این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان من کیم؟4

چهار شنبه
10:41 AM
حسینی

قسمت یازدهم

 

حسام روبروی نازی نشست و گفت: خب نازی، امروز می خوایم خاطرات تلختو حذف یا قابل تحمل کنیم. موافقی؟
ــ ــ بله.
ــ ــ پس میریم برای هیپنوتیزم. با شمارش من تو خواب میری. یک... دو... سه... چهار... پنج... خب خوبه. از اولین خاطرات تلخت شروع می کنیم. برو عقب. برو به کودکیت. خب چی بیشتر از همه اذیتت می کنه؟
نازی در حالی که از ترس به تشنج نزدیک میشد، گفت: دعواهای پدر و مادرم.
ــ ــ خیلی خب نازی. آروم باش. اونا با تو کاری ندارن. مشکلشون بین خودشونه. نترس و فراموش کن. آغوش مادرت رو یادت میاد؟ لالایی می گفت برات؟
ــ ــ بله بله... لالایی می گفت...اون موقع بابا کنارش می نشست. دستمو نوازش می کرد.
تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان من کیم؟

رمان من کیم؟3

چهار شنبه
10:40 AM
حسینی

قسمت 8

فروشگاه نسبتاً خلوت بود. ولی هرکه آنجا بود دورشان جمع شد. همهمه ای از آن جمع بیست نفره ی خریدار و فروشنده به گوش می رسید. هرکسی نظری داشت و نسخه ای می پیچید.
حسام رو به جمع کرد و گفت: خانمها آقایون خواهش می کنم. برین عقب. من این دختر رو بدون این که به کسی آسیب بزنه از اینجا می برم. بهتون قول میدم. اجازه بدین آرومش کنم.
فرید داد زد: دختره کیه دکی؟ حرف دهنتو بفهم!
پانی داد زد: حسام تو رو خدا بگیرش! داشت مهردادو می کشت.
حسام غرید: آروم باشین. با هردوتونم!
یک نفر بین جمع گفت: یارو خودشم دیوونه اس! میگه با هردوتونم! دختره که یه نفره!
حسام با بی حوصلگی نگاهی به جمع انداخت و گفت: من از این آشوب معذرت می خوام. تمنّا می کنم اجازه بدین آرومش کنم. دورمونو خلوت کنین. من باید باهاش حرف بزنم.
یک نفر دیگر پرسید: اصلاً تو چکاره ای؟
حسام باکلافگی گفت: روانپزشکم. این خانمم مریضمه.
ــ ــ پس از تیمارستان فرار کرده!
ــ ــ دکتر که این باشه، مریضم بهتر از این نمیشه!
مهرداد و مدیر فروشگاه به کمک حسام آمدند و فروشنده ها و خریداران را سر کار خود فرستادند. سونیا هنوز با ناراحتی ایستاده بود و تماشا می کرد. حسام پرسید: سونیاخانم شما آسیبی ندیدی؟
مهرداد با اخم پرسید: نامزد منو می شناسی؟
پانی داد زد: این ایکبیری نامزد تو نیست!
حسام به تندی گفت: پانی خفه شو.
رو به مهرداد کرد و در حالی که سعی می کرد لحنش آرام و قانع کننده باشد، گفت: آقا مهرداد خواهش می کنم رو اعصابش راه نرو. کار منو از اینی که هست سختتر نکن. نخیر نامزد شما رو نمی شناسم. فقط اسمشونو از پانی شنیدم.
فرید با عصبانیت گفت: پانی غلط می کنه اسم عشق منو ببره.تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان من کیم؟

رمان من کیم؟2

چهار شنبه
10:38 AM
حسینی

قسمت 5

نا زی جلوی پنجره ی آی سی یو ایستاد و به مادرش که آنجا زیر سرم و اکسیژن بود، چشم دوخت. آب دهانش را به سختی فرو داد. اشکی نمانده بود که بریزد. احساس خستگی می کرد. چرخی زد و رفت که بنشیند. با دیدن وکیلش چند لحظه مکث کرد و سلام کرد.
کامیار جلو آمد و با عجله گفت: سلام. کجا بودی؟
نازی سری تکان داد و گفت: همینجا.
کامیار بدون عصباینت پرسید: یعنی چی همینجا؟ از صبح تا حالا سه بار اومدم بیمارستان، دو بار دم خونتون، اما نبودی.
نازی شل و خسته روی صندلی نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و تکرار کرد: من همینجا بودم.تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان من کیم؟

رمان من کیم؟1

چهار شنبه
10:37 AM
حسینی

قسمت اول

نازی نگاهی توی آینه ی ترک خورده ی روی دیوار انداخت و مشغول برس زدن موهایش شد. توی آینه دختر سبزه روی زیبایی با بی حالی نگاهش می کرد. چشمهایش به سیاهی شب، موهایش نرم و خوش حالت، بینی قلمی و لبهای قلوه ای و گونه های برجسته و چانه ای گرد و مهربان داشت.
صدای ناپدریش لرزه بر اندامش انداخت: پس این دختره کجا رفت؟
مادرش به سرعت گفت: همینجاست. نازی؟ بیا دیگه.
روسری اش را زیر چانه گره زد و از اتاق بیرون آمد. با بیزاری نگاهی به ناپدریش انداخت.
ناپدری بسته ای را به طرفش گرفت و گفت: اینو میبری میدی شاهین دراز، پولو میگیری تیز برمیگردی ها! کسی نبیندت. حواستو جمع کن. پولو کامل بگیر. بدو.
سری به تأیید تکان داد و از در بیرون رفت. با نفرت نگاهی به بسته انداخت. به خودش غرید: تا کی می خوای به این ننگ ادامه بدی؟ کاش مامان حاضر بود بیاد. کاش میومد و باهم برای همیشه از این جهنم می رفتیم.
تازه سر کوچه رسیده بود که هژیر پسر همسایه، راهش را گرفت. با مهربانی گفت: بسته رو بده به من.
_: خودم می برم.
_: میگم بدش من. اگه مثل دفعه ی قبل چاقو بکشه، نمی خوام تو آسیبی ببینی. بدش.
_: تو خیلی مهربونی ولی...
_: تو هم خواهر بزرگه ی بداخلاقی هستی. بده دیگه. الان یارو پیداش میشه.
بسته را به او داد و به دیوار تکیه داد. در دل او را دعا می کرد. از همه ی مشتریهای ناپدری اش می ترسید. میدانست که از هیچ جرمی ابا ندارند.
هژیر لاغر و سبزه رو بود. خیلی پررنگتر از نازی. برادرش نبود، ولی دوست داشت او را خواهر بزرگه خطاب کند. دو سال از او کوچکتر بود و خیلی دوستش داشت. هر فداکاری ای را با جان و دل برای خواهرش می کرد.تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان من کیم؟
صفحه قبل 1 صفحه بعد