وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
متن کامل شعر باز این چه شورش است سروده محتشم کاشانی باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است برای خواندن بقیه شعر روی بقیه مطلب کلیک کنید

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش وصل بی‌منت او با تو به یک هفته کشد گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
تک بیتی زیبا از محتشم کاشانی ای شمع بتان تا کی بر گرد درت گردم پروانهٔ خویشم کن تا گرد سرت گردم از محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
دوبیتی از محتشم کاشانی ای کرده قدوم تو سرافراز مرا وز یک جهتان ساختهٔ ممتاز مرا از خاک مذلتم چو برداشته‌ای یک باره نگهدار و مینداز مرا محتشم کاشانی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محتشم کاشانی , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام ! نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری از نادر نادر پور گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود اینك هزار بار ، رها كرده بودمت زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید آغوش گرم خویش برویم گشاده ای دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب لیكن هزار جامه بر اندام او كنی چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت او را طلب كنی و مرا رام او كنی روزی نقاب عشق به رخسار او نهی تا نوری از امید بتابد به خاطرم روزی غرور شعر و هنر نام او كنی تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم در آخرین فریب تو جویم پناه خویش نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
نادر نادر پور : ای آتشی که شعله کشان از درون شب برخاستی به رقص اما بدل به سنگ شدی در سحرگھان ای یادگار خشم فروخورده ی زمین در روزگار گسترش ظلم آسمان ای معنی غرور نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها ای کوه پر شکوه اساطیر باستان ای خانه ی قباد ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت ای سرزمین کودکی زال پھلوان ای قله ی شگرف گور بی نشانه ی جمشید تیره روز ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان ای کوه ، ای تھمتن ، ای جنگجوی پیر ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی اما کلاه سروری خسروانه را در لحظه ی سقوط از تنگنای چاه رساندی به کھکشان ای قله ی سپید در آفاق کودکی چون کله قند سیمین در کاغذ کبود ای کوه نوظھور در اوهام شاعری چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند تنھاترین صدای جھانم که هیچ گاه از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمیرسم من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه تنھاترین صدایم و تنھاترین کسم تنھاتر از خدا در کار آفرینش مستانه ی جھان تنھاتر از صدای دعای ستاره ها در امتداد دست درختان بی زبان تنھاتر از سرود سحرگاهی نسیم در شھر خفتگان هان ، ای ستیغ دور آیا بر آستان بھاری که می رسد تنھاترین صدای جھان را سکوت تو کان انعکاس تواند داد ؟ آیا صدای گمشده ی من نفس زنان راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟ آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من آتشفشان تازه تواند کرد ؟ آه ای خموش پاک ای چھره ی عبوس زمستانی ای شیر خشمگین آیا من از دریچه ی این غربت شگفت بار دگر برآمدن آفتاب را از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟ آیا تو را دوباره توانم دید ؟

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
غزلی زیبا از نادر نادرپور من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟ که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ، دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مھمانم از : نادر نادرپور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از اشعار نادر نادر پور مرا عشق تو در پیری جوان کرد دلم را در غریبی شادمان کرد به آفاق شبم رنگ سحر داد مرا آیینه دار آسمان کرد خوشا مھری که چون در من درخشید جھان را با من از نو مھربان کرد خوشا نوری که چون در اشک من تافت نگاهم را پر از رنگین کمان کرد هزاران یاد خودش را در هم آمیخت مرا گنجینه ی یاد جھان کرد غم تلخ مرا از دل به در برد تب شوق تو را در من روان کرد وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت که شادی را به جانم ارمغان کرد مرا با چون تویی همآشیان ساخت تو را با چون منی همداستان کرد گواهی بھتر از حافظ ندارم که قولش این غزل را جاودان کرد شب تنھایی ام در قصد جان بود خیالت لطفھای بیکران کرد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری زیبا از نادر نادر پور بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی تاری تنیده بود الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت چشم تو ماند و ماه وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه از : نادر نادر پور

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعر زمین و زمان از نادر نادرپور جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من کز کوچه های خاکی و خاموش میگذشت آبی به روشنایی باران داشت وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ خندان و نغمه خوان سیری بسان باد بھاران داشت در عمق آفتابی او : رنگ ریگھا با طیفھای نیلی و نارنجی و کبود نقشی به دلربایی فرش آفریده بود جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من در نور نقره فام سحرگھان عکس کبوتران مھاجر را از پشت شاخ و برگ سپیداران بر سطح موجدار درخشانش مانند طرح پارچه جان می داد در روزهای تیره ی بی باران تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار یا : عکس دام شیشه ای عنکبوت را با قطره های شبنم شفاف صبحدم بر بالھای زبر و درخشنده ی مگس در لابلای سبزی انبوه شاخسار بر لوح پاک خویش نشان می داد وان جاری زلال در آغوش تنگ او همواره از دو سو با پونه های وحشی و با ریشه های پیر آمیزی مدام و ملایم داشت در حفره های خاک فرو می رفت در لایه های سنگ نھان می شد وانگه دوباره سوی زمینھای دوردست آرام و بی شتاب روان می شد جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من پنداشتی که جوی زمان بود کز لابلای خاطره های عزیز عمر با رنگھای نیلی و نارنجی و کبود سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین در گلشن بھشت راهی به سوی وادی آینده می گشود کنون همان زلال که آب است یا زمان در جویھای محکم سیمانی از سرزمین غربت ما : سالخوردگان چون برق می گریزد و چون باد می رود زیرا که راه او از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست او ، پشت هیچ ریشه توقف نمی کند یا پیش هیچ پونه نمی ماند وز هیچ برگ مرده نمی ترسد اینجا : زمان و خاطره بیگانه از همند وز یکدگر بسان شب و روز می رمند آری، درین دیار در غربتی به وسعت اندوه و انتظار ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم بی هیچ اشتیاق بی هیچ یادگار

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار نادر نادر پور , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 2
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / گيرم اندوه تــو خواب است ونگاه تو خيال گيرم اندوه تــــــو خواب است ونگاه تو خيال پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم کــــــه من از آتش اندوه خودم شعله ورم ماه يک پنجره وا شد به خيالم کـــــه تويی همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی باز هم دختر همسايه همانی کـه تو نيست باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست باز هم چلچله آغــاز شد از سمت بهار کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار پيرهن پــــــــــــــاره گل جمله تبسم شده است يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد بايد انگشت نمای تـــــــــــــــو و اين مردم شد به گمانم دل من بـــــــــاز شقايق شده ای کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای يال کوب عطش است اين که کنون می آيد اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من چقدر سردم وبــــــــــارانی ام ايلاتی من تـــو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟ تو کجايی ومن بی خبر از خويش کجا؟ دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست در دلــــم اين عطش کيست خدا می داند عاشقم دست خودم نيست خدا می داند عاشق چشم تـــــــو هستيم و زما بی خبری خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری *** باز شب ماند ومن اين عطش خانگی ام باز هم ياد تـــــــو ماند ومن وديوانگی ام اشک در دامنم آويخت کـــــه دريا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم خواب ديدم کــه تو می آمدی ودل می رفت محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت: يک نفر مثل پـــــری يک دو نظر آمد و رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد "آخــــــرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد" تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است "آی تو ، تو کـــــه فريب من و چشمان منی تو که گندم، تو که حوا، تو که شيطان منی تو که ويران من بی خبر از خود شده ای تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای" در نگــــــــــــــاه تو که پيوند زد اندوه مرا چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپيدار قدت چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟ چند روزی شده ام محرمت ايلاتی مــن آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من تو کجايی ومـــن ساده ی درويش کجا تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟ گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ! با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ دم رفتن همه از بغض زمین می گویند از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ "بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین" ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ *** زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است "همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است مادرم می گفت دختر های باغ لشکری مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است بلولای دختران مثل گل بر روسریش از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است "محمد حسین بهرامیان"

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
گرداب نا آرام دریای خودم / محمد حسین بهرامیان محمد حسین بهرامیان مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی کسی های خودم باشم باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟ حیف است من غرق تماشای خودم باشم حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی من سایه ای افتاده در پای خودم باشم باید ردیف شعر را لَختی بگردانم تا آخرین حرف الفبای خودم باشی هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی یک روز شاید در تب توفان بپیچندت آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست باید سکوت سرد سرما را بلد باشی یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید نامهربانی های دنیا را بلد باشی شاید خودت را خواستی یک روز برگردی باید مسیر کودکی ها را بلد باشی یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم باید زبان تند حاشا را بلد باشی وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری باید هزار آیا و اما را بلد باشی من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم اما تو باید سادگی ها را بلد باشی یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما... یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال! باید زبان حال دریا را بلد باشی شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم امروز می گویم که فردا را بلد باشی گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم اما تو باید این معما را بلد باشی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر رویای خودم باشم من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی کسی های خودم باشم باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟ حیف است من غرق تماشای خودم باشم حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی من سایه ای افتاده در پای خودم باشم باید ردیف شعر را لختی بگردانم تا آخرین حرف الفبای خودم باشی هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان محمد حسین بهرامیان : فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید ! این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید : " مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . های " فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید : " بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید " هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید با این همه او کولی خوبی نخواهد شد هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید می خواند از آئینه راز ماه را اما یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید ! شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : جمعه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
محمد حسین بهرامیان / مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد محمد حسین بهرامیان : مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد پیش دردم می نشینی، قصه می گویی از آدم قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد گردبـــادِ بی قرارِ روزهایِ خشم و آتش مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد *** آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم مرگ ســـهراب دلم را نوشدارویی ندارد من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد حسین بهرامیان , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
سیب حمید مصدق تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم - که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری زیبا از حمید مصدق حمید مصدق در من اینک کوهی ، سر برافراشته از ایمان است من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ، باز می گردم و صدا می زنم : آی! باز کن پنجره را، باز کن پنجره را در بگشا ! که بهاران آمد! که شکفته گل سرخ به گلستان آمد! باز کن پنجره را ! که پرستو پـَر می شوید در چشمه ی نور، که قناری می خواند، ــ می خواند آواز ِ سرو که : بهاران آمد که شکفته گل ِ سرخ به گلستان آمد! سبز برگان ِ درختان ِ همه دنیا را، نشمردیم هنوز من صدا می زنم : آی! باز کن پنجره را،باز آمده ام من پس از رفتن ها،رفتن ها؛ با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم، از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو، از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ، بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها و صبوریِّ مرا کوه تحسین می کرد من اگر سوی تو بر می گردم دست من خالی نیست کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت تو به من می خندی من صدا می زنم : آی! باز کن پنجره را! پنجره را می بندی ... شعر از : حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
دلم براي کسي تنگ است - حمید مصدق دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به بادها مي داد و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد دلم براي کسي تنگ است که چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي کسي تنگ است که همچو کودک معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي کرد دلم براي کسي تنگ است که تا شمال ترين شمال با من رفت و در جنوب ترين جنوب با من بود کسي که بي من ماند کسي که با من نيست کسي که . . . - دگر کافي ست. شعر از حميد مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از بهترین شعرهای حمید مصدق : ای مهربانتر از من با من در دستهای تو آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟ کز من دریغ کردی تنها تویی مثل پرنده های بهاری در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسیم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفه های سپید سیب ایثار سادگی است افسوس آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟ حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری از حمید مصدق آفتاب صداقت شعری از حمید مصدق : به چشمهای نجیبش که آفتاب صداقت و دستهای سپیدش که بازتاب رفاقت و نرمخند لبانش نگاه می کردم و گاه گاه تمام صورت او را صعود دود ز سیگار من کدر می کرد و من به آفتاب پس ابر خیره می گشتم و فکر می کردم در آن دقیقه که با من نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود و رنج من همه از درد خود نهفتن بود سیاه گیسوی من مهربانتر از خورشید از این سکوت من آزرده گشت و هیچ نگفت و نرمخنده نشکفته بر لبش پژمرد و روی گونه گلگونش را غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد توان گفتن از من رمیده بود این بار در آخرین دیدار تمام تاب و توانم رهیده بود از تن اگر چه سخن ِ از تو می گریزم را چه بارها که به طعنه شنیده بود از من توان گفتن از من رمیده بود این بار چرا ؟ که این جداییم از او نبود از خود بود و سرنوشت من آنگونه ای که میشد بود حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
قصیده آبی از حمید مصدق در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم . ***** ... واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . ***** خواب روياي فراموشيهاست ! خواب را دريابم، كه در آن دولت خواموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد : « گر چه شب تاريك است « دل قوي دار، سحر نزديك است دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبي، - پر مرغان صداقت آبي ست - ديده در آينه صبح تو را مي بيند . از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پرو بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري ؟ - نه؟ از آن پاكتري . تو بهاري ؟ - نه، - بهاران از توست . از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را . هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو ! ***** ... در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زيبايي را . بگذر از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش، چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد . باز كن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش؛ كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس . صحبت از سادگي و كودكي است . چهره اي نيست عبوس . كودك خواهر من، امپراتوري پر وسعت خود را هر روز، شوكتي مي بخشد . كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را ميخواند ! - گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! - باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دميد ! . ***** ... گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ! ***** ... و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست . چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را - آه، كبوترها را ... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد. ***** در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم ، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري . دستاي تو توانايي آن را دارد ؛ - كه مرا، زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگاني من هستي. ***** ... من به بي ساماني، باد را مي مانم . من به سرگرداني، ابر را مي مانم. من به آراستگي خنديدم . من ژوليده به آراستگي خنديدم . - سنگ طفلي، اما، خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت . قصه بي سر و ساماني من، باد با برگ درختان مي گفت . باد با من مي گفت : « چه تهي دستي، مَرد! ابرباورميكرد. ***** من در آيينه رخ خود ديدم وبه تو حق دادم. آه مي بينم، مي بينم تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم ***** ... بي تو در مي يابم، چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را. كاهش جان من اين شعر من است . آرزو مي كردم، كه تو خواننده شعرم باشي . - راستي شعر مرا مي خواني ؟ - نه، دريغا، هرگز، باورم نيست كه خواننده شعرم باشي . - كاشكي شعر مرا مي خواندي ! - ***** ... گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم . شانه بالا زدنت را، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ *****

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
اشعار حمید مصدق حمید مصدق : آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری دلم آن سوی زمان با تو آیا دارد ــ وعده ی دیداری ؟ ــ چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ ــ آری ؟!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

شعر سیب از حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخزاد

 

شعر زیبای حمید مصدق

توبه من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

وتو رفتي و هنوز،

سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت

 

جواب بسیار زیبای فروغ فرخ زاد : 

من به تو خندیدم
چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است
من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پا

سخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک

 لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
 

 


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
حمید مصدق / چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گمشده آیا بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟ اگر زمانه به این گونه ــ پیشرفت این است مرا به رجعت تا غار ــ مسکن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد همیشه می گفتم: چقدر مردن خوب است چقدر مردن ــ در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است ــ خوب است حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
گل سرخ از حمید مصدق حمید مصدق : تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري ؟ - نه؟ از آن پاكتري . تو بهاري ؟ - نه، - بهاران از توست . از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را . هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو !

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
...باغچه‌ی كوچك ما سیب نداشت (حمید مصدق) تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ... سال ها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!! حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
حمید مصدق / مرا با سوز جان بگذار و بگذر حمید مصدق مرا با سوز جان بگذار و بگذر اسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشق مرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیست بر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوز تو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بود کنون گوهرفشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشق مرا در این میان بگذار و بگذر به او گفتم: حمید از هجر فرسود! به من گفتا: جهان بگذار و بگذر

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
حمید مصدق / آئينه تمام قد روبه رو شكست اين مرد خود پرست اين ديو، اين رها شده از بند مست مست استاده روبه روي من و خيره در منست *** گفتم به خويشتن آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟ مشتي زدم به سينه او، ناگهان دريغ آئينه تمام قد روبه رو شكست . ***** زنده یاد حمید مصدق

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

حمید مصدق / دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

 

زان لحظه که دیده بر رخت  وا کردم

دل دادم  و  شعر عشق  انشاء کردم

 

نی، نی، غلطم، کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من  امضاء کردم

 

حمید مصدق

 


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

حمید مصدق / در میان من و تو فاصله هاست

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

- که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.

 

حمید مصدق

 


:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حمید مصدق , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

تک بیتی زیبا از حزین لاهیجی

تک بیتی زیبا از حزین لاهیجی :
 
 
گفتم به بلبلی که: علاج فراق چیست؟
از شاخ گل به خاک فتاد و تپید و مرد!

 



:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حزین لاهیجی , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
از اشعار زیبای حزین لاهیجی حزین لاهبجی : فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند فغانم گوش کن امشب،که فردا زمن خواهی شنید افسانه ای چند خماری نیست خونِ عاشقان را سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود زما ماندست آتشخانه ای چند حزین!از فوت فرصت با صد افسوس کشیدم آه بی تابانه ای چند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حزین لاهیجی , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
شعری زیبا از حزین لاهیجی حزین لاهیجی فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت لیک از گِله یک روز نیاسود، زبانت فرصت، که به دست تو متاع سره ای بود تیری ست که جسته ست ز آغوش کمانت خم شد قدم از بار دل خود نه ز پیری یا رب نکشد بار ، دل پیر و جوانت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حزین لاهیجی , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد حزین لاهیجی : اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد، صيّاد رفته باشد آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد خونش به تيغ حسرت يارب حلال بادا صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد از آه دردناكي سازم خبر دلت را روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار حزین لاهیجی , ,
تاريخ : پنج شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
ملاقات / گروس عبدالملکیان بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی... تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمع های روی میز روشن نبود من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود... بعد بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است از : گروس عبدالملکیان

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار گروس عبدالملکیان , ,

پيوندهاي روزانه

  • احمدرضاسعیدی
  • معرفی وب های اینترنت
  • گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)
  • وقف عشق
  • حرف هایی برای نگفتن
  • خدیجه کبری ام المومنین(س)
  • چهره های ماندگار
  • تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس
  • سخنان آموزنده دکترشریعتی
  • دموکراسی
  • سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...
  • حکایات
  • شمین
  • دل های آسمونی چشمای بارونی
  • سخنان مشاهیر
  • دولت عشق
  • یک سکوت
  • تعيين قبله با اينترنت
  • اطلاعات 118كشور
  • كوتاه و خواندني
  • لبخند عشق و دوستي
  • تك بيتي هاي ناب
  • شبكه امام رضا (ع)
  • جستجوگر پايگاه هاي شيعي
  • جملات بزرگان
  • عاشق ناشناس
  • امام علی(ع)و نهج البلاغه
  • سیمرغ
  • لحظه ای بیندیش
  • گزیده آثار مجتبی کاشانی
  • لطیفه های ایرانی
  • مشق تمنا
  • آریابوم(حکایت و سخن ها)
  • آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)
  • به یادقیصرامین پور
  • نوشته های آنتونی رابینز
  • باران عشق
  • ضرب المثل ها
  • نقشه ترافيكي تهران
  • حكمت،حكايت،روايت
  • دكترعلي شريعتي
  • دكترعلي شريعتي(مرجع)
  • زبان و ادبيات فارسي
  • 100نكته
  • اوجا
  • كتابخانه نودوهشتيا
  • ثانيه
  • نسيم سحري
  • كمي حرف راست
  • فرياد سكوت
  • ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
  • داستان و حكايت
  • مديريت بازاريابي
  • حرف هاي نگفتني
  • طنزايران
  • آيين زندگي(بهمن صادقيان)
  • سخن بزرگان
  • داستان هاي جالب و خواندني
  • يا مهدي ادركني
  • ماهنامه خانوادگي علي آبادي
  • انجمن فرزانگان كوير
  • سايت فارسي كودكان
  • صحيفه سجاديه
  • نكات و حكايات مديريتي
  • دكترعلي شريعتي
  • عليرضا تاجريان
  • پشت درياها
  • مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
  • حكايات و پندهاي عبرت آموز
  • اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
  • تفنگت رازمين بگذار
  • جملات كوتاه و...
  • لينك داستان ها
  • داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
  • مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
  • وصيت
  • بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
  • اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
  • معتادان گمنام
  • داستان هاي غرق حكايت
  • به تماشا سوگند و به آغاز كلام
  • زنگ فارسي
  • پارسي انديشان
  • پاتريسا
  • ديوان حافظ
  • يعقوب ليث صفار
  • كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
  • خواندني هاي تاريخي
  • حكايات و اشعار
  • پسر خوب
  • جمال(نصرت الله جمالي)
  • شرح حال صالحان شيعه
  • رياضي براي همه
  • لغت نامه دهخدا
  • كليله و دمنه(متن كامل)
  • ترجمه متن انگليسي به فارسي
  • شاخه گل
  • نداي گلها
  • تبديل تقويم ها به يكديگر
  • فرهنگ فارسي به فارسي
  • راديو مولانا
  • اندرزهاي كوچك زندگي
  • نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
  • دانلود كتاب هاي صوتي
  • راوي حكايات باقي
  • زندگي منشوري در حركت دوار
  • حافظ مستانه(آنلاين)
  • بانك سخنان بزرگان
  • ديوان كبير -مثنوي مولانا
  • نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
  • جملات حكيمانه
  • نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
  • غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
  • عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
  • رازهاي موفقيت در زندگي
  • راه موفقيت
  • چت باكس آنلاين
  • ديكشنري آنلاين و جالب
  • فال حافظ آنلاين
  • مثل هاي آموزنده قرآن
  • قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
  • حرف هايي از جنس دل
  • فهرست موسيقي ايران - سل
  • شعر ناب
  • آموزش مكانيك خودرو
  • خواندني هاي كوتاه و مفيد
  • خودنويس(مهسا سعدي)
  • حق مردم را اَدآ کنید