این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان ورود عشق ممنوع12

سه شنبه
11:8 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع11

سه شنبه
11:7 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع10

سه شنبه
11:6 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع9

سه شنبه
11:6 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع8

سه شنبه
11:3 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع7

سه شنبه
11:2 AM
حسینی

*****
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو میرم
جدایی سهم
دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم خداحافظ
شده این
قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره واسه موندن ، دارم از پیش تو
میرم
جدایی سهم دستامه ، که دستاتو نمیگیرم
تو این بارون تنهایی ، دارم میرم
خداحافظ
شده این قصه تقدیرم ، چه دلگیرم خداحافظ
دیگه دیره دارم میرم ، چه
قدر این لحظه هاسخته
جدایی از تو کابوسه ، شبیه مرگ بی وقته
دارم تو ساحل
چشمات ، دیگه آهسته گم میشم
برام جایی تو دنیا نیست ، تو اوج قصه گم میشم
دیگه دیره دارم میرم ، برام جایی تو دنیا نیست
به غیر از اشک تنهایی ، تو چشمم چیزی پیدا نیست
باید باور کنم بی تو ، شبیه مرگ تقدیرم
سکوت من پر از بغض ، دیگه دیره دارم میرم
خداحافظ….
به جلوي دارو خونه رسيد و از ماشين پياده شد كه بره داروها رو بگيره
پياده شد با كوبيدن در براي بستنش تلنگربهم وارد شد و براي اولين بار براي دلم گريه كردم
مي دونستم ديگه وجودم براش معني نداره ديگه براش استفاده ای ندارم پس بهتره برم
اره گربه خانوم تو تا صد ساله ديگه هم بگذره همين گربه ای بودي كه هستي
كسي تو رو دوست نداره برو برو پي زندگيت........... خودتم به كسي اويزون نكن
تا حالا هم هر كاري برات كرده از سر ترحم بوده
با بردنت پيش دكتر هم خودش قانع كرده كه ديگه باهام كاري نداشته باشه و جبران كارامو بكنه .....اره همينه
كاش مثل مژي و فريده مسخره ام مي كرد ولي اينكارو با من نمي كرد.
چرا اينجا نشستم منتظر چيم اينكه بياد و بگه بيا دباغ اينم قطره هات بزن به چشات كه چشات باز تر بشه تا بفهمي هيچ كس تو رو براي خودت نمي خواد .............اخه بد بخت چي داري كه بقيه تو رو براي خودت بخوان
بي معرفت تو كه مي خواستي بيايو بري ....................چرا با من این بازي رو شروع كردي
چه خريم من
اون اگه از من خوشش مي مد حداقل يه بار مي پرسيد لامصب اسم واموندت چيه
كه انقدر دباغ دباغ نكنم
اشكايي كه از سر و صورتم مي باريد با استين مانتوم پاك كردم .....تيكه كاغذي از لايه دفترم كندم
خودكارو تو دستم گرفتم دستام مي لرزيد مي خواستم بنويسم ولي نمي شد انگار جسارت نوشتن هم نداشتم
به در داروخونه نگاه كردم از بيرون هم معلوم بود توش شلوغه..... بينيمو بالا كشيدم و با دستاي لرزون شروع به نوشتن كردم

سلام
نمي دونم چطور شروع كنم خودمم نمي دونم چي مي خوام بنويسم فقط مي دونم كه بايد بنويسم ...بنويسم كه شايد كمي اروم بشم البته شايد
بلد نيستم حرفاي خوب و رمانتيك بزنم يا درست و حسابي حرف بزنم حتي يه بيت شعر به درد بخور هم حفظ نيستم ................مي دونم جاي تاسف داره
ولي خجالت نمي كشم كه اينارو برات مي نويسم .چون دارم واقعيتو مي نويسم .... تو حرفام دروغ نيست همون طور كه از روز اول حتي يه دونه دروغم بهت نگفتم.... ولي تو راحت دروغ گفتي از اول تا اخر خيلي راحت بهم دروغ گفتي
تو این 22 سال از زندگيم .....تو تنهايي بزرگ شدم... بدون اينكه بفهم معنيه زندگي چيه..... بدون اينكه بفهم بابا داشتن ،مامان داشتن چه مزه ای داره
هميشه سر خودمو شيره مالوندم كه قسمتم همين بوده... صبر داشته باش بلاخره روزاي خوش هم مياد خدا هيچ كسو تنها نمي ذاره
اوايل هر وقت كسي منو مسخره مي كرد به خدا گله مي كردم كه مگه چيكار كرده بودم كه منو اينطوري افريدي كه مورد تمسخره ديگران باشم ..
كم كم گله هامو فراموش كردم براي اينكه فهميدم كسي دوسم نداره... پس نبايد انتظار زيادي داشته باشم.
تا اينكه يكي امد يكي كه با ديگران فرق داشت برام احترام قائل مي شد . به حرفام گوش مي كرد .مسخره ام نمي كرد .فكر كردم بلاخره كسي پيدا شد كه ببينه منم وجود دارم و مي تونم اسمي به جز اسم دباغ داشته باشم
ولي خيلي خام و ساده بودم مثل هميشه خيلي راحت گول خوردم
مثل هميشه دباغ بازيچه شد .....براي رسيدن ديگران به چيزاي دلخواهشون
گله ای نيست اگرم هست از خودمه .....كه چرا انتظار زيادي داشتم .
نمي دونم اخرين بار كي منو به اسمم صدا كرد.......... نمي دونم اخرين بار كي بهم گفت چه اسم قشنگي
تنها چيزي كه يادم مياد همين بود
دباغ دباغ دباغ
حالم از این كلمه بهم مي خوره............ از زندگي.............. از ادما... از خودم............. از زشتيم.......... .از خجالتي بودنم ..............از نفهميم.......... از همه چيزم
براي اخرين بار بابت همه چيز ممنون............. ممنون جناب سروان شهاب احمدي
براي هميشه خداحافظ
دستوپاچلفتي ترين دختر دنيا
ژاله
*********

برگه رو گذاشتم رو داشبورد و از ماشين پياده شدم
و فقط این اشك بود كه رو صورتم مي باريد
دلم مي خواست برم يه جا دور دور .....تا بعد از مدتها يه دل سير گريه كنم
دلم مي خواست تنهاي تنها باشم
به پشت سرم نگاه نمي كردم .........مي ترسيدم........ مي ترسيدم كه نگاه كنم و باز گول بخورم

خودمو به این كوچه اون كوچه مي زدم از خيابونا رد مي شدم بدون اينكه بدونم كجا مي خوام برم. به اينو اون تنه مي زدم و به راهم ادامه مي دادم
نمي دونستم بايد كجا برم
كجا رو داشتم كه برم جز خونه
يعني دنبالم مياد؟ نه تازه از دستم راحت شده.......... شايد بخواد باز براش كاري كنم نه خونه نمي رم .پس كجا برم
هوا تاريك شده بود و من هنوز داشتم راه مي رفتم گشنم بود از صبح تا بحال چيزي نخورده بودم.
به يه مغازه ساندويچي رسيدم كيف پولمو در اوردم كل پولم 6 تومن بود امشبو نمي خواستم برم خونه
با خودم گفتم خوبه هوا سرد نيست
وارد مغازه شدم يه دختر و پسر نشسته بودن و باهم حرف مي زدن تا سفارشون اماده بشه
- ببخشيد يه ساندويچ كالباس مي خواستم
صاحب مغازه كه مي خورد 20 ساله باشه طور خاصي نگام كردو گفت
پول داري؟
تا این حرفو زد نگام افتاد به اون پسر و دختر كه نشسته بودن كه با حالت مسخره ای بهم نگاه مي كردن و زيرزيركي بهم مي خنديدن
اولين بار بود كه خجالت نمي كشيدم نمي دونم چرا.......... با عصبانيت هرچي پول تو كيفم بود در اوردمو پرت كردم طرف پسرك
انتظار چنين حركتي رو از من نداشت و حسابي جا خورد
- بگير اگه كمه بازم بده
پسرك- من كه چيزي نگفتم خانوم
دست و پاهام مي لرزيد خشم بود كه وجودمو گرفته بود پسر و دختر هم ديگه نگام نمي كردن فقط گاهي زير چشمي يه نگاهي مي كردنو و دوباره با هم حرف مي زدن
ياد چند شب پيش افتادم
چه بي خيال دنيا نشسته بودم كنارشو با اشتها ساندويچ مي خوردم لبخند تلخي رو لبام نشست.....چقدر زود خوشيام تموم شد.
خانوم ساندويچتونم اماده است
بعد از گرفتن ساندويچ از مغازه زدم بيرون كسايي كه از كنارم رد مي شدن يا نگام نمي كردن يا انگار اولين باره كه يه ادم مي بينن
حالا كه ساندويچ دستم بود ديگه اشتهايي نداشتم
كم كم به اخر شب نزديك مي شدم و خيابونا خلوتر مي شد. به ساعت نگاه كردم 1:30 شده بود .
پاهام درد مي كرد گشنم بود ولي ميلم به خوردن نمي كشيد نمي دونم كجا بودم
خسته بودم دلم مي خواست بخوابم
بهتره برم خونه اگه هم به خونه سر زده باشه مطمئنا تا الان رفته
بايد يه ماشين مي گرفتم و تا خونه مي رفتم اينطوري تا خود صبح هم به خونه نمي رسم
اما ديگه پولي برام نمونده
گربه جون براي يه بارم كه شده خودتو بزن به بي خيالي
تو كه چيزي براي ازدست دادن نداري
بعد از كمي گشتن بلاخره يه اژانس پيدا كردم
- اقا ماشين داريد؟
كجا مي ريد؟
بهش ادرسو دادم
- بفرمايد سوار شيد الان راننده مياد
تو ماشين كه نشستم سرمو تكيه دادم به شيشه
خوابم ميومد مي خواستم همه چي رو فراموش كنم همه چي رو....... كار ..........بايگاني............ قفسه ها .....زونكنا ....مژي ... شركت ... فلش مموري ... اقا خسرو.... خونه... اخر ماه ..تخليه خونه...اطلاعات مركزي........رئيس ...سبيلام .........عينكم .........دكتر ..... ليزيك ...به دستم نگاه كردم هنوز ساندويچ تو دستم بود
چشامو رو هم گذاشتم
*******
خانوم خانوم بيدار شيد رسيديم
چشامو باز كردم درست دم در خونه بوديم .چقدر زود رسيده بوديم
چقدر شد اقا؟
15 تومن
كيفمو نگاه كردم 2 تومن توش بيشتر نبود ......تازه يادم امد پول ديگه ای ندارم
واي الان بفهمه پول ندارم كل محلو رو سرم خراب مي كنه
خوبه به بهانه پول اوردن برم خونه........ بعدشم هر چي در زد درو براش باز نمي كنم
خوب بعدش چي؟
بعدشو نمي دونم
راسته كه مي گن خنگي
خوب چيكار كنم پول ديگه ای ندارم شايد تو خونه جايي پول گذاشته باشم
شايد ولي نه ديروز هر چي بودو برداشتم
برم از نرگس خانوم قرض بگيرم
نه بابا این موقعه شب اون كه خوابه...... تازه هم بيدار باشه مگه اون خسيس به من پول مي ده
راننده با متلك .........چي شد خانوم نكنه كيف پولتونو زدن
- نخير پول همراه هست ولي كافي نيست اجازه بديد برم داخل خونه الان براتون ميارم
راننده - پس سريعتر من تا برگردم خيلي طول ميكشه
- الان ميارم صبر كنيد
ای خدا حالا چيكارش كنم مجبوري بودي اژانس بگيري همين ديگه مي خواي غلطاي گنده كني كه بهت نمياد اخرشم اينطوري عين خر مي موني تو گل
از ماشين پياده شدم دو قدمي خونه ساندويچو پرت كردم گوشه ي ديوار
كليدو در اوردم خواستم دروباز كنم

چه عجب خانوم بلاخره تشريف اوردن
به پشت سر م نگاه كردم شهاب بود نا خود اگاه لبخند به لبم نشست ولي با ياد آوري ظهور دوباره دپرس شدم و اخم كردم
و بدون توجه به حضورش درو باز كردم
شهاب - قبلا جواب سلاممو مي دادي
- قبلا فكر مي كردم باهام رو راستي
شهاب - چيكار كردم كه ديگه فكر مي كني باهات رو راست نيستم
- مثل اينكه تو هم مثل بقيه فهميدي من يه خنگم نه....تو توي تمام این مدت منو به بازي گرفتي
شهاب - ولي داري اشتباه مي كني
- من ديگه با شما حرفي ندارم
شهاب - ولي من باهات حرف دارم
- لطفا مزاحم نشيد
راننده اژانس- خانوم این پول من چي شد نكنه بايد تا صبح منتظر باشم
به راننده نگاه كردم ...پول این ايكبيري رو از كجا بيارم
- الان ميارم اقا
شهاب - اقا حساب خانوم چقدر ميشه
به شهاب و راننده نگاه كردم نمي تونستم مانعش بشم چون پولي نداشتم
جالب بود بعد ظهري اصلا دلم نمي خواست ببينمش ولي حالا فقط مي خواستم بشينم و يه دل سير ببينمش
راننده كه پولشو گرفت دنده عقب گرفت و از كوچه خارج شد حالا من مونده بودم اون
پامو گذاشتم تو حياط و درو بستم
و به در تكيه دادم
شهاب - این مسخره بازيا يعني چي؟
شهاب - خوب مي خواستي از روز اول كه امدم بگم ببخشيد من فلاني هستم براي انجام ماموريتي امدم اگه ميشه لطف كنيد و بهم كمك كنيد...اره؟......خودت فكر كن خنده دار نيست
با خودم گفتم اره خنده داره كه از يه خنگ هم براي رسيدن به اهدافت كمك گرفتي
شهاب - براي چي جوابمو نمي دي
چند بار به در ضربه زد ولي باز نكردم
شهاب - درو باز كن
تو دلم گفتم نه باز نمي كنم
شهاب - باز كن وگرنه مجبور ميشم از بالاي در بيام تو
بازم با خودم گفتم از تو بعيد نيست روي ميمونم بردي جونم
شهاب - صداي منو انقدر بالا نبر
بازم با خودم گفتم بالا هست جناب سروان من توي تن صدات كاره ای نيستم
اون بد بخت پشت در زجه مي زد و فرياد ....منم با خودم حرف مي زدم
يعني از بالاي در مياد تو چه خوب ميشه مثل این فيلما
يعني براش مهم بودم كه تا الان منتظرم بود
نه ديونه ترسيده كه بري كاراشو به بقيه لو بدي
اره همينه
شهاب - تا سه مي شمرم باز كردي كه كردي باز نكني از يه راه ديگه ميام
به درك برام مهم نيست چرا مهم هستا ولي دوست دارم بدونم مي خواد چيكار كنه
پس چرا نمي شمره حتما داره تو دلش مي شمره منم مي شمرم
1.... 2....2.25.....2.5.....2.75.....
شهاب - تو كه پشت در نشستي چرا درو باز نمي كني
-واي تو از كجا پيدات شد
شهاب - گفتم كه دروباز نكني از بالاي در ميام
- تو با چه اجازه ای وارد خونه ي من شدي
درو باز كردم
- برو بيرون وگرنه داد و بيداد مي كنم مردم بريزن اينجا
شهاب - خوب داد بزن
- داد مي زنما
شهاب - بزن ....كي رو مي ترسومي ....هان؟ ....مگه خودت نگفتي ادماي اينجا خيلي زود براي ادم حرف در ميارن
شهاب - اره داد بزن بذار همه بيان بعد منو اينجا تو خونت ببين
شهاب - بعدش اولين چيزي كه مي گن چيه؟خوب فكر كن
شهاب - این كيه؟..................... اينجا..... تو خونه تو........ داد بزن............. داد بزن ديگه
درو محكم بستم و دوباره پشت در نشستم
- باشه داد نمي زنم فقط برو
شهاب - تو چرا نمي خواي به حرفاي من گوش كني
- شما كه فلشو به دست اوردي ديگه با من كاري نداري.... نگران نباشيد به كسي نمي گم چيكاره ای
دستاشو كرد تو جيب شلوارش و تو حياط كمي راه رفت بعد اروم امد كنار من نشست
شهاب - شايد بايد زودتر ازاينا بهت مي گفتم ولي باور كن نمي تونستم با هزار بد بختي وارد شركت شدم .
شهاب - نمي تونستم به خاطر يه اشتباه كوچيك همه چي رو خراب كنم
- گفتن اينكه شما چيكاره ای يه اشتباه بود؟
شهاب - تو كار من اره .... نه اينكه بهت اعتماد نداشته باشم ولي شرايط طوري بود كه نمي تونستم به كسي اعتماد كنم.
- من كه با اينكه نمي دونستم كي هستي هر كاري هم كه كردي به كسي چيزي نگفتم.
شهاب - مي دونم
- مي دونستي و ازم سوء استفاده كردي
شهاب - من از تو سوء استفاده نكردم چطور بهت حالي كنم
- باشه باور كردم حالا برو بيرون خوابم مياد مي خوام بخوابم
شهاب - يعني داري بيرونم مي كني ؟
- اره يه همچين چيزي
شهاب - اگه نخوام برم چي
- خوب نرو منم مي رم تو اتاق درو قفل مي كنم و راحت مي خوابم شما هم تا هر وقت دلت خواست بمون
بلند شدم و به طرف پله ها رفتم از پشت بازومو گرفت و منو به طرف خودش كشيد به چشام خيره شد و منم بهش خيره شدم
همونطور كه خيره بودم با خودم گفتم قربون اون چشات گردنم درد گرفت انقدر بالا رو نگاه كردم تو چرا انقدر قد بلندي
حالا چرا حرف نمي زني زود باش يه چيز بگو ديگه ......دارم از بي خوابي و پا درد مي ميرم
نخير این خيره شدنش تموم شدني نيست كه نيست
-ببخشيد دستم ديگه داره بي حس مي شه ميشه دستمو ول كني
اما حرفي نزد
نمي دونم چي مي خواست بگه كه هي سر زبونش ميومد و دوباره قورتش مي داد
نفسشو داد تو و دوباره داد بيرون
شهاب - من فردا نميام
ای مرض این كه انقدر نگاه كردن و بي جون كردن دستمو نداشت
- خوب نيا چيكار كنم
چشاشو بستو باز كرد
شهاب - پس فردا منتظر باش بيام دنبالت باهم بريم دكتر
- من ديگه دكتر نميام
شهاب - انقدر رو حرف من حرف نزن
- اهان چون سرواني نبايد رو حرفتون حرفي بزنم
شهاب - نه
- پس چي
شهاب - تو چرا انقدر بر خلاف قيافت لجبازي
چيزي نگفتم
شهاب - پس من پس فردا ميام دنبالت
دستمو به زور از دستش كشيدم بيرون
- باشه اگه بگم باشه ولم مي كني ..... من پس فردا منتظر شما هستم حالا با خيال راحت و وجداني اروم بريد بذاريد منم راحت برم كپه مرگمو بذارم زمين
شهاب - چرا اينطوري حرف مي زني
- من هميشه همين طوري حرف مي زنم
با ناراحتي بهم شب بخير ي گفتو به طرف در رفت
قبل از بيرون رفتن برگشت و بهم نگام كرد
-باشه باشه مي دونم درارو هم قفل مي كنم كه خدايي نكرده كسي پيدا نشه يه گربه رو بدوزده
ولي اون هنوز خيره بود
وا چرا انقدر بد نگاه مي كنه خوب حرف دلشو زدم ديگه.... مگه نمي خواست همينو بهم بگه من كه كارشو راحت كردم
شايد م از اينكه گفتم كپه مرگمو مي خوام بزارم زمين ناراحت شد.... من كه كپه اونو نگفتم كپه خودمو گفتم
خوب وقتي مي خواي بخوابي كسي نيست بوست كنه........... كسي نيست نوازشت كنه ....حتي كس نيست بهت يه شب بخير ساده بگه ميشه كپه مرگ ديگه
يعني اينم نمي فهمه
هنوز نگاش مي كردم كه بدون هيچ حرف ديگه ای رفت(
امروز تنهام با اينكه چشم ديدنشو ندارم ولي دلم مي خواست اينجا بود.
هنوز وقت اداري تموم نشده بود و من داشتم وسايلمو جمع مي كردم
هي هي دباغ
فريده بود كه داشت صدام مي كرد
چيه؟
سرشو از لايه در اورد تو .....عادت هميشگيش بود هيچ وقت وارد اتاق نميشه فقط سرشو مثل غاز این ورو اونور مي كرد
فريده - مي دونستي اخر این هفته ... همه مهموني اقاي رئيس دعوتيم
- واي راست مي گي يعني منم دعوتم
فريده - تو نه
- چرا؟

 

 


رمان ورود عشق ممنوع6

سه شنبه
11:1 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع5

سه شنبه
11:0 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع4

سه شنبه
11:0 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع3

سه شنبه
10:59 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع2

سه شنبه
10:58 AM
حسینی

رمان ورود عشق ممنوع1

سه شنبه
10:57 AM
حسینی

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد