این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان مهسا6

سه شنبه
5:19 PM
حسینی

خوشحال بودم که بالاخره همه چی آروم شدفقط یه فکری داشت داغونم میکرد اونم این بود که مهسا چرا نمی ذاشت من بهش بگم دوسش دارم .....الان یک ماه از اون کشمکشا گذشته و روابطمونم خوبه ومنم دارم انتظار میکشم که یه روزی این دختر چشم عسلی حاضر بشه اعترافاتمو بشنوه........... *********** -الو سلام..... صدای مهدی که کلی ام شاکی بودو میشنیدم که گفت: -سلام علیکم....معلومه تو کجایی داری چه غلطی میکنی ...سرت کجا گرمه که یادی از ما نمیکنی از لحن صحبتش خندهام گرفته بودوگفتم: -چه خبرته زبون به دهن بگیر بچه -بچه عمه اته ........ اخم کردم گفتم: -حواست باشه داری راجع به عمه ی من صحبت میکنی آقا مهدی.... -اوه....حالا هرکی ندونه انگار عمه ام داره -خوب حالا بنال ببینم چه مرگته اینوقت شب هوار شدی روسر من با یه حالتی انگار که قهر کرده باشه گفت: -اصلا منو بگو همش نگران تفریح شماهام آخه به من چه برین به درک.... خندیدمو گفتم: -تفریح کجاااااااااا؟؟؟؟؟؟ -هان چیه نیشتو ببند..... -تو چجوری اونور خط میبینی من نیشم بازه هان؟؟؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا

رمان مهسا5

سه شنبه
5:17 PM
حسینی

همین حرکت کرد بهم گفت:
-با یه آهنگ موافقی؟
با خودم گفتم این چرا امروز اینقدر عجیب شده ای باباجواب دادم:
-بدم نمیاد فقط غمگین باشه ترجیحا سیاوش باشه چرا که نه
یه ابروشو داد بالا و گفت:
-ااااااااااا.....چه تفاهمی!!!!
-تفاهم سر چی آقا نوید؟
-اولا آقا نوید نه ....نوید خالی آقام چند وقت پیش عمرشو داد به شما
گفتم :
-خدابیامرزتش...خوب
با خودم گفتم :این چه بلبل زبون شده امروز عجب غلطی کردم رفتم بیدارش کردما..........
-دوما تفاهم سر اینکه منم هم آهنگ غمگین دوست دارم هم سیاوش...
لبخندی زدمو گفتم:
-خوب بابت این کشف بزرگ بهتون تبریک میگم حالا حواستون به رانندگی باشه بعدشم آهنگو بذارین گوش کنم
خندیدو گفت:
-مهسا........تو نمی خوای یکم باهام مهربون باشی؟؟؟؟؟؟؟
از حرفش تعجب کردم بهش نگاه کردم تو چشاش خواهش بود و برق میزد یه لحظه با خودم گفتم چه چشای خوشرنگی رنگ چشاش تیله ای بود رنگ عوض میکرد اینو یبار نوریا بهم گفته بودو حالا منم به زیباییش پی بردم نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
-متوجه منظورت نمیشم؟؟؟؟؟؟مهربون!!!
-آره مهربون مثل سپهر !!!!!!!!میشه


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا

رمان مهسا4

سه شنبه
5:16 PM
حسینی

یه هفته مونده بود به محلت ثبت نام دانشگاه باید براش یه فکری میکردم باید مدارکمو کامل میکردم و میرفتم برا ثبت نام ولی مدارک پیش و دیپلمم و نداشتم خودم که نمیتونستم برم تهران یعنی کیارش این اجازه رو بهم نمیداد که برم تحقیقاتشون هنوز کامل نبود ولی پی برده بودن با گروه خطرناک و خیلی زرنگی سروکار دارن و هیچ ردیم ازشون نداشتن خلاصه بعد یکم فکر کردن تصمیم گرفتم به ستاره زنگ بزنم بگم مدارک مورد نیازمو برام بفرسته خیلیم دلم براش تنگ شده داشتم براش پر پر میزدم بالاخره با یه تصمیم انی گوشی رو از تو کیفم برداشتم یه یک ماهی میشد که خاموش بود سیم کارتمو نصب کردمو گوشی رو روشن کردم و سریع شماره تلفن ستاره رو گرفتم ولی هرچی بوق خورد کسی جواب ندادالبته جای نگرانی نداشت ستاره همیشه گوشیش روسایلنت بود.....اینبار زنگ زدم به گوشی سپهر بعد بوق اول جواب داد و من هنوز حرف نزده با هیجان و تعجب گفت:
-مهسا ...باورم نمیشه ...خودتی دختر کجایی تو چرا گوشیت خاموشه یه ماهه نه از تو خبری هست نه از ماهان ...من و ستاره داریم از نگرانی میمیریم....دم خونه تونم رفتیم ولی کسی نبود
دیدم نه من اگه چیزی نگم این سپهر می خواد یه ریز حرف بزنه که میون حرفش پریدم:
-وای سپهر اول سلام ....بابا دونه دونه بپرس ...من خوبم ...
ولی یه دفعه بغضم ترکید نمیدونم این گریه از کجا اومده بود نمیدونم شاید بعد یه ماه شنیدن یه صدای آشنا باعث شد گریه ام بگیره سپهرم که معلوم بود نگران شده گفت:
-مهسا ...چرا گریه میکنی ...چی شده ....برام بگو...


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا

رمان مهسا3

سه شنبه
5:14 PM
حسینی

چشمامو که باز کردم درختای نخل توجه امو جلب کرد ماهان متوجه شد که بیدار شدم
-سلام خانم گل بیداری شدی پاشو که رسیدیم تورو خدا همسفر مارو باش از وقتی دیشب شام خوردیم راه افتادیم تو خوابیدی
-چقدر زود رسیدم
-از دیشب یه سره دارم میرونما گفتم زودتر برسیم بهتره
خودمو رو صندلی جابجا کردم به اطراف نگاه کردم قبلنم اومده بودم بندر خیلی شهر قشنگی بود من هیچوقت فکر نمیکردم سرنوشتم قراره اینجا شکل بگیره داشتیم از یه خیابون عبور میکردم که سمت چپمون دریا بود دریای جنوب وای چقدر قشنگ بود به قایقایی که رو آب شناور بودن نگاه کردم به ماهان گفتم:
-ماهان یادت باشه بیام قایق سواری من خیلی دوست دارم باشه؟
-باشه خانمی حتما
اینو گفتو ماشینو برد تو یه کوچه یه 100متری رفتیم ماشینو جلوی یه در بزرگ سبز رنگ نگه داشت
-رسیدیم پیاده شو
از ماشین پیاده شدم ماهانم پیاده شد به سمت آیفون رفت دکمه اش و فشرد بعد چند ثانیه صدای دختر جوان گفت -کیه............؟
-منم ماهان باز کن
در با صدای تق باز شد ماهان برگشت سمتم گفت
-گلم صدای دختر عموم بود پریابریم داخل
از در رفتم تو خونه رو از نظر گذروندم خونه حیاط بزرگی داشت که دوطرفش درخت نخل بود حیاطم پر سنگای ریز بود که با سکوتی که تو حیاط بود و قتی قدم برمیداشتم صدای قرچ قرچ میومدم نمیدونم چرا یه لحظه از اونجا ترسیدم منو یاد خونه جادوگرا مینداخت برگشتم دیدم ماهان با چمدونا داره به سمتم میاد دلم آروم شد از فکرم خندیدم همزمان در سالن باز شد یه خانم مسن با سه تا دختر جوون جلو در ظاهر شدن در نگاه اول که صورتاشون مهربون بودماهان از همونجا داد زد


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا

رمان مهسا2

سه شنبه
5:13 PM
حسینی

صبح با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم به خاطر بد خوابی دیشب کمی سرم سنگین بود گیج بودم به ساعت نگاه کردم 6صبح بود تا یه ساعت دیگه باید آماده میشدم رفتم تو دستشوئی که تو اتاقم بود دست و صورتمو شستم اومدم پایین خونه مثل همیشه ساکت بود چون زود بیدار شده بودم فرزانه ام هنوز نیومده بود که صبحونه درست کنه اصلا در کل من عقده داشتم تو این بیست سال عمری که از خدا گرفتم مامانم بربم صبحونه ناهار شام درست کنه تو همین فکرا بودم رفتم یه تیکه نون برداشتم با آب پرتغال قورت دادم رفتم بالا تا آماده شم موهامو اتو کردم جلوشو پوش دادم پشتشم با کلیپس محکم کردم که وقتی شال میذارم حسابی پف کنه یه کمم آرایش کردم یه شلوار لی لوله تفنگی مشکی پوشیدم با مانتو مشکی سفید یه شال به همون رنگ با یه کتونی مشکی به ساعت نگاه کردم 7بود الان ماهان میرسید بدو رفتم یمت حیاط که گوشیم زنگ خورد دیدم ماهان همون لحظه درو باز کردم ماهان از تعجب همینجوری گوشی رو گوشش بود داشت نگام میکرد که با یه لبخند گفتم:
-سلام صبح بخیر جن دیدی؟
با صدام از بهت در اومد
-سلام نه اول صبحی پری دیدم نمیگی من سکته میکنم خودتو اینقدر خوشگل نکن طاقت نمیارم یه کاری میدم دستتااااااا.........
با اخم گفتم:
-من خوشگلم جنبه ات بره بالا لطفا
اومد جلو لپمو کشید
-چشم
سرمو کشیدم عقب گفتم:
-ماهانننننننن میدونی خوشم نمیاد عین این بچه کوچولو ها لپمو میکشی
در ماشینو باز کرد سرشو خم کرد:
-عفو بانو
منم گوشه مانتومو گرفتم یکم زانوهامو خم کردم
-دیگه تکرار نشه سرورم
و سوار شدم تا وقتی رسیدیم اینقدر برام جک تعریف کرد و من خندیده بودم که داشتم از دل درد میمردموقتی رسیدیم یکم پیاده روی کردیم ماهان از هر در صحبت کرد تا نزدیک ظهر اینقدر گشنم شده بود گفتم:
-ماهان بریم یه چیزی بخوریم صدای شکمم در اومد الانه که دل و روده ام از گشنگی همو بخورن
خندید
-بریم خانم گل
دستمو گرفتو حرکت کردیم سمت یه رستوران پشت یکی از میزا نشستیم
ماهان گارسونو صدا کرد رو به من گفت :
-چی می خوری ؟
-جوجه.......
-آقا لطفا دو تا جوجه با سالادو نوشابه
یه رب بهد وقتی غذارو آورد من عین مغول حمله کردم به جوجه بدبخت داشتم غذامو می خوردم که دیدم ماهان به غذاش دست نزده خیلی تو فکر بودتو این 6ماهی که با هم بودیم تا حالا اینجوری ندیده بودمش یه جورایی همه زندگیم بود ستاره همیشه به شوخی میگفت خدارو شکر یکی پیدا شد دوست داشته باشه که از کمبود محبت معتاد نشه .....داشتم تو صورتش نگاه میکردم که گفت:
-تورو خدا من هنوز جوونم آرزو دارمااااااا خانم گرگه منو نخور
-دیگه من اونقدرام شکمو نیستم راستی ماهان چرا اینقدر تو فکری چی شده دیشب پای تلفن چی میگفتی
-میگم خانم گل بعد غذا
و شروع کرد به خوردن بعد غذام دو تا نسکافه سفارش داداونم نوش جان کردیم اومدیم بیرونبعد کلی پیاده روی یهو بی مقدمه گفت:
-مهسا من نمی خوام تورو از دستت بدم من دوست دارم وقتی تو جشن تولد ستاره دیدمت با خودم گفتم به هر قیمتی شده تومال منی زنم میشی وخانم خونه ام
-خوب الان مال همیم
-مهسا مال همیم ولی هنوز تو زنم نیستی
-خوب این که کاری نداره با هم ازدواج میکنیم
-مشکل همینجاست مامان اینا اصرار دارن با دختر خاله ام هیلدا ازدواج کنن برا خودشون بریدنو دوختن آخر هفته ام مثلا جشن نامزدیه
با این حرفاش انگار دنیا دوره سرم خراب شد اشک تو چشام جمع شد نه من نمی تونستم از ماهان دل بکنم ماهان با سر انگشت داشت اشکامو پاک می کرد
-گریه نکن خانم گلم سرمو بلند کردم دیدم خودشم گریه میکنه با همون حالت گریه گفتم :
-خودت چرا گریه میکنی ؟
تند اشکاشو پاک کرد :
-دیگه گریه نمیکنم ببین مهسا من یه فکری کردم یه زن عمو دارم تو بندر عباس میریم پیش اون بعد فوت عمو با همه قطع رابطه کردو رفت اونجا فقط من بهش سر میزنم بعد اونجا عقد میکنیم یه مدت بعد که آبا از آسیاب افتاد برمیگردیمو به عنوان زنم به بابا مامان معرفیت میکنم اون موقع ام دیگه چیزی نمی تونن بگن......
مهسا خوب فکراتو بکن فردا شب خبرشو بهم بده حالام بیا بریم
تو راه برگشت هیچکدوم حرفی نمیزدیم وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم
-مهسا فردا منتظر جوابتم
-اگه بگم نه؟
اخم کرد گفت:
اونوقت من باید بمیرم
-خدا نکنه دیونه
-فقط مهسا نمی خوام کسی چیزی بدونه باشه؟
-باشه خداحافظ
دست تکون دادو رفت داشتم به رد لاستیکا نگاه میکردم به سرنوشتم فکر میکردم که قراره منو کجاها بکشونه.....
اومدم تو حیاط از پله های خونه رفتم بالا در بزرگ چوبی سالنو باز کردم که دیدم دم در دو تا چمدونه صدای مامان میومد که داشت به فرزانه امرو نهی میکرد اومدم وسط سالن دیدم بله خانم خوشتیپ کرده متوجه حضورم شد و برگشت
-سلام مهسا خوبی
-علیک سلام مهتاب جون کجا به سلامتی(مامانم دوست نداشت بهش بگم مامان باید میگفتم مهتاب جون)
-با بچه ها داریم میریم ترکیه
-اااااا ترکیه خوبه چه بیخبر خوش بگذره مامان ابروهای تاتو کرده نازکشو داد بالا
-همچین بیخبرم نبود یه ماهی میشه نقشه شو کشیده بودم
اینو گفتو برگشت طرف فرزانه و گفت:
-دیگه سفارش نکنما مراقب خونه باش
من بدبختم که کشک حداقل یه مهسام میزاشتی تنگش یکم دلم خوش میشد من در بدریهو گفتم:
-منم دارم...... دارم میرم مسافرت با بچه ها یه مسافرت طولانی
-خوش بگذره
دیگه حرصم داشت در می اومد خدایی فکر کنم اینا از گوشه خیابون منو پیدا کردن سریع خداحافظی کردمو از پله ها رفتم بالا اشکم در اومده بود خودمو با لباس انداختم رو تختو زار زدم اگه ماهان نداشتم بدون شک خودمو میکشتم داشتم دق میکردم اصلا نمیدونم فلسفه به دنیا اومدنم چی بود خدا وکیلی من که کسی رو نداشتم نگرانم بشه آره فکر کردن نمی خواست با ماهان میرفتم من تو این بیست سال فقط شش ماه محبت دیده بودم اونم از ماهان بود گوشیو برداشتم زنگ زدم بهش ....
-سلام عزیز دلم الان می خواستم بهت زنگ بزنم
با صدای بغض دارم گفتم :
-ماهان باهات میام تا آخر دنیام که شده باهات میام
از صداش معلوم بود تعجب کرده
-مهسا مطمئنی نمی خوای فکر کنی پدرو مادرت.........
تقریبا با فریاد گفتم :
-از کدوم پدر مادر حرف میزنی از پدری که تو این بیست سال یادم نمیاد آخرین بار کی دیدمش یا از مادری که دارم در حسرت اینکه یه بار بهش بگم مامان میسوزم یا وقتی میره مسافرت به جای اینکه به دخترش بگه مراقب خودت باش به خدمه اش میگه مراقب خونه باش هاننننننننننن
دیگه به هق هق افتاده بودم صدای آرامش بخش ماهانو شنیدم که گفت:
-آروم گلم ..........آروم باشه میریم مهسا عاشقتم برات یه زندگی بسازم که همه حسرتشو بخورن خیلی می خوامت دختر گریه نکن که داغون میشم همین امشب وسائلتو جمع کن فقط مهسا دوباره تاکید میکنم هیچکس چیزی ندونه بهتره
حالا با حرفاش آروم شده بودم ولی صدام از شدت گریه گرفته بود
-باشه عزیزم مطمئن باش
-مرسی می بوسمت فردا صبح حرکت میکنیم باشه؟
-باشه
با خنده گفت:
-پس پیش بسوی سعادت و خوشبختی با خانمیه خودم نوکرتم................


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا

رمان مهسا1

سه شنبه
5:13 PM
حسینی

کنار پنجره اتاقم نشسته بودمو به خیابون و رفتو آمد ماشینا نگاه میکردصدای خندهای چندش دوستای مامانم از طبقه
پایین می اومد دیگه از دست کاراش خسته شده بودم حالا خوب بود از خونه میرفت بیروناولی وقتی این دوست بازیا قمار بازیاشو می آورد تو خونه دیگه نمی تونستم تحمل کنم اعصابم خط خطی می شد به خدا ساعتو نگاه کردم 12:30بود تا دو ساعت دیگه از دستشون راحت میشدم .
گوشی رو برداشتم تا یه زنگ به ماهان بزنم شمارشو گرفتم دو تا بوق خورد گوشی رو برداشت
-سلام عزیزم خوبی خوشگلم
-سلام ماهان مرسی من خوبم تو چطوری کجایی؟
-من ااا مگه نمیبینی منو زیر پاتم دیگه خانمم
از این حرفش خندیدم هر وقت باهاش حرف میزدم کل غمو غصه هام یادم میرفت خدایی
-الو جیگرم خوابیدی چرا حرف نمیزنی ؟
-نه گلم بیدارم راستی نگفتی کجایی؟
یه نفس عمیق کشیدو گفت :
-خونه خاله ام به جون مهسا هر کاری کردم در برم نشد که نشد
-چرا در بری مگه چی شده؟
-هیچی خانم گل فردا برات توضیح میدم ...جمعه است میای بریم کوه
یه کم فکر کردم فردا برنامه خاصی نداشتم گفتم:
-آره ماهانم میام باهات
-مهساااااا
-جانم عزیزم
تعجب کردم ماهان امشب یه جوری بود انگار که از چیزی ناراحت باشه!!!!!!!!!!!
-جونت بی بلا عزیزم راستش فردا می خوام باهات راجع به زندگیمون حرف بزنم راستش نمی خوام از دستت بدم پس باید زودتر یه کاری بکنیم
دیگه شاخام داشت در میومد نه این ماهان واقعایه چیزیش بود نمی خوام از دستت بدم یعنی چی ؟مگه چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-ماهان مطمئنی چیزی نمی خوای بگی چی شده با حرفات داری منو میترسونی
دیگه اشکم داشت در می اومد بعد عمری عاشق شده بودیم اونم اینجوری
-نترس قربونت برم من باهاتم فردا همه چیرو برات توضیح میدم باشه؟
-باشه
با این که هنوزم گیج بودم از حرفاش ولی قبول کردمو باهم خداحافظی کردیم
رو تختم دراز کشیدمو رفتم تو فکر..........
با ماهان تو مهمونیه جشن تولد ستاره آشنا شده بودم اولش بهش محل نمیذاشتم ولی بعد کم کم ازش خوشم اومد قدش بلند بود موهای بلندیم داشت رنگ چشاش مشکی بود همینطورابروهای بلندی داشت و لبو بینی متناسب رنگ پوستشم سبزه بود.....در کل جذاب بود و من دوسش داشتم خیلی....تواین فکرا بودم که خوابم برد نمیدونم چقدر خوابیدم که خوابه عجیبی دیدم(تو یه اتاق تاریک بودم کلی ترسیده بودم دو تا مرد در اون اتاق باز کردنو داشتن کشون کشون می بردنم منم جیغ میزدم کمک می خواستم از در اومدم بیرون ماهان رو دیدم ازش کمک خواستم ولی فقط بلند می خندید )جیغ بلندی کشیدمو از خواب پریدم اونقدر عرق کرده بودم که تمام لباسام خیس شده بود به ساعت نگاه کردم 3:00صبح بود احساس تشنگی میکردم از اتاق اومدم بیرون که آب بخورم وقتی به سالن پذیرایی رسیدم مامان دیدم داشت سیگار میکشیدسرمو از تاسف تکون دادم یه وقتای دوسش داشتم اما بیشتر ازش بدم میومد رفتم تو آشپزخونه با صدای بسته شدن در یخچال مامان برگشت طرفم....
-چی شده مهسا ؟چرا بیدار شدی؟
-هیچی اومدم آب بخورم مهمونات رفتن؟
-آره تازه رفتن لعنتی دوباره به پری باختم
اینقدر از این حرفش حرص خوردم تمام زندگیش شده بود قمارو مهمونیو یکی نبود به من بگه این وسط چکارم اصلا چرا منو به دنیا آورده دیگه جوابشو ندادم سریع رفتم تو اتاقم ...بابام که قربونش برم بدتر از مامان بود سه ماه بود که رفته آلمان البته سفر کاری جون عمه اش رفته عشقو حال ....بیخیال بابا خون خودمو کثیف میکنم الکی دوباره رفتم تو تخت و خوابیدم .........................


موضوعات مرتبط: رمانرمان مهسا
صفحه قبل 1 صفحه بعد