پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
رمان شراره
نوشته شده در پنج شنبه 25 شهريور 1400
بازدید : 133
نویسنده : J A V A D
.سروش دستت رو بردار ،می خوام عکس رو ببینم.در همین حال صداي پدرم را شنیدم که گفت:بچه ها حاضر شید، می خوایم بریم.سرم را بلند کردم و نگاهی به صورت سروش انداختم و گفتم:شانس اوردي.از اتاق خارج شدم و کیفم را برداشتم .از عمو و زن عمو خداحافظی کردم .به طرف سروش که تازه از اتاقش بیرون امده بود رفتم.خیلی قاطع به صورتش نگاه کردم و گفتم:من دیدم اون عکس منه ولی تو گفته بودي سوخته.بعد بدون انتظار پاسخ به سوي در رفتم و از خانه عمو خارج شدیم .به خانه که رسیدیم بدون انکه لباسم را عوض کنم روي تخت نشستم تمام فکر و ذکرم روي عکس مانده بود .محال بود ان دختر کسی غیر از من باشد.مخصوصا رنگ موهایم که از دور مشخص و نمایان بود با همان بلوز زرشکی .همان عکسی بود که در خانه عمو گرفتیم .ان روز که عکس می گرفتیم به سمانه گفته بودم ،یادت باشه این عکس مال خودمه به کس دیگه اي نده .سروش که در کنار سمانه ایستاده بود گفت:همچین می گه هر کی ندونه فکر می کنه عکسش به چه درد ما می خوره ؟این عکس فقط به درد صاحبش می خوره و بس .سروش پس از چاپ عکسها گفت:نه به تو رسید نه به ما .عکس سوخته.اصلا نمی توانستم باور کنم این همان سروشی است که تا چند سال قبل می گفت:شانس آوردي تو قرون وسطی به دنیا نیومدي و گرنه

:: موضوعات مرتبط: رمان , ,
:: برچسب‌ها: رمان شراره ,



رمان همخونه1
نوشته شده در سه شنبه 16 شهريور 1400
بازدید : 79
نویسنده : J A V A D

 

ظهر بود اواخر شهريور با اين كه هوا كم كم روبه خنكي مي رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشيد با قدرتي هر چه تمام تر به پيشاني بلند و عرق كردهي حسين آقا مي تابيد قطره هاي ريز و درشت عرق از سر روي او آرام آرام و پشت سرهم ريزان بودند و روي صورتش را گرفته بودند چهره ي آفتاب سوخته اش زير نورخورشيد برق مي زد اما گويي اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شيلنگ آب را روي سنگ فرش حياط بزرگ و زيباي حاج رضا گرفته بود و به نظر مي رسيد قصد دارد آنها را برق بياندازد . حسين آقا حالا ديگر هفت سالي مي شد كه سرايدار ي خانه ي حاج رضا را بر عهده داشت يعني درست از وقتي كه عموي پيرش بعد از سالها خانه شاگردي حاج رضا از دنيا رفته بود به ياد عمويش و مهرباني هايي كه او در حقش كرده بود افتاد او حتي آخرين لحضه ها هم از ياد برادر زاده ي تنهايش غافل نبود و از آقاي (احساني ) خواهش كرده بود مش حسين را نيز به خانه شاگردي بپذيرد.حسن آقا غرق در تغكراتش هر ازگاهي سرش را تكان مي داد و با لبخند دندان هاي نامنظم و يكي در ميانش را به نمايش مي گذاشت. صداي در حياط كه با شدت كوبيده مي شد او را از دنيايش بيرون كشيد شيلنگ روي زمين رها شد آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روي زمين برگشت يك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود لف لف كنان به سمت در دويدند در حالي كه صاحبشان بلند بلند مي گفتSadآمدم صبر كنيد آمدم) با باز شدن در چهره درخشان دختري با پوستي لطيف و شفاف و قامتي متوسط نمايان شد در حالي كه با چشمان سياهش به حسين آقا چشم دوخته بود يا لبخند شيطنت باري گفت:‌ سلام چه عجب مش حسين!يك ساعته دارم زنگ مي زنم

 تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_moreShabahang20-gif & animated Candle- تصاویر متحرک شباهنگ – تصاویر متحرک شمع

تصاویر_متحرک_شباهنگ_ادامه_مطلب_shabahang_gifs_Read_more


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان همخونه , ,
:: برچسب‌ها: رمان همخونه1 , رمان همخونه , رمان , رمان همخونه ,



رمان پارمین فصل 4
نوشته شده در جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 127
نویسنده : J A V A D

 

به رو به رویش خیره شد ... اشک نمی ریخت ... هیچ حسی نداشت ... لحظه لحظه روزهای گذشته در پیش چشمانش جان گرفت.هول نکن همه چیز به خیر گذشته .الانم خودت و برسون به بیمارستان ... با دکتر معالجش صحبت کردم می گه یه انفارکتوس و پشت سر گذاشته ، باید چند روز اینجا بستری بشه... هزینه آنژیو گرافی میشه یک و نیم ... با متین صحبت می کنم ببینم می تونه جور کنه ... شرمنده ام به خدا ... ماشین و دو و دویست ولی صاحب ماشین و نوکرشم هر چی خودش بگه... بابام یه پولی بهم داده که باهاش ماشین بخرم زیاد نیست ولی خب گفتم الان شاید تو این موقعیت بخوای ماشینت و بفروشی ... هزینه بیمارستان و عمل روی هم دو میلیون می شد ... یه سال پیش این خونه و از پدرتون خریدم ... بهتون ده روز مهلت می دیم تخلیه کنید ... گلدان شیشه ای روی میز را محکم به طرف ظرف شویی پرت کرد ... سرش در حال انفجار بود و چشمهایش از گریه طولانی و بی خوابی می سوخت ... بشمرید کم نباشه ... با اندوه به وسایلی که می بردند نگاه می کرد ... شمرد بیست و دوتا صد هزارتومانی ... هق هق گریه کوکب و اشک های بی صدای حمید ... تا یه مدت نمی تونه به کسی پول قرض بده ... آخه دو ماه دیگه عروسیشه ... دلش پر بود ... از زمانه .... آدمها ... تقدیر... تصویر دختری مفلوک در کنار لجن های ته جوی ... از ته دل فریاد زد:خدا......خدا........خدا.....چشمه اشکش خشک شد ... در این شهر چقدر غریب بود... چند نفر در شلوغی این خیابان عریض تنها بود.مهردادم ...مهرداد سهرابی ... من می تونم بهتون کمک کنم ... شما خانم فکور هستید ؟ ... آبتین شاکری هستم ، وکیل آقای سهرابی ... کار ضروری براشون پیش اومد ... از من خواستند که امانتی شما رو تحویلتون بدم ... چکی به مبلغ پانصد میلیون درون آن بود ... من نمی تونم همچین مبلغی رو قرض بگیرم ... چک را از روی میز برداشت ... شما هم که تا تضمین ندید این رو قبول نمی کنید . برای ضمانت باید پشت سفته رو امضا کرد ... اینم از امانتی شما ...سرش را میان دستانش گرفت ، زیر لب نالید.- چرا بهش اعتماد کردم ... شهره که گفته بود اون خسیسه ... چرا شک نکردم ... به کوکب گفت که مهرداد از قضیه کمکش به ما چیزی نمی دونه ... چرا یادم رفت ... چرا اینقدر احمقم ... اون گفت به بابات چیزی نگو، منم مثل یه خواب نما گوش کردم ... کاش از سیاوش می پرسیدم یا حداقل یه زنگ به شهره می زدم ... متین که شرکت داشت به ترانه می گفتم راجع به سفته ازش سوال کنه ... کاش به بابا می گفتم این کلاه بردار لعنتی کیهاز حرص سرش را به دیوار می کوبید ... دلش آرام نمی گرفت. داد زد.- منه خر... به بابا چیزی نگفتم تا دوباره حالش بد نشه ... اگه بابام بفهمه... عمه... وای شهره ... سیاوش ... سارا ...زهر خندی به حال نزارش زد.- دم از سادگی پانیذ می زدم ... خودم شورش و در آوردمبدنش از فکر فردا لرزید.- بابا که این همه بهم اعتماد داشت ... خراب کردی پارمین ... گند زدی پیشانیش می سوخت. با کف دستش محکم آن را فشار داد ، دستش را پایین آورد... به لکه های خون نگاه کرد.- منم یه لکه ی ننگ دیگه ام ... مثل ماماندر اتاق باز شد.- بیا بیرونبا نفرت به نگهبان نگاه کرد و از اتاق خارج شد. مهرداد منتظرش بود.به دستشویی اشاره کرد.- برو اونجا سرو وضعت و مرتب کننگاهش نکرد ... دیدنش کفاره می خواست.به تصویر درون آینه خیره شد. زخم پیشانیش سطحی بود.چند بار صورتش را شست و مقنعه اش را مرتب کرد .اصلا دلش نمی خواست پدرو عمه اش متوجه موضوع شوند ... عقلش می گفت تا کی ؟ ... تا ... جوابی نداشت.مهرداد ساعت محضر را گفت و رفت ... او حتی یک لحظه هم به رفتن به آن محضر فکر نکرد ... راههای زیادی برای خودکشی بود ... اما ازدواج با مهرداد ... هرگزبه خانه رسید .کوکب در آشپزخانه بود.- سلام عمهبا صدای گرفته ای جوابش را داد.- اتفاقی افتاده ؟در قابلمه را گذاشت و به سمت او برگشت .چشمانش خیس بود.نگران به سمتش رفت .- چی شده؟- خریدار خونه زنگ زد کلی تهدید کرد که یادتون نره فقط سه روز دیگه مونده ... گفت الان بتون می گم که وقتی اومدم خونه و ازتون تحویل بگیرم ازم سه روز دیگه مهلت نخوایداوضاع به هم ریخته ای بود و او با کار احمقانه اش آن را بدتر کرد.- بابا می دونه؟- نه ... اگه بفهمه طاقت نمیاره ... دق می کنهاگر پیشنهاد مهرداد را می شنید چه حالی می شد. دلش برای پدرش تنگ شد....فردا هر اتفاقی که می افتاد ... دیگر نمی توانست او را ببیند .به سمت اتاق پدرش رفت ... می خواست در فضایی که عطر نفس های او را می دهد نفس بکشد ... شاید فردا فرصتی نباشد ... حالش عجیب بود ... احساس تهی بودن می کرد ... مثل یک مال باخته که چیزی برای از دست دادن ندارد .- راستی پیشونیت چی شده ؟بدون اینکه برگردد گفت :- داشتم با عجله میومدم به شاخه درخت خورد.... چیزی نیستچقدر راحت دروغ می گفت.زمان به سرعت می گذشت .زانوهایش را در بغل گرفته بود و به صفحه گوشیش نگاه می کرد ... ساعت دو و نیم ... لحظه ای چشمانش روی هم رفت ... سریع چشمهایش را باز کرد ... ساعت چهار ... از فردا می ترسید. در ذهنش تکرار می کرد.فردا هیچ اتفاقی نمی افته . نهایتش می رم زنداندوباره پلک هایش روی هم افتاد ... دستی که زیر چانه اش گذاشته بود تکان خورد و از خواب پرید ... و باز صفحه گوشی ... ساعت پنج و چهل و پنج ...اگه بیاد در خونه ... اگه عمه و بابا بفهمنچشمهایش از بی خوابی می سوخت ... همیشه شبها تا دیر وقت بیدار بود اما حالا که نمی خواست بخوابد ، خواب لحظه ای رهایش نمی کرد ... ساعت شش ...خدایا چی کار کنم ... فقط سه ساعت دیگه مونده ... کاش یکی بود که باهاش حرف بزنمبه پانیذ نگاه کرد که بیخیال خوابیده بود.کاش اونقدر بزرگ بود که بتونم باهاش دردودل کنمسرش را به دیوار تکیه داد و لحظه ای چشمهایش را بست ... وحشت زده از خواب پرید . پانیذ در جایش نبود .هوا کاملا روشن شده بود... به ساعت نگاه کرد... نه ونیمبدنش یخ زد .دندانهایش را محکم روی هم فشار داد ... هر لحظه ممکن بود زنگ بزند ... چشمهایش را از صفحه گوشی بر نمی داشت ... چندین بار حرف هایی را که می خواست به او بزند ، تکرار کرد ... ساعت ده ... دو ساعت دیگر در همان حالت نشست ولی از مهرداد خبری نبود. زیر لب گفت:- ممکنه پشیمون شده باشه عصر شده بود ولی باز هم از مهرداد خبری نبود.- چرا رنگت پریده؟چشم از ساعت برداشت و به کوکب نگاه کرد. - نگران مشکل خونه ام ... یه روز دیگه هم گذشت- انشاالله درست می شه ... به سیا وش زنگ زدم ، گفتم بره یه صحبتی با هاشون بکنه ... شاید یه چند روز دیگه بهمون مهلت دادن لیوان آب را همرا قرص ها در سینی گذاشت .- اونایی که من دیدم مهلت بده نیستن- سنگ مفت ، گنجیشک مفت ... حالا اونم تلاش خودش رو می کنهسینی را برداشت و به اتاق حمید رفت.صدای کوکب می آمد که با تلفن صحبت می کرد.حمید جسمش در حال خوب شدن بود ولی روحیه اش را به کل باخته بود و زیاد حرف نمی زد. داروها یش را داد و از اتاق خارج شد .چهره ی کوکب گرفته بود و آرام اشک می ریخت ... ترسید که مهرداد به او زنگ زده باشد.- چی شده عمه ؟- می بینی دنیا چقدر بی وفاست ... اینهمه حرص پول می زد ، یه ریالش رو با خودش نبرد- کی رو می گید؟کوکب با ناراحتی روی پایش زد .- مهرداد ... شوهر شهره ... دیشب فوت کردبا چشم هایی از حدقه در آمده به کوکب نگاه کرد. - امکان نداره ؟کوکب سرش را با افسوس تکان داد.- حال شهره و بچه ها که خیلی بد بود ... زری برام تعریف کرد ... مثل اینکه دیروز مهرداد یه معامله پرو پیمون می کنه.از ظهرش که میاد خونه دیگه رو پاش بند نبوده ... شروع می کنه ویسکی خوردن ... تا خر خره زهر ماری می خوره ... آخر شب هم حالش بد میشه و تا برسوننش بیمارستان تموم می کنهدهان نیمه بازش کم کم تبدیل به لبخند شد .- خوبی پارمین ... مردن مهردار خنده دارهسعی می کرد خودش را بی تفاوت نشان دهد ولی سخت بود. مهرداد مرده بود ... حتی از خبر قبولیش در کنکور هم لذت بخش تر بود .- نه ... اتفاقا خیلی ناراحت شدم ... بیچاره ذوق مرگ شدکوکب گریه یادش رفته بود و با تعجب به او نگاه می کرد.- مرده رو مسخره نکن خوبیت نداره آزاد شده بود ... به همین راحتی . در حالی که به طرف اتاقش می رفت آرام گفت :- عاشقتم خداکوکب داد زد .- چیزی گفتی ؟- نهبا خودش می گفت انسان چه موجود عجیبی است .دو روز قبل که فقط مشکل رفتن از این خانه را داشتند ، از زمین و زمان می نالید ولی حالا با وجود حل نشدن مشکل خانه از شادی روی پایش بند نبود. روی تخت دراز کشید . حالا سفته ها دست چه کسی می افتاد ...چشم هایش را بست ... چند ضربه به در اتاق خورد و کوکب وارد شد.- مانتو مشکیت تمیزه ... فردا مراسم خاکسپاریه با ناراحتی به کوکب نگاه کرد.- نمیشه من نیام اخم های کوکب در هم رفت.- تو این مدت شهره کنارمون بود ... زشته الان که اون مشکل داره تنهاش بذاریم- آخه بابا تنها می مونه- خدا رو شکر حمید حالش بهتر شده ... تو اون چند ساعتم کاری نداره ... بهونه الکی نیار کوکب سمت کمد رفت و در آن را باز کرد.- مانتو مشکیتم تمیزه ... این لکه ها چیه آستین مانتو طوسی پارمین را در دست گرفته بود و به چند قطره خون لبه آن اشاره کرد. حول شد و لبه تخت نشست.- اِاِ... دیروز گفتم پیشونیم خورد به درخت ... دستمو زدم به پیشونیم لک شدهکوکب چند دقیقه مکث کرد ... بعد در کمد را بست . نفس راحتی کشید. کوکب به سمت در اتاق رفت و گفت :- فردا که کلاس نداری ؟یاد امتحانهای پایان ترمش افتاد ... در این مدت از درسهایش خیلی عقب افتاده بود.- فردا چهارشنبه ... کلاس ندارم ... البته نزدیک امتحانهاست اگرم کلاس داشتم تشکیل نمی شد کوکب سرش را تکان داد و در را بست. روی تخت دراز کشید و به فردا فکر کرد. مانتو و شال مشکیش را همرا شلوار لی زغالیش پوشید و از اتاق بیرون رفت. کوکب در حال منتظرش ایستاده بود. - بیا بریم دم در ... زنگ زدم آژانسدر طول راه به مهرداد فکر می کرد ... طوری حرف می زد که انگار صد سال زنده است ولی حالا ... اگر مهرداد نمی مرد چه بلایی سر او می آمد ... چشمهایش را بست ... به اندازه کافی بدبختی داشت ، نمی خواست در خیالش هم به آنها فکر کند.از ماشین پیاده شد ... با تعجب به جمعیت نگاه کرد. تصور اینکه این همه آدم از آشناها و فامیل های مهرداد باشند ، در ذهنش نمی گنجید. با چشم دنبال شهره گشت ... ماتم زده کنار سنگی نشسته بود و گریه می کرد ..

 

 


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان پارمین , ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان پارمین فصل 4 ,



رمان پارمین فصل 3
نوشته شده در پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 228
نویسنده : J A V A D


با صدای بستن در حال چشمهایش را باز کرد ... کوکب از آشپزخانه بیرون آمد .
- تو چرا بیدار شدی ... هنوز نیم ساعت نیست که خوابیدی
- باید برم دنبال خونه زیاد وقت نداریم
کوکب دوباره چشمهایش تر شد .
- خوبیت نداره یه دختر جوون بره دنبال خونه ... اونجا ها همه جور آدمی میاد
سرش را به دیوار تکیه داد.
- من نرم ... کی بره ؟
کوکب درمانده اشک می ریخت.
- خدایا این چه بلایی بود آخر عمری سرمون اومد
پارمین از جایش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت.
- پارمین
به طرف کوکب برگشت .
- می تونیم به سیاوش بگیم
چهره اش درهم رفت .

پ


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان پارمین , ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان پارمین فصل 3 ,



رمان پارمین فصل 2
نوشته شده در پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 119
نویسنده : J A V A D
رمان پارمین فصل دوم ادامه داستان


خواهشا نظر بدید



:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان پارمین , ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان پارمین فصل 2 ,



رمان پارمین فصل 1
نوشته شده در پنج شنبه 4 شهريور 1400
بازدید : 121
نویسنده : J A V A D

رمان :پارمين

نوشته: آذرمیدخت

فصل ۱

خلاصه : پارمین تو یه خانواده متوسط همراه خواهر و پدر و عمه اش زندگی می کنه. زندگیشون گاهی پایین گاهی بالا می گذره تا اینکه پدر خانواده برای انجام معامله ای تمام دارایی شون و که یه خونه و ماشینه می فروشه ولی طرف کلاه بردار از آب در میاد و پارمین تصمیم می گیره برای نجات خانوادش کاری و انجام بده که عواقب وخیمی در پی داره ..... خلاصه اش ساده است ، گول سادگیش و نخورید.


:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان پارمین , ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان پارمین فصل 1 ,



صفحه قبل 1 صفحه بعد