این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان عشق پاییزی3

دو شنبه
10:41 AM
حسینی

رمان عشق پاییزی

 روز از اعترافم به نیما گذشته بود.
خودش که باهام قهر بود هیچی، موبایلمم ازم گرفته بود و اجازه نمیداد از خونه برم بیرون.
تا خاستگاری فقط 2 روز مونده بود و تمام فکر و ذکرم شده بود سامان و نیما.
به معنای واقعی کلمه گیج شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم...
ساعت نزدیک 8شب بود. دقیقترش 2 دقیقه تا 8 مونده بود.
تقه ای به در خورد و نیما اومد تو. ازش خجالت میکشیدم. همون طور که سرم پایین بود گفتم سلام.
ن:جوابت به سامان چیه؟
ن:چرا جواب نمیدی؟
ن:نگین؟
آروم عکسا رو از تو کشو در آوردم و گذاشتم کنارش روی تخت. اشکای گرمم آروم آروم از رو گونم سرخ خوردند پایین.
ن:یعنی میخوای بگی ساما
حرفش تموم نشده بود که صدای حق حقم بلند شد...
ن:نگین چرا گریه میکنی؟
ن:تو رو خدا گریه نکن. ارزشش رو نداره
ن:نگین؟
طاقت نیاورد و بغلم کرد. همونطوری که گریه میکردم کنار گوشم زمزمه وار گفت: نگین؟ نگینم؟
وقتی گفت نگینم یاد سامان افتادم یاد اون روز توی پارک:
(روی یه نیمکت سبز رنگ چوبی درست روبه روی وسایل بازی پارک کنار چند تا درخت نشسته بودیم و به برگ زرد و نارنجی زیر پامون نگاه میکردیم و به صدای خنده و جیغ و داد بچه های توی پارک گوش دادیم. تا اینکه سامان سکوت رو شکست و گفت:
سامان:نگینم؟ اگه یه خواهشی بکنم قول میدی قبول کنی؟
-تا چی باشه؟
سامان:اول بگو قبوله
-تا نگی چیه نمیگم
سامان:جون سامان بگو قبوله؟
-باشه قبوله،حالا چی هست؟
سامان:پس فردا شب...
بعد چند لحظه که حرفش رو ادامه نداد گفتم:پس فردا شب چی؟
سامان:پس فرداشب من و...
-سامان عین آدم حرف بزن دیگه!
سامان خیلی سریع و پشت سر هم گفت:پس فردا شب من به همراه خانواده واسه یه امر خیر مزاحمتون میشیم.
اونروز خیلی حرف زدیم ولی...
سامان بیشتر حرفای عاشقانه میزد
حرف آخرش هنوزم تو گوشمه:
عشقی خوب عشقی شیرین مثل عشق پاییزی.)
ن:نگین این دو روز دانشگاه نمیری. همون روز خاستگاری هم جواب منفیت رو اعلام میکنی!
این و گفت و از اتاق رفت بیرون
دوباره صدای سامان توگوشم پیچید
عشقی خوب عشقی شیرین مثل عشق پاییزی

