پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
۞ شعر شاعران جهان ۞
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 97
نویسنده : J A V A D

آقایان مگر انسان وطنش را می فروشد؟

آقایان چطور با وطن اینگونه کردید؟
مگر آدم وطن خود را میفروشد؟
آب اش را نوشیده، نان اش را خوردید
در دنیا چیزی عزیزتر از وطن هم هست؟
آقایان این چه بود که با وطن کردید؟
او را تکه تکه از هم دریدید
زلفش را گرفته روی زمین کشیدید
بفرما زدید و به دست کافر سپردید
دست و پایش را به زتجیر کشیدید
وطن برهنه بر زمین افتاده
روزی خواهد رسید که چرخ روزگار بر مدار راستی بچرخد
روزی میاید که از شما خواهند پرسید:
آقایان مگر انسان وطنش را می فروشد؟  ناظم حکمت

 

خزان دل - هنري لانگ‌فلو

 پاییز است، نه در بیرون،
 بلکه در درون من، سرما در درون من است،
 بهار و جوانی، دور نرفته‌اند
 اما این منم که به پیری گراییده‌ام.

 

 مرغان در هوا به پرواز درآمده‌اند،
 می‌خوانند و گرمِ ساختن آشیانه‌اند؛
 همه‌جا 
زندگی در تکاپوست،
 مگر در درون سینه‌ی تنهای من...

 

ترس -آلفرد لورد تینسون

من در هیچ حالتی بر اسیر فاقد خشم اشراف‌زاده حسد
نمی‌برم،
یا پرنده‌ای که در قفس به دنیا آمد
و آن که هرگز از تابستان جنگل خبر نداشت
من بر آن بی‌رحمی که در قلمرو زمان از آزادی سوء‌استفاده
می‌کند، 
رشک نمی‌ورزم.
فردی که در قید و بند جرم و جنایت نیست،
هشیاری‌اش هرگز بیدار نمی‌شود
به قلبی که هرگز به صداقت و دوستی تمایلی ندارد
و به فرد هراسان و سست عنصری که خود را متبرک می‌داند،
و در گرداب رکود و عدم تحرک غوطه‌ور است
حسادت نمی‌کنم،
من در درستی آنچه اتفاق می‌افتد، تردید ندارم،
و در لحظه‌های سرشار از غم و اندوه آن را حس می‌کنم.
عاشق شدن و از دست دادن
بهتر از هرگز عاشق نشدن است.
 

دلا غمین مباش - هاینریش هاینه

دلا، دلا غمین مباش و
تقدیرت را تاب بیاور
بها
ر نو، دوباره باز پس می‌دهد،
هرچه را که زمستان از تو ربود.

 

و چه بسیار که بهرِ تو مانده است!
و چه زیباست، جهان هنوز!
دلا، هر چه خوشش می‌داری
همه را، همه را می‌توانی دوست بداری!

 

تو را درود، ای شادمانی! - فردريش نيچه

تو را درود، ای شادمانی!
والاترین امیدواری‌اَم
نخستین سرخی پگاهان!
آه، همواره
برایم راه و شب
می‌درخشید...
همه‌ی زندگی، اما
بی‌مقصد و منفور!

 

دوباره سرِ زیستن دارم
اینک در چشمانت می‌نگرم
درخشش پگاه و پیروزی را
تو ای محبوب‌ترین ایزد بانو!

بر تو درود، ای شادمانی،
دژنشینْ بانویِ سرنوشت‌اَم
طلیعه‌ی پیروزی دورم!
بسا شومی، درد و اَلم،
و دشمنی تلخ که در پسِ روزهای نیامده است!

