این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان با عشق شدنیه3

سه شنبه
10:48 PM
حسینی

- چي شده مادر؟.. چرا تكون نمي خوره؟.. - نمي دونم!.. فكركنم باز فشارش افتاده.. اصلا حواسم بهش نبود.. اگه بلايي سرش بياد من چيكار كنم؟.. - پسرم.. آروم.. بالا سرش داد نزن.. برو يه آب قندي چيزي بيار.. من كه نمي تونم.. اول كمك كن تا بخوابونمش..بعد برو...... همه حرفا رو مي شنيدم اما نمي تونستم كاري كنم.... عمه سرمو تو بغلش گرفت احساس كردم صورتش خيسه.. همش مي گفت .. كاش مي مردمو اين روزو نمي ديدم............... چند لحظه بعد .. سياوش اومد.. ليوانو به لبم نزديك كرد.. يه كم تو دهنم ريخت.... ناخودآگاه قورتش دادم..... يه كم ديگه هم خوردم.... احساس كردم بهتر شدم.... عمه گريه اش شديدتر شد..... رفت بيرون.. بعد چند لحظه اي تونستم چشامو بازكنم .. با صداي ضعيفي گفتم.. - سياوش؟ - جانم!.. عزيزم بهتري؟ - خوبم. - الهي شكر. خيلي ترسيدم.! -شرمنده, نمي دونم چي شد؟؟ -اشكال نداره.. حتما گرسنته..! حق داري!.. الان ساعت دو و نيمه.. از صبحم كه چيزي نخوردي.. الان ناهار مي خوريم.. مي توني بشيني؟ - آره. كمكم كرد نشستم . صداي گرفته عمه رو شنيدم.. - به.. به.. عروس خوشكلم .. خوبي عزيزم..! سعي كردم بلند شم .. عمه گفت.. - نه.. پا نشي گلم.. خوبي عزيزم؟.. صورتمو بوسيد. - سلام عمه.. ببخشيد ناراحتتون كردم. - نه عزيزم.. اين چه حرفيه!!... سياوش جان.. كمكش كن بريم اونور بشينيم.. تا ليلا ناهارو بياره.. البته اول ببرش دست و صورتشو بشوره .. يه كم سر حال بياد.. بعد بريم برا ناهار.. دوباره بوسيدم.. احساس كردم لباش مي لرزه........... با كمك سياوش.. دستورات عمه رو انجام داديم و اومديم سر ميز...... در حين غذا خوردن.. آقا احسانم اومد ..به گرمي و مهربوني منو درآغوش گرفت........ بعد اومد نشست..... ناهارمونو با آرامش و عشق صرف كرديم.. واقعا گرسنم بود !.. اينقدر خوردم كه دلم درد گرفت.....!!.. سياوش كه همش مي گفت.. - الهي بميرم كه اينقدر براي يه ناهار اذيت شدي؟؟ منم مي گفتم- خدا نكنه!!!! ********* ممكنه واسه خيليا.. دوران بارداري سخت باشه.. اما براي من كه تا حالا خيلي شيرين بوده ... حسابي سياوشو اذيت مي كنم... البته دو ماه اول كه حالم افتضاح بود.. اما با همراهي..همدلي و همكاري سياوش.. بالاخره تموم شد . از ماه سوم تا الان كه پنج ماهه باردارم.. بهترين دوران زندگيمه. هرشب كه حتما مي ريم بيرون. با اينكه من نمي بينم... اما با كمك سياوش و حس بوياييم حسابي از خجالت شكمم در ميام!!! خدا نكنه از جايي رد شيم كه بوي مطبوعي داشته باشه.. سياوشو عاصي مي كنم تا اون چيزي رو كه مي خوام برام بخره. يادمه .. هفته پيش يهو هوس كردم كه برم سينما !!! حتي خودمم تعجب كردم.. آخه منو ..چه به سينما؟؟ ولي سياوش كه هيچ وقت .. نه! بهم نمي گفت.. روز بعدش بليط يه فيلم طنز رو تهيه كرد!!! تقريبا صندلياي وسط نشستيم .. هنوز فيلم شروع نشده بود.. با سياوش به خاطر اين هوس خنده دارم.. كلي خنديديم .. آخه من !.. با اين وضعيت!.. اونم نابينا....!! هروقت يادش ميفتيم.. لبريز از خنده و شادي مي شيم ... يه جايي نشستيم كه خلوت تر بود.. آخه سياوش گفت.. ميخوام ثانيه به ثانيه اشو برات تعريف كنم. با شروع فيلم.. سياوش دستاشو حصار شونه هام كرد و سرشو نزديك گوشم آورد ..لحظه به لحظه شو با لحن بامزه و شيريني تعريف مي كرد.... من بيشتر از اداهاي سياوش مي خنديدم تا گوش دادن به صداي فيلم!!! اينقدر خنديده بودم كه اشك از چشام ميومد. اونروز... به معني واقعي كلمه لذت بردم .. سياوشم مي گه.. به منم واقعا خوش گذشت. از نظر من.. سياوش يه مرد واقعيه..........!! البته.. اينو هم بگم... هميشه... كنار شادي ها مون... متاسفانه غم و غصه هم پيدا مي شه. عمه نازنينم.. از وقتي مشكل منو فهميده.. مريض شده . من از ليلا فهميدم.. و گرنه سياوش هيچي به من نگفت . ليلا مي گفت .. همون موقع كه سياوش تلفني اين موضوعو به مادرش گفته.. عمه ...حالش بد مي شه.. آخه ناراحتي قلبي داره .. تقريبا يه ايست قلبي بوده .!!

تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان با عشق شدنیه

رمان با عشق شدنیه2

سه شنبه
10:41 PM
حسینی

 حتما سياوش باخودش فكر ميكنه كه من واقعا ميخوام بكشمش.. ولي من چشمام متوجه سياوش بود.. اما ..هدفم يه چيز ديگه....... تا دو متري سياوش باسرعت روندم, اما در يه حركت سريع فرمونو بسمت چپ چرخوندم.. نگاهم به اتوبان جلب شد.. هنوز ميخواستم سرعتمو بيشتر كنم كه چشمام تار شد.. هرچي سعي كردم كه تمركزمو حفظ كنم, اما نميشد.. در همين لحظه, يه نفر جلوي ماشين خودشو پرت كرد... من كه نميتونستم واضح ببينمش, پامو رو ترمز زدم, اما بازم ماشين داشت با سرعت بطرفش ميرفت... يه لحظه چشمامو بستم.. همين كه بازشون كردم با تعجب متوجه شدم كه چهره ي سياوش داره بسرعت به ماشين نزديك ميشه... ضربان قلبم تندشده بود.. نميدونستم چيكار كنم!!!... ولي.. سريع فقط تونستم فرمونو بسمت مخالف بچرخونم.. ماشين دور خودش چرخيد... صداي برخورد چيزي رو با ماشين حس كردم... بالاخره ماشين متوقف شد... اما من باديدن اطرافم.., وقتي سياوشو نديدم,,, باحالت هيستيريك شروع كردم به جيغ كشيدن -
-نه ه ه ه ه ...خدااااا... سياوش ش ش ش ش ..نه ه ه ه.. نه ه ه ه ه.. نه ه ه ه ه..........
*****تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان با عشق شدنیه

رمان با عشق شدنیه1

سه شنبه
10:39 PM
حسینی

 

بعد از فوت پدر و مادرم, مدت دو ساله كه با خونواده ي عمه ام زندگي ميكنم. خونوادشون چهار نفرند... عمه يگانه و همسرش, آقا احسان و سارينا و سياوش .سارينا, مدتيه كه با پوريا يكي از هم كلاسياش نامزد شده و قرار گذاشتند بعد از اتمام درسشون مراسم ازدواجشونو برگزاركنند .
من در اين مدتي كه اينجام خيلي به سياوش وابسته شدم ,طوريكه اگه يه روز نبينمش اونروز برام دردناك ميشه, البته احساس ميكنم سياوشم منو دوست داره ,چون هميشه به من ميگه اگه ميدونستم تو اينقدر دوست داشتني شدي زودتر از سفر برميگشتم .
اي واي, بازم نشستم به خاطره نوشتن, حتما يگانه جون باخودش ميگه, اين دختره دو ساعته تو اتاقش داره چيكارميكنه, كه نمياد پايين, آخه من تو اين مدت عادت كردم كه خاطره نويسي كنم, اونم اكثرا صبحها اين كارو انجام ميدم . بقيه اش بمونه براي بعد...
باعجله ازپله ها رفتم پايين و باصداي تقريبا بلندي گفتم- واي عمه جون تو رو خدا منو ببخشيد كه نيومدم كمكتون بازم شرمنده ,
- واه اين چه حرفيه عزيزم, كارسختي انجام نميدم, دشمنت شرمنده دختر نازم, حالا كه اومدي بيا اينجا برات يه قهوه ي خوشمزه بريزم ميخوام باهات صحبت كنم.

تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان با عشق شدنیه
صفحه قبل 1 صفحه بعد