وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
تا آخر عمر - افشین یداللهی تا آخر عمر درگير من خواهي بود و تظاهر مي کني که نيستي مقايسه تو را از پا در خواهد آورد من مي دانم به کجاي قلبت شليک کرده ام تو ديگر خوب نخواهي شد افشين يداللهي

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
یکی از بهترین شعرهای افشین یداللهی گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود افشین یداللهی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر نو از افشین یداللهی روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید یادت باشد کارِ ناتمامی نداشته باشی یادت باشد حرفهای آخرت را به خودت و همه گفته باشی فکرِ برگشتن به روزهای قبل از بوسیدنم را از سَرَت بیرون کن تو در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری که شباهتی به خیابان های شهر ندارد با تردید بی تردید کم می آوری ... از : افشین یداللهی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر رفاقت از افشین یداللهی رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه رفاقت گاهی از جنس جنونه یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا برای آدمای بی نشونه همون بی ادعاهایی که گاهی نمی دونی چقدر عاشق تر از مان همونایی که حتی از خدا هم به این آسونیا چیزی نمیخوان اگه عشقی نبود فقط رفاقت می تونست عشقو تو دنیا بیاره نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد که میتونه رفیقو جا بذاره رفاقت مثله خاک سرزمینه واسه قربونی عشق ِ تو و من میشه دریا شدن مشکل نباشه به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن از : افشین یداللهی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین و دلنشین ترین سروده های دکتر افشین یداللهی یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت تا از خیال گنگ رهایی رها شوم بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین ترانه سرودهای دکتر افشین یداللهی به نابودی کشوندیم تا بدونم ، همه بود و نبود من تو بودی بدونم(بی تو تنهام)هرچی باشم،بی تو هیچم ، بدونم فرصت بودن تو بودی همه دنیا بخواد و تو بگی نه ،نخواد و تو بگی آره ، تمومه همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه پریشون چه چیزا که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم تویی که زندگیمو آبرومو ، باید هر لحظه مدیون تو باشم فقط تو می تونی کاری کنی که، دلم از این همه حسرت جدا شه به تنهاییت قسم تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

دکتر افشین یداللهی / بازم حس می کنم زنده ام

 

شعر ترانه از افشین یداللهی :

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

 

از : افشین یداللهی



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

دکتر افشین یداللهی / سه در چهار

 

دکتر افشین یداللهی :

 

زندگی یعنی همین که اگه داری یا نداری

حقتو بگیری اما حقو زیر پا نذاری

 

 

زندگی یعنی همین که اگه قهری،اگه آشتی

با تو باشم اگه داشتم بمونم اگه نداشتی

 

 

من و تو هر جا که باشیم،اگه پایین اگه بالا

ممکنه جامون عوض شه،دیر و زود،فردا یا حالا

 

 

زنده ای پس زندگی کن،نگو سخته نگو دیره

بگی ساده اس ساده میشه،بگی سخته سخت می گیره

 

 

دنیا پر از دار و ندار آدما می گرده // می گرده

دیروز امرز فردا دنیا با ما بی ما می گرده // می گرده

 

 

زندگی یعنی همین که اگه داری یا نداری

حقتو بگیری اما حقو زیر پا نذاری

 

 

زندگی یعنی همین که اگه قهری،اگه آشتی

با تو باشم اگه داشتم بمونم اگه نداشتی

 

 

دنیا پر از دار و ندار آدما می گرده // می گرده

دیروز امرز فردا دنیا با ما بی ما می گرده // می گرده



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار افشین یداللهی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شاعر شوریده از سیدحسن حسینی شاعری شوریده از خودش بر می گشت کاغذی در کف داشت پی یک شاعر دیگر می گشت ! "سید حسن حسینی"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر اتوبان از سید حسن حسینی سید حسن حسینی : در اتوبان سلوک شاعري هروله اي کرد و گذشت زاهدي چپ شد و مرد عارفي پنچري روح گرفت. شاعري شعر جهاني مي گفت هم بدان گونه که مي افتد و داني مي گفت شاعري شوريده از خودش بر مي گشت کاغذي در کف داشت پي يک شاعر ديگر مي گشت پيش چشم شاعر جدولي حل مي شد عشق مختل مي شد! شاعري شايعه بود نقد تکذيبش کرد! تاجري سر مي رفت شاعري حل مي شد ناقدي نيزه به دست در المپيک غم اول مي شد. شاعري خم مي شد منشي قبله ي عالم مي شد! شاعري خون مي گفت زاهدي ايدر و ايدون مي گفت قصه ي ليلي و مجنون مي گفت! سالکي خسته به دنبال حقيقت مي رفت در مجاري اداري گم شد! شاعري مادر شد پدر بچه ي خود را سوزاند! شاعري ني مي زد عارفي مي ناليد زاهدي بست پياپي مي زد! تاجري مجلس تفسير گذاشت ابتدا فاتحه بر قرآن خواند! سید حسن حسینی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر سید حسن حسینی زنده یاد سید حسن حسینی : هلا ، روز و شب فاني چشم تو دلم شد چراغاني چشم تو به مهمان شراب عطش مي دهد شگفت است مهماني چشم تو بنا را بر اصل خماري نهاد ز روز ازل باني چشم تو پر از مثنوي هاي رندانه است شب شعر عرفاني چشم تو تويي قطب روحاني جان من منم سالك فاني چشم تو دلم نيمه شب ها قدم مي زند در آفاق باراني چشم تو شفا مي دهد آشكارا به دل اشارت پنهاني چشم تو هلا توشه راه دريا دلان مفاهيم طوفاني چشم تو مرا جذب آيين آيينه كرد كرامات نوراني چشم تو از اين پس مريد نگاه توام به آيات قرآني چشم تو

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
دو بیتی خیلی خوب از سید حسن حسینی من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟ سید حسن حسینی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر لحظه تحویل سال سید حسن حسینی : فردا صبح بهار تحويل مي شود غروبي که فقط چهل و هفت بهار تکرار شده است!!! ماهي ها دل تنگ! سير ها و سنجد ها در پلاستيک بهار در دور دست ها در راه پله ها بوي تند سبزي پلو پيچيده تشديد پررنگي روي تنهايي من! مقابل آئينه مي ايستم و از بهارهاي رفته خجالت مي کشم! زبان تلفن بند آمده ! انگشت ها به مرخصي نوروزي رفته اند! حلقه اي در دهن چاه توالت افتاد کيميا را بنگر! تاجري تا آرنج دست در خون دل دنيا کرد!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟


شعر از سید حسن حسینی


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

از گناه اولین بر حضرت آدم رسید

شادروان سید حسن حسینی :

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد

گوشه‌گيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمه‌ها بر ساز دل از دست بي‌دادم رسيد

قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد

مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد

شب خرابم كرد اما چشم‌هاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمت‌آبادم رسيد

سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم

هيچ كس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
بيا عاشقي را رعايت كنيم بيا عاشقي را رعايت كنيم ز ياران عاشق حكايت كنيم از آن ها كه خونين سفر كرده اند سفر بر مدار خطر كرده اند از آن ها كه خورشيد فريادشان دميد از گلوي سحر زادشان غبار تغافل ز جانها زدود هشيواري عشقبازان فزود عزاي كهنسال را عيد كرد شب تيره را غرق خورشيد كرد حكايت كنيم از تباري شگفت كه كوبيد درهم، حصاري شگفت از آن ها كه پيمانه «لا» زدند دل عاشقي را به دريا زدند ببين خانقاه شهيدان عشق صف عارفان غزلخوان عشق چه جانانه چرخ جنون مي زنند دف عشق با دست خون مي زنند سر عارفان سرفشان ديدشان كه از خون دل خرقه بخشيدشان به رقصي كه بي پا و سر مي كنند چنين نغمه عشق سر مي كنند: «هلا منكر جان و جانان ما بزن زخم انكار بر جان ما اگر دشنه آذين كني گرده مان نبيني تو هرگز دل آزرده مان بزن زخم، اين مرهم عاشق است كه بي زخم مردن غم عاشق است بيار آتش كينه نمرود وار خليليم! ما را به آتش سپار در اين عرصه با يار بودن خوش است به رسم شهيدان سرودن خوش است بيا در خدا خويش را گم كنيم به رسم شهيدان تكلم كنيم مگو سوخت جان من از فرط عشق خموشي است هان! اولين شرط عشق بيا اولين شرط را تن دهيم بيا تن به از خود گذشتن دهيم ببين لاله هايي كه در باغ ماست خموشند و فريادشان تا خداست چو فرياد با حلق جان مي كشند تن از خاك تا لامكان مي كشند سزد عاشقان را در اين روزگار سكوتي از اين گونه فريادوار بيا با گل لاله بيعت كنيم كه آلاله ها را حمايت كنيم حمايت ز گل ها گل افشاندن است همآواز با باغبان خواندن است سید حسن حسینی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار سید حسن حسینی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / این زمین پربلا را نام دشت کربلاست این زمین پربلا را نام دشت کربلاست ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست اینک قبهٔ پر نور کز نزدیک ودور پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست اینک حایر حضرت که در وی متصل زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست اینک سدهٔ اقدس که از عز و شرف قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست اینک مرقد انور که صندوق فلک پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست اینک زیر گل سرو گلستان رسول کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست اینک خفته در خون گلبن باغ بتول کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست این سرور سینهٔ زهراست کز سم ستور سینهٔ پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / بگری ای دیده ایام غم آمد به نال ای دل که دیگر ماتم آمد بگری ای دیده ایام غم آمد گل غم سرزد از باغ مصیبت جهان را تازه شد داغ مصیبت جهان گردید از ماتم دگرگون لباس تعزیت پوشیده گردون ز باغ غصه کوه از پا فتاده زمین را لرزه بر اعضا فتاده فلک تیغ ملامت بر کشیده ز ماه نو الف بر سر شیده ازین غم آفتاب از قصر افلاک فکنده خویش را چون سایه بر خاک عروس مه گسسته موی خود را خراشیده به ناخن روی خود را خروش بحر از گردون گذشته سرشک ابر از جیحون گذشته تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری به بار از دیده هر اشگی که داری که روز ماتم آل رسول است عزای گلبن باغ بتول است عزای سید دنیا و دین است عزای سبط خیرالمرسلین است عزای شاه مظلومان حسین است که ذاتش عین نور و نور عین است دمی کز دست چرخ فتنه پرداز ز پا افتاد آن سرو سرافراز غبار از عرصهٔ غبرا برآمد غریو از گنبد خضرا برآمد ملایک بی‌خود از گردون فتادند میان کشتگان در خون فتادند مسلمانان خروش از جان برآرید محبان از جگر افغان برآرید درین ماتم بسوز و درد باشید به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید بسان غنچه دلها چاک سازید چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید ز خون دیده در جیحون نشینید چو شاخ ارغوان در خون نشینید به ماتم بیخ عیش از جان برآرید به زاری تخم غم در دل بکارید که در دل این زمان تخم ملامت برشادی دهد روز قیامت خداوندا به حق آل حیدر به حق عترت پاک پیامبر که سوی محتشم چشم عطا کن شفیعش را شهید کربلا کن محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو چه پردلی که حمایت کند سپاهی را جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست که داد مرتبه خسروی سیاهی را به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌دمش گه صدهزار شهید است هر نگاهی را دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را مر از وصل بس این سروری که همچو هلال ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو که از برای تو کشتند بی‌گناهی را جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف نما به محتشم ای گل گریز گاهی را محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه باز برخاسته از دشت بلا گرد سپاه آرزو سایه سپه فتنه جنبت کش شاه زده بر قلب سپاهی و دلیل است برین وضع دستارو سراسیمگی پر کلاه کم نگاه است ز بس حوصله اما دارد پادشاهانه نگاهی به دل چند نگاه زان رخ توبه شکن منع نگه ممکن نیست که شود هر نگه آلوده به صدگونه گناه دارد ای اختر تابنده به دور تو جهان روز پر نور دو خورشید و شب تیره دو ماه گر لب و خط بنمائی به خدا میل کنند آهوان چمن قدس به این آب و گیاه زخم ناخورده گذشتم زهم ای سنگین دل در کمان تیر نگاه این همه دارند نگاه صحبت ما و تو پوشیده به از خلق جهان گرچه بر عصمت ما هر دو جهانند گواه ز انتظار تو غلط وعده‌ام از بیم و امید همه شب دست به سر گوش به در چشم به راه منظر دیدهٔ یعقوب ز حرمان تاریک چهرهٔ یوسف گل چهرهٔ چراغ ته چاه محتشم رشحه‌ای از لجه رحمت کافی است گر در آیند به محشر دو جهان نامه سیاه محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
متن کامل شعر باز این چه شورش است سروده محتشم کاشانی باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است برای خواندن بقیه شعر روی بقیه مطلب کلیک کنید

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش وصل بی‌منت او با تو به یک هفته کشد گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
تک بیتی زیبا از محتشم کاشانی ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردم پروانهٔ خویشم کن تا گرد سرت گردم از محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
دوبیتی از محتشم کاشانی ای کرده قدوم تو سرافراز مرا وز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا از خاک مذلتم چو برداشته‌ای یک باره نگهدار و مینداز مرا محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام ! نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری از نادر نادر پور گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود اینك هزار بار ، رها كرده بودمت زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید آغوش گرم خویش برویم گشاده ای دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب لیكن هزار جامه بر اندام او كنی چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت او را طلب كنی و مرا رام او كنی روزی نقاب عشق به رخسار او نهی تا نوری از امید بتابد به خاطرم روزی غرور شعر و هنر نام او كنی تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم در آخرین فریب تو جویم پناه خویش نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
نادر نادر پور : ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص اما بدل به سنگ شدی در سحرگھان ای یادگار خشم فروخورده ی زمین در روزگار گسترش ظلم آسمان ای معنی غرور نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها ای کوه پر شکوه اساطیر باستان ای خانه ی قباد ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت ای سرزمین کودکی زال پھلوان ای قله ی شگرف گور بی نشانه ی جمشید تیره روز ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان ای کوه ، ای تھمتن ، ای جنگجوی پیر ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی اما کلاه سروری خسروانه را در لحظه ی سقوط از تنگنای چاه رساندی به کھکشان ای قله ی سپید در آفاق کودکی چون کله قند سیمین در کاغذ کبود ای کوه نوظھور در اوهام شاعری چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند تنھاترین صدای جھانم که هیچ گاه از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمیرسم من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه تنھاترین صدایم و تنھاترین کسم تنھاتر از خدا در کار آفرینش مستانه ی جھان تنھاتر از صدای دعای ستاره ها در امتداد دست درختان بی زبان تنھاتر از سرود سحرگاهی نسیم در شھر خفتگان هان ، ای ستیغ دور آیا بر آستان بھاری که می رسد تنھاترین صدای جھان را سکوت تو کان انعکاس تواند داد ؟ آیا صدای گمشده ی من نفس زنان راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟ آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من آتشفشان تازه تواند کرد ؟ آه ای خموش پاک ای چھره ی عبوس زمستانی ای شیر خشمگین آیا من از دریچه ی این غربت شگفت بار دگر برآمدن آفتاب را از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟ آیا تو را دوباره توانم دید ؟

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
غزلی زیبا از نادر نادرپور من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟ که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ، دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مھمانم از : نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از اشعار نادر نادر پور مرا عشق تو در پیری جوان کرد دلم را در غریبی شادمان کرد به آفاق شبم رنگ سحر داد مرا آیینه دار آسمان کرد خوشا مھری که چون در من درخشید جھان را با من از نو مھربان کرد خوشا نوری که چون در اشک من تافت نگاهم را پر از رنگین کمان کرد هزاران یاد خودش را در هم آمیخت مرا گنجینه ی یاد جھان کرد غم تلخ مرا از دل به در برد تب شوق تو را در من روان کرد وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت که شادی را به جانم ارمغان کرد مرا با چون تویی همآشیان ساخت تو را با چون منی همداستان کرد گواهی بھتر از حافظ ندارم که قولش این غزل را جاودان کرد شب تنھایی ام در قصد جان بود خیالت لطفھای بیکران کرد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری زیبا از نادر نادر پور بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه از : نادر نادر پور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر زمین و زمان از نادر نادرپور جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من کز کوچه های خاکی و خاموش میگذشت آبی به روشنایی باران داشت وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ خندان و نغمه خوان سیری بسان باد بھاران داشت در عمق آفتابی او : رنگ ریگھا با طیفھای نیلی و نارنجی و کبود نقشی به دلربایی فرش آفریده بود جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من در نور نقره فام سحرگھان عکس کبوتران مھاجر را از پشت شاخ و برگ سپیداران بر سطح موجدار درخشانش مانند طرح پارچه جان می داد در روزهای تیره ی بی باران تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار یا : عکس دام شیشه ای عنکبوت را با قطره های شبنم شفاف صبحدم بر بالھای زبر و درخشنده ی مگس در لابلای سبزی انبوه شاخسار بر لوح پاک خویش نشان می داد وان جاری زلال در آغوش تنگ او همواره از دو سو با پونه های وحشی و با ریشه های پیر آمیزی مدام و ملایم داشت در حفره های خاک فرو می رفت در لایه های سنگ نھان می شد وانگه دوباره سوی زمینھای دوردست آرام و بی شتاب روان می شد جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من پنداشتی که جوی زمان بود کز لابلای خاطره های عزیز عمر با رنگھای نیلی و نارنجی و کبود سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین در گلشن بھشت راهی به سوی وادی آینده می گشود کنون همان زلال که آب است یا زمان در جویھای محکم سیمانی از سرزمین غربت ما : سالخوردگان چون برق می گریزد و چون باد می رود زیرا که راه او از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست او ، پشت هیچ ریشه توقف نمی کند یا پیش هیچ پونه نمی ماند وز هیچ برگ مرده نمی ترسد اینجا : زمان و خاطره بیگانه از همند وز یکدگر بسان شب و روز می رمند آری، درین دیار در غربتی به وسعت اندوه و انتظار ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم بی هیچ اشتیاق بی هیچ یادگار

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 2
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / گيرم اندوه تــو خواب است ونگاه تو خيال گيرم اندوه تــــــو خواب است ونگاه تو خيال پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم کــــــه من از آتش اندوه خودم شعله ورم ماه يک پنجره وا شد به خيالم کـــــه تويی همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی باز هم دختر همسايه همانی کـه تو نيست باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست باز هم چلچله آغــاز شد از سمت بهار کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار پيرهن پــــــــــــــاره گل جمله تبسم شده است يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد بايد انگشت نمای تـــــــــــــــو و اين مردم شد به گمانم دل من بـــــــــاز شقايق شده ای کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای يال کوب عطش است اين که کنون می آيد اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من چقدر سردم وبــــــــــارانی ام ايلاتی من تـــو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟ تو کجايی ومن بی خبر از خويش کجا؟ دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست در دلــــم اين عطش کيست خدا می داند عاشقم دست خودم نيست خدا می داند عاشق چشم تـــــــو هستيم و زما بی خبری خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری *** باز شب ماند ومن اين عطش خانگی ام باز هم ياد تـــــــو ماند ومن وديوانگی ام اشک در دامنم آويخت کـــــه دريا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم خواب ديدم کــه تو می آمدی ودل می رفت محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت: يک نفر مثل پـــــری يک دو نظر آمد و رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد "آخــــــرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد" تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است "آی تو ، تو کـــــه فريب من و چشمان منی تو که گندم، تو که حوا، تو که شيطان منی تو که ويران من بی خبر از خود شده ای تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای" در نگــــــــــــــاه تو که پيوند زد اندوه مرا چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپيدار قدت چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟ چند روزی شده ام محرمت ايلاتی مــن آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من تو کجايی ومـــن ساده ی درويش کجا تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟ گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ! با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ دم رفتن همه از بغض زمین می گویند از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ "بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین" ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ *** زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است "همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است مادرم می گفت دختر های باغ لشکری مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است بلولای دختران مثل گل بر روسریش از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است "محمد حسین بهرامیان"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
گرداب نا آرام دریای خودم / محمد حسین بهرامیان محمد حسین بهرامیان مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی کسی های خودم باشم باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟ حیف است من غرق تماشای خودم باشم حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی من سایه ای افتاده در پای خودم باشم باید ردیف شعر را لَختی بگردانم تا آخرین حرف الفبای خودم باشی هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی یک روز شاید در تب توفان بپیچندت آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست باید سکوت سرد سرما را بلد باشی یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید نامهربانی های دنیا را بلد باشی شاید خودت را خواستی یک روز برگردی باید مسیر کودکی ها را بلد باشی یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم باید زبان تند حاشا را بلد باشی وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری باید هزار آیا و اما را بلد باشی من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم اما تو باید سادگی ها را بلد باشی یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما... یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! باید زبان حال دریا را بلد باشی شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم امروز می گویم که فردا را بلد باشی گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم اما تو باید این معما را بلد باشی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر رویای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی کسی های خودم باشم باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟ حیف است من غرق تماشای خودم باشم حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی من سایه ای افتاده در پای خودم باشم باید ردیف شعر را لختی بگردانم تا آخرین حرف الفبای خودم باشی هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان محمد حسین بهرامیان : فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید ! این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید : " مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . های " فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید : " بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید " هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید با این همه او کولی خوبی نخواهد شد هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید می خواند از آئینه راز ماه را اما یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید ! شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد محمد حسین بهرامیان : مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد پیش دردم می نشینی، قصه می گویی از آدم قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد گردبـــادِ بی قرارِ روزهایِ خشم و آتش مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد *** آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم مرگ ســـهراب دلم را نوشدارویی ندارد من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,

پيوندهاي روزانه

  • احمدرضاسعیدی
  • معرفی وب های اینترنت
  • گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)
  • وقف عشق
  • حرف هایی برای نگفتن
  • خدیجه کبری ام المومنین(س)
  • چهره های ماندگار
  • تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس
  • سخنان آموزنده دکترشریعتی
  • دموکراسی
  • سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...
  • حکایات
  • شمین
  • دل های آسمونی چشمای بارونی
  • سخنان مشاهیر
  • دولت عشق
  • یک سکوت
  • تعيين قبله با اينترنت
  • اطلاعات 118كشور
  • كوتاه و خواندني
  • لبخند عشق و دوستي
  • تك بيتي هاي ناب
  • شبكه امام رضا (ع)
  • جستجوگر پايگاه هاي شيعي
  • جملات بزرگان
  • عاشق ناشناس
  • امام علی(ع)و نهج البلاغه
  • سیمرغ
  • لحظه ای بیندیش
  • گزیده آثار مجتبی کاشانی
  • لطیفه های ایرانی
  • مشق تمنا
  • آریابوم(حکایت و سخن ها)
  • آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)
  • به یادقیصرامین پور
  • نوشته های آنتونی رابینز
  • باران عشق
  • ضرب المثل ها
  • نقشه ترافيكي تهران
  • حكمت،حكايت،روايت
  • دكترعلي شريعتي
  • دكترعلي شريعتي(مرجع)
  • زبان و ادبيات فارسي
  • 100نكته
  • اوجا
  • كتابخانه نودوهشتيا
  • ثانيه
  • نسيم سحري
  • كمي حرف راست
  • فرياد سكوت
  • ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
  • داستان و حكايت
  • مديريت بازاريابي
  • حرف هاي نگفتني
  • طنزايران
  • آيين زندگي(بهمن صادقيان)
  • سخن بزرگان
  • داستان هاي جالب و خواندني
  • يا مهدي ادركني
  • ماهنامه خانوادگي علي آبادي
  • انجمن فرزانگان كوير
  • سايت فارسي كودكان
  • صحيفه سجاديه
  • نكات و حكايات مديريتي
  • دكترعلي شريعتي
  • عليرضا تاجريان
  • پشت درياها
  • مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
  • حكايات و پندهاي عبرت آموز
  • اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
  • تفنگت رازمين بگذار
  • جملات كوتاه و...
  • لينك داستان ها
  • داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
  • مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
  • وصيت
  • بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
  • اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
  • معتادان گمنام
  • داستان هاي غرق حكايت
  • به تماشا سوگند و به آغاز كلام
  • زنگ فارسي
  • پارسي انديشان
  • پاتريسا
  • ديوان حافظ
  • يعقوب ليث صفار
  • كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
  • خواندني هاي تاريخي
  • حكايات و اشعار
  • پسر خوب
  • جمال(نصرت الله جمالي)
  • شرح حال صالحان شيعه
  • رياضي براي همه
  • لغت نامه دهخدا
  • كليله و دمنه(متن كامل)
  • ترجمه متن انگليسي به فارسي
  • شاخه گل
  • نداي گلها
  • تبديل تقويم ها به يكديگر
  • فرهنگ فارسي به فارسي
  • راديو مولانا
  • اندرزهاي كوچك زندگي
  • نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
  • دانلود كتاب هاي صوتي
  • راوي حكايات باقي
  • زندگي منشوري در حركت دوار
  • حافظ مستانه(آنلاين)
  • بانك سخنان بزرگان
  • ديوان كبير -مثنوي مولانا
  • نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
  • جملات حكيمانه
  • نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
  • غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
  • عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
  • رازهاي موفقيت در زندگي
  • راه موفقيت
  • چت باكس آنلاين
  • ديكشنري آنلاين و جالب
  • فال حافظ آنلاين
  • مثل هاي آموزنده قرآن
  • قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
  • حرف هايي از جنس دل
  • فهرست موسيقي ايران - سل
  • شعر ناب
  • آموزش مكانيك خودرو
  • خواندني هاي كوتاه و مفيد
  • خودنويس(مهسا سعدي)
  • حق مردم را اَدآ کنید