 

انسان وطنش را می‌فروشد؟ - شعری از ناظم حکمت

انسان وطنش را می‌فروشد؟
آب ونانش را خوردید
آیا در این دنیا عزیزتر از وطن هست‌؟
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
پاره پاره‌اش كردند
گیسوانش را گرفتند و كشیدند
كشان كشان بردند و تقدیم كافر كردند
آقایان‌
، چگونه به این وطن رحم نكردید؟
دست ها و پاها بسته در زنجیر،
وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌
و نشسته بر سینه‌اش گروهبان تكزاسی‌.
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟
می‌رسد آن روز كه چرخ بر مدار حق بگردد
می‌رسد آنروز كه به حساب های شما برسند
می‌رسد آن روز كه از شما بپرسند:
آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟

اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است - شعری از پابلو نرودا

اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است
ساعت را از که بپرسم؟
در فرانسه
بهار این همه برگ را از کجا می آورد؟
مرد نابینایی که زنبورها دنبالش کرده اند
کجا پناه بگیرد؟
اگر رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزیم؟
دانه های یاقوت چه می گفتند
وقتی با آب انار رو به رو شدند؟
چرا 
پنجشنبه وسوسه نمی شود
پس از جمعه بیاید؟
چه کسی از ته دل فریاد شادی بر آورد
زمانی که رنگ آبی به دنیا آمد؟
چرا زمین اندوهگین می شود
وقتی بنفشه سر می زند؟

 

چرا سالخورده ها به یاد نمی آورند
قرض ها را و سوختن ها را؟
عطر آن دختر حیرت زده
واقعی بود؟
تهیدستانی که ثروتمند می شوند
چرا نمی فهمند دیگر فقیر نیستند؟
ناقوسی را که در رویایت به نوا در آمد
از کجا می توانی پیدا کنی؟

 

آنکه نان با غم و اندوه نخورد - شعری از یوهان ولفگانگ گوته

آنکه نان با غم و اندوه نخورد
یا که بی‌گریه شبی را به ‌سحرگاه نبرد
نَبـرَد پی به ‌توانمندی اوج ملکوت
نکند فهم از آن نظم بلند جبروت
.
 

برای تو و خویش-شعری از مارگوت بیکل

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند
 
گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود
 
برای تو و خویش
، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد

 

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم

 

دوست - شعری از ویلیام شکسپیر

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به يا
د تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
 

سکوت - شعری از لنگستن هیوز

تنها از سکوت تو
پیش از آن که سخن گویی
هر آنچه را که باید 
، در می یابم
بی آنکه واژه ای از تو بشنوم
در سکوتت
هر نغمه ای که آرزو می کنم
به گوش می رسد
 

عشق - ابن فارض

چه با عظمت است محبت!
پس از صميم قلب خود را تسليم آن كن،
عشق چيز كمي نيست.
كسي كه به بيماري مزمن عشق گرفتار شده است
عشق را از روي عقل اختيار نكرده است.

 

بدون عشق زندگي كن
چرا كه راحتي آن سختي است
و آغازش مريضي و پايانش كشته شدن است.

در نزد من مرگ در راه عشق عين زندگي است
و اين بخاطر عشقي است كه به محبوبم دارم،
اين كشته شدن تفضلي است كه او بر من نموده است.

پس اگر زندگي با سعادت ميخواهي
در راه او بمير كه شهيد خواهي بود
و اگر نه كساني هستند كه اهل اين عشق سوزانند.

به كشته عشق بگو كه حقش را اداء كردي
و به مدعي بگو هيهات،
هيچگاه چشم با سياهي سرمه چشم سياه نميشود.

محبوب من شما هستيد
چه روزگار نيكي كند چه بدي،
پس شما هر طور كه دوست داريد باشيد
من همان دوست شما كه بودم هستم.

عذاب رسیده از شما در نزد من گوارا است
و جور و ستمي كه شما بر اساس حكم عشق بر من روا ميداريد
عين عدل است.

شما دل مرا ربوديد
در حالي كه دل من جزئي از من است،
براي شما چه ضرري داشت اگر همه وجود مرا ميبرديد
و آن نزد شما ميماند؟!

مردم همه فهميده‌اند كه من كشته نگاه او هستم
چرا كه او در هر يك از اعضاي من تيري نشانده است.

اگر روزي نام او برده شد
به پاس او همگي به سجده درافتيد و
اگر نمايان شد بسوي صورتش نماز بخوانيد...

 

 

در این جهان هراس به دل راه مده-شعری از هنری لانگ فلو

هان ! در این جهان هراس به دل راه مده
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا 
چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند

 

 

 

من نه عاشق بودم

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
 

هیچ چیز نمي‌تواند دو بار اتفاق بيفتد-شعری از ويسلاوا شيمبورسكا

هیچ چیز نمي‌تواند دو بار اتفاق بيفتد،
و اتفاق نخواهد افتاد
درنتیجه ناشی
به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت

 

حتي اگر کودن ترین شاگرد ِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
هيچ شبي، دقيقاً مثل شب پيش نيست،
هيچ بوسه‌اي، مثل بوسه‌ي قبل نيست
و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بر زبان آورد،
طوری شدم ، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رُز، ديگر چيست؟
آیا رز ، گل است؟ شاید سنگ باشد

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس،اين همه اندوه بي‌دليل براي چيست؟
هيچ چيزي هميشگي نيست
فردا كه بيايد، امروز فراموش شده است.

هر دو خندان
خود را با طالع و سرنوشت‌مان هماهنگ می كنيم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال

 

آیا این عشق توست؟-شعری از ویلیام شکسپیر

آیا این خواست توست
که خیال رویت
پلک های سنگین مرا
در شبهای طولانی و کسالت بار
از هم باز نگاه دارد ؟
آیا خواست توست که رؤیایت
مدام در نظرم جلوه گر شود
و مرا
که خواب شیرین را وداع گفته ام
به تمسخر گیرد ؟
آیا این روح توست
که از فاصله ای چونان دور
به سویم روان داشته ای
تا شرمم را
و گذران لحظه های بی ثمرم را
در من نظاره گر باشد ؟
آیا این عشق توست
که اینچنین بر من سایه افکنده 
؟
نه. . . اینچنین نیست
بلکه این عشق من است
که دیدگانم را بیدار نگاه داشته
عشق حقیقی من است
که آرامش را از من ربوده
و از دیدگانم
نگاهبانانی همیشه بیدار برایت ساخته است
تو ، آری. . . ، در بیداری خویش
از من بسیار دور ، و به دیگران بسیار نزدیکی
و چشمان من اینجا
در بیداری خویش
تو را به انتظار نشسته اند
 

شعری برای زن از غاده السمان

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست وشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم !!
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

 

 

 

اعتراض شعری از مارتین نیمولر

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید
کمونیست نبودم 
، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
 

آموزگار نیستم شعری از نزار قبانی

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند

 

 

 

دوست می دارم - شعری از پل الوار

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام
دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت
دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید
دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام
دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم
دوست می دارم

:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ شعر شاعران جهان ۞ , ,
:: برچسب‌ها: ۞ شعر شاعران جهان ۞ ,



جملات زیبا / حقیقت
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 137
نویسنده : J A V A D
جملات زیبا / حقیقت آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،آنکه حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است. برتولت برشت

:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ گـزیده بهترین جملات ۞ , ,
:: برچسب‌ها: جملات زیبا / حقیقت ,



قصه ما - حمید مصدق
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 89
نویسنده : J A V A D
قصه ما - حمید مصدق من به خود می‌گویم: «چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟» با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها، با تو اکنون چه فراموشی‌هاست. چه کسی می‌خواهد من و تو «ما» نشویم خانه‌اش ویران باد! من اگر «ما» نشوم، تنهایم تو اگر «ما» نشوی، ـ خویشتنی از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مُشتِ رسوایان را وا نکنیم. من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی‌خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون ـ آویزد

:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ گــزیده بهترین اشـعار ۞ , ,
:: برچسب‌ها: قصه ما - حمید مصدق ,



ديشب به ياد روي تو تنها گريستم - علیرضا میثمی "پروانه"
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D
ديشب به ياد روي تو تنها گريستم - علیرضا میثمی "پروانه" ديشب به ياد روي تو تنها گريستم تنهاي بي اميد چه شبها گريستم از چنگ غم بخلوت انديشه هاي عشق بردم پناه و بي تو در آنجا گريستم سر مي كشد چوشعله تمناي او ز دل زين جانگذاز درد تمنا گريستم پنهان نمي شود چكنم؟ ماجراي عشق در عشق او نهاني و آشكار گريستم يكروز خنده زد دلم از گرمي اميد عمري ز سرد مهری دنيا گريستم روشن نشد ز بخت سياهم چراغ عمر امروز از سياهي فردا گريستم آتش زدند بر دل من ، تا كه همچو شمع يكجا بسوختم دل و يكجا گريستم كوتاه بود عمر من و عمر گل ، دريغ (پروانه) سان به خنده گلها گريستم

:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ گــزیده بهترین اشـعار ۞ , ,
:: برچسب‌ها: ديشب به ياد روي تو تنها گريستم - علیرضا میثمی "پروانه" ,



اعترافات - ژان ژاک روسو/معرفی کتاب
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 141
نویسنده : J A V A D

جملات حکیمانه

 

نام کتاب: اعترافات
نویسنده: ژان ژاک روسو
ناشر: نیلوفر
مترجم: مهستی بحرینی

كتاب اعترافات، كه روسو گاه از آن با عنوان خاطرات ياد مي كند، همه رويدادهاي زندگي او را از كودكي تا سال هاي پاياني عمر، با ذكر جزئيات، در بر مي گيرد.
اما اين كتاب بيش از آنكه به نقل اعمال و افعال او در موقعيت هاي گوناگون زندگي اش بپردازد و شرح حوادثي باشد كه از سر گذرانده است،داستان احساسات و انديشه هاي اوست.
روسو در اين كتاب روح خود را عريان به خوانندگانش نشان ميدهد، بي هيچ پرده پوشي به عيب ها و خطاهايش اعتراف مي كند و مي گويد كه در گيرودار حوادث چه ضعف هايي داشته و چه اشتباهاتي از او سر زده كه مايه شرمساري اش شده است:
این یگانه تصویری است که از انسان وجود دارد و به احتمال تا ابد همین یک تصویر وجود خواهد داشت. تصویری که دقیقا از روی طبیعت کشیده شده و چهره راستین او را ترسیم کرده است. هر که هستید، ای کسانی که تقدیر یا اعتماد من شما را حاکم بر سرنوشت این دفتر کرده است، به خاطر شوربختی‌هایم، به خاطر احساسات و عواطفتان، و به نام نوع بشر از شما تمنا دارم که این اثر یگانه و سودمند را از میان نبرید. اثری که می‌تواند در مطالعه احوال بشر، مطالعه‌ای که بی گمان هنوز آغاز نشده است، به عنوان نخستین معیار مقایسه به کار رود و نیز تمنا دارم تنها یادگار با ارزشی را که حرمت‌بخش خاطره من است و نمودار اخلاق و منش من و به دست دشمنانم تحریف نشده است، از بین نبرید و سرانجام، حتی اگر شما خود یکی از این دشمنان سرسخت باشید، دیگر به جسد خاکستر شده من دشمنی مورزید و بیداد و بی امان خود را تا زمانی که دیگر نه من و نه شما زنده نخواهیم بود، ادامه ندهید بلکه بتوانید دست کم یک بار شرافتمندانه نزد خود گواهی دهید که بزرگوار و مهربان بوده‌اید، در جایی که می‌توانستید بدخواه و انتقام‌جو باشید: البته چنانچه بدی روا داشته در حق مردی که هرگز مرتکب نشده و یا نخواسته است بشود، بتواند نام انتقام به خود بگیرد...

 


:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ گــزیده بهترین اشـعار ۞ , ,
:: برچسب‌ها: اعترافات - ژان ژاک روسو/معرفی کتاب ,



خواجه تاجدار - ژان گور /معرفی کتاب
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D

جملات حکیمانه

 

نام کتاب: خواجه تاجدار
نویسنده: ژان گور
ناشر: امیرکبیر
مترجم: ذبیح الله منصوری

خواجه تاجدار رُمانی تاریخی است که به رخدادهای ایران از زمان مرگ نادرشاه افشار تا پایان زندگی آقامحمدخان قاجار به دیدی داستان‌گونه می‌پردازد.
خواجه تاجدار توسط نویسنده مشهور ژان گوره نوشته شده و با ترجمه زیبای ذبیح الله منصوری بسیار جالب و خواندنی تاریخ آن دوران را شرح داده است...


:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ معرفی کتابهای ادبی ۞ , ,
:: برچسب‌ها: خواجه تاجدار - ژان گور /معرفی کتاب ,



حاجی آقا - صادق هدایت/معرفی کتاب
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 118
نویسنده : J A V A D

حاجی آقا - صادق هدایت/معرفی کتاب

جملات حکیمانه

 

نام کتاب: حاجی آقا
نویسنده: صادق هدایت
ناشر: کتابهای پرستو - انتشارات امیرکبیر

حاجی آقا نام داستانی از صادق هدایت است. این داستان در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد و محوریت آن بر شخصی به نام حاجی آقا، یکی از بازاریان تهران است.

حاج ابوتراب(حاجی آقا) برای رسیدن به اهدافش از هیچ عمل پستی دریغ نمی‌کند. کلیه صفات منفی انسانی را یک تنه داراست: دزد، کلاش، شارلاتان، عوام فریب، مال مردم خور، نان به نرخ روز خور، قاچاقچی، دروغگو، ریاکار، دلال، کار چاق کن، جاسوس، خبرچین، قاتل، بیرحم، خسیس و بد گمان...

نحو بیان داستان از دیدگاه سوم شخص است.


:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ معرفی کتابهای ادبی ۞ , ,
:: برچسب‌ها: حاجی آقا - صادق هدایت/معرفی کتاب ,



حقیقت امامت - رضا قهرمانی / معرفی کتاب
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 125
نویسنده : J A V A D

حقیقت امامت - رضا قهرمانی / معرفی کتاب

 

 

نام کتاب: حقیقت امامت
نویسنده: رضا قهرمانی

در بخشی از مقدمه کتاب آمده است:

گروهی بعد از رسیدن به بلوغ فکری عقاید پدر و مادر را به چالش می کشند و تصمیم می گیرند با عقل سلیم خود ، درباره باورهای والدین پژوهش کنند و اما جالب است که سرانجام باور های والدین را با همه انحرافات و اشکالاتش مورد تایید قرار داده و به این نتیجه می رسند که گفته والدینشان صحیح است!
با گذشت زمان ، انحرافات نسل به نسل در جسم و روح مردم ریشه دوانیده است .در این میان کتابهایی انتشار یافته که تاییدیه بر گفته های والدین است و ذهن طوری پرورش یافته که بدنبال مطالعه ، و تحقیق سایر نظریه ها نمی رود.
این کتاب نتیجه چندین سال تحقیق درباره دین اسلام است. تحقیقی بدون تعصب و بی طرفانه تقدیم به رهپویان راه حقیقت...

دانلود کتاب


:: موضوعات مرتبط: ----- , ۞ معرفی کتابهای ادبی ۞ , ,
:: برچسب‌ها: حقیقت امامت - رضا قهرمانی / معرفی کتاب ,



صفحه قبل 1 صفحه بعد