این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان سکوت شیشه ای6

جمعه
10:22 AM
حسینی

یوسف گفت:
-کی بود امیر؟
-مادرت... گفته اون پسرعموت بود... آمریکا زندگی میکرد... اسمش چی بود؟... سهیل اون مرده
انگار قطعات پازل ذهنش با هم گره خورد
مرگ سهیل... حال خراب شهره.... رفتن سهیل بعد عروسی شهره
به طرف شهره رفت و سیلی محکمی به صورت شهره زد
یوسف خشک شده بود... منم نمیدونستم حق رو به کی بدم
بعد به اتاق خوابشون با شهره رفت و لباس پوشید و گفت:
-تو دادگاه می بینمت... بگو چرا دیوونه شدی... تازه میفهمم چرا بالای همه کتاب ها اسم اون عوضی بود و من فکر میکردم همه اینا یه کادوی ساده است... غمگسار عشق قدیمیت شدی... تو...
سرش رو پایین انداخت و به طرف در رفت ، لحظه آخر نگاه تنفر آمیزی به شهره و سهیلا که کنار شهره بود کرد
شهره با صدای بیشتری گریه کرد... حال سهیلا و سعید خیلی بد شده بود.. یوسف بچه ها رو به اتاق سعید برد... دست شهره رو کشیدم و گفتم:
-زندگیت خراب شد دیوانه.... بگو چی شده... چی بهت گفتن مثل دیوونه ها شدی
-وقتی سعید صدام کرد ترسیدم... تلفن از آمریکا بود... صدای یه دختر جوون بود....
دوباره گریه اش گرفت


موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای

رمان سکوت شیشه ای5

جمعه
10:21 AM
حسینی

برگه آزمایش رو توی دستم مچاله کردم و به این فکر میکردم چه بلایی سر یوسف بیارم.... اصلا دلم نمیخواست بچه دار بشم ولی این شاهکار یوسف بود... بعد چند ماه عذاب کشیدن حالا میدیدم تو آستانه چهار ماهگی بودم... شهره با لبی خندن گفت: دستش درد نکنه داداشم گل کاشت
-شهره هیچی نگو اعصاب ندارم
-مستانه نمیشه بچه دار نشین
-نه انقدر زود
-زود؟ نا سلامتی نزدیک به دوسال شده ها....
-چرا تو این چهار ماه نفهمیدم....
-از بس خنگی.... یعنی حتی به اوضاع خودت شک هم نکردی
-نه.... اصلا دقت نکردم
با شهره به طرف خونه برگشتیم...
-شهره بر نداری شهر رو خبر دار کنی ها.....خودم میخوام اول به یوسف بگم بعدش به بقیه
-باشه میذارم خودت بگی ... الهی عمه فداش بشه
دل شهره خیلی خوش بود... این بچه نباید میومد... هنوز نمیدونستم آخر بازی چی میشه و قراره مستانه برنده بشه یا افسانه فقط میدونستم که این بچه نباید میومد
-چرا از بیرون بهش زنگ نمیزنی
-هزار بار گفتم خوشم نمیاد با یوسف تلفنی حرف بزنم....
-تو بر عکس همه هستی ها... امیر تا برگرده من هزار بار بهش زنگ میزنم و حالشو میپرسم
-من تو نیستم ...
-اه چقدر بد اخلاق شدی تو... نمیشه باهات حرف زد... بیچاره داداشم
وقتی رسیدیم خونه برگه آزمایش رو روی میز انداختم و به هوای آوردن میوه و شیرینی به آشپزخانه پناه بردم


موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای

رمان سکوت شیشه ای4

جمعه
10:17 AM
حسینی

مات به آدم هایی نگاه میکردم که نگاهشون به من خریدارانه بود. سرم به دوران افتاده بود. یوسف رو پشت هاله ای از خاطرات می دیدم. صداش و فریادهاش روز آخر جلوی چشمم زنده بودند. سرش پایین بود و به من که مات وجودش بودم نگاهی نمیکرد. نمیدونستم با هیجانم چطوری مقابله کنم. حس شیرینی توی جونم می جوشید. فکر اینجا رو نکرده بودم . شهره دستم رو کشید و من رو کنار خودش نشوند. هنوز محو حضور یوسف بودم که صدیقه خانم مجلس رو به دست گرفت و گفت:
-سالهای ساله که همدیگه رو میشناسیم مستانه با شهره من هیچ فرقی نداره... پسر منم یه عمر غلامی دختر شما رو میکنه... یوسف درس خونده است و میدونم دوست داره مادر بچه هاش تحصیل کرده باشه
آقاجون گفت: مستانه منم توی پر قو بزرگ شده... نمیخواستم به این زودی ها شوهرش بدم و باید بگم یوسف رو مثل پسر خودم دوست دارم


موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای

رمان سکوت شیشه ای3

جمعه
10:16 AM
حسینی

بالاخره کنکور رو دادم...آزمون نسبتا سختی بود... نمیدونستم قبول میشم یا نه .... از یک طرف امید های دلگرم کننده آقاجون و از طرف دیگه حرفهای سرد مامان و مهتاب هم که به تازگی به مامان پیوسته بود... آقاجون تمام مدت جلوی در حوزه منتظرم بود.... دلم برایش سوخت حسابی گرمش شده بود. وقتی لب های خندان منو دید گفت: پس بریم خانم دکتر رو یه آب میوه مهمون کنیم
از شنیدن اسم خانم دکتر غرق حس خوبی شدم... خودم دکتر میشدم.... آقاجون با ذوق سوار ماشین شد. حس میکردم بار سنگینی از روی دوشش برداشتم. مهتاب از وقتی حمایت های آقاجون رو می دید بیشتر بهم کنایه میزد و من هم این رو پای حسادتش میگذاشتم.


موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای

رمان سکوت شیشه ای2

جمعه
10:13 AM
حسینی

آقاجون تا بعد از بستن در بزرگ حیاط پشت در موند و بعد رفت. شهره دست منو کشید و با هم به سمت طبقه دوم رفتیم. چادرم رو روی پشتی انداختم و کنارش نشستم. نفس عمیقی کشید و گفت: وای نمیدونی سهیل بهم چی داده؟
-چی داده؟
-کتاب...
-واسه این ذوق کردی؟
با خوردن تقه ای به در هر دومون ساکت شدیم. شهره در رو باز کرد و شریفه با سینی چای و میوه وارد شد. احوالپرسی گرمی کرد و بعد از دادن میوه و چای اتاق رو ترک کرد. از وقتی زن پرویز خان شده بود روزی نبود که بدون دست و بال کبود دیده باشمش. چقدر جای مسعود خالی بود تا ببینه چی به روز شریفه اش اومده. بعد از شهید شدن مسعود شریفه داغون شد. مدتی بیمارستان بستری بود. چون چند ماهی رو محرم بودند کلی حرف پشت سر دختر بیچاره در اومد. پدرشون هم حریف حرف های مردم نشد و با اومدن اولین خواستگار شریفه رو شوهر داد. مامان کلی رفت و اومد که مانع ازدواج شریفه بشه ولی مرغ اوس مرتضی یه پا داشت. هرچند چند ماه بعد هم خودش پشیمان شد ولی فایده نداشت. وقتی شریفه که شش ماهه حامله بود با صورت کبود و بدون سر و وضع مناسب و درستی، نصفه شب زنگ خونه اوس مرتضی رو زد همه چی رو شد. پرویز خان اعتیاد داشت و هر وقت خمار میشد و پول کم میاورد شریفه رو به باد کتک میگرفت. و نامزدیش با مسعود رو مثل پتک توی سرش میزد. شریفه خیلی دوست داشت خدا بهش پسر بده تا اسمش رو مسعود بذاره اما انگار خدا بهتر از همه پرویزخان رو شناخته بود چون فقط یه دختر ناز به شریفه داد و شریفه هم به یاد اسم هایی که با مسعود انتخاب کرده بودند اسمش رو سمیه گذاشت. چند وقتی هم که پرویز خان بیکار بود شریفه با خیاطی برای مردم خرج خونه رو در میاورد و هیچ وقت نذاشت پدرش بهش کمک مالی کنه تا به قول خودش پول مفت به جون پرویز نسازه. واسه اسم و رسم اوس مرتضی این موضوع سرشکستگی بدی بود ولی مرغ شریفه یه پا داشت.
با حرفهای شهره دوباره به خودم اومدم. کتابی رو به دست گرفته بود و گفت: مستانه اینو بهم داده... نشون هیچ کس جز تو ندادم.. مامانم ببینه حسابم رو میرسه


موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای

رمان سکوت شیشه ای1

جمعه
10:11 AM
حسینی

مقدمه


همه چی از یه دروغ شروع شد، از یه بازی بچگانه ،از یه نگاه که تو عمق وجودت رخنه میکنه، کاش هیچ وقت او بر نمی گشت کاش هیچ وقت نبود... بوی تورا میداد ولی تو نبود... من حضور گرمت رو تو محبت اون جست و جو کردم... سکوت نکن سکوتت عذابم میده... بگو با این بار گناه چیکار کنم، چه جوری عمری که به بازیش گرفتم رو جبران کنم ، روزهای رفته اش که با عشق زندگیش بود و خبر نداشت رو چطور بهش برگردونم
باید باهاش حرف بزنم باید بگم چقدر برای من ارزش داره.... باید بگم عذر میخوام باید بگم منو ببخش

موضوعات مرتبط: رمانرمان سکوت شیشه ای
صفحه قبل 1 صفحه بعد