عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 128
نویسنده : J A V A D
دامن دولت جاوید و گریبان امید پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند آن که گویند به عمری شب قدری باشد مگر آن است که با دوست به پایان آرند دامن دولت جاوید و گریبان امید حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند بلکه آن نیز خیالی است که می‌پندارند سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند سعدي

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , اشعار , اشعار سعدی شیرازی , ,
تاریخ : دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 134
نویسنده : J A V A D
دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد واو بر سر ناز است هنوز گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب دل سودازده در سوز و گداز است هنوز همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز این چه سوداست عمادا که تو در سر داری وین چه سوزاست که در پرده ساز است هنوز «عماد خراسانی»

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 143
نویسنده : J A V A D
راه چارە نداشته هایم تکه گچی بود… راه چارە نداشته هایم تکه گچی بود، اما سفید …. خیلی سفید خیلی سفید نه فردا، نه …چند ساعت بعد هم نه …چند ثانیه دیگر هم نه… …همین الان برای مادرت یک کاری بکن اگر زنده است ، دستش را ....اگر به آسمان رفته است … قبرش را …. اگر پیشت نیست … یادش را …. اگر قهری…چهره اش را …. اگر آشتی هستی، پایش را… ببوس…ببوس....ببوس!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
:: برچسب‌ها: راه چارە نداشته هایم تکه گچی بود… ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
#طنز #خروس بی غیرت مرغ و خروسی که به خیر و خوشی عقد نموده زن و شوهر شده اول ماه عسل خویشتن روی نمودند به اطراف ده کارگزاری ز ادارات شهر از بدی حادثه آن جا گذشت همچو که افتاد نگاهش به مرغ چشم وی از دیدن او خیره گشت گفت که : ای مرغ تپل ، خوشگلم کشته مرا هیکل رعنای تو جمله کوپن های من کارمند باد فدای قد و بالای تو گر برسد بر بدنت دست من جان کنم ای مرغ به قربان تو گاه خورم سینه ی چاق تو را گاه به دندان بکشم ران تو چون که شنید این متلک ها از او زد به سر شوهر خود ، نو عروس گفت : چرا بی رگ و بی غیرتی خاک دو عالم به سرت ای خروس از چه به آن راه زنی خویش را کاش که می مُردم از این ماجرا تو مثلا مرد منی ؟ بی وجود او بخورد سینه و ران مرا؟ گفت خروس ای زن زیبای من زین سخن او راه کجا می برد؟ چون که ننه مرده بود #کارمند تخم تو را هم نتواند خورد!!! محمد رضا عالی پیام

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 189
نویسنده : J A V A D
حكومت١٢٠ساله مغول زوال از یک روستا شروع شد. ۱۲۰ سال مغول ها هرچه خواستند در ایران کردند،جنایتی نبود که از آن چشم پوشیده باشند، از کشتن ۱۰۰هزار نفر در یک روز گرفته تا تجاوز و غارت ‏برخی از قبایل. مغول‌ها پس از فتح ایران ساکن خراسان شدند ولی چون بیابانگرد بودند در شهرها زندگی نمی‌کردند. مغول‌ها همه گونه حقی داشتند ،مغولان مجاز بودند هرکه را خواستند بکشند، به هرکه خواستند تجاوز کنند و هر چه را خواستند غارت کنند. ایرانیان برایشان برده نبودند، احشام بودند. در تاریخ دورهٔ مغول چنان یأسی میان مردم ایران وجود داشت که حتی در برابر کشتن خودشان هم مقاومت نمی‌کردند. ‏ابن اثیر می‌نویسد : یک مغول درصحرایی به ۱۷ نفر رسید و خواست همه را با طناب ببندد و بکشد. هیچ کس جرات نکرد مقاومت کند جز یک نفر که همان یک نفر او را کشت...! ‏داستان از روستای باشتین و دو برادر که همسایه بودند شروع می‌شود. چند مغول بیابانگرد به خانهٔ این ‌دو می‌روند و زنان و دخترانشان را طلب می‌کنند.برخلاف رویه ۱۲۰ سال قبلش دو برادر مقاومت می‌کنند و مغولان را می‌کشند. مردم باشتین اول می‌ترسند ولی مرد شجاعی به نام عبدالرزاق دعوت به ایستادگی می کند. ‏خبر به قریه‌های اطراف می‌رسد. حاکم سبزوار مامورانی را می‌فرستد تا دو برادر را دستگیر کنند .عبدالرزاق با کمک مردم روستا ماموران را نیز می‌کشد. ‏در نهایت حاکم سبزوار سپاهی چندصد نفره را به باشتین می‌فرستد، ولی حالا خیلی‌ها جرأت مقاومت پیدا می‌کنند. عبدالرزاق فرمانده قیام می‌شود ‏در چند روستا، مردم مغولان را می‌کشند و خبرهای مغول‌کشی کم‌کم زیاد می‌شود. عبدالرزاق نام سربداران بر سپاهیان از جان گذشته‌اش می‌گذارد ‏فوج ‌فوج مردمان ‌بستوه آمده از ستم مغول‌ها به باشتین می‌روند تا به عبدالرزاق بپیوندند و در برابر سپاه ارغونشاه (حاکم سبزوار) بایستند. ‏عبدالرزاق بر ارغونشاه پیروز می‌شود و سبزوار فتح می‌گردد. پس از ۱۲۰ سال ایرانیان بر مغول‌ها فائق می‌شوند. آن روز حتماً پرشکوه بوده است. ‏طغای ‌تیمور ایلخان مغول یک ایلچی مغول را می فرستد تا سربداران از او اطاعت کنند. سربداران او را هم می‌کشند و از طغای ‌تیمور می‌خواهند که اطاعت کند. سربداران به جنگ می‌روند و طغای ‌تیمور را شکست می‌دهند و این نقطهٔ پایان ایلخانان مغول است. همان لحظه‌ای که ‎سیف فرغانی انتظارش را می‌‌کشید. هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد -هم رونق زمان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان -بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد +آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست -باد سُم خران شما نیز بگذرد در مملکت که غرش شیران گذشت و رفت -این عوعو سگان شما نیز بگذرد درود بر ایران و ایرانی

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 117
نویسنده : J A V A D
بنی آدم ابزار یکدیگرند!! بنی آدم ابزار یکدیگرند گهی پیچ و مهره گهی واشرند یکی تازیانه یکی نیش مار یکی قفل زندان،یکی چوب دار یکی دیگران را کند نردبان یکی می کشد بار نامردمان یکی اره شد،نان مردم بُرَد یکی تیغ شد خون مردم خورَد یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل یکی چون قلم خون دل می خورد یکی خنجر است و شکم می درد خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها پا گذارند فرار!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 122
نویسنده : J A V A D
چه بایدن ، چه ترامپ!! ما که رسوای جهانیم ، چه بایدن،چه ترامپ ناامید از همگانیم، چه بایدن چه ترامپ. یک دم آسوده نماندیم ز باران بلا داغدار و نگرانیم چه بایدن، چه ترامپ ثروت ما همگی خرج اَتینا شده است آفت افتاده به جانیم،چه بایدن، چه ترامپ. گیوه ی پاره و جیب تهی ما شاهد روز و شب در پی نانیم، چه بایدن،چه ترامپ. مَرکب ما شده یک کهنه پراید حلبی باز هم شیر ژیانیم، چه بایدن، چه ترامپ زندگی پشت به ما کرده، که چندین سال است فکر مرگ دگرانیم، چه بایدن، چه ترامپ ما برای همه دنیا، چه صغیر و چه کبیر دائم الخط و نشانیم، چه بایدن، چه ترامپ. ملّت ِ دور ز شادابی و شادی شده ایم مجمع غمزدگانیم ، چه بایدن، چه ترامپ. هر کجا جنگ و کتک کاری و جنجال به پاست هیزم ِ آتش آنیم، چه بایدن، چه ترامپ. دیدن و گفتن و خندیدن ما ممنوع است در سکوت و خفقانیم، چه بایدن، چه ترامپ. ای هیولای گرانی! تو نترسان ما را خودمان بار گرانیم، چه بایدن، چه ترامپ. به کجا می رود و می رسد این روز سیاه تا که خوابیم ندانیم، چه بایدن، چه ترامپ. شهین محمدی

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 104
نویسنده : J A V A D
ديشب اندر خواب ديدم مولوی بشنو از من چون حكايت می‌كنم خواب ديشب را روايت می‌كنم ديشب اندر خواب ديدم مولوی شاعر ده‌ها هزاران مثنوی روح او از قونيه تيک آف كرد يک نظر بر عالم اطراف کرد چون گذشت از مرز بازرگان همی زير لب مي خواند با خود مثنوی هر كسی كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش او به سوی بلخ و مشرق می‌شتافت با سماعش لايه‌های جو شكافت گفتم ای مولای خوب و پاک ما بلخ ديگر نيست جزو خاک ما بلخ و خوارزم و بخارا از وطن گشته منفک و ز غوغا راحتن گفت پس كو باميان و نخجوان يا سمرقند و هرات و ايروان گفتم اين ها چون زيادی بوده‌اند شاه‌ها از كيسه‌شان بخشيده‌اند گفت پس اندر كدامين سرزمين می‌زيند ايرانيان راستين؟ گفتمش شيراز و رشت و اصفهان زاهدان تبريز و سمنان سيستان مشهد و ساری اراک و بيرجند عده‌ای هم كه از ايران رفته‌اند گفت اكنون مركز ايران كجاست؟ در كدامين شهر غوغاها بپاست؟ گفتمش تهران بود، مولای ما ليدر تورَت شَوَم با من بيا بُردمش با خود به تهران بزرگ آن كلانشهر عظيم و بس سترگ چون كه دود شهر را از دور ديد از تعجب يک وجب از جا پريد گفت این دود پراکنده ز چیست؟ آتشی در نیستان یا خرمنی است؟ زود باش آتش گرفته شهرتان كن خبر داروغه و آتش نشان گفتمش مولا نزن تو بال بال دود خودروهاست بابا بی‌خيال ما همه مشتاق آثار توييم عاشق و سرمست اشعار توييم نام خود بينی به هرجا بنگری كافه رستوران هتل يا زرگری چارراه و هم خيابان مولوی كوچه و بن بست و ميدان مولوی گفت من آگه نبودم اين قدر عاشق شعريد و فرهنگ و هنر دست من گير و به آنجاها ببر تا ببينم مردم كُوی و گذر بردمش با خود خيابان خودش مطمئن بودم كه می‌آيد خوشش از سرا و تيمچه تا پامنار از سر بازارچه تا پاچنار می‌كشاندم مولوی را با خودم در ميان ازدحام و دود و دم خلق در طول خيابان ها روان بين خودروها ولو پير و جوان بوق و سوت و گاز و ويراژ و موتور گوييا گم گشته با بارش شتر كودكی اموال دزدی می‌فروخت گوشی همراه و ارز و كارت سوخت هم گروهی مال‌خر در چارراه هم بساط سرقت گوشی به راه بين شرخرها و دلالان ارز شد پشيمان آمده اين سوی مرز الغرض ملای رومی مولوی در خيابان خودش شد منزوی آنقدر گرداندمش بالا و پست گفت اوه محمود جان حالم بد است من شدم سردرد از اين غوغا و داد آتش است اين بانگ ها و نيست داد بردمش جايی مصفا و خنک قيطريه زعفرانيه ونک ماركت و پاساژ و كافي شاپ و مال تا مگر يادش رود آن قيل و قال چون كه او برچسب قيمت ها بديد نعره‌ای زد جامه‌اش بر تن دريد رو به صحرا و بيابان ها نمود گفتمش‌ ای شيخ اين حالت چه بود؟ گفت بخشيدم عطايش بر لقا اين چه بلوايی است يارب، خالقا هم شلوغی دود و اين آلودگی هم گرانی آخر اين شد زندگی؟ ای دو صد رحمت به روم و ترکیه این وطن انگار هرکی هرکیه باز گردم بر مزارم که ممات بهتر از این گونه در قید حیات (؟)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 103
نویسنده : J A V A D
هفت درس مولانا درس اول عشق را بی‌معرفت معنا مکن زر نداری، مشت خود را وا مکن ________ درس دوم گر نداری دانش ترکیب رنگ بین گل‌ها زشت یا زیبا نکن ________ درس سوم پیرو خورشید یا آیینه باش هرچه عریان دیده‌ای، افشا مکن ________ درس چهارم ای که از لرزیدن دل آگهی! هیچ‌کس را، هیچ جا رسوا مکن ________ درس پنجم دل شود روشن ز شمع اعتراف با کس ار بد کرده‌ای، حاشا مکن ________ درس ششم زر به دست طفل دادن ابلهی‌ست اشک را نذر غم دنیا مکن _________ درس هفتم خوب دیدن، شرط انسان بودن است عیب را در این و آن پیدا مکن سالم و خرسند باشید

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 65
نویسنده : J A V A D
ابیاتی که مصراع دوم آن ها مشهورتر است : ۱- گر دایره‌ی کوزه ز گوهر سازند از کوزه همان برون تراود که در اوست . . . ( بابا افضل ) ۲- با سیه دل چه سود گفتنِ وعظ نرود میخ آهنین در سنگ . . . ( سعدی) ۳- هر دم که دل به عشق دهی ، خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست . . . ( حافظ) ۴- چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت . . . ( فردوسی ) ۵- امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان . . . ( سعدی) ۶- صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی . . . ( سعدی ) ۷- در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یارب ! مباد آن که گدا معتبر شود . . . ( حافظ) ۸- در محفل خود راه مده همچو منی را افسرده ‌دل ، افسرده کند انجمنی را . . . ( قائم مقام ) ۹- مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز به هر کجا که روی ، آسمان همین رنگ است . . . ( عليرضا جلالی ) ۱۰- خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید . . . ( حافظ ) ۱۱- زلیخا مُرد از این حسرت که یوسف گشته زندانی ؛ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی . . . ( صائب اصفهانی ) ۱۲- زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بُوَد مانند دیدن . . . ( عطار )

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 84
نویسنده : J A V A D
به یاد امیر از خون شهیدی که روان است در این باغ هر دیده ز غم اشک فشان است در این باغ فوّاره خون است ز رگ های بریده هر چشمه ی آبی که روان است در این باغ تا قامت فرزند وطن غرقه به خون شد هر سرو سر افکنده از آن است در این باغ هر کس که نهد پای در این غمکده از درد انگشت تاثّر به دهان است در این باغ بلبل ز چه رو نغمه بخواند که به هر سرو هر مرغ به شور است و فغان است در این باغ ای دیده به عبرت بنگر آب روان را چون شاهد عمر گذران است در این باغ حمام که شد قتلگه میر دلاور یاد آور بیداد شهان است در این باغ هر قطره خونی که هم آغوش به خاک است آیینه ی آیین زمان است در این باغ این جا دگر از عطر بهاران خبری نیست هر فصل خزان است خزان است در این باغ کو دیده که بیند به نگاهی ز غم و درد آثار ستم را که عیان است در این باغ از جوشش خون تو امیر است خدا را هر سرو اگر رشک جنان است در این باغ خورشید به خون خفت و ز دل ناله برآورد افسوس که خون تو نهان است در این باغ ۱۳۹۸ ۱۰ ۲۰ جواد جهان آرایی

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 87
نویسنده : J A V A D
ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ در نامه‌ای ﺑﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺧﺎﮎ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ به زﺑﺎﻥ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﺩﺭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ: ﭼﻮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻗﺸﻮﻧﻢ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ ﺳﺤﺮﮔﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮐﻨﯽ ﺍﮔﺮ آﻝ ﻋﺜﻤﺎﻥ ﺣﯿﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ ﺯ ﭼﻨﮓ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﻧﺠﺎﺗﻢ ﺩﻫﺪ ﭼﻨﺎﻧﺖ ﺑﮑﻮﺑﻢ ﺑﻪ ﮔﺮﺯ ﮔﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﯾﮑﺴﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﺎﺯﻧﺪﺭﺍﻥ ﻧﺎﺩﺭﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻮﺷﺖ : ﭼﻮ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺯ ﭘﯿﺸﺶ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺷﻮﺩ ﻋﻘﺎﺏ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﻧﺘﺮﺳﺪ ﺯ ﺑﻮﻡ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ خراسان ﺩﻭ ﺻﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭﻡ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﯾﺰﺩﺍﻥ ﺩﻫﺪ ﺭﻭﻧﻘﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭﯾﻪ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺮﻗﻢ و این گونه نادر جواب درخوری برای عثمانی فرستاد و به حرفی که زده بود عمل کرد و اگر شورش های داخلی نبود، بعید نبود تا قلب امپراطوری عثمانی پیشروی کند.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D
دلال و ضلال! دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب روشن نموده شهر به نور جمال خویش می‌خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش می‌داد شیخ‌، درس «ضلال مبین» بدو و آهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش می‌داد شیخ را به «‌دلال مبین‌» جواب وان شیخ می‌نمود مکرر مقال خویش گفتم به شیخ راه ضلال این‌قدر مپوی کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش بهتر همان بودکه بمانید هر دوان او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش ملک الشعرای بهار

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 97
نویسنده : J A V A D
جامه تَزویر و ریا جامه تَلبیس و تَزویر و ریا،بَرمی کنند گوش ملّت ازتبهکاری خود کَر می کنند جای پیغمبر نشینند و به صد اندرز و پند وقت تنهایی هزاران کار دیگر می کنند داد از روز جزا و محشر و دوزخ زنند خود در این عالم بهشتی ساخته،سَر می کنند دست هایی که ندیده رنگ کار و زحمتی پینه ها بر روی پیشانی ز اخگر می کنند سفره هاشان رنگی، از انواع و اقسام غذا بینوایان با غم و اندوه شب سر می کنند این احادیث و روایات از کجا آورده اند؟ از رسالات و خبر، دیوان و دفتر می کنند ملّت بیچاره نه نان دارد و گور و کفن خود مَقابر را ز سیم و نقره و زَر می کنند این جهان را بهر ما مثل جهنّم کرده اند با هزاران خدعه و نیرنگ محشر می کنند داغ ها بر سینه دارد دشت خونین وطن لاله های نوشکفته بس که پرپر می کنند وعده جنّت به ما دادند و خود اندر نعیم این همه مکر و ریای خویش باور می کنند؟ نان به نرخ روز خوردند و شد آجر،نان ما شَهد می نوشند و برما زَهر در ساغر کنند #صفا

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 173
نویسنده : J A V A D
درخت های صبور بنا نبود که از خیر، شر درست کنید به اسم لطف فقط دردسر درست کنید بنا نبود که از ما درخت های صبور ثمر بگیرید اما تبر درست کنید قرار بود به پرواز، آسمان بدهید نه این که قفل و قفس بیشتر درست کنید نه این که بند ببندید و دام بگذارید بساط فتنه به هر رهگذر درست کنید نه این که بی هنران را به صدر بنشانید گرفت و گیر برای هنر درست کنید نه این که در دل مردم چراغ را بکشید که روز ِ کور و شبِ گنگ و کر درست کنید قرار بود که با دسترنج، نان برسد نه قوتِ خلق ز خون جگر درست کنید قرار بود نبینیم "ظلم و زنجیری" به جای این همه دیوار، در درست کنید که گفت "بگذرد این روزگار تلخ "...که گفت؟ که روزگار از آن تلخ تر درست کنید؟ نه رنگ خنده و شادی " نه بانگ آزادی" امید نیست که جز "مرگ بر" درست کنید "چه مرز پر گهری" و چه خاک پر هنری خراب گشت که ملکی دگر درست کنید چه عمرها که در این سالِ سی هدر دادید چه مانده است که این بوم و بر درست کنید؟ یقین که آینه روز و روزگار شماست اگر خراب کنید و اگر درست کنید.... فاطمه سالاروند

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 168
نویسنده : J A V A D
شعر طنز جالب از شروین سلیمانی باز اگر خورشید با ما نیست، قدری نور هست در سر شوریدگان این حوالی شور هست از همان روزی که در این شهر شادی شد حرام توی هر ماشین و هر خانه بساط سور هست می فروشی ها اگر بسته ست جای غصه نیست این طرف ها تا بخواهی دبّه و انگور هست ساحل ما چون کویر لوت اگر بی رونق است ساحل ترکیه و تایلند و سنگاپور هست نیست این اطراف کازینو ولی در دست خلق تا بخواهی تخته نرد تاشو و پاسور هست با وجود این مواد بی بخار صنعتی باز در دستان مردان خدا وافور هست! مژده ده بر گوشه گیران خمار شهر که گوشه هر پارک چندین ساقی مخمور هست! بست اگر دستی دو جا را که به آن منظور بود بی گمان فی الحال صدها جا بدان منظور هست! باز اگر خیلی فشار آمد بگو با مومنین در تمام سوپری های محل کافور هست ای پسر، حور زمان خویش را بشناس چون من یکی باور ندارم توی قبرم حور هست! کاش می فهمید روزی زورگو این نکته را تسمه ها در می رود هرجا بنا بر زور هست ما که از مستضعفان بودیم اما دلخوشیم بعد مردن چاردیواری به نام گور هست!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست ‌روزی گذشت پورشه ای از گذر گهی فریاد و آه ناله ز هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک فقیر این اسب کیست مادرمن اسب پادشاست؟ آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که الاغی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت این خر گمان کنم که خر مایه دارهاست کودک به گریه گفت برایم نمی خری؟ این اسب با کلاس و نجیب است و سربراست مادر به گریه گفت عزیز این که اسب نیست این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست خوردند رانت نجومی و نفت و گاز گفتند پول نفت سر سفره شماست ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم رو شکر کن پراید اگر زیر پای ماست مردی که جیب ما و تو را می زند گداست این گرگ سال هاست که با گله آشناست

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 164
نویسنده : J A V A D
شاعران در قرنطینه !!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 66
نویسنده : J A V A D
شهریارا تو بمان! در زمان بیماری استاد شهریار و پس از درگذشت "نیما یوشیج" ، هوشنگ ابتهاج(سایه) به دیدن او می رود و غزل معروف "شهریارا تو بمان" را با مضمون زیر برای شهریار می سراید: با منِ بی‌کسِ تنها شده، یارا تو بمان همه رفتند از این خانه، خدا را تو بمان منِ بی‌برگِ خزان‌دیده، دگر رفتنی‌ام تو همه بار و بری، تازه‌ بهارا تو بمان داغ و درد است همه نقش و نگار دل من بنگر این نقش به خون شسته، نگارا تو بمان زین بیابان گذری نیست سواران را لیک دل ما خوش به فریبی‌ست‌، غبارا تو بمان هر دم از حلقۀ عشّاق‌، پریشانی رفت به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم پدرا، یارا، اندوه‌ گسارا ... تو بمان "سایه‌"در پای تو چون موج دمی زار گریست که سرِ سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان هوشنگ ابتهاج شهریار نیز پاسخ غزل او را این‌گونه می دهد:

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 112
نویسنده : J A V A D
سخت است قلم ... سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی سخت است دلت را بتراشند و بخندی هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی از درد دل شاعر عاشق بنویسی با مردم صدرنگ هماهنگ نباشی مانند قلم تکیه به یک پا کنی، اما هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی سخت است بدانی و لب از لب نگشایی سخت است خودت باشی و بی‌رنگ نباشی وقتی که قلم داد به من حضرت استاد می‌گفت خدا خواسته دلتنگ نباشی در روز قلم یاد اندیشمندان و نو اندیشان،دانشمندان،ادیبان و شاعران و همه ی صاحب قلمان و صاحب نظران حاضر و آنانی که جاودانه شده اند را گرامی می داریم.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 88
نویسنده : J A V A D
سیف فرغانی هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب بر دولت آشیان شما نیز بگذرد باد خزان نکبت ایام ناگهان بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز این تیزی سنان شما نیز بگذرد چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد بیداد ظالمان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست گرد سم خران شما نیز بگذرد بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت هم بر چراغدان شما نیز بگذرد زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت ناچار کاروان شما نیز بگذرد ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن تأثیر اختران شما نیز بگذرد این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد بیش از دو روز بود از آن دگر کسان بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم تا سختی کمان شما نیز بگذرد در باغ دولت دگران بود مدتی این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه این آب ناروان شما نیز بگذرد ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع این گرگی شبان شما نیز بگذرد پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست هم بر پیادگان شما نیز بگذرد ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف یک روز بر زبان شما نیز بگذرد -------------------------- خوهم :خواهم (به زبان تاجیکی خُهم تلفُظ می شود)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,
تاریخ : پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 87
نویسنده : J A V A D


:: موضوعات مرتبط: حکایت , سروده های حکیمانه , ,

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)







تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

RSS

Powered By
loxblog.Com