موزیک پلیر

آپلود عکس بهترین دوبیتی های رهی معیری
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
بهترین دوبیتی های رهی معیری هزار شکر که از رنج زندگی آسود وجود خسته و جان ستم کشیده من به روی تربت من برگ لاله افشانید به یاد سینه خونین داغ دیده من جز کوی تو جای من آواره ندارم جولانگه برق است ولی چاره ندارم یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟ نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است بر کلبه رویش هما سایه فکنده است از خانه دل مهر تو روشنگر جان شد این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم زلق بی آرام او از آه من آید به رقص شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
شعر بنفشه سخنگوی از رهی معیری بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من به جعد آن نکند کاروان دل منزل به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب گل از نظاره رویت دریده پیراهن که عارض تو بود از شکوفه یک خروار که طره تو بود از بنفشه یک خرمن بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت که از زمانه بهاری و از بهار چمن نهفته آهن در سنگ خاره است ترا درون سینه چونگل دلی است از آهن اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی بیاد موی تو مهمان آب دیده من بنفشه های من از من ترا پیام آرند تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 109
نویسنده : J A V A D
شعر آمدن بهار از شاعر پرآوازه رهی معیری نو بهار آمد و گل سرزده، چون عارض یار ای گل تازه، مبارک به تو این تازه بهار با نگاری چو گل تازه، روان شو به چمن که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار زلف سنبل، شده از باد بهاری درهم چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 104
نویسنده : J A V A D
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند زنده یاد رهی معیری : ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 97
نویسنده : J A V A D
رباعی قشنگ از رهی معیری بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز چون مردم چشم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D
زنده یاد رهی معیری : آنکه جانم شد نوا پرداز او می سرایم قصه ای از ساز او ساز او در پرده گوید رازها سر کند در گوش جان آوازها بانگی از آوای بلبل گرم تر وز نوای جویباران نرمتر نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است لیک دراین ساز سوزی دیگر است آنچه آتش با نیستان می کند ناله او با دلم آن می کند خسته دل داند بهای ناله را شمع داند قدر داغ لاله را هر دلی از سوز ما آگاه نیست غیر را در خلوت ما راه نیست دیگران دل بسته جان و سرند مردم عاشق گروهی دیگرند شرح این معنی ز من باید شنید راز عشق از کوهکن باید شنید حال بلبل از دل پروانه پرس قصه دیوانه از دیوانه پرس من شناسم آه آتشناک را بانگ مستان گریبان چاک را چیستم من؟ آتشی افروخته لاله‌ای از داغ حسرت سوخته شمع را در سینه سوز من مباد در محبت کس به روز من مباد سودم از سودای دل جز درد نیست غیر اشک گرم و آه سرد نیست خسته از پیکان محرومی پرم مانده بر زانوی خاموشی سرم عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت نغمه شادی مرا از یاد رفت گر چه غم درسینه خاکم برد ساز محجوبی بر افلاکم برد شعله ای چون وی جهان افروز نیست مرتضی از مردم امروز نیست جان من با جان او پیوسته است زانکه چون من از دو عالم رسته است ما دوتن در عاشقی پاینده ایم همچو شمع از آتش دل زنده‌ایم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
شد خزان گلشن آشنايي باز هم آتش به جان زد جدايي عمر من اين گل. طي شد بهر تو ور تو نديدم جز بد عهدي و بي وفايي با تو وفا كردم تا به تنم جان بود عشق و وفاداري با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر ووفايي نوگل گلشن جورو جفايي از دل سنگت...آه دلم از غم خونين است روش بختم اين است از جام غم مستم دشمن مي پرستم تا هستم تو مست ازمي به چمن چون گل خندان از مستي بر گريه من با دگران در گلشن نوشي مي من ز فراقت ناله كنم تا كي؟ تو و اين چون ناله كشيدن ها من و گل چون جامه دريدنها ز رقيبان خواري ديدنها دلم از غم خون كردي جه بگويم چون كردي دردم افزون كردي برو اي از مهر و وفا عاري برو اي عاري ز وفاداري كه شكستي چون زلفت عهد مرا دريغ و درد از عمرم كه در وفايت شد طي ستم به ياران تا چند جفا به عاشق تا كي؟ نمي كني اي گل يكدم يادم كه همچو اشك از چشمت افتادم گرچه ز محنت خوارم كردي با غم و حسرت يارم كردي مهر تو دارم باز بكن اي گل با من هرچه تواني ناز رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D
یاد ایام - از بهترین شعرهای رهی معیری زنده یاد رهی معیری : ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم در ميان لاله و گل آشياني داشتم گرد آن شمع طرب مي‌سوختم پروانه‌وار پاي آن سرو روان اشك رواني داشتم آتشم بر جان ولي ازشكوه لب خاموش بود عشق را از اشك حسرت ترجماني داشتم چون سرشك از شوق بودم خاكبوس در گهي چون غبار از شكر سر بر آستاني داشتم در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم درد بي عشقي زجانمبرده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جاني داشتم بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش نغمه‌ها بودي مرا تا هم زباني داشت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 83
نویسنده : J A V A D
شعری از رهی معیری رهی معیری: تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست بسرد مهری باد خزان نباید و هست به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟ که روز وصل دلم را قرار باید و نیست شعر از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 93
نویسنده : J A V A D
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم رهی معیری : باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی رهی معیری : چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 107
نویسنده : J A V A D
سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما رهی معیری : سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟ زناله سحر و گریه شبانه ما چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است زسوز سینه بود گرمی ترانه ما چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی که برق ، خنده کنان سوخت آشیانه ما

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
گنجینه دل از رهی معیری چشم فروبسته اگر وا کنی درتو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تونیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره خود کن که طبیب خودی غیر که غافل ز دل زار تست بی خبر از مصلحت کار تست بر حذر از مصلحت اندیش باش مصلحت اندیش دل خویش باش چشم بصیرت نگشایی چرا؟ بی خبر از خویش چرایی چرا؟ صید که درمانده ز هر سو شده است غفلت او دام ره او شده است تا ره غفلت سپرد پای تو دام بود جای تو ای وای تو خواجه مقبل که ز خود غافلی خواجه نه ای بنده نا مقبلی از ره غفلت به گدایی رسی ور به خود آیی به خدایی رسی پیر تهی کیسه بی خانه ای داشت مکان در دل ویرانه ای روز به دریوزگی از بخت شوم شام به ویرانه درون همچو بوم گنج زری بود در آن خاکدان چون پری از دیده مردم نهان پای گدا بر سر آن گنج بود لیک ز غفلت به غم ورنج بود گنج صفت خانه به ویرانه داشت غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت عاقبت از فاقه و اندوه و رنج مرد گدا مرد و نهان ماند گنج از رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D
بهشت آرزو - رهی معیری تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست درون آتش از آنم که آتشین گل من مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست به سردمهری باد خزان نباید و هست به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا که روز وصل دلم را قرار باید و نیست رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 108
نویسنده : J A V A D
کوی می فروشان - رهی معیری ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان بکوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بستهایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان بسته ایم بر نخیزد ناله ای از ما رهی عهد الفت با خموشان بسته ایم رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 75
نویسنده : J A V A D
آب بقا کجا و لب نوش او کجا ... رهی معیری رهی معیری : آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟ آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟ سیمین و تابنک بود روی مه ولی سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟ داد لبی که مستی جاوید می دهد مینای می کجا و لب نوش او کجا ؟ خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا ؟ بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی ؟ بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا ؟

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 107
نویسنده : J A V A D
شعر سنگ مزار رهی معیری الا ای رهگذر کز راه یاری قدم بر تربت ما میگذاری در اینجا شاعری غمناک خفته است رهی در سینه این خاک خفته است فرو خفته چو گل با سینه چاک فروزان آتشی در سینه خاک بنه مرهم ز اشکی داغ ما را بزن آبی بر این آتش خدا را به شبها شمع بزم افروز بودیم که از روشندلی چون روز بودیم کنون شمع مزاری نیست ما را چراغ شام تاری نیست ما را سراغی کن ز جان دردناکی بر افکن پرتوی بر تیره خاکی ز سوز سینه با ما همرهی کن چو بینی عاشقی یاد رهی کن برچسب‌ها: رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 95
نویسنده : J A V A D
داغ محبت از رهی معیری نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D
رهی معیری / بی دردان در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 106
نویسنده : J A V A D
سایه گیسو / رهی معیری ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟ یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟ سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی بستی به شب ره من مانا که شبروی بردی ز ره دل من مانا که رهزنی گه در پناه عارض آن مشتری رخی گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی دانم همی که آفت جان و دل منی از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی همرنگ روزگار منی ای سیاه فام مانند روزگار مرا نیز دشمنی ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر ما را به جان گدازی چون برق خرمنی ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟ دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟ از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D
لاله داغدیده را مانم کشت آفت رسیده را مانم دست تقدیر از تو دورم کرد گل از شاخ چیده را مانم نتوان بر گرفتنم از خاک اشک از رخ چکیده را مانم پیش خوبانم اعتباری نیست جنس ارزان خریده را مانم برق آفت در انتظار من است سبزه نو دمیده را مانم تو غزال رمیده را مانی من کمان خمیده را مانم به من افتادگی صفا بخشید سایه آرمیده را مانم در نهادم سیاهکاری نیست پرتو افشان سپیده را مانم گفتمش ای پری که رامانی؟ گفت : بخت رمیده را مانم دلم از داغ او گداخت رهی لاله داغدیده را مانم رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 136
نویسنده : J A V A D
رهی معیری / ز جام آینه گون پرتو شراب دمید ز جام آینه گون پرتو شراب دمید خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید درون اشک من افتاد نقش اندامش به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید کشید دانه امید ما سری از خاک که برق خنده زنان از دل سحاب دمید بباد رفت امیدی که داشتم از خلق فریب بود فروغی که از سراب دمید غبار تربت ما بوی گل دهد گویی که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 142
نویسنده : J A V A D
رهی معیری / به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟ بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش از : رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 117
نویسنده : J A V A D
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی / رهی معیری چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ روی از من سر گردان شاید که نگردانی شعر از رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 130
نویسنده : J A V A D
رهی معیری / اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام از جام عافیت می نابی نخورده‌ام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده‌ام گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 98
نویسنده : J A V A D
شعر شام بی سحر از شاعران : رهی معیری و رضا خادمه مولوی چه رفته است که امشب سحر نمي آيد؟ شب فراق به پايان مگر نمي آيد؟ جمال يوسف گل چشم باغ روشن کرد ولي ز گمشده من خبر نمي آيد شدم به ياد تو خاموش، آنچنان که دگر فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد تو را بجز به تو نسبت نمي توانم کرد که در تصور از اين خوبتر نمي آيد طريق عقل بود ترک عاشقي دانم ولي ز دست من اين کار برنمي آيد بسر رسيد مرا دور زندگاني و باز بلاي محنت هجران بسر نمي آيد منال بلبل مسکين به دام غم زين بيش که ناله در دل گل کارگر نمي آيد ز باده فصل گلم توبه ميدهد زاهد ولي ز دست من اين کار برنمي آيد دو روز نوبت صحبت عزيز دار رهي که هر که رفت از اين ره دگر نمي آيد از : رهی معیری چه رفته است که صبحی دگر نمی آید " شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ " کجاست اهل دلی تا دعا کند، قدری که از دعای چو من هیچ اثر نمی آید هزار مرتبه در را زدم ولی افسوس کسی به دیدن من پشت در نمی آید نسیم های فراوان رسیده تا کنعان ولی ز یوسف من یک خبر نمی آید ز غربتم چه بگویم؟که سایه ام حتی گذشته از من و از پشت سر نمی آید هنوز می طلبد قلب من تو را ای عشق اگر چه از تو به جز دردسر نمی آید درخت خشکم و می دانم اینکه در آخر برای دیدن من جز تبر نمی آید #رضا_خادمه_مولوی با تشکر از آقای امید پیرهادی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,
تاریخ : یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 99
نویسنده : J A V A D
تک بیتی های از رهی معیری نه باک از دشمنان باشد، نه بيم از آسمان ما را خداوندا، نگه دار از بلاي دوستان ما را از محبت نيست، گر با غير، آن بدخو نشست تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست اي که پس از هلاک من، پاي نهي به خاک من از دل خاک بشنوي، ناله دردناک من نفسي يار من زار نگشتي و گذشت مردم و بر سر خاکم نگذشتي و گذشت از نگاهي، مي نشيند بر دل نازک غبار خاطر آئينه را، آهي مکدر ميکند! خموش باش، گرت پند ميدهد عاقل جواب مردم ديوانه را، نبايد داد! محبت، آتشي کاشانه سوز است دهد گرمي، وليکن خانه سوز است نيايدم گله از خوي اين و آن کردن گر فلک نشناخت قدر ما، رهي عيبش مکن ابله، ارزان مي فروشد گوهر ناياب را لاله روئي نيست تا در پاي او سوزم، رهي ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است خيال روي ترا، ميبرم به خانه خويش چو بلبلي، که برد بآشيانه خويش هما، به کلبه ويران ما، نمي آيد به آشيان فقيران، هما نمي آيد! هاي هاي گريه در پاي توام آمد بياد هر کجا شاخ گلي بر طرف جوئي يافتم ياري که داد بر باد آرام و طاقتم را اي واي اگر نداند قدر محبتم را از محبت نيست، گر با غير آن بدخو نشست تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست نيايدم گله از خوي اين و آن کردن در آتش از دل خويشم، چه ميتوان کردن؟ گر فلک نشناخت قدر ما، رهي عيبش مکن ابله، ارزان ميفروشد گوهر ناياب را از نگاهي مي نشيند بر دل نازک غبار خاطر آيينه را آهي مکدر مي کند با غير گذشت و سوخت جانم از رشک اي آه دل شکسته، کو تأثيرت؟ با لبت پيمانه هر شب نو کند پيمان عشق بوسه يي زان لعل نوشين، روزي ما کي کند؟ تسکين ندهد شاهد و ساقي دل ما را مشکل که قدح چاره کند، مشکل ما را خيال روي تو را، ميبرم به خانه خويش چو بلبلي، که برد گل به آشيانه خويش اي که پس از هلاک من، پاي نهي به خاک من از دل خاک بشنوي، ناله دردناک من هما، به کلبه ويران ما، نمي آيد به آشيان فقيران، هما نمي آيد هاي هاي گريه در پاي توام آمد به ياد هرکجا شاخ گلي، بر طرف جويي يافتم کامم اگر نمي دهي، تيغ بکش مرا بکش چند به وعده خوش کنم، جان به لب رسيده را؟ ز عمر اگر طلبي بهره، عشق ورز اي دوست که زندگاني بي عشق، زندگاني نيست در دوستي چو شمع، ز جانم دريغ نيست سرگرم دوستانم و با خويش دشمنم نه باک از دشمنان باشد، نه بيم از آسمان ما را خداوندا! نگهدار از بلاي دوستان ما را نفسي يار من زار نگشتي و گذشت مردم و بر سر نگذشتي و گذشت خموش باش، گرت پند مي دهد غافل جواب مردم ديوانه را نبايد داد لاله رويي نيست تا در پاي او سوزم، رهي ورنه، جاي دل درون سينه من آتشي است تا کي به بزم غير، بدان روي آتشين؟ بنشيني و به آتش حسرت نشانيم درون اشک من افتاد، نقش اندامش به خنده گفت: که نيلوفري ز آب دميد محبت آتشي کاشانه سوز است دهد گرمي، وليکن خانه سوز است ياري که داد بر باد، آرام و طاقتم را اي واي اگر نداند، قدر محبتم را دلم چو خاطر دانا به صبح بگشايد که صبحگاه نشاني است از بناگوشت به لبت، کز مي نوشين هوس انگيزترست کز غمت، باده ز خوناب جگر مينوشم چرا آتش زدي در خانه ما؟ رهي را با نگاهي مي توان سوخت از توبه من، باده روشن گله دارد امشب لب ساغر ز لب من گله دارد عشق روزافزون من از بيوفائي هاي توست مي گريزم گر به من، يک دم وفاداري کني در چنين عهدي که نزديکان ز هم دوري کنند ياري غم بين، که از من يک نفس هم دور نيست ديشب به تو افسانه دل گفتم و رفتم وز خوي تو، چون موي تو، آشفتم و رفتم بوي آغوش تو را از نفس گل شنوم گل نورسته مگر دوش در آغوش تو بود؟ رفتم از کوي تو چون بوي تو، همراه نسيم اين گلستان به خس و خار چمن ارزاني هنوز گردش چشمي نبرده از هوشت که ياد خويش هم از دل شود فراموشت عشق آموز، اگر گنج سعادت خواهي دل خالي ز محبت، صدف بي گهر است گر به کار عشق پردازد رهي عيبش مکن زان که غير از عاشقي، کاري نمي آيد از او رهی معیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار رهی معیری , ,

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 2439

# بازديد ديروز: 4017

# بازديد هفته: 8672

# بازديد کل: 127284

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 244

# گوگل ديروز: 402

# بازديد ماه: 127284

# آي پي ديروز : 1339

# آي پي امروز: 1339

#بازديد سال: 240916

RSS

Powered By
loxblog.Com