این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان تقلب15

پنج شنبه
9:25 AM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب14

پنج شنبه
9:24 AM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب13

پنج شنبه
9:24 AM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب12

پنج شنبه
9:23 AM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب11

پنج شنبه
9:22 AM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب10

پنج شنبه
9:21 AM
حسینی


   - چیه بابا چرا هی داد و هوار بیخود میکنی؟ - ا منو دست انداخته. فکر کرده خبریه. - کی فکر کرده خبریه آریانا؟ باز تو هوار بیخود راه انداختی. - گوشی موبایل تو دستشه اونوقت به من شماره هتلش رو داده. از صبح عین الافا هی شماره هتل رو گرفتم فرمودن خانوم بیرون از هتل هستن. - خوب تو مگه بیکار بودی که از صبح سه دفعه گرفتیش؟ - مانی خفه شو ها. - ای بابا خوب راست میگم دیگه. - خبرم نمیگرفتمش چطوری باهاش قرار سه شنبه رو میگذاشتم؟ - بهانه مفت داری میاری. بگو دردت چیه که اینجور بهت فشار اومده. - چرا چرت میگی. دردت چیه کدومه؟ - آریانا تو منشی داری خیر سرت. کار منشی هم همینه که زنگ بزنه و مردم رو برات پیدا کنه و بعد به تو وصلشون کنه تا کارت رو بگی بهشون. پس دلیلی نمیبینم که بخوای عین الافا از صبح گوشی تلفن رو دستت بگیری و دنبال یه زن بگردی مگه خبر دیگه ای باشه. - خفه شو مانی. بیخود حرف مفت نزن. دیدم سر منشی بدبخت هزار تا کار ریختم گفتم خودم زنگ بزنم. خوب نمیمرد شماره موبایلش رو میداد که اینهمه هم الاف نمیشدم. - آها پس دردت سر اینه که شماره موبایلش رو نداری. خوب شاید شوهرش دلش نخواد. - ولم کن شر و ور میگی. شوهرش کجا بود بابا. خودش به زور 27 8 رو داشته باشه. به قیافه اش هم نمیخوره که شوهر کرده باشه. تازه همه جا مثل ایران نیست که مردم هول باشن دختراشون رو شوهر بدن. تو خارج از ایران این خبرا نیست. - آها پس که اینطور. پسر حرف دلت رو بزن دیگه. بگو گلوت گیر کرده طرفم پا نداده. - خفه شو مانی. خجالت بکش. - چشم ما خجالت میکشیم اما بالاخره که حال شما رو هم میپرسیم. ببینم حالا پیدا شد خانوم سلیمانی تون؟ راستی اسمش چی بود؟ بعد خنده سر خوشی میزنه و از اتاق آریانا بیرون میره. ....   با اعلام منشی و باز شدن در اتاق کنفرانس، مریم وارد میشه و با نگاهی جدی و سنگین به طرف میز میره. همزمان نگاه پیمان با لذت روی صورتش میگرده و نگاه مانی جستجو گرانه و نگاه آریانا مشتاق و کمی دلخور. اما مریم تنها ثانیه ای نگاه ها رو میبینه و بعد آروم سلامی میکنه و اینبار بدون تلاش برای دست دادن با تک تک جمع روی صندلی خالی کنار مانی میشینه. بدون کوچکترین وقت تلف کردنی کیفش رو باز و پوشه هایی رو بیرون و روی میز باز و با جدیت مشغول کار میشه. پیمان غرق لذت از زنی که مقابلش میبینه و در حالیکه احساس میکنه اون عذاب وجدان این سالهاش کم کم در حال محو شدنه با دقت به حرفهای مریم گوش میده. مانی در دل به انتخاب آریانا تبریک میگه و در عین حال براش غصه میخوره از انتخاب سختی که مقابلش میبینه. تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب9

پنج شنبه
9:20 AM
حسینی

  صدای بسته شدن در رو میشنوه و باز تو فکر میره. تازه به واقعیت پنهونه پشت حرفای مانی پی میبره. به اینکه سه هفته از امتحاناش گذشته اما تمام مدت کارش یه گوشه نشستن و غصه خوردن بوده. سه هفته راه رفته و رو در و دیوار پیمان رو دیده و تو گوشش صداش رو شنیده. سه هفته که هیشکی رو چشمش ندیده. فقط بغ کرده. به طرف اتاقش میره و روبروی آینه می ایسته و به خودش نگاه میکنه. کم کم رنگ برنزه روی صورتش در حال کمرنگ شدنه. چیزی که تا به اون روز سابقه نداشت. تازه یادش می افته که سه هفته ست که خودشم تو آینه ندیده تا بفهمه به چه قیافه ای در اومده. با حرص به خودش نگاه میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه: نادیا بسه دیگه. حالمو داری به هم میزنی. تو که جنبه نداشتی غلط کردی عاشق شدی برا من. بشین سر جات زندگیتو کن دیگه. سه هفته ست نشستی ماتم گرفتی که چیه حالا یه حرفی به آقا زدی و آقا هم برات قیافه گرفته و بهت درس ادب داده؟ خر کی باشه که زندگیت رو برا خاطرش کردی ماتم. به خدا تو دیوونه ای. یه بار بهت گفتم این پسره به درد تو نمیخوره گوش نکردی. حالا بیا اینم نتیجه اش. تا برات ناز میکنه پس می افتی. جمع کن خودتو بابا. همچین ماتم گرفتی انگار دنیا به آخر رسیده. مگه چند سالته که از الان بخوای بشینی ماتم این شر و ور ها رو بگیری. ملت شوهرشون میره زن دوم میگیره اینجور ماتم نمی گیرن که تو واس خاطر یه ادای پسره که نه شوهرته نه حتی دوست پسرت به این روز افتادی. برو بابا دلت خوشه. نوبرشو آوردی ها. دستش رو به عادت همیشه که بعد از بحثی طولانی با خودش به نتیجه اینکه خیلی خره می رسید به طرف آینه میبره و باز میکنه و روی صورتش توی آینه میکشه و بعد خنده سبکبالی میزنه و از روی صندلی بلند و به طرف حمام میره. با یه فکره باز و سر حال مشغول پوشیدن لباس میشه. یه پیراهن پشت گردنی به رنگ سفید با برگای سبز رنگ درشت تو قسمت پایین پیراهن به تن میکنه. گره پشت گردن پیراهن رو میبنده و بعد کفش پاشنه بلند سفیدی به پا میکنه و موهای فرش رو سریع صاف میکنه و آرایش ملایم طلای رنگی میکنه. نگاهش به صورتش می افته و با حرص کمی کرم پودر تیره روی صورتش اضافه میکنه تا این ته سفیدی که کم کم دوباره داشت بهش بر میگشت رو از بین ببره. بعد دستش به سمت رژ گلبهی رنگش میره و با لذت چند دور روی لبش میگردونتش و بعد نگاهش رو به لبهاش که حالا رنگ علیظ تری روش رو پوشونده میدوزه و خنده سرخوشی رو لبش میشینه. همیشه وقتی ناراحت بود آرایش کردن بهش آرامشی میداد که حد نداشت و هر چی فکر و روحش سر درگم تر بود آرایشش هم غلیظ تر میشد و آرامشش بیشتر. شیشه عطر رو تقریبا روی خودش خالی میکنه و بعد روپوش کوتاه مشکی عروسکی شکلش رو تنش میکنه. ثانیه ای نگاهش روی پاهای لختش که از زیر مانتو بیرونه خیره میشه. بعد با بی قیدی شونه ای بالا میندازه و زیر لب زمزمه میکنه اگه قرار باشه تصادف کنم و مجبور باشم از ماشین پیاده شم با این سر و شکل یعنی دیگه آخر بد شانسم. پس بی خیال. همیشه خوش شانس بودم. کلید ماشین رو بر میداره و شالش رو سر و از در بیرون میره. صدای ضبط رو به عرش اعلا میرسونه و با خوشی همراه آهنگ زمزمه میکنه و کم کم همون نادیای شیطون سر از لاک خودش بیرون میاره. .... 


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب8

پنج شنبه
9:19 AM
حسینی


  بالاخره نادیا به خودش مسلط میشه و از در بیرون و به سمت آشپزخونه میره. آریانا و پیمان رو نشسته روی صندلی میبینه و دو فنجان چای و بساط صبحانه. هنوز نننشسته سلام بلندی میکنه و دستش به طرف شیشه شکلات میره و همزمان قاشق داخلش رو پر و به سمت دهانش میبره. پیمان همه وجودش نگاه میشه و خیره به صورت نادیا. انگار چیزی تو ذهنش داره براش قسم میخوره که این قاشق برای نادیا هم از تمام قاشق های شکلاتی که تا اون لحظه خورده شیرین تره. ثانیه ای سرش رو پایین میندازه و با خودش زمزمه میکنه واقعا که پیمان. خجالت داره. فکراتم مثل پسر بچه های 19 20 ساله شده که تو راه مدرسه دختر همسایه رو دیده ندیده صد دل عاشق شدن و .... کوتا بیا. سرت رو بنداز پایین صبحانه ات رو بخور. این اداها چیه. اما با سماجت منطق رو پس میزنه و زمزمه میکنه نه این یه طعم دیگه داره براش. مطمئنم. بعد دوباره نگاهش بالا و روی صورت نادیا ثابت میشه. نادیا عصبی و دست و پاش رو گم کرده از نگاه خیره پیمان، قاشق بین راه تو دستش میخشکه و سرش چند بار خیره به صورت پیمان چپ و راست میشه و ناگهانی زمزمه میکنه: - ها؟؟؟؟؟؟؟ چیه؟؟؟؟؟؟؟ خیله خوب بابا. فهمیدم قاشق رو نباید تو دهنم کنم وهمه میخوان بخورن و تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب7

پنج شنبه
9:17 AM
حسینی

نانادی تقریبا با غذای توی بشقابش داشت بازی میکرد و تمام فکرش پیش این بود که نکنه پیمان جلوی مامانش ازش تحقیق ها رو بخواد. اونوقت چی داشت که در جوابش بگه؟ اگه آبروش میرفت چی؟ از بین حرفای سیمین جون فهمیده بود که خودشم استاد دانشگاهه و هیچ چیزی برا یه استاد بدتر از درس نخون و متقلب بودن یه دانشجو نبود. انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا هر سنگی که ممکنه جلو پای نانادی بندازه.

باز زمزمه های توی ذهنش با هم در حال کلنجار بودن. نانادی کاری نداره که بعد شام برو بشین یه چیزایی در بیار که اگه گفت تحقیقت تموم شد بگی یه کارایی کردم حالا شما هم ببینین. اینجوری هم آبروت نمیره هم دهن پیمان بسته میشه. مگه به این آسونیه؟ اونم با همچین آدمی که میخواد مو رو از ماست بکشه بیرون. بهتر از اینه که بگی نه کاری نکردم. خود دانی.

- نانادی؟ چرا غذات رو نمیخوری؟

نگاه گیجش رو لحظه ای به آریانا میدوزه و بعد در جوابش بدون ثانیه ای فکر به زبون میاد:

- خیلی اشتها ندارم.

- آریانا با خنده و لحنی شوخ ادامه میده:

- هر چند حق داری. منم بودم میلی نداشتم وقتی ساعت 2 ظهر صبحانه خورده بودم و ساعت 6 بعد از ظهر ناهار الان سیر بودم دیگه.تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب6

پنج شنبه
9:16 AM
حسینی


نادیا با ذوق: بریم رو اون مبلا بشینیم. اینجوری میتونیم لم بدیم و یه شام راحت بخوریم. - باشه. شما تا یه جا بشینی منم سفارش میدم و میام. فقط غیر از مرغ و ذرت چیزی میخواین؟ - نادیا با سرخوشی سرش رو به سمت پایین تکون میده و ادامه میده: یه سالاد فصل یه پیاز سوخاری یه قارچ سوخاری با.... اممم.... نوشابه کوکا.... دسرم میخوام. پیمان با خنده نگاهی به نادیا میکنه و با سر موافقت میکنه و به سمت قسمت سفارش میره که نادیا سریع پشت سرش میدوه و : - شما چی میخواین بخورین؟ - با خنده: چطور؟ نادیا سرش رو پایین میگیره و زمزمه میکنه: دلتون پیتزا نمیخواد؟ مخلوط؟ پیمان هر چی سعی میکنه واقعا نمیتونه جلوی خنده شو بگیره. این دختر واقعا هنوز خیلی بچه ست. به همون سادگی، با همون احساس دست نخورده کودکانه. سرش رو بلند میکنه و نگاهش رو به چشمای نادیا میدوزه و : اینم فکر خوبیه. یه پیتزا مخلوط میگیرم با یه مرغ چهار تیکه با یه همبرگر یا هات داگ. ها؟ - چیز برگر. نادیا به حالت دو از کنارش رد میشه و به سمت میز میره و پیمان از پشت نگاهش میکنه و میخنده.   ....   پیمان نگاهش رو بار دیگه به نادیا میدوزه که مشغول خوردن ذرت و سالاده و تقریبا غذاهاش دست نخورده مونده. با لحنی جدی و همچون پدری که میخواد به دختر کوچولوش غذا بده، ذرت رو از دست نادیا میگیره و ظرف سالاد رو هم از جلوش بر میداره و مرغ رو میگذاره. نادیا با اخم دستش رو به سمت سالاد و ذرت دراز میکنه که پیمان ظرف رو پس میکشه و خطاب به نادیا: نادیا خانوم اول غذا بعد سالاد و ذرت. اینهمه غذا گرفتم باید اول اینا رو بخوری. شام میخوای بخوری نه عصرونه. غذات تموم شد اجازه داری اینا رو بخوری. - اه خوب همه رو با هم میخورم. - نه. همین که گفتم. غذاتو بخور. وگرنه من غذام زودتر تموم شه سالاد و ذرت رو میخورم و اصلا نمی رسه بهت. نادیا با قهر ظرف غذا رو جلوش میکشه و شروع به خوردن میکنه و همزمان زمزمه میکنه: حالا اگه با اون دختره هم اومده بودی از جلوش بر میداشتی اینارو؟ پیمان لحظه ای گیج و متعجب دست از خوردن میکشه و چشم میدوزه به نادیا و زمزمه میکنه: کی منظورته؟ - نمیدونم کیه. یه بار بیشتر ندیدمش. تو دفترتون. بی خیال. مهم نیست. به من چه. اما تو ذهنش به خودش میگه تو که راست میگی، به تو چه. اصلا هم برات مهم نیست. تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب5

پنج شنبه
9:15 AM
حسینی

 نانادی چته؟ چرا دمقی؟
- ولم کن آریانا. - چیزی شده؟ - نه. - ببینم راستی بالاخره چی شد. برا مهمونی پنجشنبه چیکار میکنی؟ لباس منظورمه. - هیچ کار. با یه بلوز و شلوار میام. - وای نانادی. چرا نمیفهمی. هزار بار بهت گفتم مهمونی رسمیه. همه با لباس شب میان. اونوقت تو میخوای با بلوز شلوار بیای؟ لابد منظورتم از شلوار، جین یا گرمکنه. اه. خوبه از اول هفته وقت داشتی ها. بهت گفتم برو پیش خیاط مامان برات دو روزه میدوزه یه چیزی اما تو مخصوصا لج کردی. خیلی بچه ای. - نخیر نه بچه ام نه لج کردم. من متنفرم تنهایی برم خیاطی لباس سفارش بدم عین این بدبختای بی کس و کار. - چه ربطی داره نانادی؟ میخوای لباس سفارش بدی. دیگه تنها و غیر تنها نداره. - ن... می... خوام. - خیله خوب. صداتو بیار پایین. پاشو با هم بریم یه لباس حاضری بخر خوب. - اه گیر دادی ها. انگار حالا چه خبره. - نانادی این یه مهمونی خیلی مهمه. چند تا مهمون خارجی داریم که اگه خدا بخواد قراره بشن مشتری های آینده مون. دلم میخواد تو این مهمونی به عنوان همراهم بی حرف و عیب باشی. از همه نظر. پس به خاطر من پاشو بریم یه لباس بگیر. آخه به قول خودت هر لباسی یه جایی داره. همه آقایون با کت و شلوار و کروات و همه خانم ها با لباس شب. اونوقت خودت احساس وصله ناجور بودن نمیکنی با شلوار جین و بلوز؟ ها؟ - خوب یکی از همین لباس شب هایی که دارم رو میپوشم. - خواهش میکنم نانادی لباس شب هاتم فقط خاص خودته. یا انقدر کوتاه و تنگه که همه چشم بدوزن یا انقدر بالا تنه اش بازه که کافیه یه خم بشی تا.... - چطور تا دیروز هیچکدوم اینا نه ایراد داشت نه به چشمتون میومد. حالا امروز یهو ایراد دار شدن؟ - نانادی تا دیروز یه دختر بچه 17 18 ساله بودی که همه به چشم بچه نگات میکردن اما الان یه دختر 19 ساله ای که همه به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن. - هه فقط برا همین یه سال بزرگ شدن؟ - نه تو دیگه دانشگاه رفتی، بزرگ شدی. مردها به یه چشم دیگه بهت نگاه میکنن. پس دلیلی نداره جوری لباس بپوشی که کسی برداشت بد بکنه. دلم نمیخواد کسی فکر کنه خواهر خانوم من اومده خودشو نمایش بده. بفهم حرفامو نانادی. همیشه دنبال جنگ و خود رایی نباش. - خوب من که گفتم بلوز شلوار میپوشم. - اوف دیوونم کردی نانادی. هر غلطی میخوای بکن اصلا. با تو حرف زدن فایده نداره. سکوت حاکم میشه و آریانا با دلخوری روی مبل لم میده و به نقطه ای روی سقف نگاهش رو میدوزه و نانادی پاهاش رو از دسته مبل آویزون میکنه و با حرص شروع به تاب دادنشون میکنه و در همون حال تو ذهنش با خودش کلنجار میره که از آریانا بپرسه در مورد مهمونا یا نه. خودشم نمیفهمه چرا انقدر براش مهمه که بدونه پیمان هم خواهد اومد یا نه. انگار تمام هیجان این مهمونی فقط به اومد یا نیومدن پیمان بستگی داره. مدام تو فکرش جمله میسازه و بعد پشیمون میشه.تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب4

پنج شنبه
9:13 AM
حسینی


- امیر خواهش میکنم ازت. باید با هم حرف بزنیم. التماس میکنم امیر. ... - تو نمیتونی به همین سادگی رو همه چیز پا بذاری. باید پاش وایسی. ... حالا صدای مریم هر لحظه بلند تر و گریه اش شدید تر شده بود. پیمان همه وجودش چشم شده بود و گوش. گوشهایی که کم کم داشت از چیزهایی که میشنید سوت میکشید. نه قطعا مریم انقدر نمی تونسته احمق باشه اما خوب چراکه نه. وقتی یه دختر ساده چشم و گوش بسته باشی که با سادگی به هر کسی اعتماد کنی، وقتی چشمت تو زرق و برق دنیا بخواد کور بشه انتظاری بیش از اینم نباید ازت بره. مریم مدتی بود که گوشی رو قطع کرده بود و اشک میریخت و پیمان تنها مثل آدمهای مات زده نگاهش به مریم و فکرش در حال حلاجی حرفاش بود. - امیر من حامله ام . امیر التماست میکنم کمکم کن. آخه من برم به بابام چی بگم؟ بگم این بچه کیه؟ بگم چه غلطی کردم امیر؟ پس چی شد اون حرفایی که میزدی؟ اون وعده وعیدات. تو که میگفتی خیلی دوسم داری. نمیخوای بگی که تمام حرفای اون شبت فقط برا مجاب کردن من برا تن دادن به خوشگذرونیت بود؟ امیر به قران اگه نیای بگیریم خودم زنگ میزنم و همه چیز رو به کمند میگم. باور کن میگم. - لعنتی پولتو میخوام چیکار؟ ... دیگه چیزی از حرفای مریم نمی شنید. کلافه و گیج فقط با نگاه مریم رو دنبال میکرد که حالا داشت با کس دیگه ای حرف میزد و هنوز اون اشکا روی صورتش روون بودن. تو یه لحظه دستش به سمت گوشیش رفت و شماره امیر رو گرفت - امیر کاری که نباید کردی حالا باید پاش وایسی. به کمند همه چیز رو بگو. اون درکت میکنه. باید به مریم کمک کنی. تو پدر اون بچه ای. - جوک میگی پیمان؟ چه دلیلی داره اصلا. خودش خواست. به زور که وادارش نکردم. - اما تو میدونستی اون عقلش به این چیزا نمی رسید. میدونستی اون این کاره نبود. تو باید پاش وایسی امیر. - بس کن پیمان. پای چیش وایسم؟ کمند رو با اینهمه متانت و وقار و خانومی که حتی بعد نامزدیمون تا حالا هم جز صد سال یه بار یه بوسه ازش بیشتر سهمم نبوده ول کنم بیام دختری رو بچسبم که راحت تسلیمم شده؟ من احمق نیستم فکر کردی برا چی دنبالم اومد؟ هان؟ فقط به این امید که فردا زن یه آدمی بشه که دستش به دهنش برسه. من و ساینا سنخیتی با هم نداریم. ساینا هم یکی مثل اینهمه دختر دیگه که تو تمام این سالها باهاشون خوش بودم. خودش مقصره. الانم بهش گفتم بره سقطش کنه هزینه اش رو هم میدم. ولی بمیرمم با همچین آدم بی اراده ای که انقدر راهت پا بده زیر یه سقف زندگی نمی کنم. پس تو هم بی خیال شو. شماره مریم رو میگیره و منتظر میشه. بعد از شاید هفت یا هشت بار زنگ خوردن گوشی رو بر میداره - مریم پیمانم. باید باهات صحبت کنم. همین الان. کجایی؟ - قبرستون. - الان موقع لجبازی نیست پس بگو کجایی؟ - میخوای چیکار؟ چیه؟ امیر جونت زنگ زده چیزی بهت گفته؟تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب2

چهار شنبه
10:7 PM
حسینی


  - مرجان جان من یه کم ریزتر بنویس اینجوری که تو داری تقلب مینویسی من باید یه بغل ورق با خودم ببرم سر جلسه. اه. - چقدر غر میزنی نانادی. بابا تقلب میشه یه خط دو خط. یه صفحه دو صفحه نه که کل کتابو بذاری جلوت و بسم الله. دستم شکست به قران. تازه تو از کجا میخوای بفهمی من چی رو کجا نوشتم . - تو نگران نباش کارتو بکن تنبل. من بعدا یه نگا میندازم چی رو کجا نوشتی. بدو تا شام رو نکشیده مامان. - راستی امتحان دادش گلمو دادی یا نه هنوز؟ بد شاکیه از دستت. - آره بابا. دادم تموم شد. بی خیال از این شاکی شده که نه سر میان ترم تونست ازم تقلب بگیره نه سر پایان ترمش. من نمی فهمم چرا انقدر دنبال تقلب گرفتن از منه. انگار خودش این دوران رو نگذرونده و به عمرش تقلب نکرده. بی کاره ها. یکی نیست بگه بابا به فرض اصلا یکی داره تقلب میکنه. تو رو سننه. جاییزه نوبل بهت میدن تقلبش رو بگیری یا سواد تو کم و زیاد میشه. چشتو ببند سقف رو نگا کن بذار مردمم تقلبشون رو بکنن دیگه. مانی که از دقایقی پیش کنار در اتاق نانادی در حال گوش کردن به حرفای نانادی و مرجان خواهرشه در رو با عصبانیت باز میکنه و نگاه طوفانیش رو به نانادی میدوزه: چشمم رو رو تقلب هر کی ببندم رو مال تو یکی نمی بندم. تا حالا هم شانس آوردی که دستتو نتونستم رو کنم ولی خیلی امیدوار نباش چون ماه همیشه پشت ابر نمی مونه. - خیله خوب خیله خوب پسر عمو جوش نزن الان پس می افتی خونت میفته گردن ما. ریلکس باش. در ضمن آقای استاد گرامی، آقای تحصیل کرده ادب حکم میکنه قبل اینکه عین چی سرتو بندازی پایین و بیای تو اتاق یه خانوم در بزنی. گوش وایسادنم فکر کنم کار زشتی باشه ها. نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ -تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب

رمان تقلب1

چهار شنبه
10:4 PM
حسینی

 

- ما...ما....ن..... ماشینه رو افتادین.... ای ول.

- مرگ. دختره احمق. کر شدم. این چه جیغی بود؟ فکر کردم مردی. چت شد یهو؟

- بلیط دبی رو افتادی شازده. فردا بلیط نگرفته نمی یای خونه.

- دروغ میگی!!!!!!!!!!!!! گرفتی ما رو.

- دروغم چیه. باور نداری بیا خودت ببین. هنوز صفحه بازه.

- مرگ آریانا؟ کو ببینم؟

- راس میگی نانادی؟ بگو جون مامان.

- وا چتونه شماها. شک دارین؟

- نانادی جان من. این تن بمیره راستشو بگو کی جلوت نشسته بود؟ ها؟ نفره اول بود یا دوم؟ من اگه تو رو نشناسم که به درد کوفتم نمیخورم.

- ما....ما....ن. به این بگو خفه شه فقط. خیلی نا مردی آریانا. مگه دستم بهت نرسه. مردی وایسا....

- مگه دروغ میگم؟ دیگه همه عالم خدای تقلبو میشناسن. ولی تو بمیری لا مصب عجب شانسی داری ها. حالا اگه ما بودیم جلومون یه بیغی مینشست که نگو.

- خیلی بدی... خیلی... کور بودی اون موقع که خودمو تو خونه حبس کرده بودم خر میزدم؟

- خیله خوب بس کنین دیگه. خجالت بکشین. عین موش و گربه دور خونه دنبال هم میدویین. آریانا تو خجالت بکش. این بچه ست. تو که ماشالا 30 سالته.

- ای بابا. مادر من مگه من دروغ میگم؟ طاقت حرف حق نداره میدوئه دنبال من که مثلا منو بگیره مشت بزنه بهم. آخه دختر خوب با این کارا که چیزی حل نمی شه. اصلا آقا من لال میشم. اما از فردا تماشا کن ببین هرکی از در وارد شد همینو بهت گفت یا نگفت. اگه نگفت من اسمم رو میذارم قلی اصلا. خوبه؟

- بس کن تو هم. بچه ام راس میگه دیگه مگه ندیدی چطور خودش رو شیش ماه تو اتاق حبس کرده بود و خر میزد. تازه مگه با تقلب کسی میتونه رتبه سه کنکور بشه. بس کن دیگه ام از این حرفا نزن که مردم عقلشون به چششونه.

- نانادی جون آریانا ببینم نکنه نقلبات رو برده بودی سر جلسه؟

- آره میدونی سر جلسه چهار سال تقلب رو برده بودم پهن کرده بودم رو میزم تازه هر کدوم از مراقبا هم یه درس رو داشتن برام برگه تقلبش رو پیدا میکردن. اصلا اگه تو باور نداشتی که من نفر اول تا سوم میشم چرا شرط بستی باهام؟

- خواستم حالت رو بگیرم یه سفر مجانی تیغ بزنم.

- حالا خوردی تو دیوار؟ حالش رو ببر.

****تصاویر_متحرک_شباهنک_بسم_الله_الرحمن_الرحیم_shabahang_gifs_In_the_name_of_God


موضوعات مرتبط: رمانرمان تقلب
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد