موضوع اول
نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول
موضوع دوم
نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم
موضوع سوم
نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم
موضوع چهارم
نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم
صفحه اصلی سایت سایت محمد جواد حسینی

سایت محمد جواد حسینی
 

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





دريافت کد ترجمه گر وبلاگ
***********************

آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 798
بازدید دیروز : 811
بازدید هفته : 1616
بازدید ماه : 1616
بازدید کل : 1616
تعداد مطالب : 2224
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1

محمدرضا عبدالملکیان / هنوز فرصت هست هنوز فرصت هست برای دیدن یک گل هنوز فرصت هست هنوز می شود آیینه را تماشا کرد و خط کشید به روی خطوط نا روشن هنوز می شود از خانه تا خیابان رفت و چشم را به تماشای واقعیت برد نگاه کن! هجوم وسوسه ی میدان و آرزوی فروش دو پاکت سیگار چگونه غربت مردان روستایی را گره زده است به آغاز بی سرانجامی محمدرضا عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
محمد رضا عبدالملکیان / جهان را به شاعران بسپارید جهان را به شاعران بسپارید مطمئن باشید کلمات را بیدار می کنند و در کرت ها٬ گل و گندم می کارند جهان را به شاعران بسپارید بیابان و باران هردو خوشحال می شوند و هردو جوانه می زنند از سرانگشت کودکان دبستانی جهان را به شاعران بسپارید مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و عاشق می شوند و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و بیدار نمی شوند جهان را به شاعران بسپارید دیوارها فرو می ریزند و مرزها رنگ می بازند درختان به خیابان می آیند در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند و پرندگان سوار می شوند و به همه ی همشهریان تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند مگر همین را نمی خواستید؟ پس چرا بیهوده معطل مانده اید؟ از تامل و تردید دست بردارید و جهان را به شاعران یسپارید این قافیه های سرگردان اگر سر از صندوق ها در نیاورند پیر می شوند و پرنده نمی شوند و جهان بی پرنده جهنمی است که فقط شلیک می کند... محمد رضا عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
از شعرهای منتشر نشده محمدرضا عبدالملکیان فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟ اگر صدای در شنیده نشود اگر تو کفش‌هایت را درنیاوری اگر مادرم کنار سماور ننشیند و اگر من نگویم اسمش «فروغ» است ٭٭٭ فایده‌ی این عکس‌ها چیست؟ اگر سکوت ساعت را نشکند اگر تو نگویی دیرم شد و اگر من نگویم این‌بار به جای روسری برایت گوشواره می‌خرم
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
یکی از اشعار زیبای محمدرضا عبدالملکیان یکی از اشعار زیبای محمدرضا عبدالملکیان : ساده با تو حرف می زنم مثل آب با درخت مثل نور با گیاه مثل شب نورد ِ خسته ای با نگاه ماه ساده با تو حرف می زنم ناگهان مرا چرا چنین به ناکجا کشانده اند ؟! کیست اینکه خیره مانده اینچنین مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟ من ؟ نه، این، نه من نه، نیستم! این غریب! این غریبه ی شکسته! کیستم؟ مادرم کجاست؟ من کلاس چندمم؟ دفترم کتاب فارسی جزوه های خط من کجاست؟ من چرا چنین هراسناک و مضطرب... ؟ من که در کلاس جزو بچه های خوب بوده ام ساکن و صبور من همیشه گوش داده ام دفتر مرا نگاه کن بارها و بارها بی غلط نوشته ام : "آب" "آذر" "آفتاب" مشق های من مرتب است موی سر و ناخنم.... پس چرا چنین؟ این غریب این غریبه در حصار قاب ِ آینه اینکه شانه می کشد به موی خویش کیست؟ شانه؟! من کلاس چندمم؟ ساده با تو حرف می زنم آن همه نگاه مهربان آن همه درخت و پرسه و پرنده آن همه ستاره و سلام آن همه پریدن و رسیدن و میان موجی از ستاره پر زدن آن خدا و شب خواب های پرنیانی بهار آفتاب صبح ِ پشت بام عطر باغچه نربان و از میان شاخه ها تا کنار ِ حوض ِ سبز خانه امدن باز هم به ماهیان ِ سرخ سر زدن ناگهان چرا چنین؟! این همه شبان تار بی ستاره بی پرنده بی بهار این چقدر بی شمار ــ شاخه های آهنین ــ که قد کشیده اند ــ رو به روی من مات و گیج و گنگ مانده ام میان ــ آنچه هست و نیست نه، نبوده، هیچگاه این حصار و قاب جزو درس های من نبوده است