تو آشپزخونه نشسته بودم منتظر ندای مامان تا براشون چایی ببرم. یاد حرفای نیما افتادم:
(ن:وقتی اومدند بهش نگاه نمیکنی! لبخند نمیزنی! موقع صحبت کردن هم میبریش تو اتاق من در ضمن لباس تنگ هم نمیپوشی)
با صدای مامان به خودم اومدم: نگین دخترم نمیخوای چای بیاری؟
چایی رو ریختم تو استکانا و یه نفس عمیق کشیدم وَ به دستور نیما سرم رو پایین انداختم و رفتم بیرون. صداهاشون رو نمیشنیدم فقط حواسم به نیما بود.
وقتی رسیدم به سامان یه جوری که فقط من بشنوم گفت: چه خوشگل شدی!
ولی نگاه تیز بین زنا اینقدری هست که بفهمم نگاش بیشتر به لبام بود. چیزی که قبلا بهش فکر نمیکردم. یعنی قبلا فقط به حرفای قشنگ و عاشقانش گوش میدادم و به چیزای دیگه فکر نمیکردم.
کنار نیما نشستم.
بابای سامان: خوب در مورد اصل مطلبی که امروز ما اینجاییم. آقا بیژن ما اومدیم که نگین خانومو برای سامان خاستگاری کنیم نظرتون چیه؟
بابا:من که حرفی ندارم تصمیم با نگینه!
مامان:نگین عزیزم برین با آقا سامان صحبتاتونو بکنیم
با سامان رفتیم اتاق نیما سامان در رو بست که البته از این کارش یکم ترسیدم.
س:عزیزم این لباس خیلی بهت میادا ولی لباس صورتیِ بهتر بود!!!
یاد مانتو صورتیم افتادم. یه مانتوی تنگ و کوتاه که کل اندامم و نشون میداد و من فقط یه بار جلوش پوشیده بودمش.
س:خوب نگینم جواب مثبت رو امشب میدی یا میخوای ما رو تو خماری بذاری؟!
-اولاً من نگین تو نیستم ثانیاً کی گفته جواب من مثبته؟
س:نگین چرا اینجوری حرف میزنی؟ میدونی که دوست دارم. اذیتم نکن
-به بقیه دوست دختراتم همینارو گفتی؟ نه؟
س:دوست دختر چیه نگی...
قبل از اینکه جملش کامل شه نگاش افتاد به عکسا که رو میز کنار تخت نیما بود.
اتاق نیما یه جوری بود که وقتی از در میومدی تو اولین چیزی که میدیدی بالکن بود. تخت خوابش نزدیک پنجره سمت چپ بود و میز دقیقه کنارش.
عصبانیت، شیطنت، هوس تنها چیزایی بود که تو چشاش موج میزد...
سامان نزدیک تراومد و گفت: همه سعیم رو کردم تا قبل از عقد بلایی سرت نیارم ولی خودت نخواستی نگین.
داشت نزدیک تر میومد آماده شده بودم واسه جیغ کشیدن که گفت: اگه جیغ بزنی ابروتو جلوی همشون میبرم نگین
هولم داد روی تخت. هنوز تو شک بودم. ترسیده بودم. ذهنم فرمان هیچ کاری رونمیداد.
قبل از اینکه بیوفته روم در اتاق باز شد و نیما اومد تو
از ترس دویدم سمت نیما و زدم زیر گریه
نیما:داشتی چه غلطی میکردی عوضی؟
دستش و آورد بالا و زد تو گوش سامان یه جوری که سامان پرت شد رو زمین.
نیما:خواهر من اینقدراهم بی کس و کار نیست، بفهم نامرد...
دست من و کشید و برد سمت دست شویی گفت صورتم رو بشورم تا بریم پایین.

چند روز از وقتی که مامان بهشون جواب منفی داده بود میگذشت ولی هنوز سوال جوابای مامان واسه رد کردن سامان تمومی نداشت.
با نیما میرفتم دانشگاه و با خودشم برمیگشتم.سامان هم از ترس نیما زیاد نزدیک نمیومد. هر وقت هم میدیدمش سرش رو مینداخت پایین و بی توجه رد میشد البته یکی دو بار دیدم داره بهم نگاه میکنه ولی تا نگاه منو میدید به یه جای دیگه نگاه میکرد...
هفته دیگه امتحانای ترم شروع میشد و منم به اجبار نیما کل جزوه ها رو دوره کرده بودم.
تو حیاط دانشگاه با مریم و مهشید و شهاب و چند تا دیگه از بچه های کلاس نشسته بودیم که موبایل مهشید زنگ خورد. رفت یکم دورتر تا موبایلش رو جواب بده.
مهشید خواهر شهاب بود. یه دختر آروم ولی سر به هوا و یکمی شیطون. نه سبزه بود نه سفیده چشماش قهوه ای بود و لبای قلوه ای خوردنیش تحریک کننده بود. در کل قیافش معمولی بود مثل شهاب...
تو همین افکار بودم که مهشید برگشت و رو به شهاب گفت: داداشی یه کاری واسم پیش اومده زودتر میرم، خداحافظ همگی
همه با هم: خداحافظ
تقریباً یک ساعت بعد
شهاب:بچه ها با اجازه ما دیگه بریم
در همین حال موبایلش زنگ خورد:
ش:برادرش هستم
ش:چی؟
ش:کدوم بیمارستان
ش:یه ربع دیگه اونجام.
مریم:چی شده شهاب؟ کی بیمارستانه؟
شهاب:چیزی نیست
مریم: از رنگ و روت پیداست، منم میام
شهاب:کجا میخوای بیای؟ بمون ماشین بگیرم برگرد
-مهشید چیزیش شده آقا شهاب؟
شهاب:تصادف کرده!
مریم:مهشید تصادف کرده بعد میگی چیزی نیست؟ زود باش بریم بیمارستان
-منم میام

حالش زیاد هم بد نبود ولی یکم ترسیده بود و هنوز تو شک بود...
کسی که رسونده بودش میگفت ماشین زده و فرار کرده
شهاب:میخواین شما دو تا برین من میمونم
تا مریم رفت چیزی بگه سریع گفتم:من دوستم رو ول نمیکنم برم خونه
مریم:ولی بابا و مامانت که نمیدونند حتما تا حالا هم کلی نگران شدند تازه خواهر شوهر منه! تو میخوای بمونی؟
-اولا زنگ میزنم بهشون میگم دوما برم خونه هم فکرم اینجاست من میمونم شما برین!
شهاب:نیازی نیست گفتم که خودم میمونم اگه حال مامان مساعد بود بهش میگفتم ولی...
-ببینین! شما گفتین که مهشید خونه مریمه! اون موقع وقتی مریم خونه نباشه که شک میکنند. تازشم مگه نگفتید حال مامانتون خوب نیست؟ پس بهتره شما برین من بمونم...
به هر جون کندنی بود فرستادمشون که برن و خودم بمونم.
آخه اگه راستش رو بگم بیشتر از مهشید بخاطر...
بخاطر اون دکتر خوشگله میخواستم بمونم!!!
ولی با فکر به این که شاید مثله سامان باشه به فکر فهموندم که من بعد سامان به هیچ کس اعتماد نمیکنم!
_______________
مهشید هنوز خواب بود. دکتره هم که فکر کنم فامیلش آریا بودیکی دو بار اومده بود بهش سر زده بود
فکرم هنوز دورو بر دکتر آریا میچرخید که به یه چیز عجیب که شاید دلیل جذابیتش برای من بوده باشه پی بردم ((چشماش))
چشماش واقعا شبیه استاد بود.
طوری که یکی دو باری هم فکر کردم که بچش باشه
ولی با چیزایی که از استاد میدونستم مطمئن بودم فقط یه دختر داره که ازدواج کرده! پس بچش نبود!
ولی یه چیز عجیب دیگه هم بود!
اونم شباهت بعضی از رفتارای دکتر آریا با استاد بود حتی یه جاهایی تو حرف زدن!

وقت ملاقات بود که نیما تلفن زد و گفت بگم الآن دوستم تو کدوم اتاقه تا بیاد اینجا. میگفت باهام کار مهم داره.
نشستم روی صندلی کنار تخت و منتظر نیما شدم.
بعد چند دقیقه در زد و اومد توی اتاق. بعد سلام احوالپرسی شروع کرد به صحبت کردن:ببین بابا فهمیده بود که رد کردن سامان بدون دلیل نبوده واسه همین هم مجبور شدم همه چی رو براش تعریف کنم
-چی؟ یعنی همه چی رو گفتی؟ بابا چی گفت؟ چرا اینا رو به من میگی؟
ن:آره همه چی رو گفتم! بابا هم گفت سعی میکنه رابطشو باهاشون کم کنه تا تو راحت تر باشی. بابا هم درباره دوستیت با سامان یکم عصبانی شد واسه همین بهت گفتم که نگی نگفتی!
تا اومدم به چیز دیگه ای فکر کنم دوباره تصویر آریا اومد تو ذهنم. حتی دیشب هم خواب دکتر رو میدیدم!
این افکار پوچ و مسخره رو از ذهنم بیرون کردم و به خودم گفتم:((هیچ مردی قابل اعتماد نیست))
ن:بیشتر بمونم دیرم میشه خواهری، خداحافظ و مراقب خودت باش
-خداحافظ
قرار بود تا ظهر مهشید مرخص بشه.
وسایلشو جمع کردم و منتظر اومدن دکتر شدم تا مرخصش کنه هرچند ته دلم راضی نبودم که برم خونه! خوب تو خونه که نمیتونستم آریا رو ببینم اما
از فکری که به سرم زد خندم گرفت. آخه من چجوری جلوی مهشید ازش عکس بگیرم!؟!؟
خوب شایدم بهتره برم از خودش هم عکسشو بگیرم هم شمارشو؟!؟!؟
وقتی اومد تو اتاق تا برگه ترخیص رو امضا کنه دوست داشتم زمان همونجا بایسته بتونم بیشتر ببینمش...
اینقدر ضایه ذل زده بودم به آریا که مهشید هم فهمید!!!
ولی!!!...
بالاخره حال مهشید خوب شده بود و نمیتونستم بمونم تا بیشتر ببینمش.
هرچند یکی دو بار دیگه باید میومدیم برای اینکه معاینش کنه
یه جوری راضیشون میکردم که خودم باهاش بیام...

شهاب اومد دنبالمون تا برگردیم خونه. قرار شد اول بریم رستوران بعدش خونه ما تا من رو برسونند بعدش هم با مریم و مهشید برن خونه خودشون.
با ورودم به خونه تازه یاد حرف نیما افتادم یعنی بابا همه چی رو میدونست؟؟؟
با ترس وارد اتاقم شدم و تصمیم گرفتم تا شب موقع شام بیرون نرم
وقتی رفتم تو اتاقم ناخداگاه فکرم رفت سمت دکتر آریا.
واسه منحرف کردن ذهنم رفتم حموم
ولی هرکاری کردم به یه چیز دیگه فکر کنم نتونستم آخه چشماش خیلی قشنگ بود(اِی دختره هیز!)
وقتی مامان برای شام صدام کرد تازه یادم افتاد هنوز با حوله حموم دراز کشیدم.
فوری لباس پوشیدم و با ترس رفتم پایین.
بابا خونه نبود و از قرار معلوم شرکت بود.
بعد از اینکه دید زدنام تموم شدو مطمئن شدم بابا نیست با خوشحالی سر میز نشستم
قرمه سبزی داشتیم. با ولع شروع کردم به خوردن
از مامان تشکر کردم و رفتم که بخوابم
ولی مگه میشد بخوابی؟
یا تو فکر بابا بودم که چه جوری قضیه دوستیم با سامان رو براش توضیح بدم یا تو فکر آریا، خیلی دوست داشتم اون لباش مال من باشه(خیلی منحرفی نگین!)
تو همین افکار قشنگ خودم بودم که خوابم برد.
فکر کنم آرزوم تو خواب براورده شد
خواب دیدم شب عروسیم با دکتر آریاست!!!!!!!
ولی از شانس بدم من از اون جاییکه با هم تنها شدیم رو یادم نیست
______
وقتی بیدار شدم ساعت 7 صبح بود. یه دوش گرفتم و با یکم تاخیر رفتم پایین مطمئن بودم بابا رفته ولی...
بابا:سلام دختر گل بابا کم پیدایی
-سلام
نیما و مامان:سلام
مونده بودم این رفتار بابا یعنی خطر رفع شده یا اینا آرامش قبل از طوفانه؟
آروم رفتم کنار نیما نشستم تا بتونم باهاش صحبت کنم.
-نیما؟ این رفتارای بابا یعنی چیه؟
نیما:تقریبا بخشیده شدی
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به صبحونه خوردن
تصمیمم رو گرفته بودم میخواستم سامان و نازنین و هر چیزی که به اونا مربوط میشه رو فراموش کنم و چه جانشینی بهتر از دکتر آریا؟!
و حالا هم باید میفهمیدم اسم کوچیک دکتر چیه
همونجا به خودم قول دادم دیگه به سامان فکر نکنم و سعی کنم حواسم رو بیشتر جمع کنم و اینکه هر مردی قابل اعتماد نیست!!!

