این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان نگاه مبهم تو6

چهار شنبه
10:36 AM
حسینی

بعد شام وقتی داشتم ظرف ها رو تو آشپزخانه میذاشتم..
مادرم باز یاد آوری کرد که با سیاوش صحبت کنم !!
"کلافه ظرف ها رو تو جا ظرفی گذاشتم و گفتم :"
_آخه چی بهش بگم مامان؟
مادرم یکم نگاهم کرد و گفت :"
_نمیدونم ولا ..!
ولی خودت بهتر میدونی؟
"بعد تو چشمام ذل زد و ادامه داد :"
_عسل یه پسر ...
اونم مثل سیاوش ...
هیچوقت بی دلیل چیزی رو ول نمیکنه !
_مامان آخی مگه من رو ول کرد ؟
مادرم _عسل ول نکرد ؟
"نمیدونستم چی بگم ..."
سرم رو انداختم پایین و شروع کردم ظرف ها رو خشک کردن ...که مادرم باز گفت :"
_عسل با تو بودم !
"در حالی که ظرف ها تو دستم بود به مادرم خیره شدم ..!"
_فکر کنم دوستم داشت !
مادرم_فکر کن عزیزم ! داشت !
"هیچی نگفتم ..."
"مادر ملیکا اومد تو آشپزخانه :"
_فرشته بیا !! میخوان در مورد همون قضیه صحبت کنیم !
"لبخند روی لب های مادرم نشت و گفت:"
_باشه اومدم..!
"بعد رو به من کرد و گفت :"
_تو هم برو باهاش حرف بزن !
"سرم رو تکون دادم و بقیه ی ظرف ها رو تو جا ظرفی گذاشتم و دنبال مادرم از آشپزخانه بیرون رفتم .."
"رفتم تو سالن و چشمم به سیاوش خورد ..که با نیما داشت حرف میزد !"
آروم به سمتشون رفتم ...
وقتی بالای سرش رسیدم ...با خنده گفتم:"
_ایول بابا ...رکورد خانوم ها رو زدین !
نیما با خنده به سمت من برگشت و گفت:"
_از چه نظر ؟
"دستم رو جلوی صورتم گرفتم و باز و بسته اش کردم و گفتم:"تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو

رمان نگاه مبهم تو5

چهار شنبه
10:35 AM
حسینی

سیاوش بود ..که داشت به طرف ما می اومد ...
نگاه حسرت باری که بهم کرد ..دلم رو لرزوند ..
اما وقتی بهمون رسید !
اصلا به روی خودش نیاورد..
با هر دومون صمیمی دست داد و عید رو بهمون تبریک گفت...
با هم وارد ویلا شدیم..
با وجود اشکان...خونه پر سر و صدا تر شده بود!
سلامی کردم و وارد خونه شدم...
با تمام مهمون ها دست دادم و عید رو تبریک گفتم...
"هوی خانوم"
با صدای اشکان به طرفش برگشتم...
کنار سیاوش وایساده بود...
واهمه داشتم از این که به طرفش برم..
کار خلافی نکرده بودم..
اما ...
دلم میسوخت براش...
میدونستم دوستم داره...
اما حالش رو نمیدونستم...
ولی از نگاهش خیلی چیزا رو میشد خوند...
به اشکان که شیطونی از چشماش میبارید نگاه کردم و گفتم:
_بله؟!
اشکان _ بیا اینجا ببینم...
"رفتم نزدیکش ..."
اشکان_سلامت کو ..؟!
"لبهام رو جمع کردم که نخندم"
اشکان ادامه داد..
_خودیش یه چایی هم روش ...
"بعد دستش رو روی شکمش گرفت و گفت :
_آخ آخ من صبحانه نخوردم...
_..!
اشکان _راستی عیدم مبارک....
تو چقدر کشنته !!!
صبحونه خوردی؟تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو

رمان نگاه مبهم تو4

چهار شنبه
10:33 AM
حسینی

"نیما معنی دوست داشتن رو نمیدونه "
آره حق با ملیکا بود ...حرفاش بعد یه مدت طولانی مثل پتک کوبیده میشه توی سرم ...
به برگه های سال نامه ی جدیدم نگاه کردم ...تازه چند روز از آغازش میگذشت ... دوباره چشمم خورد به خط آخر ...چقدر اون روز ساده بودم ... چشمام باز روی برگه چرخید ...
ملیکا _مراقب باش ....
"مراقب بودم ؟ نه ...نبودم ...اصلا مراقبت نمیخواست ....
بازی م داده بود ؟
بازی م نه ..!! من خودم خودم رو بازی داده بودم ...
غیر از این بود که هر دو مون دوست داشتیم هم رو ؟؟
هوای بیرون طوفانی شده بود بلند شدم و پنجره ی اتاق رو بستم ....از پشت پنجره به ساحل چشم دوختم ... رفتارش مثل درون من بود ...از دور آرومم ولی توم طوفانه ...
صدای مادرم من رو از افکارم بیرون کشوند ....سرش رو از لای آورده بود تو اتاق و داشت به من نگاه میکرد ...که بالاخره گفت :
_عسل جان نمیخوای حاضر شی؟
_جایی میریم ؟
مامان_مگه امروز مهمونامون نمیرسن ؟
"به ساعت نگاه کردم ...ده دقیقه به هفت بعد از ظهر بود ..."
_تا کی میرسن ...
مامان _یکی دو ساعت دیگه اینجا هستن...
_خب بگو عسل خوابه ...
مامان _بد نیس ؟
"به مادرم که حالا رو به روی من ایستاده بود نگاه کردم "
_چه بدی مامان من ..؟!
مامان _ عید امسال قراره بیان ویلای ما ...اینطوری باید ازشون پذیرایی کنیم؟
_مگه من قراره کار بدی بکنم مامان ن ن ؟
مامان _ باید بیای پیششون نیای بی احترامیه ..
_چه بی احترامی مامان جون ...؟ بگو خوابه ...فردا میام میبینمشون دیگه ...بخدا بی حوصله ام ..
مامان _ تو نزدیک یک ماهه بی حوصله ای ...!! اصلا تو بگو ...ملیکا رو میتونم نگهش دارم پایین ؟ میاد بالا میفهمه ....تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو

رمان نگاه مبهم تو3

چهار شنبه
10:32 AM
حسینی

با پا هایی لرزون وارد اتاق شدم ....یه آقای میان سالی پشت میز بزرگ نشسته بود ...با ورود من عینکش رو گذاشت روی میز و بلند شد ....
مدیر _ خیلی خوش آمدی دخترم ...
"با لبخند جوابش رو دادم که به صندلی جلوی میز اشاره کرد "
روی صندلی نشستم که صداش رو صاف کرد و گفت :
مدیر _ من تعریفت رو خیلی شنیدم دخترم...ولی خب خودم گفتم تعریف ..ولی حالا میبینم ..میفهمم نیما حق داشت انقدر ازتون تعریف کنه ...البته حقیقت رو گفته ...
"سرم رو انداختم پایین و گفتم "
_ ایشون لطف دارن ...
"پدر نیما چند لحظه سکوت کرد و گفت "
_خب دخترم ...اینطور که شندیم برای استخدام اینجا اومدی ....
عسل _با اجازتون ....
پدر نیما _ این از خوش شانسی منه که شما الان اینجایی ولی شرکت پدرتون ......
"مکث کرد که من گفتم "
_راستش دوست ندارم هرکی موفقیتم رو تو هر زمینه ای ببینه بگه ..."خب به خاطر پدرش بود "
"ابرو هاش رو برد بالا و سرش رو فیلسوفانه تکون داد و گفت "
_چه خوب ... طرز فکر جالبی داری دخترم....
"بلند شد و از توی کمد یه برگه در آورد و بهم داد ..."
پدر نیما _ این برگه ها رو پرکن ..
"با دقت تمام برگه ها رو پر کردم ...و روی میز جلوی پدر نیما گذاشتم "
عسل _ خدمت شما ....
"پدر نیما عینکش رو روی چشمش زد رو برگه رو زیر نظرش گذروند "
پدر نیما _ خب "عسـل ...افشـار ...اوووم ...بله "
"برگه رو لای یه پرونده ی مشکی رنگ گذاشت و گفت "تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو

رمان نگاه مبهم تو2

چهار شنبه
10:31 AM
حسینی

از صبح که بلند شده بودم استرس تمام وجودم رو گرفته بود...نمیدونم چرا..ولی هول بودم...هر چی هم تلفن ملیکا رو میگرفتم ..جواب نمیداد...منم مثه مرغ سر کنده توی اتاقم این ور و اون ور میرفتم...
زنگ خونه که زده شد....صبر منم سر اومد....با بیشترین سرعتی که میتونستم از اتاق زدم بیرون...و دو تا دو تا پله هارو اومدم پایین....پله ی آخر که نزدیک بود بیوفتم که مادرم با تعجب گفت:
_دختر چه خبرته ؟ بعد خنده ای کرد و گفت :بذار خبر دانشگاه رفتنت رو بیارن بعد کله پا شو...
بدون این که جوابی بدم به طرف در دویدم .... وقتی که در رو باز کردم ...علاوه بر پدرم ..,پدر ومادر ملیکا هم دیدم...که یه جعبه ی شیرینی هم دستشون بود...
از شیرینی که دستشون بود ...جواب استرس های صبحم داده شد...به مادر ملیکا که از پله ها داشت میاومد بالا لبخند زدم که با لبخند جوابم رو داد و با یه چشمک گفت :
_احوال خانوم دانشجو ؟!
از خبر خوشی که بهم داده بود پریدم بغلش و گفتم :
_از این بهتر نمیشه..
به پدرم و پدر ملی سلام کردم و و از هر دوشون به خاطر..تبریک هایی که گفته بودن تشکر کردم...بعد برگشتم طرف مادر ملیکا که در حال گفت و گو با مادرم بود و گفتم :
_خاله ملیکا از ذوقش غش کرده بردینش بیمارستان؟؟
مادر ملیکا که خانوم خیلی خوش اخلاق "مثه مامانم" و شوخی بود ...خندید و گفت :
_غش که کرده فقط تو بیمارستان خونه خودمون....
به ساعت نگاه کردم ...حدودا 12 بودگفتم :
واقعا ؟! تــا حالا؟
با تاسف سرش رو تکون داد و در حالی که تو پذیرایی پیش مادرم می نشست گفت :
_دل نمیکنه که....
یه ذره با ناراحتی نگاش کردم و گفتم :
_خوش به حالش.....تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو

رمان نگاه مبهم تو1

چهار شنبه
10:30 AM
حسینی

 

ناراحتیم هم به خاطر همین بود .....
آخی چقـــدر دلم برای این روز ها تنگ میشه.... یه ذره به بچه هایی که نشسته بودن نگاه کردم ...منتظر امداد های غیبی بودن....چشــمم رفت سمت میز دوستم .....که ردیف سوم سمت چپ نشسته بود ....هر چند زیاد بیکار نبود....هر از چند گــآهی به بچه ها میرسوند ....من که هیچــی ....نه میتونستم برسونم ....نه بلد بودنم....همیشه وقتی میرسوندم ...یه خرابکاری میکردم که مراقب میفهمید ... برای همین دور رسوندن تقلب خط کشیده بودم....
بالاخره زمــآن امتحان تموم شد ...به زور از نیمکت دل کندم و برگم رو دادم دست مراقب و از کلاس اومدم بیرون ....ملیکام پشت سرم اومد...یه ذره نگـام کرد و گفت :
ملیکا- چیه ؟! پکری
عسل- نمیدونم ناراحتم
ملیکا-سره چی؟
عسل-بالاخره فارغ التحصیل شدیم ملیکا باورت میشه؟!
ملیکا-وا این که ناراحتی نداره ....خوشحالی هم داره...
عسل-آره ولی دلت برای این روز ها تنگ نمیشه ملی؟!تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more

موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو
صفحه قبل 1 صفحه بعد