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
شعری زیبا و ماندگار از محمدرضا عبدالملکیان و شایسته این نیست که باران ببارد و در پیشوازش دل من نباشد و شایسته این نیست که در کرت های محبت دلم را به دامن نریزم دلم را نپاشم چرا خواب باشم ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید کجا بودم ای عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم؟ چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟ ببخشای ای عشق ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم و از باور ریشه ی مهربانی برویم کجا بودم ای عشق؟ چرا روشنی را ندیدم؟ چرا روشنی بود و من لال بودم؟ چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟ چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند؟ چرا در شب یک جضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟ و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ جوشید و پیوست با خون خورشید؟ محمدرضا عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
کوکو حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد ، فقط می گوید : کو کو …. شعر از : محمدرضا عبدالملکیان
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

شاباش‌ ماه

هر شب
شاباش‌ ماه
یك مشت پولك نقره‌ای است
برای كودكان سر به هوای
همین كوچه

 

شعر از محمد رضا عبدالملکیان


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

 
شعر یک ترانه ی قدیمی و پرخاطره :
 
بوی عیدی بوی توپ ،بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
بااینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
بااینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن
جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس
توی کوچه گم شدن
توی جوی لا جوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
 
ترانه سرا : شهریار قنبری

نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

یکی از بهترین شعرهای شهریار قنبری

کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن
تو را از شب جدا کردم
تو را از قصه اوردم
نمیشد با تو بد باشم
نمیشد از تو برگردم


کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن


نه از برگم نه از جنگل
نه از باران نه از شبنم
نه ان تعمیدی رودم
نه ان مریم ترین میرم
منم همسقف دیروزی
که عطر خانگی دارم
که دستان تو را باید
به شام سفره بسپارم
اگر سختم اگر دشوار
اگر سیل مصیبت بار
اگر تلخم اگر بیمار
منم از عشق تو بسیار
من از هم خون و هم گریه
که بغض اش را به دریا داد
که از اوج پریدن ها
بر این ویرانه افتاد


کمی با من مدارا کن
صبوری کن تحمل کن
من گم را تو پیدا کن

نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

از اشعار شهریار قنبری

تن تو ظهر تابستون به يادم مياره

رنگ چشماي تو بارونو به يادم مياره

 

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوستت دارم  شنيدنه

 

تو بزرگي مثه اون لحظه كه بارونميباره

تو همون خوني كه هر لحظه تورگهاي منه

 

تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب

من همونم كه اگه بي توباشه جون ميكنه

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوستت دارم  شنيدنه

 

تو مثه وسوسه شكار يك شاپركي

تومثه شوق رها كردن يك بادبادكي

 

تو هميشه مثه يك قصه پر حادثه اي

تو مثه شادي خواب كردن يك عروسكي

 

من نيازم تورو هرروز ديدنه

از لبت دوستت دارم  شنيدنه

از شهریار قنبری


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

تحویل شب اول سال / شهیار قنبری

 

در تو خلاصه میشوم، با تو زلال می شوم

از پر پیراهن تو، پر پر و بال می شوم

در شب یلدایی تو، صاحب روز می شوم

صاحب تحویل شب اول سال می شوم

در قفس ابری شب، ماه اسیر بوده ام

با تو رهاتر از همه، ماه هلال می شوم

با تو زلال می شوم، پر پر و بال می شوم

 شعر محال می شوم، بر این روال می شوم

تا ملکوت جذبه ات، شبانه راه می روم

چون که نظر کرده ی نور لایزال می شوم

خاصیت سروده ها، تمام خواستن نبود

برای از تو دم زدن، شعر محال می شوم

جز غزل شیشه ای ام، شعر مرا سنگ بدان

چون پس از این شاعر تو، بر این روال می شوم

 شهیار قنبری

 


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

ساغرم شکست ای ساقی

بهترین شعر معینی کرمانشاهی :

ساغرم شکست ای ساقی   

رفته ام ز دست ای ساقی

 

در میان توفان بر موج غم نشسته منم  

  
در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

 

 

تا نــام من رقم زده شد  


یکباره مهر غم زده شد


بر سرنوشت آدم

 

 

تو تشنه کامم کشتی


در سراب ناکامیها


ای بلای نافرجامیها


نبرده لب بر جامی


میکشم به دوش از حسرت

بار مستی و بد نامیها

 

 

ساغرم شکست ای ساقی

   
رفته ام ز دست ای ساقی

 

 

حکایت از که کنم

شکایت از چه کنم


که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده ی نگران زده ام

 

 

بر موج غم نشسته منم  

  
در زورق شکسته منم  

 
ای ناخدای عالم

 


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

بهترین دوبیتی های رحیم معینی کرمانشاهی

 

نمي دانم پيامم پاسخي دارد ز چشمانت
اگر آري ، كه پر گيرد ، نگاه پر پيام از من

درنگي گر نداري، تا پيامم در تو بنشيند
شتاب گرد راهت را ، سلامي والسلام از من  

 

 

عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو

گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

 

 

مادرا گرچه چو تصوير خيالي شب وروز
در سراپرده اين چشم پر آبم آيي

خواهشم روز وشب اينست بدر گاه خدا
كه كند لطفي و گه گاه به خوابم آيي


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
از شعر های رحیم معینی کرمانشاهی آن‌جا که تویی، غم نبود، رنج و بلا هم مستی نبود، دل نبود، شور و نوا هم این‌جا که منم، حسرت از اندازه فزون‌ست خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم آن‌جا که تویی، یک دل دیوانه نبینی تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم این‌جا که منم، عشق به سرحد کمال‌ست صبر است و سلوک‌ست و سکوت‌ست و رضا هم آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد مرغی چو من، آشفته و افسانه‌سرا هم این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع غم سوخت دل جملۀ یاران و مرا هم آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند شه‌زاده و شه، باده به دستند و گدا هم این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست گریند به بدبختی خود، اهل ریا هم
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
معروفترین شعر رحیم معینی کرمانشاهی - مرغ محبت مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم افسانه محبت ، هر چند كس نخواند من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
از بهترین شعرهای معینی کرمانشاهی سوختم در شوره زار عمر ، چون خودرو گياهي ناله اي هم نيست تا سودا كنم با سوز آهي نيستم افسرده خاطر هيچ از این افتاده پايي صد هزاران روي دارد چرخ با چرخ كلاهي ابر رحمت را گو ببارد ، تا بنوشد جرعه آبي ساقه خشك گياه تشنه كام بي گناهي من كيم ؟ جوياي عشقي ، از دل نامهرباني من چه هستم ، هاله محو جمال روي ماهي من چه ام ؟شمع شب افروزي بكوي بي وفايي مشعل خود سوزي و تا سر نبرده شامگاهي من كيم ؟ در سايه غم آرميده خسته صيدي بال وپر بسته ، اسير و بندي بخت سياهي جز صفاي خاطر محزون ، ندارم خصم جاني جز محبت در جهان ، هر گز نكردم اشتباهي مو مكن آشفته آخر بسته جان من بمويي مگسلان پيوند ، بسته كوه صبر من بكاهي يا سخن با من بگو ، تا خوش كنم دل را بحرفي يا نوازش كن دلم را با نگاه گاه گاهي هيچ مي داني چها مي دانم از چشم خموشت رازها خواند دل من ، از سكوت هر نگاهي داروي دردم تو داري نا اميد از در مرانم اي بقربان تو جان دردمند من الهي
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
از قشنگ ترین اشعار رحیم معینی کرمانشاهی خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی ناله ای میشکند پشت سپاهیگاهی گر مقـدّر بشود سـلک ســــلاطــین پویـــد سالک بی خــــبر خفـته براهــی گاهی قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی اشک در چشـم ، فریبـــنده ترت میـــبینـم در دل موج ببـــــین صورت ماهی گاهی زرد رویــــی نبــــود عیـــــب، مرانم از کوی جلـــوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی دارم امیّـــــد که با گریه دلــت نرم کنـــــم بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی از : رحیم معینی کرمانشاهی
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

 

نفرين ابد بر تو ، كه آن ساقي چشمت

دردي كش خمخانه ي تزوير ريا بود
پرورده مريم هم اگر چشم تو مي ديد
عيساي دگر مي شد و غافل ز خدا بود

نفرين ابد بر تو ، كه از پيكر عمرم
نيمي كه روان داشت جدا كردي و رفتي
نفرين ابد بر تو ، كه اين شمع سحر را
در رهگذر باد رها كردي و رفتي

نفرين بستايشگرت از روز ازل باد
كاينگونه ترا غره بزيبايي خود كرد
پوشيده ز خاك ، آينه حسن تو گردد
كاينگونه ترا مست ز شيدايي خود كرد

اين بود وفا داري و ، اين بود محبت؟
اي كاش نخستين سخنت رنگ هوس داشت
اي كاش ، كه در آن محفل دلساده فريبت
بر سر در خود ، مهر و نشاني ز قفس داشت

ديوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
لبهاي تو مي ريخته را ، كز سخن افتي
ديوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم
تا گريه كنان آيي و ، در پاي من افتي

ديوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم
صورتگر تو ، زحمت بسيار كشيده
تا نقش ترا با همه نيرنگ ، بصد رنگ
چون صورت بي روح ، بديوار كشيده

تنها بگذارم ، كه در اين سينه دل من
يكچند ، لب از شكوه ي بيهوده ببندد
بگذار ، كه اين شاعر دلخسته هم از رنج
يك لحظه بياسايد و ، يك بار بخندد

ساكت بنشين ، تا بگشايم گره از روي
در چهره من ، خستگي از دور هويداست
آسوده گذارم ، كه در اين موج سرشكم
گيسوي بهم ريخته بر دوش تو ، پيداست

من عاشق احساس پر از آتش خويشم
خاكستر سردي چو تو ، با من ننشيند
بايد تو زمن دور شوي ، تا كه جهاني
اين آتش پنهان شده را ، باز ببيند

نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

از اشعار زیبای رحیم معینی کرمانشاهی

 

از اشعار زیبای رحیم معینی کرمانشاهی :

 هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
کیمیای عشق و صبح
و سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه
کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این
 
رحیم معینی کرمانشاهی

نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

معینی کرمانشاهی / آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

 

عابدي را گفتم اي دست من و دامان تو
كن دعايي ، تا نهم پايي در اين ميدان تو

گفت از طاعت چه داري ، كوفتم بر سر كه آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو

 


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
شعر شور و حال صاحب نظران از معینی کرمانشاهی رحیم معینی کرمانشاهی : در عهد ما ای بی خبران عیش و نوش عمر گذران شور و حال آشفته سران عزم گرم صاحبنظران كو كو در جمع ما ای همسفران داغ و درد صاحب هنران راه و رسم روشن بصران آه و اشك خونین جگران كو كو دلها سرد و جان پر درد و جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده نی زن بی نی ساقی بی می عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران كو كو شراب و شعر و آهنگی نمیزند به دل چنگی صفای چشمه ساری نمانده در بهاری نشاط روز و شب رفته ز چهره ها طرب رفته به كار باده نوشان نمانده اعتباری جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده نی زن بی نی ساقی بی می عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران كو كو شعر از : رحیم معینی کرمانشاهی برچسب‌ها: معینی کرمانشاهی
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
شعر دختر کولی از رحیم معینی کرمانشاهی رحیم معینی کرمانشاهی : دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب چون شرابی گرم و گیرا سر به سر آتش بی شکیب و دامن افشان همچو طوفان سرکش سایه او روی صحرا زیر نور ماه همچو دودی گشته لرزان درمیان آتش ... گه از چشمش میریزد باده عشق و مستی بر جهان بخشد هستی گه لب هایش میخواند نغمه شور و شادی میدهد بر دل مستی چو لبش به نوا شکفد زنوا دل ما شکفد زصفا رخ او چو گلی که سحر به صفا شکفد چون کولی دل من در صحرا سرگردان شده در این دنیا
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

عجب صبری خدا دارد! / رحیم معینی کرمانشاهی

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !



نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی
رحيم معيني كرمانشاهي / من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها نــــــدارم چشــــــم من، تاب نگــــاه صحـــنه سازيهــــا من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها زرنگـــي، نارفيقــــــا! نيست اين، چون باز شد دستت رفيقــان را زپا افكـــندن و گـــردن فرازيها تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري بنــــازم هــــمت والاي بـاز و بي نيازيها به ميـــــداني كـــــه مـي بنـــدد پاي شهســـــواران را تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها تو ظاهــــرساز و من حقگـــو، ندارد غيــر از اين حاصل من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها رحيم معيني كرمانشاهي
نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

رحيم معيني كرمانشاهي / مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا

مـن كـه مشغولم بكاردل ، چه تدبيري مرا
منكــــه بيــــزارم ز كــــارگــل ، چه تزويري مرا


منكه سيرابم چنين از چشمه ي جوشان عشق
خلق اگــــر با مــن نمي جوشد ، چـه تاثيري مرا


منكـــه با چشــــم حقارت عالمي را بنگــــــرم
سنگ اگر بر سر بكوبندم ، چه تاثيري مرا...


رحيم معيني كرمانشاهي


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

اشعار رحيم معيني كرمانشاهي

بـه پنـدار تــــو:


جهانم زيباست!


جامه ام ديباست!


ديــــــده ام بيناست!


زيـانـــم گـــــــــوياست!


قفســــم طلاســــت!


به اين ارزد كه دلم تنهاست؟


رحيم معيني كرمانشاهي

 

 

نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

رحيم معيني كرمانشاهي / بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است

 

بحث ایمان دگر و جوهر ایمان دگر است
جامــــه پاکـــی دگــر وپاکی دامان دگر است


کــــس ندیدیم کـــــه انکــــار کــــــــند وجدان را
حــــرف وجــــــدان دگـــر و گوهر وجدان دگـر است


کــــس دهـــان را به ثناگـــــویی شیــــطان نگــشود
نفــــی شیطان دگــــر و طاعت شیـــــطان دگــــر است


کـــس نگــــفته است ونگـــــوید کــــــه دد ودیــــو شویــــد
نقــــش انســـــان دگــــــر ومعنــــــی انســــان دگـر است


کــــس نیامـــــد کــــــه ستایــــد ستــــم وتفرقــــــــه را
سخـــن از عـــدل دگـــــــر ، قصه احسان دگــر است


هــــــرکـــــــه دیدم بخدمت کــــمری بست بعهــــد
مــــرد پیمان دگــــــر وبستـــــن پیمان دگر است


هــــرکــــه دیدیــــم بحفظ گـــــله از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است...


رحيم معيني كرمانشاهي


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

رحیم معینی کرمانشاهی / ســــر درون سینه بـردم تـــا بـبینـم خویــش را

 

ســــر درون ســـــینه بـــــردم تـــا بـبینـــــم خویــــــش را
طـعــــــــمه دنـــدان گـــــــرگ آز دیـــــــدم میــــــش را


هرکـــه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخـــرش چـــون مــــن بجـــــان باید خریدن نیش را


پــــرتـــــوی در راهـــــم افکــــن، ای چراغ عافیت
تـــــا بجویــــــــم مقصـــــد افتـاده اندر پیش را


عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشـتر جــــــو، بیشتــــر دارد زیـــان بیـــــش را


جــــان بـــــدر بـــرد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جـــــوان کـــــن گــــوش پنــــــد پیر خیر اندیش را


گـــــر ســــری آزاده میــــخواهـــی رهــــا کــــن زور و زر
ایــن تعلقهـــاست کــــافزون مــــی کــــند تشــــویش را...

 

رحیم معینی کرمانشاهی


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شینم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ....

 

شعر از : محمد صالح اعلاء


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

یکی از پاپتی هاتم...

آقای کوچیک نواز بنده پرور،

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم...

منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی

کشته باشی خوش به حالم

من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

یکی از پاپتی هاتم...

 

شعر از : محمد صالح علاء


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

از بهترین شعرهای محمدصالح اعلا - وصف پیامبر اعظم

از بهترین شعرهای محمدصالح اعلا - وصف پیامبر اعظم حضرت محمد (ص)

امشب تمام عاشقان رادست بسر کن

يک امشبي با من بمان بامن سحر کن

بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را

کج کن کلاه ،دستي بزن،  مطرب خبر کن

گلهاي شمعداني همه شکل تو هستند

رنگين کمان را بر سر زلف تو بستند

تا طاق ابروي بت من تا به تا شد

دُردي کشان پيمانه هاشان را شکستند

يک چکه ماه افتاده بر ياد تو و وقت سحر.......

اين خانه لبريز تو شد شيرين بيان حلواي تر...........

تو مير عشقي عاشقان بسيار داري

پيغمبري با جان عاشق کار داري

امشب تمام عاشقان رادست بسر کن

يک امشبي با من بمان بامن سحر کن

(محمد صالح اعلاء) 


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

از قشنگ ترین اشعار محمد صالح اعلا

شبو خوب می شناسمش
من و شب
قصه داریم واسه هم
من و شب پشت سر روز می شینیم حرف می زنیم!
من و شب،
واسه هم شعر می خونیم
با هم آروم می گیریم
من و شب خلوتمون مقدسه،
من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه
خلوت دو همنوای بی کسه
که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن

من شبو دوست دارم!
شب منو دوست داره!
من که عاقلا ازم فراری ان
من که دیوونه ی ِ واژه بافی ام
واسه ی شب کافی ام!

وقتی آفتاب می زنه
من کمم !
واسه روز
من همیشه کم بودم!
من و روز
همو هیچ دوست نداریم!
من و روز منتظر یه فرصتیم سر به سر هم بذاریم!
تا که این خورشید تکراری ی لعنتی بره

من و شب خوب می دونیم
ما رو هیچکس نمی خواد!

وقتی خورشید سره
هر کی با روز بده
مایه ی دردسره ... !

 

از : محمد صالح اعلاء


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

معروف ترین و بهترین شعر عارف قزوینی

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

شعر از عارف قزوینی


نوشته شده در تاريخ چهار شنبهبرچسب:, توسط حسینی

بازگشت

رسول یونان :

 

آتش و آدم


ترکیبی نامتجانس است


من از میان این آتش گر گرفته


در رویاها و عشق ها


غیر ممکن است سالم برگردم


بازگشت من


اندوه بار خواهد بود


کاش مثل نان بودم


چه زیبا بر می گردد

از سفر آتش!


نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

اشتباه دل انگیز

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...

شعر از : رسول یونان


نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

در این شهر دود و آهن

رسول یونان :

داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته...

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و...

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

از بهترین های رسول یونان

این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد.

 

شعر از : رسول یونان


نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

انسان قرن بیست و یکم از رسول یونان

با شعر و سیگار

به جنگ نابرابری ها می روم

من، دون کیشوتی مضحک هستم

که جای کلاهخود و سرنیزه

مدادی در دست و قابلمه ای بر سر دارد

عکسی به یادگار از من بگیرید

من انسان قرن بیست و یکم هستم!

از رسول یونان

نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

یکی از جدید ترین شعرهای رسول یونان

یکی از جدید ترین شعرهای رسول یونان :

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها...

مشکوکم..


نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی

شعر ترکی تئلفون رسول یونان با ترجمه ی فارسی

 

 

شعر ترکی " تئلفون " رسول یونان با ترجمه ی فارسی :

ایل‌لردیر

بیر تئلفون بئینیمده زنگ چالیر

اونو گؤتوره بیلمیرم

ایل‌لردیر نه گئجه‌م وار نه گوندوزوم!

آمما مندن یازیغی دا وار

او، منه تئلفون آچاندی!

ترجمه شعر :

سال‌هاست

تلفنی در جمجمه‌ام زنگ می‌زند

و من نمی‌توانم گوشی را بردارم

سال‌هاست شب و روز ندارم

اما بدبخت‌تر از من هم هست

او همان کسی‌ست که به من زنگ می‌زند!

از : رسول یونان


نوشته شده در تاريخ سه شنبهبرچسب:, توسط حسینی
سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟ اشعار فاضل نظری "عشق" اشعار فاضل نظری اشعار فاضل نظری " آونگ " اشعار فاضل نظری " رفتیم " شعری از کتاب "اقلیت" استاد فاضل نظری اشعار فاضل نظری اشعار فاضل نظری اشعار فاضل نظری _ مرگ اشعار فاضل نظری - بهار آمده اشعار فاضل نظری - آخرین منزل ما اشعار فاضل نظری - سرزنش اشعار فاضل نظری اشعار فاضل نظری چند رباعی از سلمان ساوجی قطعه ای طنز از سلمان ساوجی تک بیتی دلنشین از سلمان ساوجی بهترین شعر سلمان ساوجی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک