکام اسلام به چنین فردی واجب است. این کار باید با ملایمت و مهربانی صورت گیرد؛ زیرا این فرد در جهل خود تقصیری نداشته است. همچنین در این تعلیم به فراخور سن، شرایط زندگی و مرتبه استعداد و فهم شخص، باید از شیوه های مناسب آموزشی استفاده کرد.
حالت دیگر جاهل به احکام، «جاهل مقصر» است. جاهل مقصر، کسی است که توانایی آموختن داشته، اما در این کار کوتاهی کرده است. در این حالت، اگر جاهل مقصر درخواست تعلیم کند، اجابت خواسته او واجب است؛ اما اگر درخواستی صورت نگرفت، ولی دیگران می دانند که او وظیفه خود را نمی داند یا در آموختن آن کوتاهی کرده است، افزون بر اینکه باید به او تعلیم داد، برای تعلیم او باید روشی برگزید که او به یادگیری تشویق شود. جاهل قاصر، خود، انگیزه آموختن داشته است، اما شرایط یادگیری برای او فراهم نیامده و از این روی، نمی توانسته احکام را یاد بگیرد. اما برای جاهل مقصر شرایط یادگیری فراهم بوده، ولی او خود در این کار کوتاهی ورزیده است. از این روی، برای راهنمایی او ابتدا باید در او انگیزه ایجاد کرد. برای تعلیم چنین کسی باید روش دقیق تری به کار گرفت تا آماده شود که خود درخواست تعلیم کند. در غیر این صورت، اگر تنها برای اتمام حجت از او خواسته شود که مسائل شرعی را یاد بگیرد؛ و او نپذیرد، تکلیف از عهده امر کننده به معروف برداشته نمی شود. در امر به معروف جاهل مقصر، باید روشی پیچیده تر و ظریف تر به کار بست. حال ممکن است برحسب شرایط، تکلیف بر دوش یک فرد یا بر عهده نهادی همچون آموزش و پرورش باشد.
قسم سوم، تعلیم جاهل مرکب است؛ تعلیم کسی که به خیال خود، حکم و روش انجام آن را می داند، ولی اشتباه می کند؛ چنان که افرادی پاره ای مسائل فردی مانند قرائت نماز را به اشتباه آموخته اند، ولی می پندارند علمشان صحیح است یا در امور اجتماعی اشتباه می کنند، در حالی که به خیال خود تکلیفشان را به درستی می دانند. برای مثال در دوران پیش از انقلاب که شرایط فرهنگی و دینی جامعه بسیار متفاوت با امروز بود، کسانی با تندی، ترش رویی و حتی گاه با توهین، امر به معروف می کردند و شیوه خود را نیز صحیح می دانستند. این افراد گمان می کردند وظیفه خود را به درستی انجام می دهند؛ اما در حقیقت از سر ناآگاهی، همراه انجام تکلیف خود، مرتکب گناه توهین به مؤمن نیز می شدند. چنین کسی را نیز باید تعلیم داد؛ اما روش تعلیم چنین فردی پیچیده تر از دو شیوه گذشته است. با این فرد باید چنان با نرمی سخن گفت تا آماده شود؛ به گونه ای که ابتدا احتمال دهد اشتباه کرده است؛ چرا که او گمان می کند وظیفه خود را به درستی انجام می دهد، و از این روی به آسانی نمی پذیرد که مرتکب خطا شده است. در مرحله بعد، پس از اینکه او پذیرفت اشتباه می کند، باید عمل صحیح را به او تعلیم داد. روزی امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام - در دوران کودکی - پیرمردی را دیدند که به غلط وضو می گرفت. از این روی، آنان تصمیم گرفتند تا روش صحیح وضو گرفتن را به او بیاموزند. بنابراین نزد او رفتند و سلام کردند و گفتند که ما دو برادر، می خواهیم وضو بگیریم. شما ببینید که وضوی کدام یک از ما بهتر از دیگری است، پیرمرد موافقت کرد و دو برادر نزد او وضو گرفتند. پیرمرد ایستاد و پس از مشاهده وضو گرفتن آنان دریافت که ایشان چه منظوری داشته اند. از این روی به حسنین علیهما السلام گفت: پدر و مادرم فدای شما باد. هر دو خوب وضو می گیرید؛ این من بودم که اشتباه می کردم.[17]
هر سه مورد، جاهل قاصر، جاهل مقصر و جاهل مرکب، نیازمند تعلیم و آموزش اند و باید مسائل شرعی را به آنان تعلیم داد. اما درباره هر گروه می باید روشها، متناسب با سن، استعداد و موقعیت اجتماعی فرد باشد تا انسان در امر به معروف و نهی از منکر موفق شود. اینکه انسان تنها برای «اتمام حجت»چیزی بگوید، کافی نیست. در جامعه اسلامی باید افراد یا نهادهایی باشند که با روشهای مناسب عهده دار تعلیم شوند. شرایط هریک از این موارد متفاوت است. از این روی، باید دقت کرد که چه کسی متصدی تعلیم باشد؛ چه افرادی تعلیم داده شوند؛ چه کسانی مدیریت مراکز آموزشی را بر عهده گیرند؛ چگونه معلمانی سر کلاس بروند؛ و نهادی که متکفل این امر است، باید همه این شرایط را رعایت، و روشی فراگیر پیشه کند. هدف، تعلیم جاهل است، نه اتمام حجت. باید توجه داشت، در این سه قسم امر به معروف و نهی از منکر، که به «تعلیم جاهل»اختصاص دارد نیازی به استفاده از رفتار تند و برخورد فیزیکی نیست، بلکه در این موارد، تمام همت ما باید صرف بهتر یاد دادن شود.

2.تذکر و موعظه
یکی دیگر از مصادیق امر به معروف و نهی از منکر، موعظه کردن و پند و اندرز دادن است. این قسم از امر به معروف و نهی از منکر نیز چند صورت متفاوت دارد. اگر فردی از روی علم و عمد، گناهی مرتکب شود، چند حالت می تواند داشته باشد: ممکن است فرد در خلوت خود مرتکب گناهی شده باشد و شخص دیگری به طور اتفاقی از عمل او اطلاع یابد، در حالی که او نمی خواسته کسی از عملش باخبر شود، و اگر بفهمد که کسی از کار او آگاه شده، شرمنده و خجالت زده خواهد شد. در این باره، اگرچه امر به معروف و نهی از منکر لازم است، باید به گونه ای صورت گیرد که موجب خجالت شخص نشود؛ زیرا خجالت دادن افراد، از جمله مصادیق آزار مؤمن، و حرام است. پس در این مورد باید به گونه ای صحبت کرد که شخص متوجه نشود که فرد نهی کننده، از گناه او خبر دارد؛ و می باید با گفتن مسائل کلی، او را نصحیت کرد؛ نه اینکه راز او را نزد دیگران فاش سازد و گناه او را به دیگران بازگو کند؛ زیرا بازگو کردن گناه دیگران، خود، گناه کبیره است. اگر شخص در خفا، گناه ساده ای مرتکب شود و فرد دیگری گناه ساده او را به اسم نهی از منکر در مقابل دیگران بازگو کند، و شخص مرتکب گناه خجالت بکشد، این خود یک گناه است؛ و بازگو کردن گناه مؤمن، گناهی دیگر که گناه کبیره نیز می باشد، در حالی که گناه آن شخص ممکن است صغیره باشد.
بنابراین اگر کسی در خفا گناهی بکند، حتی اگر این گناه کبیره باشد، کسی حق ندارد که راز او را فاش کند و گناه او را برای کسی دیگری - حتی به پدر و مادرش - بازگوید، زیرا آن فرد خجالت می کشد و آبروی او می ریزد، و ریختن آبروی مؤمن حرام است؛ مگر در موردی که راه اصلاح فرد گناهکار منحصر در این باشد که گناه او را برای دیگری بازگویند؛ یعنی فرد به هیچ روی حاضر نباشد دست از گناه خود بردارد و تنها راه بازداشتن او از گناه این باشد که به شخص دیگری که می تواند او را از گناه باز دارد، بگویند تا او به تدریج، شخص خلافکار را به اصلاح وادار کند. تنها در این مورد جایز است گناه شخصی را برای دیگری نقل کنند. البته تا حدی که ممکن است، باید خود شخص (مطلع از گناه) در صدد اصلاح گناهکار برآمده و او را از منکری که مرتکب آن می شود، نهی کند؛ ولی این کار باید به گونه ای صورت گیرد که او متوجه نشود که از گناه او خبر دارند؛ زیرا خداوند ستارالعیوب است و راضی نمی شود که راز مؤمن برای دیگران فاش، و آبرویش بریزد.
بسیاری از مردم از این موضوع غفلت دارند و گمان می کنند هرکس گناهی مرتکب شد، به ویژه اگر این گناه کبیره باشد، باید افشاگری کرد و او را به مراجع ذی صلاح سپرد، یا باید او را تعزیر کرد؛ و اگر مرتکب گناهی شده است که حد دارد، باید بر او حد جاری کرد. در صورتی که حتی افشای گناهی که موجب حد است، به سادگی جایز نیست، مگر در صورتی که چهار نفر مؤمن عادل، شخص را در حال گناه مشاهده کرده باشند که در این صورت، آن چهار نفر حق دارند گناه او را به مراجع ذی صلاح گزارش دهند. ولی اگر سه نفر در محکمه نزد قاضی شهادت دهند که شخصی مرتکب چنین عملی شده است و نفر چهارم حاضر نباشد، قاضی باید آن سه نفر را حد بزند. اسلام تا این حد به آبروی مردم ارزش نهاده و خواسته است که اسرار مردم آشکار نشود. البته اگر انجام گناه طوری شد که چهار نفر عادل باهم دیدند، آن هم به نحوی باید حد الاهی اجرا شود؛ ولی تا جایی که ممکن است، نباید اسرار مردم فاش شود و حتی نباید به گونه ای رفتار کرد که خود شخص گناهکار بفهمد که دیگران از گناه او خبر دارند تا مبادا خجالت زده شود.
اما گاه فرد گناهکار، انسانی لاابالی است. این فرد اگرچه در خلوت مرتکب گناه شده است، از اینکه دیگران متوجه عمل او شوند، به هیچ وجه احساس شرم نمی کند. درباره چنین فردی، مانند کسی که از گناه خود خجالت می کشد و شرمسار می شود، پنهان کاری و حفظ سرّ لازم نیست؛ اما در عین حال، باید به نحوی او را از منکر نهی کرد و به گونه ای محرمانه و خصوصی به او تذکر داد تا کسانی که از گناه او بی خبرند، بی جهت مطلع نشوند و این امر موجب اشاعه فحشا و از بین رفتن قبح گناه نگردد. در قسم قبل که گناهکار دوست ندارد کسی از گناه او باخبر شود و تجاهر به فسق نمی کند، باید راز او پنهان بماند و آبرویش نریزد، در عین اینکه باید سعی شود شخص گناهکار متنبه گردد؛ برای مثال با کلی گویی، او را متوجه گناهش ساخت یا حدیث و داستانی بیان کرد که پند گیرد، یا او را به مجلس موعظه ای راهنمایی نمود تا پند و اندرز در او مؤثر افتد.
اما اگر کسی تجاهر به فسق کند و در حضور دیگران مرتکب گناه شود و از این عمل خود احساس شرمساری نکند، امر به معروف و نهی از منکر درباره چنین کسی سخت تر از دیگران است. با اینکه برخورد با چنین فردی مراحلی دارد، مسئله حفظ سرّ مطرح نیست، و ضرورتی ندارد به گونه ای به او تذکر داد که متوجه نشود از گناه او خبر دارند؛ زیرا او خود از اینکه در حضور دیگران مرتکب گناه شود، باکی ندارد و برای آبروی خود ارزش قایل نیست. در این صورت، دیگری نمی تواند آبروی او را حفظ کند. در اینجا نیز باید مراحلی را برای امر به معروف در نظر گرفت. در مرتبه اول، با ادب و احترام و با نرمی باید او را موعظه کرد و از او خواست که گناه او را ترک، یا به وظیفه واجب خود عمل کند. باید او را نصحیت کرد و نتایج دنیوی و اخروی این عمل را برای او باز گفت تا تشویق شود و گناه را ترک کند. حتی در صورت امکان، بهتر است غیر از تشویق زبانی، تشویقهای دیگری نیز برای جذب او انجام داد؛ مثلا کسانی که توانایی دارند، او را مهمان کنند، او را به سفری ببرند یا از وی پذیرایی کنند. این تشویق، به نوع گناه و اطلاعاتی که اشخاص پیدا می کنند، بستگی دارد. بنابراین مرحله اول امر به معروف و نهی از منکر این اشخاص باید با نرمی، ملاطفت، ادب و تشویق همراه باشد.
اگر نهی از منکر در مرحله اول اثر نکرد، نوبت به مرحله دوم می رسد. در این مرحله، ابتدا باید چهره در هم کشید. اما اگر اخم کردن و چهره در هم کشیدن نیز تاءثیر نگذاشت، باید با خشم و غضب و تندی برخورد کرد و با لحنی آمرانه فرد را از گناه بر حذر داشت. مصداق قدر متیقن امر به معروف، که همه معانی امر به معروف در آن جاری می شود، همین قسم است. اگر گفتار آمرانه نیز تاءثیر نداشت، می توان شخص گناهکار را تهدید کرد که اگر دست از گناه بر ندارد، او را به مراجع ذی صلاح معرفی خواهند کرد. مراجع ذی صلاح، مانند نیروی انتظامی و قوه قضائیه، نیز حق دارند طبق قانون با او رفتار کنند. البته تعزیر و زندانی کردن مراحلی دارد که در قانون تعیین شده است. این تدریج در مراحل امر به معروف باید مراعات شود و تا بی جهت به کسی تندی و بی احترامی نشود.
گفتنی است که نباید در این کار افراط و تفریط ورزید. بعضی حوادث، عکس العمل کارهای دیگرند؛ زیرا گاه کندروی موجب می شود که دیگران با تندی عمل کنند، و رفتارهای نابجای برخی، باعث می شود که اصل یک عمل معروف انکار شود. اسلام برای همه چیز حد و اندازه قرار داده است. در این زمینه نیز تا حدی ممکن است، باید با نرمخویی و ملاطفت رفتار کرد؛ ولی اگر چنین رفتاری مؤ ثر نیفتاد، نباید مصالح جامعه فدای خواست فرد خلافکار شود، بلکه لازم است به گونه ای رفتار شود که قبح گناه از میان نرود. در جامعه اسلامی حریمها باید محفوظ بماند؛ کسی که گناه می کند، باید احساس خجالت کند. اگر در جامعه اسلامی ارزشهای رعایت نشوند، مشکلات دیگری پدید می آید. البته همه این مراحل - جز لحن آمرانه و تهدید به برخورد قانونی - از مصادیق موعظه به شمار می آیند.
موعظه بدین معناست که کسی را با حرف و سخن به کار خوب تشویق کنند و فواید انجام کار خوب و زیانهای ترک آن را بازگویند و نیز زیانهای انجام کارهای بد را گوشزد کنند. این تلاشها، مصداق موعظه کردن است که تنها نتایج خوب و بدکاری بیان شود تا افراد برای انجام کار انگیزه یابند و تشویق شوند. اما لحن آمرانه آن است که به کسی بگویند باید فلان کار را انجام دهد. همه مسلمانان باید در چنین موقعیتی فرد خاطی را امر کنند. در این مرحله، جای نصیحت و موعظه نیست، بلکه لازم است به فرد خطاکار امر شود که باید دست از گناه بردارد. این مصداق قطعی امر به معروف و نهی از منکر است که در آن، علو و استعلا شرط است. علو و استعلا، یعنی اینکه از موضع بالاتر به طرف مقابل گفته شد که باید فلان کار را انجام دهد. پس از انجام این مراحل، اگر شخص گناهکار، همچنان بر رفتار خود اصرار ورزید، مراحل و مراتب دیگری پیش می آید.

3. برخورد اجتماعی با توطئه ها
امر خلاف شرع و مصالح جامعه اسلامی، گاه به گونه ای ساده و با انگیزه فردی و از سر گستاخی و بی ادبی انجام می گیرد، و گاه اقدامی است پیچیده و حساب شده که کسانی آن را برنامه ریزی کرده اند. به عبارت دیگر، ممکن است پشت پرده یک منکر، نقشه ای در کار باشد و کسانی آن را بدین هدف طراحی کرده باشند که اسلام و نظام اسلامی را از پای در آورند و آنها را ناکارآمد سازند. مثلا، می گویند آن قدر کارهای زشت انجام دهید که این اعمال برای مردم عادی شود. به طور طبیعی این افراد به اسلام علاقه ای ندارند. اینان یا منافق اند و از صمیم قلب ایمانی ندارند، یا مزدور بیگانگان شده اند و می خواهند حاکمیت اسلام را در جامعه از بین ببرند. در این صورت، ضررهای گوناگونی جامعه را تهدید می کند که باید با آنها مبارزه کرد. این ضررها ممکن است در قالب کارهای فرهنگی، اقتصادی، هنری، اخلاقی و حتی نظامی بر جامعه اسلامی وارد شود. در چنین موقعیتی، این وظیفه از عهده یک فرد، و از قالب یک امر به معروف نهی از منکر، ساده خارج شده، نوع دیگری از مبارزه را می طلبد، و از موارد امر به معروف و نهی از منکر، که تاکنون با آنها آشنا شده ایم، نیست و رساله های عملیه احکام و مسائل آن را بررسی نکرده اند.
این گونه امر به معروف و نهی از منکر، مبارزه با تهاجم است و از عهده یک فرد برنمی آید، و در اجرای آن روش های ساده پیش گفته نتیجه نمی دهد. این نوع تهاجم، امری شیطانی است که نقشه ها و طراحیهای پیچیده ای دارد و باید برای مقابله با آن اندیشید و طرح ریخت و سازمان دهی کرد. این تهاجم ممکن است، مانند داستان تنباکو، در قالب اقدامی اقتصادی باشد. همچنین برخی از موارد آن پیچیدگیهای خاصی دارند که فقط اهل می توانند آنها را تشخیص دهند. از جمله آنها پایین آوردن قیمت نفت است که به مثابه ضربه ای اقتصادی بر ضد مسلمانان به کار می برند. این یک خیانت و منکر اجتماعی - اقتصادی برنامه ریزی شده است که با نقشه های جهانی و بین المللی طراحی شده است؛ به گونه ای که حتی یک کشور نیز به تنهایی نمی تواند بدان دست یازد، بلکه شیاطین کشورهای مختلف باید با یکدیگر هماهنگ باشند تا بتوانند چنین ضرری بر مسلمانان وارد سازند و قیمت نفت را از بشکه ای سی دلار به هشت دلار برسانند. این گونه منکر، «ضرری»است که به همه مردم یک کشور، بلکه به همه مسلمانان جهان وارد می شود و باید با آن مقابله کرد؛ زیرا با انجام این منکر برتری کفار بر مسلمانان ثابت می شود؛ در حالی که خدای تعالی راضی نمی شود که کافران، هر چند در مسائل اقتصادی، بر مسلمانان برتری یابند و مقاصد شوم خود را بر آن تحمیل کنند:
و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا؛[18] و خداوند هرگز کافران را بر مؤمنان سلطه نمی دهد.
پس درباره این منکرات باید مسلمانان با طرح و فکر جمعی به میدان آیند و برای یافتن راه حل مناسب، باید صاحب نظران بیندیشند و طرح و نقشه ای کارآمد تهیه کنند. زمانی که راه حل مناسب برای مقابله با چنین منکراتی پیدا شد، همه مسلمانان در مرحله عمل، باید آن را اجرا کنند. گاه ممکن است راه حل، تحریم اقتصادی باشد؛ مثلا خرید اجناس امریکایی تحریم شود. در این هنگام، بر همه مسلمانان لازم است که این فرمان را اطاعت کنند. بدین ترتیب خرید جنس امریکایی حرام می شود؛ اگرچه لازم باشد همان جنس از کشور دیگری با دو برابر قیمت خریداری شود؛ اما برای مقابله با توطئه های خائنانه دشمن که ضرر آن گریبان همه مسلمانان را می گیرد، عمل به این تحریم، به منزله نهی از منکر، بر همه مسلمانان واجب می شود. در جامعه اسلامی نهی از منکر تا این حد قابل گسترش است.
اجرای نهی از منکر در مسائل نظامی بسیار روشن تر است؛ زیرا همواره دشمن دسیسه هایی می چیند تا در مرزها نفوذ کند و یا عوامل خود را می فرستد تا ترورهایی انجام دهند، یا عوامل نفوذی را در ارتش و نیروهای نظامی و انتظامی وارد می کند. در این زمینه مسائل پیچیده فراوان دیگری وجود دارد که باید صاحبان نظر آنها را مطالعه و بررسی کنند. به هر حال، در جامعه باید با گناه مقابله شود، و یگانه راه مقابله با آن، تصمیم گیری فردی نیست، بلکه واجب است در درجه اول، صاحب نظران و متخصصان با یکدیگر به مشورت بنشینند و طرحی تهیه کنند. سپس دولت اسلامی دستور اجرای آن را به مردم ابلاغ کند. در این مقام، عمل به این طرح بر همه مردم واجب می شود. وجوب عمل به این طرح، هم به سبب وجوب نهی از منکر، و هم به دلیل لزوم اطاعت از دولت اسلامی است که به معنای اطاعت از ولی امر مسلمین است.
فرض دیگر این است که، در منطقه ای ولی امر مسلمین یا دولت اسلامی، حضور نداشته باشد، یا در کشوری، دولت اسلامی بر سر کار نباشد، یا دولت اسلامی باشد، ولی نتواند مانع دسیسه های دشمن گردد. از جمله، ممکن است عده ای معادن و دیگر سرچشمه های اقتصادی و تجاری را در دست گیرند و برای رسیدن به مطامع شخصی خود، دولت را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند. در این موقعیت، خود مردم باید برای مبارزه با دسیسه های دشمن برنامه ریزی کنند و دشمن را به زانو درآورند و نقشه او را نقش بر آب کنند؛ زیرا دولت اسلامی، به هر دلیل، نمی تواند این توطئه ها را خنثا کند.
همچنین احتمال دارد دولت اسلامی از دسیسه های دشمنان باخبر باشد و توان مقابله با آنان را نیز داشته باشد، ولی در این زمینه اقدامی صورت ندهد. در این شرایط واجب است خود مردم برای دفع خطر اقدام کنند و برای مقابله با چنین توطئه هایی طرح بریزند و برای اجرای آن تصمیم بگیرند. اگرچه این اقدام مردم ممکن است موقتا ضرر اقتصادی برای جامعه در بر داشته باشد، ولی بعدها این ضرر جبران خواهد شد. به هر حال، این امری واجب است که متاءسفانه موارد و جوانب آن به درستی بررسی و تدقیق نشده است.
بنابراین هرگاه خطری از سوی دشمنان خارجی یا داخلی در یکی از زمینه های حیات اجتماعی جامعه اسلامی را تهدید کند، بر مردم مسلمان واجب است که با استفاده از علم عالمان، متخصصان و صاحبان تجربه، تصمیم قطعی برای مقابله با آن خطر را اتخاذ، و نقشه های دشمنان را خنثی سازند.

پی نوشت ها
[1] اصول کافی، ج 5، ص 55، روایت 1؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 181، روایت 21.
[2] اصول کافی، ج 5، ص 55، روایت 1؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 181، روایت 21.
[3] محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 100، ص 71، باب 1، روایت 3.
[4] ر. ک: مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 79.
[5] خوارزمی، مقتل الحسین، الجزالاول، ص 268.
[6] چنان که خدای تعالی در قرآن می فرماید: «یقتلون الذین یاءمرون بالقسط من الناس؛ «آنان مردمی را که به قسط و عدل امر می کنند، می کشند» آل عمران (3)، 21.
[7] آل عمران (3)، 104.
[8] آل عمران (3)، 104.
[9] ابو محمد احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج 5، ص 72؛ محمد بن جریر طبری، دلایل الامامه، ص 181.
[10] توبه (9)، 12.
[11] توبه (9)، 41.
[12] نساء (4)، 95.
[13] کتاب جهاد اکبر امام خمینی رحمه الله درباره اخلاقیات و جهاد با نفس است. همچنین گفتنی است شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه، و در کتاب «جهاد»، بعد از طرح مباحث جهاد، به جهاد نفس و مسائل اخلاقی می پردازد.
[14] ر. ک: عبدالکریم سروش، بسط تجربه دینی، ص 27 و 133.
[15] ر. ک: عصر آزادگان، 28 /1 /1379، گزارش سخنرانی عبدالکریم سروش در مراسم عزاداری دفتر تحکیم وحدت.
[16] در برخی سفرهای خارجی، پاسخی برای مسلمانان انگلیس و امریکا و دیگر کشورها نداریم. برخی از آنان می گویند ما سال گذشته به ایران آمدیم؛ امسال نیز به ایران سفر کردیم؛ اما باور نمی کردیم این ایران، ایران سال گذشته باشد.
[17] ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 168.
[18] نساء (4)، 141.

 


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: مفهوم و مصداق امر به معروف و نهی از منکر ,



امر به معروف و نهی از منکر در آموزه های اسلامی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D

امر به معروف و نهی از منکر در آموزه های اسلامی

 

انسان به دلیل اجتماعی بودنش، به جمعی نیاز دارد که انیس او باشند، تا از غم ها و سختی ها رهایی یابد و استعدادهای نهفته اش را به فعلیت برساند؛ وگرنه انسانیت انسان، بی معنا خواهد بود. به همین دلیل زندگی انسان، شکل گروهی به خود گرفته و اجتماعات متفاوت در عین حال، شبیه به هم را به وجود آورده است. رشد و تعالی انسان ها تنها در محیط و اجتماع سالم و پاک، امکان پذیر است؛ زیرا افراد یک اجتماع سالم، همانند اعضای یک بدن، در طریق حیات اجتماعی و سازمان دادن به زندگی صحیح انسانی سهیم و شریک اند و هیچ یک از آنان نمی تواند خود را در قبال سودها و زیان های اجتماعی بی تفاوت دانسته و عکس العملی از خود نشان ندهد. در چنین شرایطی است که مسئله امر به معروف و نهی از منکر (نظارت همگانی) ضرورت می یابد و موقعیت اساسی و بنیادی آن که چون خون در تمام اعضا و جوارح انسان جریان دارد، در صحنه حیاتی انسانی جلوه می کند.

اهمیت این دو فریضه بزرگ در آموزه های دینی
امر به معروف و نهی از منکر در فرهنگ اسلامی، مانند جریان خون در رگ های یک پیکر است و سهل انگاری در این باره، بی رنگ شدن دین و مرگ تدریجی امت اسلامی را در پی خواهد داشت. توجه به این ویژگی، بعضی از فرق مسلمان را بر آن داشت تا آن را جزئی از اصول مذهب خویش بدانند. آفریدگار جهان، نخستین کسی است که «امر به معروف و نهی از منکر» کرده است. قرآن کریم می فرماید: إِنَّ اللّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَینْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکرِ وَالْبَغْی یعِظُکمْ لَعَلَّکمْ تَذَکرُونَ [1]؛ «همانا خداوند به عدل و احسان و بخشش به خویشاوندان امر می کند و از کارهای زشت و ناپسند و تجاوز به حقوق دیگران نهی می نماید و شما را موعظه می کند، باشد که پند گیرید».
چه قانونی گسترده تر از «عدل» و «عدالت» تصور می شود؟ عدل همان قانونی است که تمام نظام هستی بر محور آن می گردد. آسمان ها و زمین و همه موجودات با عدالت برپا هستند. بِالْعَدْلِ قامَتِ السّماواتُ و الأرضُ.[2]
«احسان» یا نیکوکاری نیز دارای مفهوم وسیعی است که بسیاری از کارهای خیر و نیک را در بر می گیرد.
«فحشاء» اشاره به گناهان پنهانی و «منکر» اشاره به گناهان آشکار و «بغی»، هرگونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خودبرتر بینی نسبت به دیگران است.[3]
خداوند در قرآن کریم، بهترین ویژگی امت اسلامی را انجام امر به معروف و نهی از منکر دانسته است، چنان که می فرماید: کنتُمْ خَیرَ أُمَّه أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللّهِ...[4]؛ «شما بهترین امتی هستید که برای مردم پدیدار شده اید، به کار پسندیده فرمان می دهید و از کار ناپسند باز می دارید و به خدا ایمان دارید». همچنین این فریضه الهی را بر فریضه های دیگری چون اقامه نماز و پرداختن زکات، مقدم داشته و فرموده است: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ وَیقِیمُونَ الصَّلاَه وَیؤْتُونَ الزَّکاه..[5]؛ «مردان و زنان مؤمن، اولیای یکدیگرند که امر به معروف و نهی از منکر می کنند و نماز را برپا می دارند و زکات می پردازند...».
شیخ طوسی(ره) در تفسیر این آیه شریفه گفته است: «این آیه، دلالت بر عینی بودن امر به معروف و نهی از منکر دارد؛ زیرا خداوند متعال، آن دو را از صفات امت اسلامی قرار داده است، بدون اینکه آن را به دسته خاصی اختصاص دهد».[6]
هر بررسی کننده آگاه و تیزبین، در بررسی تاریخ زندگی پیشوایان معصوم(علیهم السلام) این نکته را به درستی مشاهده می کند که «امر به معروف و نهی از منکر» از کودکی تا پایان عمر، ارتباط ناگسستنی با تمام مقاطع زندگی آنان داشته است و آنان، در تمامی مقاطع سنی از کودکی تا پایان عمر، پیوسته برپا دارنده این فریضه بزرگ بوده و در برپایی آن توصیه فراوانی نموده اند. آنان در ادای این رسالت الهی از هیچ تلاشی فروگذار نکردند و حتی فراتر از محدوده رسالت خویش، بر این کار اصرار ورزیدند. ائمه(علیهم السلام) به دلیل قلب سرشار از رأفت و رحمت، حاضر نبودند هیچ کس به منکرات آلوده شود و به خشم خدا گرفتار آید، تا آنجا که خداوند رسول خود را از این همه تلاش و دلسوزی بازمی داشت: «گویا می خواهی به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنی، اگر به این گفتار ایمان نیاورند»![7]
پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «کسی که امر به معروف و نهی از منکر می کند، جانشین خداوند در زمین و جانشین پیامبر و کتاب اوست».[8] بنابراین فریضه بزرگ امر به معروف و نهی از منکر قبل از هر چیز، یک برنامه الهی و فلسفه ارسال رسل و نزول کتب آسمانی، همه جزء این برنامه است. و در روایتی دیگر در اهمیت این واجب الهی فرمود: «پیروان من تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر می کنند و در راه خیر یکدیگر را کمک می نمایند، طریقه خیر و سعادت را می پیمایند؛ ولی آن گاه که این واجب الهی را ترک کنند، برکات از آنان گرفته می شود؛ دسته ای از آن ها بر عده دیگری چیره می گردند و یار و یاوری برای آن ها در زمین و آسمان پیدا نخواهد شد».[9]
امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) فرمود: «فَمِنْهُمُ الْمُنْکرُ لِلْمُنْکرِ بِیدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَذَلِک الْمُسْتَکمِلُ لِخِصَالِ الْخَیرِ؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکرُ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ التَّارِک بِیدِهِ، فَذَلِک مُتَمَسِّک بِخَصْلَتَینِ مِنْ خِصَالِ الْخَیرِ، وَ مُضَیعٌ خَصْلَه؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکرُ بِقَلْبِهِ وَ التَّارِک بِیدِهِ وَ لِسَانِهِ فَذَلِک الَّذِی ضَیعَ أشْرَفَ الْخَصْلَتَینِ مِنَ الثَّلاَثِ، وَ تَمَسَّک بِوَاحِدَه؛ وَ مِنْهُمْ تَارِک لِإِنْکارِ الْمُنْکرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یدِهِ، فَذَلِک مَیتُ الأَحْیاءِ[10]؛ کسی که کار زشت را با دست و زبان و دل خود انکار می کند. چنین کسی خصال نیکو را به کمال رسانیده است و گروهی منکر را به زبان و دل انکار کرده، نه به دست؛ چنین کسی دو خصلت از خصال نیکو را گرفته و دیگری را تباه کرده است. کسی که منکر را فقط به دل انکار کند، نه به دست و زبان، چنین کسی دو خصلت را که شریف ترند، تباه کرده و یک خصلت را به دست آورده؛ و کسی که منکر را به زبان و قلب و دست رها کند، چنین کسی مرده ای است در میان زندگان».
آن حضرت در ادامه درباره اهمیت این دو فریضه فرمود: «همه کارهای نیک و جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهی از منکر، مانند قطره ای در برابر دریاست».[11] با توجه به اهمیت این مسئله، دانشمندان اسلامی آن دو را اساس و قطب دین خوانده اند: «امر به معروف و نهی از منکر، از نظر عقل و شرع مقدس، از مهم ترین واجب ها، بلکه اساس شریعت حیات بخش اسلام و از برترین عبادت هاست».[12]
به عبارت دیگر «آن دو، قطبی است از اقطاب دین که همه انبیا را برای آن فرستاده اند؛ هنگامی که این فریضه الهی مندرس شود و از میان خلق برخیزد، همه شعائر شرع مقدس، باطل می شود».[13]

نقش امر به معروف و نهی از منکر در جامعه
ایجاد امنیت
امنیت، یکی از نیازهای اساسی افراد و اجتماعات است که از راه امر به معروف و نهی از منکر تأمین می شود. رونق کسب و کار، تجارت و سامان یابی امور گوناگون فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در هر جامعه ای، به امنیت ارتباط دارد. اگر محیط خانه، مدرسه، دانشگاه و... ایمن نباشد و اموال و نوامیس مردم هر لحظه تهدید شود، ترس و اضطراب بر همگان مستولی خواهد شد و آرامش عمومی از بین خواهد رفت و جرأت هرکاری از مردم گرفته خواهد شد. اجرای مقررات دینی و قوانین اجتماعی و نظارت دائمی دستگاه های مربوط، مانند نیروهای انتظامی و نیز مراقبت های عمومی صالحان، از زیاده خواهی ها و تجاوز فرصت طلبان و سوءاستفاده کنندگان جلوگیری خواهد کرد و امنیت و آرامش عمومی را به ارمغان خواهد آورد. امام باقر(علیه السلام) می فرماید: «...و تأمن السبل[14]؛ [اجرای امر به معروف و نهی از منکر]، راه ها را امن خواهد کرد».

ضامن اقامه فرایض دیگر
امر به معروف و نهی از منکر، اساس سایر فرایض الهی است؛ از این رو، اگر این دو فریضه بزرگ الهی ترک شود، به تدریج تمام احکام اسلامی تعطیل می شود. ملا مهدی نراقی(ره) درباره اهمیت و جایگاه «امر به معروف و نهی از منکر» می نویسد: «امر به معروف و نهی از منکر، بزرگ ترین مراسم دینی و امر مهمی است که خداوند، پیامبران را بر آن برانگیخت و بعد از ایشان، جانشینان و اوصیا را منصوب کرد و نائبان ایشان را بهترین نفوس قدسی از علما قرارداد؛ بلکه مدار و محور گردش آسیاب همه آیین ها و ادیان است».[15]
امام حسین(علیه السلام) بعد از تلاوت آیه شریفه: وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاء بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنکرِ...[16]؛ «مردان و زنان مؤمن، اولیای یکدیگرند که امر به معروف و نهی از منکر می کنند»، فرمود: «خداوند در این آیه، سخن را با امر به معروف و نهی از منکر به عنوان یک فریضه آغاز نمود؛ به دلیل علم خداوند به اینکه با اقامه آن دو فریضه، تمام فرایض دیگر، چه سخت و دشوار باشد و چه آسان، استوار خواهد شد و این بدان جهت است که آن دو فریضه، دعوت به اسلام است، همراه با "رد مظالم" و تقسیم عادلانه ثروت و گرفتن صدقات و صرف آن در جای درست».[17]
امام باقر(علیه السلام) نیز فرمود: «امر به معروف و نهی از منکر، طریقه پیامبران و منهاج شایستگان است؛ فریضه بزرگی است که به سبب آن، فرایض دیگر، برپا و راه های دین، امن و درآمدها حلال می گردد و حقوق پایمال شده، برگردانده و زمین، آباد و حق از دشمنان گرفته شده و امر دین اصلاح می شود». [18] به فرموده آن حضرت، پایه و استوانه نماز، روزه، حج، جهاد، خمس، زکات و سایر دستورات دین، امر به معروف و نهی از منکر است.
بنابراین، ترک این دو فریضه، به منزله ترک تمام احکام و قوانین دینی است؛ زیرا معروف، توحید و تبعات آن و منکر، شرک و تبعات آن است. این همه تأکیدات به خاطر آن است که درحقیقت این دو فریضه بزرگ، ضامن اجرای بقیه وظایف فردی و اجتماعی است و در حکم روح و جان آن محسوب می شود که با تعطیل آن ها، تمام احکام و اصول اخلاقی، ارزش خود را از دست خواهند داد.

عزت و سربلندی
جامعه ای که خود را نسبت به تغییر و تحولات درونی مسئول دانسته، در مقابل ضعف ها و کاستی ها از خود عکس العمل نشان می دهد و برای آن چاره جویی می کند، جامعه ای پویا و زنده و پرتحرک خواهد بود. چنین جامعه ای برای انجام امور فرهنگی و از بین بردن جهل و یا آفت زدایی و خشکاندن گنداب های فساد، مردانه به میدان آمده و با قاطعیت از ارزش های خود پاسداری می کند و به این وسیله، خود را سربلند نگاه می دارد. اجرای امر به معروف و نهی از منکر نیز در همین راستا بررسی می شود؛ به عبارت دیگر در جامعه ای که این فریضه الهی اجرا می شود، ضمن تقویت و نفوذناپذیر کردن بنیه دفاعی جامعه، افراد آن را نیز از گزند دشمن محفوظ و همواره سربلند می دارد.
در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که فرمود: «باید امر به معروف و نهی از منکر کنید وگرنه خداوند ستمگری را بر شما مسلط می کند که نه به پیران احترام می گذارد و نه به خردسالان رحم می کند، نیکان و صالحان شما دعا می کنند، ولی مستجاب نمی شود و از خداوند یاری می طلبند، اما خدا به آن ها کمک نمی کند و حتی توبه می کنند و خدا از گناهانشان در نمی گذرد».[19]
استاد شهید مطهری (ره) در توضیح این روایت می نویسد: «معنای حدیث این نیست که خدا را می خوانند و خدا دعای آن ها را مستجاب نمی کند، معنایش این است: وقتی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنند، آن قدر پست می شوند؛ آن قدر رعبشان، مهابتشان (شوکت و عظمتشان)، عزتشان و کرامتشان از بین می رود که وقتی به درگاه همان ظلمه (ستمکاران) می روند، هرچه ندا می کنند، به آن ها اعتنا نمی شود؛ یعنی حضرت می فرماید: اگر می خواهید عزت داشته باشید و دیگران روی شما حساب کنند، امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید. اگر امر به معروف و نهی از منکر نداشته باشید، اولین خاصیت آن ضعف شماست، پستی و ذلت شماست، دشمن هم روی شما حساب نمی کند».[20]
این ها همه واکنش طبیعی اعمال جمعیتی است که این وظیفه بزرگ اجتماعی را تعطیل کنند؛ زیرا بدون نظارت عمومی، جریان امور از دست افراد صالح و نیکوکار خارج می شود و افرادی ناصالح و بی درد، امور اجتماع را تسخیر می کنند. اینکه در روایت مزبور می فرماید حتی توبه آن ها قبول نمی شود، به خاطر آن است که توبه با ادامه سکوت آن ها در برابر مفاسد، مفهوم صحیحی ندارد، مگر اینکه در برنامه خویش تجدید نظر کنند.

کسب حلال
 بعضی افراد برای پیدا کردن پول، به هرکاری متوسل می شوند. اینان به علت ناآگاهی و یا تربیت نادرست، در پی کسب حلال نبوده و تنها در این فکرند که از راه هایی مانند: تقلب، رشوه، احتکار، قاچاق، گران فروشی یا کم فروشی و غیر آن، بر درآمدهای خود بیفزایند. بی توجهی به این گونه از خلافکاری ها، سبب رواج درآمدهای نامشروع در میان مردم و رخنه لقمه های حرام در زندگی افراد می شود که زیان ها و آسیب های جبران ناپذیری را به دنبال خواهد داشت. بنابراین، باید از راه امر به معروف و نهی از منکر، ناآگاهان را به شغل های حلال و درآمدهای مشروع آگاه ساخت و از کارهای خلاف بازداشت. اجرای این وظیفه الهی به اندازه ای ثمربخش است که گاهی این گونه افراد وقتی می بینند جامعه به عنوان یک منکر به شغل آنان می نگرد، خود به خود به دنبال کسب حلال و درآمدهای مشروع خواهند رفت. از این جهت، امام باقر (علیه السلام) می فرماید: «... یکی دیگر از فواید امر به معروف و نهی از منکر این است که کسب و کارها حلال می شود».[21]
آبادانی کشور، بازپس گرفتن حقوق پایمال شده افراد، مبارزه با تبعیض ها و بسیاری از اصلاحات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، از آثار ارزنده اجرای امر به معروف و نهی از منکر به شمار می رود.

پیامدهای ناگوار ترک امر به معروف و نهی از منکر
اگر این دو وظیفه مقدس ترک گردد و خوبان برای انجام آن سینه سپر نکنند، جامعه و امت اسلامی، گرفتار مصیبت های دردناک جبران ناپذیری خواهد شد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «امت من تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر می نمایند و به کارهای نیک دعوت می کنند، پیوسته در خیر و سعادت به سر می برند؛ ولی در صورت ترک آن دو، برکات از آنان گرفته می شود و بعضی از آنان بر بعضی دیگر مسلط خواهند شد و نه در آسمان یاوری خواهند داشت و نه در زمین».[22] در روایت دیگری نیز فرمود: «کسی که به کوچک ما رحم و به بزرگ ما احترام نگذارد و امر به معروف و نهی از منکر ننماید، از ما نیست».[23]
همچنین آن حضرت فرموده است: «چگونه است حال شما هنگامی که زنان شما، فاسد و جوانان شما فاسق گردند و آن در صورتی است که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید. عرض کردند: آیا چنین زمانی فرا می رسد؟ حضرت فرمود: آری، بدتر از این هم می شود و چگونه است حال شما هنگامی که امر به منکر و نهی از معروف کنید؟ عرض کردند: ای پیامبر! آیا چنین وضعی فرا خواهد رسید؟ فرمود: آری، بدتر از این هم می گردد، زمانی که معروف در جامعه منکر و منکر معروف گردد».[24]
امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) نیز درباره پیامدهای ناگوار ترک این دو فریضه فرموده است: «امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اگر چنین کنید، خداوند بدانتان را بر شما ولایت می دهد و آن گاه دعا می کنید، ولی مورد اجابت قرار نمی گیرد».[25]
بی توجهی به این مسئولیت اجتماعی، باعث رنگ باختن معنویات و چیرگی هواهای نفسانی در فرد و جامعه می شود و در نتیجه، زمینه برای حاکمیت هواپرستان و ستمگران فراهم خواهد شد. در این هنگام است که به فرموده امام حسین(علیه السلام) باید فاتحه اسلام را خواند: «فعلی الاسلام السلام، اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید[26]؛ با اسلام باید خداحافظی کرد هنگامی که کسی مثل یزید، زمامدار مردم گردد».
بنابراین با استفاده از آموزه های اصیل اسلامی، پیامدهای ترک امر به معروف و نهی از منکر عبارت است از:
الف) زوال نعمت های الهی؛
ب) حاکمیت اشرار، زیرا با ترک این دو فریضه، زمینه برای حاکمیت اشرار فراهم می گردد؛
ج) عدم استجابت دعاها؛
د) نابودی و اضمحلال جامعه انسانی، چنان که قرآن، علت نابودی جوامع گذشته را ترک این دو وظیفه دانسته است.[27]

اسباب ترک امر به معروف و نهی از منکر
در روایات آمده است که در آخرالزمان، گروهی امر به معروف را رها نموده و برای خود بهانه ها و عذرها می آورند و کار خود را توجیه می کنند؛ از جمله توجیهات بهانه جویان برای ترک این وظیفه مهم دینی و انسانی، یکی از امور زیر است:
طمع
 یکی از عوامل نادیده گرفتن معروف و مبارزه نکردن با منکر، طمع رسیدن به قدرت و مقام و یا به دست آوردن شهرت، مال و ثروت است. گاهی فرد به طمع مال، گرفتن جایزه و هدیه و عیدی، جذب مشتری، خوشایندی دیگران و امثال آن، در برابر منکرات سکوت می کند. طمع موجب می شود که انسان، بصیرت لازم را نداشته باشد و در نتیجه، انجام منکر و ترک معروف، در نظر وی ناچیز جلوه نماید؛ بلکه گاهی نیکو نیز به نظر برسد، آن وقت است که شخص گستاخ شده و از کنار این مأموریت بزرگ الهی، به راحتی می گذرد و در مقابل کارهای زشت هیچ گونه عکس العملی از خود نشان نمی دهد. همچنان که امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) فرموده است: «بیشترین لغزشگاه های خردها، زیر درخشندگی های طمع هاست».[28]

تسامح و تساهل و بی اعتنایی
بعضی به این دلیل که هرکس در مقابل اعمال خود مسئول است و کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد، این مأموریت بزرگ الهی را ترک می کنند. هر جرم و گناهی در جامعه قابل سرایت است. یک خلاف از یک فرد، در کل جامعه اثر دارد؛ برای مثال یک نفر سیگاری هوای همه محیط را آلوده می کند. یک دروغ نیز همه ارتباطات را به هم می ریزد. یک چشم چرانی، سرچشمه عیّاشی و زنا و فرزند حرامزاده می شود که آن حرامزاده هر روز منشأ صدها فتنه و فساد می گردد. یک گناه گاهی زمینه ساز انواع گناهان دیگر می شود. شرابخواری گناهی است که انسان را مست می کند و در مستی هزاران حادثه پیش می آید. وجود یک گناهکار در جامعه، همانند کسی است که با عده ای سوار کشتی شده و هنگامی که در وسط دریا قرار گرفتند، وی تبری برداشته و به سوراخ کردن موضعی که در آن نشسته است، بپردازد و هرگاه به او اعتراض کنند، در جواب بگوید: من در سهم خود تصرف می کنم! اگر دیگران او را از این عمل خطرناک باز ندارند، طولی نمی کشد که آب در کشتی نفوذ کرده و به یکباره همگی در آن دریای خروشان غرق می شوند. پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) با این مثال جالب، منطقی بودن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را مجسم ساخته و حق نظارت فرد بر اجتماع را یک حق طبیعی و همگانی که ناشی از پیوند سرنوشت هاست، دانسته است.[29]
قرآن کریم در قصه اصحاب سبت می فرماید: «آن ها قومی بودند که به آنچه خداوند برایشان حرام فرموده بود، از صید کردن ماهی در روز شنبه، مخالفت کردند و گروهی از ایشان، آن ها را اندرز داده و نهی از منکر می کردند و جمعی دیگر ساکت بوده و نهی از منکر نمی کردند؛ بلکه ناهیان منکر را می گفتند: ساکت شوید و با ایشان کار نداشته باشید؛ زیرا این ها باید هلاک شوند. چون آن قوم در معصیت فرو رفتند، عذاب الهی بر آنان نازل شد و تنها ناهیان از منکر نجات یافتند و بقیه گناهکاران و افرادی که نهی از منکر را ترک کرده بودند، همه به صورت میمون، مسخ شده و هلاک گردیدند».[30]
در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) آمده است: «به خدایی که جانم دردست اوست، از امت من گروهی از قبر برمی خیزند؛ در حالی که در قیافه بوزینه و خوک هستند. این قیافه ها به خاطر آن است که آنان قدرت بر نهی از منکر داشته، ولی با گناهکاران سازش کردند».[31]

ترس
 گاهی انسان به علت ترس، از مرگ و کم شدن رزق و روزی و ریختن آبرو و... امر به معروف و نهی از منکر نمی کند، ولی چنین شخصی باید بداند که در منابع روایی اسلام تأکید شده است: «امر به معروف و نهی از منکر، نه مرگی را نزدیک می کند و نه رزق و روزی انسانی را کاهش می دهد».[32]
گاه انسان می ترسد دیگران نیز از عملکرد وی انتقاد نمایند؛ ولی این نیز برای افرادی که اهل خودسازی اند، کمال است. گاه نیز به علت ترس از دست دادن دوستان، این دو فریضه را ترک می کند، غافل از اینکه بهترین دوست او، خداست و بالاخره دوستان، او را رها خواهندکرد.
گاه می ترسد به حرفش اعتنایی نشود، ولی باید بداند که با انجام این دو فریضه، به پاداش بزرگی می رسد؛ اگرچه مردم سخن او را نپذیرند.
هریک از موارد یاد شده به تنهایی می تواند شخص را حقیر کرده و سبب تن در دادن وی به ذلت گردد، در حالی که خداوند فرموده است: فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنی[33]؛ اما آن کس که از غیرخدا ترسی ندارد، نه تنها از مرگ نمی هراسد؛ بلکه مرگ، یعنی رسیدن به لقای معشوق، یگانه آرزویش است؛ چنان که سردار عزت و شرف، امام حسین(علیه السلام) می فرماید: «من، مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران را جز ذلت و خواری نمی دانم».[34]
موحّد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس  بر این است بنیاد توحید و بس[35]
انسان صالح، خداوند را تنها مؤثر می داند و به امید او زنده است و فقط برای او تلاش می کند و بس.

عُزلت طلبی به گمان خودسازی
برخی گوشه گیری را بهتر از ارتباط با دیگران دانسته، آن را ترویج می نمایند و می گویند: «انزوا طلبی فوایدی چون اندیشیدن و دوری از بسیاری از گناهان را به دنبال دارد».[36] این افراد به خیال خودسازی به خیر و شر جامعه و مسائلی که در آن می گذرد، کاری ندارند. پذیرفتن این گونه تفکر، سبب می شود که انسان، مسئولیت اجتماعی خویش را از یاد برده و به فکر اصلاح و سعادت جامعه انسانی نباشد.

خجالت
گاهی سکوت و رها کردن این دو فریضه الهی، سرچشمه روحی و روانی دارد. فرد خجالت می کشد و حیا می کند. این نوع حیا در روایات اسلامی مورد انتقاد است. حیایی که انسان را از کارهای نیک و انجام وظیفه شرعی باز می دارد، ناپسند و منفی است و اسلام آن را در انسان نشانه نادانی و ناتوانی می داند؛ چنان که امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) فرمود: «کسی که از گفتن حق شرم کند، احمق و نادان است».[37] بنابراین، شخصی که گرفتار این صفت است، باید با تمرین و ممارست آن را از خود دور کند. او باید از خداوند حیا کند و این حیای مثبت است.
امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) فرمود: «بهترین حیا، حیای از خداوند است».[38] انسان باید از خدا خجالت بکشد؛ زیرا او بر وی قدرت دارد و از او باید حیا کند؛ زیرا بر انسان نزدیک است. پس انسان باید بداند که عار و خجالت موقت در دنیا، نتیجه ای جز آتش ابدی در قیامت نخواهد داشت.

فهم نادرست
 برخی از افراد با برداشت نادرست از آیات قرآنی، مانند آیه شریفه: ... وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیدِیکمْ إِلَی التَّهْلُکه...[39] و درک نکردن مفهوم «تقیه»، در انجام این دو فریضه الهی تعلل ورزیده و به دنبال بهانه ای می گردند تا از زیر بار امر به معروف و نهی از منکر کردن، شانه خالی کنند.
بعضی انحراف فکری دارند و مسائل را جبری می پندارند و می گویند: «خدا خواست که این کارها باشد. به ما چه ربطی دارد که مانع شویم؟». این منطق نظیر سخن بعضی است که شرک خود را به خدا نسبت می دادند و می گفتند: «اگر خدا می خواست، ما غیر او را عبادت نمی کردیم. اکنون که بت پرستیم، حتماً خدا به آن راضی است!» و یا می گویند: «اگر آن کار خوب است، چرا خدا خودش انجام نمی دهد؛ به عنوان مثال، اگر سیر کردن گرسنگان خوب است، خداوند خودش به آنان روزی دهد؛ چرا ما مخارج آنان را بپردازیم؟».
گویا این افراد از اینکه خداوند بشر را آزاد قرار داده و با دادن و گرفتن نعمت ها آزمایش می کند، غافلند. خدا به انسان فکر داده است تا به دنبال «بت پرستی» نرود؛ رحم داده است تا به فقرا و درماندگان انفاق نماید و از این راه رشد کند.
گاهی نیز شخص، از شرایط امر به معروف و نهی از منکر به درستی آگاهی ندارد. شرایط این دو فریضه را به دقت بررسی نکرده، با دیدن صحنه ای خاص، فکر می کند زمینه اقدام به این وظیفه الهی نیست؛ برای مثال فکر می کند که تأثیر ندارد، وظیفه شرعی اش را از یاد برده، به فکر نتیجه می افتد و این خود مانع گسترش معروف و بازداشتن از منکر است.

بهانه جویی و عذر آوردن
گاهی برخی افراد برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت های اجتماعی، به توجیه گناه یا حق به جانب نشان دادن گناهکار می پردازند. قرآن کریم درباره عده ای که از شرکت در جنگ احزاب خودداری کردند و بهانه آوردند که خانه های ما حفاظ ندارد و ما از ناموسمان در امان نیستیم، می فرماید: «و گروهی از آن ها از پیامبر رخصت طلبیدند، گفتند: خانه های ما را حفاظی نیست، خانه هایشان بی حفاظ نبود، می خواستند بگریزند».[40]
متأسفانه، بهانه جویی و عذرتراشی به شکل های گوناگون در همه اجتماعات بوده و هست. امروزه افراد زیادی را می بینیم که با روش های نامربوط سعی دارند سکوت خود را در برابر منکرات توجیه کنند؛ مانند اینکه می گویند: «هر کس را در گوری می گذارند». «جوان است بگذار خوش باشد». «صلاح مملکت خویش خسروان دانند».
بعضی می گویند: امر به معروف و نهی از منکر، نوعی دخالت در امور شخصی مردم و سلب آزادی از آنان است، در حالی که معنای آزادی آن نیست که هرکس هرکاری انجام دهد؛ زیرا این نه با عقل سازگار است و نه هیچ فرد و جامعه ای به آن تن می دهد. آزادی در چهارچوب قانون و عقل و فطرت معنا دارد؛ در غیر این صورت به هرج و مرج و بی بند و باری منجر می شود. در زندگی اجتماعی، آزادی باید بر اساس سلامت جامعه و مقررات فراگیر معنا شود. فرمان پلیس در مورد حرکت یا توقف اتومبیل ها برای اصلاح امر ترافیک، در همه جای دنیا پذیرفته شده است و کسی آن را مخالف آزادی نمی داند، در حالی که کار پلیس نوعی امر به معروف یا نهی از منکرِ عملی است. باید توجه داشت که سر باز زدن از این واجب الهی، جنگ با خداست. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «کسی که منکری را ببیند و با آن مبارزه نکند، در حالی که قدرت دارد، او دوست می دارد که خدا نافرمانی شود و کسی که نافرمانی خدا را دوست داشته باشد، در مقابل خدا به دشمنی و ستیز برخاسته است».[41]

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه مردم است یا حاکم؟
با توجه به پیوندهای اجتماعی و اینکه هیچ کار بدی در اجتماع انسانی در نقطه خاصی محدود نمی شود؛ بلکه هرچه باشد همانند آتش ممکن است به نقاط دیگر سرایت کند. به حکم عقل امر به معروف و نهی از منکر بر همگان واجب است؛ زیرا در اجتماع چیزی به عنوان «ضرر فردی» وجود ندارد و هر زیان فردی، امکان این را دارد که به صورت یک ضرر و زیان اجتماعی درآید و به همین دلیل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه می دهد که در پاک نگه داشتن محیط زیست خود از هر تلاش و کوششی دریغ نورزند.
خداوند با «نهی از ظلم»، هم مکلفین را به دوری از ظلم فرا می خواند و هم دیگران را به جلوگیری از رواج ظلم در جامعه مکلف می سازد و این هر دو از دیدگاه امام(ره) به حکم عقل واجب است. با توجه به مطالب مزبور امر به معروف و نهی از منکر وظیفه همگان است؛[42] زیرا این تکلیف که در راستای «اصلاح جامعه از بدی ها و رواج نیکی ها»ست، به قشر خاصی اختصاص ندارد و جز با همگانی بودن آن سازگار نیست. علامه طباطبایی (ره) در تفسیر گرانسنگ «المیزان» در این باره می نویسد: «از ویژگی های اجتماع اسلامی آن است که قدرت اجتماعی برای تربیت مردم در اسلام به گروه خاصی اختصاص ندارد؛ بلکه همه افراد جامعه را شامل می شود. بنابراین بر هر فردی واجب است که دیگران را به خیر دعوت کند و امر به معروف و نهی از منکر نماید».[43]
فقهای عظام نیز همگانی بودن این تکلیف را به صراحت بیان کرده اند؛ هر چند آن را در زمره واجبات کفایی شمرده اند، به طوری که با انجام بعضی، از دیگران ساقط می شود. اما هر واجب کفایی قبل از اقدام به مقدار کفایت، برعهده همگان است و اگر همگی آن را ترک کردند، گناهکار و مستحق مجازات اند. اما نکته ای که مشهور است اینکه چون فرض وجود حکومت اسلامی در زمان های گذشته نادر بوده و طبعا مورد ابتلا و سؤال نبوده، در کتاب های فقهی به عنوان وظیفه حکومت مطرح نشده است؛ گرچه مواردی که به حاکم شرع مربوط می شود، مثل حدود و دیات به صراحت مورد توجه قرار گرفته، ولی در بحث امر به معروف و نهی از منکر تنها اذن حاکم در پاره ای از مراتب آن مطرح شده است. امام خمینی (ره) این نکته را که این دو فریضه به قشر خاصی اختصاص ندارد و همگان اعم از مردم و دولت اسلامی موظف به اقامه و احیای آنند، مورد بحث قرار داده و می فرماید: «جلوگیری از منکرات بر همه مسلمانان واجب است. سفارش به حق که امر به معروف و نهی از منکر است بر تمام مسلمانان واجب است».[44] «امر به معروف و نهی از منکر از اموری است که بر همه کس واجب است... شما نباید بگویید من که خطیب نیستم، من که اهل منبر نیستم، من که اهل محراب نیستم، شما اهل این هستید که در خانواده تان با آن پسرتان و با آن دخترتان و با عیالتان، با آن کسی که رفیق شما هست، می توانید که حرف را بزنید. همین مقدار شما مکلّفید». [45]
در اصل هفتم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دعوت به خیر، امر به معروف و نهی از منکر، وظیفه همگانی و متفاوت است که برعهده مردم نسبت به یکدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت می باشد و شرایط و حدود و کیفیت آن را قانون تعیین می کند.
با توجه به نکات فوق و اصل هفتم از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، لازم به یادآوری است که نظام اسلامی باید وزارتخانه، سازمان، مرکز و گروهی را با هر نام مناسب تشکیل دهد که وظیفه این گروه، همان اجرای صحیح قانون زندگی ساز امر به معروف و نهی از منکر باشد که وجوب انجام این وظیفه، کاملاً از کتاب و سنت معلوم و خود، پشتوانه ای محکم و شکست ناپذیر برای قدرتمندی نظام و برای حفظ مصالح آحاد مردم و جامعه انسانی اسلامی است.

پی نوشت:
[1]. نحل (16): 90.
[2]. عوالی الئالی، ج 4، ص 103.
[3]. ر.ک: تفسیرنمونه، ج11، ص366و370.
[4]. آل عمران (3): 110.
[5]. توبه (9): 71.
[6]. التبیان، شیخ طوسی، ج2، ص 548 و 549.
[7]. شعراء (26): 3.
[8]. مستدرک الوسائل، نوری طبرسی، ج12، ص179.
[9]. تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، ج6، ص181.
[10]. نهج البلاغه سید رضی، حکمت 374.
[11]. همان.
[12]. اصل الشیعه و اصولها، محمد حسین کاشف الغطاء، ص163.
[13]. غزالی، کیمیای سعادت، ج1، ص499.
[14]. وسائل الشیعه، شیخ حرّ عاملی، ج11، ص395.
[15]. جامع السعادات، ملامهدی نراقی، ج 2، ص 317.
[16]. توبه (9): 70.
[17]. تحف العقول، حرّانی، ص241.
[18]. فروع کافی، کلینی، ج5، ص55 و 56.
[19]. همان، ج4، ص56.
[20]. حماسه حسینی، شهید مطهری، ص45.
[21]. وسائل الشیعه، همان، ج11، ص395.
[22]. مستدرک الوسائل، همان، ج12، ص181.
[23]. همان، ص185.
[24]. وسائل الشیعه، همان، ج11، ص396.
[25]. همان، ص 179 و 180.
[26]. بحارالانوار، ج 44، ص 326.
[27]. ر.ک: اعراف (7): 162و166؛ مدثر (74): 43 و 46؛ نهج البلاغه، خطبه 129.
[28]. نهج البلاغه، حکمت 219.
[29]. صحیح بخاری، ج2، ص882؛ ر.ک: تفسیرنمونه، ج3، 37 و 38.
[30]. ر.ک: بقره (2): 65.
[31]. کنزالعمّال، ج3، ص83.
[32]. نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهیدی، خطبه 156.
[33]. بقره (2): 150.
[34]. بحارالانوار، ج44، ص381.
[35]. گلستان سعدی، باب 8.
[36]. کیمیای سعادت، همان، ج1، ص434.
[37]. غررالحکم، ح 8650.
[38]. همان، ح 3112.
[39]. بقره (2): 195.
[40]. احزاب (33): 13.
[41]. مستدرک الوسائل، همان، ج12، ص177.
[42]. صحیفه امام، ج 13، ص 470.
[43]. تفسیر المیزان، ج 11، ص 377.
[44]. صحیفه امام، ج 13، ص 470.
[45]. همان، ج 11، ص 387.

منبع : نامه جامعه محرم و صفر، 1391، شماره 100

 


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: امر به معروف و نهی از منکر در آموزه های اسلامی ,



پاسخ به یک پرسش
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D

پاسخ به یک پرسش

آیت الله صافی گلپایگانی

 

پرسش
در برخى هیئت‌های مذهبى اَشعارى سروده و خوانده می‌شود كه در ضمن آن لفظ جلاله «الله» را به ذوات عصمت (سلام الله عليهم) و غيره نسبت می‌دهند؛ مثلاً گفته می‌شود: من على اللهی‌ام، من حسين اللهی‌ام، من زينب اللهی‌ام و... حتّى اخيراً گفته‌اند: من كه هيچ، انبياء اكبراللّهى هستند (مقصود حضرت علی‌اکبر عليه السّلام است). گاهى لفظ مبارك «هو» را به طرز خاصی به‌ طور دسته‌ جمعی فرياد می‌زنند و بعدازآن «يا حسين» و يا «يا زينب» می‌گویند، مثلاً می‌گویند: «هو يا زينب» و امثال آن.
از آن حضرت تقاضا می‌شود جهت تنوير افكار، نظر مبارك خود را مرقوم فرماييد كه شديداً مورد حاجت است. خداوند به همه ما توفيق تبعیت كامل از احكام الهى را عنايت فرمايد و همه را از فِتَن نجات دهد.

پاسخ
واضح است كه گفتن اين كلمات به‌ قصد جِدّ و اراده مفهوم ظاهر اين الفاظ، شِرك و كفر است! و با شک در این‌که گوينده، مفهومِ ظاهر آن را اراده كرده يا معناى ديگرى در نظر داشته، اگر قرينه صارفه اى - كه دلالت بر عدم معناى ظاهر آن دارد - نباشد، بازهم حمل بر كفرگويى می‌شود!
امّا به ملاحظه این‌که افرادى موحّد و خداپرست، اين كلمات را بر زبان می‌آورند و حضرات ائمّه (عليهم السّلام) را بنده و مقرّب خدا و اولياى خداوند می‌دانند؛ و با بی‌التفاتی و جهل به معناى اين الفاظ، آن را بر زبان می‌آورند، و يا به‌ هرحال هرگز قصد ندارند كه آن بزرگواران را الله و خدا بدانند، حكم به كفر و شرك آن‌ها نمی‌شود.
با وجود این، لازم است از گفتن اين الفاظ جداً خوددارى شود! زيرا مفاسدى كه بر این‌گونه شعارها مترتّب می‌شود و زیان‌هایی كه براى دين و مذهب و درك و معرفت جامعه دارد، بسيار است! مسلمانى كه در همه نمازهايش شهادت می‌دهد كه شخص نبی اكرم (صلی‌الله عليه و آله و سلّم) - كه افضل همه مخلوقات و همه اين بزرگواران است - پيغمبر و بنده خدا است، معنى ندارد كه بگويد: «محمّداللّهى» يا «على اللّهى» يا «حسين اللّهى» هستم.
بنابراين بايد مجالس مؤمنين از اين برنامه‌ها و شعارها پاك و منزّه باشد! و به ذكر فضايل و مناقب آن بزرگواران - كه در احاديث صحيح آمده است - مجالس خود را مزيّن نمايند و امر ولايت اهل‌ بیت (عليهم السّلام) را زنده نگاه ‌دارند و حدود توحيد و نبوّت و امامت و حريم مقامات را رعايت نمايند.
خداوند متعال همه اعمال عبادى و كارهاى ما را از تصرّفات شياطين و افراد بی‌ معرفت حفظ نمايد و توفيق تعظيم شعائر و تأسّى كامل و صحيح به اهل ‌بیت (عليهم السّلام) را به همگان عطا فرمايد.
لازم به تذكّر است كه: در مقام متوجّه ساختن افراد مذكور به اين حقايق، بايد برادرانه در محيطى صميمى و به ‌طور مشفقانه عمل شود، تا تذكّر - إن شاء الله تعالىٰ - ثمربخش و مفيد واقع گردد.

منبع: کتاب معارف دین؛ ج ۱ ص ۴۶-۴۸


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: پاسخ به یک پرسش ,



انتقادی به فرضیه ژن خودخواه داوکینز
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D
انتقادی به فرضیه ژن خودخواه داوکینز

انتقادی به فرضیه ژن خودخواه داوکینز

 

 
فرانس د وال زیست‌شناس و نخستی‌شناس هلندی در کتاب  "عواطف حیوانات" فرضیه ژن خودخواه را به زیر سئوال می‌برد و می‌گوید:
رفتارهای کمک به دیگران در موجودات و همدلی و... با سناریو خودخواهانه منبطق نیست.
در تصویر سوسیوبیولوژی از طبیعت موجودات یک دیگر را می‌خورند و تمام رفتار به ژن خودخواه ختم می‌شود و تمایلات خودخواهانه همیشه به "قانون هر کی قوی‌تر باشه" نسبت داده می‌شود.
خوشبختانه، ما دیگر چیزهای زیادی در مورد "ژن‌های خودخواه" نمی‌شنویم. این ایده که رفتارهای متداول خودپسندانه است، توسط انبوهی از داده‌های تازه دفن شده است و به مرگ فجیعی منجر شده است.
علم تأیید کرده است که همکاری، حداقل با اعضای گروه، اولین و مهم‌ترین تمایل گونه ما است.  در کتابی  که در مورد رفتار انسان به سال ۲۰۱۱ چاپ شده آمده ، وقتی افراد در یک آزمایش تصویربرداری مغز شرکت کرده بودند انتخابی بین رفتارخودخواهانه و نوع دوستانه به آن‌ها داده شد، اغلب رفتار نوع دوستانه را انتخاب کردند. آن‌ها اگر دلایل خوبی برای عدم همکاری داشتند، دست به رفتار خودخواهانه زدند.


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: انتقادی به فرضیه ژن خودخواه داوکینز ,



اعتقادات و باورهای دینی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 51
نویسنده : J A V A D
اعتقادات و باورهای دینی

سخنرانی حجت الاسلام مسعود عالی با موضوع اعتقادات و باورهای دینی و نوع نگاه انسان به زندگی،

یکی از مطالبی که در معارف به آن اشاره شده است مسئله عهدی است که مومنین با خداوند متعال بسته اند به نام عهد ولایت. خداوند متعال در عالمی به نام عهد یا میثاق از بندگانش، دو عهد گرفته است. یک عهد بندگی و دیگری عهد ولایت. افرادی که این عهد را با خداوند بستند در این عالم، شیعه به دنیا آمدند. از اولیاء خدا، از معصومین و امامان نیز عهد گرفته شده است. بنابراین انسان شیعه باید به آن عهد و پیمان خود پایبند باشد.
اگر سرمایه های وجودی انسان در مسیر ولی خدا که همان اطاعت و بندگی خداوند می باشد مصرف شود، باعث رشد و پیشرفت و برکت در زندگی انسان می شود و اگر در مسیر و اطاعت بندگی خدا و در مسیر ولی خدا نباشد قطعا این سرمایه ها در مسیر شیطان خرج می شود.
در آیه الکرسی، خداوند دو نوع جبهه در عالم را به انسان نشان می دهد. جبهه اول، جبهه خدا و اولیاء خدا است و جبهه دوم سرپرست و مدیرش شیاطین و کفار هستند. در این عالم انسان آزاد وجود ندارد، یا در جبهه اول، جبهه خدا و اولیاء خداست و یا در جبهه دوم، جبهه شیطان است.
سرمایه انسان وقتی دست ولی خدا افتاد، آن سرمایه رشد و برکت پیدا می کند. در سوره توبه خداوند به پیامبر می فرماید از اموال مردم صدقه ای بگیر برای اینکه پاکشان بکنی و رشدشان بدهی. اگر انسانی در مسیر معصوم و جبهه معصوم قرار نگیرد هیچ رشدی نخواهد داشت. هیچ آلودگی از آن پاک نخواهد شد و هیچ عمل خیری باعث رشد او نمی شود.
در این عالم، موجود کوچک برای رشد باید خود را به موجود بالاتر بسپارد، در این عالم موجود بالاتر، انسان کامل یعنی ولی خدا و معصوم است. قرآن خواندن، نماز خواندن، روزه گرفتن و این گونه اعمال حکم بذر را دارند، اگر در محیط و زمین مساعد کشت شود باعث رشد خواهد شد. در محیط ولایت، عمل انسان رشد پیدا می کند.
دلیل رشد انسان در زمان ظهور حضرت ولی عصر این است که افراد، خودشان را به آن حضرت می سپارند و همه سرمایه های وجودی خودشان را در اختیار امام قرار می دهند و در آن زمان است که همه کمالات امام زمان در وجود آنها می تابد.
در زمان هر یک از امامان معصوم ما، اگر مردم آن دوران وفای به عهد می کردند، فرج اهل بیت رخ می داد. در زمان امیرالمومنین وفای به عهد نکردند. زمان امام مجتبی وفای به عهد نکردند. زمان امام حسین وفای به عهد نکردند. امام زمان (ع) زمانی ظهور می کنند که یارانش و اصحابش وفای عهد به کنند.

دریافت فایل


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اعتقادات و باورهای دینی ,



اعتقادات و باورهای دینی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D

سخنرانی حجت الاسلام مسعود عالی با موضوع اعتقادات و باورهای دینی و نوع نگاه انسان به زندگی

بسیاری از کسانی که در زندگی مشکل دارند علتش این است که هنوز قدرت و حکیم بودن خداوند را باور نکرده اند و یا اینکه مدیریت خداوند را متوجه نمی شوند. بعضی ها هم اصلاً قبول ندارند که خدایی وجود دارد. به طور کلی کسانی که خدا را قبول دارند سه دسته هستند.
۱. یک دسته از انسانها، خدایی را قبول دارند که فقط خلق کرده است. و قائل به تکلیف و دستورات از جانب خداوند نیستند. فرهنگ سکولار که در جامعه غرب وجود دارد ناشی از همین نگاه است. که دین را از شئونات زندگی مثل اقتصاد، سیاست، ورزش و اجتماع جدا کرده اند. که این کفر محسوب می شود.
۲. دسته دوم از انسانها، کسانی هستند که خداوند را قبول دارند و قائل به این هستند که شفا، رزق، روزی، مرگ و زندگی دست خداوند است و قائل به تکلیف و انجام دستورات خداوند هستند. اما در یک جاهای به خصوصی مدیریت خداوند را زیر سوال می برند و مدیریت خداوند را ظالمانه می دانند. بندگی کردن خدا قائل به شرط و شروط نیست. انسان باید در برابر همه احکام خداوند تسلیم باشد. مغز و اصل دینداری این است که انسان در مقابل حکم و دستور خداوند راضی باشد. و به مقام رضا رسیده باشد. علامت مومن این است که در برابر مقدرات الهی راضی باشد.
۳. دسته سوم از انسانها، کسانی هستند که قائل به این هستند که خداوند چه در عالم تکوین و چه در عالم تشریع همه کاره است. و نسبت به مدیریت خدا خاشع و خاضع هستند.
۵ صفت در دعای جوشن کبیر برای خداوند آمده است که اگر انسانی این ۵ صفت را قبول و باور داشته باشد، زندگیش متحول می شود که آنها عبارتند از: ۱. قبول داشته باشد که خداوند دانای مطلق است. ۲. خداوند دارای مطلق است. ۳. خداوند توانای مطلق است. ۴. خداوند جواد و بخشنده بی نهایت است. ۵. خداوند مهربان و رحیم بی نهایت است و نسبت به کسی کینه ندارد.
چه بسیار زمانی که اگر خداوند نیاز انسانی را بر طرف نمی کند به جهت این است که آن بنده را دوست دارد. همه حوادث عالم را خداوند به وجود می آورد و رقم می زند و این حوادث، شانسی و اتفاقی نیست. خداوند بلا و کیفر شیعیان را در همین دنیا قرار داده است تا در آخرت دیگر سختی نبینند.

دریافت فایل


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اعتقادات و باورهای دینی ,



اعتقادات و باورهای دینی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
اعتقادات و باورهای دینی

سخنرانی حجت الاسلام مسعود عالی با موضوع اعتقادات و باورهای دینی و نوع نگاه انسان به زندگی

خداوند متعال رزق خود، شامل علم، هدایت، شفا، قدرت و همه کمالاتی که انسان ها نیاز دارند را در هر شکلی به این عالم می فرستد لیکن به وسیله اسباب، این نعمت ها را مرحمت می فرماید. و این جزء حکمت های خداوند است که رزق را از پس حجاب و وسیله ها می فرستد و خداوند مستقیم این رزق را به انسان نمی دهد. زیرا در این روش انسان دچار آزمایش و ابتلا می شود و در پس این حجاب ها، دست قدرتمند خداوند را می بیند و دیگر این که عزت انسان حفظ می شود. منتهی انسان های آلوده به شرک، در این اسباب گیر می افتند و اسباب را روزی دهنده می پندارند.
خداوند انسانها را هر روز امتحان می کند اما امتحانات سنگین خدا در طول زندگی، یکی دو بار بیشتر اتفاق نمی افتد. و تمام کمین شیطان برای این امتحانات سنگین است. و تمام رشد و کمالات انسان وارسته و خداجو در موفق بودن در این امتحانات سنگین بوده است.
انسان اگر در این امتحانات سخت و سنگین به خدا توکل کند و در این امتحانات سربلند بیرون بیاید، خداوند از جایی رزق و روزی به انسان می دهد که حتی در ذهن خود هم تصور نمی کند. ما انسانها راه رسیدن به خدا را نمی دانیم و بعضی از افراد حتی معامله کردن با خداوند را نیز یاد نگرفته اند. فقط کسانی بلد هستند که باور دارند که این عالم خدایی دارد و اراده و قصد او متکی و محصور اسباب و علل نیست.
خداوند در قرآن به مومنان فرموده است که اگر کسی با خدا معامله کند و بندگی او را بکند، خداوند راه رزق را برای شما باز خواهد کرد و از راهی که به گمانت نمی رسد برایت می فرستد. وظیفه انسان بندگی کردن در برابر خداوند است. هیچ بن بست و مانعی برای اراده خداوند وجود ندارد.
انسان علاوه بر اینکه باید به خداوند حسن ظن داشته باشد، باید به ائمه معصومین هم حسن ظن داشته باشد زیرا این قاعده هم برای ائمه معصومین وجود دارد و امامان و معصومین هیچ یک دوستداران و شیعیان خود را بی نصیب نمی گذارند.

دریافت فایل


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اعتقادات و باورهای دینی ,



اصول عقاید
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D


تاريخچه شرك 
انسان ، موجودى است مادّى و به امور مادّى گرايش زيادى دارد. در زمان هاى قديم هنگامى كه شخصيّت بزرگى مرگش فرا مى رسيد و از ميان مردم مى رفت ، آنها به خاطر عشق و علاقه اى كه به او داشتند، مجسّمه او را ساخته ، مورد احترام و تكريم قرار مى دادند. اين احترام كم كم به پرستش تبديل گرديد .
از عوامل ديگرى كه مى توان به عنوان پديد آورنده شرك در جامعه نام برد، ترس از طاغوت ها، طمع ، تقليد و رفاقت هاست .
تنوّع شرك
 
شرك در طول تاريخ داراى مظاهر گوناگونى بوده است ، ديروز جامعه انسانى شاهد گونه هايى از شرك بوده ، امروز شاهد گونه هايى ديگر از آن هستيم .
شركِ ديروز خورشيد پرستى ، ماه پرستى وبت پرستى بود وشرك امروز مقام پرستى ، عنوان پرستى ، قهرمان پرستى ، پول پرستى و مدرك پرستى است . شركِ ديروز تعصّبات قومى وقوم پرستى بود و شرك امروز ناسيوناليسم و وطن پرستى است .
نمونه هاى شرك
 
يكى مى گويد: اكنون ديگر به نماز باران نياز نداريم ، زيرا با حفر چاه نيم عميق آب مورد نياز خود را تاءمين مى كنيم .
ديگرى مى گويد: الان ديگر زمانى نيست كه خدا قهر كند و قحطى به مردم رو آورد، زيرا كشتى هاى گندم فورى از خارج وارد مى شود.
سوّمى مى گويد: اينكه قانون شرع حسابى دارد، قبول داريم ، لكن ما نمى توانيم از قوانين دولتى يا بين المللى سرباز زنيم . گرچه حكم خدا چنين است ، لكن رضايت مردم و يا همسر را هم بايد به حساب آورد.
ما گاهى به فرمان خدا عمل مى كنيم و گاهى هم پيرو اين و آنيم . اين نوع ديد و منطق با توحيد و بندگى حقّ منافات دارد.
يكى از فقها نقل مى كرد: قبل از انقلاب ، در سفرى همراه امام خمينى قدس سره به تهران مى آمديم . به ايشان گفتم : چه خوب است كه دولت عراق به ايرانى ها اجازه مسافرت نمى دهد، وگرنه فضلا و طلاّب قم همه به سوى نجف مى رفتند و حوزه علميّه قم خلوت مى شد. امام از اين طرز بيان بسيار ناراحت شد و از قم تا تهران در ماشين براى من صحبت كرد كه اگر كسى در فكر غير خدا باشد و بخواهد يكى بالا و ديگرى پايين بيايد، حوزه قم شلوغ شود و حوزه نجف خلوت يا به عكس و خلاصه اگر كسى جز راه خدا و رضاى او به فكر تاءمين مساءله ديگرى باشد، از مدار توحيد دور مى شود، محور كار و هدف ما بايد خدا باشد، نه علاقه ها و روابط و منطقه ها و نژادها وشغل ها و تعصّب هاى محلّى و قبيله اى و... .
آرم و نشانه شرك
 
در قرآن ، حدود دويست مرتبه با كلمه ((دون اللّه )) و ((دونه )) - كه به معناى غير خداست - از شرك سخن به ميان آمده . اگر بخواهيم براى شرك ، نشانه و آرمى پيدا كنيم كه هم صحيح باشد و هم قرآنى ، اين كلمه بسيار مناسب است . آرى ، كسانى كه به سراغ غير خدا مى روند، عزّت را از غير خدا مى خواهند، قانون غير خدا را اجرا مى كنند و به غير او دل مى بندند، محرّك آنها رضاى ديگران است ، از غيرخدا مى ترسند وبراى غير او كار مى كنند.
يكى از مسايل مهم روانشناسى بررسى ريشه عقده ها و جلوگيرى از آنهاست . كسى كه در مدار توحيد قرارگرفت و فكر و حركتش براى خدا شد، ديگر از نظر او شكست معنايى ندارد تا بخواهد عكس العمل نشان دهد و برايش انفجار روانى پيش آيد.
انسانى كه براى خدا گام برداشت ، خداوند مشترى كار اوست 
(180) حرفش را مى شنود و كارش را مى بيند(181) او به غير خدا كارى ندارد و از غير خداوند هم انتظارى ندارد.(182)
اينكه ما مى گوييم كار فلانى گرفت يا نگرفت ، شكست خورد يا پيروز شد، يا در روانشناسى مطرح مى شود كه ناكامى در فلان حركت سبب عقده فلانى شد، اين كاميابى ها و ناكامى ها در خارج از مدار توحيد مطرح است . زيرا در دائره توحيد ناكامى مطرح نيست ، براى پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى كه چوپان بود، يا از مكه به سوى مدينه رفت ، يا در كوه ها پناهنده بود، يا در جنگ ها، يا بالاى منبر، يا در حال طواف ، يا در حال گل كشى براى ساختن مسجد، يا تنها يا در ميان انبوه مردم ، هيچ يك از اينها براى روح پيامبر فرقى نداشت . آرى ، مسئوليّت ها فرق مى كند نه دلخوشى ها. اين ما هستيم كه اگر بخواهند شغل ما يا حتّى لباس ما يا ميز ما و دفتر ما و محلّ زندگى ما را عوض كنند، از غم گرفته تا مرز خودكشى پيش مى رويم ، چون همه اينها به نحوى براى ما اصالت پيدا كرده و يا بهتر بگويم بت شده است .
آمار مشركان
 
با معناى گسترده اى كه شرك دارد، اگر اندكى دقّت كنيم درمى يابيم كه افراد مخلص ‍ كم هستند، مخلصان يعنى كسانى كه محور كارهاى خود را خدا قرار داده ، هيچ اراده تشكّر و جزايى از غير او نداشته باشند، رياكار نباشند، در برابر قانون خدا تسليم بوده و قوانين غير خدايى رامطرح نكنند. قرآن مى فرمايد: (و ما يُؤ من اءكثرهم بِاللّه الاّ و هم مشركون )
(183) اكثر مردم به خدا ايمان ندارند مگر آنكه در كنار ايمانشان مشرك نيز هستند و تكيه گاه هاى غيرالهى دارند.
آثار شرك
شرك به خدا آثار سويى دارد كه گوشه اى از آن را در اينجا مى آوريم :
1- حبط عمل
 
شرك ، سبب نابودى و محو اعمال مى شود و به تعبير قرآن ، تمام كارهاى خوب انسان توسّط شرك (حبط) مى شود.
گاهى يك عمل كوچك در زندگى ، تمام زحمات انسان را از بين مى برد؛ به چند مثال توجّه كنيد:
الف : گاهى يك دانش آموز در تمام سال درس مى خواند، لكن در جلسه امتحان شركت نمى كند و به همين دليل بى مدرك مى ماند و با اينكه علم او محفوظ است اعتبار اجتماعى خود را از دست مى دهد.
ب : فردى را در نظر بگيريد كه در تمام عمر امور بهداشتى را مراعات مى كند ولى در يك لحظه كمى سم مى خورد؛ اين عمل كوچك تمام مراعات هاى بهداشتى او را از ميان مى برد.
ج : شاگردى با يك عمر خدمت و كار و محبوبيّت نزد استاد، با يك عمل اشتباه ، مانند كشتن فرزندِ استاد، تمام كارهاى خوب خود را محو مى كند.
آرى ، شرك به خدا مانند سم خوردن و كشتن فرزند استاد است كه مى تواند تمام زحمت هاى دوره عمر را نابود كند. اينك به سخن قرآن توجّه كنيم كه مى فرمايد: (و لو اءشركوا لحَبط عنهم ما كانوا يعملون )
(184) اگر به خداوند شرك ورزند، تمام اعمال آنان حبط و نابود مى شود. حتّى به پيامبرش مى فرمايد: (لئن اشركت ليحبطنّ عملك ...)(185) اگر شرك بورزى تمامى اعمالت نابود مى شود.
2- اضطراب و نگرانى
 
ناگفته پيداست كه انسان نمى تواند همه مردم را از خود راضى نگاه دارد، چون تعداد مردم زيادند وهر كدام از آنها هم توقّع زيادى دارند. انسان در ميان تقاضاهاى گوناگون و متعدّد كه قرار مى گيرد دچار اضطراب ونگرانى مى شود، زيرا رضايت هرفرد وگروهى به قيمت ناراضى شدن شخص وگروه ديگرى تمام مى شود. اينجاست كه مساءله توحيد وشرك مطرح است ، انسان موحّد تنها در فكر راضى كردن خداست ؛ او كارى ندارد كه افراد يا گروه ها چه مى خواهند وقهراً از يك آرامش خاصّى برخوردار است .
در اين زمينه به دو آيه از قرآن توجّه كنيد:
الف : (ءَاءربابٌ مُتفرّقون خَيرٌ اَم اللّه الواحِد القهّار)
(186) آيا انسان ، چند سرپرست و ارباب داشته باشد بهتر است يا تنها يك خداى قهّار؟ آيا انسان در فكر راضى كردن يك خدا باشد، آرامش دارد يا در فكر راضى كردن چندين نفر آن هم با سليقه هاى گوناگون ؟
ب : (ضَرب اللّه مثلاً رجلاً فيه شُركاَّء مُتشاكسون و رَجلاً سَلماً لرَجل هلْ يَستويانِ مثلاً)
(187) خداوند مَثَلى زده است : مردى را كه مملوك شريكانى است كه درباره او پيوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردى كه تنها تسليم يك نفر است ؛ آيا اين دو يكسانند؟!
اين مثال بيان مطلبى است كه گفتيم : اگر كسى تنها تسليم يك نفر باشد در آرامش ‍ است يا كسى كه تحت سرپرستى چند نفر شريك بد اخلاق باشد؟
علاوه بر اينها راضى كردن ديگران مشكل است ، لكن خداوند زود راضى مى شود. در دعاى كميل مى خوانيم : ((ياسريع الرضا)) اى كسى كه زود راضى مى شوى ! اصولاً راضى شدن مردم ، اگر در مدار توحيد و در خط رضاى خدا نباشد چه ارزشى دارد؟ مگر مردم براى من چه مى كنند جز كف زدن و نام يك خيابان را به اسم من كردن و مانند اين تشويق هاى زود گذر و پوچ ، كار ديگرى از دست آنها ساخته است ؟ مگر در گذشته ، آن گاه كه در شكم مادر بودم جز خدا كسى بر من نظارت داشت ؟ مگر الا ن هر لحظه زير نظر او نيستم ؟ مگر فرداى قيامت سر و كارم تنها با او نيست ؟ مگر همه خوبى ها وكمال ها از او نيست ؟ مگر قلب همه مردم به دست او نيست ؟ پس چرا من سرچشمه را رها كنم و دنبال دل اين و آن بروم .
كوتاه سخن آنكه راضى كردن يك خدايى كه هم زود راضى مى شود و هم مى تواند دل هاى ديگران را نسبت به من تغيير دهد و هم در گذشته و آينده سر و كارم با اوست ، بسيار بهتر است از راضى كردن اين همه مردم ، با آن همه سليقه .
قرآن مى فرمايد: (لا تَجْعَلْ مع اللّه إ لهاً اَّخر فَتقعُد مَذموماً مَخذولاً)
(188) با وجود خداى واحد سراغ خداى ديگر نرو كه جز مذمّت و خذلان ، چيز ديگرى به تو نمى رسد. ما عمرى در پى جلب توجّه اين و آن دويديم تا در پايان فهميديم كه همه ، ما را براى خودشان مى خواهند، اين تنها خداست كه ما را براى خودمان مى خواست ، مردم همين كه دوست و مقام ديگرى پيدا كنند ما را رها كرده ، مى روند. اگر در قرآن به انسان سفارش شده كه بعضى از فرزندان و همسران هم دشمن شمايند. (إ نّ من اءزواجكم و اءولادكم عدوّ لَكم )(189) به خاطر توجّه به همين معناست كه بعضى از همسران و فرزندان ، ما را فقط براى رفاه خود مى خواهند گرچه به قيمت بدبختى و نابودى ما تمام شود.
3- تزلزل در شخصيّت
 
قرآن مى فرمايد: (و من يشرك فكانّما خَرّ من السماء ...)
(190) كسى كه مشرك شود، مانند آن است كه از آسمان پرتاب شود، مورد هجوم پرندگان قرار گيرد و طعمه آنها شود. امّا انسان موحّد و پايبند به كلمه طيّبه ((لااله الاّ اللّه )) طبق حديث شريف قدسى : ((كلمة لااله الاّاللّه حصنى فمن دخل حصنى اءمن من عذابى ))(191) در دژ و قلعه محكم الهى است .


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اصول عقاید ,



خداوند از مشاهده چشم‌ها برتر است
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 46
نویسنده : J A V A D

خداوند از مشاهده چشم‌ها برتر است


حضرت علی(علیه السلام) در خطبه 228 نهج البلاغه فرمودند: خداوند از مشاهده چشم‌ها برتر و والاتر است و حرکت و سکون در او راه ندارد. زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید و چگونه ممکن است آنچه را که خود آفرید در او اثر بگذارد یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟


خدا

شناساندن صحیح خداوند

کسی که کیفیتی برای خدا قایل شد؛ یگانگی او را انکار کرده و آن کس که همانندی برای او قرار داد؛ به حقیقت خدا نرسیده است.

کسی که خدا را به چیزی تشبیه کرد؛ به مقصد نرسید و آن کس که به او اشاره کند یا در وهم آورد؛ خدا را بی نیاز ندانسته است.

هرچه که ذاتش شناخته باشد؛ آفریده است و آن چه در هستی به دیگری متکی باشد؛ دارای آفریننده است. سازنده ای غیرمحتاج به ابزار، اندازه گیرنده ای بی نیاز، نه به فکر و اندیشه، (بلکه) بی نیاز بدون یاری دیگران است، با زمان‌ها همراه نبوده و از ابزار و وسایل کمک نگرفته است. هستی او برتر از زمان است و وجود او بر نیستی مقدم است، و ازلیت او را آغازی نیست.

با پدید آوردن حواس روشن می‌شود که حواسی ندارد و با آفرینش اشیا متضاد، ثابت می‌شود که دارای ضدی نیست و با هماهنگ کردن اشیا دانسته شد که همانندی ندارد.

خدایی که روشنی را با تاریکی، آشکار را با نهان، خشکی را با تری، گرمی را با سردی ضد هم قرار داد و عناصر متضاد را با هم ترکیب و هماهنگ کرد و بین موجودات ضد هم، وحدت ایجاد نمود؛ آن‌ها را که با هم دور بودند نزدیک کرد و بین آن‌ها که با هم نزدیک بودند فاصله انداخت.

خدایی که حدی ندارد و با شماره محاسبه نمی‌گردد که همانا ابزار و آلات، دلیل محدود بودن خویشند و به همانند خود اشاره می‌شوند. این که می‌گوییم موجودات از فلان زمان پدید آمده‌اند؛ پس قدیم نمی‌توانند باشند و حادثند؛ و این که می‌گوییم حتما پدید آمدند؛ ازلی بودن آن‌ها رد می‌شود و این که می‌گوییم اگر چنین بودند کامل می‌شدند؛ پس در تمام جهات کامل نیستند.

خدا با خلق پدیده‌ها در برابر عقل‌ها جلوه کرد و از مشاهده چشم‌ها برتر و والاتر است؛ و حرکت و سکون در او راه ندارد. زیرا او خود حرکت و سکون را آفرید و چگونه ممکن است آنچه را که خود آفرید در او اثر بگذارد یا خود از پدیده های خویش اثر پذیرد؟


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: خداوند از مشاهده چشم‌ها برتر است ,



خداشناسی با فضلیت‌ترین علم است
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 49
نویسنده : J A V A D

همه خدا را می‌شناختیم اما فراموش کرده‌ایم!


امیر مومنان علی(علیه السلام) درباره شناخت خدا می‌فرمایند: «شناختن خدای پاک و منزه، والاترین معرفت‌هاست و خداشناسی با فضلیت‌ترین علم است.»


ایمان

هشت دلیل بر اثبات وجود خدا در کلمات آن حضرت(علیه السلام) وجود دارد هر چند که راه‌های به سوی خدا به عدد نفوس خلایق است؛ و اما دلایل عبارتند از: برهان معقولیت؛ برهان فطرت؛ برهان صدیقین؛ برهان نظم؛ برهان علّی؛ برهان معجزه؛ برهان حدوث و برهان فسخ عزائم. در ادامه این مطلب به برخی از این دلایل پرداخته شده است.

 

برهان معقولیت یا احتیاط عقلی بر وجود خدا

از راه‌های شناخت وجود خدا، معقولیت اعتقاد به خداست. امام علی(علیه السلام) در سخنان خود به این راه اشاره فرموده‌اند. این برهان به طور خلاصه چنین است: اعتقاد داشتن به خدا و لوازم آن از معتقد نبودن به خدا و لوازم آن، معقول‌تر است. برای توضیح این برهان، یادآوری چند مقدمه ضروری است:

به طور کلی اعتقادات و جهان‌بینی‌های انسان بر اساس پذیرش ماورای طبیعت و انکار آن، به دو دسته تقسیم می‌شود: 1. جهان‌بینی الهی؛ 2. جهان بینی مادی.

در جهان‌بینی مادی، فرقه‌ها و گرایش‌های مختلفی وجود دارد، ولی همه آنها در انکار وجود خدا و به تبع آن در انکار جهان آخرت مشترکند. هم‌چنین در جهان‌بینی الهی نیز گرایش‌ها و نحله‌های مختلفی وجود دارد که همه آنها در اعتقاد به وجود خدا مشترکند.

 

ادیان توحیدی (آسمانی) روشن‌ترین جلوه‌های جهان‌بینی الهی‌اند که همه آنها در سه اصل کلی مشترکند.

1. اعتقاد به خدای یگانه؛

2. اعتقاد به زندگی ابدی برای انسان‌ها در جهان آخرت و دریافت پاداش و کیفر اعمالی که در این جهان انجام می‌دهند؛

3. اعتقاد به بعثت پیامبران از سوی خدا برای هدایت بشر به سوی کمال نهایی و سعادت دنیا و آخرت.

البته براساس این اعتقاد که انسان با عقل تنها نمی‌تواند به قله فلاح و رستگاری برسد. چنان‌که در قرآن کریم آمده است: «.... وَأَنزَلَ اللّهُ عَلَیْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ ... ؛ خدا کتاب و حکمت بر تو نازل کرده و آن چه را نمی‌دانستی به تو آموخت. (نساء، یه 113)»


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: خداشناسی با فضلیت‌ترین علم است , » ,



5 اثر پر برکت معرفت خدا
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D

 

5 اثر پر برکت معرفت خدا


یکی از آثاری که برای معرفت حقیقی خدا ذکر شده است «بی‌نیازی از خلق خدا» است. اگر کسی واقعا خدا را بشناسد احساس می‌کند که هیچ نیازی به غیر خدا ندارد. از حضرت امیر علیه‌السلام نقل شده است: «در هر دلی که معرفت خدا جای گیرد، بی‌نیازی از خلق خدا هم جای خواهد گرفت.»


خدا

در آیات قرآن و روایات شریف اهل‌بیت صلوات‌الله‌علیهم‌أجمعین آثار خاصی برای معرفت خدای متعال ذکر شده است که می‌توان تحت چند عنوان آن‌ها را بیان کرد.

 

آثار معرفت خدا

1. بی‌نیازی از خلق خدا

 یکی از آثاری که برای معرفت حقیقی خدا ذکر شده است «بی‌نیازی از خلق خدا» است. اگر کسی واقعا خدا را بشناسد احساس می‌کند که هیچ نیازی به غیر خدا ندارد. از حضرت امیر علیه‌السلام نقل شده است: «مَنْ سَكَنَ قَلْبَهُ الْعِلْمُ بِاللَّهِ سَكَنَهُ الْغِنَى عَنْ خَلْقِ اللَّهِ؛1 در هر دلی که معرفت خدا جای گیرد، بی‌نیازی از خلق خدا هم جای خواهد گرفت

 

2. بی‌اعتنایی به دنیا

علامت دیگر شناخت خدای متعال معطوف شدن بیشتر توجه انسان به حیات آخرت و کم اعتنا شدن او به زندگی دنیاست. انسانِ با معرفت برای حیات اخروی خویش تلاش می‌کند. از امیرالمۆمنین علیه‌السلام نقل شده است: «عَجِبْتُ لِمَنْ عَرَفَ رَبَّهُ كَیفَ لَا یسْعَى لِدَارِ الْبَقَاء؛2تعجب می‌کنم از کسی که ادعای شناخت خدا را دارد، اما برای زندگی ابدی آخرت تلاشی نمی‌کند». معلوم می‌شود کسی که برای آخرت تلاش نمی‌کند و از هنگام صبح تا به شب، تنها نگران منافع دنیوی خویش است یا بهره‌ای از معرفت خدا ندارد یا معرفت او بسیار ضعیف است.

مرحوم صدوق در کتاب امالی، حدیثی از پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نقل کرده‌اند که می‌تواند تفسیری بر این حدیث حضرت امیر علیه‌السلام باشد: «مَنْ عَرَفَ اللَّهَ وَعَظَّمَهُ مَنَعَ فَاهُ مِنَ الْكَلَامِ وَبَطْنَهُ مِنَ الطَّعَامِ وَعَنَّى نَفْسَهُ بِالصِّیامِ وَالْقِیام‏؛3 کسی که خدای متعال را شناخته، او را عظیم شمارد، دهان خود را از کلام و شکم خویش را از طعام باز می‌دارد و نفس خویش را با روزه و سحرخیزی سختی می‌دهد


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



پای ما می لنگد!
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D

پای ما می لنگد!

خداشناسی

اعتقاد به وجود خداوندگاری حکیم و علیم بنیان اصول اعتقادی هر مسلمانی است. بر این اساس برهان های جهان شناختی در جهت تحکیم اصل اعتقادی وجود خداوند متعال ، اهمیت به سزایی دارند. در این میان حکما و اندیشمندان اسلامی همواره کوشیده اند براهین معقول اثبات وجود پروردگار را بدور از عیب و نقص ارائه نمایند. در میان براهین خداشناسی، برهان های جهان شناسی برای اثبات وجود خدای تبارک و تعالی شهرت و وفور بیشتری دارند. این نوشتار می کوشد با نگاهی تازه و نو این براهین را مورد واکاوی قرار دهد تا از این رهگذر اصل اعتقادی ، وجود خدا را مورد تأکید بیشتری قرار دهد.

 

خدای جهان!

نخستین ابزارهای ادراک بشر حواس پنج گانه او هستند که از طریق آن ها از همان ابتدای و رودش در این جهان به شناسایی و کسب معرفت و علم پیرامون اطرافش می پردازد. کودکی که تازه از مادر متولد شده است از همان ابتدا در نخستین ساعات حیاتش قادر است حواس پنج گانه خود را کم و زیاد به کار برد و در باره ی محیط اطرافش از طریق آن ها به کسب علم و درک بپردازد. به همین ترتیب انسان برای شناخت خالق هستی و خدای مهربانی که او را آفریده است نخستین ابزارشناسایی اش حواس پنج گانه اوست! جهانی که انسان در آن زندگی می کند و به تدریج با زوایای آن آشنا می شود و از آن علم بدست می آورد در نخستین گام از طریق حواس پنج گانه اش مورد شناسایی قرار می گیرد. انسان به تدریج با رشد عقل و گسترش علم و ادراکش در می یابد که بایستی در پس این نظم و زیبایی های جهان که آن ها را ادراک نموده است، ناظم و خالقی بزرگ قرار داشته باشد که او همان پروردگار عالمیان است.

عقل به عنوان ابزار اصلی تکمیل کننده ی برهان جهان شناسی در اثبات خداست، که در معنای عام کلیه ی قواعد عقلی را می توان در قالبی به نام «فلسفه» مورد توجه قرار داد

برهان ملموس!

بنابراین شناخت خالق و ناظم هستی از طریق مشاهده و درک نظم و زیبایی در جهان یک برهان خداشناسی است که به برهان نظم شهرت دارد. این برهان به دلیل آن که ارتباطی با حواس پنج گانه و ملموس آدمی می یابد، برهان سهل و قریب به ذهن همه ی انسان ها به شمار می رود. امّا آیا به راستی از طریق حواس ظاهری انسان می تواند به وجود خدایی که به دور از ظواهر و حواس پنج گانه هاست، شناخت پیدا کند؟!

 

حواس محدود و خدای نامحدود!

حواس ادراکی بشر دارای محدودیت ها و نقص هایی است که خود انسان ها نیز بدان معترف و آگاهند. برای مثال خطای دید از جمله مواردی است که همگان آن را خواسته یا ناخواسته تجربه نموده اند! هم چنین خطاهای ادراکی انسان در زمینه شنوایی و بویایی برای اکثر افراد اتفاق می افتند. اگر دستتان را درون آب گرم قرار دهید و بعد درون آب نیمه گرم آن را خنک حس می کنید ولی اگر دستتان را از درون آب سرد به درون آب نیمه گرم ببرید آن را گرم می یابید! این نمونه ها نیز نمونه هایی از خطای لامسه آدمی است که توسط اکثر افراد تجربه شده است.

و یا وقتی که دچار سرماخوردگی و زکام می گردیم مزه ی غذاها را حس نمی کنیم و یا به صورتی دیگر از آنچه واقعاً هستند آن ها را درک می نماییم. همه ی این موارد نشان می دهند که حواس آدمی خطاکار است. از طرف دیگر حواس ادراکی انسان دارای محدودیت هستند یعنی نمی توانند همه ی مدرکات و آنچه را که واقعاً هستند درک نمایند! پروردگار متعال وجود نامحدود و کاملی است که حواس محدود و ناقص و خطا کار بشر نمی توانند او را درک کنند!

روز شناخت

پای تجربه می لنگد!

به همین دلیل چگونه می توان ادعا نمود که با تجربه و دریافت شناخت از جهان پیرامون خود به تنهایی می توانیم به وجود پروردگار عالمیان پی ببریم؟! آیا برهان های جهان شناسی نظیر برهان نظم تنها مبتنی بر حواس ظاهری انسان می توانند به محدود پروردگار فراتر از حواس آدمی رهنمون شوند؟!

 

کلید معمای برهان نظم!

با دقت در ساختار برهان های جهان شناسی معلوم می شود که این براهین تنها مبتنی بر تجربه و حواس ظاهری نیستند! بلکه تجربه از طریق حواس و ابزارهای پنج گانه تنها مقدمات اولیه ی این گونه براهین می باشند. به بیان دقیق تر تجربه که دارای محدودیت و حواس که دارای نقص و خطا کاری می باشند نمی توانند برهان های جهان شناختی برای اثبات پروردگار عالمیان را که مبری از نقص و خطا و محدودیت است، به اثبات برسانند!

شناخت خالق و ناظم هستی از طریق مشاهده و درک نظم و زیبایی در جهان یک برهان خداشناسی است که به برهان نظم شهرت دارد

در براهین جهان شناسی مثلاً برهان نظم دیدن نظم و زیبایی های عالم هستی نشان می دهند که تنها نظم وجود دارد و نه بیشتر! امّا پس از آن «عقل» انسان به عنوان ابزار برتر در ادراک شروع به فعالیت کرده و این قاعده ی عقلی به کمک برهان می آید که: هر نظمی ناظم می خواهد! این قاعده یک قاعده ی عقلی است یعنی عقل بشر بدان می رسد و برایش امری بدیهی است نه آن که از طریق حواس ظاهری خطا کار بدان رسیده باشد. در واقع عقل به عنوان ابزار اصلی تکمیل کننده ی برهان جهان شناسی در اثبات خداست، که در معنای عام کلیه ی قواعد عقلی را می توان در قالبی به نام «فلسفه» مورد توجه قرار داد.

 

تکمیل برهان!

به این ترتیب از طریق مشاهده ی نظم و قرار دادن قاعده ی عقلی «هر نظمی صاحب ناظمی است» در کنار آن، نتیجه بدست آمده ، آن می شود که جهان دارای یک ناظم است، ناظمی مقتدر که توانسته در همه ی جهان این نظم را بگستراند و بدان سیطره یابد که او همان خداست!

 

خلاصه سخن

بنابراین از مجموع آن چه بیان شد معلوم می شود که براهین جهان شناسی که در میان مردم به براهین ساده شهرت دارند و براهین مبتنی بر حواس ظاهری آدمی هستند، بدون دخالت فلسفه و قواعد عقلی نمی توانند شکل گیرند! بنابراین این براهین کاملاً معقول و از جمله براهین فلسفی اثبات وجود خدا هستند و اعتبار اصلی آن ها به دخالت عقل در شکل گیری آن ها می باشد!

ن. رادفر                 

 

 

 


منابع و مآخذ

1- تفسیر سوره ی توبه- آیت الله جوادی آملی

2- براهین اثبات خدا- آیت الله جوادی آملی

3- اصول عقاید- آیت الله مصباح یزدی

4- جهان بینی توحیدی- شهید مطهری


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



آیا خدا وجود دارد؟!
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
آیا خدا وجود دارد؟!

 

آیا خدا وجود دارد؟!

خانه خدا

براهین وجود خدا (1)

سخن نخست: گزاره ای که دست از سرتان بر نخواهد داشت!

بی تردید مفهوم "خداوند" در زندگی همه ما ـ وقتی می گویم همه ما منظورم همه انسانها به طور اعم، همه دینداران عموماً و همه مسلمانان به طور خاص است  ـ نقش اساسی دارد. فهمیدن این نکته دشوار نیست. با نگاهی به نحوه‌ی زندگی خود می¬توانید پی ببرید که در صورت عدم اعتقاد به وجود خداوند چه تغییراتی در زندگی¬تان ایجاد می¬شد.

مسلماً در آن صورت کارهایی را انجام می¬دادید که به دلیل باور به وجود خداوند انجام نمی¬دهید و نیز اعمالی را ترک می¬کردید که به دلیل اعتقاد به خداوند انجام می¬دهید. پس باور یا عدم باور به وجود خداوند یک گزاره بنیادین برای همه ما محسوب می شود چرا که زندگی ما در نسبت با گزاره (الف) "خدا وجود دارد" و گزاره (ب) "خدا وجود ندارد" دچار تغییرات بنیادینی خواهد شد، به گونه ای که هیچ گزاره دیگری از چنین توانی برای ایجاد تغییر در زندگی ما برخوردار نیست. بنابراین مواجه ما با این گزاره باید بسیار جدی و بنیادین باشد. برای چنین مواجه¬ای در همین ابتدای کار باید به برخی سوالات اساسی پاسخ بدهیم.

البته یادآور می شوم که شما می توانید همچنان این مسئله را جدّی نگرفته و به سادگی از کنار آن گذر کنید ولی در این صورت به یاد داشته باشید که بنیادی ترین مسئله زندگی خود را بی پاسخ رها کرده اید! در زندگی روزمرّه بسیار می بینیم کسانی را که چنین زندگی می کنند و این خیلی عجیب نیست که شما هم یکی از همین افراد باشید ولی حتما با من موافقید که این گزاره دست از سر شما بر نخواهد داشت. هنگام خواب، در تنهایی و خلوت، زمانی که به یاد مرگ می افتید و ... باز از خود می پرسید آیا من به خدا اعتقاد دارم؟ چرا؟ پاسخ به این چرا و چراهای بعدی هدف نوشت? ما در این بخش است. در سلسله مباحثی موجزه ـ البته نه ایجازی که مخلّ دقت و صحت باشد ـ سعی می کنم پاسخ فلاسفه و متکلمان به این چراها را بیان کنم. شما در پایان این مباحث باید بتوانید اعتقاد خود در بار? خداوند را مورد ارزیابی قرار دهید و سوالات و نظرات خود را مطرح کنید.

برای قدم نخست شما باید به این سوال پاسخ دهید:

سوال 1: شما فکر می کنید گزاره "الف" صادق است یا گزاره "ب"؟ به عبارت دیگر، فکر می کنید خدا وجود دارد یا خیر؟

پاسخ به سوال 1 مهم است، چرا که بطور کلی، همه انسان های جهان با توجه به پاسخی که به این سوال می‌دهند به دو قسم تقسیم می شوند (البته این تقسیم بندی می تواند بسیار دقیق تر و با شقوق بیشتری انجام شود ولی برای مبحث ما همین مقدار کافی است): انسان هایی که به خدا باور دارند (به بیان دیگر: خداباوران)  و انسان های نامعتقد به خداوند(با بیان دیگر: بی¬خدایان).

امام حسین(علیه‌السلام) در دعای عرفه می‌فرماید:

چگونه از چیزی که در وجودش به تو نیازمند است، به تو استدلال شود؟ آیا برای غیر از تو ظهوری وجود دارد که برای تو نباشد تا آشکار کننده تو باشد. تو کی غایب بوده‌ای تا دلیل و راهنما نیاز داشته باشی که بر تو دلالت کند و کی دور بوده‌ای تا آثار و نشانه‌ها ما را به تو برسانند. کور باد دیده‌ای که تو را با آن نشانه‌ها، دیده‌بان و نگهبان نبیند و زیانکار باد معامله بنده‌ای که برای او، بهره‌ای از دوستی‌ات را قرار نداده‌ای!

اگر شما گزاره "الف" را انتخاب کرده اید یعنی در گروه "خداباوران" قرار گرفته اید و اگر گزاره "ب" را برگزیده اید در گروه "بی خدایان" قرار دارید و من در هر دو صورت می خواهم از پیگیری ادامه مطلب منصرف نشوید. کار ما هنوز تمام نشده است. چرا شما خداباورید و یا چرا بی خدا؟ حتماً شما هم با من موافقید که پاسخ به سوال 1 هر چند لازم است ولی کافی نیست. یعنی اگر کسی از شما سوال 1 را بپرسد و شما هر پاسخی به آن بدهید، جای پرسش دیگری (سوال2) باز است که به همان انداز? سوال 1 حائز اهمیت است. متاسفانه، بیشتر افراد دور و برمان پاسخی برای سوال 2 ندارند و به دلایل مختلف ـ اعم از دلایل روانی و غیر روانی که محل بحث آنها در این بخش نیست ـ در طول زندگی خود از پاسخ به آن طفره می روند. اگر بخواهم بدون استفاده از اصطلاحات تخصصی این مطلب را بیان کنم باید بگویم پاسخ سوال 1 صرفاً یک ادعاست(یک تصور) و برای موجه بودن آن نیاز به دلیل (یک تصدیق) است. پس روشن شد هر انسانی، چه خداباور و چه بی خدا، بی نیاز از این مباحث نیست.

خانه خدا

سوال 2 :  دلیل شما برای این که فکر می کنید خدا وجود دارد یا وجود ندارد چیست؟

اما پیش از آن که وارد مبحث "دلایل وجود خدا" شوم، ذکر چند نکته لازم است:

1. من ابتدائاً به دسته بندی دلایلی می پردازم که برای اثبات وجود خدا ارائه شده اند. سپس در نوشته های بعدی به هر یک از دلایل می پردازم تا طولانی شدن مطالب باعث خستگی خاطر شما خواننده محترم نگردد.

2. مسلم است هر کدام از این دلایل از نقاط قوت و ضعفی برخوردار است. برخی از آنها قوی تر و برخی ضعیف‌تر شمرده می شوند و ذکر این مطالب شاید در این نوشته های مختصر ممکن نباشد. خواننده می توان به بخش "برای مطالعه بیشتر" مراجعه کند. سعی بر این است که تمام دلایل ذکر شده و وارد این مباحث تخصصی نشوم.

3. به نظر برخی از فیلسوفان و متکلمان، وجود خدا بدیهی و بی نیاز از دلیل و به تعبیری فطری است. ایشان برای تایید این نظر خود به برخی آیات و روایات متوسل می شوند. به عنوان مثال خداوند می¬فرماید:

"مگر درباره خدا، پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین، تردیدی هست؟ (ابراهیم،10) یا آیه فطرت (روم،30)

و یا امام حسین(علیه‌السلام) در دعای عرفه می‌فرماید:

چگونه از چیزی که در وجودش به تو نیازمند است، به تو استدلال شود؟ آیا برای غیر از تو ظهوری وجود دارد که برای تو نباشد تا آشکار کننده تو باشد. تو کی غایب بوده‌ای تا دلیل و راهنما نیاز داشته باشی که بر تو دلالت کند و کی دور بوده‌ای تا آثار و نشانه‌ها ما را به تو برسانند. کور باد دیده‌ای که تو را با آن نشانه‌ها، دیده‌بان و نگهبان نبیند و زیانکار باد معامله بنده‌ای که برای او، بهره‌ای از دوستی‌ات را قرار نداده‌ای!

     در جهان غرب نیز برخی از متفکران نظیر پلانتینگا بر این عقیده‌اند که خدا، امری بدیهی است و بداهتی مانند       همه امور بدیهی دیگر دارد؛ بنابراین، اثبات وجود او نیازی به استدلال و برهان ندارد. در مقالات پیش رو این نظریه را در ذیل "براهین فطری" ذکر خواهم کرد.

4. از آنجا که در این درگاه اینترنتی مطالب بطور خلاصه و مجمل بیان می شود، در پایان هر بخش تحت عنوان "برای مطالعه بیشتر" منابعی را معرفی می کنم تا خواننده شتاق بتواند مطالب را بسیار دقیق تر و مبسوط دنبال کند.

 

دسته بدی براهین وجود خداوند

در آیین ای مختلف دلایل و براهین مختلفی برای اثبات وجود خداوند ذکر شده است. بسیاری از این دلایل ویژگی‌های مشترکی با هم دارند که می وان آنها را در یک دسته ندی و در کنار هم قرار داد. ابتدا دلایل براهین اثبات خدا در جهان اسلام و غرب را بررسی می کنم، سپس به تفصیل، هر یک را بیان می کنم. بطور کلی دلایل اثبات وجود خدا در 2 دسته قرار می گیرند:

دلایلی که بدون مراجعه به عالم خارج و اصطلاحاً پیشینی به اثبات وجود خدا می پردازند و دلایلی که با رجوع به عالم خارج به این مهم نائل می شوند:

براهین پیشینی (از راه مفهوم خدا به اثبات آن می پردازند):

عبادت

1. برهان صدیقین

 

2. برهان وجودی

3. برهان فطری

4. برهان تجربه دینی

5. برهان اخلاقی

6. برهان معقولیت

براهینی که با تکیه بر مفهومی غیر از مفهوم خدا(از راه مخلوقات و نشانه ها) به اثبات وجود خدا می¬پردازند عبارتند از:

1. برهان علّی

2. برهان امکان و وجوب

3. برهان نظم

4. برهان حرکت

5. برهان معجزه

برخی از این دلایل از قوت بیشتری برخوردارند. به عنوان مثال فیلسوفان اسلامی معتقدند برهان صدیقین، مهم ترین و قوی ترین برهان بر وجود خداوند است. در مقابل در میان دینداران غربی آنچه بیشتر مورد توجه قرار گرفته است "برهان وجودی" است. در ادامه به هر یک از این دلایل اشاره خواهم کرد.

محمد علیزاده


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



اثبات وجود خدا با برهان نظم برهان وجود خدا (2)
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D

اثبات وجود خدا با برهان نظم

برهان وجود خدا (2)

برهان نظم

یا الله

برهان نظم از قدیمی ترین براهین اثبات وجود خداست. آدمیان از قدیم الایام با مشاهده پدیده های منظم و هماهنگ به این فکر می افتادند که این نظم  و هماهنگی موجودات معلول چیست. آیا خود اجزاء با همکاری یکدیگر این نظم را پدید آورده اند یا این که ناظمی حکیم و با تدبیر، چنین ساختار منظمی را پدید آورده است. این برهان در فرهنگ غربی برای اثبات وجود خدا استفاده می شده ولی در میان فیلسوفان اسلامی این برهان نه برای اثبات وجود خدا بلکه برای اثبات اوصاف الهی استفاده شده است. کانت (از بزرگترین فیلسوفان غربی) معتقد است برهان نظم این شایستگی را دارد که همواره با احترام از آن نام برده شود. این برهان قدیمی ترین، روشن ترین و شهود متعارف آدمی و مناسب ترین برهان است. جهان آنچنان نظمی در برابر ما می گشاید که در برابرش حیران می شویم و زبان از توصیف این تعداد شگفتی های بسیار بزرگ عاجز است.(1) 

این استدلال بطور خلاصه چنین است:

 

مقدمه اول (صغری): عالم منظم است.

مقدمه دوم (کبری): هر منظمی دارای ناظم است.

نتیجه: عالم دارای ناظم است.

بیان تفصیلی این استدلال:

 

مقدمه (1): موجودات طبیعی هدفمند عمل می کنند یعنی از نظام خاصی تبعیت می کنند(چرا که همیشه یا غالباً به شیوه واحد برای رسیدن به هدف عمل می کنند). در جای جای جهان نشانه های واضحی از نظم وجود دارد.

مقدمه (2): موجودات فاقد علم(مثل موجودات طبیعی) نمی توانند به سوی غایت حرکت کنند مگر این که توسط موجود هوشمند دیگری هدایت شوند.

پدید منظم پدیده ایست که اجزاء آن در کنار هم و در ارتباط با یکدیگر قرار گرفته باشند که در مجموع هدف مشخصی را تعقیب کند

نتیجه: پس موجود هوشمندی وجود دارد که همه موجودات طبیعی را به سوی غایتشان هدایت می کند که ما نام آن را خداوند می نامیم. «این ‌حقیقت ‌که ‌موجودات ‌طبیعی ‌تقریباً ‌به ‌شیوه‌ای‌ واحد و هماهنگ ‌برای ‌رسیدن ‌به ‌بهترین ‌نتیجه ‌عمل ‌می‌کنند این ‌نکته ‌را آشکار می‌سازد که ‌رسیدن ‌آنها به ‌هدفشان ‌نه ‌از راه ‌تصادف ‌بلکه ‌با طرح ‌و تدبیر بوده ‌است... بنابراین ‌موجودی‌ مدبر و حکیم ‌وجود دارد که ‌همه ‌موجودات ‌طبیعی ‌را به ‌سوی ‌غایتشان ‌هدایت‌ می‌کند که ‌آن ‌را خداوند می‌نامیم.» (توماس ‌اکویناس ‌در لوییس ‌پویمن ‌2000: 221)(2) 

در جهانی که ما زندگی می کنیم حوادث و فعالیت ها نشانگر نظمی طبیعی هستند که نمی تواند نتیجه تصادف باشد. فیلسوف بعد از مشاهده چنین نظمی در پی کشف منبع و منشاء آن بر می آید. به طور کلی می توان مجموعه منظم را چنین تعریف کرد: «پدید منظم پدیده ایست که اجزاء آن در کنار هم و در ارتباط با یکدیگر قرار گرفته باشند که در مجموع هدف مشخصی را تعقیب کند.» با توجه به این که موجودات طبیعی خود نمی توانند علت این نظم باشند پس نیاز به موجود دیگری است که جهان طبیعت را بر اساس چنین طرح و برنامه ای تنظیم کند.

کسانی که از این برهان استفاده می کنند غالبا از کشفیات علم جدید برای تایید این برهان استفاده می کنند. به همین دلیل در آغاز مدرنیسم که علم با پیشرفت چشمگیری به پیش می رفت، در فرهنگ غربی این برهان از مقبولیت عام برخوردار شد. به نظر مدافعین این برهان هر یک از این پیشرفت ها نشانگر قدرت و خیر الهی در عالم طبیعت بود. برای مثال دانشمند معروف رابرت بویل می گوید:

کهکشان

«وقتی‌ با تلسکوپ‌های‌ قوی‌ به‌ ستارگان ‌و سیارات ‌می‌نگرم و ... هنگامی‌ که ‌با میکروسکپ‌های ‌دقیق، ساختار شگفت‌انگیز طبیعت ‌را مشاهده‌ می‌کنم ‌و آن‌ زمان ‌که ‌با چاقوی ‌تشریح ‌به ‌مطالعه ‌کتاب ‌طبیعت ‌می‌پردازم ‌خود را با سراینده ‌مزامیر همنوا می‌بینم ‌و می‌گویم: خداوندا آثار تو چه‌ متنوع ‌و گوناگون ‌است ‌و تویی ‌که ‌با حکمت ‌و تدبیرت ‌همه ‌را آفریدی.»(3) 

این برهان مبتنی بر 2 ادعاست: نخست این که ساختار جهان در کل یک ساختار منظم و هدفمند است و دوم این که چنین نظمی نمی تواند حاصل تصادف کور ذرات باشد(آنگونه که ماتریالیست ها معتقدند). برای فهم آسان تر مطلب یک ساعت را در نظر بگیرید. ساعت مجموعه منظمی از فلزات، عقربه ها و اجزاء دیگر است. اگر به کسی که یک ساعت در دست دارد گفته شود که ساعت مچی او چیزی بیش از نتیجه قوانین طبیعت نیست، بسیار تعجب خواهد کرد. شخص مورد نظر، با این که ممکن است هیچگاه ساخته شدن ساعت و یا حتی ساعت سازی را در طول عمرش ندیده باشد نمی تواند از این نتیجه گیری که "ساعت ساعت ساز دارد" چشم بپوشد. حتی این که گهگاهی ساعت به درستی کار نکند و وقت صحیح را نشان ندهد باز هم از اعتبار نتیجه گیری شخص بالا نمی کاهد. باز هم او معتقد است "ساعت ساعت ساز دارد". این که این شخص نسبت به نحوه کار ساعت هم بی اطلاع باشد موجب نمی شود تا او از ادعای خود دست بردارد.

بیایید برای او تبیین دیگری از ساخت این ساعت ارائه کنیم. در تبیین قبلی گفتیم "ساعت ساعت ساز دارد" ولی حالا تلاش می کنیم تبیین دیگری از این مسئله ارائه مکنیم مثلا بگوییم ساعت او محصول ساعت قبلی است (و نه ساعت ساز) به عبارت دیگر، می توان گفت ساعت قبلی ساعت بعدی را می سازد و ساعت بعدی ننتیجه ساعت قبلی است. با بیان این مطلب ذهن ما متوجه ساخت ساعت قبلی می شود و می پرسد سازنده ساعت قبلی چیست. برای پاسخ به این ساعت پای ساعت دیگری را پیش می کشیم و ... اگر این سلسله را رو به عقب ادامه دهیم به هیچ جایی که محل توقف و آرامش ما باشد نمی رسیم و این سلسله تا بی نهایت ادامه خواهد داشت.

همانا در خلقت آسمان ها و زمین برای اهل ایمان آیات و ادله قدرت الهی پدیدار است. و در خلقت خود شما آدمیان و انواع بیشمار حیوان که در روی زمین پراکنده است هم آیات و براهین قدرت حق برای اهل یقین آشکار است

اگر با عقب رفتن مشکلی از مشکلات ما حل می شد مشکلی نبود ولی ما با این سیر قهقرایی به هیچ نتیجه رضایت بخشی نمی رسیم. در اصطلاح فلاسفه و متکلمان این وضعیت را "تسلسل" می نامند. علاوه بر این که چنین تبیینی هیچ توضیحی در مورد نظم موجود در مجموعه ای به نام ساعت در اختیار ما نمی گذارد. در فرهنگ غرب تمثیل جهان به ساعت و خدا به ساعت ساز در اواخر قرن 16 توسط ویلیام پالی (1743-1805) مطرح شده است. او معتقد بود طبیعت همانند یک ساعت است و می گوید: اگر کسی که در یک جزیره دور افتاده زندگی می کند ساعتی را بیابد، این فرض را که این ساعت ساخته موجود هوشمندی است، را تصدیق می کند و می تواند با چشم خود به دنبال یک موجود هوشمند بگردد... و چون ما هیچ ناظم و طرّاحی را مشاهده نمی کنیم، باید ناظم و طرّاح نامرئی را در پشت این صحنه فرض کنیم.)(4)

سوال: برهان نظم مبتنی بر نظم مجود در عالم طبیعت است و چنین نظمی توسط علم مورد تحقیق و بررسی قرار می گیرد. با این وجود، آیا نباید برهان نظم را یک برهان علمی بدانیم و نه فلسفی؟ آیا برای بدست آوردن برهان نظم به جای فیلسوف و متکلم نباید به سراغ دانشمند برویم؟

گل نرگس
 

پاسخ

: پاسخ به این سوال منفی است. یعنی نمی توان برای بدست آوردن برهان نظم به علم تجربی و دانشمندان علوم تجربی رفت، زیرا علم تجربی تنها به نظم هایی می پردازد که در درون جهان مادی مشاهده می کند. علم تجربی به جزئیات جهان از درون می پردازد و نمی تواند به ساختار جهان به عنوان یک کل نظر داشته باشد. علوم تجربی مختلف هر یک با توجه به تخصصی بودن آنها بخش هایی از جهان را مورد کنکاش خود قرار می هند. سوالاتی که در مورد جهان به عنوان یک "کل" مطرح می شود از عهده و توان پاسخ گویی علم تجربی خارج است. مثلا علم تجربی هیچ پاسخی برای این سوال ندارد که "چرا جهان به این شکل خاص است و نه شکلی دیگر". این سوالات نمی توانند در آزمایشگا ها و به روش تجربی مورد آزمون قرار گیرند. در برهان نظم ما از نظم ها جزئی پی به نظم کلی جهان می بریم و از نظم کلی جهان وجود یک ناظم را اثبات می کنیم و بررسی نظم کلی جهان به عهدل فیلسوف و کاری فیلسوفانه است.

 

اشاره به برهان نظم در آیات و روایات اسلامی:

 

در آیات و روایات اسلامی نیز اشاره های فراوانی به برهان نظم شده است که در اینجا به دو مورد از آنها اشاره می‌کنیم:

قرآن کریم: «همانا در خلقت آسمان ها و زمین برای اهل ایمان آیات و ادله قدرت الهی پدیدار است. و در خلقت خود شما آدمیان و انواع بیشمار حیوان که در روی زمین پراکنده است هم آیات و براهین قدرت حق برای اهل یقین آشکار است»(5) 

امیرالمومنین: «کفی باتقان الصنع لها آی? و بمرکب الطبع علیها دلال? و بحدوث الفطر علیها قدم? و باحکام الصنع? لها عبر?»

«در اتقان صنع، نشانه کافی بر خداوند است و در ترکیب طبیعت (اشیاء) دلیل کافی بر او وجود دارد و در حدوث خلقت برهان کافی بر قدیم بودن او و در استحکام صنع مخلوقات عبرتی است کافی برای شناخت او»(6) 

 

محمد علیزاده، دکترای فلسفه


پی‌نوشت‌ها:

1- ایمانوئل کانت، سنجش خرد ناب، تهران (امیرکبیر)، ص 685

2- Pojman, Louis. P. Philosophy of Religion, (Mayfield Publishing Company, 2000), p. 221

3- Emerton, Norma. “Arguments for the existence of God from nature and science,” 1994. P. 26

4- Pailin, David. Grounwork of philosophy, PP 169-171

5- سوره جاثیه، آیه 4-3

6- نهج البلاغه، خطبه 91، التوحید: 52/13

 

برای مطالعه بیشتر:

عبدالله جوادی آملی، تبیین براهین اثبات خدا (قم، اسراء، 1375)

محمد محمدرضایی و دیگران، جستاری در کلام جدید، (تهران، سمت 1381)

مرتضی مطهری، مجموعه آثار، (تهران، صدرا، 1372) ج1

جعفر سبحانی، مدخل مسائل جدید در علم کلام  (قم، موسسه امام صادق(ع))

محسن غرویان، سیری در ادل? اثبات وجود خدا، (قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1373)


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



آیا خدا جسم است؟
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D

آیا خدا جسم است؟



اولین راهی که اثبات می شود که خداوند متعال جسم و جسمانی نیست آن است که بدانیم خداوند متعال در معنا و در کمیت غیر قابل انقسام است. در حالی که هر جسمی در معنا و در کم، قابل انقسام است. پس معلوم می شود که خداوند غیرجسمانی است که قابلیت انقسام


مبادا خدا فراموشت کند

پس از اثبات وجود خداوند متعال یکی از مسائل مهم آن است که صفات حق تعالی را به درستی بشناسیم یکی از این صفات آن است که خداوند جسم نیست بلکه غیر جسمانی است. در این نوشتار به برخی از دلایل در اثبات غیرجسمانی بودن خداوند متعال می پردازیم.

خدا جسم نیست!

ابن سینا برای اثبات آن که خداوند متعال جسم نیست از دو راه وارد می شود. البته باید توجه داشت که او تأکید می کند که این دو راه اثبات حقیقی نیست چون خداوند جسم نیست و برای این مسئله تنها اشاره و تنبیه کافی است. در واقع وقتی برای چیزی اثبات حقیقی می آوریم که به هیچ وجه معلوم نباشد ولی این موضوع از جمله بدیهیات است و تنها با اشاره ای می توان بران رسید!

خدا در معنا و کمیت تقسیم نمی شود!

اولین راهی که اثبات می شود که خداوند متعال جسم و جسمانی نیست آن است که بدانیم خداوند متعال در معنا و در کمیت غیر قابل انقسام است. در حالی که هر جسمی در معنا و در کم، قابل انقسام است. پس معلوم می شود که خداوند غیرجسمانی است که قابلیت انقسام ندارد. این که جسم قابل انقسام در کم و معناست کاملاً محرز و مسلّم است چرا که جسم از لحاظ معنا و ذات مرکب از اجزاء است و لذا قابلیت انقسام دارد. از نظر طبیعی نیز اثبات شده است که جسم مرکب از مولکول ها و اتمهاست که قابلیت انقسام در کمیت را دارا می باشند. اما در مورد این موضوع که خداوند قابلیت انقسام در معنا و کمیت را ندارد باید کمی توضیح دهیم:

بنابراین به طور کلی خداوند مرکب از اجزاء نیست و لذا قابلیت تقسیم شدن نیز ندارد چه در معنا چه در کمیت. بنابراین جسمانی نخواهد بود. زیرا همان طور که گفتیم انقسام پذیری از خواص اجسام و موجودات جسمانی است

اگر خداوند قابلیت انقسام داشته باشد یعنی مرکب از اجزاء است و اگر خداوند را مرکب از اجزاء بدانیم لازم می آید که خداوند به اجزاء خود نیازمند باشد. در حالی که این با خدا بودن خدا در تضاد است که نیازمند به چیزی حتی اجزاء ذات خود باشد. از سوی دیگر اگر خدا مرکب از اجزاء باشد یعنی کسی او را مرکب از اجزاء نموده است و این در مورد خداوند محال دیگری است. بنابراین به طور کلی خداوند مرکب از اجزاء نیست و لذا قابلیت تقسیم شدن نیز ندارد چه در معنا چه در کمیت. بنابراین جسمانی نخواهد بود. زیرا همان طور که گفتیم انقسام پذیری از خواص اجسام و موجودات جسمانی است.

راه دیگر در غیر جسمانی بودن خدا!

یکی دیگر از راه هایی که می توان استدلال نمود که خداوند متعال نمی تواند جسم باشد آن است که بدانیم از نوع خداوند هم شکلی وجود ندارد و این دلیلی است بر غیرجسمانی بودن او! می گویید چگونه؟! لازم به توضیح است که جسم دو نوع است:

انواع و اقسام جسم!

یک جسم عنصری داریم و یک جسم فلکی. جسم عنصری همان جسم مادی فیزیکی هست که قابل تغییر و تبدل است اما جسم فلکی جسمی مثالی است! جسم مثالی به نوعی، جسمی غیر مادی است که البته قابل تغییر و تبدل هم نیست بلکه فقط شکل و اندازه به موجودات مثالی می دهد. اگر هم بخواهیم موجودات مثالی را توضیح دهیم، باید بگوییم موجودات مثالی موجوداتی میان مادی و مجرد محض هستند؛ یعنی موجودات نیم مادی نیم مجرّد که خودشان هم عواملی دارند که بماند! (علاقمندان می توانند برای تکمیل بحث موجودات مثالی و اطلاع بیشتر در این زمینه به کتب فلسفه اسلامی مراجعه نمایند.)

خلاصه استدلال در این جا این است که هر جسمی حتماً جسمی دیگر از نوعش یافت می شود(چون همان طور که گفتیم اجسام عنصری انواع و اقسام دارند!) و هر چه جسمی دیگر از نوعش یافت بشود معلول است. بنابراین هر جسمی معلول است و لذا اگر خداوند متعال را جسم بدانیم او را معلول علتی دیگر دانسته ایم که در مورد خداوند محال است معلول موجود دیگری باشد بلکه خود او علت همه موجودات است!

خلاصه آن که جسم عنصری مادی دارای افراد است یعنی یک نوع است که دارای افراد است. مثلاً جسم سنگ که انواع و اقسام سنگ ها می شود افراد نوع سنگ بودن و همین طور در مورد سایر اجسام عنصری اما جسم فلکی نوع منحصر در فرد است و فقط یکی است. انواع و اقسام ندارد. این مطلب مقدمه بحث و حالا ادامه استدلال یا استدلال منطقی در ادامه!!

خلاصه استدلال در این جا این است که هر جسمی حتماً جسمی دیگر از نوعش یافت می شود(چون همان طور که گفتیم اجسام عنصری انواع و اقسام دارند!) و هر چه جسمی دیگر از نوعش یافت بشود معلول است. بنابراین هر جسمی معلول است و لذا اگر خداوند متعال را جسم بدانیم او را معلول علتی دیگر دانسته ایم که در مورد خداوند محال است معلول موجود دیگری باشد بلکه خود او علت همه موجودات است!

خدا و خداوند

یک توضیح که چو او در مورد استدلال!

شاید این سوال مطرح باشد که چرا هر جسمی که از نوعش یافت بشود معلول است؟ یعنی قسمت دوم استدلال ما به چه دلیل است؟ باید گفت وقتی ذاتی دارای کثرت است نمی تواند کثرتش از ذات خودش باشد بلکه دیگری آن را به او داده است یعنی معلول علّتی غیر از خود است! در اینجا ذات جسم بودن متعدد است که این تعدد و کثرت از ذات و درون خودش نیست بلکه علّتی آن را به او داده است و لذا می گوییم جسمی که از نوعش یافت شود معلول است.

پایان سخن ...

این استدلال ها و براهینی که در این جا ذکر نمودیم تنها بخش بسیار کوچک و اندکی بود از کتاب پر محتوای ابن سینا به نام اشارات که در آن به مباحث فلسفی عمیق به خصوص در باره خداوند متعال پرداخته بود. هدف از بیان این استدلال ها به زبان ساده در این جا، آن بود که مخاطبان و دوستان عزیز کمی با نگاه امثال ابن سینا آشنا شوند که می کوشید با استدلال ها و براهین عمیق و قوی عقلی به بررسی موضوعی مهم چون «خداوند» بپردازد و از باب: آب دریا را اگر نتوان چشید/ پس به قدر قطره ای باید چشید خود را از ذکر آنها بی نیاز ندیدیم.

ن . رادفر

 


منبع:

1- اشارات و تنبیهات ابن سینا- نمط رابع

2- شرح اشارات ابن سینا از دکتر احمد بهشتی با عنوان هستی و علل آن.

3- شرح خواجه نصیر طوسی بر اشارات ابن سینا

4- محاکم- قطب الدین شیرازی

 

 


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: آیا خدا جسم است؟ ,



راههای بیشمار خداشناسی!
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 45
نویسنده : J A V A D

راههای بیشمار خداشناسی!


در مقاله پیشین

 

 به بررسی براهین خداشناسی و مهم‌ترین آن‌ها یعنی برهان صد یقین پرداختیم. در این مقاله به بررسی برخی دیگر از براهین اثبات خداوند می‌پردازیم که از نظر فهم آن‌ها آسان‌تر و سهل‌تر خواهد بود.

 


مبادا خدا فراموشت کند

حرکت به سوی اثبات او!

در گذشته‌های دور، ارسطو فیلسوف یونانی برای اثبات خداوند به برهانی توسل جست که بر همان حکمت نام دارد. ارسطو اثبات می‌کند که محرک نخستینی وجود دارد که حرکت را در عالم ایجاد کرده است.

آن محرک اولینی همان خدای ارسطوست! این محرک خودش غیر متحرک است و اگر نه مشکل دور یا تسلسل اجتناب ناپذیر خواهد بود. ارسطو در این برهان چند مقدمه را به عنوان اصل و مبنا می‌پذیرد:

1- حکمت یعنی حرکت به معنای ارسطویی که حرکت در کم و کیف وأین است. یعنی در اجسام و موجودات تغییر در کیست و کیفیت و مکانشان رخ می‌دهد که همان حرکت است.

2- هر متحرکی در حرکت خود به محرّک نیازمند است و نمی‌شود بدون آن حرکت کند.

3- بطلان دور و تسلسل

4- محرک و متحرک همواره همراه یکدیگر هستند.

 

بیان شهید مطهری در برهان حرکت

 

 

شهید مطهری درباره برهان حرکت ارسطو می‌فرمایند: «ارسطو خدا را به محرک اول تعبیر کرده است و برهان او بر اثبات خدا همین برهان محرک اول است... خلاصه حرف ارسطو این است که حرکت نیازمند محرک است و هر محرکی با خود متحرک است و یا نه. در صورت دوم که محرک غیر از متحرک است همان خداست و در غیر این صورت اگر محرک نیز متحرک باشد خود حرکت آن نیز از سوی محرکی است و همین طور تا جایی که برسیم به محرکی غیر متحرک که همان خدا و محرّک اول است.»

 

یکی دیگر از براهین شناخت خدا شناخت نفس است که ما را متوجه خداوند متعال می‌کند. در حدیث شریف نیز آمده است: من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کسی که نفس خودش را بشناسد خداوند و پروردگارش را خواهد شناخت

طریق معرفت نفس

یکی دیگر از براهین شناخت خدا شناخت نفس است که ما را متوجه خداوند متعال می‌کند. در حدیث شریف نیز آمده است: من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر کسی که نفس خودش را بشناسد خداوند و پروردگارش را خواهد شناخت. ملاصدرا از حکمای اسلامی در باره این برهان می گوید: «از جمله طرق، طریق معرفت نفس است و علم به این که نفس ملکوتی است و دائماً در صراط تکامل و ترّقی و خروج از قوه و استعداد به حدّ کمال است. پس ناچار برای نفس مربّی و مکمّل وجود دارد که او را از قوه به فعل و از نقص به جانب کمال می‌کشاند. این موجود که مربّی و مکمّل نفس است ناچار باید عقل کامل بالفعل باشد والّا لازم می‌آید که معنی کمالی خود فاقد کمال و ناقص باشد. بنابراین آن مربّی نفس آدمی و مکمّل آن موجود کامل است که همان خداوند است. بنابراین نفس طریق است از طرق الهی که سالک راه حق را به سوی خدا سوق می‌دهد و دری بسیار بزرگ است که انسان از آن در، وارد خانه خدا می‌شود و سر به آستان او می‌سپارد.»

 

نظم، نظم تا ناظم!

یکی دیگر از براهین خداشناسی برهان نظم است. این برهان یکی از ساده‌ترین براهین اثبات خداوند است که حتی کودکان نیز قادر به فهم و درک آن هستند. بر اساس این برهان عقل آدمی در هر نظم و انضباطی به دنبال کسی می‌گردد که آن را ترتیب و نظم داده است. نظم عالم و زندگی منظم و دقیق موجودات از گیاهان و حیوانات گرفته تا کهکشان‌ها و همه عالم هستی خود گواه وجود ناظمی قدرتمند است که با حکمت و تدبیر عالم را اداره می‌کند که او همان خداوند متعال است.

 

 

این برهان را با دقیق شدن در احوال زندگی و جزئیات زیست و حیات سایر جانورانی به خوبی می‌توان دریافت. چون از شواهد علمی و تجربی برای اثبات  خداوند متعال در این برهان بهره جسته می‌شود، این برهان را برهانی علمی در خدا شناسی می‌دانند.

 

خدا شناسی

طریقه حدوث

یکی دیگر از براهین خداشناسی که برهانی کلامی است، برهان حدوث است. حدوث در مقابل قدیم قرار دارد و مقصود از آن دومی است که قبلاً نبوده و بعد پدیدار شده است. در مقابل قدیم موجودی است که همواره بوده و زمانی نیست که او نبوده باشد. این برهان به صورت زیر تقریر می‌شود:

عالم خالی از حرکت و سکون نیست و حرکت و سکون هر دو حادثند و هر چه خالی از حرکت و سکون و به طور کلی خالی از حوادث نیست، خودش حادث است. پس عالم حادث است . از سوی دیگر هر چیزی که حادث باشد نیازمند محدث است یعنی عامل و فاعلی که آن را به وجود آورد. پس عالم نیازمند محدث است. این محدث یعنی آن عاملی که عالم را به وجود آورده است. این برهان که برهان حدوث نامیده می‌شود را متکلمان اسلامی مطرح نموده‌اند که البته اشکالاتی بدان وارد است کسا قصد نداریم در این نوشتار بدان بپردازیم. امّا علاقمندان می‌توانند به کتب کلامی و فلسفی و به ویژه کشف المراد در شرح تجرید الاعتقاد از علامه حلّی مراجعه نمایند که به طور مبسوط به بررسی این برهان و موارد نقص آن پرداخته است.

 

راه‌های خداشناسی!

بر اساس آن چه گذشت باید دانست که راه‌های خداشناسی بسیار است و براهین متعددی در اثبات خداوند متعال وجود دارد. گفته شده است که فخر رازی یکی از متکلمان اسلامی براهین توحید را به هزار برهان رسانیده است و می‌گویند: الطوق الی الله بعدد أنفسی الخلائق؛ راه‌های خداشناسی به تعداد آدم‌ها مختلف است. بنابراین باید دانست که برای اثبات وجود او راه‌های بسیاری وجود دارد اما برخی از راه‌ها موثق‌تر و شریف‌تر و نورانی‌تر از بعضی دیگر است و قدم نهایی در این راه آن است که با عقل خدا را اثبات و با دل او را به جان پذیرفت!

 

 

ن.رادفر

 

 


فهرست منابع و مآخذ

1- الاسفار الاربعة- ملاصدرای شیرازی- ج6

2- حرکت و زمان- شهید مطهری

3- شرح منظومه سبزواری- تعلیقه میرزا مهدی آشتیانی

4- براهین اثبات خدا- آیت الله جوادی آملی

5- کشف المراد- علامه حلی (ره)

6- تجرید الاعتقاد- خواجه طوسی (ره)

7- هستی و علل آن- احمد بهشتی- شرح نمط چهارم الاشارات و التنبیهات بوعلی سینا


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: راههای بیشمار خداشناسی! ,



جوان و خداشناسی
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D
جوان و خداشناسی

 

جوان و خداشناسی

 

 

 

جوان و خداشناسی
 

كتاب «خداشناسی» نوشته آیت‌الله ابراهیم امینی از سوی موسسه بوستان كتاب به چاپ سوم رسید. اثر حاضر، خداشناسی را كه مهمترین اصل از اصول مهم حیاتی موحدان به حساب می‌آید را برای آشنایی جوانان به رشته تحریر درآورده است.

 

 

به گزارش ایبنا، این كتاب، نخستین اثر از مجموعه كتاب‌های عقیدتی «جوان و باورها» است كه نویسنده با سال‌ها اندیشه‌ورزی در منابع و متون دینی و ارتباط دائمی با جوان و تفكر در مسائل عقیدتی و تربیتی، آن را سامان داده است.

به عقده نویسنده، عمر انسان را به چهار دوره می‌توان تقسیم كرد؛ كودكی، جوانی، میان‌سالی و سال‌خوردگی. در این میان، جوانی حساس‌ترین و ارزشمندترین دوره‌هاست چون كودك از جهت رشد جسمانی و روانی به حدی نرسیده كه توان مسوولیت‌پذیری را داشته باشد و از همین رو، مسوولیت اداره و پرورش او بر عهده پدر و مادر نهاده شده است.

ویژگی‌های جوان را به این امور می‌توان خلاصه كرد؛ سلامت بدن، توان جسمی، نشاط و حركت، هوش و حافظه قوی، فراغت و آرامش روانی، همت بلند، آرزوهای دراز، توان خلاقیت و ابتكار، صداقت و خیرخواهی، پاكی و صفای باطن. البته همه جوانان در برخورداری از ارزش‌های مذكور یكسان نیستند، بلكه در بین آنها تفاوت‌هایی وجود دارد، ولی هر كس در دوران جوانی خود بیش از سایر ایام از این نعمت‌ها برخوردار است.

پیامبر اكرم(ص) فرمود: «در قیامت، بنده خدا قدم از قدم بر نمی‌دارد جز این كه از او سوال می‌شود: عمرت را در چه راهی صرف كردی و جوانی‌ات را چگونه به پایان رسانیدی؟

امیرالمومنین علی(ع) فرمود: «دو چیز است كه آدمی قدرشان را نمی‌داند جز كسی كه آنها را از دست داده است: جوانی و تندرستی». پیامبر اكرم(ص) فرمود: «در قیامت، بنده خدا قدم از قدم بر نمی‌دارد جز این كه از او سوال می‌شود: عمرت را در چه راهی صرف كردی و جوانی‌ات را چگونه به پایان رسانیدی؟» همچنین پیامبر اكرم(ص) به ابوذر فرمود: «پنج چیز را قبل از پنج چیز قدر بشناس: جوانی را قبل از پیری، تندرستی را قبل از بیماری، غنا را قبل از فقر، فراغت را قبل از اشتغال و حیات را قبل از مرگ.»

آیت‌الله امینی در بخشی از پیشگفتار كتاب درباره اولویت‌ها و ضرورت‌های كاری جوانان می‌نویسد: «تحقیق و پژوهش در باورهای دینی برای جوانان و یافتن پاسخ‌های صحیح و قانع كننده، از هركار دیگری ضروری‌تر است؛ مخصوصا در این زمان كه عقاید دینی و حتی احكام آن، به وسیله دشمنان اسلام و یا ابزارهای پیشرفته اطلاع‌رسانی مورد هجمه جدی قرار گرفته از هرطرف اشكال تراشی و شبهه‌افكنی می‌كنند.

جوان برای این بررسی و پژوهش‌ها به راهنمایی‌های سنجیده و منابع قابل اعتمادی نیاز دارد كه مهمترین آنها از دیرباز، "كتاب" بوده است، خوشبختانه دانشوران مسلمان در بخش‌های مختلف خداشناسی، نبوت عامه و خاصه، احكام و فلسفه احكام و امامت، كتاب‌های بسیار خوب و دقیقی نوشته‌اند، ولی غالب آنها برای جوانان دشوار و گاه غیر قابل فهم است، چون برخی عربی‌اند و بعضی، زبان فلسفی و كلامی دارند و دسته‌ای مفصل و طولانی هستند كه جوانان فرصت خواندن آنها را ندارند، و پاره‌ای هم مطالب ضعیف و قابل خدشه دارند و ذهن جوانان را مشوش خواهد كرد.

برای حل این مشكل، بر آن شدم درباره عقاید و باورهای دینی، سلسله كتاب‌هایی را در سطح متوسط و در خور فهم و فرصت جوانان به نگارش درآورم. كتاب‌ها در چند جلد با موضوع‌های گوناگون تدوین شده است: جلد اول: خداشناسی، جلد دوم: معاد، جلد سوم: پیامبری و پیامبر اسلام (نبوت عامه و خاصه)، جلد چهارم: آشنایی با اسلام، جلد پنجم: آشنایی با وظایف و حقوق زن و جلد ششم: امامت و امامان.»

چاپ سوم كتاب «خداشناسی» در شمارگان 2000 نسخه، 180 صفحه و بهای 22000 ریال راهی بازار نشر شد.


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



ضرورت شناخت خدا
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D
ضرورت شناخت خدا

 

 

 

 

ضرورت شناخت خدا

خدا

 

 

 

 

انـسـان در برابر كسى كه به او نعمتى عطا كند، احساس خضوع مى كند و مى خواهد به گونه اى او را شـكـر و سپاس گوید. از این رو، چون درمى یابد كه كسى همه نعمت هاى دنیوى را به او داده ، عـلاقـه مـنـد مى شود كه او را بشناسد و در برابرش كرنش و سپاس خود را به او ابراز كـنـد. پـس بـرخوردارى از این گرایش ـ كه به گونه فطرى ، در همه انسان ها هست ـ همگان را به تلاش در راه شناخت منعم وامى دارد؛ زیرا پس از مرحله شناخت است كه امكان قدردانى و تشكر میسّر مى شود.

 

 


چرا باید به مباحث خداشناسى روى آوریم و در این باره تحقیق كنیم؟ اهمیت شناخت خدا در چیست ؟ چه ضرورتى ما را به تفكر در مبداء هستى بخش عالم وامى دارد؟

در پـاسـخ بـه پـرسـش هـاى بالا باید گفت كه عوامل زیر ما را به مطالعه درباره مبداء هستى وامى دارد:

 

ارضاى حسّ حقیقت جویى

از آن جـا كـه هـر انـسـان خـردمـنـدى بـنـیـان جـهـان را بـر پـایـه قـانـون عـلت و مـعـلول مـى دانـد، ایـن پـرسـش بـنیادین ، همواره در پیش روى اوست كه اگر پدید آمدن هر چیزى عـلتـى دارد، پـدید آمدن مجموع این جهان معلول چیست و چه كسى مجموعه هستى را آفریده و بدین گـونـه نـظـم و سامان بخشیده و به تدبیر آن پرداخته است ؟ پاسخ به این پرسش مهم در حقیقت، پاسخ به حسّ حقیقت جویى انسان و ارضاى آن است . پس ، انـسـان بـا ورود بـه مـبـاحـث مـبداءشناسى ، به سیراب ساختن عطش ‍ حقیقت جویى روح خویش مى پردازد و آن را به كمال شایسته اش مى رساند.

امام صادق (علیه السلام) در این باره مى فرمایند: چـقـدر زشـت اسـت كـه از عـمـر انسانى هفتاد یا هشتاد سال بگذرد و در ملك الهى زندگى كند و از نـعـمـت هـایـش بـهـره مند شود، امّا خدا را آن گونه كه سزاوار شناخت اوست نشناسد. بى گمان ، برترین و واجب ترین وظیفه انسان ، شناخت پروردگار و اقرار به عبودیت اوست

لزوم شكر منعم

انـسـان در برابر كسى كه به او نعمتى عطا كند، احساس خضوع مى كند و مى خواهد به گونه اى او را شـكـر و سپاس گوید. از این رو، چون درمى یابد كه كسى همه نعمت هاى دنیوى را به او داده ، عـلاقـه مـنـد مى شود كه او را بشناسد و در برابرش كرنش و سپاس خود را به او ابراز كـنـد. پـس بـرخوردارى از این گرایش ـ كه به گونه فطرى ، در همه انسان ها هست ـ همگان را به تلاش در راه شناخت منعم وامى دارد؛ زیرا پس از مرحله شناخت است كه امكان قدردانى و تشكر میسّر مى شود.

امام صادق (علیه السلام) در این باره مى فرمایند:

چـقـدر زشـت اسـت كـه از عـمـر انسانى هفتاد یا هشتاد سال بگذرد و در ملك الهى زندگى كند و از نـعـمـت هـایـش بـهـره مند شود، امّا خدا را آن گونه كه سزاوار شناخت اوست نشناسد. بى گمان ، برترین و واجب ترین وظیفه انسان ، شناخت پروردگار و اقرار به عبودیت اوست . (بحارالانوار، علامه مجلسى ، ج 4)

حس حقیقت جوئی و شکر منعم و جلب منفعت ودفع ضرر ،انسان را تا مرحله شناخت اجمالى به پیش ‍ مى برند و شناخت تفصیلى خداوند به عنصرى دیگر نیازمند است و آن ، محبّت و عشق به اوست كه البته آن هم با توجه به همین سه عامل و عمل به مقتضاى آنها در انسان ها به وجود مى آید

جلب منفعت و دفع ضرر محتمل

هر موجود با شعورى ، در پى جلب منفعت و دفع ضرر از خود است . وجود این گرایش ‍ در انسان هـا از یـك سـو، آنـان را وامـى دارد كـه بـه كار و تلاش بپردازند و از سوى دیگر، براى دفع ضررهاى احتمالى چاره اى بیندیشند و راه هاى ضرر را مسدود سازند.

بـا دقـت در گـذشـته تاریخ و زمان حال ، آشكار مى شود كه همیشه رهبرانى الهى بوده اند كه انـسـان هـا را بـه سـوى ایـمان به مبداء فراخوانده و تذكر داده اند كه در صورت شناخت خدا و ایـمـان بـه او، بـه رسـتـگـارى و خوشبختى مى رسند و در غیر این صورت ، به سیاه بختى و عـذابـى سـخـت دچـار مـى شوند. به همین علت ، براى هر انسان صلاح اندیشى آشكار مى شود كه بـایـد در ایـن بـاره تحقیق كند تا در اثر غفلت و بى توجهى ، این سود عظیم را از دست ندهد و گـرفـتـار عـذاب دنـیـا و آخـرت نـگـردد. در ایـن گـونـه مـوارد بـسـیـار مـهـم ، حـتـى احـتـمال وجود ضرر نیز ـ به دلیل بزرگى اش ـ كافى است كه انسان را به تلاش و كوشش ‍ وادارد.

 

چکیده..

باید توجه داشت كه حس حقیقت جوئی و شکر منعم و جلب منفعت ودفع ضرر ،انسان را تا مرحله شناخت اجمالى به پیش ‍ مى برند و شناخت تفصیلى خداوند به عنصرى دیگر نیازمند است و آن ، محبّت و عشق به اوست كه البته آن هم با توجه به همین سه عامل و عمل به مقتضاى آنها در انسان ها به وجود مى آید.

 

 

فرآوری: آمنه اسفندیاری

 

 

 

 

 


منابع:

یكصد درس از زندگانی امام علی علیه السلام ـ پژوهشکده تحقیقات اسلامی

سایت: مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن

 


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: ضرورت شناخت خدا ,



خداشناسى، هدف خلقت
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 48
نویسنده : J A V A D

خداشناسى، هدف خلقت

ایمان

 

 

ارزش هـر دانـشى به موضوع آن است و چون ذات حق ، برترین موضوع است و هیچ چیز را با او نمى توان مقایسه كرد، خداشناسى ، ارزشمندترین و برترین دانشى است كه بشر بدان دست مى یابد.

 

درباره شناخت خداوند، در آیات و روایات بسیار سخن گفته شده است كه در این جا به برخى از آنها اشاره مى كنیم .


خداشناسى ، هدف خلقت

یـكى از اهداف آفرینش جهان ، آگاه ساختن انسان از دانش و توانایى خداوند و معرفت یافتن به ذات و صفات اوست و این بیانگر گوشه اى از ارزش بسیار شناخت خداوند است . قرآن كریم مى فرماید:

((اَللّهُ الَّذى خـَلَقَ سـَبـْعَ سـَمـواتٍ وَ مِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الاَْمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ وَ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْماً)) (طلاق (65)، آیه 12)

خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن را. فرمان او پیوسته در میان آن ها نازل مى شود. این براى آن است كه بدانید خداوند بر همه چیز تواناست و این كه علم او بر همه چیز احاطه دارد.

فطرت برگونه اى خاص از خلقت دلالت دارد كه با ویژگى هایى همراه است . این ویژگى ها اكـتـسابى نیستند و براى برخوردارى از آن ها نیازى به تعلیم و تعلم نیست و دیگر آن كه در هـمـه انـسـان هـا یـافـت مـى شـونـد و اگـر در بعضی انسانها بـه ظـهـور نـرسـیده، بـه دلیل موانعى است كه بر سر راه آن ها بوده است

شناخت خدا، معیار فضیلت

بـسـیـارى از جـوامـع بشرى ، در گذشته و امروز، اسیر تعصب هاى قومى و افكار جاهلى بوده و آنـچـه در مـیان آنان معیارهاى برترى افراد بر یكدیگر به شمار مى رفته ، ارزش هاى مادّى ـ هـمـانـنـد ثـروت ، نـژاد، زبـان ، رنـگ پـوسـت و قـومـیّت ـ بوده است . امّا در آیین اسلام ارزش ها دگـرگـون شـده و نـظـامـى بـراسـاس كـرامـت انـسـانـى و فضایل معنوى بنا گردیده است . از این رو، شناخت خداوند، از یك سو برترین معیار فضیلت مۆ منان بر یكدیگر است و از سویى دیگر درجات قرب آنان در پیشگاه الهى نیز متناسب با درجات معرفت آنان است . قرآن كریم مى فرماید:

((یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ)) (مجادله (58)، آیه 11)

خـداونـد [رتـبـه ] كسانى از شما را كه گرویده اند و كسانى را كه دانشمندند [برحسب ]درجات بلند گرداند.

 

خداشناسى ، برترین دانش

ارزش هـر دانـشى به موضوع آن است و چون ذات حق ، برترین موضوع است و هیچ چیز را با او نمى توان مقایسه كرد، خداشناسى ،ا رزشمندتارین و برترین دانشى است كه بشر بدان دست مى یابد.

از پیامبر اكرم (صلی الله علیه وآله و سلم) نقل است كه فرمودند:

((لَیـْسَ شَىْءٌ اِلاّ وَ لَهُ شَىْءٌ یَعْدِلُهُ اِلا اللّهُ عَزَّوَجَلَّ فَاِنَّهُ لا یَعْدِلُهُ شَىْءٌ وَ لا اِلهَ اِلا اللّهُ فَاِنَّهُ لا یَعْدِلُها شَىْءٌ)) (ثواب الاعمال ، شیخ صدوق ، ص 17.)

هر چیز، برابرى دارد مگر خداوند عزوجلّ كه هیچ چیز با او برابر نیست و [همچنین ]لا اله الا اللّه كه هیچ چیز با آن برابرى نمى كند.

ایمان

روشـن اسـت كـه مـراد از ((لا اله الا اللّه )) اقـرار بـه وحـدانیت خدا است كه از روى شناخت باشد.

همچنین ، امام صادق (علیه السلام) مى فرمایند:

اگر مردم مى دانستند كه چه ارزشى در شناخت خداى عزّوجلّ هست ، هرگز به متاع دنیا و نعمت هاى آن ، كه خداوند دشمنانش را از آن ها بهره مند ساخته است ، چشم نمى دوختند و دنیا در نظرشان از آنچه بر آن پاى مى گذارند، بى ارزش تر مى نمود و از نعمت معرفت خداوند عزّوجلّ برخوردار مـى شـدنـد و از آن لذت مـى بـردند؛ همچون لذت كسى كه در باغ هاى بهشتى همراه با اولیاى الهى به سر مى برد. (الكافى ، شیخ كلینى ، ج 8، ص 247.)

 

خداشناسى فطرى

 

 

((فـطـرت ))، كـه در زبـان فـارسـى بـا واژه ((سـرشـت )) بـرابـر اسـت ، در اصـل از ریـشـه ((فـَطـَرَ)) بـه مـعـناى خلقت و ابداع (آفرینش بدون سابقه ) است . بنابراین ، فطرت برگونه اى خاص از خلقت دلالت دارد كه با ویژگى هایى همراه است . این ویژگى ها اكـتـسابى نیستند و براى برخوردارى از آن ها نیازى به تعلیم و تعلم نیست و دیگر آن كه در هـمـه انـسـان هـا یـافـت مـى شـونـد و اگـر در بعضی انسانها بـه ظـهـور نـرسـیده، بـه دلیل موانعى است كه بر سر راه آن ها بوده است.

 

فـطـرت انـسـان داراى دو جـنـبـه اسـت : یـكـى شـناخت (بینش ) و دیگرى ، خواسته ها(گرایش ها). فـطـرت انـسـانى درباره خداوند به هر دو جنبه بازمى گردد و از این رو، انسان داراى فطرت خداپرستى و خداشناسى است .

 

فطرت خداپرستى

گـاهـى مـى گـویـنـد كـه ((خـداجـویـى )) و ((خداپرستى )) فطرى است ؛ به این معنا كه یكى از گـرایش هاى انسان ، توجه به خدا و جست و جوى اوست . گواه بر این حقیقت آن است كه انسان ها در طـول تـاریـخ ، هـمـواره در جـسـت و جـوى خـدا بـوده انـد و اخـتـلاف هاى نژادى ، جغرافیایى و فـرهـنـگـى نیز او را از این جست و جو بازنداشته اند. گرچه همیشه كسانى خواسته اند او را از گـرایـش بـه جـهـان غـیب و كرنش در برابر خداوند بازدارند، اما در این راه موفق نبوده و شكست خـورده انـد. جـامعه شناسان نیز در تحقیقات خود، به این نتیجه رسیده اند كه زندگى بشر در طول تاریخ ، همواره با دین و اعتقاد به خدا همراه بوده است .

 

 

((پـرسـتـش )) به معناى خضوع ، عبودیت و اظهار عجز و نیاز به پیشگاه خداوند است . انسان با فـطـرت خود درمى یابد كه این جهان بى كران ، بدون تكیه بر وجودى بى نیاز، سامان نمى یـابـد و ایـن وجـود، تـوانـا و دانـاست تا از نیازهاى جهان آگاه باشد و آن ها را برآورده سازد. البـتـه ، گـاهی انـسـان در شـنـاخـت ایـن وجـود، بـه بـیـراهـه مى رود و گمراه مى شود و آنچه را شایستگى خدایى ندارد، مى پرستد و به اشتباه خدا مى پندارد.

 

 

خلاصه..

یـكى از اهداف آفرینش جهان ، آگاه ساختن انسان از دانش و توانایى خداوند و کسب این معرفت است . این شناخت ارزشمندتارین و برترین دانشى است كه بشر بدان دست مى یابد. خداوند بخشی از ابزار  این شناخت را از ابتدای خلقت به بشر داده که همان فطرت است .

 

 


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: خداشناسى، هدف خلقت ,



اصول عقاید
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D

 

شناخت هاى ناقص و شناخت هاى كامل 
بديهى است كه انسان هر چه از ابزار بيشتر و كارآمدترى استفاده كند، به معارف بيشترى نائل مى گردد و شناخت عميق و كامل ترى به دست مى آورد. چنانكه عدم استفاده از تمامى ابزار و عوامل شناخت ، يا استفاده ناقص از آنها از شناخت آدمى مى كاهد.
تفاوت جهان بينى الهى وجهان بينى مادّى از همين جاست كه مادّى گراها از تمامى ابزار و عوامل شناخت استفاده نمى كنند و على رغم ادّعايى كه دارند، شناختشان ناقص ‍ است . مانند قصّابى كه فقط به وسيله كارد و بدون كمك گرفتن از وسايل وموادّ ديگر، در انديشه شناختِ اعضا، وعناصر گوسفند باشد.
موانع شناخت 
آشنايى با موانع شناخت ، مفيد، بلكه ضرورى است ، زيرا به اين سؤ ال پاسخ مى دهد كه با وجود زمينه هاى شناخت و ابزار آن ، چرا برخى افراد راه را گم كرده ، به شناخت كامل و روشنى نمى رسند؟!
موانع شناخت بسيار است ، ولى ما در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
1- هواهاى نفسانى 
(و من اضلّ ممّن اتّبع هويه )(82) و كيست گمراه تر از آنكه پيرو هواى نفس خويشتن است ؟
2- سنّت هاى غلط نياكان  
(و قالوا ربّنا انّا اطعنا سادتنا و كبرائَنا فاضلّونا السّبيلاً)(83) خدايا ما از بزرگان وپيشوايان - فاسد - خود اطاعت كرديم وآنها ما را به گمراهى كشاندند.
3- استبداد انديشه و تعصّب  
(و قالوا قلوبنا فى اكنّة ممّا تدعونا اليه و فى آذاننا وقر و مِن بيننا و بينك حجاب )(84) گروه گمراه از روى تمسخر به پيامبران گفتند: دل هاى ما در پرده غفلت است و گوش هاى ما سنگين است .
اصول دين
اصل اوّل : توحيد
حقيقت و ابعاد توحيد 
توحيد در فرهنگ اسلامى ، معناى بلند و گسترده اى دارد. توحيد در ذات ، توحيد در صفات ، توحيد در افعال و توحيد در عبادت .
توحيد يعنى : ايمان به يگانگى خداوند.
توحيد يعنى : نفى هوس ها. كسى كه هوا پرست است ، از مدار توحيد خارج است . (اءفراءيتَ مَن إ تّخَذ إ لهَه هَواه )(85) آرى ، كسانى كه از هوس هاى خود پيروى مى كنند، در حقيقت خداى آنها، هواى نفس آنان است .
توحيد يعنى : نفى طاغوت ها. شعار و هدف تمام انبيا اين بود: (اءن اعبدوا اللّه و اجْتَنبوا الطّاغوت )(86)
توحيد يعنى : نفى نظام هاى طاغوتى . امام رضا عليه السلام پس از آنكه مجبور شد وليعهدى ماءمون را بپذيرد، در جلسه علنى و در برابر همه مردم شرط كرد كه در نظام ماءمون عزل و نصبى و دخالتى نكند.
توحيد: يعنى خطّ بطلان كشيدن بر تمام افكار التقاطى و ردّ تمام ايسم ها و مكتب هايى كه از مغزهاى بشرى برخاسته است .
توحيد يعنى : قطع تمام روابطى كه سبب سلطه وسرپرستى بيگانگان است .
توحيد يعنى : نفى فرمان كسى كه دستورش با دستور خدا هماهنگ نباشد.
توحيد يعنى : قبول رهبرى كسانى كه خدا رهبرى آنان را امضا كرده است .
توحيد يعنى : نق نزدن به دستورات خدا، تسليم بودن وبندگى در پيشگاه او.
و خلاصه توحيد يعنى : سركوبى بت هاى درونى و بيرونى ، بت عنوان ، بت مدرك ، بت مقام ، بت مال ، تا هيچ يك از آنها ما را از مدار حقّ و پيروى از راه حقّ باز ندارد.
توحيد يعنى : آنچه مرا به قيام وامى دارد خدا باشد و آنچه مرا به سكوت فرا مى خواند رضاى خدا باشد.
اقتصاد توحيدى ، يعنى : در تمام برنامه هاى توليد، توزيع ، مصرف و مديريّت ، حكم خدا اجرا شود.
ارتش توحيدى ، يعنى : هدف ارتش ، خودخواهى ، انتقام ، كشورگشايى و استثمار نباشد، بلكه اعتلاى كلمه حقّ و گسترش قانون خدا باشد. هدف ، سركوبى ستمگران و نجات مستضعفان و دفاع از حريم مال و جان و ناموس و تلاش براى حفظ مرزها باشد.
جامعه توحيدى ، جامعه اى است كه رهبر آن طبق معيارهاى الهى انتخاب شود، يعنى بر اساس علم ، تقوا، جهاد، سابقه ، امانت ، قدرت ، مديريّت و...، نه براساس زور، پول ، پارتى ، و يا وابستگى به قدرت هاى بزرگ .
جامعه توحيدى ، آن است كه قانون خدا بر آن حكومت مى كند و همه مردم ، در برابر آن مساويند و اِعمال غرض در آن را ندارد.
بنابراين آنچه برخى افكار التقاطى در مورد جامعه توحيدى مطرح ساخته و آن را با جامعه بى طبقه كمونيستى يكى دانسته اند، قابل قبول نيست . زيرا در جامعه توحيدى اسلام ، خدا حكومت مى كند نه مردم .
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ((قُولوا لاإ له الاّ اللّه تُفلِحوا)) نبايد با ديد ساده به اين جمله بنگريم ، زيرا نتيجه توحيد در اين شعار پيامبر، فلاح و رستگارى است .(87) قرآن هدف نهايى را فلاح مى داند و اگر به تقوا سفارش مى كند و مى فرمايد: (ياايّها النّاسُ اعبُدوا ربّكم الّذى خَلَقكم و الّذين مِن قَبلِكم لعلّكم تَتَّقون )(88) اى مردم ! عبادت كنيد خدايى را كه شما و پيشينيان شما را آفريد تا شايد به تقوا برسيد. لكن خود تقوا هدف نهايى نيست ، بلكه تقوا مقدّمه اى است براى رسيدن به فلاح ، چنانكه در آيه اى ديگر مى فرمايد: (فاتّقوا اللّه يا اُولِى الا لْباب لَعلّكم تُفلحُون )(89) اى صاحبان عقل ! تقوا پيشه كنيد تا شايد به فلاح و رستگارى برسيد.
روزى در كلاس درباره توحيد و جمله ((لا اله الاّ اللّه )) مطالبى را بيان مى كردم . روى تابلو تصوير دانه اى را كشيدم كه در زير خاك قرار دارد و سپس سبز مى شود و گفتم : اين دانه براى رهايى از دل خاك سه عمل انجام مى دهد:
1- فرو بردن ريشه هاى خود در درون خاك .
2- جذب موادّ غذايى خاك .
3- دفع مزاحم و ذرّات خاك و سپس سر بر آوردن از آن .
پس از آن گفتم : انسان هم اگر بخواهد از جهل و تباهى رهايى يابد بايد همين سه عمل را انجام دهد:
1- بايد ابتدا عقايد خود را مبتنى بر استدلال كند.
2- بايد براى پيشرفت ، از تمام امكانات بهره برد وموادّ ريشه را جذب كند.
3- بايد هرگونه مانع را از سر راه خود بردارد تا به فضاى توحيد برسد.
امّا اگر در هر يك از سه مرحله كوتاهى كند، همچنان در ركود و بدبختى باقى مى ماند. اگر عقايدش محكم ومبتنى بر علم نباشد، از امكانات استفاده نكند و به دفع دشمنان نپردازد مى پوسد، همان گونه كه دانه در دل خاك ، اگر دست به اين سه عمل نزد خواهد پوسيد.
ريشه هاى ايمان به خدا
در بحث تحليل هاى غلط از دين ، روشن شد كه جهل ، ترس وفقر، ريشه ايمان به خدا نيست . اكنون مى پرسيم ، پس منشاء ايمان چيست ؟ چه چيزى انسان را به سوى خدا مى كشاند؟
در پاسخ مى گوييم : ريشه هاى ايمان به خدا، عقل و فطرت آدمى است .


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اصول عقاید ,



اصول عقاید
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 52
نویسنده : J A V A D

ضرورت شناخت دين 
شناخت و معرفت دين واجب است ، قرآن مى فرمايد: چرا برخى از مردم به قصد شناخت دين و تفقّه در آن از وطن خود كوچ نمى كنند؟
تفقّه ، يعنى شناخت عميق دين كه بر عده اى واجب است در اين راه تلاش كنند تا فقيه گردند و بر سايرين نيز لازم است در مسايل و احكام دينى از اين فقيهان تقليد و پيروى كنند.
البتّه اين ، بدان معنا نيست كه لازم نباشد مردم عادى به دنبال معرفت و شناخت دين حركت نمايند، بلكه وظيفه همه ماست كه در حدّ توان ، دين را آن گونه كه هست بشناسيم .
گفتنى است كه تفقّه در دين و شناخت عميق آن ، فقط نسبت به احكام دين - از قبيل نماز، روزه ، خمس و ... - نيست ، بلكه شناخت نسبت به اصول دين و اعتقادات دينى و همچنين تاريخ اسلام نيز لازم است ، زيرا قرآن كه بيش از شش هزار آيه دارد، فقط حدود پانصد آيه آن مربوط به احكام است .
معارف ثابت اديان 
اديان الهى ، مشتركات زيادى دارند كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
توحيد 
تمامى اديان ، مردم را به توحيد و يكتاپرستى دعوت نموده اند. (اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره )(41)
تمامى اديان الهى با شرك ، بت پرستى و طاغوت درگير مبارزه بوده اند. (ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت )(42)
نبوّت  
همه اديان ، مردم را به پيروى از پيامبران الهى و راه و روش آنها - كه از طريق وحى مشخّص گرديده - دعوت كرده اند.
معاد 
اديان آسمانى ، مردم را از روز قيامت و برنامه هاى آن با خبر ساخته ، آنها را از عذاب و مشكلات آن روزبر حذر داشته اند.
نماز 
در تمامى اديان ، فريضه ارزشمند نماز چون خورشيدى مى درخشد. حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: (ربّ اجعلنى مُقيمَ الصلوة ) پروردگارا! مرا از بر پاى دارندگان نماز قرار ده . گمراهان قوم حضرت شعيب عليه السلام خطاب به او مى گفتند: (اءصلاتك تاءمرك ان نترك ما يعبد آباؤ نا)(43) آيا نماز تو به تو دستور مى دهد كه ما ترك كنيم آنچه را كه گذشتگانمان مى پرستيدند؟ و حضرت عيسى عليه السلام در گهواره فرمود: (و اوصانى بالصلوة ...)(44)
روزه 
روزه از مشتركات تمامى اديان الهى است . (يا ايّها الّذين امنوا كُتب عليكم الصّيام كما كُتب على الّذين من قبلكم ...)(45) اى ايمان آورندگان ! روزه بر شما واجب گرديد همان گونه كه برگذشتگان شما واجب شد.
جهاد 
قرآن درباره جهاد انبيا مى فرمايد: (كايّن من نبىّ قاتل معه ربّيون كثير)(46) چه بسيار پيامبرانى كه همراه آنها انسان هاى شايسته اى جنگيدند و به شهادت رسيدند.
حج 
حج ، مخصوص اسلام نيست ودر اديان قبل نيز وجود داشته است .
خداوند خطاب به حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: (و اذّن فى النّاس بالحج ياءتوك رجالاً و على كلّ ضامرٍ ياءتينَ من كلّ فَجٍّ عميق )(47) و در ميان مردم ، انجام حج را اعلام كن ، آنها پياده و سواره و از راه دور به سوى تو خواهند شتافت .
زكات  
زكات نيز مخصوص اسلام نيست . حضرت عيسى مى فرمايد: (و اوصانى بالصلوة و الزكاة مادمت حيّا)(48)
امر به معروف و نهى از منكر 
لقمان به فرزندش مى گويد: (يابُنىّ اقم الصلوة وامربالمعروف وانه عن المنكر)(49) فرزندم ! نماز را به پاى دار وامر به معروف كن واز زشتى ها نهى كن .
اين ها پاره اى از مشتركات اديان الهى است . و همان گونه كه در اديان الهى مشتركات و تفاوت هايى وجود دارد، در يك دين نيز، احكام ثابت واحكام متغيّر هست . احكام ثابت تغيير نمى كند، ولى احكام متغيّر بنابر مصالح قابل تغييرند، مانند جنگ و صلح .
در اينجا به ذكر دو نمونه از احكام متغير مى پردازيم :
اميرمؤ منان على عليه السلام در يكى از سال هاى حكومت خود بر اسب ها زكات مقرّر كرد و در پاسخ به اعتراض برخى فرمود: امسال فقرا زيادند و درآمد بيت المال كم است ، لذا بايد صاحبان اسب نيز زكات بدهند.
امام كاظم عليه السلام هنگامى كه در زندان بودند، به خاطر مصونيّت شيعيان از شناسايى واذيّت وآزار آنها، خمس را بر آنها بخشيد وفرمود: لازم نيست شيعيان خمس بدهند. پس از شهادت امام ، برخى شيعيان طىّ طومارى از امام هشتم عليه السلام تقاضا كردند كه همچنان خمس بخشيده شود، امام در پاسخ آنها فرمود: خمس قابل بخشش نيست و اگر پدرم آن را بخشيد به خاطر حفظ جان شما بود.
جهان بينى
جهان بينى ، يعنى تفسير كلّى از هستى .
بعضى كه به جهان مى نگرند، آن راموجودى هدفدار و داراى پشتوانه اى باشعور وبراساس طرح ونظم وحساب مى يابند، اين بينش را ((جهان بينى الهى )) مى نامند.
امّا بعضى گمان مى كنند كه جهان هستى نه طرح قبلى دارد، نه طرّاح با شعور و نه هدف و حساب . اين ديد و طرز فكر را ((جهان بينى مادّى )) مى گويند.
تفاوت اين دو جهان بينى كاملاً آشكار، و اختلاف نتيجه اين دو بينش ، قابل شك و ترديد نيست . زيرا اگر عقيده داشتيم كه اين هستى خانه اى است كه نه صاحبى دارد و نه حساب و كتابى ؛ چرا داخل چنين خانه اى هر كارى كه دلمان خواست و باب ميلمان بود انجام ندهيم ؟
امّا اگر اين خانه بزرگ ((جهان هستى ))، حساب و هدفى دارد و صاحبش براى هر چيز اندازه اى مقدّر فرموده است : (قد جعل اللّه لكلّ شى ء قدرا)(50) و هيچ برگى از درخت نمى افتد، مگر با حساب و كتاب (و ما تَسقُط من وَرقةٍ الاّ يَعلمها)(51) پس من هم كه جزيى از اين جهان هستم ، بايد خود را با خواست و رضاى صاحب خانه ((خدا)) تطبيق دهم .
اگر هستى ، بى طرح و بى هدف و بى حساب است ، براى من هم دليلى بر پذيرفتن نظم و تحمّل قيد و بندها وجود ندارد.
انسانى كه فرموده خداى خود را باور دارد كه مى فرمايد: (ما كنّا عن الخلق غافلين )(52) ما از آفريده هاى خود غافل نيستيم . و عقيده دارد: (انّ ربّك لبالمرصاد)(53) پروردگار تو در كمينگاه است . چنين انسانى ، هرگز رفتار وكردار او با انسانى كه چنين اعتقادى ندارد يكسان نيست .
تنها در جهان بينى الهى است كه مى توانيم انسانى مسئول و متعهّد باشيم ، زيرا زمانى مسئوليم كه زير نظر باشيم ، و در مورد هستى مورد سؤ ال قرار گيريم .
به علاوه وقتى گفته مى شود: انسان مسئول است ، هر مسئولى سائلى مى خواهد، سائل ما كيست ؟ وقتى من معتقدم كه كلّ هستى بى صاحب است ، پس در برابر چه كسى مسئولم ؟ اگر گفته شود: در برابر خلق . مى گوييم خلق كيستند؟ خلق هم موجوداتى مانند من هستند؟ كه در مقابل كسى مسئوليّتى ندارند.
آرى از ديدگاه يك انسان مادّى ، تمام هستى بدون طرح قبلى است و به مرور زمان به اين صورت در آمده وهمه انسان ها روبه نيستى مى روند وبا مردن نابود مى شوند. هدف دنيا رفاه وخوشى وسپس نابودى است . با اين طرز تفكّر مى توان گفت : چرا باشم و خودكشى نكنم ؟ من كه پس از سال ها رنج ، نابود مى شوم ، چرا زودتر خود را خلاص ‍ نكنم ؟
امّا جهان بينى الهى به انسان آرامش مى بخشد، (الا بذكر اللّه تطمئنّ القلوب )(54) زيرا خداوند را بخشنده و مهربان و توبه پذير مى داند. خدايى كه به نيكوكاران پاداش فراوانى مى دهد و بسيار زود از بندگانش راضى مى شود، ((يا سريع الرّضا)).


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,
:: برچسب‌ها: اصول عقاید ,



اصول عقاید
نوشته شده در شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
اصول عقاید

چرا برخى به دين توجّهى ندارند؟ 
علل عدم توجّه به دين و گريز از آن را مى توان در موارد زير جستجو نمود:
1 - عدم شناخت دين 
هر چه شناخت ما از چيزى بيشتر باشد و ارزش و اهمّيت آن را بدانيم ، توجّه ما نيز به آن بيشتر خواهد شد. سرچشمه بى توجّهى برخى افراد به دين و مسايل آن ، نداشتن شناخت درست از دين است . امام رضا عليه السلام فرمودند:
اگر مردم زيبايى هاى سخنان ما را بشناسند، از ما پيروى خواهند كرد.(30)
برخى نسبت به نماز كاهلى مى كنند. هنگامى كه از آنها جوياى علّت مى شويم ، پاسخى مى دهند كه از عدم آشنايى آنها به نماز حكايت مى كند. آنان مى گويند: خداوند چه نيازى به نماز ما دارد؟ اين گروه نمى دانند كه نه تنها خدا به نماز ما و حتّى به خود ما نيازى ندارد، بلكه تمام هستى از ما بى نياز است . زمين چه نيازى به ما دارد؟! زنبور عسل و ساير حيوانات چه نيازى به ما دارند؟ اكسيژن و خورشيد چه نيازى به ما دارند؟ اگر گفته اند خانه خود را روبه خورشيد بسازيم ، معنايش اين نيست كه خورشيد به ما و اتاق ما نياز دارد، بلكه اين انسان است كه به خورشيد و نور و گرماى او نيازمند است .
در دعا مى خوانيم : ((عصَيتُك بجَهلى )) خدايا! به خاطر جهل و نادانى ، فرمانت را عمل نكردم .(31)
اگر انسان ، آثار اعمال صالح را بداند و از مجازات اعمال زشت با خبر باشد، قطعاً اعمال صالح را انجام داده ، از كارهاى ناپسند دورى مى كند. اگر كسى سيگار مى كشد و نماز نمى خواند، به خاطر اين است كه نه بر ضررهاى سيگار واقف است و نه از اسرار و آثار نماز آگاه است .
براى جذب مردم به دين ، لازم است شناخت از دين و معارف آن در جامعه رواج يابد و رابطه بين اسلام شناسان و نسل نو بيشتر شود. بايد هر دانشجو و هر جوان مسلمان ، با يك عالم اسلام شناس در ارتباط باشد تا معارف دينى را بشناسد و همواره از دين ، تحليل و برداشت صحيح داشته باشد.
در زمان طاغوت ، يكى از استادان ماركسيست در كلاس درس گفته بود: اسلام مى گويد: هر كس دزدى كرد بايد فورا دست او را قطع كرد و اگر حكومت اسلامى تشكيل شود، در هر شهرى بايد سلاّخ ‌خانه اى براى قطع دست ، درست شود. امّا ((كارل ماركس )) مى گويد: هر كس دزدى كرد لابد گرسنه بوده است ، شكمش را سير كنيد، ديگر دزدى نمى كند. شكم سير كردن هنر است ، نه قطع كردن دست !
هنگامى كه يك استاد، مسايل را اين گونه تحليل و القاى شبهه مى كند، بايد به او پاسخ داد: اوّلاً اين حرف غلط است كه هركس دزدى مى كند بر اثر گرسنگى است . گرچه ممكن است دزدى گاهى بر اثر فقر و گرسنگى باشد، امّا در همه جا چنين نيست ، بسيارى از زندانيان ، بر اثر حرص وطمع ، دزدى وكلاه بردارى و گران فروشى مى كنند، ثانياً: هر كس كه دزدى كرد، اسلام دست او را قطع نمى كند، بلكه با بيست وشش شرط، دست دزد قطع مى شود.
خوشبختانه در آن جمع ، دانشجوى با اطلاعى مى گويد: استاد! اسلام با بيست و شش شرط دست دزد را قطع مى كند. لطفاً شما كه به اسلام اشكال وارد مى كنيد، فقط شش شرط آن را بيان فرماييد!
2- اضافه شدن خرافات در دين 
برخى از مردم كه از مذهب دورى مى كنند به خاطر خرافاتى است كه از طرف دوستان نادان و دشمنان دانا به مذهب اضافه مى شود.
اگر به انسان تشنه اى يك ليوان آب دهند، ولى در آن مگسى باشد، آب را به زمين مى ريزد ونمى آشامد. چه بسيار تشنگان دين كه به خاطر وجود خرافات ، از اصل مذهب صرف نظر مى كند، گاهى چيزهايى را كه حلال است بر خود حرام مى كنيم و گاهى خود را پايبند آداب و رسوم دست و پاگيرى به نام دين مى نماييم . بنابراين از عمل بعضى مسلمانان كه مايه فرار مردم از مذهب مى شود، نبايد غافل شد.
3- برداشت و تعبير ناصحيح از دين 
گاهى از دين وتعاليم آن بد برداشت مى شود و اين فهم غلط، به نام دين تبليغ مى شود. صاحب چنين برداشتى بر اين باور است كه هركس ديندار است بايد اين گونه فكر وعمل نمايد. بديهى است فهم نادرست و اشتباه از دين و تعاليم آن و تبليغ اين برداشت هاى ناصحيح به نام دين ، مانع از جذب ديگران مى شود. نحوه تبليغ دين ، بسيار مهم است . تبليغ دين هم روانشناسى مى خواهد وهم سليقه .
4- عمل برخى از متديّنين  
گاهى رفتار برخى از متديّنين موجب دين گريزى ديگران مى گردد. مانند عرضه غذاى تميز، توسّط فردى كثيف براى شخصى گرسنه .
تحليل هاى غلط از دين 
كسانى كه اعتقادى به دين ندارند - مانند مادّى گراها - ناگزيرند تحليلى و توجيهى براى دين و علّت پيدايش آن ارائه نمايند. برخى تحليل ها و توجيه هاى آنان جنبه روانى و برخى جنبه اقتصادى دارند. كه همه آنها از واقعيّت دورند. البتّه اكنون بطلان بسيارى از آنها آشكار شده و جوابشان نيز داده شده است .(32)
مادّى گراها، درباره ريشه هاى پيدايش مذهب در ميان جوامع بشرى ، ضمن ردّ عقل وفطرت ، امورى چون فقر، جهل و ترس را به عنوان عوامل گرايش به دين و خدا ذكر كرده اند.
فقر 
مادّى گراها مى گويند: يكى از عوامل گرايش مردم به دين و خدا فقر است و در توضيح آن مى گويند: سرمايه داران چون مى خواستند حقّ فقرا و كارگران را غصب كنند، كانالى به نام دين ساختند تا از طريق آن فقرا را استثمار كنند، آنها به محرومان جامعه ، به وسيله عوامل ارتجاع چنين القا مى كنند كه دنيا ارزشى ندارد، صبر و تحمّل داشته باشيد، زيرا خداوند صبر و صابران را دوست دارد، با فقر و بيچارگى بسازيد و هرگز دست به شورش و انقلاب نزنيد، آنچه مهم است آخرت است . بنابر اين سرمايه داران از واژه هايى كه طبقه محروم را بى تحرّك مى سازد سوء استفاده نموده و بدين وسيله آنها را به سكوت و سكون وا مى دارند!
بطلان اين تحليلِ غلط و دور از منطق ، به چند دليل كاملاً روشن است .
اوّلاً: صبر به معناى تسليم شدن و تو سرى خوردن نيست . در جايى كه دين مى فرمايد: (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم )(33) هر كس به شما ظلم و تجاوز كرد، همانند آن بر او تعدّى كنيد. چگونه مى توان چنين برداشت ناصحيح را به دين نسبت داد؟
هرگز توجّه به آخرت ، به معناى دست كشيدن از دنيا و بى اعتنايى نسبت به آن و ضايع شدن حقوق فرد توسّط ديگران نيست . در قرآن كريم به تعداد كلمه آخرت ، كلمه دنيا تكرار شده است .
اسلام ، براى تمام واژه هايى كه مورد سوء استفاده قرار گرفته و تحريف شده ، معنايى صحيح و محرّك دارد، معناى انتظار، سكوت نيست ، چنانكه انتظار خورشيد به معناى آن نيست كه شب در تاريكى بمانيم و چراغى روشن نكنيم و معناى انتظارِ تابستان ، اين نيست كه در زمستان وسيله گرم كننده نداشته باشيم .
آرى ، انتظار ظهور امام زمان عليه السلام براى اصلاح ، به معناى سكوت و زير بارِ ظلم رفتن نيست .
معناى صبر، تحمّل ظلم نيست . بلكه صبر، يعنى استقامت در برابر ظالم و پايدارى در گرفتن حقّ. اسلام مى گويد: هر كه در راه گرفتن مال خود از دشمن و يا حفظ آن از دستبرد كشته شود، شهيد است . يعنى براى گرفتن حقّ بايد تا مرز شهادت استقامت نمود.
معناى تعبير ((دنيا ارزش ندارد))، اين نيست كه دنيا را از دست بدهيم ، بلكه منظور آن است كه ارزش انسانى كه جانشين خدا در زمين است ، بيش از دنياست و نبايد دنيا براى انسان هدف باشد.
اسلام علاوه بر آنكه اموال نامشروع را از سرمايه داران مى گيرد و به صاحبان آن مى دهد، به محرومان نيز خطاب كرده ، مى فرمايد:
تواضع و فروتنى در برابر سرمايه دار ممنوع است و هر كس به خاطر مال در برابر كسى تواضع كند يك سوّم دينش نابود مى شود. هر كس به پولدارى به خاطر پولش ، با گرمى و احترام سلام كند، خدا در قيامت بر او غضب خواهد كرد. هرگز كسى را به خاطر داشتن مال ، امتيازى ندهيد. نبايد بر سر سفره اى بنشينيد كه در آن تنها افراد مرفّه نشسته اند. چنانكه امام رضا عليه السلام با بردگان بر سر يك سفره غذا مى خورد و حضرت سليمان با آن همه عظمت ، با مساكين زندگى مى كرد و امام على عليه السلام روى خاك مى نشست .
ثانياً: اگر سرمايه داران ، دين را به وجود آورده باشند، نبايد انبيا، فقرا را در برابر سرمايه دارانِ زورگو بشورانند و به قيام وادارند.
ثالثاً: دين ، سرمايه دارى را محدود وبسيارى از منابع درآمد را ممنوع مى كند، رشوه ، كم فروشى ، گران فروشى ، ربا، كلاه بردارى و دزدى به شدّت در دين مردود است . بديهى است كه هيچ گاه يك سرمايه دار، طرفدار پيدايش دينى نيست كه او را از ثروت اندوزى باز مى دارد و به بهانه هاى مختلف جيب او را به نفع فقرا خالى مى كند و حتّى گاهى اموال او را مصادره نمايد.
توجيه ديگر مادّى گراها اين است كه دين ساخته خود فقراست . فقرا، دين را براى آرامش خود ساختند. آنها گفتند: اگر دنيا نداريم ، مهم نيست در عوض آخرت داريم و آخرت بهتر است . به جاى اينكه برويم دنبال كار وبازار، مى رويم دنبال مسجد و عبادت .
اين تحليل هم اشتباه ومغرضانه است . كجاى دين طرفدار تنبلى وبى تحرّكى است ؟ از اميرمؤ منان عليه السلام پرسيدند: چه چيزى بار شتر است . فرمود: صد هزار درخت خرما. تعجّب كردند، بعد متوجّه شدند كه صدهزار هسته خرما بار شتر است . تفكّر اميرمؤ منان اين گونه است كه از هر هسته خرما بايد در انديشه توليد يك درخت خرما بود. آن حضرت چه مقدار نخلستان ايجاد نمود وقنات آب احداث كرد! پيامبران الهى يا كشاورز بودند يا دامدار ويا نجّار وخيّاط.
ترس  
بعضى از مادّيون كه نمى توانند به جهان بينى توحيدى و برخاسته از عقل و فطرت پى ببرند، گفته اند: ريشه ايمان به خدا ترس است ! توضيح اينكه انسان همان گونه كه در كودكى پناهگاهى به نام والدين دارد، در بزرگسالى هم پناهگاهى به نام خدا براى خود ساخته است ، زيرا انسان ، هم از نظر زور و قدرت محدود است و هم حوادث و خطرها فراوانند.
انسان هاى اوّليه كه در برابر حوادث ناگوار و خطرناكى - از قبيل زلزله و رعد و برق و... - قرار مى گرفتند براى خود پناهگاه موهومى فرض مى كردند و هرگاه مى ترسيدند با پناه بردن به خداىِ خود ساخته ، به روان مضطرب خود آرامش مى بخشيدند. بنابراين ، ريشه ايمان به خدا ترس است !
در پاسخ بايد گفت :
اگر ريشه ايمان به خدا، ترس باشد، بايد هر كه ترسوتر است ايمانش بيشتر باشد. و جاهايى كه ترس زياد است ، ايمان به خدا هم زياد باشد.
اگر ريشه ايمان به خدا ترس است ، بايد افرادى كه ترسو نيستند دين نداشته باشند! و در مواردى كه در انسان احساس ترس نيست ، توجّه به خدا هم نباشد، در حالى كه هست .
شايد در اينجا سؤ الى به ذهن خواننده گرامى برسد كه اگر منشاء ايمان به خدا و گرايش به مذهب ، ترس نيست پس چرا هنگام ترس ، انسان متوجّه خدا مى گردد، چرا هنگامى كه بيمار به اتاق جرّاحى مى رود و يا راننده اى ماشينش در حال واژگونى است به ياد خدا مى افتد؟
در پاسخ مى گوييم : درست است كه انسان در حال ترس ، به سوى خدا مى رود، امّا اين بدان معنا نيست كه ريشه ايمان به خدا و گرايش به دين ترس است . اگر انسان هنگام تشنگى به سراغ آب مى رود، به معناى آن نيست كه اب ساخته ذهن بشر است ، بلكه به عكس ، به معناى آن است كه آب يك واقعيّتِ موجود است كه تشنگى ، ما را به سوى او مى كشاند.
عقل انسان آثار دقيق و ظريف و حساب شده اى را مى بيند و به وجود خداوند متعال پى مى برد، فكر مى كند: من كه فعلا هستم ، خودم ، خودم را نيافريدم وگرنه ممكن بود خود را قوى تر و زيباتر بيافرينم و يا در خود تغييراتى دهم ، ديگران هم كه مثل منند، بنابراين يك قادرى مرا ساخته است . او در اين فكر و نتيجه گيرى ، دلهره و ترسى ندارد. عقل و فطرت بيدارش او را به سوى خداى متعال رهبرى مى كند.
جهل 
گروهى از مخالفان دين ، كه با حقّانيّت خداشناسى بر اساس رهنمود عقل و فطرت مخالفند، مى گويند: ريشه ايمان به خدا جهل است ! اينان معتقدند: براى انسان ها مسائل و حوادثى پيش مى آمده كه دليل آنها را نمى دانستند، هر كجا و در هر مساءله اى از تفسير علمى آن عاجز مى شدند پيش خود، خدايى فرض مى كردند و مى گفتند: اين كار، كار خداست .
مثلاً چون علّت خورشيدگرفتگى و ماه گرفتگى و زلزله و پيشامدهاى ديگر را نمى دانستند، خدايى را پيش خود تصوّر مى كردند تا بگويند اينها كار اوست ، از اين جا بود كه مساءله اى به نام خدا مطرح شد!
حقيقت اين است كه بايد گفت : روزگار اين حرف ها سپرى شده و از اوّل هم خريدارى نداشت ، زيرا:
1- اگر ريشه ايمان به خدا جهل به علل حوادث طبيعى باشد، بايد هر كه جهلش ‍ بيشتر است ، ايمانش بيشتر باشد!
2- اگر ريشه ايمان به خدا جهل باشد، بايد كتاب هاى آسمانى مردم را به جهل تشويق كنند! در صورتى كه قرآن در آيات متعدّدى به بيان فضيلت واهميّت علم و دانش ‍ پرداخته ، مردم را به فرا گرفتن آن تشويق كرده است .
(يرفع اللّه الّذين امنوا منكم والّذين اوتوا العلم درجات )(34)، (هل يستوى الّذين يعلمون و الّذين لايعلمون )(35)
3- اگر ريشه ايمان به خدا جهل باشد، بايد رهبران دينى ، افراد جاهلى باشند در حالى كه آنان از همه داناترند.
3- اگر ريشه ايمان به خدا جهل باشد، بايد هر كه به علمش اضافه و از جهلش كاسته مى شود، بى ايمان تر شود! و بايد همين كه انسان به علل بعضى از حوادث پى برد، دست از ايمان به خدا بردارد، در صورتى كه امثال گاليله ها، انيشتين ها و بوعلى ها - كه خود كشف كننده بعضى علل طبيعى هستند - به خدا ايمان دارند. راستى مگر كشف يك يا چند قانون طبيعى ما را از وجود قانون گذار بى نياز مى كند؟
بديهى است كشف قوانين طبيعى و آگاهى و اطلاع از اسرار هستى ، در گرايش انسان به خدا و ايمان به او بسيار مؤ ثر است .


:: موضوعات مرتبط: متفرقه , اصول عقاید , ,



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد