این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

پنج شنبه
10:13 PM
حسینی

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

شعر از خواجه حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

بهترین شعرهای خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
10:13 PM
حسینی

در این وبلاگ سعی می شود از بهترین اشعار شعرا شعری انتخاب و در اختیار علاقمندان

 

قرار گیرد ولی وقتی شعری از حافظ یا سایر شعرای همطراز حافظ را گلچین می کنیم

می مانیم چرا که انتخاب بهترین ها از شعرهای حافظ دشوار است در واقع تمامی شعرهای

حافظ بهترین هستند .

خواجه حافظ شیرازی:

ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ايم
همراز عشق و هم نفس جام باده‌ايم

 

بر ما بسي كمان ملامت كشيده‌اند
تا كار خود ز ابروي جانان گشاده‌ايم

اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده‌اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم

پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ايستاده‌ايم

كار از تو مي‌رود مددي اي دليل راه
كانصاف مي‌دهيم و ز راه اوفتاده‌ايم

چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار
اين داغ بين كه بر دل خونين نهاده‌ايم

گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين كه همان لوح ساده‌ايم


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود - خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
6:58 PM
حسینی

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من

پنج شنبه
6:54 PM
حسینی

محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار )

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله*ی شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتی*ای را که پی غرق شدن ساخته*اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه*ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

ما که در خانه*ی ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار
این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
 

 

استاد شهريار,شعر استاد شهريار,اشعار استاد شهريار

 


در بهاران سری از خاک برون آوردن
خنده*ای کردن و از باد خزان افسردن

همه این است نصیبی که حیاتش نامی
پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن

مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور
کز پیش آفت پیری بود و پژمردن

فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو
جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

گوتن از عاج کن و پیرهن از مروارید
نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن

گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی
هم به مردی که گناه است دلی آزردن

صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی
شیوه*ی تنگ غروبست گلو بفشردن

پیش پای همه افتاده کلید مقصود
چیست دانی دل افتاده به دست آوردن

بار ما شیشه*ی تقوا و سفر دور و دراز
گر سلامت بتوان بار به منزل بردن

ای خوشا توبه و آویختن از خوبی*ها
و ز بدیهای خود اظهار ندامت کردن

صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه*ی چشم
می*توان هر چه سیاهی به دمی بستردن

از دبستان جهان درس محبت آموز
امتحان است بترس از خطر واخوردن

شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب
دست بشکسته مگر نیست وبال گردن 

 
 

استاد شهريار,شعر استاد شهريار,اشعار استاد شهريار

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمه*ی گله و همپای سکوت
همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من 

 
 

استاد شهريار,شعر استاد شهريار,اشعار استاد شهريار

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته*ام در خاک
چو لاله در چمن آمد به پرچمی خونین
شهید عشق چرا خود کفن نسازد چاک
سری به خاک فرو برده*ام به داغ جگر
بدان امید که آلاله بردمم از خاک
چو خط به خون شبابت نوشت چین جبین
چو پیریت به سرآرند حاکمی سفاک
بگیر چنگی و راهم بزن به ماهوری
که ساز من همه راه عراق میزد و راک
به ساقیان طرب گو که خواجه فرماید:
?اگر شراب خوری جرعه*ای فشان بر خاک?
ببوس دفتر شعری که دلنشین یابی
که آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک
تو شهریار به راحت برو به خواب ابد
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر مادر استاد شهریار

پنج شنبه
6:54 PM
حسینی

این غم نامه را شهریار در از دست دادن

 مادرش سروده است روحشان شاد


ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

استاد محمد حسین شهریار

پنج شنبه
6:53 PM
حسینی

استاد محمد حسین شهریار :

شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی

سحر چون آفتاب از آشیان من سفرکردی

هنوزم از شبستان وفا بوی عبیر آید

که چون شمع عبیرآگین شبی با من سحرکردی

صفا کردی و درویشی بمیرم خاکپایت را

که شاهی محشتم بودی و با درویش سرکردی

چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس

همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی

مگر از گوشه چشمی وگر طرحی دگر ریزی

که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی

به یاد چشم تو انسم بود با لاله وحشی

غزال من مرا سرگشته کوه و کمر کردی

به گردشهای چشم آسمانی از همان اول

مرا در عشق از این آفاق گردیها خبرکردی

به شعر شهریار اکنون سرافشانند در آفاق

چه خوش پیرانه سر ما را به شیدائی سمرکردی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

سه غزل ناب از استاد محمد حسین شهریار

پنج شنبه
6:53 PM
حسینی

یلی ها تصور می کنند « محمد حسین شهریار » بعد از یافتن «ثریا ابراهیمی »

معشوقه دلخسته اش فقط شعر معروف « آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ »

را  سروده است در حالی که این سه غزل ناب در رابطه با عشق نافرجام توسط

استاد شهریار برای خانم " ثریا ابراهیمی " سروده شده است .

(( در شعر کنایه از پری همان ثریا ابراهیمی می باشد ))

 غزل شماره : ۱

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب

تا کنی عقده ی اشک از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می گوید

من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب

مرغ دل در قفس سینه من می نالد

بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است 

 بیم آن است که از پرده فتد راز امشب

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان

 پر چو پروانه کنم باز به پرواز  امشب

کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز

بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب

شهریار آمده با کوکبه ی گوهر اشک

به گدایی تو ای شاهد طناز امشب


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

از اشعار عرفانی شهریار سخن استاد محمد حسین شهریار

پنج شنبه
6:52 PM
حسینی

از اشعار عرفانی شهریار سخن استاد محمد حسین شهریار

دلـــم شکستی و جــانم هنـــوز چشم به راهت

شبـــــی سیــاهم و در آرزوی طلعت مــــــــاهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگـــر قبـــول تـــو افتـــد فـــدای چشم سیــاهت

زگـــرد راه بـــرون آ کـــه پیــــــــــر دست به دیوار

به اشـــک و آه یتیمـــــان دویـــده بر ســـر راهت

بیـــــا که این رمـــد چشم عـاشقان تـو ای شـاه

نمـــی رمد مگـــر از تـــوتیای گـــرد سپـــــــاهت

بیا که جـــز تـــو ســزوار ایـــن کلاه و کمر نیست

تـــویی که ســـود کمـــربند کهکشان به کـلاهت

جمــــال چـــون تو به چشم و نگــاه پاک توان دید

به روی چــون منــی الحــق دریغ چشم و نگاهت

بــــرو به کنـــج خـــــراباتت ای نـــــدیم گــــدایان

تــو بختت آن نه که راهی بود به خلـــوت شاهت

در انتظار تــــو می میـــــرم و در ایــــن دم آخــــر

دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به بـــاغ تو گل بر دمیـــد و من به دل خــــاک

اجـــازتی که ســـری بر کنـــم به جـــای گیاهت

تنـــــور سینه ما را ای آسمـــان به حـــــذر باش

که روی مــــاه سیــــه می کنــــد به دوده آهت

کنــــون که مـــی دمد از مغـــرب آفتــــاب نیابت

چـــه کوههای ســلاطین که می شود پر کاهت

تــــویی که پشت و پنــــاه جهــــادیان خــــدای

که سر جهــاد تــویی و خداست پشت و پناهت

خــــدا وبال جــــوانی نهـــد به گـــردن پیـــــــری

تو شهــــریار خمیـــــــدی به زیـــــر بار گنـــاهت


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

ناله های زار - محمد حسین شهریار

پنج شنبه
6:52 PM
حسینی

ز اشعار عاشقانه شهریار که در هجران معشوقه " ثریا ابراهیمی " سروده است .

به اختیار گرو برد چشم یار از من

که دور از او ببرد گریه اختیار از من

به روز حشر اگر اختیار با ما بود

بهشت و هر چه در او از شما و یار از من

سیه تر از سر زلف تو روزگار من است

دگر چه خواهد از این بیش روزگار از من

به تلخکامی از آن دلخوشم که می ماند

بسی فسانه شیرین به یادگار از من

در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر

دگر چه داری از این بیش انتظار از من

به اختیار نمی باختم به خالش دل

که برده بود حریف اول اختیار از من

گذشت کار من و یار شهریارا لیک

در این میان غزلی ماند شاهکار از

شعر از استاد شهریار


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

سه تار - استاد محمد حسین شهریار

پنج شنبه
6:50 PM
حسینی

سه تار - استاد محمد حسین شهریار :

نالد به حال زار من امشب سه تار من

این مایه تسلی شب های تار من

ای دل ز دوستان وفادار روزگار

جز ساز من نبود کسی سازگار من

در گوشه غمی که فراموش عالمی است

من غمگسار سازم و او غمگسار من

اشک است جویبار من و ناله سه تار

شب تا سحر ترانه این جویبار من

چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه

یادش به خیر خنجر مژگان یار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جای

ماهی که آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود

ای مایه قرار دل بیقرار من

در حسرت تو میرم و دانم تو بی وفا

روزی وفا کنی که نیاید به کار من

از چشم خود سیاه دلی وام میکنی

خواهی مگر گرو بری از روزگار من

اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنان

بیدار بود دیده شب زنده دار من

من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک

بختش بلند نیست که باشد شکار من

یک عمر در شرار محبت گداختم

تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من

جز خون دل نخواست نگارندهٔ سپهر

بر صفحهٔ جهان رقم یادگار من

زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دل

تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من

در بوستان طبع حزینم چو بگذری

پرهیز نیش خار من ای گلعذار من

من شهریار ملک سخن بودم و نبود

جز گوهر سرشک در این شهریار من


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر معروف شهریار در مواجه ی معشوقه اش ثریا ابراهیمی :

پنج شنبه
6:49 PM
حسینی

شعر معروف شهریار در مواجه ی معشوقه اش ثریا ابراهیمی :

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

گل بی خار کجاست - خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
5:16 PM
حسینی

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

خواجه حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

غزلی زیبا از حافظ شیرازی

پنج شنبه
5:14 PM
حسینی

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

خواجه حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعری در قالب مثنوی از خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
5:14 PM
حسینی

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

      

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست / خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
5:12 PM
حسینی

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک

دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

 


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / می‌دمد صبح

پنج شنبه
5:12 PM
حسینی

خواجه حافظ شیرازی / می‌دمد صبح

 

می‌دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش باده ناب

 

خواجه حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

حضرت حافظ / دوش در حلقه ما قصه ی گیسوی تو بود

پنج شنبه
4:53 PM
حسینی

 

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / ترک شیرازی

پنج شنبه
4:52 PM
حسینی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

یادگار عمر / خواجه حافظ شیرازی

پنج شنبه
4:51 PM
حسینی

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ كه ريخت بي گل رويت بهار عمر


از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر


اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است
درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر


تا كي مي صبوح و شكر خواب بامداد
هشيار گرد هان كه گذشت اختيار عمر


وي در گذار بود و نظر سوي ما نكرد
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذار عمر


انديشه از محيط فنا نيست هر كه را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر


در هر طرف ز خيل حوادث كمين گهيست
زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر


بي عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را كه نهد در شمار عمر


حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / آشنایان در مقام حیرتند

پنج شنبه
4:51 PM
حسینی

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

پنج شنبه
4:49 PM
حسینی

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

پنج شنبه
4:48 PM
حسینی

 

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی : شب وصل است و طي شد نامه هجر

پنج شنبه
4:47 PM
حسینی

خواجه حافظ شیرازی : شب وصل است و طي شد نامه هجر

خواجه حافظ شیرازی :

شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر


دلا در عاشقي ثابت قدم باش
كه در اين ره نباشد كار بي اجر


من از رندي نخواهم كرد توبه
ولو آذينتي بالهجر و الحجر


برآي اي صبح روشن دل خدا را
كه بس تاريك مي‌بينم شب هجر


دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر


وفا خواهي جفاكش باش حافظ
فأن الربح و الخسران في التجر


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

خواجه حافظ شیرازی / ترک شیرازی

پنج شنبه
4:46 PM
حسینی

خواجه حافظ شیرازی / ترک شیرازی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

خواجه حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

حضرت حافظ / دوش در حلقه ما قصه ی گیسوی تو بود

پنج شنبه
4:46 PM
حسینی

 

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

حافظ شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

صحبت یاران غنیمتست ای دوست - محمد حسین شهریار

پنج شنبه
4:39 PM
حسینی

استاد شهریار :

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت

بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

عزیز دار محبت که خارزار جهان

گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد

که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

بهترین ترجمه ی شعر ترکی حیدربابایه سلام استاد شهریار

پنج شنبه
4:38 PM
حسینی

(١٧)
حیدر بابا ، سولى یئرین دوْزوْنده
بولاخ قئنیر چاى چمنین گؤزونده
بولاغ اوْتى اوْزَر سویون اوْزوْنده
گؤزل قوشلار اوْردان گلیب ، گئچللر
خلوتلیوْب ، بولاخدان سو ایچللر
17
حیدر بابا ،در دشت آبدارت
چشمه در چشم چمن می جوشد
گیاه در آب چشمه شنا میکند
پرندگان زیبا از آنجا می گذرند
و خلوت کرده و، از آنجا آب مینوشند
(١٨)
بىچین اوْستى ، سونبول بیچن اوْراخلار
ایله بیل کى ، زوْلفى دارار داراخلار
شکارچیلار بیلدیرچینى سوْراخلار
بیچین چیلر آیرانلارین ایچللر
بیرهوشلانیب ، سوْننان دوروب ، بیچللر
18

وقتِ درو ،‌ به سنبله چین داسها نگاه کن
گویی به زلف های شانه شانه میزنی
وقتی که شکار چی دنبال بلدرچین میگردد
کشاورزان وقتی دوغ های محلی را می نوشند
یک چرت کوتاه رده و دوباره به سر مزرعه میروند
(١٩)
حیدربابا ، کندین گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا
آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بیزدن ده بیر سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده
19
حیدر بابا،زمان غروبت که میرسد
بچه هایت شام را خورده و می خوابند
وقتی ماه از پشت ابر بیرون آمده و  ناز میکند
از ما به آنها(بچه ها) قصه بگو
در قصه مان درد و غم ها را بازگو کن
(٢٠)
قارى ننه گئجه ناغیل دییَنده
کوْلک قالخیب ، قاپ-باجانى دؤیَنده
قورد گئچینین شنگوْلوْسون یینده
من قاییدیب ، بیرده اوشاق اوْلئیدیم
بیر گوْل آچیب ، اوْندان سوْرا سوْلئیدیم
20
وقتی که مادر بزرگ قصه می گوید
کولاک بلند شده و در را به صدا در می آورد
وقتی گرگ گوسفند را یک لقمه چب میکند
ای کاش من دوباره همان کودک می شدم
من مانند گل غنچه داده و پس از آن پژمرده می شدم
(٢١)
عمّه جانین بال بلله سین ییه ردیم
سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گییه ردیم
باخچالاردا تیرینگَنى دییه ردیم
آى اؤزومى اوْ ازدیرن گوْنلریم !
آغاج مینیپ ، آت گزدیرن گوْنلریم !
21
 ای کاش مربا و عسل عمه جان را می خوردم
و بعد از آن لباس هایم را تنم می کردم
در باغچه ها شعر هایم را می خواندم
آنوقت ناز خود را می کشیدم
بعد به بالای درخت می رفتم و مانند اسب سوار ها بازی میکردم
(٢٢)
هَچى خالا چایدا پالتار یوواردى
مَمَد صادق داملارینى سوواردى
هئچ بیلمزدیک داغدى ، داشدى ، دوواردى
هریان گلدى شیلاغ آتیب ، آشاردیق
آللاه ، نه خوْش غمسیز-غمسیز یاشاردیق
21
خاله لباس ها را در رودخانه می شست
محمد صادق بام هایشان را آب میپاشید
نمیدانستیم سنگ است ،کوه است ، دیوار است
هر جا که می شد بازی می کردیم
خدایا چه بی غم زندگی می کردیم

(
٢٣)
شیخ الاسلام مُناجاتى دییه ردى
مَشَدرحیم لبّاده نى گییه ردى
مشْدآجلى بوْز باشلارى ییه ردى
بیز خوْشودوق خیرات اوْلسون ، توْى اوْلسون
فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون
22
شیخ الاسلام مناجات را می خواند
مشدی رحیم لباده را می پوشید
مشد علی آبگوشت های بزباش را می خورد
ما خوش بودیم ،الهی همیشه شادی باشد،عروسی باشد
فرق نمیکند ،هر چه خدا میخواهد بگذار بشود
(٢٤)
ملک نیاز ورندیلین سالاردى
آتین چاپوپ قئیقاجیدان چالاردى
قیرقى تکین گدیک باشین آلاردى
دوْلائیا قیزلار آچیپ پنجره
پنجره لرده نه گؤزل منظره !
24
اسبِ مَلِک نیاز و وَرَندیل در شکار
کج تازیانه مى زد و مى تاخت آن سوار
دیدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار
وه ،‌ دختران چه منظره ها ساز کرده اند !
بر کوره راه پنجره ها باز کرده اند !


(
٢٥)
حیدربابا ، کندین توْیون توتاندا
قیز-گلینلر ، حنا-پیلته ساتاندا
بیگ گلینه دامنان آلما آتاندا
منیم ده اوْ قیزلاروندا گؤزوم وار
عاشیقلارین سازلاریندا سؤزوم وار
25
حیدر بابا زمانی که در روستا جشن عروسی بود
دختر ها حنا و فیتیله می فروختند
زمانی که داماد بر پای عروس سیب می افکند
من هم دبر دخترانت نظر دارم
من حرف هایی بر ساز عاشیق ها دارم

(
٢٦)
حیدربابا ، بولاخلارین یارپیزى
بوْستانلارین گوْل بَسَرى ، قارپیزى
چرچیلرین آغ ناباتى ، ساققیزى
ایندى ده وار داماغیمدا ، داد وئرر
ایتگین گئدن گوْنلریمدن یاد وئرر

26
حیدر بابا،بوی عطر پونه در چشمه هایت
هندوانه  ،خیار ،خربزه در کشتزار هایت بود
نبات وسقز بر چارچی هایت
طعم آن ها هنوز بر زبانم است
روز های فراموش شده ام را به یادم می آورد
(٢٧)
بایرامیدى ، گئجه قوشى اوخوردى
آداخلى قیز ، بیگ جوْرابى توْخوردى
هرکس شالین بیر باجادان سوْخوردى
آى نه گؤزل قایدادى شال ساللاماق !
بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق !
27
نوروز بود و مرغ شب می خواند
دختر نشان شده جورابی برای یارش می بافت
هرکس شالش را بر گوشه ای آویزان می کرد
آی چه رسمی است این رسم
به شال نامزد ها عیدی گذاشتن
(٢٨)
شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب ، تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله قاشدیم ، شالى ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادى
خان ننه مى یادا سالیب ، آغلادى

28
من شال خواستم و گریه کردم
یک شال گرفته وسریع بر کمرم بستم
من هم شال را آویزان کردم
خاله برایم یک جوراب عیدی داد
مادر بزرگ را به یا آورد و گریه کرد
(٢٩)
حیدربابا ، میرزَممدین باخچاسى
باخچالارین تورشا-شیرین آلچاسى
گلینلرین دوْزمه لرى ، طاخچاسى
هى دوْزوْلر گؤزلریمین رفینده
خیمه وورار خاطره لر صفینده
29
حیدر بابا، باغچه زیبای میرزا محمد
گوجه سبز های ترش و شیرین باغچه اش
طاقچه های زیبای نو عروسان
صف بسته و بر رف چشمم نشسته اند
و بر صف خاطره هایم خیمه بسته اند
(٣٠)
بایرام اوْلوب ، قیزیل پالچیق اَزَللر
ناققیش ووروب ، اوتاقلارى بَزَللر
طاخچالارا دوْزمه لرى دوْزللر
قیز-گلینین فندقچاسى ، حناسى
هَوَسله نر آناسى ، قایناناسى
30
نوروز شده و  گل ها دوباره نرم شده اند
با نقش و نگار اتاق ها را تزئین می کنند
بر طاقچه ها چیدنی ها را می چینند
رنگ حنایی دست دختران
دل های مادران و مادر شوهرانشان را ربوده اند

اثر جاودانه ی استاد شهریار - حیدبابایه سلام

بهترین ترجمه ی شعر ترکی حیدربابایه سلام استاد شهریار

 

(١)
حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه
ترجمه1
حیدر بابا زمانی که آسمان می غرد
سیل ها جاری شده و آب ها روان می گردند
وقتی که دختر ها صف بسته و به تماشای آن مینشینند
سلام بر منزلتت و مردمانت
اسم من هم گاهی بر زبانتان بیاید

 

(٢)
حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

2
حیدر بابا زمانی که کبک هایت شروع به پرواز می کنند
از زیر بوته خرگوش پا به فرار بگذارد
در باغچه هایت گل ها شکفته می شوند و باز میشوند
اگر ممکن باشد از ما هم یاد کن
دل های غم گرفته را شاد کن
(٣)
بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون
دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

3
زمانی که باد نوبهار هسته ها را به زمین می افکند
و گل های نوروزی و گل های برفی(قار چیچکی) در آیند
زمانی که ابر ها لباس خود را می فشارند
هر کس از ما یاد می کند پاینده باشد
بگذار درد هایمان انباشته و کوه شود
(٤)
حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !
اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !
یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا


4
حیدر بابا خورشید بشتت را داغ کند
خندان باشی و چشمه هایت گریه کنند
بچه هایت دستهگل درست کنند
بگذار تا باد به سمت من آید
شاید بخت بسته شده ام باز شود

 (٥)
حیدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بیر یانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدى
دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى

5
حیدر بابا الهی همیشه رو سفید باشی
چهار گوشه ات چشمه و باغ باشد
بعد از ما سرت سلامت باشد
دنیا پر از قضا وقدر و مرگ و میر است
دنیا پر از دست دادن فرزند یا یتیمی است
(٦)
حیدربابا ، یوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه دیم ، گئج اوْلدى
هئچ بیلمه دیم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار
6
حیدر بابا راهم از تو کج افتاد
پیر شدم و نتوانستم بیایم_ افسوس که دیر شد
ندانستم زیبایی هایت کجا رفت
ندانستم که راه دنیا این همه پیچ و خم دارد
ندانستم که هجران هست_ جدایی هست_ مرگ هست
(٧)                                                                         
حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز
بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى
7
حیدر بابا جوانمرد هیچ موقع نمیمیرد
جای افسوس نیست که عمر گذشت
نامرد هیچ موقع عمر با عزت ندارد
ما ( به خدا قسم )شما را فراموش نمی کنیم
اگر شما را ندیدیم ما را حلال کنید
(٨)
حیدربابا ، میراژدر سَسلننده
کَند ایچینه سسدن - کوْیدن دوْشنده
عاشیق رستم سازین دیللندیرنده
یادوندادى نه هؤلَسَک قاچاردیم
قوشلار تکین قاناد آچیب اوچاردیم


8
حیدر بابا زمانی که میراژدر بانگ زند
به روستا شوری افکند
عاشق رستم سازش را به صدا در آورد
یادت هست از شور چگونه می دویدم ؟
مانند پرندگان بال هایم را باز کرده و پرواز می کردم؟
(٩)
شنگیل آوا یوردى ، عاشیق آلماسى
گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ،‌ هیوا سالماسى
قالیب شیرین یوخى کیمین یادیمدا
اثر قویوب روحومدا ، هر زادیمدا

9
در سرزمین شتگل آوا _ سیب عاشقان
گاهی به آنجا رفتن و ماندن در آنجا به عنوان مهمان
با سنگ میوه درختان سیب و بهِ را انداختن
مانند خواب شیرین به یاد دارم
بر روح و جانم اثر گذاشته است
(١٠)
حیدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى
گدیکلرین سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى
بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده

10
حیدر بابا ،غاز های منطقه قوری گول
در سینه چه ساز های سوزناکی داری
بهار و پاییز ِ گوشه ای از روستا
مانند پرده سینما روی چشم من است
تک و تنها نشسته و در خاطرات کودکی ام سیر میکنم

(
١١)
حیدربابا ،‌ قره چمن جاداسى
چْووشلارین گَلَر سسى ، صداسى
کربلیا گئدنلرین قاداسى
دوْشسون بو آج یوْلسوزلارین گؤزوْنه
تمدّونون اویدوخ یالان سؤزوْنه
11
حیدر بابا جاده منطقه قره چمن
می آید صدا و بانگ چاوش هایت
قربان زائران کربلا بروم
بیفتد بر چشم این گدا صفتان
دروغ های تمدن بی چشم و رو
(١٢)
حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب
محبتى اوْرکلردن قازدیریب
قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب
سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا
باریشیغى بلشدیریب قانینا

12
حیدر بابا شیطان ما را از تو دور کرده است
محبت را از دل ها بیرون کرده است
سرنوشتی نگون بختانه نوشته است
مردم را به جان هم انداخته است
صلح را به خون خود بسته است
(١٣)
گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان بئلینه تاخماز
آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !
ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !
13
هرکس نظر به اشک کند شَر نمى کند
انسان هوس به بستن خنجر نمى کند
بس کوردل که حرف تو باور نمى کند
فردا یقین بهشت ، ‌جهنّم شود به ما
ذیحجّه ناگزیر ،‌ محرّم شود به ما

(١٤)
خزان یئلى یارپاخلارى تؤکنده
بولوت داغدان یئنیب ، کنده چؤکنده
شیخ الاسلام گؤزل سسین چکنده
نیسگیللى سؤز اوْرکلره دَیَردى
آغاشلار دا آللاها باش اَیَردى

14
زمان که باد خزان برگ هارا می ریزد
وقتی که ابر از کوه به روستا کوچ می کند
وقتی که شیخ الاسلام صدای زیبایش را میکشید
آ« حرف های زیبا به قلب ها اثر میکرد
درختان هم به خدا سجده میکردند

(
١٥)
داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسین !
باخچالارى سارالماسین ، سوْلماسین !
اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسین !
دینه : بولاخ ، خیرون اوْلسون آخارسان
افقلره خُمار-خُمار باخارسان

15
چشمه سنگی با خاک و ریگ پر نشود !
باغچه هایت زرد و پژمرده نشود!
رهگذر تشنه از آنجا بر نگردد!
بگو:ای چشمه،خوش به حالت که روانی
بر افق ها نظاره گری

 

(١٦)
حیدر بابا ، داغین ، داشین ، سره سى
کهلیک اوْخور ، دالیسیندا فره سى
قوزولارین آغى ، بوْزى ، قره سى
بیر گئدیدیم داغ-دره لر اوزونى
اوْخویئدیم‌ : « چوْبان ، قیتر قوزونى »
16
حیدر بابا صخره های کوه های تو
کبک میخواند و جوجه اش در پی او
بره هایت سفید وسیاه
ای کاش به آن کوه و دره ها می رفتم
و ترانه "چوبان قیتر قوزونی" را می خواندم

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

معروف ترین شعر استاد شهریار

پنج شنبه
4:38 PM
حسینی

معروف ترین شعر استاد شهریار

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر زمستان استاد شهریار

پنج شنبه
4:37 PM
حسینی

شعر زمستان استاد شهریار :

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

پنج شنبه
4:36 PM
حسینی

محمد حسین بهجت تبریزی ( شهریار )

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها به سینه این خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چون کشم در و لعل نسفته را


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعری ناب از استاد شهریار در هجران معشوقه :

پنج شنبه
4:36 PM
حسینی
شعری ناب از استاد شهریار در هجران معشوقه : در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقلِ آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم پروانه را شکایتی ازجور شمع نیست عمری است در هوای تو می سوزم و خوشم خلقم بر روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شوای شرار محبت که بی غشم هرشب چو ماهتاب ببالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

استاد شهریار :

پنج شنبه
4:35 PM
حسینی

استاد شهریار :

 
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر ترکی انس و جن از استاد شهریار با ترجمه فارسی

پنج شنبه
4:35 PM
حسینی
بار الاها سن بیزه وئر بو شیاطین دن نجات اینسانین نسلین کسیب ، وئر اینسه بو جین دن نجات بیزدن آنجاق بیر قالیرسا ، شیطان آرتیب مین دوغوب هانسی رؤیا ده گؤروم من ، بیر تاپا مین دن نجات بئش مین ایلدیر بو سلاطینه گرفتار اولموشوق دین ده گلدی ، تاپمادیق بیز بو سلاطین دن نجات بیر یالانچی دین ده اولموش شیطانین بیر مهره سی دوغرو بیر دین وئر بیزه وئر بو یالان دین دن نجات هر دعا شیطان ائدیر ، دنیا اونا آمین دئییر قوی دعا قالسین ، بیزه سن وئر بو آمین دن نجات ارسینی تندیرلرین گوشویلاریندا اویناییر کیمدی بو گودوشلارا وئرسین بو ارسیندن نجات یا کرم قیل ، کینلی شیطانین الیندن آل بیزی یا کی شیطانین اؤزون وئر بیرجه بو کین دن نجات اؤلدورور خلقی ، سورا ختمین توتوب یاسین اوخور بار الاها خلقه وئر بو حوققا یاسین دن نجات دینه قارشی ( بابکی – افشینی ) بیر دکان ائدیب بارالاها دینه ، بو بابکدن ، افشین دن نجات ( ویس و رامین ) تک بیزی رسوای خاص و عام ائدیب ویس ده اولساق ، بیزه یارب بو رامین دن نجات شوروی دن ده نجات اومدوق کی بیر خئیر اولمادی اولماسا چای صاندیقیندا قوی گله چین دن نجات من تویوق تک ، اؤز نینیمده دوستاغام ایللر بویو بیر خوروز یوللا تاپام من بلکی بو نین دن نجات « شهریارین » دا عزیزیم بیر توتارلی آهی وار دشمنی اهریمن اولسون ، تاپماز آهین دن نجات ترجمه فارسی شعر : بار خدایا تو ما را از چنگ این شیاطین نجات بده نسل انسان را بریده : انسان را از چنگ این جن نجات بده از ما اگر یکی می ماند ، شیطان هزار می زاید و اضافه می شود در کدام رویا می توانم ببینم ، که یک از چنک هزار نجات یابد پنج هزار سال است که گرفتار این سلاطین شده ایم دین هم آمد ، از چنگ سلاطین نجات پیدا نکردیم یک دین دروغین هم یکی از مهره های شیطان شده است دینی حقیقی به ما بده ، ما را از این دین دروغین نجات بده هر دعائی که شیطان می کند ، دنیا آمین می گوید بگذار دعا بماند ، تو به ما را از چنگ آمین نجات بده کارد ( تنورشان ) داخل کوزه شان می رقصد کیست که این کوزه ها را از چنگ کارد تنور نجات دهد یا کرم کن ، از چنگ شیطان کینه توز نجاتمان بده یا که خود شیطان را از چنگ این کین نجات بده مردم را می کشد ، سپس برایش ختم گرفته و یاسین می خواند بار خدایا خلق را از چنگ این یاسین و حقه نجات بده در مقابل دین ( بابک و افشین ) را بهانه قرار داده بار خدایا دین را ، از چنگ ( بهانه ) بابک و افشین نجات بده مانند ( ویس و رامین ) ما را رسوای خاص و عام کرده است ویس هم باشیم ، یارب ما را از چنگ رامین نجات بده امید نجات از شوروی داشتیم که خیری ندیدیم یکباره بگذار در صندوقچه چای از کشور چین نجات بیاید من مانند مرغی ، سالهاست که در لانه خود زندانیم خروسی بفرست تا بلکه از این زندان نجات یابم عزیز من « شهریار » هم آهی پر اثر دارد دشمنش اهریمن هم باشد نمی تواند از آه او نجات یابد شعر از : استاد شهریار
موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعری برای مقام معلم از استاد شهریار

پنج شنبه
4:34 PM
حسینی
می توان در سایه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن اول از استاد، یاد آموختیم پس، سویدای سواد آموختیم از پدر گر قالب تن یافتیم از معـلم جان روشن یافتیم ای معلم چون کنم توصیف تو چون خدا مشکل توان تعریف تو ای تو کشتی نجات روح ما ای به طوفان جهالت نوح ما یک پدر بخشنده آب و گل است یک پدر روشنگر جان و دل است لیک اگر پرسی کدامین برترین آنکه دین آموزد و علم یقین از : استاد محمد حسین شهریار
موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر نی دمساز از استاد شهریار :

پنج شنبه
4:34 PM
حسینی

شعر نی دمساز از استاد شهریار :

 

بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوزو نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب


همه چیزم زیادی میکند حیف
که یار از این میان کم دارم امشب


چو عصری آمد از در گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب


ندانستم که بوم شام غمگین
به بام روز خرم دارم امشب


برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب


به دل جشن و عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب


درآمد یار و گفتم دم گرفتیم
دمم رفت و همه غم دارم امشب


به امیدی که گل تا صبحدم هست
به مژگان اشگ شبنم دارم امشب


مگر آبستن عیسی است طبعم
که بردل بار مریم دارم امشب


سر دلکندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب


اگر رویین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب

 -


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعر شهریار به معشوقه اش

پنج شنبه
4:33 PM
حسینی

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

محمدحسین بهجت تبریزی شهریار


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

ملاقات معنوی شهریار تبریزی با حافظ شیرازی

پنج شنبه
4:33 PM
حسینی

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

 سیدمحمدحسین شهریار

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

از اشعار زیبای شهریار

پنج شنبه
4:32 PM
حسینی

از اشعار زیبای شهریار

چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

                                               وای بر من تن تنها و غم دنیایی

            تیرباران فلک فرصت آنم ندهد

                                             که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست

                                                  حیف از ناله معصوم هزارآوایی

   آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی

                                           گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت

                                        در همه شهر به شیرینی من شیدایی

تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود

                                                  از چراغی که بگیرند به نابینایی

همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش

                                                   بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

          گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر

                                               با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی

                                                از جمال و عظمت چون افق دریایی

دست با دوست در آغوش نه حد من و تست

                                                 منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است

                                                  گر برای دل خود ساخته ای دنیایی


از شهریار

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

شعری زیبا از محمدحسین شهریار

پنج شنبه
4:32 PM
حسینی

شعری زیبا از محمدحسین شهریار


استاد شهریار :

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا


مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا


نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا


هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش
نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا


توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا


سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

 

موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍

از اشعار استاد شهریار

پنج شنبه
4:31 PM
حسینی

از زندگانيم گله دارد جوانيم

شرمنده ى جوانى از اين زندگانيم


دارم هواى صحبت ياران رفته را

يارى كن اى اجل كه به ياران رسانيم


پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق

داده نويد زندگى جاودانيم


چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير

وز دور مژده ى جرس كاروانيم


گوش زمين به ناله ى من نيست آشنا

من طاير شكسته پر آسمانيم


گيرم كه آب و دانه دريغم نداشتند

چون ميكنند با غم بى همزبانيم

اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانيم


گفتى كه آتشم بنشاني، ولى چه سود

برخاستى كه بر سر آتش نشانيم


شمعم گريست زار به بالين كه شهريار

من نيز چون تو همدم سوز نهانيم

استاد شهریار


موضوعات مرتبط: اشعار شهریار ‍
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 7 صفحه بعد