پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
از بهترین شعرهای حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 190
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای حسین منزوی نظر با من مباز این سان، مپیچ این سان به پرهیزم که تابم نیست تا با وسوسه‌های تو بستیزم لبت زین سان که بی‌پروا به مهمانیم میخواند سیاوش نیز اگر باشم زکف رفته است پرهیزم به این آرامش غمناک عادت کرده‌ام دیگر به اغوایی از این گونه به طغیان برمیانگیزم نگاهت راه صد صنعان به یک جولان تواند زد که باشم من که با این غول زیبایی درآویزم؟ تو از من بگذر ای جادوی چشم ما! که از طیفت من آن گنجشک مسحورم که نتوانم که بگریزم مرا از تو رهایی نیست تا در پرده‌های جان شباشب با خیالم طرح چشمان تو می‌ریزم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 138
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی : گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 158
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی : به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت تو سخت و دير به دست آمدي مرا و عجب نيست نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت گره به كار من افتاده است از غم غربت كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟ به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت "دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعر دیوانه جان از حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 156
نویسنده : J A V A D
شعری از حسین منزوی دیوانگی زین بیشتر؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدیگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی، اینگونه شو دیوانه خود، دیوانه دل، دیوانه سر، دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان شعر از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



از زیبا ترین و معروف ترین شعر های حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 165
نویسنده : J A V A D
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی ِ آن چشم ِ روشن یادآور ِ صبح ِ خیال انگیز ِ دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم ِ تو برپاست بیهوده می کوشی که راز ِ عاشقی را از من بپوشانی که در چشم ِ تو پیداست ما هر دُوان خاموش ِ خاموشیم ، اما چشمان ِ ما را در خموشی گفت و گوهاست **** دیروزمان را با غروری پوچ کـشتیم امروز هم زان سان ، ولی آینده ماراست دور از نوازش های دست مهربانت دستان ِ من در انزوای خویش تنهاست بگذار دستت راز ِ دستم را بداند بی هیچ پروایی که دست ِ عشق با ماست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری قشنگ و بهاری از حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 148
نویسنده : J A V A D
شعری قشنگ و بهاری از حسین منزوی : چگونه باغ ِ تو باور کند بهاران را ؟ که سال ها نچشیده است ، طعم باران را گمان مبر که چراغان کنند ، دیگر بار شکفته ها تن عریان شاخساران را و یا ز روی چمن بسترد دو باره نسیم غبار خستگی روز و روزگاران را درخت های کهن ساقه ، ساقه دار شوند به دار کرده بر اینان تن هزاران را غبار مرگ به رگ های باغ خشکانید زلال ِ جاری ِ آواز ِ جویباران را نگاه کن گل من ! باغبان ِ باغت را و شانه هایش آن رُستگاه ماران را گرفتم این که شکفتی و بارور گشتی چگونه می بری از یاد داغ ِ یاران را ؟ درخت ِ کوچک من ! ای درخت ِ کوچک من ! صبور باش و فراموش کن بهاران را به خیره گوش مخوابان ، از این سوی دیوار صلای سُمّ سمندان ِ شهسواران را سوار ِ سبز ِ تو هرگز نخواهد آمد ، آه ! به خیره خیره مبر رنج انتظاران را ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 152
نویسنده : J A V A D
شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی : از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 144
نویسنده : J A V A D
شعری دلنشین و ماندگار از زنده یاد حسین منزوی : از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی ، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟ هنگامۀ حیرانی‌ست ، خود را به که بسپاریم ؟ تشویش هزار «آیا» ، وسواس هزار «اما» ، کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم ، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید ؟ گفتیم که بیداریم. من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری زیبا از حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 159
نویسنده : J A V A D
شعری زیبا از حسین منزوی آهای تو که یه «جونم»ت ، هزار تا جون بها داره بکُش منو با لبی که بوسه شو خون بها داره بذار حسودی بکُشه ، رقیبو وقتی می کُشه سرش توو کار خودشه ، چی کار به کار ما داره ؟ سرت سلامت اگه باز میخونه ها بسته شدن با چشم مست تو آخه ، به مـِـی کی اعتنا داره ؟ این همه مهربونی رو از تو چطور باور کنم ؟ توو این قحط وفا که عشق ، صورت کیمیا داره حرف «من» و «تو» رو نزن ، ای من و تو یه جون ، دو تن بدون که از تو عاشقت ، فقط سری سوا داره خوشگلا ، خشگلن ولی باز تو نمی شن ، کی میگه خوشگل ِ خالی ربطی با خوشگل ِ خوشگلا داره ؟ کی گفته ماه و زهره رو که شکل چشمای توان ؟ چه دخلی خورشیدای تو به اون ستاره ها داره ؟! توو بودن و نبودنت ، یه بغض ِ سنگین باهامه آسمونم بارونیه تا دلم این هوا داره من خودمم نمی دونم که از کِی عاشقت شدم چیزی که انتها نداشت ، چه طوری ابتدا داره ؟ نترس از اینکه عشق من با تو یه روز تموم بشه چیزی که ابتدا نداشت ، چه طوری انتها داره ؟! از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعر مادر
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 146
نویسنده : J A V A D
شعر مادر حسین منزوی : همه روح، خسته مادر! همه دل شکسته مادر! همه تن تکیده مادر! همه رگ گسسته مادر! تو رها و ما اسیران ز غم تو گوشه گیران همه ما به دام مانده، تو ز بند رسته مادر! دم رفتن است باری نظری که تا ببینی که چگونه خانه بی تو، به عزا نشسته مادر! سفری است اینکه میلش نبود به بازگشتی همه رو به بی نهایت سفرت خجسته مادر!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری از حسین منزوی برای دخترش غزل
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 179
نویسنده : J A V A D
شعر غزل از حسین منزوی : دخترم! بند دلم غمگینم! شیشه عمر غبار آگینم! جوجه گم شده در توفانم! شاخه خم شده از بارانم! ای جگر پاره ام! ای نیمه من ! میوه عشق سراسیمه من! گل پیوند دو غربت! غزلم! حاصل ضرب دو حسرت!غزلم! ارث عصیان معمایی من! امتدادخط تنهایی من! ساقه سرزده از نخل تنم! جویی از سیل خروشان که منم! کوکب بخت شبالوده من! غزل طبع تبالوده من! غزلم! آینه اندوهم! بانک افکنده طنین در کوهم! *** پدرت خرد و خراب و خسته خسته ای بر همگان در بسته خانه جن زده متروک است که پر از همهمه مشکوک است روح ها-خاطره ها-اینجایند می روند از دلم و می آیند یادها خیل کفن پوشانند جز من از هر که فراموشانند کدرم پنجره بازم نیست کسلم رخصت آوازم نیست *** در پی همقدمی همنفسی ایستادم که تو از ره برسی آمدی ؟ باز کن این پنجره را پر از آواز کن این حنجره را... از : حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 184
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من حسین منزوی : بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن همواره عطشناكی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار امروز بجوشند كه سودای من اینست دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم كولاكم و برفم همه فردای من اینست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



عاشقانه ترین شعر حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 144
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی : سرما، اگر غلاف کند تازیانه را غرق شکوفه می کنی ای عشق! خانه را با سرخ گل بگوی که تیغی به من دهد تیغی چنان که بگسلد این تازیانه را هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر تأئید تو به بار رساند جوانه را کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند طی می کنم خزان بزرگ زمانه را با اشکم آب دادم و با نورت آفتاب وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را ای عشق! ما که با تو کناری گرفته ایم سر سبز و پر شکوفه بدار این کرانه را با دست خود به شاخه ببندش وگرنه باز توفان ز جای می کند این آشیانه را عشق! ای بهار مستتر! ای آنکه در چمن هر گل نشانه ایست، توی بی نشانه را من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان نامی زنانه بر تو نهادم بهانه را...

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



شعری عاشقانه از حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 148
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی : همواره عشق، بی خبر از راه می رسد چونان مسافری که به ناگاه می رسد وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش چون وقت آب و جاروی این راه می رسد اینت زهی شکوه که نزدت کلام من با موکب نسیم سحرگاه می رسد با دیگران نمی نهدت دل به دامانت چندان که دست خواهش کوتاه می رسد میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم تا آهوی تو، کی به کمین گاه می رسد! هنگام وصل ماست، به باغ بزرگ شب وقتی که سیب نقره یی ماه، می رسد شاعر! دلت به راه بیاویز و از غزل طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



ای یار دور دست که دل می بری هـنوز / حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 297
نویسنده : J A V A D
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من! از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



ای یار دور دست که دل می بری هـنوز / حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 282
نویسنده : J A V A D
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز / حسین منزوی ای یار دور دست که دل می بری هـنوز چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین! عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز ای چلچراغ کهنه که ز آن سوی سال ها از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز بـالـیـن و بـسـتـرم ، هـمـه از گل بنا کنی شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من! از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / دیوانه جان
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 271
نویسنده : J A V A D
دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگــــر ، دیوانه جان در اولین دیدار ھــــم بوی جنون آمد ز تــــو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنــــا در چشـــــم من با یک نظر دیوانــــــــه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را بــــــا یک سفر عشقی که ھم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفــر دیوانــــــه جــان ! قید حضــر دیوانـــــه جان! ما وصل را با واژه ھایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر بـــا یکدگر دیوانـــــه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونــه شـو دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیـوانـه در دیوانگی دیوانـه در دیوانــه جان ھم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل ھم شدی زین رھگذر دیوانــه جان یا عقل را نابـــود کن یا بـا جنون خـــود بمیــر در عشق ھم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 254
نویسنده : J A V A D
به غیر از آینه، کس روبروی بستر نیست و چشم آینه، جز مـــا به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده گره تنــــم بـــــه تنت که خود، تمیز تو و من، زهم میسر نیست هــــــزار بار کتاب تن تــو را خوانــدم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تـــو همـــــه از خوبی تـــو می‌گوید اگر چه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی تو از آینه چیزی مپرس، از من پرس کـــــــه او به راز تنت از من آشناتر نیست تن تو بوی خود افشانده در تمـــام اتاق وگرنه هیچ گلی، این چنین معطر نیست بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلایی که جز نفس نفس آن‌جا صدای دیگر نیست خوشا رسیدن با هم، که حالتی خوش‌تر ز حالت تو در آن لحظه‌های آخــرنیست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 286
نویسنده : J A V A D
منگر چنين به چشمم، ای چشم آهوانه ترســــم قـــرار و صبـــرم برخيزد از ميانه ترسم به نام بوسه غارت كنم لبت را با عذر بی قراری ، ايــــن بهترين بهانه ترسم بسوزد آخـــــر، همراه من تو را نيز اين آتشی كه از شوق در من كشد زبانه چون شب شوداز اين دست، انديشه‌ای مدام است در بـــــركشيدنت مست، ای خــــواهش شبـــانـــه اي رجعت جوانی، در نيمه راه عمرم برشاخه ی خزانم نا گـــــه زده جوانه ای بخت ناخوش من، شبرنگ سركش من رام نوازش تــــو، بــــی تيـــــــــغ و تازيانه ای مرده در وجودم ، با تـو هراس توفان ای معنی رهايی! ای ساحل! ای كرانه جانم پراز سرودی است، كز چنگ تو تراود ای شـــــور ای ترنــــم،ای شـعر ای ترانه حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 295
نویسنده : J A V A D
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تاســـحر او از ستاره دم زدومن ازتو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهب ات را رقــم زدم تا کور سوی اخترکان بشکند همه از نام تو به بام افق ها، علم زدم با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم هرنامه را به نام وبه عنوان هرکه بود تنهابه شوق از تو نوشتن قلــم زدم تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد شک از تــو وام کـــردم و در بــاورم زدم از شـــادی ام مپرس کـــــه من نیز در ازل همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن / حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 278
نویسنده : J A V A D
گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



بازدید : 284
نویسنده : J A V A D
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟ به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت "دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 237
نویسنده : J A V A D
شکوفه های هلو رستــه روی پیرهنت دوباره صورتـــی ِ صورتی است باغ تنت دوباره خواب مــرا مــی برد کــــه تا ببرد به روز صورتی ات - رنگ مهربان شدنت چه روزی ، آه چه روزی! که هر نسیم وزید گلـــی سپرد بــــه من پیش رنگ پیــرهنت چه روزی ، آه چه روزی! که هر پرنده رسید نُکــی بــــه پنـــــــجره زد پیش بـــاز در زدنت تـــــو آمدی و بهار آمد و درخت هلو شکوفه کرد دوباره به شوق آمدنت درخت شکل تو بـود و تو مثل آینه اش شکوفه های هلو رسته روی پیرهنت و از بهشت ترین شاخه روی گونه ی چپ شکوفــــه ای زده بودی به موی پرشکنت پرنده ای کــه پرید از دهان بوسه ی من نشست زمزمه گر روی بوسه ی دهنت شکفتــه بودی و بــی اختیار گفتـم :آه ! چه قدر صورتی ِ صورتی است باغ تنت ! حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / بـــی تــــو دل من گرفته است
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 267
نویسنده : J A V A D
چون آفتـــاب خزانـــی ، بـــی تــــو دل من گرفته است جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است ؟ این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز سنگی کـــه راه نفس را ، بر چـــاه بیژن گرفته است از چشــــم می گیرم آبــــی تا پـــای تا سر نسوزم زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است ترســـم نیـایـــی و آید ، خـــاکستر من به سویت آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است از کُشتنم دیگـــر انگار ، پــــروا نمی داری ای یــــار ! حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است چــون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است آه ای سفر کرده ! برگرد ، ای طاقتم برده ، برگرد برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



بازدید : 248
نویسنده : J A V A D
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانــی‌ست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما" کوریم و نمی‌بینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه‌ ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌ بریم، ابریم و نمی‌ باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند کــه بیدارید؟ گفتیم کـه بیداریم من راه تــو را بسته، تـــو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



بازدید : 207
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / بــــه دل هـوای تـــو دارم و بر و دوشت بــــه دل هـــــوای تـــو دارم و بر و دوشت که تا سپیده دمامشب کشم درآغوشت چنان نسیم که گلبرگ ها ز گل بکند برون کنم ز تنت برگ برگ تن پوشت گهی کشم به برت تنگ و دست در کمرت گهـــی نهم سر پــــر شور بـر سر دوشت چه گوشواره ای از بوسه های من خوش تر کـــه دانه دانه نشیند بــــه لالـــه ی گوشت گریز و گـم شدن ماهیان بوسه ی من خوش است در خزه مخمل بنا گوشت ترنمــــی است در آوازهــــای پایانــــی که وقت زمزمه از سر برون کند هوشت چو میرسیم بــــه آن لحظه هــــای پایانی جهان و هر چه در آن می شود فراموشت چه آشناست در آن گفت وگوی راز و نیاز نگــــاه من با زبــان نـگاه خـــاموشت حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسين منزوي / همواره عشق بی خبر از راه مي رسد
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 271
نویسنده : J A V A D
همواره عشق بی خبر از راه مي رسد چونان مسافري که به ناگاه مي رسد وا مي نهم به اشک و به مژگان تدارکش چون وقت آب و جاروي اين راه می رسد اينت زهي شکوه که نزدت سلام من با موکب نسيم سحرگاه مي رسد با ديگران نمي نهدت دل به دامنت چونانکه دست خواهش کوتاه مي رسد ميلي کمين گرفته پلنگانه در دلم تا آهوي تو کي به کمينگاه مي رسد! هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شهر وقتي که سيب نقره اي ماه مي رسد شاعر! دلت به راه بياويز و از غزل طاقي بزن خجسته که دلخواه مي رسد زنده ياد "حسين منزوي"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 262
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد می شد بدانم كه اينكه خط سر نوشت من از دفتـــــر كــــدام شب بستــــه وام شد ؟ اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت و آن زخم كوچک دلم آخر جذام شد شعر من از قبيله خونست خون من ، فـــــواره از دلــــم زد و آمد كلام شد ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را شعر من و شكوه تو ، رمز الدوام شد بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه ! اين داستان به نام تو اينجا تمام شد حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / چنان گرفتــه ترا بازوان پیچکی ام
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 254
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / چنان گرفتــه ترا بازوان پیچکی ام چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام به خون خود شوم آبروی عشــــــــــق آری اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



بازدید : 260
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو بی‌تو به سامان نرسم ، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو هرکه و هرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی جاذبه‌ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو همتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد ای همه خورشید تو و خاک تو ،باران همه تو حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



بازدید : 281
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست گفتم كــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، كه دریای من اینست من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست كه معنای من اینست هر جا كه تویی مركز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست گیرم كه بهشتم به نمازی ندهد دست قد قامتـی افراز كـه طوبای من اینست همراه تـــو تــــا نـاب ترین آب رسیدن همواره عطشناكی رؤیای من اینست من در تو به شوق و تو در آفاق به حیرت نایـــاب ترین فصل تماشــای من اینست دیوانه بـــه سودای پـــری از تو كبوتر از قاف فرود آمده عنقای من اینست خــرداد تــــو و آذر من بگـــذر و بگـذار امروز بجوشند كه سودای من اینست دیــر است اگـــر نـــه ورق بعدی تقویم كولاكم و برفم همه فردای من اینست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 283
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست چند می گویی که از من شکوه ها داری به دل ؟ لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج علت عاشق طبیب من ، ز علت ها جداست با غبار راه معشوق است راز آفتاب خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن ، بکن تا در این شهریم ، آری شهریاری عشق راست عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



حسین منزوی / ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 309
نویسنده : J A V A D
حسین منزوی / ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر ای بوسه ات شراب و ، از هر شراب خوش تر ساقی اگر تو باشی ، حالم خراب خوش تر بی تو چه زندگانی ؟ گر خود همه جوانی ای با تو پیر گشتن ، از هر شباب خوش تر جز طرح چشم مستت ، بر صفحه ی امیدم خطی اگر کشیدم ، نقش بر آب خوش تر خورشید گو نخندد ، صبحی تتق نبندد ای برق خنده هایت ، از آفتاب خوش تر هر فصل از آن جهانی است ، هر برگ داستانی ای دفتر تن تو ، از هر کتاب خوش تر چون پرسم از پناهی ، پشتی و تکیه گاهی آغوش مهربانت ، از هر جواب خوش تر خامش نشسته شعرم ، در پیش دیدگانت ای شیوه ی نگاهت ، از شعر ناب خوش تر حسین منزوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



اشعار حسین منزوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 193
نویسنده : J A V A D
اشعار حسین منزوی توان کشمکشم نیست بی تو با ایام ..... برونم آور از این ماجرا که می میرم..... "حسین منزوی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حسین منزوی , ,



اشعار بیدل دهلوی
نوشته شده در یک شنبه 31 مرداد 1400
بازدید : 197
نویسنده : J A V A D
اشعار بیدل دهلوی از ترحم.... تا مروت.... از مدارا تا وفا .... هر چه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است ... #بیدل_دهلوی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار بیدل دهلوی , , ,



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد