این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان تقلب3

چهار شنبه
10:9 PM
حسینی

- ببینم تو برا چی ترم تابستونی گرفتی اصلا؟ - میخواستم ببینم فضولم کیه. - چه بد اخلاق. خوب حالا که گرفتی دیگه غر زدنت چیه؟ یه روز در هفته میری دانشگاه عوضش شیش روزه دیگه داری غر میزنی. تازه دیگه هم که تموم شد ترم. بس کن غر غر کردناتو. حالا هم این بند و بساطت رو از رو این میز جمع کن. مهمون دارم. - تو خونه؟ - ایرادی داره؟ - دفترت رو ازت گرفتن مگه؟ اصلا خوشم نمی یاد. من پس فردا امتحان دارم باید یه کتاب رو تقلب بنویسم. تو اتاقم نمی تونم. میزم کوچیکه. - کاغذاتم همچین بزرگ نیستن که جا نشند. جمع کن برو تو اتاقت. بگذار پیش غریبه ها برامون آبرو بمونه. - برو بابا دلت خوشه. تقلب نوشتن شد بی آبرویی؟ - وای نانادی جمع کن اون کیف کتابت رو. من با وکیل جدید شرکت قرار دارم. تازه مانی هم قراره بیاد. میدونی که برسه تقلب هاتو ببینه باز سر به سرت میذاره. تازه برا خودت میگم. جلو دو تا وکیل برا خودت آبرو بخر که فردا تو یه دادگاه دیدیشون نگن این از این وکیل قلابی هاست.حالا خود دانی. - غلط میکنن. این کارا عرضه میخواد اینا ندارن به من چه. تازه شاید این وکیل جدیدتون یه کم عقل و شعور داشته باشه و یه تجربه هایی هم تو این زمینه داشته باشه با هم مبادله روش کنیم. - هه. هیشکی هم نه و راستین. دلت خیلی خوش. از من میشنوی تقلباتو جمع کن. چون تو دانشگاهتون استاده. بزنه و استادت بشه فاتحه ات خونده ست ها. - برو بابا. مثلا مانی که استادمه چیکار کرده که این بتونه. - ماشالا کمم نمی یاری ها. لا اقل یه کم جمع و جورشون کن یه گوشه بذار تا مهمونام بیان و برن. البته اگه میخوای بنویسی بهتره جمعشون کنی تو اتاقت چون ما ممکنه بیایم تو حال بشینیم. - لج نکن دیگه. برین تو مهمون خونه. عوضش منم براتون قهوه میارم. باشه؟ - بد فکری هم نیست. باشه پس خواهشا این لباسا رو برو در بیار یه بلوز شلوار درست بپوش. - مگه اینا چشه؟ - بگو چش نیست. تاپت که همش رو سر شونه ات ول افتاده یه بندش. شلوار جینت هم که همه جاش پاره پوره ست. آخه اینا چیه میری پول بی زبون رو میدی بالاش. - لازمه عزیزم. اینجور شلوارا خصوصا برا سر جلسه امتحان لازمه. - ها؟؟؟؟؟؟ قاطی داری تو هم ها. الان چه ربطش به امتحان؟ - خوب خنگی دیگه. دارم تقلب ها رو آماده میکنم. ای بابا. - من که سر از کارای تو در نمی یارم. ولی جان من مهمونم اومد با این تاپ و شلوار نیا جلوش. آبرومو نبر خواهشا. با صدای در نانادی سریع بلند میشه و به سمت اتاقش میره و آریانا هم به سمت در.   ***** تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


رمان یک عشق یک تنفر2

سه شنبه
10:37 PM
حسینی

فاطی...فاطی....صدای مرضیه بود که فاطمه را صدا می کرد.مرضیه وبهاره دوست های صمیمی فاطمه بودند(البته دوست نه خواهر!)مرضیه وبهاره دریکی ازپرورشگاههای تهران بزرگ شده بودند و پدر ومادر نداشتند.مرضیه بهاره فاطمه وندا چهار دوست جدانشدنی وهمسن وسال که از کودکی با هم بودند بله ندا دختر خا له ی فاطمه که درشش ماهگی در اثر تصادف خانواده اش را از دست داده بود و اقاوخانم سعادتی(پدر ومادر فاطمه وبرادرش امید)ندا را به فرزندی قبول کردند ومانند دو فرزندشان از او مراقبت می کردند وفاطمه وامید نیز ندا را مانند خواهرشان دوست میداشتند.اقای سعادتی یکی از بزرگترین تاجران فرش محسوب می شد ومنزلشان دریکی از خوش اب وهوا ترین محلات تهران بود.فاطمه ومرضیه فارغ التحصیل پزشکی وندا فارغ التحصیل برق و بهاره نیز فارغ التحصیل عمران بودند وامید نیز بعد از گرفتن لیسانس جهانگردی برای فوق لیسانس راهی امریکا شد.فاطمه دختری بسیار معمولی باپوست تقریبا سفید وموی مشکی چشمان عسلی وندا نیز چشمان وموی مشکی وصورتی سبزه و درکل بانمک و دل چسب ومرضیه نیز صورتی به سفیدی برف وچشمانی عسلی وموهایی زیتونی رنگ و بهاره نیز اززیبایی یک دختر شرقی چیزی کم نداشت صورت سفید وموهاوچشمانی به رنگ شب داشت!!!!
ندا بایکی از پسران تاجران پارچه به اسم سیاوش نامزد کرده بود ومرضیه نیز با علی وبهاره نیزبا امیر ازدواج کرده بودند که شوهران انها نیز دستشان به دهنشان می رسید.سیاوش دو برادر دیگر نیز دارد که نام های انها ارش و کیارش بود وبعداز ازدواجشان در خارج از کشور سکونت کردند! -فاطی...فاطی تورو خدا صبر کن!!-صبرکنم چی رو ببینم؟شما سه تا ادم نمی شید!-وای!خاکم به سر جون من راست میگی؟؟؟یعنی منم ادم نمیشم؟؟؟-بروبابا!تو هم که اکس انداختی توفضایی!!!-میگم فاطی خوشگله مارومیبری یه رستوران خوب؟!-اون وقت پول غذا روکی میپردازه؟؟؟؟!!!-خب بزار فکرکنم....خب معلومه فاطی چش قشنگه مو سیاهه دیگه الهی قربونش برم!!! -وای ...وای.. چه هندونه های بزرگ وسنگینی اینارو چه جوری تا رستوران ببریم؟!! ندا:هه..هه..خندیدم بی مزه لوس فاطمه:شات اپ بابا(خفه شو بابا)....با اون شوهرت ندا:توهم که هر وقت کم میاری از شوهر من ایراد میگیری!خوشگل نیست که هست خوش هیکل وپولدار نیست که هست فاطمه:مگه اینکه خودت بگی خب بالاخره بقال نمیگه ماستم ترشه!میگه؟؟؟؟ودرحالی که کمی ژست گرفته بود ادامه داد:شما سه تا…راه بیفتید میخوام بهتون ناهار بدهم!!!این حرف او باعث شد هرکدامشان به سمت ماشین هایشان بروند و اماده حرکت به سمت پاتوق همیشگی شان شوند. فاطمه (باصدای بلند):خانم ها با بشمار 3 من اماده ی زدن استارت شید وهنرتون رو بهاقایون پر مدعا نشون بدید.... یک...یک وبیست وپنج صدم….یک ونیم...یک و هفتادو پنج صدم...دو...دو وبیست وپنج صدم...دو و هشتاد وپنج صدم وباگفتن دو وهشتادو پنج صدم ماشین را به سرعت روشن کرد و با سرعت حرکت کرد وپس از ان که کمی از انها دور شد و(بافریاد بلندتراز دفعه ی قبل) گفت:اخه احمق های اشکول ...دو وهشتاد وپنج صد داریم؟؟؟و بلند بلند خندید.و در دل ادامه داد:ای ای قربون خود شیطونم الان زودتر از همه ی اونها به رستوران میرسم و یک میز رزرو میکنم و فقط پول یک غذا را میدهم!!!!وسپس لبخند شیطانی زد!!!!پس از کلی خوشحالی وذوق بالاخره به مقصد رسید و از دیدن مرضیه و بهاره وندا دران جا درجا خشکش زد ودر دل باخود گفت:اخه خدا من چه گناهی به درگاه تو کردم که باید با این سه تا اشکول عجوزه غذا بخورم؟؟؟

 

تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


صفحه قبل 1 صفحه بعد