این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت آخر

چهار شنبه
9:25 AM
حسینی

مهرداد_اونش با من... حالا بله رو میدی؟...

_خیر... همینی که گفتم برم مشهد بیام بعد...

از پشت سر مهرداد هومن و سحر و دیدم که سوار بر اسب دارن میان سمتمون... هومن همونطور که نزدیک تر میشد با صدای بلند پرسید:
هومن_مهرداد شیری یا روباه؟...

مهرداد مظلوم به من نگاه کرد_فعلا معلوم نیست....

سحر-چرا؟...

مهرداد_وقتی از مشهد برگرده جوابمو میده...

سحر_یک ماه دیگه؟...

مهرداد_چی؟...یک ماه دیگه؟...

_من امروز استعفاع دادم...

مهرداد_چرا؟...

سحر_چون کیارش دست بردارنبود...

مهرداد اخم کرد... بعد از چند لحظه گفت
مهرداد_کار خوبی کردی....منم از اونجا میام بیرون..

هومن-بچه ها بریم تو شام بخوریم... ما که خیلی گرسنه ایم... وقت برای این حرف ها زیاده...


مهرداد:
امشب یک لحظه فکر کردم برای همیشه از دستش دادم... وقتی حلقه رو بهم داد پیش خودم گفتم دیگه تموم شد... ولی وقتی گفت فرصت می خواد تا فکر کنه خیلی خوششحال شدم... ته دلم مطمئن شدم که آرام بخشیدتم... بعد از اینکه شام خوردیم سحر با هومن رفت و من و آرام هم باهم... تو راه خیلی به آرام اصرار کردم که زود تر از مشهد برگرده ولی قبول نکرد... رسوندمش جلوی در خونه اش...
_کی پرواز داری؟...

آرام_چهار ساعت دیگه....

_باشه پس میام دنبالت...

آرام_نه لازم نیست آژانس می گیرم...

_با من چونه نزن... خودم می خوام برسونمت... کی بیام دنبالت؟

آرام_باشه... دوساعت دیگه خوبه...

_باشه پس من سر ساعت 11 اینجام...

ازش خدا حافظی کردم و رفتم خونه... دو ساعت بعد جلوی در خونه اش بودم.. براش میس کال زدم ... بعد از چند دقیقه آرام اومد... چمدونشو ازش گرفتم و گذاشتم صندوق عقب...
آرام_دستت درد نکنه...

_خواهش می کنم...

تو راه فرودگاه در مورد کاوه و آنا ازم پرسید براش همه چی و گفتم... خیلی ناراحت شد که آنا کشته شده...دیگه رسیده بودیم به فرودگاه ماشین و پارک کردم...
شماره پروازش از بلندگو های فرودگاه پخش شد...
آرام_تو برو دیر وقته...

_منتظر میشم تا پروازت بپره...

آرام_آخه...

_آخه نداره...خودم می خوام بمونم...

آرام_باشه... پس من میرم... ممنون که رسوندیم...

صداش کردم_آرام...

آرام_بله

دست کردم تو جیبمو جعبه موزیکالی که برای روز تولدش خریدمو در اوردم و گرفتم سمتش...
_جوابت منفی باشه یا مثبت این جعبه و محتویاتش مال خودتِ... ازم قبولش کن...

جعبه رو از دستم گرفت... درو شو باز کرد صدای موسیقی آرامش بخشی ازش پخش شد... دست کرد تو جعب و حلقه شو در آورد...
_امیدوارم وقتی برگشتی تو دستت باشه...

آرام_مرسی...

کمی بهش نزدیک شدم...
_دلم برات تنگ میشه... مراقب خودت باش...

نگاه عمیقی به چشمام کرد... برای دومین بار شماره ی پروازشو خوندن...جعبه رو گذاشت تو کیفش...
آرام_من دیگه برم...

***
یک هفته ای میشد که از شرکت اومده بودم بیرون... روز آخر با علی خدا حافظی کرده ام.. خیلی تعجب کرده بود که منو آرام با هم از شرکت اومدیم بیرون... ازش خوشم میومد مرد خوبی بود... با این حال چیزی بهش نگفتم تا آرام از مشهد برگرده...
امروز دهمین روزی بود که آرام نبود... خیلی دلتنگش بودم... حتی اجازه نداشتم بهش زنگ بزنم... دوریش سخت بود.. نمی دونم چطوری دوسال تحمل کرده بودم...
-قابل نداره...

پیر مرد اسکناس ده تومنی بهم داد بعد از اینکه باقی پولشو دادم از ماشین پیاده شد... تا درو بستم گوشیم زنگ خورد...
_بله

_آقای صالحی؟..

_خودم هستم....

_جناب سرهنگ احمدی خواستنتون... امروز تا قبل از ساعت 12تشریف بیارین..

_باشه حتما...

گوشیمو قطع کردم... هنوز وقت داشتم ولی دیدم اگه زودتر برم بهتره....یک ساعت بعد پشت دفتر احمدی نشسته بودم...
سرباز_بفرمایید تو...

وارد اتاقش شدم سلام کردم اونم جوابمو داد و اشاره کرد که بشینم...
سرهنگ_نسیم حقیقی و می شناسی؟...

_بله می شناسم...

سرهنگ_هرچی راجبش میدونی برام بگو..

همه چی و بهش گفتم...
سرهنگ_بهت پیشنهاد می کنم از کاوه شکایت کنی تا بتونی پولت پس بگیری...

_ثابت کردنش خیلی سخته...

سرهنگ_نه سخت نیست... نسیم حقیقی اعتراف کرده...تنها شما نیستین که کلاهش برداشته شده... تا الان 5مورد کلاهبرداری میلیاری گزارش داده شده که با شما میشن 6مورد...

یعنی کاوه از 5نفر دیگه هم کلاهبرداری کرده؟...

سرهنگ_متاسفانه..
****
از دور آرام و دیدم که چمدون به دست داره میاد سمتمون..
سحر_اوناهاش.. داره میاد سمتمون...

فقط نگاهش می کردم... خیلی دلم براش تنگ شده بود.. تو این یک ماه خیلی اذیت شده بودم... وقتی به ما رسید سحر پرید بغلش کرد...منم با لبخند داشتم نگاهش می کردم... بعد از اینکه از بغل هم اومدن بیرون آرام گفت:
آرام_سلام ببخشید به زحمت افتادین...

هومن_وظیفمون بود آرام خانم... زیارتتون هم قبول باشه...

آرام_خیلی ممنون...

سحر_خب بدویین بریم خونه که من از صبح هیچی نخوردم... آرام هم خسته است...

هومن_چرا چیزی نخوردی؟... چند دفعه گفتم معده ات و خالی نگه ندارد؟...زخم معده می گیری...

منو آرام دهن هامون اندازه ی غار علی صدر باز مونده بود...
سحر_خب چیکار کنم داشتم کار می کردم وقت نکردم چیزی بخورم...بد اخلاق..

هومن می خواست جوابشو بده که من سریع گفتم....
_اِهم...می گم می خواین ادامه ی بحث تو راه خونه بکنید...

هومن_الان میریم یه جا شام می خوریم...

سحر_نه من غذا درست کردم....

چمدون آرام و از دستش گرفتم...
_بیا بریم این دوتا تا فردا می خوان بحث کنند...

آرام خنده ی ریزی کرد و همراه من اومد...چمدونشو گذاشتم تو ماشین... بعد هم سوار ماشین شدیم... خیلی دلم می خواست دستشو ببینم... ببینم حلقه رو دستش کرده یا نه ولی بدجنس خانوم دستکش دستش کرده بود...
_خوش گذشت؟...

آرام_خیلی خوب بود...

_دلم برات تنگ شده بود....

آرام سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت... دلم می خواست بچلونمش... انقدر معصوم شده بود که دلم براش ضعف می رفت...
_می گم آرام گرمت نشه...

آرام_چطور مگه؟...

_همین طوری واسه خودت می گم... می خوای دستکشتو دربیار کف دستت عرق نکنه...

آرام خندید آروم دستکششو از دست راستش در آورد... شیطون می خواست منو زجر کش کنه تا دستکشاشو در بیارِ...تا دستکش دست چپشم در آورد چشمم خورد به حلقه ای که بهش داده بودم... ماشین و سریع پارک کردم و برگشتم سمتش...
_یعنی قبولی دیگه؟...

آرام خندید_اگه بابام قبول کنه منم حرفی ندارم...

انقدر خوشحال شده بودم که می خواستم بغلش کنم... آرام سریع چسبید به در ماشین...
آرام_آی آی... ما نامحرمیم آقا رعایت کن...

_ما که قرار محرم بشیم اذیت نکن دیگه...

آرام_اول بابام...

_چشم...اول بابا رو راضی می کنم.

دو هفته ای از ازدواجمون می گذشت.... تو این دو هفته در کنار آرام بهترین روزا رو داشتم... آرام خیلی خانم بود با اینکه می دونست من در آمد زیادی ندارم ولی قانع بود... هومن و سحر هم دوماهی بود که عقد کرده بودن... فردای اون شبی که آرام از مشهد اومد زنگ زدم به مامان لیلام... اول نمی خواست باهام حرف بزنه ولی وقتی بهش گفتم که آرام قبولم کرد باهام حرف زد....
خیلی دلم برای مامان تنگ شده بود دو سال بود که باهام حرف نزده بود.. خیلی برام درد و دل کرد و گریه کرد...
بابای آرام خیلی سر سخت بود و به اون آسونی ها که فکر می کردم راضی نمی شد... شش ماه تمام دنبال این بودم که رضایت پدرشو بگیرم که آخر گرفتم...
چیزی که باورش برام سخت بود این بود که نسیم انا رو کشته بود... نمی تونستم دلیلی برای نسیم بیارم... نمی دونم چطور کاوه بهش نفوذ داشته که دوباره باهاش همکاری کرده... ولی چیزی که نسیم اعتراف کرد این بود که آنا دنبال من می گشته تا مدارکی و بهم بده تا بتونم ثابت کنم کاوه ازم کلاهبرداری کرده... کاوه متوجه میشه و گیرش میندازه... قاضی برای نسیم اعدام و برای کاوه برای مشارک در قتل حبس ابد حکم داد... تمام مال و املاک کاوه توقیف شد.... از اونجایی که من تنها کسی نبودم که کلاه برداشته شده بود رقمش خیلی بالا بود...
درو با کیلید باز کردم...
_آرام....

آرام سرشو از آشپزخونه آورد بیرون..
آرام_جانم...

_سلام خانوم خانوما چه بویی راه انداختی...

آرام_سلام خسته نباشید... برو لباستو عوض کن دست و صورتتو هم بشور بیا شام آماده اس...

5دقیقه بعد رفتم تو آشپزخونه... میز چیده شده بود آرام داشت تو دیس برنج می ریخت...رفتم پشت سرشو بوسه نرمی روی موهاش زدم...
آرام_شیطونی بی شطونی برو بشین بزار به کارم برسم...

_بد جنس...

آرام دیس و گذاشت رو میز و خودشم اومد کنارم نشست...چک و از جیب گرمکنم در آوردم و گذاشتم روی میز...
_تقدیم به شما...

آرام_این چیه؟...

_پول هایی که کاوه بالا کشیده بود و بهم بر گردوندن...

آرام نگاهی به مبلغ چک انداخت..
آرام_با این همه پول می خوای چکار کنی؟...

_درستش اینه که چیکار می خوایم بکنیم... این پول برای هردومونه...

آرام_ولی آخه این که نمیشه...

_چرا نمی شه... ما زن و شوهریم تو همه چی با هم شریکیم...

آرام لبخند محبت آمیزی بهم زد...چشم تو چشم هم بودیم داشتیم هم دیگه رو نگاه می کردیم...
آرام_غذاتو بخور سرد میشه...

بعد از شام من ظرف ها رو شستم و آرام هم چای درست کرد... کنار هم رو کاناپه نشسته بودیم که آرام گفت:
آرام_مهرداد...

_جونم..

آرام_برنامه ای برای پولت نداری؟...

_پولمون...

آرام_باشه پولمون.. برنامه ای برای پولمون نداری؟...

_یه فکرایی دارم...

آرام_چه فکری؟...

_می خوام بشم در حد همون مهردادی که تو یه کارگاه شریک بود... یه خونه 120متری داشت و یه پرشیا بیشتر نمی خوام...

آرام_پس بقیه پول چی؟..

_اگه تو راضی باشی با مقداریش یه آموزشگاه زبان تاسیس کنیم... باقیش هم می خوام به بچه های بی سرپرست کمک کنم...

آرام_عالیه مهرداد...خیلی دوستت دارم...

_منم دوستت دارم آرامم...

 

 

تمام شد.....

 


رمان میرم جای من اینجا نیست24

چهار شنبه
9:25 AM
حسینی
مهرداد_گریه هات تموم نشد؟... به خدا دیگه نمی تونم ناراحتتو ببینم... آرام منو می بخشی؟.. گریه ام که بند اومد گفتم.. _نمی تونم ببخشمت... مهرداد_تو وحید و بخشیدی منو نه؟... مهرداد از کجا می دونست که من وحید و بخشیدم؟... _کی گفته که من وحید و بخشیدم؟.. مهرداد هول شد... جوابی نداشت که بده... _می گم از کجا می دونی من وحید بخشیدم؟... نکنه این کارات هم یه بازی جدیده؟... مهرداد_نه.. نه.. اصلا چطوری بگم... من ... من دفتر خاطراتت خوندم... _چی؟.. مهرداد_اون روز که امده بودم وسایلمو بردارم قاطی وسایم بود.. _تو دفتر خاطرات منو خونی؟... به چه حقی؟... به چه حقی خاطرات خصوصیمو خوندی؟... تو حق نداشتی وارد حریم خصوصیم بشی... اون دفتر جز خصوصی ترین حریمی بود که برای خودم داشتم... سحر و هومن و دیدم که بیرون ماشینن و دارن به ما نگاه می کنند...در ماشین و باز کردم و از ماشین پیاده شدم... مهرداد_آرام... آرام... خواهش می کنم.. یک لحظه برگرد..برات توضیح می دم... برگشتم سمتش چند قدم بیشتر باهام فاصله نداشت... _من تمام حرف هاتو شنیدم... توضیحاتتم گوش کردم... دیگه نمی خوام بیشتر وقتمو بگیری.. مهرداد بازو هامو گرفت... مهرداد_داری میری؟...نمی خوای بهم فرصت بدی؟.. _نه نمی خوام... مهرداد_آرام نرو... خواهش می کنم... برگرد..بمون... تو نباشی من میمیرم... باورم نمی شد... اشک توی چشمای مهرداد جمع شده بود... صدای کلفت و مردونه اش می لرزید...هومن و سحر ساکت داشتن نگاهمون می کردن... مهرداد_من اشتباه کردم... من غلط کردم... هرچی تو بگی... فقط بمون... نمی دونستم چی بگم... دوباره لال شده بودم... حالت های مهرداد و درک نمی کردم... داشت می گفت غلط کردم؟... به من؟... جلوی هومن و سحر؟... قطره های اشک از چشماش دونه دونه می چکید و این من بودم که تو شوک بودم... از گریه ی مهرداد... مهرداد داشت برای من گریه می کرد؟..برای موندن یا نموندنم؟... انقدر شوکه بودم پلک هم نمی تونستم بزنم...چه برسه به عکس و العمل برای گریه ی مهرداد... یکم به خودم اومدم نمی تونستم اشک ریختنشو ببینم...بازو هامو از میون دست هاش در آوردم... رومو ازش برگردوندم و به سمت سحر رفتم... صدای مهرداد و می شنیدم که با صدایی که بر اثر گریه گرفته شده بود گفت... مهرداد_ آرام اینکارو با من نکن...آرامم نرو... جوابشو ندادم...نمی تونستم که جواب بدم... می ترسیم این بغض نو سر باز کنه... مهرداد_ می مونی؟... _نه... خودم هم از جواب سرد خودم سردم شد...سحر اومد سمتم و دستمو گرفت و باهم رفتیم سمت ویلا... چند قدم که رفتیم صدای هق هق مردونه ی مهرداد و شنیدم... قلبم فشرده شد...احساس کردم پاهام توان نگه داشتن وزنو نداره... یکم از سنگینی تنمو انداختم رو سحر... وقتی وارد ویلا شدیم سحر از مستخدم خواست برام آب قند بیاره... خدارو شکر به خاطر شلوغی توی سالن کسی مارو ندید... سحر کمکم کرد از پله ها رفتیم بالا و رفیم توی یکی از اتاق ها....نشوندتم رو تخت تک نفره ای که گوشه ی اتاق بود... سحر_خوبی؟.. _آره... مستخدم آب قند آورد... چند قلوپ از آب قند خوردم... یکم حالم جا اومد...صدای هق هق مهرداد هنوز تو گوشم بود... یک دفعه منفجر شدم... بغضم ترکید... بلند بلند گریه می کردم...سحر بغلم کرده بود و کمرمو با دست می مالید... سحر_گریه کن خالی کن خودتو..... مهرداد: هومن_بسه مهرداد... گلوت پاره شد... هرچی هومن می گفت من دست بر دار نبود فقط داد می کشیدم... _خداااااا.... بسه....ااااااااااا... روی زانو هام نشسته بودم و داد می کشیدم.... احساس می کردم حنجره ام داره پاره میشه...ولی هنوز داد می کشیدم... هنوز خالی نشده بودم... هرچی به هومن گفتم که تنهام بزار تنهام نزاشت... آخر من آورد اینجا تا داد بکشم و خودمو خالی کنم... دیگه صدام در نمیومد... نیم ساعتی بود که فقط داد می کشیدم... هومن اومد زیر بغلمو گرفت... هومن_دیگه بسه... پاشو... از روی زمین بلند شدم... سوار ماشین شدیم... هومن تا دم خونه ام هیچ حرفی نزد... وقتی می خواستم پیاده بشم گفت: هومن_بهش زمان بده... _بر نمی گرده... دستمو گرفتم به دستگیر درو باز کردم... میخواستم پیاده بشم که هومن بازومو گرفت... هومن_بر می گرده... هنوز بهت یه حسی داره... محکم باش.. نا امید نشو... _ممنون رفیق... از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه... رفتم تو آشپزخونه دوتا قرص آرام بخش انداختم بالا رفتم تو اتاق... همه ی لباسمو در آوردم... هر کدومو یک طرف پرت کردم... خودمو پرت کردم روی تخت... به اتفاقات امشب فکر کردم... رفتم به سحر گفتم که به آرام بگه می خوام باهاش حرف بزنم... سحر گفت بیاین بیرون... قبول نکرد باهات حرف بزنه خودت باید اقدام کنی....وقتی تو باغ ازم فرار می کرد دلم ریش می شد... وقتی به گریه افتاد.... فهمیدم که ذره ذره ی وجودم داره آب میشه... من قبلا هم گریه کردن آرام و دیده بودم... درسته همیشه ناراحت می شدم... ولی اندفعه انگار می خواستن جونمو ازم بگیرند...اشک هاش دیوونه ام می کرد...قلبم فشرده میشد... من اشتباه می کردم... آرام بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم ضخم خورده بود... اون سیلی هایی که خوردم حقم بود... با هر سیلیش عمق ناراحتیشو درک کردم.... وقتی رفت... وقتی گفت بر نمی گرده... کمرم خم شد... فهمیدم که آرام دیگه بر نمی گرده...فهمیدم واقعا ازم متنفر شده... خیلی باهاش حرف داشتم... بیشتر از اونی که فکرشو بکنه... ولی نشد که بشه... کم کم قرص ها اثر کرد و به خواب رفتم... *** گوشی برای بار دهم زنگ می خرد... از صبح نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار رو به روم... نمی دونستم ساعت چنده... چه موقع از روزه... فقط به یک نقطه زل زده بودم... نمی دونم چقدر گذشت که گوشیم دوباره زنگ زد...بعد هم صدای کوبیده شدن چیزی به در... اول محل ندادم ولی بعد صدا بلند تر شد... انگار می خواستن درو بشکنند... به زور از جام بلند شدم... _اومدم... از چشمی در به بیرون نگاه انداختم... هومن بود با یه دختره که پشتش به در بود و نمی تونستم صورتشو ببینم...درو باز کردم.. هومن صداشو بر بالا..دختر هم برگشت... این که سحر بود... هومن_کدوم گوری بودی؟... مردیم از نگرانی...از صبح تا حالا دارم بهت زنگ می زنیم... جواب ندادم... فقط از جلوی در رفتم کنار تا سحر و هومن بیان تو خونه...رفتم نشستم رو مبل...سحر و هومن هم اومدن تو خونه و نشستن رو به روم.. هومن_چرا جوابمونو نمی دادی؟.. _حوصله ی کسی و نداشتم... سحر_ما خیلی نگرانتون شدیم... به سحر نگاه کردم... انگار خیلی نگرانم شده بودن... _معذرت میخوام... نمی خواستم نگرانتون کنم...حالا چی کارم داشتین؟.. هومن دس دس می کرد... نگار می خواست حرفی بزنه... هومن_آنا... از جام پریدم..من خیلی دنبال آنا گشتم ولی پیداش نکردم... _آنا چی؟...آنا کجاست؟... هومن_آنا مرده... چی؟... چطور مرده اون بیشرف؟... هومن_کشتنش... چشمام گرد شد... کشتنش؟... کی همچین کاری کرده؟... برای چی؟.. _تو از کجا فهمیدی؟.. هومن_پرستو گفت...چند ماه پیش بهش زنگ میزنه... سراغ تورو از پرستو میگیره... پرستو میگه خبری ازت نداره... تا اینکه هفته ی پیش به پرستو زنگ می زنند می گن جنازه ی آنا رو پیدا کردن و بره برای شناسایش... _کی کشتتش؟.. هومن_هنوز نفهمیدن... جنازشو انداخته بودن تو رود خونه... دستی بله صورتم کشیدم.. واقعا متسف شده بودم... آنا برای مردن خیلی جوون بود.. _با اینکه خیلی به من بدی کرده بود ولی از مردنش خیلی ناراحت شدم... هومن_یه چیز دیگه هست که سحر خانم بهت میگه.. منتظر به سحر چشم دوختم... اولش یکم این پا و اون پا کرد بعد گفت: سحر_آرام دیگه شرکت نمیداد... _برای چی؟.. سحر_امروز زنگ زد به کیارش و استعفتع داد.. طلبی هم که شرکت بهش داره و بخشید.. _یعنی دیگه نمیاد شرکت؟... بخاطر من؟... سحر_دیشب خیلی ناراحت بود.. به من گفت که دیگه نمی خواد شما رو ببینه.. _کیارش چی قبول کرد؟... سر_اون که نه قبول نکرد... گفت باید به سرکارش ولی آرام گفت دیگه نمی خواد پاشو تو اون شرکت بزاره... از رو مبل بلند شدم...تلفن برداشتم... _شماره خونه آرام و بده... سحر_من نمی تونم.. _چرا نمی تونی؟.. من که نمی خوام براش مزاحمت ایجاد کنم و دم به دقیقه زنگ بزنم به خونه اش...اگه می خواستم اینکارو بکنم که شماره موبایلشو دارم... سحر شماره ی خونه رو داد... 1بوق... 2بوق... 3بوق...4بوق...جواب داد... صداش گرفته بود...الهی بگردم حتما بازم گریه کرده... آرام_بله... _سلام.. آرام_سلام... بفرمایید... شما؟.. _مهردادم...زنگ زدم که بگم برای اینکه منو نبینی لازم نیست خودتو از نون خوردن بندازی و خودتو بیکار کنی.... من که تا الان زندگیمو با مسافر کشی و معلم خصوصی شدن برای بچه های پولدار گذروندم از این به بعد هم می گذرونم... اگه اومدم تو اون شرکت به عشق تو بود نه چیز دیگه...حالا که دیدن من انقدر عذابت میده لازم نیست تو بری... من میرم... من از اون شرکت میرم تا تو راحت باشی... آرام_کی گفته انقدر مهمی که به خاطرت بخوام عقلمو از دست بدم...اشتباه به عرضتون رسوندن... _یعنی از فردا تو شرکت می بینمت دیگه؟... کمی مکث کرد... آرام_من فردا کلی کار دارم تو شرکت قصد مرخصی گرفتن هم نداشتم و ندارم... اونی که بهت راپورتمو میده اشتباه به عرضتون رسونده معلوم بود که داره برای لج بازی با من این حرف می زنه.. می دونستم که دوست نداره در ظاهر به من کوچک ترین اهیتی بده... خنده ام گرفته بود از این همه غد بازی...با خنده گفتم... _باشه پس فردا می بینمت خانم حسابدار... زیر لب گفت:صد سال سیاه می خوام نبینیم... _چیزی گفتی؟.. آرام_آره گفتم خداحافظ... بچه پرو... سحر_چی شد؟.. _برای اینکه با من لج کنه و بگه براش مهم نیستم ا فردا میاد سرکار... مگه بودو نبودم براش مهم نیست... روحیم یکم تغییر کرده بود.. همین که صداشو شنیدم آروم شدم...چیزی برای پذیرایی کردن نداشتم برای همین فقط چایی براشون آوردم..سحر و هومن می گفتن باید به ارام زمان بدم تا بتونه ببخشتم.... سحر می گفت دیشب بعد از رفتن ما از مهمونی اونا هم میرن خونه... بمیرم.. آرامم خیلی ناراحت شده بود و گریه می کرد...به اعتقاد هومن آرام نیاز به زمان داشت... می گفت باید باورم کنه... باور کنه که دوستش دارم و این ها برای عذاب وجدان نیست... دروغ چرا عذاب وجدان داشتم ولی علاقه ام به آرام ربطی به عذاب وجدانم نداشت.. من آرام دوست داشتم... سحر_خب من دیگه برم.. ارام هم خونه تنهاست... هومن_من میرسونمتون.. سحر_مزاحم شما نمیشم خودم می رم... هومن_نه خانم این چه حرفیه.. وظیفه است.. سحر و هومن از خونه رفتنن بیرون... تا در واحدو بستم سریع به هومن اس ام اس دادم..."مبارک باشه... کی شیرینی میدی؟"... چند دقیقه بعد اس ام اس داد.. "خفه شو... فعلا می خوام بیشتر بشناسمش"... آرام: گوشی کوبوندم روی دستگاه... لعنتی... نمی خواستم دیگه ببینمش... امروز زنگ زدم به کیارش که خودمو از دست نگاه های گا و بی گاه مهرداد خلاص کنم... گفتم که دیگه نمی خوام پامو بزارم تو شرکت... چقدر کیارش التماس کرد... ولی من یک کلام گفتم نه که نه.. حالا به چه روی به کیارش بگم می خوام دوباره برگردم شرکت... کاش امشب که میاد بریم بیرون بتونم یه جوری بگم... اه همش تقصیرمهردادِ اگه زنگ نمی زد من هم از دست خودش راحت می شدم هم از دست کیارش...با یه تیر دو نشون می زدم... نمیخواستم بفهمه برای اونه که نمی خوام برم سرکار... اگه دستم به سحر برسه می کشمش... من که می دونم سحر بهش گفته... *** داشتم آماده می شدم... نیم ساعت دیگه با کیارش قرار داشتم... همیشه می خوات بیاد دم خونه دنبالم ولی من دوست نداشتم در و همسایه راجبم فکر غلط بکنند چون تنها زندگی می کردم... حتی سهند هم نمیومد خونه ام... مگر اینکه با سحر میومدن... جلوی میز توالتم وایساده بودم و داشتم برای خودم رژ گونه میزدم که در با کیلید باز شد... سحر بود... سحر_سلام کجا به سلامتی داری خوشگل می کنی؟... _بگم که بری گزارش بدی؟.. سحر_حرف مفت نزن... خودتم میدونی که هنوز مهرداد و دوست داری... _من از مهرداد متنفرم... حالم ازش بهم می خور... از قیافه اش چندشم میشه...می فهمی یعنی چی؟... سحر شالشو از سردر آورد و انداخت روی تخت... بعدم خودش هم نشست رو تخت... سحر_دِ داری دروغ می گی دیگه... من بودم که دیشب گریه می کردم؟... نگو که دلت برای مهرداد نسوخت... هیچی نگفتم و به کارم رسیدم...انگار سحر هم نمی خواست بیشتر باهام بحث کنه... سحر_امروز با هومن دوست مهرداد بیرون بودم... _پس به اون گفتی.. سحر_نه به خودش گفتم...رفتیم خونه اش بهش گفتم می خوای چه غلطی کنی... خیلی پرویی به خدا... دیگه چیکار کردی؟... سحر خندید_شماره ی خونه ات رو هم بهش دادم... _مارو نگاه چه دوستی داریم... رفتی طرف دشمن؟.. سحر_مهرداد دشمنت نیست... هومن خیلی باهام حرف زد از مهرداد می گفت...

رمان میرم جای من اینجا نیست23

چهار شنبه
9:24 AM
حسینی
علی و آرام رفته بودن پایین برای ناهار... من بالا مونده بود... داشتم دیوونه می شدم... تصور اینکه یه مرد دیگه با آرام بره بیرون... اونم مردی مثل کیارش... نباید میزاشتم آرام با کیارش بره بیرون... مغز داشت سوت می کشید... سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم... با صدای کشیده شدن صندلی سرمو بلند کردم... آرام بود داشت می شست روی صندلیش... اصلا نگاهم می کرد... _می خوای امشب با اون لندهور بری بیرون؟... آرام زل زد تو صورتم... چشماشو کمی ریز کرد... آرام_نمی فهمم به شما چه ربطی داره؟.. _آرام بچه بازی و بزار کنار ت داری برای لجل بازی کردن با من باهاش میری بیرون... آرام_هه... آقا پسر... تو کی باشی که باهات لج بازی کنم... _بس کن آرام... من بخاطر خودت میگم خودتم خوب میدونی کیارش آدم درستی نیست... آرام_ببین آقای صالحی من با شما نسبتی ندارم که منو با اسم کوچیک صدا میزنید.... از این به بعد هم دوست ندارم تو مسائل خصوصیم دخالت کنید... دستی تو موهام کشیدم.... من طاقت نداشتم که انقدر باهام بد صحبت بشه... اگه هر کسی دیگه ای جز آرام بود می دونست باهاش چی کار کنم... ولی آرام فرق می کرد... آرام هر کسی نبود.... _تو زنم بودی... نمی تونم نسبت بهت بی تفاوت باشم...می فهمی اینو؟ آرام دست به سینه شد... یکی از ابرو هاشو بالا انداخت... آرام_اولا به قول خودت زنت بودم... دوما اون موقع هم که بودم برات مهم نبود.... چیه... چی شده برات مهم شدم... ببین برای بار دوم دارم میگم تو کار های من دخالت نکن... مشتمو کوبوندم روی میز... صدامو کمی بالا بردم... _تو حق نداری با اون بری بیرون...من نمیزارم که بری... آرام_تو کیِ من باشی که برام تعیین تکلیف می کنی؟... هان؟...میرم توام هیچ کاری نمی تونی بکنی... علی_چیزی شده؟... آرام_نه چیزی نشده.... علی خیلی مشکوک به منو آرام نگاه کرد... آرام خیلی جدی به کارش مشغول بود... منم خیلی عصبی بودم... از حرف های آرام کفرم در اومده بود... فکر نمی کردم کنار اومدن با آارم انقدر سخت باشه... اون دیگه اون دختر قبل نبود... از وقتی از مشهد بر گشته بود رفتارش تغییر کرده بود... احساس می کنم با هام سر سنین تر بر خورد می کنه... انگار یه موضوعی آزارش میده... نمی دونم شاید من دارم اشتباه می کنم... نیم ساعت از چهار گذشته بود که آرام کیفشو برداشت و رفت... بلافاصله منم با علی خداحافظی کردم و از جام بلند شدم... علی_زود برو شاید بهش رسیدی... فرصتم کم بود باید آخرین تلاشمو برای منصرف کردن آرام برای رفتن به قرار با کیارش می کردم.... باید آرام و منصرف می کردم... باید کاری می کردم که آرام باهاش نره... از خانم عظیمی خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون... آسانسور توی طبقه پایین بود و داشت میرفت به هم کف... وقت برای منتظر موندن برای آسانسور نبود... سری از راه پله خودمو به طبقه همکف رسوندم... ماشین و دقیقا جلوی شرکت پارک کرده بودم... آرام دیدم که داره میره سر خیابون تا سوار تاکسی بشه... سوار تاکسی که شد با فاصله دنبالش رفتم... از سر خیلبون اصلی تا خونه اش 15دقیقه ای راه بود و باید پیاده می رفت... _آرام... آرام... آرام بر گشت سمتم... آرام_تو اینجا چی می خوای؟... _من باید باهات حرف بزنم.... آرام_چه حرفی؟.... _میشه بیای سوار بشی؟... آرام_من سوار ماشین مرد غریبه نمی شم... _من غریبه ام؟... آرام_برای من غریبه ایی... _سوار ماشین من نمی شی بعد سوار ماشین کیارش می خوای بشی؟... اون آشناست؟... آرام_تشخیص غریبه و آشنا بودن آدما با منِ نه تو... _بیا سوار شو اذیت نکن... آرام_من نمی دونم چرا گیر دادی به من.... چیِ دوباره نسیم دست رد به سینه ات زده؟...

رمان میرم جای من اینجا نیست22

چهار شنبه
9:21 AM
حسینی
چند روزی میشد که دوباره دانشگاه می رفتیم... سحر بخاطر افسردگی اش یک ترم مرخصی گرفته بود...برای همین بیشتر کلاس هامون با هم نبود... تمام تابستون سحر پیشم بود.. حتی باهم رفتیم مشهد پیش مامان و بابا....تا جایی که میشد سعی می کردیم در مورد اون شب حرفی نزنیم... منم سحر و کاملا بخشیده بودم و دیگه سحر و قصر نمی دونستم... تو این مدت سهند اصلا جلوم آفتابی نشد...منم سعی می کردم دیگه راجبش فکر نکنم.. با این حال دوست نداشتم ببینمش...تازه به خوه رسیده بودم... داشتم کیلیدو توی قفل می کردم کسی از پشت سرم صدام کرد..._سلام...صداش خیلی آشنا بود ولی من نشتاختمش... سریع برگشتم باورم نمی شد... کاوه؟... اینجا چی کار می کرد؟..._سلام آقا کاوه...کاوه_خوبی آرام؟..._ممنون...کاری داشتین؟..کاوه_میشه باهاتونن صحبت کنم؟..._بله بفرمایید...کاوه_اینجا؟..._اینجا شکلی داره؟..کاوه_اگه میشه بیاین تو ماشین بریم یه جا بشینیم و حرف بزنیم..سوار ماشین شدیم و کاوه ماشین و به حرکت در آورد...بعد از چند دقیقه ماشین و جلوی کافی شاپ نگه داشت...با هم پیاده شدیم و رفتم داخل...پشت میز دو نفره ی کوچیکی نشستیم.. بعد از اینکه سفارش دادیم کاوه شروع کرد به حرف زدن...کاوه_خوب چه خبر آرام خانوم؟..._سلامتی...کاوه_دانشگاه خوبه؟.._خوبه سلام میرسونه خدمتتون... شما منو آوردین بیرون که اینا رو بپرسید؟..کاوه_نه...همون موقع گارسون سفارش هارو آورد..._خب؟... من منتظرم بفرمایید با من چیکار داشتین؟..کاوه_بی مقدمه چینی بگم؟_بله... مقدمه لازم نیست.. برین سر اصل مطلب...کاوه_باشه.... من دارم تمام پول های مهرداد و بالا می کشم..._چی؟...کاوه_من دارم تمام پول های مهرداد و از چنگش در میارم... اون لیاقت این همه پولو نداره...هنگ کرده بودم.... کاوه داشت چی کار می کرد؟....برای چی اینکارو می خواد بکنه؟.... چرا؟... اصلا چرا داره به من میگه؟..کاوه_الان دوست داری بدونی که چرا این حرف های رو دارم به تو می زنم؟...می خوای بدونی چرا پول های مهرداد و می خوام از چنگش در بیارم؟..._باورم نمیشه... چرا می خوای این کارو بکنی؟...کاوه_این کارو کردم.... ولی خودش نمیدونه... هنوز نفهمیده..._چرا اینارو به من می گی؟...نمی ترسی برم بهش بگم؟...کاوه دسته به سینه شد... خیلی راحت حرف میزد انگار نه انگار که داره کلاه برداری میکنه...کاوه_نکنه می خوای بری بهش بگی؟... البته گفتن و نگفتن تو چیزی و تغییر نمیده من همین الان هم پول هاشو دارم..._پس چرا ب من می گی؟...کاوه_چون از اون روز اولی که دیدمت ازت خوشم اومد... چون میدونستم مهرداد بخاطر رسیدن به زمین هاش با تو ازدواج کرد... ولی ارام تو حیف بودی.... من هر دفعه که می دیدمت هر بار که باهات حرف میزدم بیشتر بهت جذب میشدم... اوایل فکر می کردم یه حس زود گذره ولی وقتی با ندیدنت با نبودت این حس بیشتر شد فهمیدم که دوست دارم... من هر لحظه ثانیه شماری می کردم برای طلاق گرفتنت... منتظر بودم اسمت از شناسنامه اش دربیاد تا بیام جلو ....من نمیفهمم تو از من چی می خوای؟...کاوه_تو با من ازدواج کن... باهم از کشور خارج میشیم... میریم یه جا دور با هم زندگی می کنیم...._چی داری میگی کاوه؟... من نمی خوام دیگه ازدواج کنم... اونم با دوست شوهر سابقم....کاوه کمی صداشو برد بالا...کاوه_من دوست اون کثافت نیستم...از جام بلند شدم کیفمو برداشتم تا از کافی شاپ بیام بیرون... تصمیمو گرفته بودم باید به مهرداد می گفتم که کاوه چه قصد و نیتی داره... کاوه دویید دنبالم ولی من بی توجه بهش رفتم سمت خیابون تا دربست بگیرم.... شانس منم هیچ ماشینی از اونجا رد نمی شد... کاوه کنارم ترمز کرد...کاوه_سوار شو می خوام باهات حرف بزنم..._دست از سرم بردار...من میرم تا به مهرداد بگم تو چه آدمی هستی...کاوه داد کشید...کاوه_می خوای بهش بگی؟....باشه بیا خودم میبرمت پیشش...سوار شو...جوابی بهش ندادم... از ماشین پیاده شد و در سمت شاگرد و باز کرد...دسته کیفمو گرفت و کشیدتم سمت ماشین...کاوه_بهت می گم سوار شو... بهت نشون میدم که مهرداد انقدر ها هم که فکر می کنی ارزششو نداره...سوار ماشین شدم در ماشین محکم بست.. خودش سوار شد....با سرعت بالا رانندگی می کرد...کاوه_فقط بگو من چیم کمتر از مهردادِ نمی خوای با من ازدواج کنی؟... مهرداد چی بهت داده که من نمی تونم 100برابر بهترشو بهت بدم؟... چیش از من بهتره؟...بهت محبت کرد؟... خونه ی خوب برات خرید؟.. ماشین خوب زیر پات انداخت؟.._کاوه تورو خدا آروم تر...کاوه_واسه چی هنوز اونو به من ترجیح می دی؟... چرا؟..(چراشو با داد گفت)_من اونو به تو ترجیح نمیدم... ولی نمی دونم چرا می خوای پولاشو بالا بکشی... برای چی؟..کاوه سرعتشو کمی آروم تر کرد... آروم تر از قبل گفت:کاوه_چون انتقام خودمو تورو نرگس و ازش بگیرم..._من نمی فهمم...نرگس کیه؟...من نمی خوام انتقاممو بگیری زوره؟کاوه_آره زوره.....من عاشق نرگس بودم... از همون بچگی... ولی نرگس مهرداد و دوست داشت چندین با هم بهم گفته بود که مهرداد و دوست داره... ولی مهرداد همیشه مسخره اش می کرد... وقتی رفتیم دانشگاه.... وقتی نرگس فهمید مهرداد نسیم دوست داره یه شب یه مشت قرص خورد و خودکشی کرد..._بچه شدی کاوه واسه این می خوای انتقام بگیری؟...کاوه_من برای همین می خواستم انتقام بگیرم ولی تو چی؟... تو واسه چی می خوای به کسی کمک کنی که هیچ خوبی ازش ندیدی؟و بعد با دست رو به رو اشاره کرد...کاوه_تحویل بگیر اینم آقا مهرداد...کاش کور میشدم و نمی دیدم... کاش نمی دیدم...مهرداد و آنا دست تو دست هم... در حال قدم زدن کنار پارک نزدیک به خونه ی مهرداد.... نمیدونم انا چی گفت که مهرداد غش کرد از خنده... هم جا برام تاریک و تار شده بود...به همین زودی یکی اومد به جامدیگه بگوشت نمیرسه صدامداری چشاتو میبندی روی مندلت نمیخواد دیگه کنار تو بیاممعلومه بهش احساس پیدا کردیمعلومه نمیخوای پیشم برگردیمیدونم که منو بردی از یادتمیدونی هنوزم قلبم میخوادتهمیشه خنده هات یادمهجای من کی باهات هم قدمهچی شده چی اومد به سرمنمیتونم تو رو از یاد ببرم♫♫♫بعد من روزات چقدر خوب میگذرهبخیالت اون از من عاشق ترهیه روزی تنها رویای تو بودمحالا میبینم که نباشم بهترهمعلومه بهش احساس پیدا کردیمعلومه نمیخوای پیشم برگردیتو دنیات همه چی سرد و دلگیرهتو دنیات همه چی خوب پیش میرههمیشه خنده هات یادمهجای من کی باهات هم قدمهچی شده چی اومد به سرمنمیتونم تو رو از یاد ببرم..مهرداد:تموم شد.... بعد از اون روزی که منو با آنا دیده بود چیزی ننوشته بود...فقط لای دفتر کارتی که اون روز همراه با گل ها براش برده بودم بود و عکسی که روز تولدش باهم ادناخته بودیم... عکس گرفته ام تو دستم... شاید بری اولین بار بود که داشتم به طور دقیق به دختری که یه زمان زن قانونیم بود نگاه می کرد... تو عکس من دستمو انداخته بودم رو دوش آرام... آرام با اون لبخند نازش داشت به دوربین نگاه می کرد... چرا من نفهمیده بودم که این دختر انقدر خواستنیِ... چرا متوجه نشده بودم آرام انقدر مهربونِ... لعنت به من... لعنت به منی آرامو از دست دادم...از روی تخت بلند شدم.... هوا خیلی وقت بود که تاریک شده بود....سویچ ماشینو از رو پاتختی برداشتم.... تند تند پله هارو می رفتم پایین... می دونستم باید برم سراغ کی... سوار پراید دستِ دومم شدم که تازه به طور قسطی خریده بودمش... پامو گذاشتم روی گاز تا هرچه زودتر برسم به اون آشغال....برای یک لحظه صدای آرام پیچید تو سرم...آرام_مهرداد تورو خدا آروم تر....نا خوداگاه سرمو به سمت شاگرد چرخوندم.... ولی کسی نبود... آرام نبود.... از فشارِ پام روی گاز کم کردم... آرام نمی خواست من تند برم... آرام نمی خواست ولی من می رفتم....من آزارش میدادم... حالا می فهمم این حفره ای که تو قلبم احساس می کنم چیه... اون چیزی که دوساله تو زندگیم کمه چیه... حالا می فهمم چرا تو این دوسال یک لحظه هم آروم نبودم... می فهمم... حالا می فهمم که آرامم نبود که آرامش داشته باشم.... مشتی می کوبم به فرمون ماشین... دستم درد میگیره ولی مهم نیست... داد میزنم..._لعنت بهت مهرداد... لعنت بهت...باز داد می کشم تا خالی شم..._ لعنت به تو کاوه..._ لعنت به تو آنا...._ لعنت به تو وحید...هنوز پر بودم... پر بودم از نفرت... نفرت از همه ... نفرت از خودم... نفرت از اون نا رفیق... نفرت از آنا... نفرت از وحید که باعث شد من به آرام بی اعتماد بشم.... و از همه بیشتر نفرت از خودم... چقدر دلِ این دختر و خون کردم... چقدر باهام مدارا کرد... چرا فکر می کردم آرام دم دستمه... چرا فکر می کردم بی ارزشه... چرا قدرشو ندونستم؟...چرااااااااا.........ماشین و جلوی کاخش نگه داشتم... یه زمانی دوست داشتم از این عمارت های بزرگ برای خودم بخرم...هه... زنگ خونه رو فشار دادم... در باز شد... بعد چند دقیقه پیاده روی به در اصلیِ عمارت رسیدم... کاوه با نیش گشادش جلوی در منتظرم بود...کاوه_به به... مهرداد خان... کجایی داداش خبری ازت نیست؟...پوزخندی زدم جوابی ندادم تا برسم بهش... وقتی بهش نزدیک تر شدم.. کاوه دستاشو باز کرد تا بغم کنه... مثلِ همیشه... دست مشت شدمو آوردم بالا و خوابوندم تو دماغش.... انتظار این مشت و نداشت برای همین چند قدم به عقب پرتاب شد..._به به سلام داداششششش...از دماغ کاوه خون میومد.. دستشو گرفته بود جلوی دماغش ناباورانه گفتکاوه_چیکار می کنی دیونه؟..._کاری که خیلی وقت پیش باید می کردم...دوباره رفتم نزدیکش و یه مشت دیگه زدم تو صورتش...یقه اش و گرفتم و پرتش کردم به عقب..._این بود جواب اعتماد های من؟... آنا رو اجیر کرده بودی که پولای منو بالا بکشه؟...کاوه_چی داری میگی دیوونه؟..._خفه شو کثافت... خفه شو مگر نه می کشمت... به جون مامان لیلام میکشمت پس خفه شو... من همه چیو می دونم... میدونم که چیکار کردی...کاوه_از چی داری حرف میزنی؟..._که نرگس بخاطر من خودکشی کرد؟... دوستش داشتی؟.... تو مگه چیزیم جز پول دوست داری؟..کاوه دستمالی از روی میز برداشت خیلی خونسرد نشست روی مبل....کاوه_پس با آرام حرف زدی؟... چی شده بعد از دوسال راضی شد بهت بگه؟..._خفه شو کثافت اسم اونو نیار....انتقام چیو می خواستی ازم بگیری؟نرگسی که خودت باعث مرگش بودی؟... روت نشد بهش بگی طمع پول داشتی؟...کاوه_تو فکر کن روم نشده بهش بگم 16میلیارد وسوسه ام کرده....در ضمن نرگس یه احمق بود که بخاطر عشق و عاشقی خودشو کشت...فکر نکن می تونی کاری کنی که عذاب وجدان بگیرم..نشسته بودم رو سینشو با مشت می زدم تو صورتش... عصبانی بودم... باورم نمی شد کاوه رفیق چندین سالم بهم اینطور خنجر بزنه... کاوه هولم داد تا از روش بلند شم....کاوه_دل خنک شد؟...خالی شدی؟...._باید بکشمت... خیلی پستی...من به تو اعتماد داشتم..کاوه_اگه جای من بودی بین یه آدم و 16میلیارد تومن کدومو انتخاب می کردی؟...نگو که یه آدمو انتخاب می کردی... تو خودت بودی که بخاطر پول با آرام ازدواج کردی....چطور به من حق نمی دی بین تو و پول... پولو انتخاب کنم...فریاد زدم..._خفه شو بهت گفتم اسمشو به زبون نیار...کاوه_چیه غیرتی شدی؟... اون موقع که دختر جوون و فرستادی یه خونه 40متری که تنها زندگی کنه غیرت نداشتی... الان که دیگه هیچ سنمی باهات نداره رگ غیرتت باد کرده؟...تمام حرفاش مثل پتکی بود که می خورد تو سرم... راست می گفت... دختر 20ساله... تک و تنها... دیوونه شدم دوباره به سمتش هجوم آوردم...اندفعه کاوه از خودش دفاع کرد مشتی به صورتم زد و هولم داد عقب...بعد هم داد کشید...کاوه_برو بتمرگ باهم حرف بزنیم... فقط می خوای مثل خروس جنگی کتک کاری کنی..._چه حرفی می خوای بزنی؟... چی داری که بگی...کاوه نشست روی مبل همیشه همین بود... آروم... برعکس من که نا عصبانی می شدم دادم بلند می شد....کاوه_اومدی پولت ازم بگیری یا آرمو..._گفتم اسمِ اونو نیار... اومدم هردو رو ازت بگیرم.... هر دو...کاوه_اون که دستم نیست بهت بدم...پولتم که دیگه مال خودت نیست مالِ منِ..._ازت شکایت می کنم شهر هرت که نیست..من و که می شناسی...به چیزی که بخوام میرسم...کاوه_اولا تا بخوای ثابت بکنی 3 4 سال طول کشیده در ضمن مدرکی ازم نداری دوما این من نبودم که پولاتو بالا کشیده آنا بود... اگه با طلب کارا دست و پنجه نرم کردی و دارو ندارتو فرختی به من ربطی نداره...اگه می تونی آنا رو پیدا کن..._به حساب اون هرزه هم می رسم...تو فعلا کلاه خودتو بچسب....بعد از اینکه آرام منو آنا رو با هم دید چیکار کرد؟...کاوه نیش خندی زد...کاوه_چی شده آرام بات مهم شده؟... _به تو ربطی نداره جواب بده....کاوه_اوهو چه عصبانی... هیچی دیگه حرفی نزد رسوندمش خونه همین...از چیزی که می خواستم بپرسم وحشت داشتم... کاوه رو خوب می شناختم... یه پسر دختر باز که با توجه به قیافه اش دختر ها خیلی زود جذبش میشدن... با زبون چرب و ظاهر مودبانش همه رو گول می زد..._تو که باهاش...کاوه_نترس رفیق... نه... قبولم نکرد...حالا خیالت راحت شد؟...خیالم راحت شد.. با اینکه هیچ اعتمادی به کاوه نداشتم ولی احساس کردم راست میگه.... دیگه نمی خواستم چشمم به قیافه کریهش بیوفته.... رفتم سمت در تا برم....کاوه_اگه بی خیال پولت بشی... کمکت می کنم پیداش کنی...سر جام وایسادم....قبل از اینکه آنا و کاوه پول هامو بالا بکشن یه روز زنگ زدم خونه ی آرام گوشی بر داشت.... ازش خواستم برم خونه اش تا وسایلمو بر دارم... وسایلی که به بهانه های مختلف میوردم خونه اش تا بهش نزدیک تر بشم... اون روز صداش خیلی غمگین بود... یاده که چقدر بد باهات حرف زدم... ولی اون هیچی نگفت... روزی که رفتم خونه اش از دیدن سحر تعجب کردم... آرم نبود و فقط سحر بود... سحر گفت وسایلم زیر تخت آرامِ... همه رو جمع کردم... دفتر خاطرات آرامم میون کاغد و دفتر هام به طور اتفاقی برداشتم... بعد از اینکه همه چیزمو از دست دادم... وقتی ماشین زیر پامم فروختم که بدهی هامو بدم وسایلن لز یادم رفت ... تا اینکه چند روز پیش دفتر و دیدم خوندم.. بار اولی که خوندمش رفتم دم خونه اش.... ولی گفتن پارسال خونه رو فروخته... رفتم خونهی مادریش اوجا هم فروخته شده بود... خونه ی سحر سر زدم... گفتن شش ماهی هست که رفتن شهرستان.... هرچی شماره داشتم زنگ زدم ولی آرامو پیدا نکردم....کاوه_چیه نمی خوای پیداش کنی یا پولت برات مهم ترِ؟..._آدرس...کاوه-آدرس خونه اشو ندارم... ولی محل کارشو می دونم... می تونم برات یه کار اونجا ردیف کنم...یک ساعتی میشد که زل زده بودم به در این ساختمون... پس چرا نمیاد...ساختمونی توی مرکز شهر با نمای سفید... طبقه ی پنجم این ساختمون منو به آرام میرسوند...یعنی محل کار آرام...ساعت طرفای 6بود که دونه دونه کارکنان از ساختمون خارج می شدن... منم زل زده بودم به در تا ببینمش...بلاخره دیدمش که به همراه دختر هم سن و سال خودش اومد بیرون... تمام وجودم شده بود چشم... داشتم به آرامی که دوسال ندیده بودم نگاه می کردم... همون بود... مثل همیشه تیپ ساده در ین حال شیک... صورت ساده ای که خیلی دخترونه آرایش شده بود... رفت اون سمت خیابون و سوار پراید سفید رنگی شد.... بعد از چند لحظه از کنار ماشینم رد شد... نا خداگاه به دنبالش راه افتادم... دلم می خواست بدونم کجا زندگی می کنه...بعد از گذشتن نیم ساعت جلوی خونه ی قدیمی نگه داشت رفت تو خونه... یعنی اینجا زندگی می کنه؟...بیست دقیقه ای میشد که زل زده بودم به پنجره ی خونه.. دستمو گرفتم به سوویچ تا ماشین و به حرکت در بیارم که در خونه باز شد... آرام کرییر نوازدی توی دستش بود...یک دفعه ته دلم ریخت...نکنه ازدواج کرده باشه؟...وای خدا اینکارو با من نکن...خدایا...ماشین و به حرکت در آورد... با فاصله ازش دنبالش می رفتم... خدایا کمکم کن... ****ماشین جلوی آپارتمان شیکی نگه داشت فاصله ام ازش خیلی کم بود.. کلاهمو گذاشتم روی سرم و بیشتر فرو رفتم توی صندلی... تا کمتر توی چشم باشم... آرام از ماشین پیاده شد و زنگ خونه رو زد... شیشه رو دادم پایین تا صداشونو بشنوم...مرد_اومدن؟..آرام خنده ای کردو با صدای بچه گونه گفت:آرام_ما اومیدیم بابایی..بیا دم در...مرد_اومدم...داشتم خفه می شدم.... آرام...آرام ازدواج کرده بود... حتی بچه هم داشت؟...انقدر غافل بودم؟...کیه اون مرد خوشبختی که آرامو داره؟... چقدر احمق بودم... چقدر نادون بودم که از دستش دادم...در باز شد و مرد از خونه اومد بیرون..مرد_سلام دستت درد نکنه افتادی تو زحمت...آرام_این چه حرفیِ جبران می کنی...چقدر صداش آشنا بود... سرمو آوردم پایین تر تا بتونم چهرشو ببینم... نور چراغ جلوی خونه دقیقا جبه صورت مرد می خورد... چهرش خیلی آشنا بود... مطمئن بودم قبلا یه جایی دیده بودمش... فهمیدم...این امیر بود... همونی که آرام و دوست داشت... خشکم زد... یعنی باهم ازدواج کردن؟؟...امیر_بیا بالا...آرام_نه ممنون... به کیانا سلام برسون... مراقب فندوق خاله هم باش...امیر_مگه میشه مراقب عسل بابا نباشم؟...چشم به روی چشم...آرام_من دیگه برم... سحر منتظرمه...امیر_باشه سلام پرتاب کن بهش...آرام_حتما... خدا حافظ..تا دم آپارتمان نو سازی سمت انقلاب بود تعقیبش کردم... وقتی ماشین و برد تو پارکیگ خونه خیالم راحت شد که کاملا پیداش کردم...ساعت نزدیک 8بود.. تصمیم و گرفته بودم... ایندفعه نباید از دستش میدادم...گوشیم زنگ خود..._بله..پوریا_سلام استاد خوبین؟..._ممنون... جانم کاری داری؟..پوریا_می خواستم کلاس فردارو هماهنگ کنیم... خودتون گفتین امشب زنگ بزنم...یکم به مغزم فشار آوردم.. انقدر تو این چند روز فکرم درگیر آرام بود که کلاس هام یادم رفته بود.._من فقط شب ها می تونم بیام...مشکلی نداره؟.پوریا_نه استاد خوبه... فقط ساعت چند؟.._8تا 10 از هفته ی دیگه هم کلاسامونو شروع می کنیمگوشی و قطع کردم و ماشین به حرکت در آوردم... رفتم سمت خونه ام... بیست دقیقه بعد جلوی خونه ام بودم.. ماشین و پارک کردم و رفتم تو... خیلی گرسنه ام بود... رفتم سمت یخچال چیز خاصی برای خوردن نداشتم.. نون و تخم مرغ و کمی پنیر... از یخچال دوتا تخمه مرغ برداشتم و برای خودم نیمرو درست کردم... لقمه ای برای خودم گرفتم و گذاشتم توی دهنم.. چشمم به ظرف نیمرو افتاد.. یاد اون روز افتادم که آرام برام نیمرو درست کرده بود...می گفت بیف استراگانف... لبخند تلخی نشست روی لبام... انگار همین دیروز بود... می تونستم خوشبخت باشم.. می تونستم آرام و خوشبخت کنم ولی این خوشبختی و از خودمو آرام گرفتم... چقدر آزارش دادم...با حرف هام...با رفتار های زشت و زننده ام... اشتهام و از دست دادم و ظرف زدم کنار... خاطرات اون روز ها داشت دونه دونه به یادم میومد.._کاوه عذاب وجدان دارم...می خوام بیخیال شمکاوه_دیوونه شدی برای چی؟..._آرام گناه داره... دوستم داره... عصابم خورد میشه انقدر بهش کم محلی می کنم...میترسم آهش دامنم و بگیرهکاوه_می خوای بیخیال پولت بشی؟.. می دونی اون زمین ها چقدر میرزن؟... یکم که کم محلی ببینه خودش طلاق میگیره... آه چی برادر من.. اینا همه خرافاتِ آدم باید زرنگ باشه.. چقدر احمق بودم که فکر می کردم کاوه برای خودم این حرفارو میزنه... ولی داشت نقشه می کشید... نقشه برای پول هایی که قرار بود از فروش زمین ها دستم بیاد... آرام حق داشت... چقدر تحملم کرد و دم نزد... یادمه وقتی رفتیم سفر و آرام رفتارش باهام تغییر کرد چقدر ناراحت شده بودم.. نمی تونستم تحمل کنم ارام اینطوری باهام رفتار کنه... فکر می کردم اگه ببینه دارم میرم سمت آنا رفتارش بهتر میشه... ولی بدتر ازم فاصله گرفت...فکر می کردم وقتی ببینه رغیب پیدا کرده میجنگه تا رغیب و از میدون به در کنه... چطور یادم نبود وقتی نسیم و دید وقتی دید نسیم هست خودشو کشید کنار... خودشو کوچیک نکرد که گدایی عشق کنه...از رو زمین بلد شدم رفتم پشت پنجره سیگارمو روشن کردم تا بلکه بتونه آرومم کنه...سیگار پشت سیگار... ولی آروم نشدم نمی تونستم آروم بشم.. یاد شب قبل از سفرمون به روستا افتادم...صدای سرفه های آرام هنوز تو گوشمِ... بوی سیگار اذیتش می کرد... سیگارو خاموش کردم... قسم می خورم که دیگه لب به سیگار نزنم...***روبه روی کاوه روی مبل نشسته بودم... خیلی با خودم کلنجار می رفتم باهاش درگیر نشم... با این حس که دلم می خواست فکشو خورد کنم مقابله می کردم تا شاید بتونم به آرام نزدیک تر بشم....کاوه_من از کجا بدونم بعد از اینکه برات کار پیدا کردم بیخیال شکایت میشی؟..دندونا همو رو هم فشار دادم... چقدر پررو بود... آروم باش مهرداد تو هدف بزرگ تری داری... باید به آرام نزدیک شی.. _مگه نمیگی مدیر شرکت دوستتِ... پس هر وقت که بخوای می تونی بیرونم کنی... کاوه_بیایمو آرام تورو قبول کرد... اون وقت چی؟ ... تکلیف من چی میشه؟...پوزخنده صدا داری زدم_خودتم خوب میدونی که می تونم ثابت کنم که کلاه برداری کردی برای همین میترسی نه؟...کاوه_تو اینطوری فکر کن...._پس بزار یه چیزی و بهت بگم... اگه آرام قبولم کرد که کرد ولی اگه نکرد... قسم می خورم شده جفت کلیه هامو بفروشم تا خرج وکیل کنم...پولمو تا قرون آخرش ازت پس می گیرم...پس بدون تو شرایطی نیستی که برام تعیین تکلیف کنی... من هنوز همون مهردادم شیر فهم شد؟...انگار که حساب کار دستش اومده باشه...کاوه_باشه بهت اعتماد می کنم..._کاری جز این نمی تونی بکنی...رسیدم خونه پیراهنمو در آوردم و پرت کردم روی مبل تک نفره... خونه به طرز وحشتناکی کثیف بود... تو این یک هفته ی اخیر اصلا تمیزش نکرده بودم... تصمیم گرفتم بعد از حساب کتاب هام دستی به سرو روی خونه بکشم... سررسیدمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن خرج و مخارجم... پس انداز خیلی زیادی نداشتم... بیشتر پولم میرفت بابت اجاره خونه و قسط ماشینم... با اینکه هم تو آژانس کار می کردم هم شاگرد خصوصی داشتم باز پس انداز کمی داشتم...تلفن خونه زنگ خود... از شماره ی عجیب غریبش فهمیدم مهرشادِ..._الو سلام...مهرشاد_سلام داداش کوچیکه... خوبی؟..._من خوبم شما خوبین؟... فسقل عمو خوبه؟... مامان.. زن داداش..خوبن؟..مهرشاد_اونا هم خوبن...سلام میرسونن.._مهرشاد مامان اونجاست؟...مهرشاد کمث کوتاهی کرد... بعد خیلی کوتاه گفت..مهرشاد_اینجاست.._هنوز نمی خواد باهام حرف بزنه؟..مهرشاد سکوت کرد.. مامان بعد از اینکه فهمید آرام و طلاق دادم دیگه با من حرف نزد... انقدر آرام و دوست داشت که دوسال تمام با من حرف نزد... شاید اون هم می دونست آرام از برگ گل هم پاک ترِ..شایدم انقدر منو میشناخت که می دونست تقصیر کار منم نه آرام...شروع کردم به حرف زدن.. گفتم اونایی رو که تو دلم سنگینی کرده بود..._سلام مامان لیلا... می دونم که داری حرفامو میشنوی دلم برای صدات تنگ شده...مامان پیداش کردم...آرام و پیدا کردم... واسم دعا کن.. دعا کن بگرده... دعا کن ببخشتم.. میگن دعای مدر در حق اولادش قبول میشه... واسم دعا کن شاید اگه آرام بگرده تو با من حرف بزنی...صدای گریه های مامان و از پشت تلفن میشنیدم... دلم پر کشید براش... هیچ وقت طاقت ناراحتیشو نداشتم....گوشی گذاشتم چون دیگه نمی تونستم گریه های مادرمو تحمل کنم...بلند شدم و خونه رو کاملا مرتب و تمیز کردم... دم می خواست همه چیو تغییر بدم... انقدر برای رو در رو شدن با آرام خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم.. میون وسایلم چشمم به عطرم افتاد... خیلی وقت بود که ادکلنم تموم شده بود و فقط شیشه و داشتم... نگاهی به پول های تو جیبم کردم.. می تونستم بخرم... سریع لباس هامو عوض کردم تا برم بخرمش...فروشنده ادکلن گذاشت روی پیشخون مغازه اش.. قیمت و ازش پرسیدم... با شنیدن قیمت گوشم سوت کشید... در عرض دوسال قیمتش دو برابر شده بود... اگه می خواستم بخرمش باید نصف پس اندازمو میدادم...ممکن بود پول برای اجاره ام کم بیارم... ولی وقتی یاد این افتاد که آرام چقدر از بوی عطرم خوشش میومد با جون و دل خریدمش... تو راه کمی برای خونه حرید کردم.. نزدیک خونه بود که گوشیم زنگ خورد.. هومن بود..._سلام داداش هومن..هومن_سلام کبکت خروس می خونه.._بده یه بار تحویلت گرفتم؟..هومن_نه خیلی هم خوبه... کجاییی؟..._نزدیک خونه ام چطور؟..هومن_سمت خونتم گفتم بیام یه سر بهت بزنم..._بیا متظرتم...دیگه رسیده بودم جلوی در خونه... ماشین و پارک کردم... وقتی پیاده شدم ماشین هومن و دیدم که از سر کوچه می پیچید تو کوچه... منتظرش وایسادم... ***چشمای هومن از تعجب گرد شده بود...هومن دوست دوران دبستانم بود قبل از اینکه هومن و خانواده اش از محلمون برن خیلی باهم دوست بودیم...تا اینکه یه روز توی دانشگاه دیدمش... دو ترم از من پایین تر بود...از همون اول می گفت از کاوه خوشم نمیاد... همیشه این حرفشو میزاشتم پای اینکه کاوه رو خوب نمیشناسه... کارای کاوه رو دیده بودم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز اینکارارو سر خودم در بیاره...هومن_مهرداد باورم نمیشه تو این کارارو کردی...سرمو انداخت بودم پایین... چی می تونستم بگم... هیچ چیز جز شرمندگی نداشتم... براش تعریف کردم چه کردم تا کمک کنه... یه راهی بزاره جلوی پام.. ولی...هومن_من جور دیگه ای شناخنه بودمت...باورم نمیشه ایکارارو کرده باشی..._نمی فهمیدم هومن.. قدرشو نمی دونستم..هومن_الان می خوای بری تو اون شرکت که چی بشه؟... _من بدون اون نمی تونم...هومن_الان یادت افتاده؟... فکر نمی کنی خیلی دیر باشه؟...از من ناراحت نشو ولی تو لیاقتشو نداشتی مهرداد..._می دونم... ولی می خوام تمام سعی مو بکنم...هومن_اگه نخوادت چی؟... به این فکر کردی؟.._من کنار نمی کشم...هومن_اگه با بودنت آزارش دادی چی؟..._نمی خوام بشنوم هومن...هومن_باید بشنوی... فکر کردی خیلی راحتِ... تا حالا خودتو جاش گذاشتی؟...می دونی چه راه سختی در پیش داری؟..._می دونم...هومن_نه نمی دونی... تو طاقت نداری یکی بهت بگه بالا چشمت ابروِ... نمی تونی تحمل کنی... _می تونم...هومن_اینا همه حرفِ... پس انتظار هر برخوردی و داشته باش.... انتظار نداشته باش زود بخشیده بشی.._می دونم راه طولانی در پیش دارم...فقط نمی دونم باید چیکار کنم....هومن_من آرام و نمی شناسم.... تو بهتر از من می شناسیش... ولی به نظرم اول از همه باید خودتو ثابت کنی... ثابت کنی اون مهرداد دو سال پیش نیستی... یه کم هم به خودت برس... نمی خوای که با این ریش ها بری پیشش؟.._نه...خیلی تو فکر بودم... دیدم و نزدیک شدن به آرام یه طرف... راضی کردنش یه طرف دیگه... چطور می تونستم راضیش کنم برگرده وقتی یه خاطره خوش هم ازم نداره.... می دونم خیلی خودخواهم.... آرام یه بار زندگی با منو تجربه کرده بود.... حق داشت اگه پسم بزنه... ولی دلِ صاحب مردم و چیکار کنم؟... خدایا کمکم کن..***از ماشین پیاده شدم....دستی به کت اسپرتم کشیدم... کیف چرممو که یادگاری از دوران مایه داریم بود و دست گرفتم... با قدم های بلند وارد ساخون شدم به نگهبان سلام کردم سوار آسانسور شدم... دکمه ی طبقه پنجم و زدم... پامو گذاشتم تو راه روی ... و یک راست رفتم سراغ دری که روش نوشته بود شرکت ساختمانی... اسمش برام مهم نبود مهم اون آدمی بود که تو بخش حسابداریش کار می کرد....وارد شرکت شدم...دختر جوونی پشت میز نشسته بوددختر_سلام خوش آمدید می تونم کمکتون کنم؟._سلام... من صالحی هستم... قرار بود برای مترجمی..دختر_بله اقای کیان...من صالحی هستم منشی شرکت... جناب رستمی سپردن اتاقتونو نشونتون بدم و با میحط کار اشناتون کنم... بفرمایید..عظیمی از جاش بلند شد منم به دنبالش... اینطوری که عظیمی می گفت این طبقه بیشتر برای کار های اداری و حسابداریِ و مهندس ها بیشتر توی طبقه های دوم سوم کار می کنند... از اونجایی که همه چی قبلا هماهنگ شده بود نیازی به مصاحبه با مدیر شرکت نبود و من از امروز باید مشغول به کار می شدم...بعد از گذشتن از چند تا اتاق... به اتاق اخر راه رو رسیدیم... عظیمی ببخشیدی گفت و خودش وارد اتاق شد... و بعد من...توی اتاق سه تا میز بود که روی هر کدوم به جز یکشون اسم و سمت نوشته شده با دیدن اسم آرام به عنوان حسابدار لبخندی اومد روی لبم...عظیمی_این میز شماست... آقای رستمی خواستن شما تو بخش حسابداری باشین... _ممنون...عظیمی_ساعات کاری اینجا از 8 :30 صبح تا 4بعد از ظهر که کاکنان می تونن تا 6 اضافه کاری وایستن.... آقای رستمی خواستن بنده بهتون قرارداد و بدم تا امضا کنید... چند لحظه صبر کنید..عظیمی از اتاق خارج شد... پس آرام تا 15 دقیقه دیگه میاد... مثل دخترای که براشون خواستگار میاد استرس داشتم... از برخورد آرام می ترسیدم... نگاهی به اتاق انداختم... دور تا دور اتاق پر بود از زون کن و دفتر... کاملا مشخص بود که اینجا واحد حسابداری...عظیمی_خوب بفرمایید تا شما قرار داد و بخونید و امضا کنید من میرم به کارم برسم.... _متشکر...یه نگاه سر سری به قراداد کردم... حقوقم خوب بود... اگه نصف اینم بهم می دادن بازم کار می کردم... مهم بودن در کنار آرام بود... پنج دقیقه بعد قرار داد و امضا شده تحویل عظیمی دادم... اونم برام تو ضیح داد که باید چه کارای انجام بدم...پشت میز نشسته بودم... کاری نداشتم انجام بدم... در باز شد مرد 35 36 ساله ای اومد توی اتاق...مرد_سلام شما باید آقای صالحی باشید؟_سلام... بله خودم هستممرد_من علی ام... علی پناهی...باهاش دست دادم... به نظر آدم بدی نمیومد...علی_خوب آقای صالحی از خودت بگو...یکم با هم حرف زدیم... فهمیدم که علی 38سالشه... مدیریت مالی خونده...مجرده.. منم راجب خودم بعضی چی های رو گفتم داشتیم حرف می زدم که..آرام_صبح بخیرآقای پناهی...علی_صبح شما هم بخیر...از جام بلند شدم..._سلام...آرام برگشت سمتم... برای چند لحظه ی کوتاه خیره نگاهم کرد...آرام_سلام آقای صالحی... شما کجا اینجا کجا؟...علی_شما همدیگه رو میشناسین؟...آرام سری به نشونه ی تاکید تکون داد....جا خوردم.. انتظار اینکه بخواد آشنایی بده رو نداشتم... بیشتر از همه انتظار این لحن سرد و خونسردی بیش از حدشو.... فکر می کردم خیلی جا میخوره... ولی..._دیگه همکار شدیم دیگه....آرام_واقعا.... پس مترجمی که قرار بود بیاد شمایین...امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم..._منم همین طور...پشت میزش نشست... علی هم همین طور... کنترل چشمامو نداشتم زل زده بودم بهش... تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم... هر چند دقیقه یک با موهی خرمایی شو که فرق کج داده بود و میزد پشت گوشش...چرا تا حالا به رنگ خرمایی موهاش دقت نکرده بود؟...باورم نمی شد انقدر دل تنگش شده باشم... چرا تا حالا احساس نکرده بودم؟...چرا نفهمیده بودم آرام انقدر خواستنیه؟... آرام_چیزی لازم دارین؟...هول شدم... مچمو گرفت... _نه... راستش می خواستم بپرسم... شما می دونین کار من از کی شروع میشه؟...آرام_خانوم عظیمی اسناد و میارن شما باید ترجمه کنید اطلاعاتشو بدین به من.... در مورد قرارداد ها هم من اطلاع ندارم..._ممنون..علی_خانوم محبی لطف می کنید این گزارش ها رو ببرین اتاق آقای رستمی؟...آرام_بله...علی چند تا برگه رو داد به آرام... اونم از اتاق خارج شد... علی سرکی کشید تو راه رو برگشت سمتِ من...علی_از کجا میشناسیش؟..._کیو؟...علی_محبی..._مادرم استاد دانشگاش بوده....علی صداشو آورد پایین...علی_هر کی هم اتاقیمون شده ازش خوشش اومده... البته حق هم داشتن... از من به تو نصیحت فکرشو از ذهنت بیرون کن.. پسر رییس خاطرشو میخواد...تو دلم گفتم... پسر رییس غلط کرده... کسی جز من حق نداره آرام و بخواد... خونم به جوش اومده بود ولی سعی کردم بیشتر از این سوتی ندم.._من که...علی_چاخان نکن برادر من... من این نگاهارو خوب میشناسم.. واسه خودت می گم خود دانی.. اگه پسر رییس هم نبود بازم روی خوش نمیدیدی... اوه عظیمی اومد هیچی نگو...عظیمی اومد توی اتاق و زون کن بزرگی و گذاشت جلوم...عظیمی_این رو باید تا آخر هفته ترجمه کنید....اطلاعات مالی شو بدین آقای پناهی و خانوم محبی... قراداد ها هم بدین به من..._باشه...عظیمی_سوالی داشتین می تونین از من بپرسید..._حتما... ممنون...عظیمی که پاشو از اتاق بیرون گذاشت علی دوباره شروع کرد...علی_به قیافه مظلوم این عظیمی نگاه نکن از این آب زیر کاهاست...خنده ام گرفته بود...مثل یر زن ها خاله نک بازی در میورد... خنده ای کردم... علی هم خنده اش گرفته بود...علی_از فردا دو کیلو سبزی بگیر بیا با هم پاک کنیم خواهر...صدامو زننو کردم..._سبزی خوردن بگیرم یا سبزی آش؟...علی داشت بلند بلند می خندید...آرام اومد توی اتاق...مارو در حال خندیدن دید...آرام_آقایون سبزی هاتونو پاک کردین بریم سر کارمون....علی_رییس اومد مهرداد جان بچسب به کارت...با لبخند به آرام نگاه کردم... آرام رفت نشست پشت میزش و شروع کرد به تایپ کردن...چشمم به علی افتاد که داشت برام چشمو ابرو میومد... اوه دوباره زل زده بودم به آرام... سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ترجمه کردن... اکثرشون متن های فرانسوی بودن... با صدای علی سرمو بالا گرفتم...علی_پاشو بریم ناهار...اصلا نمی فهمیدم دارم چی می خورم تمام حواسم پیش آرام بود...تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم... با چند تا خانوم حرف میزد و غذاشو می خورد... نمی دونم بغل دستیش چی بهش گفت که به من نگاه کرد... برای چند لحظه چشم توچشم شدیم.... از نگاهش هیچی معلوم نبود... نمی شد چیزی ازش برداشت کرد... سرشو انداخت پایین و مشغول خوردن غذاش شد....علی_هی پسر خوردیش..._چی؟...علی_اینطوری نگاش نکن برات بد میشه ها..._مهم نیست...علی_خود دانی.. قبلی ها هم همین و می گفتن ..._این پسر رییس چی کارست؟... چطور آدمیه؟..علی_اوهو... انتظار داشتم بپرسی ولی نه انقدر زود..._چطور؟..علی قاشقشو پر کرد و بر سمت دهنش...علی_همه دوست دارن راجبش بدونند...بزار یه چیز بهت بگم... پسر رییس از این دختر بازهای تیرِ... به... بودن معروفه.... همین دیگه کل دختر های شرکت واسش ناز و عشوه میان..._حالا چرا گیر داده به محبی...علی_محبی خیلی سنگینه... اصلا اهلش نیست... عظیمی می گفت خودش شنیده پسر رییس از محبی خواستگاری کرده...آب دهنمو گورت دادم... نکنه..._خب...علی_هیچی دیگه محبی گفته نه...ولی اون بیخیال نمیشه هرکی به محبی چپ نگاه کنه و خاطر خواش بشه دمشو قیچی می کنه...خیلی دوست داشتم پسر رستمی ببینم...از اینکه آرام بهش جواب رد داده بود لبخندی اومد به لبم... شاید هنوز دوستم داشته باشه... شاید بتونه ببخشتم...بعد از ناهار برگشتیم سر کارامون...آرام اصلا نگاهم نمی کرد... این کارش مثل تیر بود توی قلبم... حدود های ساعت 4 بود وسایلشو جمع کرد...آرام_آقای پناهی من میرم کاری ندارید...علی_خسته نباشید... نه بفرماییدآرام_خداحافظ آقا...خداحافظی کردم... حالا دیگه شدم آقا... حتی نمی خواد فامیلیمو صدا کنه... نیم ساعت بد منم کارامو راست و ریست کردم و از علی خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون... تا ساعت 8مسافر کشی کردم...ساعت 8هم رفتم خونه پوریا تا 10....وقتی رسیدم خونه نایی برای خوردن شام نداشتم...سریع خوابیدم...***مثل هر روز...ده دقیقه ای زود تر ازتایم اداری وارد شرکت شدم... نه علی نه آرام هیچکدوم نیومده بودن...سریع گل از توی کیفم در آوردم و گذاشتم توی کشوی میز آرام...بعد هم نشستم پشت میزم و شروع کردم به کار کرد...علی_سلام صبح بخیر..._سلام صبح تو هم بخیر... بعد از چند دقیقه آرام هم اومد...آرام_سلام... صبح بخیر آقایون...جواب سلامشو دادم.... مثل هر روز... توی این یک هفته هیچ وقت مخاطب قرارم نمیداد... وقتی هم که تو اتاق تنها میشدیم اونم سریع از اتاق می رفت بیرون... نمی خواست حتی یک دقیقاه هم با من تنها باشه... هر روز بیشتر از روز قبل به حماقت خودم پی میبردم....نمی دونم چی شد که ندیدمش... خوبی هاشو ندیدم... ***بعد از تایم ناهار علی از آرام خواست چند تا کارو انجام بده... خودشم مرخصی ساعتی گرفت و رفت با رفتن علی آرام دیگه نمی تونست از تنها بودنمون فرار کنه... یک ربعی میشد که علی رفته بود... دلم می خواست این سکوت و بشکنم... ولی چی می گفتم... می گفتم چقدر پشیمونم... بعید می دوستم جواب بده.. آخر با کلی کلجار رفتن با خودم شروع کردم..._خوب چه خبر؟..چه سوال مسخره ای.... خاک بر سرت مهرداد.... آرام سرشو از بالا آورد... خیلی عادی جواب دادآرام_سلامتی..._تو این مدت خیلی تغییر کردی؟..آرام_می دونم... تورو خدا آرام یکم بیشتر حرف بزن..._ازدواج نکردی؟...آرام_نه...چطور مگه؟_همین طوری... منم نکردم...آرام کمی سکوت کرد و چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن بعد از چند دقیقه همونطور که سرش پایین بود گفت..آرام_این مسخره بازی هارو تموم کن...._چه مسخره بازی؟...آرام سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمام...آرام_در ماه 26روز سر کاریم... اگه بگیم این گل هایی هم که می خری از سر چهار رها باشه حداقل شاخه ای دوتمون... چرا می خوام 50 60 هزار تومن از حقوقتو صرف خریدن و گذاشتن گل توی کشوم کنی...._پس بزار حرف بزنم...آرام_مگه جلوی دهنتو گرفتم؟.._آرام من میدونم که اشتباه کردم....آرام_بسه مهرداد... نمی خوام بشنوم... اگه می خوای احترامتو مثل یه همکار داشته باشم حرفی از گذشته نزن..._خواهش می کنم...آرام_یه کلام.... خودتو کوچیک نکن...من همه چیو فراموش کردم...دیگه حرفی نزنم... حرفی نداشتم که بزنم... کاش یکم نرم تر بود... ولی نه این آرام با اون آرام فرق می کرد.... دیگه آرامی نبود که عصبانیتشم همراه با مهربونی باشه.. انقدر با تحکم حرف زد که نا خدا گاه تا آخر وقت اداری هیچ حرفی نزدم.. وسایلشو جمع کرد قبل از اینکه پاشو از اتاق بزاره بیرون گفتم:.._به گل های تو کشوت عادت کن...آرام_تو هم به پول دور ریختنب عادت کن...خورد تو پرم.... تو اولین برخورد مستقیم شکست خوردم... چه شکست تلخی... ولی من پا پس نمی کشم...***وقتی اولین حقوقمو گرفتم... تازه به خودم اومد... مهرداد یک ماه گذشت... چی کار کردی جز نگاه کردن و گل گذاشتن تو کشوش.... چه انتظاری داری؟... نکنه یکی زودتر از تو دلشو ببره... امروز تولدش بود.... دیروز مثل بچه ها هومن و با خودم کشوندم تو پاساژ ها تا برای آرام یه چیز خاص بخرم... می خواستم کادو همراه با گل ها بزارم تو کشوش... فقط امید وارم بود مثل هر روز که گل هارو مینداخت تو سطل آشغال کادو رو نندازه...بعد از 2ساعت گشت و گذار دیگه هومن صداش در اومده بود...هومن_اه... حالمو بهم زدی مهرداد... پام درد گرفت... _چقدر غر میزنی.... یکم هم فکری کن...هومن همچنان غر میزد... درکش می کردم چون منم از خرید خیلی خوشم نمیومد....ولی اندفعه فرق می کرد... اندفعه برای آرام بود...هومن_آقا می خواد بره منت کشی پای بیچاره ی من باید تاوان پس بده..._خفه بابا... زن بگیری ببینم خودت چیکار می کنی...هومن_اولا من هنوز کسی که ازش خوشم بیاد و پیدا نکردم... دوما کو تا من زن بگیرم... سوما من مثل جنابالی نیستم زنمو پر بدم...بعد از کلی غر غر شنیدن اخر یک جعبه کوچیک موزیکال پیدا کردم که قسمتیش از نقره بود و مدل طرح های قدیمی اروپایی بود... خیلی ازش خوشم اومد... سایز خیلی کوچیکس خاصش کرده بود... پر انرژی وارد شرکت شدم... مثل هر روز من اولین نفری بود که اومده بود... جعبه کادو و گل گذاشتم توی کشو و نشستم سر جام... هر لحظه منتظر بودم تا آرام از راه برسه... دوست داشتم عکس العملشو ببینم... بعد از یک ربع علی اومد... ساعت نزدیک های 9بود ولی خبری از آرام نشد... 9:30بود که دیگه طاقت نیوردم..._خانم محبی نمیاد؟..علی_نه... یک هفته مرخصی گرفته بره مشهد..._آهان...علی_چیه رفتی تو لک؟نه بابا...علی چشمکی زد و گفت...علی_آره جون خودت... من که میدونم...پسر بچه ای همراه با دسته گل اومد توی اتاق.... دسته گلِ خیلی بزرگی بود... پسر سلامی کرد و دسته گل و گذاشت کنار اتاق... پشت بند پسر... پسر جوونی حدودا هم سن و سال های من اومد توی اتاق... علی سریع از جاش بلند شد...علی_سلام آقای رستمی...منم به طبعیت از علی بلند شدم..._سلام...رستمی_سلام به کارتون برسین...رفت و نشست جای آرام... نگاهی به سر وضعش انداختم.... این همونی که از آرام من خوشش میاد... نا خداگاه بهش با اخم نگاه می کردم... از نظر قد از من کوتاه تر بود ولی صورت خوشگلی داشت... دماغ عملی... چشمای عسلی....پوست برنز شده... ابرو های پهن برداشته شده... چهره اش خیلی امروزی بود... هیکلش درشت بود ولی نه به اندازه ی من... رستمی_خانوم محبی نیستن؟...علی_مرخصین....رستمی_به خشکی شانس...گوشیشمو از تو جیب کتش در آورد و شماره گرفت...رستمی_سلام خوبی؟..کیارشم... کیارش رستمی....تولدت مبارک عزیزم...نمی دونستم نیستی اومده بودم کادوتو بدم.... قابل تورو نداره خانومم...اذیت نکن دیگه آرام...مهربون باش...رگ گردنم متورم شده بود.... دستامو مچت کرده بود... این کثافت داشت با آرام من اینطوری حرف میزد... این گل برای آرام بود؟... کثافت... دلم می خواست فکشو خورد کنم تا دیگه اسمِ آرام و به زبون نیار... طاقت شنیدن حرف های این عوضی و نداشتم... مطمئن بودم اگه یک لحظه دیگه تو اتاق بمونم نمی تونم خودمو کنترل کنم و کار دستش میدم.... با یه حرکت ناگهانی از پشت میز بلند شدم... با بلند شدنم هم کیارش هم علی برگشتن سمتم.... از اتاق رفتم بیرون... رفتم توی سرویس... به آینه نگاه کردم... صورتم سرخ شده بود... با انگشت هام شقیقمو میمالیدم... آروم نمی شدم... سرمو کامل کردم زیر شیر آب... سردیِ آب حالمو جا آورد....دستی تو موهامو کشیدم... خیلی عصبی بودم.... فقط بخاطر آرام بود که خودمو کنترل کردم... اگه بخاطر نزدیک بودن به ارام نبود... گردنشو می شکستم... پسریه لوس...این حسی که کسی جز من آرام و دوست داشته باشه داشت دیوونه ام می کرد...بعد از 5دقیقه برگشتم توی اتاق... خدارو شکر سرویس توی راه رو بود و کسی جز علی سر وموی خیسمو ندید...علی_چیکار کردی با خودت؟..._هیچی...چشمم من به دسته گل افتاد آتیش گرفتم...اگه علی نبود حتما لهش می کردم..علی_راستشو بگو..._راست چیو؟...علی_آشناییِ تو محبی یه آشنایی ساده نیست..._ول کن علی...علی_ببین بچه من 8سال ازت بزرگ ترم واسه من فیلم بازی نکن..._ببین بابا بزرگ عصابم زیر درخت آلبالو گم شده... بیخیال ما شو...علی سری تکون داد و رفت سمت دسته گل... در تراس باز کرد و دسته گل و گذاشت بیرون...علی_اونی که فکر کردی منم خودتی...گلم برداشتم عصابتو پیدا کنی...خدا می دونست چقدر از علی ممنون بودم.... همین که دسته گلشو نمیدیدم خودش خیلی بود... تا موقع ناهار دیگه حرفی با علی نزدم... نمی خواستم از دستم دلخور بشه... بعد از ناهار تلفنی به علی شد.... علی فقط گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد ولی صورتش هر لحظه برافروخته تر از قبل میشد... گوشی و قطع کرد..._چیزی شده؟..علی_دعا کن اشتباه باشه...اینو گفت و کیفشو برداشت و رفت... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود... فقط اینو می دونم که هر چی که بوده علی و داغون کرد...فردای اون روز علی با قیافه آویزون اومد سر کار... من خودم حالِ خوبی نداشتم...نبود آرام خیلی بهم فشار میورد...وقت ناهار دیدم علی خیلی تو خوشِ و اصلا غذا نمی خوره..._چیزی شده داداش؟...علی_نه..._اگه نیاز داری کسی به حرفات گوش کنه من هستم...علی_مرسی....بعد شرکت کاری نداری؟_نه کار خاصی ندارم...علی_بریم بریم بیرون یه دوری بزنیم حرف می زنیم..._باشه...داشتم به جای خالیه آرام نگاه می کردم... چقدر دلم براش تنگ شده.... علی_من می رم بالا..._باشه... بالا میبینمت..علی رفت غذاش دست نخورده بود... تو این مدتی که علی یشناختم از رفتارش خوشم میومد همیشه یه جور بود... از اینایی نبود که هر دفعه رنگ عوض می کنن...غذامو خوردم و از جام بلند شدم تا برم بالا... تو راه عظیمی و دیدم که داره با یه دختر حرف میزنه...عظیمی_ناراحت نباش عزیزم ایشا الله که خوب میشه...دختر_مگه می تونم ناراحت نباشم؟... همش تقصیر من بود...صدای دختر خیلی آشنا بود... حاضر بودم قسم بخورم این دخترو می شناختم...نمی تونستم صورت دختر و ببینم... از کنارش رد شدم... چشمم که به صورتش افتاد خشکم زد.... نسیم؟... اینجا؟... نسیم داشت گریه می کرد...چشمش که بهم افتاد... سریع سلام کردنسیم_سلام...اخمی کردم جواب دادم..._سلام... شما کجا اینجا کجا؟....عظیمی_اِ نسیم جون شما آقای صالحی میشناسی؟.._همکلاسی دوران دانشگان...عظیمی_چه خوب که همو شناختین... ببخشید نسیم جون من باید برم...توام مراقب خودت باش...نسیم و عظیمی با هم خداحافظی کردن و عظیمی رفت...منم تو تمام این مدت با اخم زل زده بودم به صورتش که هفت قلم آرایشش کرده بود..._نگفتی تو اینجا چیکار می کنی؟...نسیم_من... چیزِ... اومدم دیدن مدیر شرکت...نمی دونم چی شد که زد زیر گریه.... هق هق گریه می کرد..._چی شده نسیم؟...چرا گریه می کنی...هرچی سعی کردم آرومش کنم آروم بشو نبود... هق هق گریه هاش عصابمو خورد می کرد... _بسه نسیم بگو چی شده؟...یکم گریه شو کنترل کرد ولی هنوز اشک می ریخت...نسیم_چیزی نیست..._بهت می گم بگو چی شده؟...نسیم_طولانیِ... برو به کارت برس من باید برم...دستِ خودم نبود... هنوز یه حس بهش داشتم... نه دوست داشتن بود نه تنفر... حسی که نسبت به یه آشنا داری... فقط همین..._وایسا مرخصی می گیرم.... از اینجا جم نمی خوریا...یه آدم چقدر میتونه عوضی باشه؟... چقدر می تونه پست و کثیف باشه؟... چقدر میتونه خود خواه باشه؟....واسم سوال شده... واسم سوال شده که روی همچین کسی میشه اسم آدم گذاشت یا نه...کاوه تمام این خصویات و داره... اون کثیف ترین آدمیِ که باهاش سروکار داشتم.... چه بازیگر خوبی بود... چه خوب نقش هاشو بازی کرد... چه خوب همه رو بازی داد... من... آرام... نرگس.... نسیم...آنا و شاید کسایی دیگه که من از وجودشون خبر ندارم... چه بازی کثیفی کرد با ما... بخاطر پول؟...حالا حال آرام می فهمم... حالا می فهمم وقتی فهمید از زمین ها چقدر بهم رسیده... وقتی فهمید بخاطر 15میلیارد با زندگی اش بازی کردم چقدر ناراحت شد... چقدر احساس تنفر کرد... به نسیم که رو به روم نشسته بود و گریه می کرد نگاه کردم....تنها حسی که نداشتم حس دلسوزی بود... چطور عاشق همچین آدمی شده بودم؟... تمام چیز هایی که یه روز برام دوست داشتنی بود... الان پوچ بود... یه روز فکر می کردم نسیم زیبا ترین دختر دنیاست...ولی حالا... نسیم میون گریه گفت...نسیم_منو ببخش مهرداد... می دونم بد کردم... ولی من نمی دونستم کاوه برای توام نقشه کشیده... فکر کردم فقط می خواد تورو به آرام نزدیک تر کنه...دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا... تمام تنفرم و ریختم توی چشمام و زل زدم تو چشماش...._اونی که باید ببخشدت من نیستم... شوهرتِ که بهش خیانت کردی...اینو گفتم از روی نیمکت پارک بلند شدم... با قدم های بلند خودمو به ماشین رسوندم.... گوشیم زنگ خورد.. به شماره نگاه کردم.... علی بود..._بلهعلی_سلام... مهرداد مرخصی گرفتی؟..._آره یه کاریبرام پیش اومد...علی_باشه می خواستم ببینم بعد از شرکت میا..._من ساعت 4 میام جلوی شرکت...علی_باشه... پس می بینمت...خداحافظ_خداحافظگوشی و گذاشتم تو جیبم... سوار ماشین شدم و به سمت کارگاه رفتم...نیم ساعتبعد به کارگاه رسیدم... بعد از دو سال به جایی اومدم که یک بار از صفر شروع کرده بودم... از ماشین پیاده شدم و رفتم تو... یک راست رفتم سمت دفتر کارگاه.... مثل همیشه بدون زدن در یاد گرفتن اجازه رفتم تو اتاق... هومن عینک به چشم سرش تا گردن توی برگ های روی میزش بود... با باز شدن در سرشو آورد بالا...هومن_اِ مهرداد تویی؟... گفتم جز تو کسی مثل گاو درو باز نمی کنه...خودمو انداختم روی صندلی چرمی کنار میزش..._هومن اصلا حوصله ندارم سر به سرم نزار...هومن_اوهو... اوکی... حالا چت شده باز قیافت شبیه میز غضب خان شده؟...بی مقدمه گفتم..._امروز نسیم ودیدم...هومن بطور کاملا مشهودی از جاش پرید...هومن_چی؟... نمی خوای بگی بازم..._نه نه... اصلا..هومن_پس چی؟..._مثل اینکه کاوه سر اونم کلاه گذاشته...هومن_سر نسیم؟؟؟؟؟؟....ولی چطوری؟... مگه نمی گفتی وضع خیلی خوب نیست فقط به ظاهش میرسه؟_چرا... مثل اینکه نسیم از دوران دانشگاه کاوه رو دوست داشته... وقتی جهانگیر از ش خواستگاری می کنه کاوه بوی پول می خوره به مشامشو میره سر وقت نسیم...هومن_خب؟..._هیچی دیگه... با هم دوست می شن... بعد کاوه میره رو مخش که بیا برو با جهانگیر ازدواج کن بعد از یه مدتم طلاق بگیر با پول مهرتم بریم اونور زندگی کنیم...مهریه شو می گیره ولی جهانگیر طلاقش نمیده...تا اینکه نسیم بهش میگه بخاطر پول باهات ازدواج کردم...جهانگیر هم سکته می کنه می برنش بیمارستان..هومن_کاوه چی؟..._اونم تمام پول مهریه ی نسیم و که رقم خیلی درشتی بوده رو بالا می کشههومن_عجب پستیِ... این کثافت سیر مونی نداره؟..._از همه بد تر اینکه آنا هم به هوای عشق کاوه منو در به در کرد... الانم معلوم نیست کدوم گوریه...هومن سکوت کرد تو فکر بود.... بعد از چند دقیقه گفتم..._حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم کاوه همیشه می خواست من با آرام ازدواج کنم... همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم منو به طرف آرام هول میداد... با ازدواج نکردن من با آرام... هم پول های من به باد می رفت... هم مهریه ی نسیم....هومن_نمی خوای شکایت کنی؟.... سخته... ولی می تونی پولتو ازش پس بگیری..._می دونم... ولی شکایت کردنم مساوی از دست دادن آرام...هومن_هیچ ربطی به آرام نداره..._من اگه شکایت کنم فرداش از اون شرکت اخراجم... نمی خوام بخاطر پول یکبار دیگه آرام و از دست بدم...هومن_اگه آرام قبولت نکرد چی؟...می خوای بازم تو اون شرکت بمونی؟.._حتی یک لحظه پا پس نمی کشم...هومن_پس حداقل دنبال آنا بگرد..._به فکرشم... اونم از کاوه زخم خوردست... شاید به درد بخوره...هومن_شک نکن... وقتی آنارو پیدا کنی زودتر می تونی ثابت کنی کاوه کلاه برداری کرده...***جلوی شرکت ماشین و پارک کردم بعد از 5دقیقه علی از شرکت اومد بیرون سلام کرد...علی_قیافه ات چرا انقدر داغونِ؟..._چیزی نیست...بریم یه جا بشینیم برات می گم...ماشین و به حرکت در آوردم.... دیگه به کسی اعتماد نداشتم... نمی خواستم هم به علی خیلی اعتماد کنم.. با اینکه اصلا بهش می خورد که ادم بدی باشه ولی نمی تونستم خیلی زود بهش اعتماد کنم... بعد گذشتن از ترافیک سنگین بلاخره رسیدیم فرحزاد... علی_نگفتی؟... چرا انقدر بهم ریخته ایی؟.._هیچی بابا... صاحب خونه ام میگه تخلیه کنم...علی_پولی چیزی نمی خوای؟.._نه دستت درد نکنه... خنده اییی کرم..._مثلا قرار بود تو بگی چرا نارحتی...علی_می گم...سینی چای گذاشتن روی تخت... علی سیگارشو در آورد...علی_واسه زن سابقم خواستگار اومده..._مگه ازدواج کرده بودی؟...علی_آره... سه سال پیش از هم جدا شدیم... _تو که هنوز دوستش داری....برای چی طلاقش دادی؟...علی_نمی خواست باهام زندگی کنه.... ما بچه دار نمیشدیم..._مشکل از تو بود؟..علی_برعکس... اون فکر می کرد اگه طلاق بگیره به من لطف می کنه... فکر می کرد من می تونم شانس بچه دار شدن و با ازدواج با یکی دیگه امتحان کنم.._حالا می خوای چی کار کنی؟...علی_نمی دونم.. نمی تونم کسی جز خودم کنارش ببینم..._نمی خوای بهش بگی؟..علی_روم نمیشه... آخرین باری که دیدمش خیلی باهاش بد رفتار کردم..._می خوای دست رو دست بزاری...باید بهش بگی..علی پک محکمی به سیگارش زد...علی-نمی دونم.... می خوام بهش بگم ولی می ترسم دوباره ردم کنه..._امیدت به خدا باشه...یک لحظه به یاد حرفای هومن افتادم...نکنه آرام هم منو رد کنه؟... نمی خوام کم بیارم ولی اگه با وجودم آزارش بدم چی؟..یک هفته ی کشنده بالاخره تموم شد... امروز می تونستم آرام و ببینم...مثل هر روز گلی که دیشب خریده بودمو گذاشتم تو کیفم... توی ماشین همش آهنگ شاد گوش می کردم... خوشحالم.. امروز آرام و می بینم... _صبح بخیر خانم عظیمی... هم اتاقی هام نیومدن؟..عظیمی_سلام صبح بخیر... خانم محبی اومدن...از خوشحالی با قدم های بلند خودمو رسوندم به اتاق... آرام نشستته بود پشت میزش... همونطور که سرش پایین بود... سلام کرد... منم جوابشو دادم... نشستم پشت میزم...کیفمو گذاشتم کنار پام و گل از توش در آوردم...دیدم موقعیت خوبیه از جام بلند شدم رفتم سمت میز آرام...نامرد حتی سرشو بالا نگرفت تا نگاش کنم... دلم برای صورت خوشگلش تنگ شده بود...گل و گذاشتم روی میزش و کمی خم شدم روی میز..._تولدت با تاخیر مبارک بی معرفت...آرام نگاهی به راه رو انداخت و سریع گل و از روی میز برداشت...سرشو بالا گرفت... اخم غلیظی کرده بود... دلم می خواست بچلونمش... انقدر که دلم براش تنگ شده بود....آرام_این مسخره بازی ها رو تموم کن...نمی خوام کسی راجبم فکر بدی بکنه...گل و انداخت تو سطل آشغال... لبخند روی لبمو حفظ کردم با اینکه نارحت شده بودم..._کادوتو دوست داشتی؟...آرام سعی می کرد صداشو کنترل کنه... ولی مشخص بود داره از دستم حرص می خوره...آرام_اونم انداختم دور...تو اصلا چرا باید برای من کادو بخری؟..هان؟دیگه طاقت نیوردم... دستمو از رو میز بر داشتم و دولا شدم تا جعبه موزیکالی که انداخته بود تو سطل آشغال و بردارم.... این اولین هدیه ای بود که با عشق براش خریده بودم...انصاف نبود که دور انداخته بشه.... دستمو کردم تو سطل آشغال ولی خبری از جعبه نبود...بلند شدم..._تو ننداختش دور...آرام_الان می ندازمش...دست کرد تو کشو و جعبه رو کشید بیرون.. می خواست بندازتش تو سطل که..._اِ ندازش...نکن..آرام_می خوام بندازمش...من از تو کادو نمی خوام.._لج بازی نکن دیگه... من اینو برای تو خریدم...آرام بی توجه به من جعبه رو انداخت تو سطل....خیلی ناراحت شدم...خیلی عصبانی شدم ولی هیچی نگفتم...آروم دولا شدم و جعبه رو از سطل در آوردم... برگشتم سمتش..._کارت اصلا درست نبود... فقط می خواستم تولدت و با دادن یه کادو تبریک بگم...آرام_نمی خوام بهم بگی...کادوتم برو به بقیه بده...بدون اینکه چیز دیگه ایی بگم نشستم سر جام... بعد از دقایقی بعد علی اومد... خیلی بد خورده بود تو پرم... سعی می کردم تمام تمرکزم به کار باشه تا کم تر به کار آرام فکر نکنم... چند بار نگاش کردم... اونم مثل من اخماش تو هم بود... یک بار چشم تو چشم شدیم که با تنفر چشمشو ازم گرفت... انگار واقعا ازم متنفر شده بود...آرام_سلام آقای رستمی...سرمو بلند کردم و کیارش و دادم که چهار چشمی زل زده به آرام... طاقت نگاه هاشو نداشتم...بعد از اینکه با منو علی سلام علیک کرد... برگشت سمت آرام و نشست کنار صندلی میز کارش...کیارش_خوبی آرام خانم؟..آرام_خیلی ممنون... پدر خوبن؟..کیارش_مگه میشه با وجود حسابداری مثل شما خوب نباشه... خوب جیبِ پدر مارو پر کردینا...آرام_وظیفه مو انجام می دم...کیارش_اختیار دارین...آرام سرشو انداخت پایین و مشغول کارش شد...مرتیکه کثافت داشت با چشاش آرامو می خورد... دستمام و مشت کرده بودم.. خیلی دلم می خواست چشماشو از کاسه دربیارم...کیارش_اِهم...می تونم شب ...برای شام دعوتتون کنم؟..آرام سرشو بلند کرد.. چشمش به من خورد... انقدر مشتمو محکم نگه داشته بودم که نوک انگشتام بی حس شده بود... احساس می کردم دارم خفه میشم...آرام پوزخندی بهم زد..پوزخندش ذوبم کرد...نابودم کرد... با لبخند گفت:آرام_خیلی لطف دارین... با کمال میل...خیلی هم خوشحال میشم...داغ شدم... خشم تمام وجودمو گرفته و بود... دوست داشتم بزنم تو دهن کیارش... بزنم تو دهن آرام که دیگه از این لبخندهاش تحویل کسی نده....کیارش راضی به نظر میرسید...این منو بیشتر میسوزوند...کیارش_پس شب میام دنبالت...ادامه دارد..

رمان میرم جای من اینجا نیست21

چهار شنبه
9:20 AM
حسینی

مهرداد سیلی ِ محکمی زد به صورتم... چشماش پر بود از خشم و نفرت...

مهرداد_چی دارم می گم؟... می خوای مظلوم نمایی کنی؟... منو بگو که داشت ازت خوشم میومد... فکر می کردم لیاقت داری... نمی دونستم سرت جای دیگه ای گرمه...

 

دستشو آورد بالا و محکم خوابوند توی گوشم... برای یک لحظه هیچ صدایی نمی شنیدم... فقط لب های مهرداد و می دیدم که داره تکون می خوره... از در جدام کرد وپرتم کرد روی مبل... کم کم صداشو میشنیدم...

 

مهرداد_با کی می پری؟... هان؟... کیِ؟

 

از ترس تنم میلرزید...مهرداد چی می گفت؟..

_کی کیه؟... مهرداد چرا میزنی؟.. چی شده؟..

 

مهرداد کمربندشو در آورد... کمربندشو تو هوا تکون داد... داد کشید:

مهرداد_به خداوندیِ خدا... اگه نگی اون کثافت تر از خودت که باهاش می خوابی کیه... زندت نمی زارم...

 

دستشو برد بالا ... بر خورد کمر بند با بازو و گردنم دادمو در آورد...

 

_مهرداد...چی می گی؟... چرا جوری حرف نمی زنی که منم بفهمم؟

 

مهرداد باعصبانیت کمربند و پرت کرد کنار... روی مبل نشست نفس نفس میزد... صورتش سرخِ سورخ بود...رگ های گردنش متورم شده بود...کمی که آروم تر شد... پرسید:

مهرداد_با کدوم بی پدرو مادری ریختی رو هم...اسمشو بگو... به خدا اگ زبون باز نکنی میکشمت...

 

_به خدا من با کسی...

 

مهرداد فریاد کشید_اسمِ خدا رو نبر کثافت...سر تا پاتو نجاست برداشته آشغال اسم خدا رو نبر.. بگو کیه... بی غیرتم اگه نکشمش..

کیلید توی قفل چرخید... در واحد باز شد... سحر و سهند متعجب اومدن تو خونه... سحر جیغ کشید و دوید سمتِ من...

سحر_چی کارش کردی دیونه؟.. آرام خوبی؟..

 

مهرداد_باید می کشتمش..

سهند حمله کرد سمتِ مهرداد و یقشو گرفت... داد زد

سهند_واسه چی دست روش بلند کردی؟؟ هان؟.

 

مهرداد سهند و حل داد تا ازش جدا بشه... رفت سمتِ تلفن...دکمه ی پیغام گیرو زد... چیزی که میشنیدم .... چیزی که میشنیدم لرزه به تنم انداخت..

_سلام خوشگل خانوم....دیشب بهت خوش گذشت؟... برای من که عالی بود... خاک بر سرِ شوهر بی غیرتت کنم که قدر تو نمیدونه... اومدی خونه بهم زنگ بزن علسم...

 

صدای خودِ آشغالش بود... وحید بود... به سحر نگاه کردم که ناباورانه با من زل زده بود....

_سحر به خدا من....

 

سحر از حال رفت و غش کرد...سهند اومد سمتِ سحر که ولو شده بود روی زمین... نگاهش که به من خورد دستشو برد بالا و سیلی محکمی خوابوند تو صورتم...

 

سهند_باورم نمی شه آرام که انقدر عوضی باشی... با وحید؟... با شوهر دوستت؟... نشناختیمت آرام... نشناختمت....خیلی کثیفی.. خیلی... اگه یک بار دیگه دورو بر سحر پیدات بشه... می کشمت...

 

_سهند به قرآن من بی تقصیرم...

 

سهند بیتوجه به من سحر و بغل کرد قبل از اینکه از خونه بیرون بره رو کرد سمتِ مهرداد...

سهند_کشتن برای اینجور ادما کمِ...

 

 

مهرداد خیلی خونسر بود این خونسردیش خیلی مترسوندتم...

مهرداد_خوب بگو ببینم از کی باهمین؟...چند وقته شب ها می ری پیشش؟...

 

_مهرداد بخدا داری اشتباه می کنی... اینطوری که فکر می کنی نیست؟...

 

مهرداد_واقعا؟... پس چرا دیشب که اومدم خونت خونه نبودی؟...

 

_آره پیشِ وحید بودم ولی...

تو کسری از ثانیه دهنم پر از خون شد مهرداد داد کشید...

 

مهرداد_حفه شو... اسمی اون کثافتو نبر...

قدرت تکلم ازم گرفته شده بود نمی تونستم حرف بزنم....زبونم توی ئهنم نمی چرخید... فکم درد میکرد... حساب چکها و تو دهنی هایی که خورده بودم از دستم رفته بود... مهرداد نشست روی مبل...سرشو میون دستاش گرفته بود..

مهرداد_حالا دلیلِ رفتار های اخیرتو می فهمم... حالا می فهمم چرا بهم بی محلی می کردی...منو بگو که تو فکر جبران اشتباهاتم بودم...توی کثافت... ولی توی آشغال دنبالِ ه ر ز گ ی بودی....

با دست خون دهنمو پاک کردم... "باید به خودم مسلط باشم... باید بدونه من بی گناه ام" خودمو جمع و جور کردم تا حرف بزنم...با لحن آرومی گفتم:

_داری اشتباه می کنی... باور کن من بی تقصیرم...اون بهم نظر داشت... همش بهم غیر مستقیم...

 

مهرداد_نمی خوام این خوزولاتو بشنوم...حساب اون عوضی رو هم می رسم...

 

بلند شد و رفت سمت در.. هرچی صداش کردم بهم محل نداد و رفت... با کوبیده شدن در بهم... شروع کردم به گریه کردن... همه چی خراب شده بود.. همه چی... هیچکس برام نمونده بود.. نه سحر... نه سهند ... نه حتی مهرداد... همشون فکر ی کردن من آدم ه ر زه ای هستم...یک ساعت تموم گریه کرد... همه جای تنم درد می کرد...دستم.. گردنم ... کمرم... گلوم... همه جا... بزور رو پام وایسادم... چشمم به گل های رزی افتاد که کنار جعبه ی کادوی روی اپن بودن...رفتم سمت آشپزخونه.. کارتی که روی گل ها بودو برداشتم... دست خط مهرداد بود...

"و اگر ماهرترین ماهر های دل شکن ها هم باشم ـ ـ ـ

بازم ردی از خودتــ بــه جا میگذاری کــه نشان میدهد

انقدر ها هم کــ همیگفتی دلت نازک نبوده و نشکسته ....

 

ببخش....

 

 

با صدای زنگ ایفون سرمو از روی میز بلند کردم.... رفتم دم آیفون... باورم نمی شد... وحید بود... یه آدم چقدر میتونه پرو باشه؟...زده بود به سرم تو یک لحظه هرچی نفرت داشتم اومد جلوی چشمم... درو باز کردم تو کسری از ثانیه شال سرم کردم و رفتم توی آشپزخونه... تیز ترین چاقویی که داشتمو برداشتم...صدای زنگ در واحد اومد... چاقو رو پشت سرم قایم کردم و در باز کردم...

_اینجا چی کار داری؟...

 

وحید_اومدم باهات آخرین حرف ها رو بزنم...

 

وحید اومد توی خونه... تمام سعی ام این بود که چاقوی تو دستمو نبینه در کمال پروگی خیلی راحت نشست روی مبل... پاشو انداخت روی پاش...

وحید_ببین آرام... می دونم سحر و سهند فهمیدن... قبل از اینکه بخوام بیام سهند بهم زنگ زد و هرچی از دهنش درمیومد گفت... حالا مهرداد هم خبر داره... وقتی دیگه کسی نیست که ازش بترسیم می تونی با من باشی... من حاضرم حتی بهت پول بدم... گفتم که خیلی صبورم... توام چشممو گرفتی ... حتی حاضر برای با تو بودن وایتم تا طلاق بگیری...

 

_خیلی کثیفی... خیلی... توی آشغال همه چیزمو ازم گرفتی.. سحر.. سهند ... مهرداد... تو زندگیمو خراب کردی... تو باعث شدی عزیزترین کس هام فکر کنند من ه ر ز ه ام... تو... تو... تو نجابتمو زیر سوال بردی...ازت متنفرم... از تو و امثال تو متنفرم...ببین منو... نگاه کن.. ببین واسه فکر و ذهن خرابِ تو به چه روز افتادم.... شوهرم واسه کاری که نکرده ام کتکم زد... سهند برای کاری که نکرده ام خوابوند توی گوشم... بهترین دوستم...غش کرد.... تو زندگیمو نابود کردی.. . تو با اون ذات کثیفت...

 

تلاشم برای مخفی کردن لرزش صدام بی نتیجه بود...هم صدام هم تنم... با هم می لرزیدن... اشک امون نداد تا بیشتر بگم...وحید متعجب به منی که زار می زدم نگاه می کرد... شاید یکم فقط یکم توی وجودش انسانیت بود... نمی دونم هر چی که بود...رنگ نگاهش تغییر کرد... از روی مبل بلند شد اومد سمتم... مثل فنر از جام پریدم... چاقو رو از پشتم بیرون کشید...

_بخدا اگه یک قدم دیگه نزدیک تر شش میکشمت...

 

وحید_بکش کنار... مگه بچه بازیه...

 

یک قدم به سمتم بر داشت... چاقو همچنان توی دستم بود...با برداشتن یک قدم دیگه خودشو کامل بهم رسوند... چاقو رو بردم عقب...تا بزنم...ولی دستم یاری نمی کرد... نمی تونستم...وحید با یک حرکت سریع زد زیر دستم و چاقو از دستم افتاد...

_آخخخخ...

 

سرمو که پایین گرفتم قرمزی رنگ خون نظرمو جلب کرد... خون از پام میومد... وحید ترسید...از درد صورتم جمع شده بود...

وحید_من.. من.. نمی خواستم اینطوری بشه...

اینو گفت و خم شد تا نگاهی به پام بندازه... وقتی زد زیر دستم چاقو افتاد روی پام... نک تیر چاقو روی پامو زخمی کرده بود...

_به من دست نزن...

 

وحید_می خوام کمکت کنم... باید ببرمت درمانگاه...

 

_من با تو بهشتم نمیام...

 

دستمو روی زخم پام گرفتم تا کمی جلوی خون ریزی گرفته بشه.... ولی زخم عمیق تر از این حرفا بود...نیاز به پانسمان داشت... شاید هم بخیه...ولی تو اون لحظه تنها چیزی که برام مهم نبود پام بود... همونطور که دستم روی زخم پام بود گفتم...

 

_من تا حالا تو عمرم هیچ کس و نفرین نکردم... نزار اولین کسی باشی که نفرینت می کنم... توی زنگی هیچ چیز برام بیشتر از نجابتم مهم نیست... اگه برای سهند و سحر و مهرداد جابتمو ثابت نکنی... نفرینت می کنم... می سپرمت به خدا تا هر جور که لیاقتِ انتقامو ازت بگیرِ... اینو مطمئن باش تا اخرِ عمرت آبِ خوش از گلوت پایین نمیره...

 

وحید برای چند لحظه زل زد بهم... شاید می خواست مطمئن بشه... سرمو گرفتم پایین...بعد از چند لحظه صدای بسته شدن درِ خونه...

 

 

خون روی پام خشک شده بود... لی لی کنان رفتم سمت دستشویی... پام خونش بند اومده بود.. گرفتمش زیر شیر آب... خوب که خونشو پاک کردم رفتم جلوی آینه ی دستشویی...این من بودم... منی که خیلی از دوستام آرزوی چشمای درشت و کشیدمو داشتن... حالا بیان ببینن همون چشما به چه روز در اومده... اونایی که سفیدی رنگ پوستمو دوست داشتن بیان ببینن جای انگشت هایی رو که روی صورتم مونده... آبی به صورتم زدم... خسته و داغون از روز گندی که گذروندم روی تخت ولو شدم...

"خدایا...نمی خوام نا شکری کنم... نمی خوام بنده ی بدی باشم... فقط چرا؟.. چرا تمو نمیشن... چرا تا میام احساس کنم همه چی داره دست میشه...دوباره زندگیم بدتر میشه؟..م ن که آسه میرم آسه میام... من که سر تو لاک خودم...

خدایا کمکم کن...طاقت بدنامی ندارم"

****

نگهبان با دیدنم لبخندی زد و در و برام باز کرد... وارد حیاط مجتمع شدم... اومده بود تا از خودمو آبروم دفاع کنم... حتی اگه قرار بود باز هم کتک بخورم... سهند و در حال صحبت با خانومی دیدم.. هر دو دیدی به من نداشتن...

_خدا ازش نگذره... وحیدم دل پاکی داره... چشمش پاکِ.. حتما دختره واسش غر و قمیش اومده ... شما یه فصت به پسرم بدین جبران می کنه... خدا به زمین گرم بزنتش که زندگی پسر و عروسمو داره خراب می کنه...

 

پس مادر وحیدبود... من غر و قمیش میومدم؟... چند قدم بهشون نزدیک شدم و بلند سلام کردم... سهند با دیدنم سرخ شد... صداشو برد بالا...

سهند_تو اینجا چه غلطی می کنی؟... مه نگفتم دور و برمون پیدات نشه..

 

_سهند باید توضیح بدم... شما اشتباه راجبم فکر می کنید...

 

مادر وحید_پس تویی؟... تو زندگی پسر و عروسمو بهم ریختی؟.. دست از سر زندگیشون بردار..

 

_خانم من به زندگی کسی کاری ندارم... این پسر شما که زندگی منو خراب کرده...

 

مادر وحید_خفه شو دختریه ه ر ز ه شوهرت بهت محبت نمی کنه باید بیای سر پسر من هوار بشی؟... خدا از رو زمین برتون داره که آفت زندگی مردمین...

 

_خانم درست صحبت کنید... احترام موی سفیدتون نگه می دارم..

 

مادر وحید_ تو احترام سرت میشه عفذیته ی خیابونی؟...

 

_از خدا خجالت بکش...هر هی هیچ نمی گم...استغفرالله...

 

مادر وحید_تو حرف خدا و پیغمبر نزن... معلوم نیست تا لا با چند نفر شب و صبح کردی بعد داری حرف از خدا می زنی؟...

 

رفتم سمتش دلم می خواست با تمام قدرتم بزنم توی دهنش... نه سنش برام مهم بود... نه موی سفیدش..فقط حرفی که زده بود مهم بود.... این انصاف نبود کاریو که نکردم تاوانشو پس بدم... دستمو بردم بالا ه بزنم تو دهنش که سهندهولم داد... خوردم زمین... دوتا از همسایه هاشون که داشتن ماشین پارک می کردن وایستاده بودن و با تعجب ما رو نگاه می کردن...

سهند_گمشو از اینجا بیرون...

 

_سهند من باید با سحر حرف بزنم....

 

سهند_حق نداری ببینیش... نمیزارم... مگر اینکه از نعش من ردشی...


رمان میرم جای من اینجا نیست20

چهار شنبه
9:18 AM
حسینی

ماشين تا ظهر درست شد و ما به طرف تهران حركت كرديم... توي راه مهرداد چند بار ازم غير مستقيم خواست برم خوه اش ولي من يا جواب نمي دادم يا مثل خودش غير مستقيم جوابِ منفي مي دادم.... مهرداد_راستي تو كه حسابداري خوندي مي توني تو حساب كتابام كمكم كني؟ _مي تونم... مهرداد_كمكم مي كني؟ _اگه وقت داشته باشم... مهرداد_نه ديگه نشد... نمي خوام برام مفتي كار كني... بهت حقوق مي دم _فكرامو ميكنم بهت مي گم.. مهرداد_پس تا برسيم تهران فكراتو بكن... _حالا ببينم چي ميشه... فعلا كه خوابم مياد.. چشمامو روي هم گذاشتم و خوابيدم... مهرداد_باشه... توي گوشيد سيوش كن آنا_مرسي مهرداد... ببخشيد من شمارمو حفظ نيستم الان بهت زنگ مي زنم كه شمارمو داشته باشي.. مهرداد_باشه... آنا_مي دوني من براي كار اومدم ايران مي خوام شركت بزنم مهرداد_چه خوب موفق باشي.. آنا_متشكرم... مي تونم گاهي بهت زگ بزنم ازت كمك بخوام؟ مهرداد_چرا كه نه... خوشحال ميشم كمكت كنم... آنا_تو خيلي دوست داشتني مهرداد... پرستو_آنا... رسيديم... با توقف ماشين منم چشمامو باز كردم بعد از خداحافظي كردن پرستو و محسن با آنا دست دادم خداحافظي كردم... ولي در كمالِ تعجب آنا رو به مهرداد گفت: آنا_اميدوارم هرچه زودتر ببينمت... مهرداد تو تمامِ اين مدت چشمش به من بود... مي خواست عكس اعمل منو ببينه... ولي من خيلي خونسردانه نگاشون مي كردم... بعد پياده شدن پرستو اينا من و مهرداد رسوندن خونه ي مهرداد... وقتي ميني بوس از كوچه خارج شد گفتم: _خوب ديگه من ميرم... مهرداد_بيا بالا امشب و اينجا استراحت كن فردا ميري... گوشي مهرداد زنگ خورد... گوشي و از جيبش درآورد و براي چند لحظه به گوشي زل زد.... _چرا جواب نميدي؟ مهرداد_شمارشو نمي شناسم... _خوب جواب بده ببين كيه.. مهرداد_بله... مهرداد اخماشو كرد تو هم.. مهرداد_شما؟...آهان حالتون خوبه؟...بخشيد نشناختم...ممنون سفر بوديم... بله... اتفاقي افتاده؟؟؟ بله...چند لحظه گوشي خدمتتون باشه... مهرداد با دست جلوي گوشيش گرفت مهرداد_گوشيت خاموشه؟؟ _آره شارژ تموم كرده بود... كيه؟ مهرداد_مادرت... دلم هري ريخت... تمام فكر هاي بد و منفي اومدن توي ذهنم دستم مي لرزيد... نمي تونستم گوشي و بگيرم"يا قمر بني هاشم واسه بابا اتفاقِ بدي نيوفتاده باشه"... گوشي و چسبوندم به گوشم....با صداي لرزون گفتم: _الو...سلام مامان.... صداي گريه مامان از اون سمت ميومد.... مي تونستم صداي تپشِ قلبمو بشنوم... دستام سرد شده بود _مامان... تورو خدا حرف بزن... مامان_آرام... _چي شده مامان دارم سكته مي كنم... بابا حالش خوبه؟ مامان ميون هق هاش بريده بريده گفت... مامان_ام...امام رضا.. بابا... تو شفا داد... نمي تونستم به گوشاي خودم اعتماد كنم... _چچچچچچيييي؟؟؟ آرش_سلام آرام خوبي؟ _آرش گوشي و بده دست مامان... آرش_مامان نمي تونه حرف بزنه _آرش بابا حالش خوبه؟ صداي گريه هاي مردونه ارش بود از پشت تلفن ميومد... آرش_آرام باورت نميشه... بابا خيلي خوبه... اما رضا شفاشو داد... _يا امام رضا...جونِ آرام راست ميگي؟... آرش _به جون خودم... به جونِ خودت راست ميگم.... ما داريم ميايم تهران...يك ساعت ديگه پرواز داريم... ميايم پيشِ شما بابا فردا بايد بره پيش دكترش...من بايد برم _باشه ...باشه... منتظرتونيم... ميايم فرودگاه... آرش_نه ... تاكسي مي گيريم... _نه خودمون ميايم... كي مي رسيد تهران؟ آرش_اگه تاخير نداشته باشه 11 تهرانيم _باشه... برو مواظبِ مامان و بابا هم باش ميبينمت... گوشي قطع كردم.... زدم زير گريه مهرداد با دستپاچگي در آپارتمان و باز كرد و منو كشون كشون برد سمت آسانسور... تا در واحد باز شد خودمو انداختم تو خونه و نشستم روي زمين... اشكام بند نميومد... تو اون لحظه فقط و فقط يك چيز تو ذهنم بود... "خدايا شكرت" مهرداد_آرام... آرام جان انقدر گريه نكن... بيا اين آب و بخور... ليوان آب و به لب هان نزديك كرد.. به زو يك قلوپ آب خوردم.... مهرداد_چرا نمي گي چي شده؟... ميون گريه بريده بريده گفتم: _مهرداد.... بابا... بابا حالش خوب.... شده... بابا شفاشو گرفت.... اشك توي چشماي مردونه اش جمع شده بود... خودم انقدر توي حالِ خودم بودم كه به مهرداد توجهي نداشتم... مهرداد_بلند شو... بلند شو بيا بريم وضو بگيريم دو ركعت نمازِ شكر بخونيم... با كمك مهرداد از روي زمين بلند شدم و رفتم توي دستشويي... صورتمو شستم و وضو گرفتم... حالم بهتر شده بود... بعد از من مهرداد هم رفت دستشويي و وضو گرفت... مهرداد سجاده اي براي من و جانماز كوچيكي براي خودش پهن كرد... چادرمو سرم كردم و همزمان با مهرداد نماز شكر خونديم... ** ساعت نزديك هاي 12 بود كه رسيديم خونه... بابا از آخرين باري كه ديده بودمش لاغرتر شده بود... آرش چهره ي مردونه تري به خودش گرفته بود... و مامان شكسته تر... غصه اي كه تو اين مدت براي بابا خورد شكسته ترش كرده بود.... آرش مي گفت: آرش_رفته بوديم حرم... مثل هر روز... يه عده جوون اومده بودن داشتن باي امام رضا مي خوندن... وسط هاي مداحيشون بابا حالش بد شد و بيهوش شد...خدام و مردم كمك كردن تا برسونيمش بيمارستان وقتي بهوش اومد گفت حالم خوبه... سرحال تر از هميشه بود... دكترا معاينش كردن و ازش آزمايش گرفتن....وقتي جوابِ آزمايش اومد دكتر نعجب كردن... دوباره آزمايش گرفتن.. جواب همون بود... نشونه اي از سرطان تو خونِِ بابا نبود... فرداي اون شب بابا رو برديم دكترش... وقتي جوابِ ازمايش هارو ديد خيلي خوشحال شد با اين حال باز هم براش آزمايش نوشت تا مطمئن بشه... *** يك ماهِ شب و روزم كنار بابا و مامان و آرش بودم... تو اين يك ماه بابا روز به روز بهتر و بهتر شد.. ديگه خبري از رنگ پريدگي و بيماري تو صورتش نبود...تمامِ فاميلامون از خوب شدن بابا خبر دار شدن و اومدن به ديدنش... تو اين يك ماه بر خلاف خواسته مامان براي برگشتن به كرج من اجازه ندادم...چون قرار بود به مشهد برن... بابا مي خواست براي خدام شدن درخواست بده... بعد از رفتن بابا و مامان به مشهد خيلي احساس تنهايي مي كردم تو اين مدت چند بار بيشتر سحر و نديده بودم... هم اون هم من سرمون شلوغ بود... سحر براي عقد كننوش... و من براي بابا...آرش هم رفه بود كرج تا خونه رو اجاره بده بعد هم برگرده مشهد پيشِ مامان و بابا... تو اين مدت مهرداد فقط حامي بود... با جون و دل از بابا و مامان پذيرايي مي كرد... و من ازش ممنون بودم... براي همين شبي كه مي خواستم از خونش برم براش يه هديه گرفتم... ساعت از 9گذشته بود كه مهرداد كيليدو تو در چرخوند... بعد مدت ها منو مهرداد باهم تنها بوديم... مهرداد_سلام.. چه بويي را انداختي... _سلام... برو لباسات و عوض كن من شامو بكشم غذا رو روي ميز چيدم... دوغ و سالادم گذاشتم رويِ ميز... مهرداد_به به...چه كردي لبخندي زدمو نشستم پشتِ ... بعد از خوردنِ شام از توي كشو جعبه ي كادويي روبراش خريده بودمو درآوردم.. _قابلِ شما رو نداره... مهرداد لبخندي زد و ناباورانه گفت: مهرداد_مالِ منه؟... به چه مناسبت؟.. _براي قدرداني از زحماتي كه ت اين يك ماه براي خودمو خانواده ام كشيدي مهرداد جعبه رو باز كرد... گردنبد الله از توش در آورد.. مهرداد_خيلي قشنگه ممنون... _قابلتو نداشت.... مهرداد گردنبند و به گردنش انداخت... _مهرداد؟ مهرداد_بله.. _من امشب از اينجا مي رم؟ اخماش رفت تو هم مهرداد_براي چي؟.. _دليلي نداره كه ديگه اينجا باشم... مهرداد_آره دليلي نداره ولي دوست ندارم تنها برگردي اونجا... _به تنهايي زندگي كردن عادت كردم.. مهرداد_تو مي خواي منو نبيني؟ _آره... نمي خوام ببينمت مهرداد_باشه برو... من ديگه اصراري به موندنت نمي كنم... _خوبه... انقدي مي شناختمش كه بدونم عصبانيِ ولي داره خودشو كنترل مي كنه....ساكمو برداشتم رفتم طرف تلفن كه به آژانس زنگ بزنم.... مهرداد_مي رسونمت _خودم ميرم... مهرداد_گفتم ميرسونمت سويچ ماشينشو برداشت از خونه رفت بيرون...منم ساكمو برداشتم و رفتم توي پاركينگ... سوار ماشين كه شدم... با سرعت وحشتناكي ماشين و به راه انداخت.... 10 دقيقه بعد جلوي خونه ام پياده شدم و مهرداد بدون هيچ حرفي پاشو روي پدال گاز فشار داد و رفت... دو هفته ای از برگشت مامان و بابا می گذشت... آرش بعد از یک هفته برگشت مشهد تا کارای ثبتِ نام توی دانشگاهشو انجام بده.... تو این مدت مهرداد تقریبا یک روز در میون به بهانه های مختلف میومد خونه ام... *** صدای آیفون چرتمو پروند... غر غر کنون به سمت در رفتم تا درو باز کنم... _اه... این موقع روز کیه؟ در وباز کردم مهرداد با یک جعبه شیرینی خندون جلوم وایساده بود... مهرداد_نمیری کنار بیام تو؟.. _چرا بیا... از کنارِ در رفتم کنار مهرداد اومد توی خونه....شیرینی گرفت سمتم... _به چه مناسبت؟... مهرداد_مناسبت همکاری شما با من... خانوم حسابدار... _من کی قبول کردم که خودم خبر ندارم... تو کی از من جواب خواستی؟ مهرداد_کاری نداره.... جوابتو بگو... _چقدر بهم میدی؟... مهرداد_برات یه 206 می خرم خوبه؟... _اوممم... نه نمی خوام خیلی زیاده... دوربین حرفه ای می خوام... با لنز و پایه اش در میاد...اوممم... 9تومن... مهرداد_قبول... حالا دهنتو شیرین کن.... شیرینی بر داشتم گذاشتم تو دهنم.. مهرداد_راستی پارسال در چنین روزی اومدیم خواستگاریت... یادته؟ _مگه میشه تاریخ خریتم یادم بره؟؟؟ مهرداد جا خورد شاید انتظار نداشت به خودم توهین کنم... ولی واقعیت بود.... یک سالِ تمام زندگی دویِ دیگه شو بهم نشون داده بود... مهرداد جعبه شیرینی گذاشت روی اپن... انگار می خواست به خودش مصلت بشه... _کی شروع کنیم؟ مهرداد_امشب خوبه؟... _اول بگو دقیقا چه کاری می خوای برات بکنم؟.. مهرداد_می خواخم ببینم چقدر از فروش زمین ها بهم می رسه... می خوام بزنمش به کار... _خوب باید کارشناس ببری تا اول برات قیمت گذاری کنه... بعدم یه بر آوردی کنیم ببینیم چقدر خالص دستت میاد... مهرداد_خب.. _بعدم ببینی تو چی سرمایه گذاری کنی بیشتر برات سود داره... مهرداد_می خوام نصف دو سوم سهم کارگامو بفروشم... _برای اونم باید کارشناس ببری... مهرداد_خب پس کی شروع ی کنی؟.. _کارشناسات و ببر... قیمت بده... شروع می کنیم.... فکر نمی کردم که انقدر باشه.... با فروش زمین ها بیشتر از 15میلیارد تومن به مهرداد رسیذ.... از پول بدم اومد... مهرداد برای این پول... برای همین زمین ها زندگی منو خراب کرد... اومد تو زندگیم که این زمین هارو به دست بیاره... زندگیمو خراب کرد واسه همین پول ها... حالِ خوبی نداشتم... وقتی نگام به رقم روی میز می خورد حالم از مهرداد بهم می خورد... حالم از هرچی پول بود بهم می خورد.... حال از آدمای پول پرست بهم می خورد... مهرداد... حالم از تو هم بهم می خوره... تو با خود خواهی هات... با پول پرستی هات... بخاطر پول... زندگیمو خراب کردی... **** به چهره ی سرخ شده ی مهرداد نگاه کرد.... پاکت توی دستشو پرت کرد روی میز.... مهرداد_این چیه؟... _احزاریه.... مهرداد_می دونم.... چرا درخواست طلاق دادی؟.. _چرا نداره... می خوام طلاق بگیرم...یعنی اینو نفهمیدی؟.. مهرداد_چرا انقدر بی سر و صدا؟.. _می خواستی بلند گو بگیرم دستم همه جا جار بزنم؟... مهرداد_من فکر کردی می خوای به هم فرصت بدیم؟ _اشتباه کردی.... مهرداد_پس چرا زودتر درخواست ندادی؟... الغن؟... بعد از این همه وقت؟.... _حالا که دادم.. چه اشکالی داره؟.. چهره اش تو هم رفت... هیچ اثری از اون خشم نبود... احساس می کرد ناراحتِ... یکم دور حال قدم زد... تو تمامِ این مدت من فقط داشتم نگاهش می کردم... اومد رو به روم نشست... زل زد توی چشمام... با یه لحن خاصی گفت: مهرداد_واقعا می خوای طلاق بگیری؟؟؟... سکوت کردم... خودم هم نمی دونستم...احساس خودمو نمی دونستم... انقدر روحم مجروح بود که به این زودی ها جراحتش بر طرف نمی شد... هنوز بهش علاقه داشتم... هنوز با دیدنش بر خلافِ ظاهرم تپش قلب پدا می کردم... ولی نه... دیگه بسه... نمی خوام بیشتر از این داغون بشم... با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم: _آره... می خوام از هم جدا شیم.... مهرداد دستی تو مو هاش کشید... کلافه بود... از جاش بلند شد رفت سمتِ در... دستشو گذاشت روی دستگیره در قبل از اینکه درو باز کنه گفت: مهرداد_آرام... بمون.... جبران می کنم...خوب فکراتو بکن...تا شنبه... شنبه میام که ازت خبر بگیرم... چندتا سرفه کرد و برگشت سمتم... سحر_آرامی... من حالم خوب نیست یه زنگ می زنی وحید بیاد دنبالم؟ _آره الان می زنم... می خوای با هم بریم دکتر؟.. سحر_نه یکم دراز بکشم... وحید که اومد با اون میرم... _باشه برو رو تخت استراحت کن... الان برای چای میارم.. رفتم سمتِ آشپزخونه و برای چای ریختم... بعد از اینکه بهش چای دادم .. تلفن بر داشتم شماره ی وحید و گرفتم.. بعد از چند تا بوق بر داشت: وحید_بله... _سلام آقا وحید خوب هستین؟... آرامم... وحید_به به سلام آرام خانومِ گل... نیستی کم پیدایی؟.... این چه خودمونی حرف میزنه؟... سعی کردم کمی جدی تر باشم ... _شما سرتون شلوغه... ببخشید آقا وحید سحر حالش خوب نیست...می خواد بیاین دنبالش... بر خلافِ انتظارم اصلا نگران نشد... با لحنِ شادی گفت... وحید_ خوبه پس روی شما رم زیارت می کنیم... _اختیار دارن... کاری ندارین؟ وحید_سی یو... اه اه... مرتیکه جلف..."سی یو"... ***** سحر خواب بود که وحید از راه رسید... درو براش باز کردم و وحید اومد تو خونه.... وحید_سلام آرام خانوم... سحر کجاست... _سلام ... خوابِ الان بیدارش می کنم... وحیدخنده ی چندش آوری کرد و بهم نزدیک تر شد... ازش می ترسیدم... بعد چشمکی ززد و خیلی آروم گفت: وحید_بزار بخوابه... چه خوشگل شدی... حیف تو نیست که خودتو پابندِ مهرداد کردی؟ یک قدم رفتم عقب تر... _چی دارین می گید؟.. خجالت بکشید... وحید_باشه تو با من راه نیا.... صداشو بلند کرد... وحید_آرام خانوم این خانوم ما کجاست؟.. در اتاق باز شد و سحر از اتاق خراج شد... سحر_اومدی وحید؟... بریم حالم خوب نیست... وحید_الهی من قربونت برم... بریم عزیزِ دلم... این وحید واقعا آدم عوضی بود... باورم نمی شد.... تا الان داشت به من نخ می داد... بیچاره سحر... باید بهش می گفتم وحید چطور آدمیه... فردای اون روز خیلی فکر کردم... به خودمو زندگیم به مهرداد... دلم می گفت بمون و بهش فرست بده... ولی عقلم می گفت برو خودتو از این بدبختی نجات بده.... نمی دونستم کارِ درست چیه.... نمی دونستم چی کار کنم؟.. می ترسیم نمی خواستم روی زندگیم ریسک کنم... مهرداد فرق کرده بود... مثل قبل نبود... شاید بخاطر این بود که دیگه نسیمی وجود نداشت... آرام بخاطر همینِ... اگه نبود چرا از روزی که از شمال برگشت رفتارش با م تغییر کرد... مگه نه اینکه هر دفعه که می دیدمش خون به جیگرم می کرد؟... اگه منو می خواد چون کسی و نداره... صد سال نمی خوام داشته باشه... دیگه هنگِ هنگ بودم... به سحر نگفته بودم... تصمیم گرفتم با اون مشورت کنم... تلفن و بر داشتمو شماره شو گرفتم... سحر با صدای گرفته جواب داد: سحر_سلام خرِ... _اوه اوه... صدارو.. خوبی؟ بهتر نشدی؟.. سحر_نه بابا دارم میمیرم... _بادمجون بم آفت نداره عزیزم... سحر_الان چند تا قرص خوردم بخوابم که زنگ زدی...کارتو بگو می خوام بخوابم... _سحر... بینِ دو راهی موندم... سحر_دو راهی برای چی؟ کل قضایا رو براش تعریف کردم... تو تمام این مدت سحر سکوت کرده بود و داشت به حرفام گوش می کرد... سحر_می دون که هنوز دوستش داری... وای آرام چه تضمینی وجود داره که مهرداد مثلِ قبلش نشه؟... _می دونم .. برای همین می خواستم باهات مشورت کنم... سحر_از یه طرف هم مهرداد با اون غرورِ سر به فلک کشیدش ازت خواسته پیشش بمونی... نمی دونم چی بگم.... _اگه تو بودی قبول می کردی؟ سحر_نمی دونم... شاید... شاید هم نه... آرام میگم چند وقت دست نگهدار... شاید واقعا تغییر کرده... اگه می خواد که بشناستد بزار بشناسه... شاید تو این مدت تونستی بهش اعتماد کنی... _نمی دونم... شاید تونستم.. سحر_ببین ارام... من خارج از گود ام... ناراحت نشیا ولی از مهرداد هم خیلی بدم میاد.... این چیزی نیست که من یا دیگران بتونیم کمکت کنیم باید خودت تصمیم بگیری... _فردا میاد اینجا تا ازم جواب بگیره... هنوز نمی دونم چی باید بهش بگم... سحر-توکل کن به خدا... تلفن و که قطع کردم خیلی فکر کردم.... شاید باید به مهرداد فرصت بدم... شاید اینطوری بهتر باشه... نمی دونم... هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست... وحید_من پایینم زود بیا... گوشی و قطع کردم سریع کیفمو بر داشتم... کفش هامو پوشیدمو با حداگثر سرعت پله هارو پایین رفتم... نیم ساعت پیش بود که وحید زنگ زد و گفت سحر حالش خوب نیست... هرچی هم به خونه ی سحر زنگ زدم جواب نداد... خیلی نگرانش بودم.... درِ ماشین باز کردم و سریع نشستم... _بریم جواب نمیده... وحید_خونه نیست... خونه ی منه... _خونه تو؟...چرا نبردیش درمانگاه؟... وحید_دکتر بالا سرشه... فقط می خواست تو بالا سرش باشی... _حالش خوبه؟ وحید_آره بهتره.. نگران نباش... بعد از نیم ساعت ماشین و جلوی آپارتمان سفید رنگی نگه داشت... درو با کیلید باز کرد و رفتیم تو... خونه اش طبقه آخر بود با آسانسور رفیتم بالا.... خونه خیلی ساکت بود.... درو که باز کرد رفتم تو... _کدوم اتاقِ... با دست به اتاق سمتِ راستی اشاره کرد... به سمت اتاق رفتم وحید هم دنبالم میومد...درو باز کردم ... ولی سحرو ندیدک... تخت دو نفرِ خالی بود... خواستم که برگردم که وحید با دست حولم داد تو اتاق.... _داری چی کار می کنی؟... سحر کو؟... وحید_هیش.. خانوم خانوما... هستیم در خدمتتون... دستمالی گوشه لبم گذاشتم تا خونشو پاک کنم...وحید روی تخت نشسته بود و زل زده بود بهم... وحید_با من راه بیا...راضیت میکنم.. حالم از این همه پستی بهم می خورد.... جیغ کشیدم ... _خفه شو اشغال هرزه...تو به چه حقی با من اینطوری حرف میزنی؟... به چه خقی اینکارو باهام کردی؟.. وحید خنده ای کرد.. وحید_از جیغ جیغ خوشم میاد...من که باهات کاری نکردم خوشگله... این که چیزی نیست... تو با من باش قول می د بهتر از اینا بهت بدم... _خفه شو... تو خجالت نمی کشی؟... انقدر وقیحی که داری به دوست زنت می گی باهات باشه؟... وحید_جوش نیاز عزیزِ دلم... من اگه تورو زود تر دیده بودم نمی رفتم خواستگاری سحر... تو معرکه ای... بعد نگاه هرزشو روی تن و بدن انداخت... وحید_الان هم میتونی تصمیم بگیری خانومی...من آماده ام... از جام بلند شدم داد زدم... _درِ اتاق و باز کن... می خوام برم... وحید_باشه عسلــــــم... تو که آخر رامم میشی.. من صبر زیادِ صبر می کنم تا راضی شی... _می گم درو باز کن... وحید در اتاق و باز کرد... به محز باز شدن در از اتاق اومدم بیرون ... صدای وحید پشتِ سرم شنیدم که می گفت.. وحید_خیالت راحت نه سحر نه مهرداد هیچ کدوم نمی فهمند که با هم رابطه داریم... نمی زاریم بفهمند.. سریع از خونه اومدم بیرون...داشتم دیونه می شدم... **** دیشب با هر بدبختی بود رسیدم خونه... تا صبح برای خودمو سحر گریه کردم... برای بختِ سیاهمون... باید به سحر می گفتم... می گفتم تا قبل از اینکه دیر بشه خودشو نجات بده... لباس هامو پوشیم... با تنفر به لب زخمیم نگاه کردم... رژ لب زرشکی برداشتمو غلیظ کشیدم روی لب هام... تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم مهرداد بود... فعلا می خواستم زندگیِ سحر و نجات بدم... ساعت ده کلاس داشتم... کلاسِ سحر از 1شروع می شد برای همین کلاس اولم تنها بودم... بعد تموم شدن کلاسم زنگ زدم به سحر.... سحر_بله... _سلام کجایی مگه نمیای دانشگاه؟.. سحر_کلاس نداریم که.... تو سایت زده... استاد نمیاد.... _اِ جدی؟... باشه.. سحر نمیای خونه ام؟... سحر_چرا میام... سهند هم میاد... آماده شیم میایم...برامون ناهار درست کن... _باشه... میبینمتون.. تو راه برگشت به خونه کمی خرید کردم.... درو باز کردم و رفتم تو خونه... خرید ها رو گذاشتم روی کنار در و مشغول باز کردن بند کتونیم شدم... تا سرمو بالا گرفتم چیزی کوبیده شد به صورتم... تو کسری از ثانیه صورتِ خشمگین مهردادو دیدم... و بعد دستای مهرداد که مانتومو چنگ زده بود و کبوندتم به در... چشمام از درد کمرم جمع شده بود... مهرداد_بخاطر اون آشغال بود نه؟...به خاطر اون آشغال پسم میزدی؟... _چی..چی داری میگی مهرداد؟...

ادامه دارد...


رمان میرم جای من اینجا نیست19

چهار شنبه
9:16 AM
حسینی

مهرداد_آرام...وايسا

سرعتمو بيشتر كرد... حالم ازش بهم مي خورد.... فقط لحظه شماري مي كردم كه اين مسافرت كذايي تموم بشه
مهرداد_آرام وايسا... بهت مي گم وايسا

_دست از سرم بر دار

دستم به عقب كشيده شد.. همين باعث شد تعادلمو از دست بدمو بخورم زمين... كفِ دستام مي سوخت
مهرداد يكي از بازوهامو گرفته بود... بي توجه به كفِ دستم كه ازش خون ميومد، بازومو از دستش كشيدم بيرون
_به من دست نزن...

مهرداد_آرام بخدا من نمي خواستم...

_نمي خوام بشنوم... تو چي؟... فكر كردي نمي دونم فقط مي خواي جلوي ديگران تحقيرم كني؟... چي بهت ميرسه؟

مهرداد_من كه بغلش نكردم اون خودش بغلم كرد... آرام... بخدا زشتِ جلوي بچه ها

صدامو كمي بردم بالا
_چيش زشته؟... هان چيزش زشته؟... كارِ من يا كارِ تو كه آنا رو جلوي همه بغل كردي؟

مهرداد_من كه نمي خواستم بغلش كنم.... ديدي كه وقتي محسن خواست عكس بندازه خودش بغلم كرد

تلخ گفتم_باشه تو راست ميگي...

مهرداد_آرام...

هومن_مهرداد..آرام.. بياين همه آماده اند

به سمت هومن برگشتم
_الان ميايم آقا هومن...

محسن رفت و مهرداد گفت:
مهرداد_بيا دستتو بشور داره خون مياد...

مچ دستمو گرفت و رفتيم كنار جوب آبي كه از كنار خونه ي بي بي ميگذشت... نشستيم كنار جوب و دستمو كردم تو آب
مهرداد_ببين چيكار كردي با دستت...

_من يا تو؟...
مهرداد مشتي آب بر داشت و زد به صورتش بعد هم با كمال پروگي گوشه ي شالمو گرفت و آب صورتشو خشك كرد
مهرداد_عطرت چيه؟

_عصاره ي گلِ به تو چه...واسه چي صورتتو با شالم پاك كردي؟

مهرداد لبخندي زد و گفت:
مهرداد_ حرصتو دربيارم كه خوشگل شي...

رومو ازش برگردوندم...زير لب گفت:
مهرداد_بد اخلاق...

قرار بر اين بود كه درياچه اي كه تو 50كيليو متريِ روستا است و ناهار و اونجا بخوريم و بعد به سمت تهران حركت كنيم
همه كنار ميني بوس وايساده بودن منتظرِ منو مهرداد... به خواسته ي كتي من كنارش نشستم و سعيد هم كنار مهرداد...
نيم ساعتي از حركتمون گذشته بود كه كتي گفت:
كتي_آرام هنوز از دستِ مهرداد ناراحتي؟

ناراحتيم به اندازه اي بود كه نمي تونستم به روي خودم نيارم ... ديروز بعد از ظهر وقتي رفتم تو حياط آنا رو ديدم كه تو بغل مهردادِ و محسن داره ازشون كي ميندازه.. بد تر از همه وقتي بود كه آنا صورتِ مهرداد و بوسيد... اون لحظه نگاهِ همه به سمت من جلب شد معاني مختلفي كه از نگاه هر كدومشون برداشت مي كردم هواي حياط و برام غير قابل تحمل كرد... رفتم...
كتي_بهت حق ميدم ناراحت باشي... ولي آرام به خدا تقصيرِ مهرداد نبود.. آنا دوربينشو داد دستِ محسن تا ازشون عكس بندازه بعد رفت مهرداد و بغل كرد... مگر نه مهرداد اصلا اهل اين كارها نيست...

_ولي من خودم ديدم

كتي_اگه يكم دير تر ميومدي ميديدي كه آنا مهرداد و بغل كرد و تقصير از مهرداد نبوده... بعد از اينكه رفتي مهرداد همش تو حياط بود حتي شام هم نخورد...گناه داره نگاش كن چه ناراحتِ...

بر گشتم عقب و به مهرداد كه به بيرون زل زده بود نگاه كردم"هه مهرداد گناه داره؟... نشناختيش كتي اگه مي دونستي چه آدميِ نمي گفتي گناه داره...

كتي صداشو بلند كرد و داد زد
كتي_مـهرداد...

مهرداد_بله..

كتي_آرام كارت داره....

بعد هم خنده ي موزيانه اي كرد"چي؟.. اين خل شده؟ من كي كارش داشتم؟"
مهرداد كه از قيافه ي متجب من فهميده بود روحم هم خبر نداره رو به كتي گفت:
مهرداد_بگو دلم براي سعيد تنگ شده... چرا آرامو ميندازي وسط؟... پاشو سعيد.. پاشو برو پيشِ منزلت

كتي چشمكي به من زد... معنيِ اون چشمك و نفهميدم... فقط تو اون لحظه دلم مي خواست كلشو بكنم... سعيد از جاش بلند شد و ما جاهامونو عوض كرديم
مهرداد_بيا بشين كنارِ پنجره..


رمان میرم جای من اینجا نیست18

چهار شنبه
9:16 AM
حسینی
هوا تازه روشن شده بود كه رفتم كنار مهرداد دراز كشيدم... تازه تبش افتاده بود همش هذيون مي گفت تو خواب...منم دستمال خيس مي كردم به صورتش مي كشيدم. چشمامو كه باز كردم اولين چيزي كه ديدم ساعت روي ديوار بود....چقدر خوابيده بودم ساعت 3بود....از روي تخت بلند شدم مهرداد خونه نبود رفتم توي آشپزخونه روي ميز يك كاغذ بود براش داشتم... سلام همه مي دونند كه سخت ترين كار دنيا براي من معذرت خواهيِ كردنِ ، مي دونم در حقت بدي كردم انتظار ندارم منو ببخشي فقط مي خوام كه بدوني پشيمونم پاي تورو به زندگيم باز كردم. نمي دونم چرا ازم طلاق نمي گيري شايد مي خواستي ازم انتقام بگيري هر چي كه بوده الان ديگه برام مهم نيست، مهم نيست كه طلاق بگيري يا نه دل من دست نسيمِ و دستشم مي مونه. بابت پرستاريتم ممنونم خدانگهدار يادداشت گذاشتم روي ميز.. هيچ حسي نداشتم واقعا از لحاظ احساسي پوچ بودم ناهار كه چه عرض كنم نون و آب خوردم...تا غروب بي هدف كانال اي تلويزيون و بالا و پايين كردم تا اينكه تلفن زنگ خورد... _بله... كاوه_سلام آرام خانوم مهرداد اونجاست؟ _نه نيست طوري شده؟ كاوه_هر چي بهش زنگ مي زنم جواب نميده نگرانش شدم _نمي دونم به خدا امروز از اين جا رفت كاوه_باشه ببخشيد مزاحمتون شدم _آقا كاوه اگه ازش خبري پيدا كردين به منم بگين كاوه_چشم...خداحافظ _خدانگهدار دلم شور مي زد نكنه بلايي سر خودش بياره؟"نه بابا بچه كه نيست" با همه اينا باز هم دلم شور ميزد.... دو روز از گم شدن مهرداد مي گذشت كه كاوه بهم زنگ زد كاوه_رفته شمال ويلاشون _دستتون درد نكنه كاوه_خواهش مي كنم...آرام خانوم _بله... كاوه_مي شي يه سوال شخصي ازتون بپرسم _بفرماييد كاوه_مهرداد شما رو كم اذيت نكرده چرا طلاق نمي گيرين خودتونو راحت كنيد؟ _اگه بهتون بگم بين خودمون باقي مي مونه؟

رمان میرم جای من اینجا نیست17

چهار شنبه
9:14 AM
حسینی

ممنون
سحر چاي و ميوه به كاوه تعارف كرد و كنار ما نشست.سحر عين بز كوهي زل زده بود به كاوه آروم زدم به پاش كه خودشو جمع كنه...
سحر_آرام جان ميشه يك لحظه بياي

_ببخشيد من الان ميام

همراه سحر رفتم توي اتاق...سر درو بست و هيجان زده گفت:
_چقدر خوشگل و جنتلمن و خوش تيپ و پولداره اين بي شرف

_نفس بگيير كبود شدي

سحر_دروغ مي گم؟ چه چشماي خوشگلي داشت...لب هاش چه ناز بود آدم دلش مي خواست بپره ماچش كنه

_خاك بر سرت كنم...خجالت بكش خير سرت متاهلي

سحر_خوب حالا توام...ببين آرام من نميام تو اتاق ميمونم

_وا..چرا؟

سحر_نمي تونم جلوي خودمو بگيرم زل مي زنم بهش

_آره آره ....تو، تو همين اتاق ببموني بهتره..آبرم حفظ ميشه

سحر_گمشو توام دوباره پرو شدي

_حرص نخور زيزم شيرت خشك ميشه

حمله كرد سمتم كه بزنتم ولي من سريع از اتاق زدم بيرون كاوه خندش گرفته بود
كاوه_از دست سحر خانوم در رفتين؟

_واي ببخشيد بله يكم دست بزن داره..

لخنده ي صدا داري كرد....واقعا خوشكل بود از ظاهر هيچي كم نداشت تو اين دوباري هم كه ديده بودمش جز احترام هيچي ازش نديده بودم....روي مبل تك نفري نشسته ام بهش ميوه تعارف كردم
كاوه_خيلي ممنون...مي خواستم راجب يه موضوعي باهاتون حرف بزنم

_چه موضوعي

كاوه_راجب مهرداد و نسيم

ضربان قلبم بالا رفت...قلبم خودشو به قفسه سينم مي كوبيد...از درون مي لرزيدم ولي چهره ام عادي بود
_خب...

كاوه_شما راجب مهرداد و نسيم چي ميدونيد؟

_من هيچي نمي دونم فقط اينو ميدونم كه مهرداد نسمو دوست داره

كاوه_شايد از شنيدن حرفاي من ناراحت بشين ولي مجبورم كه براتون تعريف كنم

_چرا مجبورين؟

كاوه_براتون توضيح مي دم ولي اول بايد همه چيزو بدونيد بعد

مكثي كرد و به من كه خونسرد بهش نگاه مي كردم نگاه كرد...شايد انتظار داشت ناراحتيمو توي چهره ام ببينه....خبر نداشت از درون داشتم ذوب مي شدم

كاوه_چهار سال پيش نسيم و توي دانشگاه ديد...نسيم ترم اول بود مهرداد بهش علاقه مند شدولي به نسيم چيزي نگفت انقدر دوستش داشت كه روزهايي كه نسيم كلاس داشت مي رفت تا از دور ببينتش...نسيم دختربدي نبود سرش به كار خودش بود كاملا امروزي و باز بود ولي با هيچ پسري نبود...مهرداد هر روز بيشتر شيفته زيبايي هاي نسيم مي شد تا اينكه يك روز تصميم گرفت به نسيم درباره علاقه اش بگه...اون روز نسيم دست رد به سينه اش زد...مهرداد خورد شد ولي بعد از دو ماه خودشو جمع و جور كرد... شش ماه بعد نسيمو توي يك مهموني ميبينه و دوباره دلش هوايي ميشه....بعد از چند وقت محل كارش و خونشو پيدا ميكنه...چند بار ديگه ميره پيش نسيم و ازش درخواست ازدواج ميكنه ولي نسيم جوابش يكي بود نه...مادر مهرداد با نسيم مخالف بود دلايلش هم واضح بود..نسيم خيلي باز و راحت بود جوري كه تو خيابون توجه همه رو جلب مي كرد مهرداد خودش هم از اين موضوع دلخوشي نداشت ولي علاقه چشماشو كور كرده بود...تا اينكه مادر مهرداد ازش مي خواد ازدواج كنه ولي مهرداد باز هم پاي نسيمو ميكشه وسط ..اون موقع مهرداد براي كارگاهش نياز به پول داشت...پول كمي هم نمي خواست دو ميليارد پول لازم داشت....مادرش شما رو براي مهرداد پسنديده بود شرط ميكنه با شما ازواج كنه در عوض ارثيه مهرداد و بعد از اينكه از ايران خارج شدبهش ميده...

با ياد آوري اون روز ها اشك توي چشمام حلقه زد هيچ وقت يادم نميره اون روز و...اون روزي كه براي اولين بار مهرداد و توي دفتر اساتيد ديدم از همون روز دلم لرزيد....از اون نگاهي كه توي حياط دانشگاه بهم كرد داغ شدم....
كاوه_من نمي خواستم نارحتتون كنم

_مشكلي نداره ادامه بدين...

كاوه_حقيقت اين بود كه نسيم يتيم بود نه خانواده اي داشت نه فاميلي.. از 13سالگي توي خونه يه مرد 30ساله كار مي كرد و همونجا هم زدگي مي كرد....نسيم عاشق اون مرد شده بود از همون بچگي اون مردو دوست داشت با اينكه الان تو اوج زيبايي به مردي دل بسته كه از جاي پدرشه... ولي عاشقشه اون مرد هم عاشق نسيم شده بود ولي اخلاف سنيشون باعث شده بود تا سكوت كنه و پا روي دلش بزاره تا اينكه خود نسيم بهش اعتراف ميكنه...اما دليلم براي اينكه اينارو به شما گفتم....
نسيم و جهانگير قرارِ باهم ازدواج كنند يك هفته ديگه نامزدشونه...نسيم از من خواسته شما رو ببينه

_ببخشيد من متوجه نمي شم....اصلا شما از كجا راجب زندگي نسيم انقدر اطلاعات دارين؟...نسيم چرا مي خواد منو ببينه؟

كاوه_جهانگير عموي منه ...چند سالي بو كه ازش خبري نداشتيم تا چند ماه پيش كه تماس گرفت و گفت مي خواد ازدواج كنه... من تازه فهميدم اونك سي كه مي خواد باهاش ازدواج كنه نسيمِ....من نمي دونم دقيقا چه كاري باهاتون داره من فقط پيغامشو رسوندم

_مهرداد ميدونه؟

كاوه_نه نميدونه... ازتون خواهش كنم بهش چيزي نگيد...نمي خوام فكر كنه بهش نارو زدم

_من حرفي نمي زنم خيالتون از جانب من راحت باشه

كاوه_خب من ديگه برم...با اجازتون آدرس خونتونو مي دم بهش تا بياد اينجا

_مشكلي نداره

كاوه_خيلي ممنون از پذيرايتون از سحر خانوم هم خداحافظي كنيد...خدانگهدار

_خداحافظ

در و كه بستم سحر عين قرقي پريد از ااق بيرون
سحر_مي خواي نسمو ببيني؟

_آره

سحر_ارام رنگ خيلي پريده...خوبي

_نه اصلا خوب نيستم

سحر_مي خواي به كاوه زنگ بزنم بگم نمي خواي نسيمو ببيني

_نه لازم نيست بايد بدونم چيكارم داره

سحر_تو هنوز مهرداد و....دوست داري؟

بغضم تركيد...."آره من احمق هنوز دوستت دارم....با اينكه اين همه بهم بدي كردي ولي دوستت دارم......هنوز داغ دوستت ندارم هايي كه بهم مي گفتي برام تازه است.. جاي .سيلي هاي كه به صورتم زدي هنوز ميسوزه....حلقه اي كه توي صورتم انداختي هنوز به گردنم هست.... حرفاي تحقير آميزت هنوز توي گوشمِ...ولي قلبم ...قلبم باز برات مي تپه و به حرف عقلم گوش نمي ده....

دو هفته از اون روز گذشت فرداي اون روز نسيم بهم زنگ زد و گفت نمي تونه بياد... از مهرداد خبري نداشتم تو اين دو هفته فقط يك بار بهم اس ام اس داد ه برم خونه اش ليلا جون قرار بود زنگ بزنه منم رفتم خوه اش ولي خودش خونه نبود بعد از اون روزي كه با ليلا جون حرف زدم ديگه خبري از مهرداد نشد....تا امروز
سحر و سپهر و سيما با هم جيغ كشيدن_يوهووووووووووووو تولدت مبارك
_وااااااااااي مرسي

صورت سحر و سيما رو بوس كردم و از همشون تشكر كردم
سپهر_اين كه نشد منم بوس كن

_گمشو... كي صورت سياه و بي ريخت و كريه تو رو بوس ميكنه

يه پس گردني خورم برگشتم ببينم سحر بوده يا سيما كه يكي ديگه هم خوردم دستم و پس كلم گذشتم و مظلوم به سپهر نگا كردم"يعني تو يه چيزي به اين دوتا بگو"
سپهر_الكي به من گربه اي نگاه نكن ... مي خواستي به من نگي بيريخت

_اصلا به شما دوتا چه...چرا ميزنيد؟

سحر_تو بيجا مي كني به برادر من ميگي سياه

_برادر دستت نره لاي در.... به توچه دوست دارم بگم....سيما خانوم اين داداششِ تو چرا مي زني؟

سيما_آقامونه....بايد بهش توهين كني

_چــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقاتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گونه ي گل انداخته ي سيما لبخند شيطون سهند نشون مياد بـــــــــــــــــعله

جيغ كشيدم سپهر و افتادم دنبالش توي خونه 40متري اندازه ي دور زمين فوتبال دنبال سپهر دوييدم....نفسم ديگه بالا نميومد
_بس...سه...وا..سا

سهند_تو...مثل... چی افتادی؟؟؟!!...

سلام

مهرداد_سلــــــــــام...مي بينم كه مهمون داري

پوزخندش رو مخ مي رفت
_آره مهمون دارم چطور؟

مهرداد با حالت خاصي گفت:فقط موندم وحيد تنها تو خونه ات با تو...

بيشعور راجب من چي فكر كرده؟ حرصي شدم ولي خودمو كنترل كردم پوزخند زدم
_هه...مگه نگفتي حتي تو بغل مرد غريبه هم بخوابم روم غيرتي نمي شي؟ چيه غيرتي شدي؟؟؟؟؟

قيافه اش از شدت عصبانيت سرخ سرخ شده بود با صداي كنترل شده اي سعي مي كرد بلند نشه گفت:
مهرداد_خفه شو هرزه....تو..تو مال چي باشي كه بخوام برات غيرت خرج كنم؟ تو دمِ دستي آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..

ديگه شورشو در آورده بود سعي كردم خونسرديمو حفظ كنم_درست صحبت كن

مهرداد_چيه؟ بهت بر خورد؟؟؟ چرا نمي خواي قبول كني؟؟؟ من كجا و تو كجا؟؟ به خودت يه نگاه بنداز ببين اصلا به من مي خوري يا نه؟؟؟با اين هيكل با اين سر و شكل؟؟؟ تو به درد...

نفهميدم چي شد كه حرفشو نصفه گذاشت ولي با صدايي كه از پشت سرم شنيدم قضيه رو گرفتم

وحيد_آقا مهرداد مگه شما نميايين بالا؟ منتظر شمايم كه شمع كيك و فوت نكرديم هنوز
مهرداد لبخند مصنوعي زد

مهرداد_شما بفرماييد منم ميام

وحيد كه رفت مهرداد انگار نه انگار كه داشت بهم فحش و دري وري مي گفت آروم پرسيد تولد كيِ؟
_من

مهرداد_چرا زودتر نگفتي؟

_چه فرقي ميكنه تو كه راحتي هرچي بخواي ميگي

احساس كردم ناراحت شد

مهرداد_تو برو بالا من تا 20دقيقه ديگه ميام

بي هيچ حرفي در و بستم...اومدن يا نيومدنش برام فرقي نمي كرد روزمو خراب كرده بود...شادي روز تولدم خراب شده بود چه بياد چه نياد از درون شاد نيستم فقط ظاهرمو حفظ مي كنم
رفتم بالا در واحد و كه بستم سهند گفت:
سهند_مگه مهرداد مسافرت نبود؟

لبخند اجباري زدم فقط براي آبرو داري كردن
_چرا ولي واسه تولدم خودشو رسوند...تا بيست دقيقه ديگه مياد...كاري براش پيش اومد

خدا رو شكر كسي ديگه سوالي نپرسيد
سحر_وحيد كيف پولتو پيدا كردي؟تو ماشين بود؟

وحيد_نه ولي يادم اومد گذاشته بودش تو كشو ميز كارم

سحر_خب خدارو شكر

سحر رفت دستشويي،سيما و سهند كه جيك تو جيك هم بودن اصلا تو حال نبودن من بودم و وحيد....تا سحر رفت تو دستشويي وحيد اومد كنار من نشست...
وحيد_از كي اختلاف پيدا كردين؟

_بله؟؟؟

وحيد_نمي خواد جلوي من فيلم بازي كني من همه چيو شنيدم

_متوجه نمي شم

وحيد_من تو پاركينگ بودم وقتي شما داشتين با هم بحث مي كردين...اينجا تنها زندگي مي كنی؟؟؟...

اصلا دوست نداشتم وحيد بفهمه ترجيح دادم سكوت كنم
وحيد_ناراحت نباش...اين تو نيستي كه ضرر كرده اين مهردادِ لياقت تورو نداره دختر به اين خوشگلي و لوندي... فقط يه احمق ميتونه چشمشو روي اينا ببنده مهرداد خيلي نادونِ كه....

با اومدن سحر از دستشويي وحيد ادامه ي حرفشو خورد...حالم داشت ازش بهم مي خورد بر خلاف قيافه مودبي كه داشت خيلي بي پروا بود...احساس كردم نيتش از اين حرفا نيت پاكي نيست در ظاهر منو دلداري داد ولي.....
زنگ خونه زده شد..مهرداد بود سعي كردم جلوي وحيد با مهرداد مهربون تر برخورد كنم درو براش باز كردم جلوي همه گونشو بوسيدم اول شكه شد ولي خيلي ود حالت قبلشو حفظ كرد با همه سلام احوالپرسي كرد
سهند_بدويين ديگه...من گشمنمه كيك مي خوام

سحر_خب بابا توام اول عكس بعد كيك

سهند_اي بابا...همش تقصير آرامِ انقدر شوهر شوهرم كرد نزاشت ما كيك بخوريم

اومدم جابشو بدم كه مهرداد گفت:
مهرداد_مگه ميشه كيك تولد آرام بدون حضور شوهرش بريده بشه

سيما_شدن كه ميشه؟؟ فقط آرام خيلي شوهر دوستِ

تو تمام اين مدت من و سحر نگاه هاي تلخي بهم مينداختيم مهرداد خيلي خوب نقش بازي مي كرد فقط سهند و سيما بودن كه فكر مي كردن ما خيلي همديگه رو دوست داريم
بعد از انداختن چندتا عكس كيك و بريدم سهند انگار خيلي گشنه اش بود
سهند_آبجي...


رمان میرم جای من اینجا نیست16

چهار شنبه
9:13 AM
حسینی
براي اينكه زود برسم مجبور شدم با آژانس برم ،با اينكه كليد داشتم ولي ترجيح دادم زنگ خونه رو بزنم. مهرداد دست به سينه به در تكيه داده بود مهرداد_مگه كليد نداري؟ _عليك سلام عليكم مهرداد_اين چه طرز حرف زدنه؟ _هميني كه هست خيلي هم دلت بخواد دستشو رو به بالا گرفت مهرداد_خدا شفات بده... از اين به بعد با كيليد درو باز كن _از اين به بدي وجود نداره كيفمو گوشه كاناپه انداتختم و شالمو درآوردم و نشستم رو كاناپه _خوب بيا حرفامونو يكي كنيم مهرداد_سه شنبه شب خونه سحر خوابيده بودي،جمعه صبح استخر بودي با دوستات،چهارشنبه شب نامزدي دوستم دعوت بوديم تو آرايشگاه بودي،امروز هم رفته بودي خريد _اينا رو مي تونستي پشت تلفن هم بگي مهرداد_بده منو بيشتر ببيني؟ _نه كه از قيافه ات خوشم مياد؟ مهرداد_از خداتم هست(با دست به خودش اشاره كرد) پسر به اين خوش تيپي خوش قيافه اي جنتلمني _كو؟ مهرداد_كوه كه اون بالاست...چي كو؟ _نمكدون...همين پسره كه مي گي مهرداد_آخي مشكل بينايي هم پيدا كردي؟ در اولين فرصت برو چشم پزشكي _اوني كه به دكتر نياز داره تويي نه من دستشو به اين حالت ( ) كرد و از جاش بلند شد رفت تو آشپزخونه مهرداد_چايي مي خوري؟ _اصولا تو هواي گرم شربت مي خورند مهرداد_برات خوب نيست چاق مي شي _تو نگران خودت باش از آشپزخونه سرشو آورد بيرون مهرداد_بدبخت واسه خودت مي گم هيچ مردي نگات نمي كنه...تازه من ايرادي ندارم كه بخوام نگران خودم باشم _ايرادت اخلاق كپك زدتِ مهرداد_حداقل وقتي ميشينم جاي دو نفرو نمي گيرم _آدم جاي دو نفرو بگيره ولي بوي گند اخلاقش همه جا رو نگيره مهرداد_به جز خودم آدمي تو اين خونه نمي بينم _بهت حق ميدم چون من فرشته ام ليوان شربتي گذاشت روي ميز همونطور كه بغل دستم مي شست گفت: مهرداد_فرشته خيكي داريم مگه؟ _چشم بصيرت مي خواد كه تو نداري كپك دست كردم ليوان شربتو بردارم كه زد رو دستم مهرداد_مال منه نه تو _ميمردي براي منم درست مي كردي؟ تشنمه.. مهرداد_ديگه چي؟ _همين حداقل آب بيار مهرداد_چرا بايد آب بهت بدم؟ _تشنمه خب مهرداد_برو بيرون براي خودت آب معدني بخر با سنگ دلي تمام شربتشو خورد مهرداد_جيگرم حال اومد يك ساعتي ميشد كه نشسته بودم روي كاناپه ولي هنوز ليلا جون زنگ نزد مهرداد هم كنارم نشسته بود با تبلتش بازي مي كرد _ليلا جون چرا زنگ نزد؟ مهرداد_چقدر غر مي زني زنگ مي زنه ديگه صداي زنگ تلفن بلند شد مهرداد گوشي گرفت سمتم مهرداد_بيا تو جواب بده گوشي و از دستش گرفتم و جواب دادم: _سلام ليلا جون ليلا جون_سلام آرام جان خوبي قربونت برم _مرسي شما خوبين؟آقا مهرشاد و خانومش خوبن؟ اونجا راحتين؟ ليلا جون_ما هم خوبيم،دلم خيلي براتون تنگي شده _ما هم همين طور ليلا جون_تو اين چند وقته نمي شد باهات حرف بزنم نگرانت شده بودم _ببخشيد من خونه نبودم ليلا جون_گفتم شايد مهرداد فراريت داده يه نگاه به مهرداد كردم كه زل زده بود به من به دروغ گفتم: _مهرداد كه آقاست ليلا جون_اذيتت كه نكرده؟ "خبر نداري چه بلا هاي سر آورده" _مهرداد خيلي مهربونه ليلا جون_خدا رو شكر يكم ديگه با ليلا جون حرف زدم و خداحافظي كردم و گوشي و دادم دست مهرداد 5دقيقه اي هم مهرداد حرف زد و قطع كرد مهرداد_بيشتر از اينكه نگران من باشه نگران توه _پسرشو ميشناسه مهرداد_تو مارمولكي _اينو نگي چي بگي...زنگ بزن به آژانس مهرداد_به من چه بي هيچ حرفي كيفمو براداشتم و از خونه زدم بيرون...اولين كاري كه كردم براي خودم آب خريدم خيلي تشنه ام بود "شمر" بخاطر تاريكي هوا مجبور شدم دربست بگيرم.... سحر_بيا ديگه _يه حرفي ميزنيا وقتي مهرداد نيست بيام كه چي بشه خودتون برين ديگه سحر_خب تنها بيا سپهر هم مياد _ديگه بدتر نمي گن آرام چرا بدون مهرداد اومده سحر_ميگيم مسافرته _نميشه سحر جان سحر_8ميايم دنبالت مثل آقاي گاو قطع كرد...از صبح تا حالا گير داده امشب بريم شهر بازي،منم بدون مهرداد نمي تونم برم با اينكه خيلي دوست دارم برم ولي جلوي وحيد و سپهر نميشه تهنا برم گوشيمو برداشتم براي سحر اس بزنم من نميام "گوساله جان من نميام الكي نمي خواد بياي دنبالم،خودتون برين خوش بگذره" تو فكر مهرداد بودم كه براي مهرداد فرستادم تا اس فرستادم فهميدم يكي زدم تو سرم با اين حواس پرتم... دو دقيقه بعد اس ام اس اومد...مهرداد بود: "گوساله خودتي..دارم ميام اونجا برام ناهار درست كن" پرو..به من ميگه گوساله ...تازه ناهار هم ميخواد... دارم برات كپك رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض كنم و دستي به صورتم بكشم يه تونيك قرمز با شلوارك سفيدي كه بلنديش تا زير زانو بود برداشتم دوست داشتم جلوي مهرداد مرتب باشم كم چاقيمو تو سرم نمي كوبند حالا بخواد تيپ و قيافه مو هم مسخره كنه... پوفي كشيدم و لباسمو تنم كردم لاك قرمزمو برداشتمو به انگشت هاي پام زدم كارم كه تموم شد كمي ريمل زدم و رژ لب قرمزِ معرفمو ملايم روي لبام كشيدم كه فقط كم سرخ تر بشه. از اتاق اومدم بيرون و لم دادم جلوي تلويزيون 10دقيقه اي نبود كه شروع شده بود كه صداي چرخيدن كليد و توي فقل اومد مهرداد_من بايد سلام كنم؟

رمان میرم جای من اینجا نیست15

چهار شنبه
9:12 AM
حسینی
كاغذ روي اپن برداشتم و گذاشتم توي جيب مانتوم، لز اونجايي كه با لباس بيرون خوابيده بودم مانتوم چروك شده بود رفتم تو اتاق و با مانتو مشكي ساده اي عوضش كردم... داشتم شالمو سرم مي كردم كه صداي در اومد، مهرداد با اخماي تو هم اومد تو اتاق.. مهرداد_كجا دوباره شال و كلاه كردي؟ _مگه نگفتي براي خونه اجاره كردي دارم مي رم ببينمش دست كرد تو جيبش كيليدي درآورد و گرفت سمتم مهرداد_يادم رفت كيليدشو بهت بدم بيا كيليد و گرفتم از دستش _اجاره ماهيانه اش چقدره؟ مهرداد_ماهي 250تومن خيلي چونه زدم ديگه كم تر از اين نمي شد _باشه دستت درد نكنه با تعجب بهم نگاه كرد شايد انتظار نداشت ازش تشكر كنم ولي چه اشكالي داره؟ درسته دلموشكوند و اذيتم كرد ولي ازش ممنون بودم كه برام خونه پيدا كرد مهرداد سعي كرد خودشو خونسرد نشون بده كمي لحش مايم تر شد:خواهش مي كنم مهرداد_مي خواي بري اونجا _آره مهرداد_ وايسا مي رسونمت _خودم برم راحت ترم مهرداد_هر جور مايلي حداقل تا سر خيابون اصلي ميرسونمت _باشه از خونه كه بيرون اومديم مهرداد رفت سمت پاركينگ منم رفتم جلوي در اصلي منتظرم شم تا مهرداد ماشيو از پاركينگ در بياره چند دقيقه بعد مهرداد اومد داشتم سوار مي شدم كه يكي مهرداد و صدا كرد: _مهرداد... مهرداد مهرداد از ماشين پياده شد و مرد جووني كه صداش مي كرد و بغل كرد مهرداد_به آقا سعيد گل... چه عجب داداش ما شما رو ديديم كم پيدايي سعيد_نه كه تو خيلي بهم سر مي زني... مهرداد_درگير كاراي ارگاه ام خودت كه ميدوني سعيد_الكي بهونه نيار بچه ها خيلي سراغتو مي گيرن اينو كه گفت تازه منو ديد كه كنار ماشين مهرداد وايسادم با دست به من اشاره كرد سعيد_معرفي نمي كني؟ مهرداد چشمش به من افتاد لبخنديو كه از ديدن سعيد به چهره اش اومده بود محو شد مهرداد_آرام همسرم سعيد_خوشبختم آرام خانوم سعيد هستم دوست دوران دانشگاه مهرداد _خوشبختم سعيد با اخم مهرداد و نگاه كرد_داشتيم؟ نه داشتيم؟ مارو عروسي دعوت نمي كني؟ مهرداد_شرمنده داداش سعيد معلوم بود كه خيلي ناراحت شده نمي دونم چرا اين حرفو زدم: _شرمنده آقا سعيد مهرداد خيلي اسرار داشت عروسي مفصل بگيريم ولي من دوست نداشتم عروسي نگرفتيم اخماي سعيد باز شد... نمي دونم چرا نخواستم مهرداد جلوي دوستش شرمنده باشه چرا كارشو توجيح كردم... بعد از كمي حرف زدن از ما جدا شد سعيد پسر خيلي مهربوني بود وقتي مي خنديديد چشماش ريز مي شد مثل اينكه اونم تازه ازدواج كرده بود... مهرداد_ممنون كه جلوي سعيد ازم دفع كردي ..اگه مي فهميد عروسي گرفتيم خيلي از دستم ناراحت مي شد كه دعوتش نكردم _نيازي به تشكر نيست جبران خونه اي كه برام كرايه كردي خونه ي قشنگي بود با اينكه بزور 40متر ميشد ولي خوش مدل بود حال مستطيلي شكلي داشت كه سمت راستش اتاق خواب بود و روربه روي اتاق خواب حموم كوچيكي بود و كنارش دستشويي، سمت چپ پذيرايي آشپزخونه نقلي بود... اتاق خواب ده متري بود كه كمد ديواري تقريبا بزرگي داشت با يك پنجره ي بزرگ نور گير خوبي داشت در كل از خونه خوشم اومد محلش هم محله بدي نبود فقط مونده بود خريد وسايل براي خونه... *** از حموم اومدم بيرون طبق معمول سحر داشت تلفن حرف مي زد سحر_آره.. نه بابا حواسم هست...اوكي.. باشه عزيزم قربانت بدرود _با كي حرف مي زدي؟ سحر_وحيد.. كشت منو از بس گفت با مامانم اينجوري رفتار كن اونجوري رفتار كن _حالا مادر شوهرت خوب هست؟ سحر_دست رو سرم نذار كه درد ميكنه عفريته اي براي خودش همش بهم تيكه ميندازه _دلم براي ليلا جون تنگ شده سحر_گفتي منم دلم براش تنگ شده كاش مهرداد هم مثل اون بود با ياد آوري مهرداد دوباره بغض نشست و گلوم سحر كه فهميد بغض كردم خنديد و با شيطنت گفت: _بپوشون خودتو دلم خواست خندم گرفت از اين ادا اطواراش با خنده هيزي بهش گفتم و رفتم لباسامو عوض كردم. تقه اي به در خورد _بيا تو سحر سحر اومد توي اتاق و نشست لبه ي تخت سحر_آماده شو ديگه الان آماده مي شم جلوي مو هامو صاف كردم كج زدم پشت گوشم اصلا حوصله آرايش نداشتم ولي سحر اسرار كرد كه آرايش كنم منم رژ لب قرمزمو زدم و لباس پوشيدم. امروز قرار بود با سحر بريم براي خونه وسايل بخريم از اينكه سحر كارم بود خيلي خوشحال بودم وقتاي كه تنها مي شدم همش به يه نقطه خيره مي شدم بدون اينكه به چيزي فكر كنم احساس افسردگي مي كردم ولي نمي خواستم كمرم بشكنه... يكي از فاميل هاي سحر مي خواست براي همشه بره هلند براي همين هم وسايل خونشو براي فروش گذاشته بود به پيشنهاد سحر اول رفتيم اونجا تا اگه از وسايلش خوشم اومد از اونا بخرم. از اونايي كه دوسال بيشتر از ازدواجشون نمي گذشت تمام وسايلشون نو بود بيشتر لوازم مورد نيازمو دست دوم خريدم اينطوري بيشتر پس انداز مي كردم سرويس خواب ، مبل ، تلويزيون ،ميز نهار خوري، كمد و دوتا فرش ازشون خريدم با اينكه نمي خواست پولشو بگيرن ولي من بهشون دادم... يك هفته اي مي شد كه توي خونه جديد مستقر شده بودم.. انقدر تو اين يك هفته كار كرده بودم كه شب ها ساعت 9مي خوابيدم تا 6 صبح،صبح هم كه بيدار مي شدم روز از نو روزي از نو باز هم كار و كارو كار... بعد از يك هفته خونه تميز و مرتب شد البته مقداري لوازم نياز داشتم ولي خوب ظاهرش خيلي خوب شده بود مخصوصا اينكه وسايلي كه خريده بودم اصلا مشخص نبود كه دسته دومه... تو اين مدت مهرداد و يك بار بيشتر نديدم اونم اومده بود تا باز هم تهديدم كنه همش مي گفت:"كاري باهات مي كنم كه تا آخر عمرت يادت نره تا اون روي منو نديدي برو طلاقتو بگير" منم اصلا جوابشو نمي دادم دروغ چرا هنوز انقدري دوستش داشتم كه با اين حرفاش دلم بگيره ولي ظاهرمو خونسرد نشون مي دادم.. مامان هم از دستم دلخور بود كه چرا بهش زنگ نمي زنم چرا نمي رم خونشون خبر نداشت من در حال اسباب كشيدي بودم... اصلا دوست نداشتم مامان از رابطه منو مهرداد چيزي بفهمه همين طوريش براي بابا غصه مي خورد اگه مي فهميد يدونه دخترش يك ماه از ازدواجش نگذشته خيانت ديده بيشتر غصه مي خورد *** بعد از دو هفته بلاخره رفتم دانشگاه خيلي سخت بود با مترو مي رفتم كرج... از اونجايي كه دو روز پشت سر هم دانشگاه بودم تصميم گرفتم اون دو روز برم خونه خودمون مامان اول مخالف بود كه مهرداد تنها ميمونه ولي خيالشو راحت كردم كه مهرداد راضيِ..بعد از دو روز اومدم تهران اي دو روز تنها زماني بود كه احساس مي كردم همون آرام سابقم ولي تا پامو از خونمون گذاشتم دوباره احساس تنهايي به سراقم اومد. درو با كيليد باز كردم اول كيفو كلاسورمو انداختم توي خونه ،داشتم بند كفشمو باز مي كردم كه سنگيني نگاه كسي و احساس كردم سرمو كه بلند كردم مهرداد و ديدم كه با پوزخند داره نگاهم مي كنه... هنگ كردم اين تو خونه ي من چيكار ميكنه؟ _تو اينجا چيكار مي كني؟ مهرداد_خونمه نكنه بايد از تو اجاه بگيرم؟ _چي چي و خونمه برو اونور مي خوام بيام تو مهرداد خودشو كشيد كنار من رفتم تو... نمي دونم چرا پوزخندش انقدر حرصم مي داد پسره كهير.. مهرداد_كجا بودي ؟ _با اينكه به تو ربطي نداره ولي دانشگاه بودم حرفيه؟ مهرداد_دانشگاتون 24ساعتست؟ _چي؟... اصلا تو تو خونه ي من چيكار مي كني؟كيليد از كجا آوردي؟ مهرداد_خونه تو نه و خونه خودم _ببخشيدا با پول مهريه ام اجاره اش كردي تازه اجارشو كه تو نمي دي من قراره بدم اون وقت ميشه خونه تو مهرداد_اولا تو هيچ جارو امضا نكردي كه مشخص كنه من 14سكه مهرتو دادم دوما فكر كردي با پول 14سكه ميشه جاي و اجاره كرد 30 پول پيش دادم پس اينجا خونه منه اومدم حرفي بزنم كه ادامه داد: _در ضمن تو اگه پول اجاره ماهانشو ندي بايد از اينجا هم بري _اصلا خونه خودت... كيليدتو بده مهرداد_نمي دم...هر وقت هم كه بخوام ميام اينجا به تو هم ربطي نداره _به درك قفلشو عوض مي كنم پوفي كشيدمو از كنارش رد شدم رفتم تو اتاق لباسامو عوض كردمو رو تخت دراز كشيدم داشتم به سقف نگاه مي كردم كه مهرداد عين گاو اومد تو اتاق مهرداد_نگفتي _تو چرا مثل چي سرتو ميندازي پايين مياي تو؟ اينجا اتاق شخصيمه ها مهرداد اومد كنارم وي تخت دراز كشيد و مثل من زل زد به سقف _خوبه خل هم شدي... ميگم اينجا اتاق شخصيمه بعد مياي رو تختم دراز مي كشي؟ مهرداد برگشت سمتم و دستشو گذاشت زير سرش مهرداد_ديشب كجا بودي؟ _هر جاي كه بودم به تو ربطي نداره بعد پوزخندي زدمو ادامه دادم _چيه غيرتي شدي؟ اينو گفتمو با پوزخند زل زدم تو چشماش...از حالت صورتش نمي شد چيزي فهميد يك دفعه خم شد روم و لباشو گذاشت رو لبام شروع كرد به بوسيدن...با تماس لب هاش انگار بهم برق وصل كرده باشن باورم نمي شد مهرداد منو بوسيد به چشماي بسته اش نگاه كردم منم ناخداگاه چشمامو بستم ولي همراهيش نمي كردم بعد از چند ثانيه چشمامو باز كردم اونم چشماش باز بود تازه به خودم اومدم هلش دادم عقب تا ازم جدا شد با طعنه گفت: مهرداد_تو تو بغل مرداي ديگه هم بخوابي روت غيرتي نمي شم..واسه كسي كه خودم انداختمش دور چرا بايد غيرتي بشم؟ آتيش گرفتم...سوختن دلمو با تمام وجود احساس مي كردم از روي تخت بلند شد و كيف پولشو كه روي پاتختي بود برداشت مهرداد_بهت پيشنهاد مي كنم يه ليوان آب بخوري از كله ات دود بلند ميشه باباي هاني تا پاشو از اتاق بيرون گذاشت اشكم ريخت..صداي در خونه كه اومد گريه به هق هق تبديل شد تمام شب تا صبح و گريه كردم "يعني انقدر براش بي ارزش بودم؟""انداخننم دور؟" سحر_بي خيال اشكامو با دستم پاك كردم از ديروز كه مهرداد و ديدم فقط گريه مي كردم صدام به زور در ميومد _چطور مي تونم بيخيال بشم وقتي تو چشمام زل زدو گفت انداختتم دور..تو بگو سحر اگه وحيد اين كارو باهات مي كرد داغون نمي شدي؟ سحر_مي دونم عزيزم دركت مي كنم اگه من جاي تو بودم داغون مي شدم فقط انقدر به خوت فشار نيار...انقدر گريه نكن به فكر خودت باش دوباره گريه ام شدت گرفت :نمي تونم...نمي تونم به خدا حق با سحر بود من نبايد از خودم ضعف نشون بدم حالا كه نمي خوام طلاق بگيرم بايد تحمل كنم تو اين دو سه هفته خودمو داغون كردم...حالا كه من براش مهم نيستم چرا اون برام مهم باشه؟چرا من رعايت كنم؟ چرا هميشه من كوتاه بيام؟ غرور شكسته شدمو از نو مي سازم... *** دو روز از گذشت تو اين دو روز خيلي فكر كردم خيلي گريه كردم براي بخت سياه خودم براي مني كه به هزار اميد و آرزو پامو گذاشته بودم تو خونه ي مهرداد و خفت و زاري پسم زد. از ديشب با خودم عهد بستم كه ديگه ضعيف نباشم، عهد بستم كه ديگه گريه نكنم، عهد بستم بشم همون آرامي كه همه با خنده اش مي شناختنش... صبح از خواب بيدار شدم دست و صورتمو شستم،يك ليوان شير خوردم و آماده شدم برم پياده روي بر عكس همه روزايي كه از سلام كردن به همسايه ها بي زار بود به آقاي شيرواني و همسرش به نادر پسر مليحه خانوم سلام گرمي كردم و پر انرژي از در خونه زدم بيرون وسط هاي كوچه رسيده بودم كه يه كوپه قرمز جلوي پام ترمز كرد بي اعتنا بش به راه خودم ادامه دادم چند قدم ازش دور نشده بودم كه يكي صدام زد...چقدر صداش آشنا بود برگشتم سمت صدا...امير...اينجا... _اِ امير تويي؟؟ اينجا چي كار مي كني؟

رمان میرم جای من اینجا نیست14

چهار شنبه
9:11 AM
حسینی

 

صبح با نوازش هاي مهرداد از خواب بيدار شدم... چشمامو كه باز كردم به صورت مهرداد كه با لبخند نگام مي كرد نگاه كردم...

مهرداد_سلام صبح شما بخير بانو

_صبح شما هم بخير

مهرداد گونمو بوسيد و از روي تخت بلند شد

مهرداد_پاشو تنبل خانوم ساعت 11 نميخواي به ما صبحنه بدي؟

_الان ميام آماده مي كنم

مهرداد_شما نمي خواد صبحونه آماده كني شما زحمت بكش بيا بخور

_باشه دستو صورتمو بشورم ميام

مهرداد همونطور كه از در ميرفت بيرون گفت بدو پس
منو اين همه خوشبختي محاله.. مهرداد چه مهربون شده.. صورتمو شستم به خودام تو آينه نگاه مي كردم چشمام بخاطر گريه ديشب پف كرده بود.. دوباره غم نشست تو دلم.. ياد ديشب افتادم... ياد داد هاي كه سرم مي كشيد.. يك مشت ديگه آب زدم به صورتم...موهاي فرمو بالا سرم با كيليپس بستم رژلب صورتي كم رنگي روي لبام زدم رفتم تو آشپزخونه..مهرداد پشت ميزمنتظرم نشسته بود.. به ميز صبحونه نگاه كردم اشتها برانگيز بود.. دونوع مربا، كره، خامه ،شكلات صبحانه، عسل،پنير،گردو،گوجه و خيار،آب پرتقال، شير، چاي ، نون سنگك و نون تست.. (يه سوال تا حالا همه اينا رو با هم يجا ديديد؟ من كه نديدم خخخ) پشت ميز نشستم مهرداد با لبخند بهم اشاره كرد كه شروع كنم .. منم براي خودم لقمه هاي كوچيك مي گرفتم زياد اشتها نداشتم.. دعواي ديشب انقدر فجيح بود كه هنوز دستام ميلرزيد...
سرم پايين بود و داشتم با ليوان آب پرتقالم ور مي رفتم كه لقمه بزرگي اومد جلوي صورتم

مهرداد_چرا نمي خوري؟ بگير اينو

از دستش گرفتم و تشكر كردم شروع كردم به خوردن...
مهرداد_با من قهري؟

بغض كردم دوست نداشتم بفهمه سعي كردم بغضم روي صدام تاثير نزاره
_نه

مهرداد_مي دوني آرام من معذرت خواهي بلد نيستم

_باشه

مهرداد_آشتي؟

_قهر نبودم كه آشتي كنم

مهرداد_آفرين دختر گل قهر ماله بچه هاست تو كه بچه نيستي
مهرداد صبحونشو خورد و از خونه رفت بيرون...دوباره به ميز صبحونه نگاه كردم... هرچي فكر مي كردم با عقل جور در نميومد..مهرداد امروز همون مهردادي بود كه ديشب بخاطر شام درست نكرن سر من داد زد؟...نكنه شخصيت دو قطبي داشته باشه؟... دوباره به ميز نگاه كردم.. خيلي هاشو تو خونه نداشتيم... يعني واسه معذرت خواهي از من رفته خريد؟.. اونم مهردادي كه از خريد كردن متنفره؟... با خودم زم زمه كرم"چي ميشد هميشه مهربون باشي؟"

از صداي داد مهرداد از خواب پريدم داشت با موبايلش حرف ميزد
مهرداد_غلط كرده...

_......

مهرداد_ميام اونجا مي كشم اون پيره سگو

_....

مهرداد_كاوه با من بحث نكن آدرسو بده

_...

مهرداد دوباره داد زد:ناموسمِِ روش غيرت دارم.. بفهم

_...
مهرداد_خودش گه خورده كه مي خواد

_.....

مهرداد_يا آدرسشو ميدي يا ميرم دم خونشون.... منتظرم

گوشي و پرت كرد روي مبل برگشت سمتم... صورتش از عصبانيت سرخ شده بود با نگراني گفتم:
_مهرداد چي شده؟

مهرداد_هيچي

_چرا انقدر عصباني شدي؟.. چي شده؟

مهرداد_آرام من اصلا عصاب ندارم گير نده

بعد هم رفت تو اتاق... صداي اس ام اس گوشيش بلند شد گوشيشو از روي مبل برداشتم تا ببرم بدم بهش كه الز اتاق پريد بيرون با اخم به من و گوشي تو دستم نگاه كرد
مهرداد_داشتي چيكار مي كردي؟

انقدر با خشم اينو گفت كه ترسيدم با صداي لرزون گفتم:هيچي به خدا

مهرداد اومد نزديك تر :گوشي من دست تو چيكار ميكنه؟

_مي خواستم بيارم برات

گوشي رو از دستم كشيد
مهرداد_يك بار...فقط يكباره ديگه دستت به گوشيم بخوره من مي دونم و تو

_بخدا من..

مهرداد_خفه شو نمي خوام صداتو بشنوم

لال شدم نتونستم هيچ حرفي بزنم...دوباره رفت تو اتاق و لباس پوشيده از اتاق اومد بيرون

مهرداد_سر ساعت 12ميام دونبالت آماده باش بريم فرودگاه.. يك دقيقه دير كني من رفتم

اينو گفت و رفت..تا درو بست زدم زير گريه... مهرداد چرا با من اينطوري مي كني؟ من چقدر بدبختم...هميشه ميگن يك سال اول ازدواج قشنگ ترين دورانِ... ولي كوش؟.. من كه نديدم.. مردي و كه عاشقشم بهم ميگه خفه شو.. سرم داد ميزنه.. احساس ميكنم كه منو نمي خواد...من اضافي ام تو اين خونه.. فقط ازم س*ك*س مي خواد و غذا... برام ارزش قائل نيست.. فقط دست روم بلند نمي كنه.. كه اونم تا چند وقت ديگه حتما مي كنه
اشك ريختن فايده اي نداشت اينو ميدونستم كه با گريه كردنم چيزي درست نميشه.. اشكامو پاك كردم..بايد در اولين فرصتي با مهرداد حرف بزنم..
مژهامو با ريمل حجم دادم بر عكس هميشه كه فقط رژ و ريمل ميزدو سايه سبز تيره اي به چشمام زدم و رژلونه آجري به گونه هام زدم از خوشگل شدنم كه مطمئن شدم لباسامو پوشيدم
مانتوي سبز ارتشيمو تنم كردم .. پوزخند زدم... تو تنم گشادتر وايميستاد...تنها حسن زندگي كردن با مهرداد تو اين دو هفته..لال سبز كرمو كه خيلي خوشگل بود سرم كردم... كمي عطر زدم..ساعت 11:45بود براي همين تا مهرداد بياد كفشامو تميز كردم 11:55در آپارتمان و قفل كردم .. تا درو باز كردم مهرداد هم رسيد جلوي در.. درو باز كردم و سوار شدم

خودمو انداختم تو بغل ليلا جون...

_ليلا جون دل براتون تنگ ميشه

ليلا جون_منم همين طور عزيزم قول مي دم بهتون سر بزنم

_تورو خدا مراقب خودتون باشيد

ليلا جون_توام همين طور گلم

چقدر اين زن ماه بود... با شعور..فهميده...دانا..مهربون... خون گرم..اصلا يدونه بود..مامان و ليلا جون هم همديگه رو بغل كردن در آخر ليلا جون مهرداد و در آغوش گرفت و در گوشش حرف مي زد مهرداد هم فقط مي گفت:
چشم..چشم.. باشه مادر من...
بعد اينكه از بغل هم در اومدن ليلا جون بهم اشاره كرد كه برم نزديك تر
_جانم

ليلا جون_آرام جون خوبي بدي ديدي حلالم كن

_جز خوبي چيزي نديدم شما هم منو حالال كنيد

ليلا جون_تو جاي دختر نداشتمو برام پر كردي ... خوشحالم كه تو مهرداد با هم ازدواج كردين...

_مرسي

ليلا جون_ مهرداد كله شقه ولي تو دلش چيزي نيست اگه يه روز اذيتت كرد به خودم زنگ بزن...درسته اينجا نيستم ولي از همون جا گوششو مي پيچنم

تو دلم گفتم "اينطوري بايد هر روز بهت زنگ بزنم" ولي با لبخند گفتم:
_مهرداد كه ماهه جز خوبي چيزي ندار(آره جون خودم)

ليلا جون_خوشحالم از زندگيت راضي

ليلا جون رفت.. با رفتنش احساس تنهايي كردم... با اينكه خانواده خودم كنارم بودن ولي احساس اينو داشتم كه يكي از حامي هامو از دست دادم...
مهرداد مامان و بابا و خاله اينا رو براي ناهار به رستوران دعوت كرد.. از نگاه هاي نينا به مهرداد خوشم نميومد... ولي خوشبختانه مهرداد سرش پايين بود... با اينكه با مهرداد قهر بودم ولي دوست نداشتم كسي بفهمه براي ظاهر سازي هم كه شده مي خنديدم ولي مهرداد اخماش تو هم بود بعد از ناهار هر چقدر اسرار كردم كه بيان خونه ما قبول نكردن تا ازشون جدا شديم مهرداد اخماشو بيشتر كرد تو هم بدون هيچ حرفي منو دم خونه پياده كرد و رفت.. حتي خداحافظي هم نكرد...
خودمو انداختم روي مبل و چشمامو بستم..امشب بايد با مهرداد حرف بزنم... تلفن زنگ زد.. بلند شدم شماره رو نمي شناختم
_بله

_سلام خانوم با آقا مهرداد كار داشتم

_نيستن.. مي تونم بپرسم شما؟

_نسيم هستم خودشون ميشناسن... ببخشيد شما اونجا كار مي كنيد؟

_ببخشيد متوجه نمي شم؟..

نسيم_شما كي مهرداد مي شيد؟

_من همسرشم شما؟

نسيم زير لب گفت:كسافت

_با من بودين؟

نسيم _ نه نه اصلا ببخشيد خانوم شما كي با مهرداد ازدواج كردين؟

_نمي فهمم چه لزومي داره جوابتونو بدم؟... شما شوهر منو از كجا مي شناسيد؟

نسيم_خانوم متاسفم كه مي خوام اينو بگم ولي شوهرتون براي من مزاحمت ايجاد مي كنه...

_حرف دهنتو بفهم مهرداد از اين كارا نمي كنه.. از زندگيمون برو بيرون

نسيم_ من كاريش ندارم ولي اونه كه مياد سمتم...امروز اومده جلوي خونه خواستگار من آبرو ريزي كرده...

ديگه ادامه حرفاشو نشنيدم گوشي و گذاشتم...نه مهرداد اين كارو نكرده... مهرداد منو دوست داره...آره مهرداد دوستم داره مگه اون روز برام ميز نچيده بود.... اگه دوستم نداشت كه اينكارو نمي كرد... من عاشق مهردادم بهش شك نمي كنم... مهرداد من پاكه...

با كبيده شدن در به ديوار سرمو از زير پتو آوردم بيرون... مهرداد با صورت برافروخته اومد بالاي سر من عصبانيت از چشماي قرمزش ميباريد داد زد:
مهرداد_تو گه خوردي با نسيم حرف زدي... تو گه خوردي كه زن مني... پاشو لشتو جمع كن... گمشو از اين خونه بيرون
پس راست بود... نسيم راست بود...مهرداد واسه يكي ديگه غيرتي شده بود... واسه مني كه زنش بودم غيرتي نشده بود... واسه نسيم بخاطر خواستگارش غيرتي شد ولي منو مي خواد اين موقع شب از خونه اش بيرون كنه...
با عربده اي كه زد به خودم اومدم با تته پته گفتم:
_چي شده؟

مهرداد فرياد كشيد:

_چي شده؟..واقعا مي خواي بدوني چي شده؟..

حمله كرد سمتم با يك حركت منو از تخت بلند كرد و به سمت كمد پرتم كرد افتادم روي زمين مچ دستم خيلي در مي كرد
مهرداد_خنزل پنزلاتو جمع كن برو خونه بابات

_چي شده؟ چرا زده به سرت..

مهرداد حمله كرد سمتم چنان زد توي صورتم كه احساس كردم فكم شكست چونمو گرفت و داد كشيد:
_من زده به سرم؟.. تازه اون روي منو نديدي.. دختر آشغال

با چشماي اشك آلود توي چشماش نگاه كردم:

_مهرداد من كه كااري نكردم تو چر..

پريد وسط حرفم:

_تو كاري نكردي؟...هِه...توي احمق باعث تمام بدبختياي مني

با بهت نگاش كردم مگه چيكار كرده بودم كه باعث بدبختيش شده بود... مهرداد از روي زمين بلند شد روي تخت نشست كلافه بود از تمام حركاتش مشخص بود كه چيزي داره اذيتش ميكنه

مهرداد_فردا مي ري تقاضاي طلاق مي كني..بعد هم گم مي شي از زندگيم بيرون

مهرداد از اتاق رفت بيرون صداي شكسته شدن از آشپزخونه ميومد... شوكه شده بدم .. نمي تونستم حتي پلك بزنم به جاي خالي مهرداد روي تخت ناه كردم.. مهرداد به من گفت طلاق؟ مگه ما چقدر با هم زندگي كرديم؟ دو هفته .. فقط و فقط دو هفته.... دوهفته براي طلاق گفتن زود نيست؟ چرا ازدوج كرديم كه دوهفته اي طلاق بگيريم؟ كجاي كارم اشتباه بود؟
از روي زمين بلند شدم... حتما داره شوخي ميكنه.. آره مهرداد منو دوست داره حتما شوخي ميكنه. از اتاق اومدم تو حال مهرداد لم داده روي مبل داره سيگار مي كشه.. نمي دونستم مهرداد سيگاريه... ميرم سمتش حتي بر نمي گرده سمتم.. ميرم جلوش زانو مي زنم توي صورتم نگاه ميكنه... دستمو ميزارم روي دستش

_خيلي شوخي بي مزه اي بود اصلا خوشم نيومد

با خشونت دستشو از زير دستم كشيد بيرون و از روي مبل بلند شد

مهرداد_نه باهات شوخي ندارم من حالم لزت بهم مي خوره..تو يه دختر احمقي كه هيچي نميفهمه...گمشو از جلو چشمم

همونطور كه اشك مي ريختم گفتم :

_فقط بگو چرا؟

مهرداد_چرا چي؟

_تو كه از من حالت بهم مي خوره چرا باهام ازدواج كردي؟

مهرداد با بدجنسي گفت:

_چون احمق تر از تو گيرم نميومد...

سيني چاي رو ميزارم روي ميز
_بفرماييد

_ممنون

چاي خودمو از روي ميز برمي دارم بدون اينكه منتظر بشم خنك بشه چند لقوپ ازش مي خورم دهنم ميسوزه ولي نه به اندازه ي دلم..
_آرام خانوم حالتون خوبه

پوزخندي ميزنم"بهتر از اين نميشه"

_خوبم.. نمي خواين حرفتونو بزنيد؟

_چرا...چطور بگم...شما كي اقدام ميكنيد؟

_براي چي؟

_براي طلاق

_مگه قرار بود اقدام كنم؟

_مهرداد كه مي گفت قرار طلاق بگيرين

_آقا كاوه من نگفتم كه مي خوام طلاق بگيرم اگه مهرداد خيلي دوست داره طلاقم بده خودش بره درخواست طلاق بده

كاوه_من نمي فهمم شما كه قرار نيست با هم زندگي كنيد چرا از هم جدا نمي شيد

_من درخواست طلاق بدهِ نيستم اينو به مهرداد بگيد

كاوه_داري لجبازي مي كني؟

_من اصلا لجباز نيستم... اينوهمه مي دونند

كاوه_پس چرا نمي خواي طلاق بگيري؟

_ببخشيد ولي اينش به خودم مربوطه

درسكوت كامل چايشو مي خوره دوست ندارم كسي از دستم ناراحت باشه رفتارم درست نبود
_اگه ناراحتتون كردك معذرت مي خوام

كاوه_من درك مي كم

_ممنون... ميشه يك خواهي ازتون بكنم؟

كاوه_بله حتما

_مي خوام با مهرداد حرف بزنم

كاوه_چرا مي خواي خودتو كوچيك كني

_نه نه اصلا نمي خوام اين كارو بكنم كار ديگه اي باهاش دارم

كاوه_باشه.. بهش ميگم امشب بياد ببينتتون

ممنون...

بعد از رفتنكاوه فكرم كشيده شد به اون شب شوم صداي التماس هام و مهرداد دوباره تو گوشم پيچيد....

_تو زندگيمو خراب كردي تو.. تو با اون مظلوم نماي هات مامانمو گول زدي...تو عشقو ازم گرفتي... اگه توِ احمق نبودي من الان با نسيم ازدواج كرده بودم...

مهرداد حمله كرد سمتم.... ديونه شده بود...انقدر سيلي زد تو صورتم كه گوشه لبم پاره شد...حرصش كه خالي شد كبوندتم به ديوارچندتا فحش بهم داد و رفت روي مبل نشست از روي زمين بلند شدم صورتم مي سوخت روي مبل روبه رويش نشستم احساس مي كردم قلبم درد مي كنه... نمي خواستم ضعيف باشم... به آرومي پرسيدم

_چرا باهام ازدواج كردي وقتي انقدر ازم بدت مياد

مهرداد كه به نظر آروم تر ميومد بعد از چند دقيقه به حرف اومد

مهرداد_اگه مامان راضي ميشد من با نسيم ازدواج كنم من مجبور نمي شدم با تو ازدواج كنم
_نمي فهمم..

مهرداد_تو هيچي نميفهمي...

_خواهش ميكنم انقد..

مهرداد_خفه شو.. چي مي خواي بدوني؟ مي خواي بدوني كه چطور آوردمت تو زندگيم؟ در يك كلام بهت ميگم اگه با تو ازدواج نمي كردم مامان سند زمين هارو به نامم نمي كرد.. اگه تو براي مامان خودشيرين بازي در نميوردي مامانو راضي مي كردم كه با نسيم ازدواج كنم ولي مامان از وقتي توروديد ازت خوشش اومد... بايد همون شب كه كنار ايستگاه اتبوس وايساده بودي مي كشتمت كه مثل بختك رو زندگيم نميوفتادي
آتيش گرفتم يعني بخاطر چندتا زمين با من ازدواج كرد؟ پس من چي؟
مهرداد_فردا ميري درخواست طلاق ميدي

مهرداد داشت از دستم مي رفت هرچي التماسش كردم هرچي ضجه زدم مهرداد حرف يكي بود طلاق
****
مهرداد_تو به كاوه چي گفتي؟

_اگه منظورت قضيه طلاقِ به كاوه هم گفتم من درخواست طلاق نمي دم

مهرداد_تو گه مي خوري دختره هرجايي

اون آرام مرد كه صبوري مي كرد: هرجاي امثال توان كه با دل آدما بازي مي كنند

مهرداد_خفه ببند دهن گشادتو

دوباره لال شدم.. من چرا انقدر ضعيفم كه با يه داد لال مي شم

مهرداد_ميري درخواست ميدي شيرفهم شد

_من درخواست نمي دم

مهرداد_به زور ميبرمت

_نمي توني

مهرداد ملايم تر از قبل مي گه:چرا خودتو منو از اين زندگي كوفتي خلاص نمي كني؟ من انقدر ازت بدم مياد كه نمي خوام ببينمت..بيا برو درخواست بده برو پي زندگيت

_من نمي خوام طلاق بگيرم

مهرداد_چرا فكر مي كني با موندنت منو به دست مياري

_من نمي خوام تورو به دست بيارم فقط نمي خوام طلاق بگيرم

مهرداد_من اصلا نمي خوام ببينمت... نمي خوام جلوي چشمم باشي

_من از اينجا ميرم

مهرداد پوزخند مسخره اي ميزنه:اون وقت كجا؟

_خونه اجاره مي كنم

مهرداد_با كدوم پول؟

_با پول جهيزيه ام و مهريه ام

مهرداد_مهريه هم مي خواي؟

_آره حقمه

مهرداد_من مهرتو نمي دم

_ازت شكايت مي كنم

مهرداد خنده اي كرد و از روي مبل بلند شد خنده اش عصبيم مي كرد...
مهرداد_مي دوني براي چي مي خندم؟

وقتي سكوتمو ديد ادامه داد:
_فكر مي كني اگه درخواست طلاق ندي من درخواست طلاق مي دم تو هم نصف اموال من صاحب مي شي...اوكي نمي خواد درخواست طلاق بدي فقط عواقبش با خودته

حق به جانب مي گم: فكر كردي همه مثل تو پول پرستن؟ واقعا كه احمقي

با دستش چنان كبوند تو دهنم كه احساس كردم دندونام شكست
مهرداد_چه زري زدي؟ به كي گفتي احمق؟... تو احمقي كه بوي ترشيده شدنت همه جارو برداشته بود فقط منتظر بودي يكي بياد خواستگاريت... تا من اومدم نميدونستي چطور خودتو قالب كني حالا هم براي پول من نقشه كشيدي
خنده مسخره اي كرد و ادادمه داد: چي فكر مي كردي با خودت؟ فكر مي كردي من دوستت دارم... واقعا انقدر احمقم؟
وايستاده بود و دورم ميچرخيد و براندازم مي كرد:
_هيچ وقت روز عروسيمون يادم نميره داشتم منفجر مي شدم از خنده... (با دست به هيكلم اشاره كرد) با اين هيكل خيكيت با اعتماد به نفس لباس عروس پوشيده بودي.. خجالت ميكشيدم قبل دستت بشينم...
اشكم در اومده بود ولي مهرداد بي توجه به حالت من ادامه مي داد... گوشيشو از جيبش درآورد و چند لحظه بعد گرفت جلوي صورتم... عكس يه دختر بود..مهرداد دستشو انداخته بود دور شونه اش دختره مثل باربي ها بود لاغر، قد بلند، چشماي طوسي،لب هاي پروتز شده دماغ كوچيك و سر بالا كه معلوم بود عمل شده، پوست برنز و مو هاي لخت كاهي رنگ...

مهرداد_ببين سليقه من اينه نه تو... تمام هيكلتو كه چربي گرفته...كوتوله كه هستي... انقدر سفيدي كه كه آدم حالش بهم ميخوره(نگاه چندش آوري به هيكلم كرد) ميدوني الان كه دقت مي كنم پايين تنه اتو دوست دارم اونم روي تخت

بعد خنده چندش آوري كرد و گفت:
مهرداد_درخواست نده ولي يه روز سختت مي كنم اينم مطمئن باش كه من درخواست بده نيستم

مهرداد به سمت در رفت دستش به دستگيره بود كه گفت:
_مهريتو ميدم اونم فقط 14تا سكته رو ميدم بعدم يك هفته بيشتر وقت نداري كه از اين خونه بري.. از اين خونه هم كه بري هيچ پولي بهت نمي دم از من انتظار نفقه نداشته باش..
درو كه كوبيد و رفت.

مهرداد تحقيرم كرد،دلم شكوند انقدر بد دلمو شكوند كه صداي قلبِ شكستمو شنيدم .. انقدر بد تحقيرم كرد كه داشت باورم ميشد براي مهرداد كمم... انقدر غرورمو شكوند كه اذت نفسمو از دست دادم.... انقدر سرم داد كشيد و بهم فحش داد كه داشت بتورم ميشد من كاره بدي كرد.. ولي نه من كاره بدي نكرده بودم كه بخوام اشكال و از خودم ببينم.
از روي زمين بلند شدم"نه نمي خوام جلوي مهرداد كم بيارم"در دستشويي و باز كرد به صورتم توي آيينه نگاه كردم چقدر چشمام پف كرده.. صورتمو شستم به پوست سفيدم نگاه كردم"خيلي هم دلت بخواد سفيد به اين خوشگلي" مسواكمو بر مي دارم و دندونامو مسواك مي زنم"بايد يك فكر اساسي كنم"
****
سحر دوباره سرم داد كشيد
سحر_چرا انقدر احمقي؟.. چرا نمي خواي طلاق بگيري؟...

_ترو خدا بس كن پشيمونم نكن از اينكه بهت گفتم

سحر_چرا يه دليل بيار... بگو چرا نمي خواي از اين اورانگوتان طلاق بگيري؟

_ولم كن... تو نمي توني درك كني

سحر_حتما قابل درك نيست كه نمي تونم درك كنم

_آره غير قابل دركه ول كن

سحر از روي مبل بلند شد كيفشو برداشت و به سمت در رفت
سحر_اوكي... من با تو به نتيجه اي نمي رسم ميرم با مامان و بابات حرف مي زنم شايد اونا حريفت شدن

اشك توي چشمام جمع شد با التماس گفتم:سحر..
سحر برگشت سمتم.. به قيافه داغونم نگاه انداخت و گفت:چرا تو چراشو بگو به قران كمكت مي كنم بگو چرا مي خواي زندگيتو خراب كني؟

دست خودم نبود دوباره اشك ريختم يكم كه آروم شدم شروع كردم:
_شايد به نظرت احمقانه بياد ولي من نمي تونم قصه خوردن مامان و بابا رو ببينم...مامان اينا دارن مي رن مشهد...

سحر_خوب برن چه ربطي داره

_سحر بابام...

بغض گلومو به درد آورده
سحر_عمو چي؟

_بابام زياد وقت نداره... دكترا گفتن حاكثر يك سال

سحر با ناراحتي سرشو تكون داد...

سحر_خودش ميدونه؟

_كمو بيش ميدونه... دارن ميرن كه اين آخريا...

گريه امون نميده سحر اومد كنارم نشست و بغلم كرد
سحر_هنوز نميدونه كه تو مي دوني؟

_نه نمي دونه... به مامان گفته بود به منو آرش حرفي نزنه

سحر_چي شد كه فهميدي؟

_دارو هاشو ديدم شك كردم...آخه بابا دارو مصرف نمي كرد...اسمِ دارو هاشو نوشتم تو اينترنت سرچ كردم وقتي فهميدم داغون شدم.. به مامانم ه گفتم اول انكار مي كرد ولي بعد زد زيره گريه گفت بابا سرطان خون داره

دوباره گريه ام شدت گرفت... سحر هم پا به پاي من گريه مي كرد يكم كه آروم شدم گفت:
_بخاطر عمو طلاق نمي گيري؟

سرمو به نشونه تاييد تكون دادم
سحر_دليل ديگه اي نداره؟

_سحر من نمي خوام تو زندگي كسي باشم كه منو دوست نداره من مهرداد و با عشق مي خوام.. اگه دوستم نداشته باشه نمي خوام...يك با التماسش كردم كه نره رفت... يك بار گدايي عشق كردم جواب نداد.. منو پس زد نمي خوام بيشتر از اين خودمو خودشو آزار بدم مهرداد با اينكه خيلي با من بد كرد ولي نمي خوام باعث خوشبختي اش بشم اگه بابا مريض نبود حتما طلاق مي گرفتم. مطمئن باش تنها دليلي كه اسم مهرداد تا الان تو شناسنامهِ فقط و فقط بخاطر باباست نمي خوام با اين حالش براي من قصه بخوره..

سحر_ولي اگه بفهمه با طلاق گرفتنت به آرامش مي رسي چرا قصه بخوره

_يچي ميگي كه به عقلت شك كنما..يادت رفته برات تعريف كردم دختر خاله مامانم يك سال بعد از ازدواجش طلاق مي گيره... همه بهش طنه ميزن كه خوب شوهر داري نكردي...به مامان باباش هم مي گفتن دخترت ناپاك بوده كه شوهرش طلاقش داده...كلي پشتشون حرف درآوردن...بابا با طلاق منم كنار بياد با حرف مردم كنار نمياد

سحر كمي تو فكر فرو ميره بعد با ناراحتي ميگه:
سحر_حالا مي خواي چيكار كني؟

_از اين خونه ميرم

سحر_چي مگه ديونه شدي؟

_نه ديونه نشدم...مهرداد قرار مهريه مو بده با اين وضع خراب سكه و طلا مي تونم 14ميليوني بفروشمشون پول جهيزيه اي هم كه بابا به حسابم ريخته هست از كادوهاي عروسيمون هم نصفش براي منه.. با اونا مي تونم يه سوييت جمع و جور براي خودم اجاره كنم...

سحر_اومدي و اجاره كردي با چه پولي مي خواي زندگي كني؟.. درستم كه مونده...به اين فكر نكردي كه به يه دختر تنها خونه اجاره نمي دن؟

آهي كشيدم و گفتم:
_چرا فكر كردم ولي مجبورم شانس مو امتحان كنم

از بس راه رفته بودم پاهام درد مي كرد خسته و كوفلته سوار اتوبوس شدم امروز هم دست از پا دراز تر دارم بر مي گردم خونه خونه پيدا نميشه كه نميشه... پولم كه كمه،به زن تنها هم كه خونه نمي دن،يا اگر هم بدن با آدم تيك مي زنن ، يا اگر هم بدن محلش انقدر بده كه امنيت نداره...مي دونم چيكار كنم...از يك طرف ديگه نمي خوام ريخت مهرداد و ببينم از يك طرف هم جايي رو ندارم كه برم...
تقريبا خودمو پرت كردم تو خونه كيفو همون جلوي در انداخنم روي زمين خودمم روي مبل از حال رفتم انقدر خوابم ميومد كه گشنه و تشنه خوابم برد..
با احساس بوي سيگار از خواب بيدار شدم از بوي سيگار متنفر بودم... چشمامو باز كردم و روي مبل نشستم

مهرداد_چرا اينجا خوابيدي

_خسته بودم

مهرداد_مگه كاري هم مي ككني كه خسته شي

_اونش به خودم مربوطه

مهرداد_پاشو آماده شو بريم

_كجا؟؟؟

مهرداد_پاشو بهت مي گم

_لازم نكرده بگب من با تو هيچ جايي نميام

مهرداد دستي تو موهاش كشيد

مهرداد_آرام حوصله دعوا و جر بحث ندارم پا شو

_نداري كه نداري من با تو جاي نميام

مهرداد عصبي از روي مبل بلند شد سيگارشو خاموش كرد رفت جلو اپن آشپزخونه دست كرد تو جيبش كاغذي در آورد بعد هم رفت سمت در..
مهرداد_تا فردا وقت داري از اينجا بري... با پول مهريه ات برات يه جاي كوچيك اجاره كردم... اينو بدون يك پاپاسي هم ديگه بهت نميدم

دستشو به دستگره گرفت ولي درو باز نكرد
مهرداد_براي آخرين بار بهت مي گم درخواست طلاق مي دي يا نه؟

_نه..

مهرداد_اوكي پس بچرخ تا بچريم... مطمئن باش خسته ات مي كنم خودت با پاي خودت ميري طلاق ميگيري

_زياد نچرخ سردت گيج ميره...

مهرداد_تو نگران خودت باش چربي دوره قلبتو گرفته...

_اونش به تو ربطي نداره

مهرداد_از ما گفتن بود...
مهرداد بعد از اينكه چندتا تيكه ريزو درشت بارم كرد رفت...

 


رمان میرم جای من اینجا نیست12

چهار شنبه
9:11 AM
حسینی

 

 

سرمو گرفتم بالا تا تو چشماش نگاه کنم.. تا نگاهم تو چشماش افتاد لباشو رو لبام احساس کردم.. محکم لبامو می بوسید منم همراهیش می کردم... از هم که جدا شدیم مهرداد گفت:

 

(رمان رمان رمان)*****************(رمان میرم جای من اینجا نیست)

 

_چراغو روشن می کنی؟

_الان روشن می کنم

با اینکه سخت بود ولی ازش جدا شدم از روی تخت که بلند شدم نگاهشو احساس کردم.. چشمم که به پاهای لختم افتاد.. داشتم میمردم از خجالت ..
_نگاه نکن..

مهرداد با خنده روشو بر گردوند و گفت: نا محرم که نیستم.. نامزدتم

سریع یه شلوار راحتی پام کردم و چراغو روشن کردم
_خب راحت باش

مهرداد رو تخت نشست دستشو کنارش گذاشتو گفت:
_بیا پیشم بشین

با خجالت رفتم کنارش نشستم، خم شد و صورتمو بوسید.. بعد بلند شد رفت سمت میز توالتم.. دونه دونه رژلبامو باز کرد و نگاه کرد..
مهرداد_اینو بزن

رژلب قرمزمو با آینه کوچیکی که همیشه رو میزم بودو داد دستم، منم به حرفش گوش دادم رژ لبو زدم... اومد کنارم نشست صورتمو به سمت خودش کشید.. خیره شد به لبام.. با یه حرکت لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به بوسیدن..
تو بغل مهرداد خوابیده بودم اونم خوابش برده بود، منم خوابم میومد ولی نمی تونستم بخوابم... اومدم از کنارش بلند بشم دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشوند

مهرداد_چرا نمی خوابی؟

_خوابم نمیاد

مهرداد_اینو به کسی نگو که خمیازکشیدنتو دیده

_..

مهرداد_چیزی شده؟

دلمو زدم به دریا و گفتم..
_مهرداد تو واقعا منو دوست داری؟

مهرداد اول سکوت کرد.. بعد نگاهشو ازم دزدید و اخماشو کرد تو هم و با حالتی که مشخص بود ناراحت شده گفت:
مهرداد_شک داری؟

_خب آخه ... ب ه ه ه م .. نمی..گی

مهرداد_حتما باید بگم؟؟ واقعا انقدر بچه ای؟

بهم برخورد.. از کنارش بلند شدم... اونم بلند شد جلوی آینه دستی به مو هاش کشید بعد هم بدون هیچ حرفی کتشو برداشت و رفت.

دو روز از اون شب گذشت نه مهرداد به من زنگ زد نه من به مهرداد، پيش خودم فكر مي كردم "نكنه تقصير من بود" "شايد نبايد اين حرف مي زدم" ولي هر جور كه حساب مي كردم من كار بدي نكرده بودم كه بخواد اين رفتارو بكنه.. پسره پرو نه ابراز علاقه ميكنه نه جوري رفتار مي كنه كه من بفهمم كه دوستم داره..
از دانشگاه اومدم خونه ديدم مامان داره با تلفن حرف مي زنه..

مامان_باشه عزيزم... حتما...يله الان اومد(با سر بهم اشاره كرد كه با من كار دارن)بي صدا گفتم: كيه؟

مامان هم بي صدا گفت ليلا

_سلام ليلا جون خوب هستيد؟

ليلا جون_سلام مرسي توخوبي عروسم؟

_ممنون

ليلا جون_چه خبر؟دانشگاه بودي؟

_بله، با استاد ضياي كلاس داشتم حالتونو پرسيد و گفتن از طرفشون بهتون بگو "جاتون تو دانشگاه خيلي خاليه"

ليلا جون_ايشون لطف دارن سلام منو بهشون برسون

_چشم

ليلا جون_آخ پاك يادم رفت.. مهرداد داره مياد دنبالت با هم برين طلا بخرين

_شما نميايند؟

ليلا جون_نه مادر شما جوونا برين بهتره منو مادرت هم قراره بريم مزون

مامان مارو ببين واسه خودش دوست پيدا كرده
_باشه چشم كي مياد؟

ليلا جون_ تازه از تهران راه افتاده فكر كنم نيم ساعت ديگه برسه

_باشه دستتون درد نكنه

سريع خداحافظي كردمو پريدم تو حموم يه دوش 15دقيقه اي گرفتمو حولمو دورم پيچيدم و پريدم تو اتاقم.. مامان هم پشت سرم اومد تو
مامان_وا آرام جني شدي؟

با حالت اعتراض آميز گفتم: وا مامان يعني چي؟

 

 

(وب رمان رمان رمان پرطرفدارین ترین در ایران)

 

 

مامان_ببخشيد جني نه گاو شدي.. عين گاو كلتو ميندازي پايين مي دويي تو اتاق

_چه ربطي داره مادر من بگو مي خوام فحشت بدم دنبال بهونه ام

مامان_ميگم گاوي نگو نيستم.. عين گاو كلتو انداختي پايين مهرداد و تو حال نديدي؟؟ خاك بر سرت

اينو گفت و يكي زد تو ملاجم.. اصلا هم به دهن نيم متر باز شده ي من توجهي نكردو رفت بيرون
خاك برسرم اين از اون شب كه پرو پاچه امو ديد زد اينم از الان كه... سريع لباسامو تنم كردم ،جلو موهامو اتو كشيدم، آرايش كردم،دوش عطر گرفتم و رفتم بيرون.. مهرداد رو مبل نشسته بود سرش تو گوشيش بود
_سلام

مهرداد مثل هميشه جواب داد از مامان خداحافظي كرديم . تو ماشين بدون هيچ حرفي رانندگي مي كرد تو اتوبان كه افتاديم من به حرف اومدم
_ببخشيد از حموم اومدم نديدمت

مهرداد_اشكال نداره

_جه خبر؟ كارا خوب پيش ميره؟

مهرداد_خوبه

_مهرداد از دست من ناراحتي؟

مهرداد_آره

_مگه من چيكار كردم كه تو ناراحت شدي؟

مهرداد_انقدر بچه اي كه هنوز نفهميدي چيكار كردي كه ناراحت شدم

با اينكه بازم بهم بر خورد گفتم: خوب ببخشيد

مهرداد همچنان اخماش تو هم بود... دوست نداشتم به اين زودي بينمون

اختلاف بيوفته واسه همين دوباره گفتم: مهردادي قهر نباش ديگه

مهرداد اخماشو باز كرد و گفت: قهر نبودم فقط ناراحت بودم كه ديگه نيستم

تمام ويترين ها رو نگاه كرديم ولي چيزي كه مي خواستم پيدا نكردم
_ميشه بريم خيابون گاندي رو نگاه كنيم؟

مهرداد_چرا اونجا؟

_طلا هاش خوشگل ان

مهرداد_من خسته شدم

_ميدونم عزيزم ولي ديدي كه هيچي نداشت

مهرداد پوفي كرد و راه افتاد.

***
مهرداد_كدومو مي خواي؟

به دو سرويسي كه فروشنده جلوم گذاشته بود نگاه كردم هر دوتاشون خيلي قشنگ بودن منم تو دو راهي مونده بودم آخر سر هم اوني كه ارزونتر بودو انتخاب كردم. مهرداد پولشو حساب كرد و اومديم بيرون من نشستم تو ماشين ولي مهرداد گفت : الان بر مي گردم

5دقيقه بعد برگشت و پاكتيو كه دستش بودو گذاشت صندلي عقب بعد هم بدون هيچ حرفي راه افتاد.

مهرداد_من بايد يه سر برم خونه دوستم يه ربعي كاردارم اشكال نداره تو ماشين منتظر بموني؟

_نه

نيم ساعت بد جلوي خونه ي سه طبقه اي پارك كرد
مهرداد_ميرم و سريع ميام

_باشه منتظرم

ده دقيقه اي بود مهرداد رفته بود توي خونه ي دوستش داشتم از بيكاري اينور و اونورو نگاه مي كردم كه چشمم افتاد به پاكتي كه روي صندلي عقب افتاده بود، هر چه قدر با خودم كلنجار رفتم كه فضولي نكنم نشد.. پاكتو برداشتم درشو باز كردم... جعبه طلا بود درشو باز كردم ... اونيو كه مي ديدم باور نمي كردم... همون سرويسي بود كه بخاطر گرون بودنش نخريدم... يعني اينو واسه كي خريده؟... نكنه واسه من خريده باشه؟.. يعني ميشه؟.. از فكراينكه بخواد سورپرايزم كنه قند تو دلم آب مي شد... قبل از اينكه مهرداد از خونه بياد بيرون پاكتو مثل قبلش گذاشتم سرجاش... مهرداد كه سوار شد بون هيچ معطلي صورتشو بوسيدم..
_مرسي عزيزم

مهرداد با تعجب گفت: براي چي؟

_براي طلا ديگه..

_آهان خواهش ميكنم

بعد از خريد كت و شلوار و كفش براي مهرداد شام خورديم و مهرداد منو رسوند جلوي در خونه
_دستت درد نكنه

مهرداد_ خواهش ميكنم

اومدم پياده بشم كه دستو گرفت..
مهرداد_رژلب قرمزت همراهته؟

_آره

مهرداد_بدش به من

رژلبو از تو كيفم در آوردم و دادم دستش.. درشو باز كرد و آورد سمت لبام...رژلبوناشيانه روي لبام كشيد كارش كه تموم شد گفت:
_حالا نوبته بوس خداحافظيِ

بعد هم لباشو گذاشت رو لبام.. لبامو محكم مي بوسيد حتي اجازه همراهي كردن هم بهم نمي داد. بعد از چند دقيقه لباشو از روي لبام برداشت
مهرداد_رژت خيلي خوشمزه اس

من كه از شدت هيجان سرخ شده بودم سرمو انداختم پايين و ازش خداحافظي كردم.

نمي دونم چرا مهرداد هنوز برام مبهم.. كاراش برام عجيبه..

 

خونه مهرداد يه واحد 120متري مبله تو صادقيه بود كه به گفته خودش يك سالي ميشد كه خريدتش، بخاطرنو بودن وسايل خونه مهرداد قرار بر اين بود كه بابا به جاي خريد جهيزيه پولشو بريزه تو حسابم تا اگه وسايل خونه مهرداد و دوست نداشتم عوضش كنم كه بعد ديدن خونه تصميم گرفتم دست به اون پول نزنم چون تمام وسايل خيلي شيك و مدرن چيده شده بود و نيازي به خريد نبود.

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

نظر= پست


رمان میرم جای من اینجا نیست11

چهار شنبه
9:10 AM
حسینی

 

وقتی دیدم مهرداد قصد حرف زدن نداره، انتظاراتی رو که از همسر آینده ام داشتم گفتم، از چیزای که دوست دارم و از چیزهای که بدم میاد. مهرداد فقط شنونده بود و تنها حرفی که می زد: منم همین طور، درسته، حق با شماست
دیگه کم کم داشتم کلافه می شدم نیم ساعت که گذشت از اتاق رفتیم بیرون ، سرجام نشستم استاد بهرامی با لبخند نگاه ام می کرد آخر سر پرسید:

_خب به توافق رسیدید؟

تا اومدم جواب بدم مهرداد پیش دستی کرد:

مهرداد_بله اگه آقای محبی اجازه بدن دو ماه رفت و آمد کنیم تا بیشتر همدیگه رو بشناسیم

بابا_ من مشکلی ندارم زیر نظر ما بزرگ ترها مشکلی نداره

استاد_اگه یه صیغه ی محرمیت دوماهه بینشون خونده بشه بهتره

بابا کمی فکر کرد معلوم بود از این پیشنهاد راضیِ . گفت

_چه بهتر خیال ما هم راحت می شه تو این دو ماه هم ما فکرامونو می کنیم فقط میمونه نظر آرام اگه راضی باشه صیغه محرمیت دو ماهه بینشون می خونیم که بهم محرم باشند

همه به من نگاه می کردند تواون لحظه نمی دونستم باید چی کار کنم

_هرچی که شما صلاح بدونید
**
دو ماه مثل برق و باد گذشت بابا در مورد مهرداد تحقیق کرد و جز خوبی کسی حرفی به بابام نزده بود ، منم تقریبا هر روز با مهرداد بیرون می رفتم و روز به روز به مهرداد علاقه مند می شدم ، هنوز هم کم حرف بود نمی دونم چرا با اینکه دوستش دارم واسم غریبه است حتی چند باری بهش گفتم که چرا انقدر کم حرفی می زنی؟
هر دفعه یا بحث و عوض می کرد یا اینکه جواب های کوتاه میداد. حرف هم که میزد درباره ی مسائل اقتصادی و فرهنگی صحبت می کرد و کمتر پیش میومد که درمورد زندگی مشترک حرفی به میون بیاد اگر هم میومد من بحث و وسط می کشیدم و مهرداد فقط شنونده بود، این منو آزار می داد ولی ذره ای از علاقه ام کم نمی کرد.
**
حاضر و آماده جلو آینده وایسادم، شلوار جین مشکی ،پالتو شکلاتی ، شال کرم شکلاتی ، کیف دستی کرم و چکمه مشکی پوشیده بودم.از تیپم که راضی شدم کمی عطر زدم و چون حوصله آرایش نداشتم فقط رژ لب قرمزمو محو روی لبام زدم با میس کالی که روی گوشی افتاد از خونه زدم بیرون مهرداد مثل همیشه خوش تیپ توماشین منتظرم بود .بعد از سلام و احوال پرسی براندازش کردم چه تیپی زده بود پلیور مشکی با لوزی ها طوسی ، شلوار کبریتی مشکی و شال گردن طوسی پر رنگ همیشه از تیپ زدنش خوشم میومد. تا جلو آزمایشگاه هیچ حرفی زده نشد تو آزمایشگاه پیش هم نشسته بودیم احساس می کردم پکره اصلا نگام نمی کرد آخر طاقتم تموم شد:

_چیزی شده؟.. احساس می کنم ناراحتین؟

مهرداد_یه مقدار سرم درد می کنه

حتی وقتی می خواست جوابمو بده به صورتم نگاه نکرد و این منو ناراحت کرد ولی به روی خودم نیوردم. آزمایشو که دادیم منو رسوند دم خونه و رفت. واسم رفتارش خیلی عجیب بود هرچی فکر کردم من کاری نکرده بودم که از من ناراحت باشه یاد روز اول افتادم که تو دانشگاه بهم زل زده بود نه به اون موقعه نه به الانش...

سحر_خاک بر سرت..

_بیشعور خاک بر سر خودت

سحر_خب بیا دیگه...

با خنده و مسخره بازی گفتم:
_نمیشه عزیزم من دیگه متاهلم

سحر_برو بابا متاهلم .. متاهلم واسه من راه انداخته انگار می خواد چی کار کنه تو که همیشه با مانتو و شال جلوی اینا می گشتی کاری هم که نمی خوایی بکنی

خیلی جدی گفتم: درست نیست منم اگه مهرداد بره میون سه تا دختر ناراحت می شم دوست ندارم کاری بکنم که خودم بدم میاد مهرداد با من بکنه

سحر کمی مکث کرد_اوکی خبرت بیا اینجا به سهند می گم به امیر و پیمان زنگ نزنه

_بخاطر من برنامه تونو خراب نکن خب من نمیام

سحر_ سهندم حوصله نداشت من اسرار می کردم بیا... سهند که مشکلی نداره داره؟

_نه بابا اون که داداشمِ

سحر_بیا دیگه انقدر حرف نزن

تلفن و قطع کردم از وقتی با مهرداد نامزد کرده بودم کمتر همدیگرو میدیدیم می گفت: کارای کارگاه زیاد شده

منم سخت نمی گرفتم از اونجایی هم که کارگاهش تهران بود رفت و آمد براش سخت بود و من سعی می کردم درکش کنم.
بابا اسرار داشت که نامزدی برامون بگیره ولی لیلا جون می گفت خرج اضافه است تا دو ماه دیگه عروسی میگیریم نیازی به جشن نامزدی نیست. من و مهرداد زیاد برامون فرقی نمی کرد. تلفن برداشتم شماره مهرداد و گرفتم.
مهرداد سرد جواب داد:

_بله..

_سلام عزیزم خوبی؟

مهرداد_سلام مرسی تو خوبی؟

_ممنون ،سر کاری؟

مهرداد_آره.

_خسته نباشید، امروز نمیای کرج ببینمت؟ دلم برات تنگ شده

مهرداد_نه سرم خیلی شلوغه...

ناراحت شدم نه از اینکه نمی تونه بیاد از اینکه احساس کردم داره به زور باهام حرف میزنه خیلی جدی گفتم:
_باشه می خوام برم بیرون خونه نیستم، کارم داشتی به موبایلم زنگ بزن .. کاری نداری؟


رمان میرم جای من اینجا نیست10

چهار شنبه
9:9 AM
حسینی


مامان در واحد و براشون باز کرد اول از همه استاد بهرامی با یک جعبه شیرینی وارد شد و بعد مهرداد با یه دست گل از رزهای هفت رنگ که به زیبایی تزئین شده بودند، بعد از سلام و احوال پرسی با مامان و بابا دسته گل داد به من تشکر کردم و دسته گل و ازش گرفتم، تازه براندازش کردم.
با اون کت و شلوار مشکی خیل برازنده شده، بوی عطرش هم که مست کننده است چقدر خوش بوِ، صورت اصلاح کرده .
پیش خودم گفتم: تیپ و قیافه مورد قبول واقع شد
استاد در آغوشم گرفت و در گوشم گفت:
استاد_خیلی خوشگل شدی عزیزم
من که از خجالت سرمو پایین انداخته بودم تا پوست سفیدم که مطمئن بودم الان قرمزشده کمتر مشخص باشه آروم تشکر کردم
بعد از پذیرایی اولیه استاد شروع به حرف زدن کرد:
استاد_راستش من و خدا بیامرز کیانی 25سال با هم زندگی کردیم حاصل زندگیمون هم شد مهرشاد و مهرداد، مهرشاد 2سالی هست که با دختر برادرم ازدواج کرده و الان استرالیا زندگی می کنند پسرم هم اونجا پزشک اطفالِ( بعد به مهرداد اشاره کرد)
مهردادمم که با یکی از دوستاش سه سالی هست که یه کارگاه تراشکاری راه انداختن، پسر کاریِ از وقتی هم که پدر خدا بیامرزش سرطان گرفت رو پای خودش وایساده و از ما یک هزارتومنی هم نگرفته
بابا_باریک ا.. تو این دوره زمونه کم پیدا میشه جوونی که رو پای خودش بایسته
استاد_بله ، قدیم پسر 12 13 ساله می رفت کار می کرد کمک خرج خانواده میشد الان پسر 25ساله دستش تو جیب خانواده اشِ
کلی سر قدیم و کار و کاسبی حرف زدن و تو این مدت فقط منو مهرداد ساکت بودیم
استاد_آقای محبی اگه شما اجازه بدین جوونا برن با هم سنگاشونو وا بکند
بابا_اختیار دارید. آرام جان بابا مهرداد خان و راهنمایی کن تو اتاقت
_چشم
ایستادم تا مهرداد بیاد. مهرداد رو به بابا و مامان با اجازه ای گفت و اومد سمتم با دست اتاقو نشونش دادم
_بفرمایید
مهرداد_شما بفرمایید
ببخشیدی گفتم و وارد اتاقم شدم مهرداد هم پشت سرم اومد تو اتاق و نشست لبه تخت
مهرداد_اتاق زیبایی دارید
_ممنون
مهرداد_با برادرتون هم اتاق هستید؟
_بله
بعد از کمی سکوت برای چند ثانیه تو چشمام زل زد
مهرداد_خب شما شروع می کنید یا من شروع کنم؟
_شما بفرمایید
مهرداد_اسمم که مهردادِ،27سالمه، ارشد مکانیک دارم، با دوستم تو یه کارگاه شریکم و جز اون تدریس خصوصی زبان فرانسه و انگیلیسی هم میکنم درآمدم خوبه در حدی که کفاف زندگی...
همین؟ سکوتش نشون می داد من باید حرف بزنم، منم مثل خودش گفتم:
_منم 20 سالمه همونطور هم که میدونید ترم بعد کاردانیم تموم میشه، کار نمی کنم و تا حالا هم کار نکردم


رمان میرم جای من اینجا نیست9

چهار شنبه
9:9 AM
حسینی

 

حرف زدن با سحر مثل حرف زدن با گلدون کاکتوسم میمونه البته با یه فرق بزرگ، سحر چرت و پرت زیاد میگه گلدونم نه فقط گوش میده.
سحر_راست میگی؟ خدایا شکرت بلاخره یکی خر شد
_خفه شو نه که خودت ده پونزده تا خواستگار داری
سحر_ میگما.. بیا تا یارو پشیمون نشده ..
_ سحر..
سحر_خوب دروغ میگم مگه؟ بیا تا تنور داغ بچسب
_خفه شی من از دستت راحت شم ما رو ببین با کی حرف میزنیم
سحر_خوب جوش نیار.. مگه نمی گی از طرف خوشت میاد؟
_آره ولی نه اون حد، تو این دوباری که دیدمش خیلی مودب رفتار کرده خیلی با شخصیته
سحر_خب پس بی خیالش شو
-چرا؟
سحر_طرف به تو نمی خوره
_وا خل شدی؟ تو که ندیدیش
سحر_همین که با شخصیته با تو زمین تا آسمون فرق داره
_کصصصصافط
تصمیم گرفتم به مادر گرام بگم، وقتی بهش گفتم کلی در مورد استاد بهرامی ازم پرسید ، بعد هم قرار شد من شماره خونه رو بدم به استاد
همه چی در عرض یک هفته انجام شد استاد بهرامی زنگ زد خونمون و قرار گذاشتن واسه امروز بیان خونمون. مامان که خیلی از استاد بهرامی خوشش اومده بود و همش ازش حرف میزد. آرش که اخماش تو هم بود همش میگفت:
_مامان خانوم این فرق خر و خرما رو نمیدونه میخوایین شوهرش بدین؟
معلوم بود که نمی خواد من ازدواج کنم ولی بابام میگفت:
_یه نون خور کمتر بهتر.. (بعدم میخندید)
_اِ داشتیم؟؟ دست شما درد نکنه
بابا_خوب راست میگم دیگه؟ نه نگار؟
مامان می خندید و با سر حرفاشو تایید می کرد ، همیشه همین بود زن و شوهر با هم دست به یکی می کردنند حال منو آرش و بگیرند بعد هم خودشون می خندیدن باهم.
رفتم حموم خوب که خودمو گربه شور کردم اومدم بیرون. حوله رو دور مو های فر بلندم که تا پایین کمرم میرسید بستم و تو آینه زل زدم به خودم. خدا رو برای بار هزارم شکر کردم واسه قیافه ام نه اینکه خیلی خیلی خوشگل باشم نه.. ولی خوشگلم چشمای درشت و کشیده به رنگ قهوه ای که نه روشنه نه تیره، ابروهای هشتی کشیده، بینی کوچیک ، لبای گوشتی که به نظرم خیلی شیک هستن اما حداقل بیست کیلو اضافه وزن دارم که تا الان هم نتونستم لاغر کنم. از زل زدن به آینه دست برداشتم . یه تونیک بلند با شلوارش که به رنگ آبی فیروزه ای بود با شال سفید تنم کردم، طبق معمول همیشه رژ قرمزمو زدم در حدی که لبام سرخ بشه ریملمو بیشتر از همیشه به مژه های بلندم زدم تا پر پشت تر و بلند تر به نظر برسه. همیشه آرایشم همین بود فقط تو مهمونی ها رژم پر رنگتر می شد. کمی از عطر فرانسویم زدم و جلوی موهامو صاف کردم و به حالت کج پشت گوشم دادم.
صدای زنگ خونه خبر از اومدنشون می داد..

 

 

 

ادامه دارد...


رمان میرم جای من اینجا نیست8

چهار شنبه
9:8 AM
حسینی

بله این با من بود؟؟؟ این چی میگه این وسط؟ خوبه تا نیم ساعت پیش داشت منو به کشتن می داد الان میگه ازدواج؟... بابا این دیگه کیه
مهرداد_می دونم... می دونم... خیلی عجله کردم .. ولی باور کنید من ازتون خوشم اومده حتی با مادرم هم صحبت کردم اگه شما اجازه بدین مادرم با خانوادتون صحبت کنه تا زیر نظر خانواده ها بیشتر آشنا بشیم
من که تا الان با بهت داشتم حرفای مهرداد و گوش می کردم آخر به حرف اومدم
_ چی بگم ؟ من که شما رو نمی شناسم
مهرداد_منم واسه همین گفتم از زیر نظر خانواده ها با هم رفت و آمد کنیم تا هم دیگه رو بشناسیم راستش منم شما رو دورادور میشناسم
_..
وقتی سکوتمو دید گفت: من به مادرم میگم که ازتون شمارتونو بگیره اینطوری تا اون موقع شما هم فکر میکنید خوبه
فقط سر تکون دادم. خب دروغ چرا منم دوست داشتم با یه پسر خوب ازدواج کنم ،عاشق بشم، بچه دار بشم. ولی یه چیزی برام عجیب بود.. کی تو دو جلسه دیدن از کسی خواستگاری میکنه؟؟ درسته ازش بدم نمیومد ولی حسم یجوری بود نمی تونستم درک کنم.تا دم خونمون دیگه حرفی پیش نیومد ازش تشکر کردم و رفتم تو خونه.
_به به میزاشتی دیر تر میومدی تازه سر شبه
_سلام کُپل
مامان_سلام چرا انقدر دیر اومدی باباتو عصبانی کردی
_بابا نمی دونی چی شد؟ حالا یه چای به من بده
مامان_به من چه خودت بریز واسه منو باباتم بریز
خانوادست که ما داریم؟؟؟
چای هارو ریختم بردم تو اتاق
_به به ببین کی اینجاست چطوری پسر؟
بابام که معلوم بود خیلی از دیر کردنم عصبانیه اصلا نخندید بر عکس ترش کرد:
_به جای سلامته دیگه؟.. همه اینا تقسیر توئه این انقدر پرو بار اومده
مامان_خب حالا ولش کن آدم بشو که نیست
جونم تحویل بازار.. بعضی وقتا فکر می کنم بچه سر راهی بودم
بابا_ساعت چنده؟
_یه بلای سرم اومد که نگو.. اون سرش نا پیدا
بعد قضیه تصادف و رسونده شدنمو گفتم البته با سانسور.. گفتم استادم باهامون بوده
بابا_خب خدارو شکر که تصادف نکردی.. مگر نه ماشین مردم قور میشد
بعدم خودشو مامان زدن زیر خنده. منم مثل مهران مدیری 5دقیقه داشتم دوربینو نگاه می کردم..
_اوهو چقد نگران شدین
مامان_بادمجون بم آفت نداره
بیخیال جمع گرم خانواده شدم تلفن و برداشتم زنگ زدم خونه سحر...



ادامه دارد...


نظر.....................................


رمان میرم جای من اینجا نیست7

چهار شنبه
9:8 AM
حسینی

 

نمی دونم چرا اصلا زبونم نمی چرخید تو دهنم، هیچ حسی نداشتم توی خلاء محض بودم، استاد بهرامی حالمو متوجه شده بود به مهرداد گفت که برام آب بخره.
مهرداد آب معدنی که برام خریده بود و داد دستم یه مقدارکه خوردم احساس کردم حالم بهتره
_ممنون
استاد بهرامی_ واقعا نمی دونم چطور باید معذرت خواهی کنم
مهرداد_آرام خانوم واقعا شرمندم تقصیر من بود که حالتون انقدر بد شد. الان بهترین؟
_بله بهترم. نیاز نیست انقدر خودتونو ناراحت کنید منم نباید تو خیابون منتظر اتوبوس می شدم
مهرداد_ نفرمایید مقصر من بودم آدرس خونتنو بدین برسونیمتون
_نه اصلا ،من مزاحم شما نمی شم ..
استاد بهرامی_ تو این سرما می خوای منتظر اتوبوس بشی؟
_یجوری خودم میرم
مهرداد_اصلا حرفشو نزنید هم لباساتون خیسه سرما می خورین هم شبه من میرسونتون
_آخه..
پرید وسط حرفم._ آخه و اما و اگر نداره حداقل اینطوری خیالم از بابتتون راحت میشه
دیگه دهنم کامل بسته شد با این حرفش یجوری شدم ولی سریع این حسو از خودم دور کردم، تا اومدم آدرسو بگم استاد بهرامی گفت:
مهرداد جان منو ببر بزار خونه بعد آرام جون و برسون
استاد بهرامی و جلوی یک خونه ویلای شیک سه طبقه پیاد شد
استاد بهرامی_ بیا بالا یه چای بخور
_ نه دستتون درد نکنه برم خونه بهتره
استاد _ باشه عزیز دلم مهرداد جان تو هم مراقبش باش تندم رانندگی نکنی ها
مهرداد_ چشم مادر جان
استاد_بیا جلو بخاری اینجا رو بیشتر گرم میکنه
انقد سردم بود که بدون هیچ فکری سریع جلو نشستم
استاد_یادت نره بهت چی گفتما
این و به مهرداد گفت و از منو مهرداد خداحافظی کرد. گرم که شدم تازه از جلو نشستن معذب شدم مهردادم با ارامش رانندگی می کرد از فاز 1 مهرشهر که اومدیم بیرون مهرداد به حرف اومد:
_آرام خانوم..
_بله
_می خواستم یه چیزی بهتون بگم..
_بفرمایید
_راستش نمی دونم باید چطوری شروع کنم..
_راحت باشید
_خب ... چطور بگم.. با من ازدواج می کنید؟؟

 

 

 

ادامه دارد...

 


رمان میرم جای من اینجا نیست6

چهار شنبه
9:7 AM
حسینی

سحر_اُه اُه اُه آرام گفتی عروسی بگو چی شد؟
_چی شد؟
سحر_مامان امیر می خواد واسش زن بگیره
_اِ... مگه امیر چند سالشه؟
سحر_فکر کنم 8سال از ما بزرگ تر باشه
_کی هست حالا عروس خانوم
سحر_مامانش دختر همسایشونو پسندیده ولی مثل اینکه امیر گفته یکی دیگه رو دوست داره
_خب به مامانش بگه
سحر_مثل اینکه دخترهم سن ماست می ترسه خانواده دختر قبول نکنند
_باهم دوستن؟
سحر_نه بابا امیر دوست دخترش کجا بود زیره نظرش گرفته میگه خیلی خوشگله
_ایشاا.. هرچی قسمتش باشه
سحر با حالت مسخره ای گفت: آرام مادربزرگ می شود.
*************
اواسط آذرماه
آخرین کلاسم ساعت 7 تموم شد و از اونجایی که سارا امروز نیومده مجبور بودم تنها برم خونه، هوا بارونی بود و سرد، منم که طبق معمول هیچی با خودم نیورده بودم تنم کنم، داشتم یخ میزدم. شانس منم اینجا تاکسی به زور گیرمی اومد برای همینم مجبور بودیم همیشه با اتوبوس بریم خونه، به ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم صندلی هاش خیسه ، کنار خیابون منتظر اتوبوس وایسادم، اس دادم به سارا کلی فحشش دادم که چرا امروز نیومده ، 5مین بعد گوشی تو دستم لرزید تا اومد دستم بیارم بالا دیدم که یه ماشین داره با سرعت میاد سمتم انقدر شوکه شده بودم که حتی نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم چه برسه به اینکه خودمو نجات بدم. تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که چشمامو ببندم.. و بعد صدای جیغ لاستیک ماشین.. و بعد...
چشمامو باز کردم اول پرشیا سفیدی که به فاصله ی 20سانتی من وایساده.. یه نگاه به ماشین انداختم بعد سریع زمینو نگاه کردم تا ببینم جنازم کجاست.. خب کنار ماشین که نیست.. سرمو خم کردم جلو ماشینو نگاه کردم اونجا هم نبود.. حتماٌ پرت شدم جلو.. تا اومدم به جلو نگاه کنم چشمم افتاد به استاد بهرامی که از در سمت شاگرد پیاده شده بود.
رنگ به رو نداشت بنده خدا جیم ثانیه اومد کنارم و با نگرانی گفت:
_وای آرام سالمی باورم نمی شه خدارو شکر
من که هاج و واج داشتم نگاش میکردم دوباره خنگ شده بودم. وقی سکوت منو دید منو با خودش کشون کشون برد تو سمت ماشین منو عقب ماشین سوار کرد. منم که از شوک لال شده بودم، تا 2دقیقه قبل فکر می کردم که مرده ام و روحم داره دونباله جسدم می گرده.
استاد_وای خدارو صد هزار مرتبه شکر که سالمی همش تقصیر این مهرداد
تازه به راننده نگاه کردم که کاملاٌ برگشته بود سمتم
مهرداد_واقعاٌ معذرت می خوام آرام خانوم فرمون از دستم در رفت



ادامه دارد...


رمان میرم جای من اینجا نیست5

سه شنبه
6:7 PM
حسینی

چند روزی بود سحر خانوم مشکوک میزد، سرش همش تو گوشیش بود هر دفعه هم که می گفتم: مشکوک میزنی سریع می گفت: ذهن تو مسمومه.. ولی یکبار که سحر دستشویی بود گوشیش زنگ خورد، اول نمیخواستم جواب بدم گوشیشو برداشتم و ببینم کیه که دیدم بعــــــله.. سحر خانوم با ما هم بله... تا قبل از اینکه قطع بشه جواب دادم..
_بله..
_قبلاٌ که میگفتی جانم، چیه الان قهری خانومم؟..
اوهو چه ناز کشیم هست... خخخخ
_با سحر کار داشتین؟
طرف که معلوم بود فهمیده منو با سحر اشتباه گرفت دست پاچه شد سریع گفت:
_ببخشید فکر کردم سحره خوب هستین شما؟
_ممنون شما خوبین
_متشکرم، سحر خانوم نیستن؟
_دستشون بنده اومدن میگم تماس بگیرنند
_خیلی ممنون
_بگم کی تماس گرفت؟
_مرتضوی هستم
_بله حتماٌ بهشون میگم
_لطف می کنید خدانگهدار
_خداحافظ
سحر که از تازه از دستشویی اومده بود بیرون با تعجب به من که دست به سینه با اخم داشتم نگاش میکردم گفت:
_چیه چرا مثل عزراییل شدی؟
_....
_وا حالت خوبه؟
_....
_لال شدی
_می خوام ببینم یه آدام چقد می تونه مزخرف باشه
_حالا دیدی؟(بعد هم خندید)
_آقای مرتضوی گفتن از قولشون بگم: دلم برات تنگ شده خانومم
سحر اول جا خرد بعد به خودش اومد.و با خنده گفت:
سحر_میگفتی خانوم صادقی هم دوستون دارند،میمیرند برات، بوس بوس
_مرض.. من باید الان بفهمم؟
سحر_اخه جدی نبود که بخوام بگم
_دیگه چی؟ طرف کی هست؟ آدمه یا نه؟ کارش چیه؟ تحصیلاتش؟
سحر_نیومده خواستگاری که.. اسمش وحیده.. برق می خونه.. تو دانشگاه آشنا شدیم، تا الان که دست از پا خطا نکرده نمی دونم آدم خوبی هست یا نه.. حس بدی هم نسبت بهش ندارم.. ازش خوشم میاد فعلا
_میزاشتی واسه عروسیت دعوتم میکردی بعد کی گفتی بهم...


ادامه دارد...


نظر فراموش  نکنین!


رمان میرم جای من اینجا نیست4

سه شنبه
6:6 PM
حسینی

سارا با لحنی که سعی می کرد چندش آور باشه گفت:جـــــــــــــــــون لـــــــــــــــــبارو...... .
_اَه هیزِ بد چشم..
سارا_خوب لبارو جم کن ببین پسره مردمو از راه به در کردی..
با چشم به ساختون دانشگاه اشاره کرد مهرداد جلوی در داشت با موبایل حرف میزد و رو من میخ کرده بود از نگاهش معذب شدم سرمو انداختم پایین
سارا_آخ آخ ببین آقا خوش تیپ رو چه خوشش اومده ازتپل مدرسه موش ها
_خفه شو سارا چقد بلند حرف میزنی میشنوه
سارا_بشنوه حالا انگار طرف کیه..
_طرف پسر استاد بهرامی
سارا_اِ خب چرا زودتر نگفتی؟ چه آقاست
_جمع کن آب لب و لوچه رو
بعد از کلی سر و کله زدن با سارا بلاخره سیما اومد، سارا هم طبق معمول که آلو تو دهنش خیس نمی خوره همه چیو براش تعریف کرد.
سیما_بابا تو چقد خر شانسی مادر شوهر به این ناناسی، دوستتم که داره، آرام جان آرام جان که از دهنش نمیوفته...
_چه ربطی داره؟
سیما_ ببین من کی بهت گفتم عروس خانوم
_برو خدا روزی تو یه جا دیگه بده
سیما_به جان سارا...
کل اون روز به مسخره بازی گذشت، انقد گفتن عروس خانم که خودم داشت باورم میشد. سارا که واسم جهیزیه خرید ،سیما لباس عروس انتخاب کرد، سارا کارت عروسی سفارش داد، سیما وقت آرایشگاه گرفت واسم... دیگه خستم کرده بودن فقط به قل سارا : همه چی ردیف شد حالا مونده مهرداد بیاد خاستگاریت
بعد خودشو سیما زدن زیر خنده
اینم دوستای که ما داریم خخخخخخخ


رمان میرم جای من اینجا نیست3

سه شنبه
6:6 PM
حسینی

 

بعد از دو سه هفته به محیط دانشگاه کاملا عادت کردم و از اونجایی که عاشق رشته ام بودم چسبیدم به درس، ترم اول بخاطر اینکه خود دانشگاه بهمون واحد میداد منو سحر خیلی کم هم دیگه رو میدیدیم ولی از ترم دوم جوری انتخاب واحد میکردیم که روزایی که دانشگاه نمیریم باهم باشیم. از کل استادی دانشگاهمون دوتاشونو از همه بیشتر دوست دارم یکیشون استاد مختار زاده است که یه مرد 50ساله است خیلی استاد خوش مشربیه و استاد بهرامی که یه زن 45 تا 50ساله است که خیلی خوش تیپیه و به مهربونی تو دانشگاه معروفه همه دوسش دارند، خیلی با من خوبه همیشه به اسم کوچیک صدام میکنه منم تا اونجایی که بشه کلاسامو با استاد بهرامی بر میدارم.
اواخر مهر ماه است ، استاد بهرامی ازم خواسته بود براش کتاب موج سوم اثر الوین تافلر ببرم، با سیما رفتیم تو ساختمون دانشگاه سیما کلاس داشت و سریع ازم جدا شد منم رفتم دفتر اساتید، در دفتر باز بود از بیرون استادو دیدم که داره با مردی که پشتش به من بود صحبت می کرد، مرد قد بلند و چهارشونه ای بود،یه پیرهن چارخونه سفید سرمه ی با یه شلوار کتون سرمه ی پوشیده بود. تقه ای به در باز زدمو وارد شدم و سلام تقریبا بلندی دادم.
_سلام آرام جان خوبی؟
_ممنون استاد بد موقع مزاحم نشده باشم؟
_نه عزیزم
هم زمان با حرف استاد مرد هم برگشت سمتم بهش می خورد 27 28 سالش باشه پوست سبزه، مو های مشکی، ابروهای پهن و کشیده، چشمای قهوه ای تیر، بینی کمی بزرگ ، لب های گوشتی متناسب، در کل قیافه مردونه ای داشت.
_استاد کتابیو که میخواستین آوردم براتون
استاد_ دستت درد نکنه بزار رو میز، راستی اصلا حواسم نبود مهرداد پسرم
و به پسر که زل زده بود به من اشاره کرد و ادامه داد:
_آرام یکی از دانشجو های مورد علاقه من
سری تکون دادم و گفتم: شما لطف دارید استاد
و روبه پسر استاد که اسمش مهرداد بود گفتم: خوشبختم از اشنایتون آقا
_همچنین
چه عجب آقا یه حرفی زد فکر کردم لالِ
از استاد و مهرداد خداحافظی کردم و رفتم پیش سارا که کنار حیاط دانشگاه نشسته بود.
سارا_سلام تپل
_تپل درد تو باز فیزیک منو مسخره کردی؟
به نشونه اعتراض خمامو کردم تو همو لبامو دادم جلو
سارا با لحنی که سعی می کرد چندش آور باشه گفت:جــــــــــــ

 

 

 ادامه دارد...


رمان میرم جای من اینجا نیست2

سه شنبه
6:5 PM
حسینی


_این سحرم که 2سال بعد میاد بیرون
_پشت بچه مردم حرف نزن
با صدای سحر برگشتم نگاش کردم موهای لختشو بالای سرش جمع کرده بود و از صورت خیسش معلوم بود اونم تازه از خواب بیدار شده
_حالا واسه چی گفتی بیام اینجا؟
سحر_ مامی و ددی رفتن دوتای یزد صفا اینجا خونه مجردیه، سهندم مرخسیه گرفته بترکونیم
_ایول خب زنگ بزنیم برو بچ هم بیان
سحر با خنده گفت_تو صفه کله پاچن الاناس که پیداشون بشه
اینو گفت رفت تو اتاق، سهندم رفت دوش بگیره. سهند قدش حدود 190، چهار شونه، نه چاق نه لاغر، پسر ساده مهربونیه و از آرزو هم یک سال کوچیکترِ منم مثل آرش برادرم دوسش دارم با اینکه خیلی باهم راحتیم ولی حد خودشو میدونه در کل چشم پاکه من با سحر براش فرقی نمی کنم.
اما بر و بچ که همیشه پایه اند و تو صحنه حضور دارند دو تا از فامیل های سحر و سهنداند . پیمان که یه سال از من کوچیک تر بچه ی پاستوریزه ی جمعِ که خیلی هم وسواسیِ که همیشه سر همین وسواسی بودنش ما بهش میخندیم. امیر فکر کنم هم سن سهنده بچه خیلی پرویه که همیشه با من و سحر کل کل داره ولی خب باهاش کنار میایم ، اوایل خیلی برام کلاس میزاشت ولی بعد از سه چهار بار برخورمون براش مثل سحر شدم.
نیم ساعت بعد امیر و پیمان هم اومدن ، پیمان تا اومد تو خونه دویید سمت دستشویی امیر با خنده گفت:
_از وقتی سوار ماشین شده کلشو بیرون پنجره گرفته تا الان... بچه سوسول
همین جوری که می خندییم و پیمان و دست مینداختیم کله پاشه رو خوردیم. بیچاره پیمان رفته بود تو اتاق سهند بیرون نیومد تا خوردن ما تموم شه. بعد از کله پاچه برای اینکه از سنگینی دربیایم پسرا آهنگ گذاشتن و کلی قر دادن ما هم از بس خندیدیم به مسخره بازیاشون غذامون هضم شد.
پسرا داشتن قلیون می کشیدن منو سحر هم داشتیم X-box بازی میکردیم.
سحر _ راستی آرام امروز جواب سراسری میادا...
_اِ راست می گیا اصلا یادم نبود، ساعت چند؟
یه نگاه به ساعت کرد و گفت: الان دیگه باید اومده باشه، بیا بریم سایتو چک کنیم ،فقط خدا کنه یه جا قبول شیم
_آره خدا کنه
منو سحر از سال دوم راهنمایی دقیقا زمانی که ما از تهران اومدیم کرج باهم دوست شدیم، سحر دختری شوخ و شیطون، مهربون و بانکیه، از من دو سه سانتی بلندتره ، لاغر اندام، پوست گندمی ، چشم و ابرو مشکی ، بینی نچندان بزرگ که به صورتش میاد و لب های معمولی، در کل لیافه بانکی داره و طرز حرف زدنش بانمکیشو بیشتر میکنه. ما راهنمایی و دبیرستان با هم بودین حتی با هم رشته ی حسابداری و انتخاب کردیم و تویه هنرستان بودیم . از ته دلم از خدا می خواستم یه جا قبول شده باشیم.
سحر لپ تاپشو روشن کرد... کانکت شد... رفت تو سایت سازمان سنجش... وای جوابا اومده بود از استرس نمی تونستم تکون بخورم اول ماله خودشو نگاه کرد، قبول شده بود اونم قزوین اه از نهانم در اومد اگه حتی منم قزوین قبول می شدم بابام نمیزاشت برم بهم گفته بود که یا کرج و تهران یا هیچ جا..
سحر جواب منم چک کرد با اینکه در هر صورت با سحر نبودم دعا دعا میکردم که تربت معلم کرج قبول شده باشم که دیدم نخیر شانس ندارم منم قزوین قبول شدم.
بعد از اون روز دو روز پشت سر هم التماس بابام میکردم که بزاره برم که نزاشت و آخر هم قرار شد برم دانشگاه آزاد ثبت نام کنم . از اینکه از سحر دور میشدم خیلی عصبانی بودم سحر هم همین طور، حتی خود سحر هم با بابام حرف زد ولی جواب یکی بود نه که نه. می گفت: اگه از کرج تا قزوین مترو داشت بهت اجازه میادم ولی اتوبان قزوین خطرناکه
منم وقتی دیدم اصلا فایده ای نداره سما کرج ثبت نام کردم. تنها خوبی که داشت خیلی از دوستای هنرستانم تو دانشگاه بودن و تنها نبودم .

نظر فراموش نشه×!!


رمان میرم جای من اینجا نیست1

سه شنبه
6:5 PM
حسینی

پست اول:
چند دقیقه ای بود که از پنجره ی اتاق خوابش به خیابان نگاه می کرد سیگارش را روشن کرد و گوشه لبش گذاشت و یک پک عمیق بر سیگارش زد، باور آنچه خوانده بود برایش سخت بود. دومین پک را بر سیگار Marlboro سبزش زد به یاد گذشتش افتاد ، پک سوم را زد.. نمی توانست تحمل کند سیگارش را توی مشتش خاموش کرد و به سمت پا تختی کنار تخش رفت و دفتر را دوباره باز کرد.
*******
_الو سلـــــــــــــــــــــــ ام نمیتونم از فکرت درآم... من هنوزم مثل قبلاهام ... هنو..
نزاشتم بیشتر واسم چهچه بزنه
_سلامو مرض سلامو برگ هویج.. گوساله الان وقت زنگ زدنه؟
_پاشو پاشو کار کن زن و بچه گشنه ان
دیگه داشت کفرم در میومد ساعت 6 صبح زنگ زده مسخره بازی در بیاره
_مسخره بازی در نیار بنال چته؟ چیکار داری؟
با لهجه ترکی گفت: نا آرام جان من گَلت کردم حالا شوما پاچه مارو عفو کن
_ اه مثل رادیو بیگانه همش زر میزنی اول صبحی
_نا آرام جونم
_نا آرامو مرض چته؟
_بیا اینجا....
_بیام اونجا چیکار؟
_بیا بت میگم
_الان بگو خب
_جون من بیا کارت دارم بیست مین دیگه اینجا باش صبحوبنه هم نخور سگ خور مهمون من
تا اومدم بگم نمیام قطع کرد و از اونجایی که میدونستم بهش زنگ بزنم جواب نمیده، زنگ زدنو بیخیال شدم.
ده دقیقه بعد آماده بودم یه شلوار گرمن کن مشکی با مانتو سرمه ی و شال مشکی تنم کردم، تا خونه سحر 5دقیقه بیشتر راه نبود سریع واسه مامان یادداشت گذاشتم که من دارم می رم خونه سحر نگران نشه.
یه میس انداختم درو باز کرد از اونجایی که میدونستم مامان سحر عادت داره بعد نماز تو حال بخوابه خیلی آروم در واحدشونو باز کردم ولی نه از سحر و نه از مامانش خبری نبود همین که پامو گذاشتم تو اتاق سحر صدای پخ گفتن همانا و صدای جیغ من همانا..
_خاک بر سرت سهند سکته خفیف رد کردم این چه وضعشه؟
سهند هنوز داشت می خندید لال شده بود
_نمیری جوون؟؟
_نه حال کردم قیافت دیدنی بود
دوباره زد زیره خنده
_هِ هِ هِ .. هندویج بی مزه سحر کجاست ؟ اول صبحی منو کشونده اینجا؟
_cw
_cwنه و

wc


مثلث زندگی من 8

دو شنبه
9:37 AM
حسینی

با حس نگاه تیزی سردم شد...دوباره اون نگاه سرد و یخی که دیگه از روز اولی که پا به جزیره گذاشتم دیگه ندیده بودم رو حس کردم...
برگشتم طرف نگاه و دیدمش...از برقی که تو نگاهش بود فهمیدم چیز خوبی در انتظارم نیست.....
دیگه به نظرم چهرش جذاب نبود حالا احساس میکردم خیلی زشته مثل یه خوک..اروم اشکم راهشو رو صورتم پیدا کرد ..هه خندم گرفت من چرا اشک میریختم؟
حسم بهم میگفت تا چند دقیقه دیگه همه زندگیم به تاراج میره و این اتاق فقط ناظر اشک و اه منه...
راشد اروم اروم میومد جلو انگار میدونست با این کار استرس من بیشتر میشه و قلبم توی دهنم میاد...لعنتی...اگه میخوای بکشی بیا ...بیا زودتر راحتم کن..
حواسم نبود اینا رو بلند میگفتم:
دیوونم کردین چی از جونم میخوای ها؟روانی میخوای چیکار کنی ؟بیا ...بیا جلو اروم اروم میای که چی؟میخوام نفسمو بگیری؟
همین طور که فریاد میزدم خودمو با شدت روی تخت تکون میدادم و اشک صورتمو خیس کرده بود..
تمام بدنم از ترس میلرزید...خدایا حالا حس اعدامی ها رو درک میکردم لحظه ای که میدونن الان قراره جون بدن...لحظه ای که طناب رو دور گردنشون میبندن..حالا منم همین حسو داشتم...خدا..........پس تو کجایی؟؟؟؟؟
با صدای بلند فریاد زدم:
خداااااااااااااا....پس تو کجایی؟
حالا چهره راشد خونسردتر از چند لحظه قبل بود و لبخند سردی کنج لبش..با فاصله یک قدمی تخت ایستاد...خم شد روی من و یه دستشو با فاصله کمی از سرم ستون کرد و دست دیگه شو دور چونم گره زد...
نفس هاشو تو صورتم رها کرد و صورتش یه وجبی صورتم وایساد...
با همون چشمای راسخ زل تو چشمام و اروم گفت:
خدا؟؟؟؟هه خدا هیچ جا نیست....خدا کیه؟؟؟؟؟میشه نشونم بدی....
بلند شد و یه دور ..دور خودش چرخید و برای اولین بار قهقه شو دیدم..
_اینجا خدایی نیست....خدای تو هیچ کمکی بهت نمیکنه...همون طور که به من نکرد...اون خدا...
حتی تو اون شرایطم دوس نداشتم کفر بشنوم سرم جیغ زدم...
_نمیخوام بشنوم لعنتی....نمیخوام ...
دوباره خیمه زد روم و گفت:
باشه...باشه..از چیزای بهتری حرف میزنیم...
چونمو با انگشت شصتش نوازش کرد و همونطور خیره به لبام گفت:
درمورد چی حرف بزنیم؟اها...درمورد خودت چطوره؟
میخوام قبل نابود شدنت همه چی رو برات روشن کنم....
لبخند سرخوشانه ای زد و دستشو روی گونه هام گذاشت و اروم با انگشت خط میکشید:
ببینم تو که اینقدر خر نبودی که باور کنی من عاشق سینه چاکتم ها؟البته از شما دخترا جز اینم انتظار نمیره که چرندیات ما رو باور کنین یه مشت احمق که با دوتا چرند زود خام میشین و تموم زندگیتونو به حراج میزارین...


مثلث زندگی من 7

دو شنبه
9:36 AM
حسینی

گوشه اتاق نشسته بودم و چشمم به خونی که روی لباسم ریخته شده بود خیره مونده بود.دستمو اروم روی بینیم کشیدم و خون روی بینیمو با پشت استین حریرم پاک کردم.
هنوزم باورم نمیشد..گنگ بودم.رد پای اشک و ریمل با خون روی صورتم منظره چندشی درست کرده بود و احساس لزج بودن میکردم..
دست و پام درد میکرد و انگار یکی منو تا حد مرگ زده بود.کتک خورده بودم اما نه تا این حد که احساس مردگی بکنم شاید تاثیر موادی باشه که همون اول بهم دادن خوردم.
گوشه اتاق یه شیر اب بود بلند شدم بایستم که صدای خورد شدن استخونام رو شنیدم ناله ای کردم و کشون کشون خودمو رسوندم به شیر اب..بازش کردم و اروم اب و پاشیدم رو صورتم...سوز بدی میداد ولی مجبور بودم دیگه نمیتونستم تحملش کنم.
دستامو هم شستم و اب و بستم.اروم برگشتم سرجای قبلیم و ایندفعه روی تختی که همون جا گذاشته بودن دراز کشیدم.از پنجره کوچک کنار تخت که 2برابر کف دست بودبیرونو نگاه کردم..چیز خاصی دیده نمیشد جز حرکت درختها و تاریکی شب و صدای باد..
اشک اروم راهشو روی صورتم باز کرد..فکر نمیکردم کارم به اینجا بکشه.خیلی اطمینان داشتیم به خودمون اما حالا همه چی بهم ریخته بود.من اینجا تو دست راشد اسیر بودم..من احمق که خیلی به خودم اطمینان داشتم و فکر میکردم سوپر منم...
اگه از بقیه دور نمیشدم...اگه کنار هاوش میموندم..هاوش.....
یعنی الان چیکار میکنه؟نگرانمه؟شاهرخ چطور؟اون چی؟
یاد مامانم و هستی افتادم اگه بدونن من اینجا گیر افتادم چیکار میکنن...چه اتفاقی براشون میفته؟پنجره کوچیک کنار تخت رو که با حفاظ اهنی پوشیده شده بود رو باز کردم و دستمو اروم بردم بیرون...باد ارومی می وزید و خنکاش حالمو بهتر میکرد...کجای کارمون اشتباه بود؟دوباره ذهنم کشیده شد سمت مهمونی...
.
.
.
نیم ساعتی تو راه بودیم واز شیشه های سیاه و دودی ماشین هیچ جا رو نمیدیدیم.تو ماشین اصلا با شاهرخ حرف نیمزدم عوضش با هاوش حرف میزدم و به لطیفه های سهیل میخندیدم.
وقتی رسیدیم با دیدن اطراف دهنم باز مونده بود..اینجا وسط دوبی که هوای خوبی هم نداشت یه همچین باغ زیبایی مثل بهشت میموند...دهنم باز مونده بود..چشمم به اطراف بود و هوای خنکی که جریان داشت...مگه میشه تو دبی و هوای خنک ...
جلوتر که رفتیم فهمیدم خبری از جشن تو خونه نیست وسطای باغ و مثل سالن جشن کرده بودن..یه پیست رقص وسط یه گوشه مشروب و قیلون و شایدم مواد...یه گوشه میز غذا و دسر و نوشیدنی...میرفتیم تو خونه لباس عوض میکردیم و میومدیم تو حیاط..هرگوشه یه الاچیق درست کرده بودن و دور الاچیق رو هم با پیچک پوشونده بودن واقعا رویایی بود..
یه ارکستر و دی جی هم با گروهش میخوندن و صدا همه جای باغ پخش میشد خیلی روحنواز بود طوری که فراموش کردم واسه چی اومدیم ..بلاخره یه پیشخدمت اومد و راهنماییمون کرد داخل خونه..خونه رو که دیدم یا بهتر بگم قصر دیگه هوش از سرم پریده بود...این عربا چقدر پولدارن اخه؟؟؟؟؟؟؟؟
اینهمه سلیقه رو که خودشون ندارن پس چطور اینجاها اینقدر خوشگل بود...شنلمو در اوردم و لباسمو مرتب کردم و رفتم پیش هاوش و شاهرخ..سهیلم همون اول رفته بود پیش شهباز..
با لبخند دلگرم کننده هاوش دست شاهرخ و گرفتم و رفتیم تو حیاط.
هاوش به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
بهتر اول بریم یه جا بشینیم و یه چیزی بخوریم تا خود شهباز صدامون کنه..
شاهرخ هم که دیگه از بدو ورود جدی شده بود و رفته بود تو فاز عملیات اروم گفت:
اره به نظر منم اینطور ی بهتر.
یکی یکی داخل الاچیقها رو نگاه میکردیم وهر کدوم هم صحنه بی شرمانه تری به نمایش میذاشتن..پس واسه همین اینا رو پوشونده بودن که هرکاری بکنن..دیگه کارم از خجالت گذشته بود جلوی هاوش و شاهرخ هرچی میخواست نبینم دیده بودم.
بلاخره با کمک پیشخدمت که اخر صداش کرده بودیم یه الاچیق خالی پیدا کردیم و نشستیم.بعد لحظاتی نوشیدنی هم برامون اوردن و با خوردنش تشنگیمون برطرف شد.بلاخره سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود رو پرسیدم:
هاوش...یه سوال؟
هاوش که حالا برگشته بود طرف من لبخندی زد و گفت:
بپرس.
_اینجا چرا اینقدر هوا خوب و خنکه در حالیکه بیرون باغ یا خود دبی اینقدر گرمه؟اینجا اولین جاییه که هواش خوبه فضای بسته هم که نیست بگیم کولر دارن..
_خب چون اینجا هواش خیلی گرم و خشکه خودشون دستگاههایی رو تعبیه کردن واسه فضاهای باز که هوا رو خنک میکنه.
با هیجان گفتم:
مثل استادیوم هاشون که دستگاه خنک کننده گذاشتن؟
خندید:
اره مقل همونا با قدرت کمتر.دیگه سوالی نداری خانمی ؟
خندیدم به روش:
نه فعلا.
شاهرخ که حرصی شده بود با صدای خشنی گفت:
ما اینجا وقت نداریم که سوالای بچه گونه تو رو جواب بدیم.برای کار دیگه ای اومدیم.
پوزخندی زدم:
ازتو سوال نکردم درضمن فک کنم اینو باید به خودت یاداوری کنی.
عصبی شده بود اما هیچی نمیگفت و روشو کرد اونطرف.نگاهم به هاوش افتاد که با لبخند شیطنت امیزی نگام میکرد و با ابرو به شاهرخ اشاره میکرد و گلوشو گرفته بود به مسخره.خندم گرفت اینم راه افتاده بود.
شاهرخ بلند شد و روبه هاوش گفت:
من میرم یه سروگوشی اب بدم خودمم به ساناز نشون بدم.
اینو با اوقات تلخی گفت و نیم نگاهی بهم انداخت و رفت.وقتی رفت با حرص گفتم:
مسخره...فک کرده ازش میترسم.تو لایق من نیستی.
هاوش با تعجب گفت:
همتا...یعنی چی اینی که میگی؟مگه تو عاشقش نیستی؟این چه طرز صحبته؟
با لبخند غمگینی گفتم:


مثلث زندگی من 6

دو شنبه
9:36 AM
حسینی

اونروز رفتیم به مقر هاوش اینا من تو پارکینگ ساختمون ایستادم و اون خودش رفت بالا منتها منو نبرد حالا به دلایل امنیتی یا چیز دیگه نمیدونم..
منم کنجکاو اول تصمیم داشتم پشت بندش یواشکی برم بالا اما خب بعد که یاد رفتار چند دقیقه پیشش افتادم گفتم بیخیال 2 دقیقه بتمرگ سرجات نمی میری..هنو 1 ساعت نشده که واسه فضولی کردنت باهات قهر کردن..
ای خدا چه کنیم دیه فضولی تو خونم بود حالا این دفعه رو بیخیال شدم و همینطور که تو پارکینگ راه میرفتم و با خودم فکر میکردم که یهو بی هوا خوردم به یه چیز سفت..
کلمو گرفتم و گفتم :
اه...چی شد؟
سرمو که بالا کردم دیدم اوه یه دراکولای سیاه مو فرفری با اون لباس مسخره بلند و سفید روبه روم وایستاده اونم با نیش باز...
یه جوری نگاه میکرد که انگار داره به یه غذای لذیذ نگاه میکنه ایش دهنشو همچین باز کرد تا ته حلقش معلوم بود...
_اهلا و سهلا...فتبارک الله ..
با تعجب نگاش کردم این چی بلغور میکنه مرتیکه دراز گوش..این زبون نفهم کی بود خدایا شانس مارو نیگا..البته این جمله رو فکر کنم در وصف زیبایی من گفته بودا..بلاخره یه چیزایی از عربی بلدم.درسته عربیم خوب نبود اما اینو دیه میفهمیدم.
_انا احبی ..انت زوجی مع ...
وا این چی میگه مرتیکه هی هر لحظه جلوتر میاد.با دستام فاصله انداختم بینمون و گفتم:
اخوی..انا شوهر دارم..ای بابا انت برو..لعنتی این چه وضعشه دوکلوم عربی بلد نیستم ای خاک برسرم فقط بلدم فضولی کنم..
این یارو هم هی جلو تر میومد تا اینکه با صدای هاوش وایساد..
یه چند تا کلمه به عربی گفت و اون دایناسور با نگاه حسرت بار گذاشت رفت و هاوش موند و اون گره کور اخماش..
_باز چی شده؟اصلا به من چه؟منو ول کردی رفتی منم که زبون اینو نمیفهمم..
بعدم مظلومانه یه طرف دیگه رو نگاه کردم که صدای خندشو شنیدم کوفت رو اب بخندی ..
با خنده گفت:
من هنوز هیچی نگفتم که تو گازو گرفتی..بیا باید بریم بالا..
همینجور که دستمو گرفته بود و میکشید گفتم:
کجا؟
سوار اسانسور شدیم و هاوش دکمه طبقه 7 زد:
بریم ردیاب کار بزاریم برات الاناس شاهرخم پیداش شه.


مثلث زندگی من 5

دو شنبه
9:35 AM
حسینی

با حس اینکه یه چیزی دور گلومه و داره خفم میکنه با ترس و احساس خفگی چشمامو باز کردم.کسی نبود ...نگاهی به گلوم که هنوز فشرده بود کردم ..هین.
دست شاهرخ بود که عین مار دورم چمبره زده بود و افتاده بود دور گلوم.یه پاشم انداخته بود رو پام و کلا داشتم پرس میشدم.حالا من گفتم اغوش عاشقانه اما این گند زده بود پررو انگار من تشکشم.
با حرص دستشو گرفتم و گذاشتم کنارش و پاشم انداختم با پام اونطرف.ساعتو نگاه کردم 5 صبح بود دوباره چشمامو رو هم گذاشتم و تازه داشت چشمام گرم میشد که یهو یه صدایی شنیدم.
از ترس چشمامو باز نکردم و زیرچشمی اطرافو نگاه کردم.کسی نبود اما هنوز صدا میومد.صدای نفس کشیدن و تق تق...کسی رو نمیدیدم اما صدا همچنان میومد.اروم شاهرخ و تکون دادم..
-شاهرخ...شاهرخ پاشو دیگه..عین خرس خوابیده لعنتی
محکم تر تکونش دادم که یهو چشماشو باز کردو با گیجی گفت:
ها چی شده؟
اروم زمزمه کردم :یکی اینجاست صدا میاد ولی نمیبینمش.
هوشیار شد و اروم تکون خورد تازه تونستم اطرافموببینم که با بلاخره دیدم:
یه پسر و دختر تو بغل هم عریان داشتن به طرز مفتحضانه ای تو بغل هم وول میخوردن اونم دقیقا تو نشیمن زیر کمد رو زمین..یا خدا اخه اینا کله سحر هم نمیفهمن؟
شاهرخم تازه اینا رو دیده بود و شک زده بود مثل من و جفتمون عین منگلا اینا رو نگاه میکردیم که از خودشون صداهای ناجوری درمیاوردن که شاهرخ زودتر به خودش اومد و سریع برگشت طرفمو دستشو گذاشت رو چشمام و اروم گفت:
چی رو نگاه میکنی؟منو بیدار کردی سر صبحی فیلم صحنه دار ببینیم؟بگیر بخواب.
باحرص گفتم:
اگه خودم دیده بودم تو رو صدا نمیکردم ولی به لطف تو که منو با تشکت عوضی گرفته بودی هیچی رو نمیدیدم...زیر لب خندید و با صدای خمار گفت:
وقتی ام پی تری میخوابیم همین میشه دیگه تو ام نرمی ادم خوشش میاد دیگه بلاخره باید عادت کنی به این خوابیدن کم کم وقت شوهرته اونوقت باید هرشب نقش تشک و بازی کنی...بگیر بخواب حالام.
-خیلی پررو وقیحی..
-چه ربطی داره این واقعیته.
_شتر در خواب بیند پنبه دانه ..رو سنگ بخوابه اون لندهوری که منو با تشکش اشتباه بگیره.
با کل کلای ما و صداهای اون دوتا کفتر عاشق پایین کمد خواب از سرمون پرید و با توجه به وضع ویلا صبحانه ای خوردیم و شهباز و به سختی پیدا کردیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم تهران.
اون لواسون رفتن منو شاهرخ و خیلی بهم نزدیک کرد و دیگه اون واسم اون پسر مغرور نبود.
هنوزم خسته بودم چون اصلا نتونسته بودم بخوابم وقتی رسیدم خونه سریع رفتم تو اتاقم و هیچ کسم بیدار نشده بود که منو ببینه و خیلی زود خوابم برد.
****************
با صدای هستی رو سرم چشامو باز کردم و زل زدم بهش که رو سرم نشسته بود.
-به به ساعت خواب .رفتی تفریح حالا خسته ام شدی؟خوبه والا تو و اون هاوش دست هرچی تنبله از پشت بستین اون که تازه الان با غرغرای بابک بیدار شد تو هم اینجوری.
اروم گفتم:
یه ذره نفس بگیر..تو خونه چیکار میکنی مگه نباید بیمارستان باشی؟
- امروز 4 شنبه و تعطیل رسمی خانوم گیج حالام پاشو میخوایم ناهار بخوریم.
سری تکون دادم و پاشدم.پس هاوش هم برگشته بود این چه ماموریتی بود دیگه..
صورتمو شستم و رفتم پایین. همه تو اشپزخونه بودن و سر میز ناهار.سلام بلندی کردم و نشستم.نگاهی به هاوش انداختم که داشت غذا میخورد و نگام نمیکرد.اخی از دیشی دلم براش تنگ شده بودها..
سرشو بلند کرد و نگاهمو غافلگیر کرد.ابروشو طبق عادت انداخت بالا و لبخند کجی زد.منم با خونسردی تمام نگامو گرفتم و غذامو خوردم اما از درون کلی به خودم فحش دادم که اینقدر تابلوام.
مامانم نگاهی به جفتمون کرد و رو به هاوش گفت:
مادر کی اومدین؟اینقدر خسته بودین؟
-نزدیکای 8 بود اومدیم اره اونجا شلوغ بود و نمیشد درست خوابید.
بابک_خب خوش گذشت حالا؟
هستی با ناز گفت:
اخه جشن پلیسا چه خوش گذشتنی داره...خشک و رسمی بوده دیگه حتما مگه نه همتا؟
خیلی خونسرد گفتم:
اره تو همین مایه ها..نه رقصی نه خنده ای خشک خشک انگار رفته بودیم کنگره ای همایشی..
همه با هم شروع کردن اظهار نظر در مورد جشن و پلیسها و ...
من موندم نگاه تمسخر امیز هاوش ..نگاهی که هرگز تو این مدت ازش ندیده بودم.
تعجب کرده بودم نگاش یه جوری بود..توش تمسخر ناراحتی رنجش دیده میشد.تو نگاش چیزی بود که دوس نداشتم باور کنم...

 

همه چیز اینقدرتو این 3هفته سریع پیش رفته بود که هنوزم گیج بودم..سردرگم و مبهوت.
نمیدونم چرا اینجوری شده بود اصلا من باید چیکار میکردم؟میتونستم ...
همه چیز از همون روزی که از لواسون اومدیم شروع شد سرسفره که نگاه عجیب و غریب هاوش و که دیدم نگاهی که هیچ وقت ندیده بودم دلشوره گرفتم نمیدونستم چرا اما میدونستم عادی نیست.
یه جوری نگام میکرد مثل دیشب نبود خودش دیشب باهامون خداحافظی کرد ورفت اما حالا با اخم و دلگیری نگام میکرد انگار من کاری کرده بودم انگار گناهی کرده بودم ..
تا فرداش باهام حرف نزد اما بعدش همه چی عوض شد اما عصر روز بعد...
تازه از سرکار اومده بود .با چهره ای عصبی و کلافه نگاهش که به من خورد بیشتر عصبی شد..انگار میخواست با چشماش کتکم بزنه ..
ازش ترسیدم برای اولین بار نمیدونستم به چه گناهی اما میدونستم از دستم عصبانیه.رفت تو اتاقش و تا شب بیرون نیومد به هیچ کسیم جواب نمیداد.


رمان مثلث زندگی من4

دو شنبه
9:34 AM
حسینی

با صدای هستی چشمامو باز کردم:
هوم؟
چشم غره ای بهم رفت و رفت طرف پرده های اتاقم که واسه خواب حسابی پهن میکردم تا تاریک شه و همینطور که جمعشون میکرد گفت:
اه اه ...میدونی ساعت چنده؟12 ظهره...تو جز خواب کار دیگه ای نداری؟
با صدای خمار شده از خواب گفتم:
اااا...تو با من چیکار داری؟اصلا تو چی از جونم میخوای؟مگه الان نباید سرکار باشی؟
بعد زیرلب گفتم:
عین کنیز حاج باقر غرغر میکنه...
با حرص اومد طرفمو گفت:
چی گفتی؟
_هیچی بابا با تو نبودم که...
یهو پتو رو از رو سرم کشید و گفت:
پاشو دیگه...امروز تعطیله خانوم ساعت خواب....عید قربونه ها..همه اماده ایم میخوایم بریم خونه بابکشون .
سرمو خاروندم و در همون حال گفتم:
جدا من نمیدونستم..باشه الان اماده میشم.توبرو..
_نه خیر همین الان پامیشی یالا..
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم:
چی از دست تو میکشه این بابک بدبخت..
صورتمو شستم و رفتم تو اشپزخونه..هاوش نشسته بود روی صندلی و با چشمای قرمز از خواب شیر میخورد.
باز کرمم گرفت از روی اپن یه لیوان اب گرفتم و اروم رفتم روی سرش و از بالا اروم ریختم روش..یهو از جاش پریدو شیر ریخت رو لباسش.
قیافش اینقدر خنده دار شده بود که بی اختیار زدم زیر خنده.برگشت طرفمو و باعصبانیت گفت:
دیوونه مردم ازار..مرض داری مگه.عقب گرد کردم و گفتم:
گفتم خوابت بپره .
خیز برداشت طرفم و تا خواستم فرار کنم از پشت
گرفتم و برد گوشه دیوار..چسبوندم به دیوار وخودشم نزدیک کرد به من.همینطور شیشه اب و از یخچال در اوردو به اعتراضا و خواهشای من توجهی نکرد.کلا خوابش پریده بود.
درشو باز کرد و با شیطنت نگاهی بهم کرد و یه قطره از بالای سرم ریخت روم.نامرد ابش سرد بود.خودمو جمع کردم و با مظلومیت نگاش کردم.
قهقهه ای زد و گفت:
همتا خیلی پررویی به خدا...منو از رو بردی.
با لحن لوسی گفتم:
من بچه خوفیم...من گوناه دارم...
با لبخند ارومی نگام میکرد و هیچی نمیگفت.
گفتم خرش کنم چی کار کنم چی کار نکنم.سرمو کج کردم و از اون نگاه های پسر کش بهش کردم.
بعد از چند دقیقه دستاشو گذاشت دو طرف صورتمو و موهامو به هم ریخت و گفت:
همون یکم اب بست بود...کشتی خودتو اینقدر مظلوم کردی.
بعد سرشو اورد جلو تر گفت:
از این نگاهها هم دیگه به کسی نکن مخصوصا شاهرخ.
لبخند شیطنت امیزی زد و ولم کرد.منم زبونی در اوردم و سریع فرار کردم.
پررو...چشمامو ریز کردم و با خودم گفتم:
راس میگه ها.. از این نگاهها به شاهرخ بکنما...
خندم گرفت و رفتم سریع اماده شم.
سریع یه شلوار سبز لجنی پوشیدم با یه بارونی سبز.یه روسری سبز و مشکی شیک که خیلی بهم میومد هم سرم کردم و چون حوصله ارایش نداشتم فقط یه ریمل زدم تا چشمام درشت تر بشه و یه رژ کالباسی هم زدم و رفتم پایین.
مامانم و پدی جون رو مبل نشسته بودن و هستی هم تو اتاقش بود.حتما داشت خودشو خفه میکرد واسه بابک حالا خوبه هرروز همو میبینن ها..
سلام بلند بالایی به مامانم و پدی کردم که تنگ هم نشسته بودن.
مامانم با گونه های سرخی که مشکوکم میکرد گفت:
سلام خانوم خوشخواب...دختر تو مگه کوه میکنی اینقدر میخوابی؟
_اا..مامان..هنوز ساعت 11 هم نشده این هستی گولم زد..تازه من که زودتر از همه اماده شدم.
پدی جون که خیلی شارژ بود گفت:
خانوم با دخترم چیکار داری؟راحت باش عزیزم.
مرسی گفتم و رفتم مثلا تو اشپزخونه تا ببینم چی میگن.از گوشه نگاشون کردم.
پدی دستشو انداخت دور شونه مامانو گفت:
وای عزیزم تو روز به روز خوشگلتر میشی این قلب من اخر از دست تو از کار میفته.تو از تازه عروسام بیشتر ادمو به وجد میاری.
مامانم با عشوه میگفت:
اا..پدرام...خجالت میکشم.
پدی هم سرشو برد تو گودی گردن مامانم و همینطور که میبوسید گفت:
جون پدرام...تو نمیدونی با من چیکار کردی.
مامانم با هول گفت:
بچه ها میبینن پدرام..بابا دیشب یه دلی از عزا دراوردی ها..
_اصلا من در برابر تو خلع سلاحم همش انگار تازه تو رو میبینم.کی میخوادبرگردیم خونه.
هنوز تو بهت حرفا و رفتارای اینا بودم که دستی از پشت بغلم کرد و از اون جا دورم کرد.تو بغل هاوش بودم.
اروم گفتم:
ولم کن دیوونه.
وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدیم منو گذاشت زمین و با عصبانیت گفت:
همتا کارت خیلی زشته بار اولت نیست که به حریمشون تجاوز میکنیا..خجالت بکش.
با بدعنقی گفتم:
بله وهر دفعه جنابعالی عین قاشق نشسته خودتو میندازی وسط.چه طور همیشه همین موقع ها پیدات میشه؟نکنه تو هم داشتی جاسوسی میکردی؟
دیگه نتونست جدی باشه.زد زیر خنده و گفت:
خدا وکیلی من تاحالا ادم به پررویی و زبون درازی توندیدم.من حریف تو نمیشم.
گونش چال میفتاد وقتی میخندید و منم عاشق چال گونه بودم.دستمو انداختم تو چالش و گفتم:
خب دیگه..میدونی من از وقتی با تو اشنا شدم اینطوری شدم.
همینطور که دستمو از لپش جدا میکرد با لبخند گفت:
لپم سوراخ کردی...بیا بریم بیا که وایسیم منو دیوونه میکنی.
باهم رفتیم و هستی هم بلاخره اومده بود پایین اما مثل نوعروسا..خدا به خیر بگزرونه.
رفتیم تو ماشین و حرکت کردیم به طرف خونه بابک اینا.

 


یه چند روزی از روز عید قربون که رفتیم خونه بابک شون میگذشت.
اون روز که رفتیم خونه بابک اینا تمام مدت یا مشغول ذهن خونی بودم یا فکر کردن به مهمونی های بعدی و ماموریتمون.
هستی طبق پیش بینی من با بابک بهم چسبیدن و تا شب هم از هم جدا نشدن و بابک هم با دیدن عشوه های هستی نتونست مقاومت کنه و طبق معمول هرهفته شب با ما اومد خونمون.
اون شب شب عشق بود انگار از یه طرف مامان و پدی..از یه طرف هستی و بابک...ومن با دل مشغولی جدیدتری...
اونشب داشتم به رفتارای هاوش فکر میکردم..وقتی نگام میکرد یه حسی داشتم...مثل ارامش ..رفتاراش فرق کرده بود همش تو فکر بود بهم خیره میشد یا اگه باهام حرف میزد ...نمیدونم اما احساس میکردم یه چیزی فرق کرده..
نمیدونستم احساسم به هاوش چیه؟شاهرخ چی؟اما یه چیزی رو میدونستم جنس احساساتم فرق میکرد.بادیدن شاهرخ گر میگرفتم..قلبم تند میزد..اما هاوش نه برعکس یه ارامشی ازش میگرفتم..وقتی تو چشماش خیره میشدم یه چیزی تو چشماش میدیدم که ارومم میکرد.


رمان مثلث زندگی من3

دو شنبه
9:33 AM
حسینی

 

رمان مثلث زندگي من
تا برسیم بالا باهم حرف زدیم و منم دیگه ذهن خوندن و کنار گذاشتم.
دیگه رسیده بودیم بالا و هوای خوبی هم بود فقط یکم سرد بود.نازیلا با خستگی گفت:
من دیگه نمیکشم بشینیم یه جا دیگه چقدر راه میریم.ببین همتا هم خسته شده..مگه نه؟
بالبخند گفتم:
اره خیلی سرده خب منم اولین بارمه ..البته بازم نظر جمع مهمه.
سیما مردد گفت:
نمیدونم به بقیه بگیم اگه موافق بودن بشینیم.
نازیلا سریع برگشت طرف امیر و گفت:
امیر..کجا دارین میرین همنجوری خب بشینیم دیگه خسته شدیم ما.
امیر خیلی خوشرو و مودب بود.معلوم بود پسر خوبیه من که ازش خوشم اومده بود.
بالبخند شیطنت امیزی گفت:
تو خسته شدی یا بقیه؟
بعد هم با ارش نگاهی کردن و زدن زیر خنده.
من و سیمام خندمون گرفته بود و با صدای ما هاوش و امید و علی و المیرا هم برگشتن.
امید :چه خبر؟خب به ما بگین بخندیم؟
سیما با کنایه گفت:
خبری نیس شما با دوستاتون بفرمایین ما با دوستامون.
(من که میدونم چیکارت کنم از اون پایین تا اینجا نگفتی تو مردی یا زنده ای چشمت افتاده به دوستات نامزدتو فراموش کردی بزار بریم خونه سیمایی بهت نشون بدم اونسرش ناپیدا)
از افکار سیما خندم گرفته بود چه شاخ و شونه ای میکشید.هاوش هم لبخند محوی زد و چیزی در گوش امید گفت که امید با قیافه مضحکی که مثلا ترسیده به سیما نگاه کرد.
بلاخره یه چیزی پهن کردیم نشستیم.انقدر سردم شده بود که میلرزیدم.کنار یه درخت فرش پهن کرده بودیم و من و نازیلا تکیه داده بودیم به درخت.اونطف من سیما و امید بودن و امید که داشت پاچه خواری میکرد.
کنار نازیلا هم امیر که فهمیده بودم یه علاقه ای بینشون هست.
روبروم هم ارش بود و علی و المیرا که چسبیده بود به علی.
خیلی دلم میخواست از افکار علی و البته المیرا سردر بیارم.هاوش هم داشت وسایلشو جابه جا میکرد.
همینطور داشتم دستامو بهم میمالیدم یه سوییشرت روبروم دیدم.سرمو بالا کردم و ارش رو دیدم که دستاشو به طرفم دراز کرده بود.
_بگیرین همتا خانم...خیلی سرده تا منجمد نشدین بپوشین.
خواستم تعارف کنم.:خودتون چی؟نه ممنون.
با خوش رویی و لبخند خنده داری که میدونستم تو ذهنش چی میگذره گفت:
من دارم یه پالتو اوردم وردارین.
_ممنون.
پوشیدم و کمی از انجمادم جلوگیری کرد.
(به به چه اقا و فداکار شدم من..همتا جون ببین چه پسر خوبیم من چه نازم...جون چقدر اقا بودن بهم میاد.همتا جون تو هم تیکه ای هستی ها واسه خودت..من اگه تو رو شیفته خودم نکردم ارش نیستم.اصولا من شیفته زیاد دارم اما نمیدونم تو چرا اینقدر چشممو گرفتی..وای فدات یخ میزنی چه خوشگل میشی ای کاش نمیدادم بپوشی نازتز بودی.)
از افکار بی سر و تهش داشتم منفجر میشدم از خنده.
همین که سرمو اینطرف کردم هاوش و دیدم که پشتم با اخم غلیظی ایستاده بود.

با خشم بهم زل زده بود و منم جرات نداشتم حرفی بزنم.خدایی وقتی عصبانی میشد بد عصبانی میشد.
سرشو اورد کنار گوشم طوری که نفس های داغ و پی درپی اش که از عصبانیت بود به گردنم میخورد:
سریع اونو در بیار یه جور بهش بده تاکفری نشدم.
با اعتراض گفتم:
اما...
_رو اعصاب من نرو همتا نزار یه کار کنم پشیمون شی.دربیار بهش بده.
حرصم گرفته بود.:
نمیخوام سردمه خب...
یهو دستشو برد طرف سوییشرت و طوری که کسی نفهمه داشت از پشت درش میاورد.دیوونه.با حرص گفتم:
صبر کن درش میارم.
بعد زیر لب گفتم:
غیرتی شده واسه من..
چپ چپ نگام کرد و منم سوییشرت رو دراوردم .نمیدونستم چیکار کنم اها..سریع برگشتم طرف المیرا که مشغول وراجی واسه علی بود.یه مانتو تنش بود و از چهرش میشد فهمید که سردشه.
سریع سوییشرت رو گرفتم طرفش و با لبخندی زورکی گفتم:
المیرا جان..این سوییشرت مال ارش خان.شما خیلی سردتونه هوای اینجا هم که یخه اینو بپوش سرما میخوری.
المیرا که تعجب کرده بود با بدون تعارف گرفت و خیلی خشک گفت:
ممنون.
دختر پررو...همش تقصیر این هاوش روانیه..ببین منو جلوی این دختر گند اخلاق ضایع میکنه میدونم باهات چیکار کنم.
با صدای ارش دست از غر زدن کشیدم :
ااا...همتا خانم چرا در اوردین..هوا سرده ها..
با لبخندی زورکی گفتم:
نه.المیرا جون هم سردشون بود.من گرم شدم.
تا خواست پالتوشو در اره هاوش پالتوش در اورد و سریع انداخت رو شونه هام:
مرسی ارش جان.من دوتا اوردم همتا مال منو میپوشه.
خلاصه انگار اینا از هم سبقت میگرفتن واسه گرم کردن من.والله به خدا من این همه فدایی نمیخوام.
دیگه مردا بلند شدن اتیش درس کنن و من و نازیلا و سیما دوباره دور هم جمع شدیم.
نازیلا موزیانه نگام کردو اروم طوری که سیما هم بفهمه گفت:
میبینم که از هر طرف واست کمکهای امدادی رسیده.خوبه دوئل نشد.
_نه بابا چه کمکی یه نفر سرش گرم امیر شده بود حواسش کجا بوده که کمک امدادی منو ببینه.
یکم سرخ شد.فکر نمیکرد بفهمم.
(وای یعنی فهمیده من امیر و دوس دارم.اینقد تابلو بود...ابروم رفت این چه تیزه)
خندم گرفت.کیف میکردم ذهن ادما رو میخوندم.رفتم طرف سیما:
یه نفرم که کلا ناز و عشوه میومد واسه نامزدش و از الان واسه امشب خط و نشون میکشیدواسش..نمیگه من مجرد نشستم کنارش میبینم دلم میسوزه.
بیچاره سیما به تته پته افتاده بود .فکر نمکرد بفهمم.داشت با امید دعوا میکرد واسه شب حسابشو برسه اونم چه حسابی.امیدم از الان حرص شبشو میخورد..این مردا..فکر کردم امید محجوبه و به این چیزی زیاد توجه نمیکنه نگو مردا همه به این چیزی توجه میکنن و فرق نداره محجوب و خجالتی و
پررو.
یهو دونفری باهم گفتن:
ماهم فهمیدیم هاوش خان یواشکی سر گوش یه نفر پچ پچ های متعصبانه میکرد و بعدم نذاشت پالتوی ارش به بدنش بخوره.
اینو گفتن و غش غش خندیدن و منم سرخ شدم و کلی بد و بیراه گفتم به هاوش.
اونروز خیلی خوش گذشت و ما با هم دوس شدیم.اما همچنان تو کف علی موندم و تصمیم گرفتم دفعات بعد کشفش کنم.
هاوشم تا میتونست ادا در میاورد برام و غیرتی میشد واسه من...اینوکجای دلم گذاشتم بماند.اکیپ خوبی بودن و بعدها جز صمیمی ترین دوستام شدن

 


یه هفته ای از اون روز که با بچه ها رفته بودیم کوه میگذشت و من تو این مدت با مامان و بعضا با هستی صحبت کرده بودم که هاوش قرار منو ببره سر کار خودش که یه جایی در رابطه با نیروی انتظامیه که من حسابدارشم.
البته گفته بودم که از هاوش چیزی نپرسن تا قطعی بشه و یه نگرانی هایی هم مامانم داشت با خوندن فکرش سو استفاده کردم و درمورد همونا بهش دلداری دادم.
اون روز صبح هیچ کی خونه نبود و هاوش هم بعد چند روز اومده بود خونه و خواب بود.فرصت خوبی بود واسه اینکه باهاش حرف بزنم.میدونستم که سخته راضی کردنش ولی خب من باید راضیش میکردم.
نشسته بودم پای تلویزیون و تمرکز کرده بودم روی فکر یکی از بازیگرای زن.
2روز پیش که رفته بودم پیش عموی رزا و پرسیده بودم که میتونم افکار ادما رو از توی تلویزیون و رادیو یا اینترنت و تلفن بفهمم و اونم چند تا شیوه تمرین داده بود.
سرم درد گرفت...نه خیر باید بیشتر تمرکز کنم.چشمم و دوخته بودم به صفحه تلویزیون که با صدایی نزدیک گوشم پریدم.
_باز داری چیکار میکنی؟
با ترس پریدم و هاوش و دیدم با موهای ژولیده و یه تاپ حلقه ای سرمه ای و شلوار مشکی وایساده و داره با لبخند نگام میکنه.لعنتی چقدر جذاب بود.
با حرص گفتم:
تو نمیتونی مثل ادم بیای؟
یه ابروشو بالا داد و گفت:
نه نمیتونم..باید بفهمم تو مغزت چی میگذره..
با شک گفتم:
مگه میتونی؟
لبخند مرموزی زد وگفت:
پاشو یه چایی به من بده اینقدر حرف نزن.
اخم کردم و گفتم:
مگه خودت چلاقی یا من نوکرتم.پررو..
بعدم محلش ندادم واما یهو یاد این افتادم که قراره باهاش صحبت کنم.سریع پاشدم و رفتم براش یه صبحونه مفصل اماده کردم و اونم همینطور که داشت طورتشو خشک میکرد اومد تو اشپزخونه که بادیدن میز و من که با لبخند نگاش کردم با تعجب گفت:
چه خبره؟
اما بعد بالبخند نگام کرد و مثل همیشه ابروشو بالا داد و همینطور که روی صندلی نشست گفت:
چی میخوای؟رو بازی کن و بگو چی میخوای؟
با مظلومیت ساختگی گفتم:
هیچی..به تو خوبی نیومده.
نیشخند زد و گفت:
باور کردم باش.
دیدم نه گول نمیخوره نشستم و رک گفتم:
میخوام بیام سرکارت.
همینطور که داشت چایی میخورد یهو پرید تو گلوش و به سرفه افتاد.خونسرد نگاش میکردم که کم کم سرفش بند اومد و با خشم نگام کرد و گفت:
مثل ادم نمیتونی حرف بزنی؟
شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم.
_ببین فکر این مزخرفات رو از سرت بیرون کن..
حرفشو قطع کردم و گفتم:
گوش کن تو چه بخوای نخوای من این قدرت و دارم پس میخوام ازش استفاده کنم..یا تو منو میبری یا من یه جای دیگه و از یه نفر دیگه کمک میگیرم و میرم سرکار.جایی که معلوم نیس چطوریه وامنیتش چطوره.
بلند شد و از سر جاش و با بداخلاقی گفت:
تو شورشو دراوردی..من بهت اجازه نمیدم..
منم بلند شدم و حرفشو قطع کردم وهمینطور که زل زدم تو چشماش خیلی جدی گفتم:
تو هیچ حقی تو زندگی من نداری که اجازه بدی یا نه..من خودم واسه خودم تصمیم میگیرم همینطور که تو واسه خودت تصمیم میگیری پس واسه تصمیمم احترام قایل شو.
دوست نداری من میرم جایی دیگه و از کسی دیگه کمک میگیرم.خیلی ها به من و نیروم احتیاج دارن.
با حرص سکوت کرد و کمی راه رفت.بعد چند دقیقه گفت:
فکر کردی اونجا کار راحته؟فکر کردی تورو قبول میکنن.؟بهت اعتماد میکنن؟اصلا کیس جدیدی احتیاج ندارن...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
عماد که چیز دیگه ای بهت میگفت.من اون روز حرفاتونو شنیدم که میگفت به یه نفر جدید احتیاج دارین.خوب فکر کن اگه نزاری من...
بعد هم با خونسردی رفتم تو اتاقم.
2ساعت بعد همه پایین بودن.مامان..هستی و بابک...پدی و هاوش البته تو فکر و پریشون..
واسه ناهار که صدام کردن رفتم پایین و روبروی هاوش تنها جایی که بود نشستم.
با ناراحتی زل زد بهم .
حالا وقتش بود.به مامان گفتم:
مامان از هاوش تشکر نمیکنین...من و برد سرکار پیش خودش ها..
مامان با خوشحالی گفت:
درست شد پس...وای هاوش جان پسرم خیلی ممنون.دستت درد نکنه عزیزم خیر ببینی..
بابک و پدی هم ازش در مورد کارم سوال میکردن و هستی هم از من سوال میکرد اما من میتونستم شعله های خشم و تو نگاه هاوش ببینم از اینکه غافلگیرش کردم.
تا چند روز باهام سرد برخورد میکردومنم هی واسش دلیل میاوردم و اونم هزار جور نصیحت و پند و ...اما من تو گوشم نرفت که نرفت.
تا بلاخره مجبور شد قبول کنه.قرار شد فرداش بریم باهم پیش یکی ازفرماندهاش تا باهم صحبت کنیم.منم باهاش باید میرفتم از الان هیجان داشتم خوابم نمیبرد.نمیدونستم چی در انتظارمه .
طبق معمول روی تراس بودم و به ماه نگاه میکردم.میدونستم وقتی خدا این نیرو رو باید ازش خوب استفاده کنم.
اون خوب میدونست من میتونم.


از صبح تا الان که تو ماشین نشسته بودم کنار هاوش و داشتیم میرفتیم پیش فرماندش انگار یه قرن برام گذشته بود.یه شلوار جین مشکی لوله ای پوشیده بودم با یه پوتین ورنی مشکی و یه پالتوی مشکی براق.چون میدونستم باید حجابم رعایت بشه اونجا یه هدبند خوشگل زدم و شال مشکی هم روش سر کردم.
یه ارایش ملایم هم کردم و ادکلن زدم و رفتم تو ماشین تا هاوش اماده بشه.
هاوش هم با بدخلقی نگام کرده بود و چیزی نگفته بود.
با ترمز هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرفش و زل زدم بهش.
با اوقات تلخی ولی جدی گفت:
رسیدیم پیاده شو.اونجا هیچ چیز اضافه ای نمیگی من خودم حرف میزنم.
شونه ای بالا انداختم و هیچی نگفتم.پیاده شدیم و رفتیم طرف یه ساختمون بزرگ و چند طبقه که چسبیده بود به ساختمونو نیروی انتظامی.
داخلش خیلی شیک بود اما اداری.همه هم مرد بودن همینطور که سوار اسانسور میشدیم اطافمو نگاه میکردم دریغ از یه دونه زن.مردا هم منو چپ چپ نگا میکردن.
نگاه کردم به یه پسر جوون که لباس نظامی پوشیده بود و به من زل زده بود البته باجدیت.
(اینو با چه تیپی اومده..یعنی چیکار داره اینجا ای خدا یعنی میشه اینجا کار کنه خسته شدم از خشکی اینجا..یه جیگر مثل این بیاد اینجا خوبه ها نونم تو رو غنه...
ووی چه حالی کنیم.)
_عوضی بیشعور..خاک بر سر هیزت عوضی..اینا رو باش ناسلامتی افسر مملکتن.
اینا رو با خودم گفتم و به یه پیر مرد نگا کردم که احتمالا ابدارچی بود با اون سینی چای که تو دستش بود.لبخند مهربونی زد و منم بهش لبخند زدم.اخی چه ادم خوبی..
(ای جون..چه دختر ترگل ورگلی...فدای اون لبخندت خوشگل من...ای خدا میشه مام به یه نون و نوایی برسیم )
با عصبانیت رو مو برگردوندم و رفتم سوار اسانسور شدم .مرتیکه احمق جای پدربزرگمه اونوقت هیز بازی در میاره یه پات لبه گره خاک برسر...من خرو بگو بهش لبخند زدم.
بلاخره بعد از کلی معطلی رسیدیم به دفتر جناب فرمانده.هاوش منو گذاشت و خودش رفت تو.چشمام درد گرفت بس که اینور اونورو نگاه کردم.این منشی هم که مغزش پوکه از اون اول فقط داره رو جدول میز فکر میکنه انگار کنکوره...دیوونه.
بلاخره هاوش خان اومد بیرون و منو صدازد.
یکم استرس داشتم اما نفسی کشیدم و رفتم داخل.چه اتاقی بود.عین اتاق سازمانای مخوف.
برگشتم و پشت میز یه مرد حدودا 60 ساله دیدم با موهای جوگندمی و صورت چروکیده اما با ابهت.
-سلام.
با صدای کلفتی گفت:
سلام دخترم.بشین.
از حرفایی که زدیم و چونه هایی که زدیم و هاوش که گیر میدادو بگذریم که تومار 100صفحه ای میشه.فقط میتونم بگم فهمیدم فعلا نمیتونم برم پیش هاوش و تو این مقر زیر زمینی شون باید تو یه عملیات باهاشون همکاری کنم.
چون هاوش نگرانم بود قرار شد اونم با من تو این عملیات باشه و یه نفر دیگه هم که از دوستای هاوش بود و سابقه زیادتری داشت هم قرار بود با ما باشه.یعنی یه گروه 3 نفری.
1ساعتی بود تو یه کافی شاپ سنتی نشسته بودیم با هاوش و معطل اون دوست هاوش بودیم.همینطور اطرافم نگاه میکردم که چشمم افتاد به در کافی شاپ.
ای جان چه جیگری بود.یه پسر قد بلند حدود185-6 .هیکل عضلانی و بازوهای پیچ در پیچش از ززیر تیشرت سبزش معلوم بود.صورت برنزه و چشمای سبز تیرش از نزدیک دیده میشد.موهای مشکی خوش حالتش که با هر حرکتش جا به جا میشد همه اینا باعث شده بود همه محوش بشن.وای خدا یعنی با کدوم دختر خوشبختی کار داره.مثل مانکنای اسپانیایی بود.با حسرت نگاش کردم که دیدم اومد طرف میز ما و ایستاد و منو شوکه کرد.
همینطور نگاش میکردم وهیچی ازحرفایی که با هاوش میزد نمیفهمیدم.
یعنی با هاوش چیکار داره؟چی داره میگه؟من چرا کر شدم؟
با ضربه ارنج هاوش به خودم اومدم.برگشتم طرف هاوش و درحالیکه ارنجمو میمالیدم زیرلب گفتم:
چته دیوونه..
لبخند مضحکی که معلوم بود از حرصه زد و گفت:
ایشون اقای سحابی هستن.شاهرخ سحابی.همون کسی که قراره باهامون کار کنن تو این عملیات.
بعدم به طرف همون پسر خوشگل که حالا میدونستم اسمش شاهرخ برگشت و گفت:
شاهرخ جان اینم ابجی کوچولومه همتا.
با اخم به هاوش نگاه کردم همچین میگه ابجی کوچولو انگار بچه 2ساله ام.
شاهرخ زیر لب گفت:
خوشبختم.
منم گفتم همچنین اما زل زدم بهش.طبق عادت همیشگیم میخواستم ببینم به چی فکر میکنه.همینطور که خیره نگاش میکردم که نفهمیدم هاوش بلند شد کجا رفت اما هنوزم نتونسته بودم چیزی بفهمم.انگار اصلا فکر نمیکرد.
سرمو و تکون دادم که دیدم اونم زل زده به من و پوزخند مسخره ای هم گئشه لبشه.عصبی شدم فکر کرده الان چون خوشگله یه ...هست پررو.تقصیر من خر که زل زدم بهش.
اروم خم شد رو میز و سرشو اورد جلو:
ببین کوچولو لازم نیس زل بزنی بهم به بهونه ذهن خونی ...نه فکر مخ زدن من باش نه ذهنمو خوندن چون نه به دخترایی مثل تو اعتنا میکنم نه اجازه میدم ذهنمو بخونی.
اینو گفتم که از الان تکلیفتو روشن کنم.دوس ندارم دوستیم با هاوش به خاطر تو بهم بخوره.
با حرص نگاش کردم .خاک برسر بیشعورت خوشگلیت بخوره تو سرت احمق...فکر کرده کیه چجوری به خودش اجازه میده بهم توهین کنه.بهت نشون میدم همتا کیه.
حالا نوبت من بود.زل زدم تو چشمای جذابش که حالا برام هیچ جذابیتی نداشت و خم شدم طرفش و اروم گفتم:
خوب گوش کن چی میگم.من میخوام کار کنم میخوام از نیروم استفاده کنم میخوام یه ادم به درد بخور باشم نمیخوام ادمی بی مصرفی باشم که به خاطر زیبایی چهرم همه دورم باشن میخوام به خاطر خودم و افکارم همه دوسم داشته باشن من اگه امثال تو رو میخواستم جیم ثانیه جلوم ردیف بودن چون میتونستم...من به یه معتاد عوضی همین نگاه و میندازم که الان به تو انداختم ...برای من مهم نیس تو کی هستی مهم شناختیه که من میخوام پیدا کنم.
اشاره کردم به پسر میز بغل دستیمون که از قیافش مشخص بود چه ادم خلافکاریه.
ادامه دادم:
این با تو برام هیچ فرقی نداره...مهم نگاه خودمه فقط خودم مهمم.
پوزخندی زدم و گفتم:
حالا تو بفهم.
میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.

میتونستم برق تعجب و تحسین و تو چشماش ببینم اما خیلی سریع محو شد و روشو کرد طرف هاوش که داشت دستاشو خشک میکرد و میومد طرفمون.
با لبخند نشست و گفت:
خب چه خبر شاهرخ؟کجا بودی این یه ماهه؟پیدات نبود..
لبخند محوی زد و همینطور که هاوش و نگاه میکرد گفت:
رفته بودم پیش شیوا ایتالیا..میدونی که تنهاس اونجا.دلش تنگ شده بود اما نمیتونست بیاد ترم اخرشه این بود بعد اون ماموریت اخرم رفتم اونجا هم خستگیم دررفت هم اون یه خورده بهتر شد.
_درس شیوا تموم شد؟
_تقریبا گفت نهایت یه ماه دیگه ایرانه.بلاخره تموم شد ما یه نفس راحت بکشیم از دستش.همش غر میزد .
_حقم داره خب اونجا تنهاس غریبه ادم دلش میگیره خودشم که نمیتونه زیاد بیاد.حالا خوش گذشت بهت؟
اینو با شیطنت گفت و شاهرخم با نیشخند گفت:
تو که میدونی چه اینجا چه اونجا فرق نمیکنه منو ول نمیکنن اما خب خوبیش اینه اونجا زبون نمیفهمن کمتر حرف میزنن یکم راحت بودم.
با حرص رومو کردم اونور و نگاش نکردم.عوضی بیشعور..اه اه از خود راضی تحفه تحویل میگیره خودشو..قیافه داری فقط دیگه اما ادبت صفره میدونی تقصیر ما دختراس دیگه..میدونم باهات چیکار کنم روت زیاد شده.همینطور که غر غر میکردم به میز بغلیمون نگاه کردم 3تا دختر سانتال مانتال با نهایت ارایش و قر و ادا نشسته بودن و هرسه تا شون زل زده بودن به میز ما و البته به شاهرخ.
اه اه چندش...دلم میخواست تیکشون کنم این بشر کم اعتماد به نفس داره..
بزار برم تو ذهنشون ببینم چه خبر..
یکیشون که ازهمه بیشتر تیپ زده بود و میشد گفت انگار رییس گروهشونه بیشتر توجهمو جلب کرد.
(به به شاهرخ خان شما کجا این جا کجا؟تو اسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم...نه از عکست خوشگل تری ..مامانی و جیگر ..این دفعه نمیتونی از دستم در بری اگه به نیما بگم از خوشحالی پرواز میکنه حسابتو باید بزارم کف دستت...باهات کار دارم خوش تیپ..)
هیجان زده شده بودم انگار اولین سوژه ها جناییم جور شده بود..اروم برگشتم طرف هاوش که مشغول پرحرفی با شاهرخ بود باحرص کوبیدم به ارنجش.
یهو برگشت و طرفم و گفت:
چیه؟دستم و سوراخ کردی؟
چشمامو ریز کردم و گفتم:
بعد دوستتون میگه از دست پرحرفی دخترای اینجا به ستوه اومده فکر کنم شما دوتا در حال رقابت با اونایین.
شاهرخ یه ابروشو داد بالا که خیلی جذابش کرده بود اما الان وقت ناز و ادا نبود.اروم گفتم:
هاوش اروم به میز بغلیمون نگاه کن اون دختر که مانتوی طوسی تنشه...افکارشو ببین اما بدون این که شک کنه.
هاوش هم که انگار فهمید جدیه خیلی اروم نگاهشو دوخت به دختر اما اخماش رفت تو هم .
شاهرخم یواشکی نگاشون میکرد:
چیه هاوش؟چی شده؟
به من نگاهی انداخت و گفت:
نمیتونم ذهنشو بخونم.تو تونستی؟
با تعجب گفتم:
یعنی تو نتونستی؟
_اره بعضیا رو نمیشه خوند.حالا میگی چی شده یانه؟
برگشتم طرف شاهرخ و گفتم :
در مورد تو.
شاهرخ اول با تعجب نگام کرد اما بعد یه پوزخند اومد گوشه لبش:
برام مهم نیس از افکار مزخرفشون بدونم...کما اینکه خودم میتونم اینکارو بکنم.
با حیرت گفتم:
تو هم میتونی ذهن بخونی؟
نیشخندی زد و هیچی نگفت.هاوش با حرص گفت:
یه ساعته مارو مچل کردی که اینا چرندیات این دخترا رو ببینیم.
با عصبانیت گفتم:
اههههههه...شماها چقدر از خود راضین.مگه دیوونم چرت و پرتایی که راجع به شماها میگن و گوش کنم؟نه که نوبرین ..
بعد به شاهرخ نگاه کردم و گفتم:
اقای فول اعتماد به نفس..اگه یکم به جای پرحرفی اطرافتونو نگاه کنین بهتر میفهمین چی میگم.اون دختر تو رو میشناسه نمیدونم چجوری اما احساس میکنم قضیه بودار اخه داشت درمورد تلافی فکر میکرد.حالا فهمیدین؟
هاوش و شاهرخ جدی شده بودن.شاهرخ چند دقیقه زل زد بهم و بعد اروم به دختر نگاه کرد اما اونم مثل هاوش اخم کرد و بعد یه مکث گفت:
منم نمیتونم بخونم.


با تعجب گفتم:
چرا شماها نمیتونین ذهنشو بخونین ولی من میتونم.
شاهرخ خیلی جدی و برای اولین بار بدون مسخره کردن گفت:
همه اونایی که مثل ما هستن اینجورین...ذهن بعضی ها رو میشه خوند ذهن بعضی ها رو نمیشه..انگار یه سد دفاعی دارن یا این که قدرت ما برای خوندن ذهن اون ادم کافی نیست.قدرت من با قدرت تو یکی نیس.ممکنه یکی درجش بیشتر باشه یکی کمتر.
مثلا تو میتونی ذهن اون دخترو بخونی ولی من و هاوش نه یا بالعکس.
چه عجب مثل ادم حرف زد ولی نامرد چه قشنگ حرف میزنه انگار داره لالایی میگه..ووی چه صدایی داره.چه عجب بدون مسخره کردن حرف زد .
با صداش به خودم اومدم.باز اون پوزخند مسخره رو لباش بود:
حالا که فهمیدی بگو در مورد من چی میگفت.
خاک بر سرت 2دقیقه نمیتونی ادم باشی .دلم میخواد اون لبای کلفتشو قیچی قیچی کنم تا نتونه پوزخند بزنه پررو.
با خونسردی گفتم:
زیاد نفهمیدم.اما اسمتو میدونست.میگفت عکستو دیده و از نزدیک ندیده بودت.میگفت اگه نیما بفهمه پیدات کردم از خوشحالی بال در میاره.
چشماشو ریز کرد و رفت تو فکر.بعد چند دقیقه به هاوش گفت:
فکر کنم قضیه نیما بهرامی رو میگه چون نیمای دیگه ای نیس که بخواد تلافی کنه.
هاوش با کنجکاوی گفت:
همونی که باهاش طرح دوستی ریختی بعد عملیاتشو لو دادی؟
_اره..اگه درست باشه باید اسم این نازنین باشه چون تنها به اون در موردم گفته بود.
_نازنین خواهرش؟
_اره.بعد اون قضیه دیگه فراموششون کرده بودم.
بعد به من نگاه کرد و گفت:
ببین میتونی بفهمی اسمش چیه ؟
سری تکون دادم و دوباره به دختر نگاه کردم.حالا جاشو عوض کرده بود و روبروی ما نشسته بود.داشت با دختر بغلیش حرف میزد.
(اره بابا...خودشه.من مطمعنم این چهره خاص هیچ وقت یادم نمیره.
دوستش:نازی نکنه خطر داشته باشه ما تازه از مهلکه فرار کردیم نکه گیر بیفتیم؟
_نه احمق ما که فعلا کاریش نداریم باید حساب شده جلو بریم فعلا باید به نیما بگم بعد اون قضیه داشت دیوونه میشد به هیچ کی اعتماد نداره باید بهش بگم فقط با انتقام اروم میشه.
_حالا اون دختر کیه بغلش؟زنشه؟قیافش بدک نیس.
_نمیدونم ولی اگه زنش باشه یا دوس دخترش کارمون راحت تر میشه میتونیم ازش استفاده کنیم د خبر مرگت زل نزن بهشون س میکنیا
_مواظبم بابا خب خیلی ناناز این پسر ادم دلش میخواد بپر ماچش کنه..
_به اونجاشم میرسیم دختره ی حریص)
وای خدا اینا دیگه کین پس واسه منم نقشه کشیدن.
همه رو بهشون گفتم.وقتی فهمیدن میخوان از منم به عنوان طعمه استفاده کنن عصبی شدن.قرار شد من و شاهرخ بریم سمت سرویس بهداشتی و از اونجا دربریم و هاوش سرشونو گرم کنه.
اول من پاشدم و پشت سرم شاهرخ.وای خدا وقتی کنارش وایسادم دلم قیلی ویلی رفت.بوی ادکلنش رفته بود تو دماغم و داشت دیوونم میکرد.
وقتی کنارش راه میرفتم انگار رو اسمونا بودم.خدایا چرا خوشگلی رو به همچین ادمایی میدی؟اخه یه ذره ادبم میدادی دیگه..
همینجور شونه به شونه هم میرفتیم همه میخ شاهرخ شده بودن مخصوصا دخترا که کم مونده بود قورتش بدن...دیگه کلا از تیررسشون دور شده بودیم که یهو ارش و المیرا رو دیدم.وای خدا..همین و کم داشتیم.


رمان مثلث زندگی من2

دو شنبه
9:32 AM
حسینی

با بهت گفت:
هستی عزیزم چرا این حرفو میزنی؟ما دوست داریم.تو عزیزمایی ما چرا باید تنهات بزاریم و فراموشت کنیم.؟اره شاید راس بگی اما
من و بابک تازه نامزد شدیم پس طبیعیه که باهم بیشتر از قبل باشیم مامانم که........در مورد همین میخوام باهات صحبت کنم.اما اینو بدون این ها به این معنی نسی که تو رو یادمون رفته مادوست داریم ما یه خانواده ایم.
من و تو و مامان تمام زندگی همیم میفهمی؟ما مثل یه مثلثیم که 3ضلع اونیم.اگه هرکدوم از مانباشه اون مثلث به درد نمیخوره و مثلث نیست.
الان داره این مثلث بزرگتر میشه مستحکمتر میشه شلوغ تر میشه اما به این معنا نیست که ما همو فراموش میکنیم.
ما صمیمی تر از قبل میشیم و خانوادمون بزرگتر میشه میفهمی؟
انگار خیالم راحتتر شده بود.حرفای هستی همیشه مثل ابی رو اتیش بودو ارومم میکرد.
بالبخند گفتم:


رمان مثلث زندگی من 1

دو شنبه
9:32 AM
حسینی

_همتا..همتا ..کجایی دختر؟خب قندیل بستی.بیا تو اخه بارونم نگاه کردن داره؟
تقریبا داد زدم:
باشه مامان جان میام.
بعد زیرلب غر زدم:
اه 2دقیقه ادمو راحت نمیزارن.
همینطور روی تراس نشسته بودم و بارون و نگاه میکردم.از بچگی عاشق بارون بودم.هر وقت بارون میومد میرفتم یه گوشه پشت پنجره نگاه میکردم.
اصلا واسه همین بود که این اتاق و اتنخاب کردم چون تراس داشت.
کلا دیدن اسمونو تو شب..دیدن بارون..باد ..مهتاب اینا رو دوست داشتم.حتما الان فکر میکنین خلم ولی خب من اینطوریم دیگه.
برعکس من هستی خواهرم جدیه.یه اقتدار خاصی تو رفتارشه که ادمو جذب میکنه.شاید واسه همینه که بابک و اینطور عاشق کرده که امشب برای بار 3 میان خواستگاری.
البته میدونم دوسش داره.اخه من یه حس ششم قوی دارم ولی میدونم به خاطر من و مامان نمیره.اخه من و مامان و هستی تنها زندگی میکنیم.بابام وقتی 6سالم بود مرد.
توی یه تصادف که داشت میرفت شمال تا با دوستش یه زمین معامله کنن تصادف کرد و مرد.
خیلی مهربون بود.چیزای خیلی کمی ازش یادمه.اما خیلی دوسش داشتم.
حالا هستی نمیخواست مارو تنها بزاره.فکر میکرد مرد منو مامانه.اما من از اون لجبازترم.فقط هم من از پسش برمیام.سوپروایزر یه بیمارستان بود.بابک هم دکتر اونجا واینطوری بود که عاشق جبروت خواهر ما شده بود.
اما من میتونستم از پس خودم و مامان بربیام.یه حقوقی از بابا مونده بود.منم که دانشجوی حسابداری بودم.باید دنبال کار میرفتم.
اینطوری احساس سربار بودن ندارم.
از دور هستی رو دیدم که داره بدو بدو میاد خونه.موش اب کشیده شده بود.از فکر و خیال اومدم بیرون.
لبخندی زدم و از تراس اویزون شدم.با دیدنم با صدای ارومی که کسی نفهمه گفت:
دیوونه زنجیری بیا درو باز کن خیس شدم.
_چشم سرکار خانم.
رفتم دروباز کنم و از این که امشب چه نقشه ای دارم لبخند رو لبم اومد.مامانم قرار بود باهام همکاری کنه.

 


هستی داشت تو اتاقش اماده میشد.دیگه باید بابک اینا پیداشون میشد.تو اشپزخونه رفتم و اهسته


رمان میوه بهشتی14

یک شنبه
10:13 AM
حسینی

_ خانم بردباری یه چند لحظه وقت دارین؟
_ در چه موردی؟
_ راستش می خواستم در مورد .... می خواستم باهاتون حرف بزنم.
_ خب بفرمایین...
_ اینجا؟!
_ ببخشید پس کجا؟
_ راستش من اصلا اینجا راحت نیستم... اگه میشه باهم بریم یه پارکی چیزی...
ابرویم را بالا انداختم و گفتم: ببینید آقای محسنی من یک بار دیگه هم بهتون گفتم... بنده قصد ازدواج ندارم...با اجازه.
به محض اینکه آخرین حرف از دهانم خارج شد به سمت ماشینم به راه افتادم. انقدر ذهنم مشغول بود که ماشینی که به سمتم می آمد را ندیدم. تنها لحظه ی آخر صدای بوقش بود که باعث شد دستهایم را روی صورتم قرار بدم و بی اختیار جیغی از ته دل بکشم.
_ عاشقی؟؟؟...اگه سرعتم بالا بود که زده بودم لهت کرده بودم دختر...
نفسی از سر آسودگی کشیدم و از راننده که کاملا عصبی می نمود عذر خواهی کردم. از خیابان گذشتم و بالاخره به ماشینم رسیدم. ریموت ماشین را که از کیفم خارج کردم صدایش را از پشتم شنیدم: اون چه وضع رد شدن بود؟ نزدیک بود بمیری...!
نگاهش کردم...شلوار جین با یک پلیور آبی و کاپشنی به همان رنگ.. موهایش را مثل همیشه رو به بالا شانه زده بود ولی رنگش پریده به نظر می رسید.
_ شاخ دارم یا دم که اینجوری نگام می کنی؟
لبخندی به صورتم نشاندم و گفتم: هیچ کدوم...تو اینجا چی کار می کنی؟
_ اشکالی داره؟
_ سوار شو...!...انقدر برای من جذبه نگیر .
بعد از اینکه سوار شد با لحن مظلومی گفت: میشه امروز یکم باهم باشیم؟
بدون اینکه نگاهی بهش بیندازم گفتم: چطور مگه؟ مگه کاریم داری؟
کمی از تن صدایش کاسته شد و گفت:نه، هیچی...فقط اومدم دنبالت که کمی باهم بریم بگردیم.


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی13

یک شنبه
10:12 AM
حسینی


بی هوا ایستادم. اطرافیانم را بازهم از نظر گذراندم. بردیا ، بابا ، مامان، یاشار... همه با تعجب نگاهم می کردند... صدای پدرام در سرم پیچید: باران... !
هر لحظه دوران سرم بیشتر می شد . احساس کردم اگر یک لحظه ی دیگر انجا باستم نفسم بند می آید. شروع کردم به راه رفتن. دستم به سمت دستگیره ی اتاق رفت. در را باز کردم و از پله ها ی سرازیر شدم. الهه پشتم می دوید و صدایم می کرد. دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم و از پله ها پرت شدم. و تنها صدایی که شنیدم صدای الهه بود که مانند یک ناله از ته چاه بود.
_ باران خوبی؟
نفسی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم... نفسی از سر اسودگی کشیدم و دوباره سرم را روی تخت گذاشتم.
_ باران چی شده؟ خواب بدی دیدی؟
سرم رو بلند کردم و با لحن خواب آلودی گفتم:
_ تو خواب حرف زدم؟
_ نه ولی ناله می کردی؟! چه خوابی می دیدی؟
_ خواب دیدم دارم زن پدرام میشم...
دستی به موهایم که با لجبازی از شالم بیرون زده بودند کشید و گفت: خب مگه بده؟ پدرام به این خوبی. چرا ناله می کردی؟
_ الهه تیام جلوم ایستاده بود. سوده هم کنارش. دست در دست هم. ولی...
_ ولی چی؟
_ ولی تیام دلخور نگام می کرد. بعدشم که عاقد خطبه رو خوند و منتظر بود که بله بگم از جام بلند شدم و از در خارج شدم. تو هم دنبالم می دویدی و صدام می کردی.
_ خب آخه من توی واقعیت داشتم صدات می کردم. خواب و بیداریت با هم قاطی شده بوده.چرا دلخور نگات می کرد؟
نگاهی به الهه که متفکر بود کردم و گفتم: نمی دونم. ولی بدجوری نگام می کرد.
_ بعد من میگم این تیام بد بخت دوستت داره میگی نه...!
_ چه ربطی داره؟ حرفایی می زنیاااا
_ باران خواهش می کنم بهش فکر کن. بیا برای یه بارم که شده حرف منو گوش کن. من مطمئنم این کار جواب میده.
_ اگه خوابم تعبیر بشه چی؟
_ باران تو که انقدر خرافاتی نبودی!
_ میدونی که به خواب اعتقاد دارم. پس حرف اضافی نزن.
فکری کرد و گفت: یکم بهم وقت بده تا فکر کنم ببینم میشه یه ادم دیگرو پیدا کرد.
_ توی این مدتی که فکر می کنی لطفا فکر این رو هم بکن که آبروی من در میونه. هر کسی رو پیشنهاد نده. در ضمن... ببین میشه اصلا یه راه دیگه پیدا کرد!
_ خیلو خب بابا. راستی خوابیده بودی گوشیت اس اومد.
گوشیمو نگاه کردم. مامان بهم زده بود که به الهه تبریک بگم. پیغامش را رساندم .کمی که گذشت الهه دوباره به خاطر ضعفی که داشت به خواب رفت. من هم که حوصله ام سر رفته بود رمانی که از 98ایا دانلود کرده بودم و توی گوشیم بود رو باز کردم و شروع به خواندن کردم. انقدر غرق رمان بودم که متوجه گذر زمان نشدم. یک لحظه سرم را بلند کردم که دیدم آفتاب دامنش را توی آسمان پهن کرده است. از خانمی که صبحانه ی الهه را آورده بود تشکر کردم و به سمت الهه رفتم و بیدارش کردم. وقتی الهه صبحانه اش را خورد گفت:
باران دیگه تو برو. الانم زنگ میزنم که حسام بیاد پیشم.


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی12

یک شنبه
10:12 AM
حسینی

توی راه رو ایستاده بودم... 10 دقیقه ای بود که مامان و بردیا و یاشار والهه و مامان باباش از پیشم رفته بودند. ولی خبری از آقا تیام نبود.
(همیشه همین جوریه... میاد و آدم و به خودش عادت میده و بعد میزاره و میره. لابد الانم رفته دنبال خوش گذرونیش و اصلا یادش رفته که بارانی در کاره... )
هرچی انتظار کشیدم نیومد... دیگه خسته شده بودم از یک جا نشستن. راه افتادم به سمت خانه. به سر کوچه که رسیدم ماشینش را جلوی در دیدم. پس خانه بود. (لابد جایی میخواد بره که ماشین رو تو نبرده) بی خیال شدم و دوباره به سمت بیمارستان راه افتادم. توی خیابان خیلی شلوغ بود و این موضوع اذیتم می کرد. از سر و صدا ها فراری شده بودم. حدود یک ساعتی گذشته بود که به بیمارستان رسیدم. همان موقع دکتر برای چک کردن وضیتم بالای سرم آمده بود. رفتم و پشت سرش ایستادم. یک سری چیز میز که من ازش سر در نمی آوردم روی برگه نوشت و بالای سرم امد. لای چشم هایم را کمی باز کرد و نگاهی انداخت.
پرستار_ دکتر به نظرتون بر می گرده؟
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت: صد بار گفتم بالای سر بیماری که توی کماست این سوال رو نپرسید. اگه این موضوع رو بفمید خیلی خوبه.
پرستار رو ترش کرد و گفت: اگه به من نیازی نیست من برم.
_ خانم ساجدی شما باید این موضوع رو یاد بگیرید... منم وظیفه ام اینه که این چیزا رو به شما تذکر بدم. پس حق ناراحتی ندارید.
_ آقای دکتر به بنده توی دانشگاه یاد ندادن که بالای سر بیمار نگم زنده میمونه یا نه که نکنه بیمار بهش بر بخوره و بمیره. منم به این چیزا اعتقادی ندارم. به نظر من هم شما فقط یک انسان خرافاتی هستید که به این چرت و پرتا اعتقاد دارید.مشکل شما اینه که میخواین اعتقادات عهد بوقتون رو به بقیه تحمیل کنید.
بعد از اینکه حرفش تمام شد از اتاق خارج شد. دکتر سری تکان داد و زیر لب گفت: من نمی دونم چرا توی این دوره زمونه به کسی که به تجربیاتش اعتقاد داره و کمی از معجزه های خدا رو دیده میگن امل... آخ که اگه من تو رو آدم نکنم مسعود نیستم.دختره ی بی ادب.و شروع کرد ادای پرستار را در آوردن.
لبخندی از سر شیطنت های دکتر که توی این چند روز ازش دیده بودم زدم. با این که نسبتا سنش بالا بود ولی فوق العاده آدم شوخ و با روحیه ای بود. من که عاشقش بودم. مخصوصا این که باور داشت من در انجا حضور دارم خیلی برایم جالب بود. سر تا پایش را براندازی کردم و توی دلم به زنش برای داشتن همچین همسری تبریک گفتم. مردی بود با موهای جو گندمی. قدی بلند و چهارشانه. با صورتی سفید که بر اثر افتاب کمی برنزه تر به نظر می امد. و البته با تیپی فوق العاده شیک.
_ فعلا دختر جوان...
(بوس بوس دکتر...با ا ا ای)
خودم از لحنم خندم گرفت. طوری حرف می زدم که انگار صدایم را می شنود.(اوه اوه... خدارو شکر که صدام رو نمیشنوه.. آخ که اگه مامان بود .. یه عالمه بهم غر می زد و می گفت آخه دختر این چه طرز حرف زدنه؟؟!)
بوسه ای برای خودم فرستادم و باز هم خیره شدم به خودم. امروز روز پنجم بود و خبری نشده بود. (خدایا پس چرا بهوش نمیام؟؟!!) با به یاد آوردن اینکه فقط 7 روز دیگه وقت دارم دلم بیشتر گرفت. و شروع به زمزمه ی دعا برای خودم و بیمارهای دیگه کردم.

***

موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی11

یک شنبه
10:11 AM
حسینی

دو روز از به کما رفتنم می گذشت. مامان و بابا هم در جریان قرار گرفته بودند و با اشک و آه به رشت آمده بودند. طی این دو روز کارم شده بود خیره شدن به خودم و التماس کردن به خدا که زودتر خوب بشم. توی کار دکتر ها هم فضولی می کردم. از رابطه ها هم با خبر شده بودم. ولی هیچ تمایلی به رفتن خانه نداشتم. درست شده بودم برعکس قبل. روز اول از خودم فرار می کردم و حالا یک بند پای جسمم نشسته بودم.
بابا وقتی از ماجرا با خبر شد سریعا در خواست یک اتاق خصوصی را برام کرد. همین موجب شده بود که به مامان و بردیا و ...به مدت کوتاهی اجازه ی ملاقات بدهند. روزی که من را به ان قسمت منتقل کردند مامان داشت گریه می کرد و با حسرت من را نگاه می کرد که دکتر به سمتش آمد و گفت:
خانم بردباری تا لحظه ای که پشت در این اتاق هستید هرچقدر دوست داشتید گریه کنید ولی از لحظه ای که وارد این اتاق میشید حق گریه کردن یا زدن حرف های تحریک کننده ندارید. اون میشنوه...و یا حتی میبینه. که این مورد دوم برای بعضی از بیماران دیده میشه. پس بذارین به دنیا امیدوار بشه تا برگرده. نه اینکه نا امید بشه ...! متوجه عرایض بنده هستین خانم؟
مامان سری تکان داد و حرفش را پذیرفت. اما خودم توی نخ این آقای دکتر بودم....
( آخه دکی جون مگه این اتاق و اون اتاق داره...خب من که الان توی اتاق نیستم و دارم مامانمم می بینم که داره گریه می کنه. تو باید می گفتی اصلا گریه نکنه....نه اینکه این اتاق و اون اتاق بکنی!....با تو ام دکی...ای بابا اینکه نمیشنوه. دارم برای خودم هوار می زنم.)


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی10

یک شنبه
10:10 AM
حسینی
 
سر میز صبحانه نشسته بودیم. بردیا دائما به تیام خیره می شد. ولی تیام توجهی نمی کرد. الهه و یاشار و حسام هم در مورد شغل یاشار حرف می زدند.
از الهه چشم گرفتم و به تیام نگاه کردم که دیدم بر خلاف انتظارم داره من و نگاه می کنه. با اشاره ازش پرسیدم «چیه؟»
ولی سری بالا انداخت و توجهی نکرد. الهه به خاطر وقت دندان پزشکی ای که داشت تصمیم گرفت کلاس ساعت اول و نیاد و با حسام عزم رفتن کردند.
_ آقا تیام از آشنایی با شما هم خیلی خوشحال شدم.
_ ای بابا...حسام جان بردیا و یاشار و چطور راحت صدا می زنی و با من انقدر رسمی ای؟
حسام با صمیمیت دست تیام را فشرد و گفت: چاکریم داداش. خدایی خیلی حال کرددم باهات.( چه زودم پسر خاله میشه این)
_ منم همینطور حسام جان.
بالاخره الهه و حسام هم رفتند و فقط خودمون چهار نفر مانده بودیم. به کمک تیام میز را جمع کردیم ...داشتم فنجان های چایی را می شستم که کنارم آمد و گفت:
باران من میزو جمع کردم. لطفا اگه بردیا خواست ببرتت باهاش نرو. خودم می خوام برسونمت.
با تعجب بهش نگاهی انداختم . ولی او به نگاهم توجهی نکرد و با نادیده گرفتنم ازم گذشت و از آشپز خانه خارج شد.
همان یک جمله ای که گفت کافی بود که دلشوره به جانم بیفته و از این رو به اون رو بشم. نمی دانستم که قراره در چه موردی باهام صحبت کند. و همین بیشتر اذیتم می کرد.
دست هایم را خشک کردم و بیرون آمدم. نگاهی به اطراف انداختم. یاشار روی کاناپه دراز کشیده بود و با گوشیش حرف می زد. ولی خبری از بردیا و تیام نبود. از صدای پایی که از سمت پله ها می امد به آن سمت نگاه کردم. بردیا مثل همیشه شیک و مرتب از پله ها به زیر می آمد.
_ ای بابا! دختر تو که هنوز آماده نیستی؟! بدو که میخوام برسونمت و برگردم. کلی درس دارم برای خوندن.

موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی9

یک شنبه
10:10 AM
حسینی

_ خب بالاخره کی باخت؟
یاشار نگاهی به الهه که این سوال را پرسیده بود کرد و گفت:
الهه خانم کسی توی تخته نرد از من نمی بره.
_ اوه اوه...چه اعتماد به نفسی!
_ می توانین برای اثبات حرفم از نامزدتون بپرسین.
الهه نگاهی به حسام که نیشش تا بنا گوشش باز بود کرد و گفت: مهم بازی زندگی است که حسام با بدست اوردن من برنده اش شده.
بردیا_ الهه میگم یک وقت نچایی؟ یکم خودتو تحویل بگیری بد نیستا.
_ تو هنوز نفهمیدی من دیگه نامزد کردم و نباید من را الهه صدا بزنی؟ اومدیم و این حسام غیرتی شد و گیر داد که چرا داداش دوستت تو را الهه صدا میزنه و خواست طلاقم بده. اونوقت منم بی شوهر میشم. اونم چی؟! توی این قحطی شوهر.
_ راست میگی...اونم برای تو که هیشکی نمیاد بگیردت.
_ چه زود پسر خاله میشه..! بردیا میگم این باران بخوردتا!
خودم _ هوی...مگه من لولو ام؟
_ تا دیروز که بودی. مخصوصا همان لحظه ای که داشتی کله خروسو می خوردی.
یک نیشگون از کنار رانش گرفتم که تا یک ساعت داشت می مالیدش.
_ الهی بی شوهر بمونی...الهی درمونده بشی...پام کبو بشه به قول کله خروس باید دیه بدی.
الهه که از شدت فضولی داشت دق می کرد به حرف من گوش کرده بود و برای فهمیدن هویت دقیق یاشار ان شب مهمان ما شده بود. اما حسام هم میخواسته باهاش بیاد که البته این تپل هم بدش نمی امده. وقتی وارد خانه شدند و نوبت به معارفه رسید الهه در کمال تعجب من و حسام اعلام کرد که نامزد هستند. از ان لحظه این حسام ندید بدید هم یک بند نیشش باز بود و حتی زمانی که از یاشار باخت باز هم میخندید.بیشتر بهش دقت کردم. پسری قد بلند با چشمهای قهوه ای و درشت و لب های گوشتی. بینیش نسبتا عقابی بود ولی به صورت پرش خیلی می امد. تیپش هم خیلی خوب بود. ولی نسبت به الهه...! نه الهه خدایی اگه یکم لاغر می کرد خیلی خوب و عالی می شد و از حسام هم سر تر بود. یک تونیک صورتی چرک با شلوار جین سرمه ای پوشیده بود که خیلی هم بهش می امد. و البته اون چیزی که توی الهه نظر ها را به خودش جلب می کرد خنده ها و گونه هاش بود و دیگری شیطنتی که همیشه توی وجودش بود.
بعد از شام همه دور هم جمع شده بودیم که حسام رو به یاشار پرسید:
یاشار جان می توانم بپرسم مدرکتان چیه؟
_ البته...مهندسی معماری خواندم.
الهه_ راستی باران چرا تا به حال از عمو یاشارت حرف نزده بودی؟
چشم غره ای بهش رفتم که یعنی اگه حرف نزنی نمی گن لالی.


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی8

یک شنبه
10:9 AM
حسینی

کنار در پارکینگ ایستاده بودم. تیام و ترانه وسایلشون را داخل ماشین می چیدند. بردیا به طور غیر عادی ای عصبی بود. تیام اخم هایش توی هم بود. ترانه قیافه ی برافروخته ای داشت و کافی بود بهش بگی بالای چشمت ابرو است که بزند زیر گریه.و اما خودم... نه...برای من فرقی نمی کرد. حالا بروند یا بمانند. صبح برای اولین بار شدم یک خانم به تمام معنا. 5:10 دقیقه بود که برای نماز بیدار شدم. نمازم را که خواندم دیگه خواب به چشمام نیامد. کمی میوه شستم ...کمی تخمه و اجیل داخل یک ظرف ریختم...دو تا شیشه شربت ابلیمو درست کردم و گذاشتم یخ بزنه ...یک فلاکس هم اب جوش درست کردم و داخل یک کیسه هم براشون بسته های تی بک و کافی میکس گذاشتم...خلاصه تو راهی حسابی براشون درست کردم که بخورند.
یاد این چیزا که افتادم به سمت داخل ساختمان رفتم و همه را داخل ظرف پیک نیک گذاشتم و کشان کشان تا دم در اوردم. بردیا وقتی دستم را دید به سمتم امد و خواست که ازم بگیرد. دستم و کشیدم که با یه لحن ناله ای گفت:
_ امروز با من بازی نکن باران...اعصابم ضعیف است. اونو بده بیاد...
دلم به حالش سوخت...اوخی..داداشیم. سبد را به دستش دادم . وقتی به بچه ها رسیدم فهمیدم کارهاشان تمام شده و عزم رفتن کردند.
ترانه در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: باران جان خیلی خوش گذشت. بببخشید اگر زحمت دادم.
به شوخی به شانه اش زدم و گفتم: برو بابا...چه لفظ قلمم برای من حرف میزند( ادایش را دراوردم و گفتم): " ببخشید اگر زحمت دادیم"...
سری از روی تاسف تکان داد و دهانش را به گوشم نزدیک کرد: تو ادم نمیشی!
_ اره عزیزکم...چون من فرشتم.
ترانه بغلم کرد و در حالی که مثلا وا نمود می کرد دارد من را می بوسد گفت: باران مواظبش باش...خب؟
سرم را کمی عقب بردم و پلک هایم را محکم فشار دادم که یعنی چشم. توی چشمای خشگلش اشک حلقه زد ولی به روی خودش نیاورد و به سمت بردیا رفت:
_ اقا بردیا بازم از زحمتاتون ممنون...
_ این چه حرفیه...تو را خدا بازم بیاید ... قول می دیم بهتون بد نگذره!( این داداش ما هم چه التماسی می کند...بردیا جان التماسم نکنی خودش با کله میاد.باز شدم خواهر شوهر! وای وای من از اون خواهر شوهر ها میشم ها)
داشتم با یک لبخند ژکوند اون دوتا را نگاه می کردم که صدایی کنار گوشم گفت:
_ باران شیطنتت گل نکنه...حداقل در این مورد. ما چهارتا فقط با هم دوستیم. اون ها هم هیچ رابطه ای با هم ندارند.
می خواستم برگردم و همچین بزنم توی دهانش که دهانش پر خون بشه . پسره ی عوضی. " ماه چهارتا فقط با هم دوستیم" . نترس. نمی خورمت! هرچند انقدر نچسب و تلخی که خوردنم نداری. الهی بمیرم...اگه ترانه این حرف را می شنوید دق می کرد. همه ی این فکر ها کم تر از صدم ثانیه از مغزم خطور کرد. با اخم برگشتم سمتش و گفتم:
_ چی داری میگی واسه ی خودت؟ قرصات و باز نخوردی؟
_ تو فکر کن نخوردم.
راهم را به سمت داخل ساختمان گرفتم و حین قدم برداشتن گفتم: میرم اب بیارم بخوری...
بازومو گرفت کشید به سمت خودش...قلبم داشت وایمیستاد. اینم جدی جدی دیوونه اس . با اخم گفت: یک بار دیگه اگه جرات داری حرفت را بزن.
سرم و انداختم پایین و نفسی تازه کردم.:دارم میرم برات قرصات را بیارم.
بازوم را به نحوی راها کرد که اگه تعادلم را سریع به دست نمی اوردم با نقطه چینم کف حیاط ولو می شدم.خنده ای عصبی( همون دیوونه ای خودمون) کرد و گفت:
حیف که بچه ای..از قدیمم گفتند که بچه زدن ندارد.
_ من بچه...تو هم بابابزرگ. خوبه؟
_ باران یه چیزی میگم جدی بگیر خب؟
_حرف های تو که جدی گرفتنی نیست ولی در هر صورت بگو...
_ باران انقدر این بردیا را حرص نده. میدونی که چقدر مغرور است. دوست نداره که دائما یکی باهاش یکی به دو کند. دوست نداره جلوی خواهری که دوسال از خودش کوچک تره کم بیارد. این چند وقت که من نیستم گیر بهش نده .
_ حرفات بچه گانه است.
_ باشه. حرفای من بچه گانه...ولی روشون فکر کن. خب؟
_ حالا یک کاری میکنم...
بردیا و ترانه هم خیلی وقت بود که حرفشان را تموم کرده بودند و کنار ماشین ایستاده بودند. تیام به سمت بردیا رفت . فکر کنم داشت همان حرف ها را دوباره تکرار می کرد. چون یک بار صدای بردیا را شنیدم که می گفت: باشه بابا...کاریش ندارم که.
من و بردیا با هم بد نبودیم. ولی بعضی مواقع بردیا خیلی بد می شد. و اساسا هر موقع از دست یکی دیگه قاطی بود سر من خالی می کرد. کلا این عادت از بچگی باهاش بود.
بالاخره تیام و ترانه هم دل کندن و رفتند. من و بردیا هم هر کدوم به سمت اتاق هامون رفتیم. در لحظه ی اخر قبل از اینکه بردیا برود داخل اتاقش گفتم: تازه ساعت 8 است. من خیلی خوابم میاد.میخوام بخوابم...ناهار چی میخوری که میخوام ساعت بذارم بدونم چه ساعتی بذارم که بشود اماده کنم.
_ بگیر بخواب. زنگ میزنم از بیرون یه چیزی بیارند.
با لحن بی تفاوتی گفتم: هرجور راحتی.
یکی نبود بگه خدا از ته دلت بشنوه...واما ته دلم مگه چه خبر بود؟
( اخ جووووووون. به افتخار داداشیم. ) انقدر ذوق کرده بودم که حد نداشت. حالا می تونم تلافی این چند وقت که کم خوابی داشتم را در بیارم. بهبه ...امروز هم که کلاس نداشتیم پس حل حل بود.
با این فکر ها یک شیرژه داخل تخت زدم و یک وجب مانده به بالشت بیهوش شدم. از ویبره ی گوشیم که صدای میز ارایشم را دراورده بود بیدار شدم و با هزار و یک فحش و بد و بیراه رفتم و گوشیم و برداشتم.
_الو...
_ دختر لنگ ظهره...خجالت نمی کشی؟ میدونی ساعت چند است؟
_ نه...چنده؟
_ 2:20 دقیقه است...هنوز خوابی؟ اره دیگه. من نمی دونم تو رفتی اونجا درس بخونی یا اینکه بخوابی.
_مامان تو رو خدا شروع نکن. اه..
_ اه و کوفت...بی تربیت. یک دختر متشخص..
نذاشتم حرفشو تکمیل کند.: مامان من الان از خواب بیدار شدم هاپو هاپو ام . بی خیال دختر متشخص شو. چی گیری کردیم اا.
_ واقعا که. پس یک وقت دیگه زنگ میزنم. وگرنه ابرومون را می بری.
_ مامان...
_ خیلو خب..بهت رحم میکنم. گوشی گوشی...
_ اه...مامان داری چی کار میکنی. خب کار داری یک وقت دیگه زنگ بزن بذار منم مثل ادم بخوابم.
_ سلام خشگله...

خدای _ سلام خشگله...
خدای من...یاشار بود. عزیزم...باورم نمی شد. زبونم از کار افتاده بود و هیچی نمی توانستم بگم...
_ یاشارم بی معرفت...به همین زودی صدام و یادت رفته؟
بالاخره تونستم فکرم و سر و سامان بدهم...: به همین زودی؟ میدونی چند وقته ندیدمت؟ درست3 ساله.
_اره...راست میگی. دلم خیلی برات تنگ شده.
_ منم همین طور. اخه چرا رفتی و دیگه خبری هم ازت نشد؟
_ به من چه؟ تقصیر اون باباته که گفت باید برم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم.
یهو یک فکری مثل جرقه سیتم مغزیم را فعال کرد: یاشار تو خانه ی ما چی کار می کنی؟
قهقه ای زد و گفت: تازه یادت افتاد دختر؟ نترس بابات خانه نیست. الانم پیش دنیا جونم.
_ مامان گفت دیروز بهش زنگ زدی. ولی نگفت که امدی ایران.
_ اره برام تعریف کرد که جیگر من چقدر اذیتش کرده و ان هم برای تلافی بهش نگفته.
_اره دیگه...حالا طرفدار مامان شدی؟
_ من غلط بکنم...چه حرفا؟!


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی

رمان میوه بهشتی7

یک شنبه
10:8 AM
حسینی

من و ترانه دیر تر از بردیا اینا رسیدیم. معاینه روی تیام انجام شده بود . قرار بود عملش کنند. وقتی این خبر را بردیا به ترانه داد گریه اش بیشتر شد. نمی دونستم باید چی کار کنم. حال خودمم ریخته بود به هم. از کلافگی دستی به صورتم کشیدم که در کمال تعجب دیدم صورتم خیس خیس است. اما اخه من کی گریه کرده بودم؟
کی اشک هام روی صورتم راه افتادند که من نفهمیدم؟
ساعت ها خیلی سخت گذشتند. هرچند عملی ساده بود.ولی اینکه پشت ان در منتظر و چشم به راه عزیزت باشی سخت است.
دستم و بالا اوردم که ساعت و نگاه کنم. ولی ساعتم نبود. یادم امد قبل از خوابیدن روی میز ارایشم گذاشته بودم...دلم میخواست ببینم چقدر گذشته. اطراف را از نظر گذروندم تا ببینم ساعتی هست یا نه!
ترانه هم ارام شده بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و فقط هر چند لحظه یکبار اشکی از گوشه ی چشمش به پایین می افتاد.
از جایم بلند شدم و به سمت بیرون راه افتادم...بالاخره ساعت را پیدا کردم. ساعت 2:40 دقیقه بامداد را نشان میداد. فکر میکردم دیر تر باشه...اما نبود. زمان هم دیر می گذشت.
به اخر راهرو نگاهی انداختم.دلم نمیخواست دوباره پشت ان در برگردم.پله ها را یکی پس از دیگری پایین رفتم. هوای ازاد نیاز داشتم. به محوطه ی بیمارستان که رسیدم یک صندلی پیدا کردم و نشستم. پاهایم دیگه قدرت نگه داشتن وزن بدنم را نداشت!
چشم هایم را بستم و سعی کردم فکرم را خالی از هرچیزی بکنم.داشتم موفق میشدم که با صدای اژیر و بعد از ان هم گریه و شیون یه سری زن هرچی رشته بودم را پنبه کرد.
بلند شدم و نزدیک شدم. جمعیت زیادی بودند.وقتی بیماران را از امبولانس خارج کردند احساس کردم خون توی رگ هام یخ بست. بلندش کردند و روی برانکارد گذاشتنش. نگاهم به لباسش افتاد. مثل همه عروس ها لباسش پر از تور بود و زیبا...
مثل همه ی عروس ها لباسش سفید بود و زیبا...
اما نه! دیگه سفید نبود...از خون خودش و عشقش رنگین شده بود.نگاهم را گرداندم...داماد رو که او هم غرق خون بود ازاورژانس خارج کردند. اجازه ی ورود همه را به داخل سالن ندادند. با صدای اخ گفتن ضعیفی که نمی دانم چه شد که توی ان همه سر و صدا شنیدم به سمت دیگری چرخیدم. دختری هم سن و سالای خودم به روی زمین افتاده بود. بی صدا اشک می ریخت. به سمتش رفتم و بی هیچ حرفی دست به زیر بازویش انداختم و بلندش کردم.
او هم حرف نمی زد.
فقط لحظه ای سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.از اب خوری برایش ابی اوردم و سرش را روی شانه های خودم گذاشتم و سعی کردم ارومش کنم.
نمیدانم چرا هیچ کس محلی به او نمیذاشت. جمعیت زیادی بودند ولی همه غافل از او.
دیگه هق هق نمی کرد...فقط اشک هایش دونه دونه گونه هایش را بوسه باران می کردند.
_ باهاشون نسبتی داری؟
با بغضی که باعث لرزش صدایش میشد گفت: خواهر عروسم...دلم به حالش سوخت...بیچاره چه حالی داشت. ولی تعجبم از این بود که اگر خواهر عروس است که بقیه باید هوایش را داشته باشند. نیم نگاهی به ان سمت انداختم ... ولی اخه چرا؟
دیگه باید می رفتم. میخواستم ببینم تیام در چه وضعیتی است. ارام ازش پرسیدم: میتونی خودتو نگه داری؟
_ اره...ممنونم...اذیتت کردم.شما دیگه بفرمایید.
_ نه اصلا هم اینطور نیست. این چه حرفیه میزنی اخه؟ ... میخوای برم یکی را صدا کنم که پیشت باشه؟
_ نه ممنونم. نیازی نیست...اونا خانواده داماد هستند. کسی از خانواده من انجا حضور ندارد.
چشم هایم را گرد کردم ونگاهش کردم.
اما حرفی نزد و بلند شد که داخل سالن بشه. اما من هنوز انجا ایستاده بودم...
وقتی به طبقه ای که اتاق عمل در ان بود رسیدم بردیا به سرعت به طرفم امد و از بازوم یک نیشگون گرفت که دلم ضعف رفت. بردیا هیچ وقت از این کارا نمی کرد. عصبانی شدم...
_ چته؟ چه مرگته؟ بازوم کبود شد!
_ به جهنم...کجا رفته بود؟ این دختره غش کرد. من بیچاره هم نمی دانستم باید چی کارش کنم. تو اون هیری ویری تیام را هم اوردند بیرون....حالا خانم کجاست؟ رفته بچرخه و خوش بگذرونه؟!
اوه...پس تیام را اوردند بیرون...
_تیام چی شد؟ خوبه؟کجاست؟
_ ا؟ یادت افتاد؟ ....میگم جواب من را بده؟
_ اقای محترم چرا داد میزنید؟ اینجا بیمارستانه! کمی شعور داشته باشید...
بردیا به دخترکی که مانتو سفیدی داشت و مقنعه سرمه ایش صورت گرد و سفیدش را در بر گرفته بود و سر بردیا جیغ جیغ می کرد چنان خشمگین نگاه کرد که گفتم دختره الان 4 تا سکته را زده و به ابدیت پیوست...
اما بیچاره نه حرفی زد و نه سکته کرد...فقط دوتا پا داشت و 6 تای دیگه هم قرض کرد و الفرار....


موضوعات مرتبط: رمانرمان میوه بهشتی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 29 صفحه بعد