این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

اوایی بین عشق و نفرت2

سه شنبه
10:34 PM
حسینی

 

صبح که بیدار شد سر درد فجیهی داشت... یادش اومد دیشب یا رامین یه چیزی کشیدن که اتفاقا بعدش حال خوشی داشت و خوب بود... بلند شد و رفت دستشویی یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت زیر چشماش پف داشت و چشماش قرمز شده بود...به خودش گفت حتما زیاد خوابیدم اما همش برای کشیدن شیشه بود... اثرای بدتر از این داشت که به مرور مشخص میشد...
یکبار دیگه همه دوستا به رامین پول دادن و یه پک دیگه از اون مواد دیشبی خواستن و مشغول شدن...

......
نادیا بیدار شد و داشت تکالیفش و انجام می داد امروز مدرسه ها تعطیل بود آخه تاسوعا بود... مامانش با باباش خونه درساش و انجام داد و بازم با اینکه خیلی غمگین بود و دلش شکسته بود اما باز از حمید بی خبر بود... دلش دووم نیاورد اس ام اس داد...
اوا: سلام... حمید خوبی گلم؟
حمید: حمید تو حال خودش نبود تو آسمونا بود یا به قول خودشون معلق تو فضا...بازم که اینه...پوست کلفت... واسش نوشت چطوری ج ن د ه خانم؟
آوا از چیزی که می خوند شاخ دراورد...یه باره و چهار باره اس ام اس و خوند واقعا نمی فهمید چی شده یا چکار کرده بی اراده اشکاش اومده و گفت: خدایا تو شاهدی؟ اینه دنیای عاشقا؟ نمی خوام عاشق باشم... آره خدایا کمکم کن...
واسه حمید نوشت چی میگی؟ حواست هست؟ اس ام اس و اشتباه فرستادی مگه نه؟
حمید یه نیش خند زد و نوشت نه واسه خودت نوشتم... می دونی آوا هوست و دارم هوسم چسبیده به تو کی میای خونمون؟
حمید اگه حال عادی داشت هیچ وقت مستقیم این حرفارو به آوا نمی زد و یه جور دیگه پیش میرفت و آوا هم اگه می دونست حمید مشکل داره شاید به دل نمی گرفت و تو این موقعیت با اون حالش به حمید اس ام اس نمی داد...
آوا گوشی و انداخت کنار و رو به آسمون گفت: ملیکا صدام و میشنوی آره؟ داری نگام می کنی؟ حالا می فهمم چرا از این دنیا بریدی؟ به تو هم ازن حرف زده بود؟ رفت سمت میز تحریرش... کاتر و برداشت و گذاشت رو شاهرگش یکم فشار داد, یکم دیگه... زده نمیشد شایدم آوا جرعتش و نداشت... دو باره فشار داد رگش زده نشد حرصش گرفت بغض داشت خفش می کرد یهو یه خط محکم کشید رو رگ دست چپش زخم شد ولی زخم سطحی, رفت جلوی آینه به خودش خندید و
تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more

رمان آوایی بین عشق و نفرت

سه شنبه
10:32 PM
حسینی

 ساعت 8 صبح بود بچه ها تو حیاط نشستن و از تاخیر اتوبوسی که قرار بود ببرتشون اردو استفاده کردن و طبق قرار قبلیشون اسپیکر آوردن و آهنگ گذاشتن یکیشونم که رقاص کلاسه داره می رقصه:
بازم شراره دلار و دیوونه کرده مامانش موهاش و عروسکی شونه کرده...
رنگ موهای شراره قشنگ و نازه شراره چه آسون دلش و به من میبازه...
شراره بده یه بوس امشب به من با من برقص...

ستاره آهنگ و قطع کرد و گفت بچه ها میرباقری اومد...
آوا دستاش تو هوا بود و کمرش به سمت چپ مایل شده بود اما موققعیت و حفظ کرد و تو همون حالت کاری کرد که یعنی داره ورزش صبحگاهی انجام میده و چون می دونست الان میرباقری پشتش وایساده گفت:
آوا : بچه ها پا شید ورزش صبحگاهی باعث میشه تا آخر روز شاد و سر حال باشید بلند شید دیگه...
وا چرا یهو ساکت شدید مگه جن دیدین؟ بسم الله...
واصلا به روی خودش نیوورد که میر باقری جان بنده می دونم پشتم وایسادی و دارم از ترس شلوارم و گلاب به روتون خیس می کنم...
میرباقری: آوا تو خجالت نمی کشی؟ مثلا ما داریم کلاس منتخب و میبریم اردو... وای به حالتون اگه اونجا اذیت کنید... بعدا می گن اگه مدرسه حجاب منتخبشون این کلاسِ پس وای به حال بقیه کلاساشون...

تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


صفحه قبل 1 صفحه بعد