دو سه روز بعد بود که مهشید میخواست بره دکتر
-مهشید میخوای باهات بیام؟
م:نه نگین جون اذیت میشی خودم میرم
-نه عزیزم تنهایی که نمیشه منم باهات میام
م:نگین راستشو بگو بخاطر چی اینقدر مهربون شدی؟
-اِ یعنی من بدم؟ واقعا که، منو بگه میخواستم باهات بیام که تنها نباشی!(آره جون خودت پدر سوخته)
م:باشه بیا ولی من که میدونم تو الکی مهربون نمیشی!
با مهشید راه افتادیم سمت مطبش
سوار تاکسی شدیم و از بس که خیابونا شلوغ بود راه 15 دقیقه ای رو بعد 52 دقیقه رسیدیم(چه با دقت)
رو طابلوی اون بالا نوشته بود ((پرهام آریا))
آخ جون چه اسم باحالی هم داره!!!(حالا بذار بیاد خاستگاریت بعد از این فکرا بکن)
قلبم داشت در حد المپیک تند میزد و بدیش این بود که نزدیک 20 نفر جلوی ما بودن و ما باید تقریبا 2-3 ساعت دیگه میموندیم تا وقتمون بشه...
و من کل این مدت رو به خودم نهیب میزدم که هر مردی قابل اعتماد نیست...
_____
وقتی وارد اتاقش شدیم به جز میز و صندلی خودش که مشکی بود همه چی سفید بود البته به جز قاب عکس روی دیوار که از یه منظره بود...
بعد سلام کردن همینجور که سرم پایین بود روی یکی از صندلی ها نشستم.
چقدر با این لباس سفید خوشگل میشد
-مگه با لباس دیگه ای هم دیدیش؟
-اه وجدان جون یه امروزو بیخیال شو دیگه!
-موندم تو خجالت نمیکشی اینقدر راحت به برادرت میگی دیگه تکرار نمیشه ولی نمیذاری دو روز هم از بخشیده شدنت بگذره؟
-مگه من میخوام باهاش دوست بشم؟
-پ ن پ واسه اینکه میخوای بری خاستگاریش دو ساعته ذل زدی بهش!
تازه یادم افتاد از اون موقع که اومدیم میخ جناب دکتر شدم.
با شرم!!!! سرم رو انداختم پایینه شروع کردم زیر چشمی دید زدن!
با مهشید از مطب اومدیم بیرون
عجیب هوس کل کل کردن زده بود به سرم
با مهشید که نمیشد کل کل کرد، پسرا هم که نیما میکشتم باهاشون حرف بزنم
میمونه نیما!!! وقتی رسیدم خونه به حسابش...
-خانومی شماره بدم؟
وجدان جون شاهد باش خودش شروع کرد!
-مگه قول ندادی به پسرا محل ندی؟
-ولی حوصلم سر رفته
-یه این بارو به حرفم گوش کن! سرتو بنداز پایینو راتو بکش برو
-چشم

نیما:دِ پاشو دیگه نگین
-نیما تورو جون عشقت بذار بخوابم
ن:نگین پا میشی یا نه؟
-نه!
ن:خودت خواستی!
و با احساس چیزی که روی دستم راه میرفت از خواب پریدم و چشمام رو باز کردم
-سوووووووووووووووووووووووو وسککککککککککککک
ن:چرا داد میزنی عزیزمممممم؟
-میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتت!
بعد از پاره کردن بالشهای دورو بر با داد مامان که به معنی خفه خون گرفتن ما دو تا بود ساکت شدیم
اَهههه یعنی این سوسکه رو دسته من بود؟؟؟؟
-پ ن پ تو دهنت بود
-خفه شو حالم بد شد!
سریع پریدم تو حموم و بعد از ضد عفونی کردن کامل دستم و هر جای دیگه ای که با دستم تماس داشت رفتم پاین پیش مامان
_____
نوبت دکتر مهشید تموم شده بود و من داشتم در فراق یار میسوختم!
-از کجا میدونی زن نداره نگین خانوم؟
-نداره
-مگه تو میشناسیش؟ هان؟؟؟
-نه ولی خوب...
-خب چی؟
هر چی فکر کردم دیدم ممکنه راست بگه
اگه زن داشت چی؟
پس من چی؟
چرا از هر کی خوشم میاد اینجوری میشه؟
_____
تقریبا هفته بعدش بود که مامان گفت قراره برام یه خاستگار بیاد
میگفت اسمش مازیاره
((مازیار اسدی))
بر عکس اسم پرهام که گفتم با مزس، این یکی خیلی جذبه داره
ولی هر دوتاشون فامیلشون با ا شروع میشه!!!
-نگین جان برای مهموونامون چای بیار
با سرعت نور چای ریختم و رفتم سمت پذیرایی
سرمو انداختم پایینو چایی رو تعارف کردم
کنار نیما نشستمو شروع کردم زیر چشمی دید زدن
-وااااای چقدر ترسناکه!
-کجاش ترسناکه؟!
-چشماش
-حالا چه رنگی هست؟
-مشکی!
-خوبه داری قایمکی دید میزنی وگرنه فکر کنم رنگ شورتشم میفهمیدی!
-اِ بی ادب
مامان:نگین با آقا مازیار برین اتاقت صحبت کنین
با این حرف مامان دوباره یاد سامان افتادم
نیما:نگران نباش، تحقیق کردم و گذاشتم بیاد
با مازیار رفتیم تو اتاقم
اول من وارد شدم بعدشم مازیار
ولی برعکس سامان درو باز گذاشتو نشست روی یکی از صندلیها
با اینکه قیافش معمولی بود ولی هیکلش ورزشکاریو ورزیده بود
و همینطور که گفتم: پر جذبه!!!
مازیار:نگین خانوم، اگه اجازه بدین اول من شروع کنم!
-بله بفرمایین
م:من مازیار اسدی هستم. 25 سالمه. تو نیروی انتظامی کار میکنمو سروانم! تو 10 سالگی مادرمو از دست دادمو اون خانمی هم که اون بیرون نشسته مادر بزرگمه. از نظر مالی هم یه آپارتمان 200 متری تو... دارم و یه ماشین
-منم نگین سعیدی هستم. 20 سالمه. دانشجوی روانشناسیم! خونوادمم که دیدین...
وقتی رفتیم پایین قرارشد من یه هفته فکر کنم و بعد جواب بدم
نمیدونم چرا ولی هنوز به اومدن پرهام امیدوار بودم
ولی از اونجا که دختر منطقی بودم
قبول کردم
خب مازیار برعکس چیزی که روز اول ازش دیدم مهربون بود
ولی یه خورده جدی که با در نظر گرفتن شغلش عادی بود
دو هفته بعد عقد کردیمو ماه بعدشم عروسی. دقیقا توی بهار...

-خب بهار خانومم اینم از ماجرای ازدواج من و بابا. حالا میریم سر موضوع اصلی!
بهار:چه موضوعی؟
-خودتو نزن به اون راه کلک. جوابت به خاستگاری فرشید چیه؟
بهار:هر چی شما و بابا بگین
-من موافقم عزیزم باباتم که وقتی اجازه داده بیان یعنی موافقه. نظر خودتو بگو...
بهار:اگه شما بگین باشه منم قبول دارم!
-من که گفتم مووافقم
بهار:اینو نگفتم!
-پس چی رو گفتی؟
بهار:اینکه از خاطراتتون یه رمان بنویسم!!!
-با اینم موافقم ولی خواهشن سانسور شده بنویس بابات زیاد نمیدونه
بهار:چی؟؟؟ یعنی بابا نمیدونه؟
-نه
بهار:پس لازم شد اول بدم به خودش بخونه!!!


پایان


موضوعات مرتبط: رمانرمان عشق پاییزی

رمان عشق پاییزی2

دو شنبه
10:41 AM
حسینی

رمان عشق پاییزی

-سامان؟
سامان:بدش به من ببینم
-سامان؟
سامان:.........
-قهری؟
سامان:........
-خوب ببخشید، بخشیدی؟
سامان:.......
-جون نگین؟
سامان:باشه بخشیدم راستی نیماپیام داد شب میان اینجا... نمیخواد برگردی..!!
خوش حال شدم. انگار اتاق سامان حس وحال دیگه ای داشت... اره من هم یه عشقی داشتم شاید همه ی این آشنایی های مامان وبابا باخانواده ی سامان ... فقط باعث شروع عشق بود عشقی زیبا عشقی در پاییز .عشق پاییزی .
بعدازمهمانی رفتیم خونه .دلم گرفته بود.
از خودم از کارام از اینکه باورش نکرده بودم یعنی با خوندن دو تا خاطره این جوری شده بودم ؟ تاصبح گریه کردم واقعا این چندسال من خربودم؟ یاشایدم اون عاشق؟من اونو باتمام عاشقی هایش ناسزا گفتم ... تمام محبت ها رابه چشم مزاحمی جواب دادم . حالا چیکار کنم؟ چجوری جبران کنم؟ یعنی میشه جبران کنم؟

هوا گرگ ومیش بود نمازخوندم ولباس پوشیدم و بعداز 2ساعت به کوچه پاگذاشتم باد می اومد وهوا یکم سرد بود و یکم تاریک. خیابونا خلوت بود مثل همیشه. تنها چیزی که سکوت رو میشکست صدای ماشینایی بود که گاه و بیگاه رد میشدندو صدای بوق ماشینی که مکرراً تکرار میشد. یکم که رفتم ماشینی جلوم پیچید و راننده گفت:نگین منم. بیا باهم بریم هواسرده...
سامان بود طاقت نگاه کردنش رانداشتم ازته دل دوستش داشتم اما ازرفتار گذشته ام خجالت می کشیدم مونده بودم چیکار کنم ولی بالاخره سوار شدم ولی صندلی عقب.
که طاقت نیاورد و گفت:عزیزم جلو بشین .
با دودلی رفتم جلونشستم ولی سرم رابالا نیاوردم ازش خجالت میکشیدم میدونستم الآنه که دوباره گریم بگیره.
دستش رازیر چانه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد وگفت:به من نگاه کن مشکلی پیش اومده نگینم؟
وقتی سکوتم رو دید طاقت نیاورد و گفت:کسی حرفی زده ؟توروجونه من بگو نصفه جون شدم .
وقتی دید حرفی نمیزنم گفت:اجازه هست این آقای مزاحم راه بیوفته؟
لبخندی زدم وحرکت کرد فکر کنم فهمید حال خوشی ندارم چون تا دانشگاه هیچ حرفی نزد. مزاحم...هه...نگین تحویل بگیر...تا دیروز عشق رو قبول نداشتی حالا شدی عاشق یه مزاحم...
خفه شو مزاحم چیه؟ فکر نکنم مزاحم دیگه ای جز تو وجود داشته باشه...
همین طور که میبینید به بیماری خود درگیری دچار نشده بودیم که شدیم...
سامان:نگینم کجایی تو؟ رسیدیم
سرم رابلندکردم سامان لبخندی زد و پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و گفت: بفرمایید مادموازل
رفتیم سر کلاس. همه حواسم به سامان بود و درس رو که چه عرض کنم حتی اینکه کلاس تموم شده رو هم نفهمیدم!!!
بعداز تمام شدن کلاس به مامان زنگ زدم وگفتم برای خریدن کتاب به مغازه میرم ویه کم دیرمیام کتاب هام رو جمع کردم و همراه سامان سوارماشینش شدیم وبه طرف پارکی رفتیم
وقتی رسیدیم دستم رو گرفت ومن رو به طرف زمین پراز برگ هدیت کردوگفت:این جا خلوت گاه همیشگی من بود. این جا خلوتگاه اشکهام برای دختری زیبا بود که عشق من رو پس زدوفرصت حرف زدن را ازمن گرفت ...
روی یه نیمکت سبز رنگ چوبی درست روبه روی وسایل بازی پارک کنار چند تا درخت نشستیم و به برگ زرد و نارنجی زیر پامون نگاه کردیم و به صدای خنده و جیغ و داد بچه های توی پارک گوش دادیم. تا اینکه سامان سکوت رو شکست و گفت:
سامان:اگه یه خواهشی بکنم قول میدی قبول کنی؟

-تا چی باشه؟
سامان:اول بگو قبوله
-تا نگی چیه نمیگم
سامان:جون سامان بگو قبوله؟
-باشه قبوله،حالا چی هست؟
سامان:پس فردا شب...
بعد چند لحظه که حرفش رو ادامه نداد گفتم:پس فردا شب چی؟
سامان:پس فرداشب من و...
-سامان عین آدم حرف بزن دیگه!
سامان خیلی سریع و پشت سر هم گفت:پس فردا شب من به همراه خانواده واسه یه امر خیر مزاحمتون میشیم.
جا خوردم. فکر نمیکردم به این زودی بحث ازدواج رو پیش بکشه. ولی من که از خدام بود تازشم انگار آدمای تو دلم قرص ایکس خورده بودن چون هِی به درو دیوار میخوردن!!!
کلی زوق کرده بودم. کاش میگفت فردا شب میایم!
شب با کلی زوق و شوق خوابم برد بی خبر از اینکه بازی سرنوشت یا بهتره بگم آدمای این بازی باهام چیکار میکنند روز خوبی بود. البته بجز سردی هوا. سامان واسه اینکه خونواده هامون شک نکنند نتونست بیاد دنبالم. ولی خوب خوبیش این بود که من عاشق صدای خش خش برگای پاییزیم.
امروز یکم زودتر راه افتاده بودم تا یکم بیشتر با سامان باشم. باید تا فردا شب صبر کنم تا من و سامان علنن نامزد حساب بشیم.
همینطور که به صدای قشنگ خش خش برگا گوش میدادم هر از چندگاهی نگاهی به خیابون مینداختم. نمیدونم چرا ولی فکر میکردم میاد دنبالم تا اینکه رسیدم به دانشگاه... عجیبه راه از همیشه کوتاه تر بود داشتم واسه دیدن عشقم بال بال میزدم که رسیدم به کلاس.
سامان هنوز نیومده بود. روی یکی از صندلی های آخر کلاس منتظرش نشستم. کلاس اولمون ساعت 9 شروع میشد الآنم دقیقاً ساعت 8:59 دقیقه بود و خبری از سامان نبود. دلم به همون یه دقیقه خوش بود که سامان با یه دسته گل از در بیاد تو.
ولی نیومد. خواستم بهش زنگ بزنم ولی گوشیش خاموش بود. اس ام اس هامم به دستش نمیرسید. عصابم ریخته بود بهم. استاد هم یکی دوبار صدام کرد ولی جواب ندادم. اونم گفت بعد کلاس بمونم منم توجهی نکردم.
بعد از کلاس که واسم مثل یه عمر گذشت کتابامو جمع کردم و منتظر موندم تا همه برن بیرون.
استاد:نگین خانوم. میشه بگین چرا امروز حالتون خوب نبود؟
-نه چون موضوع خونوادگیه.
استاد:من که میدونم به خاطر اون پسره، سامانه!
-شما که میدونین چرا میپرسین؟
استاد:ببین نگین،داری آدمتو اشتباه انتخاب میکنی! سامان اونی که فکر میکنی نیست!
راستش یکم از صمیمیتش جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم و صمیمی تر از قبل حرف زدم
-فکر نکنم مسائل خانوادگیه ما به شما مربوط باشه استاد...
استاد:ولی باور کن مربوطه. دوست ندارم راهو اشتباه بری. اگرم دارم باهات صحبت میکنم چون میدونم آدم منطقی هستی...
-و منطقم بهم میگه سامان همونیه که میخوام باشه
استاد:مطمئن باش بعد دیدن اینا نظرت عوض میشه!!!!!!!!!!

استاد:مطمئن باش بعد دیدن اینا نظرت عوض میشه!
استاد:ببینین نگین دخترم میدونم فکر میکنی بدیت رو میخوام ولی باور کن اینطور نیست. چون برام با بقیه فرق داری میخوام کمکت کنم. تو دختر خوبی هستی لیاقتت بیشتر از ایناست. منم وقتی فهمیدم قراره با سامان نامزد کنی خیلی خوشحال شدم ولی شانسی سامان رو تو خیابون دیدم و این عکسا رو ازش گرفتم...
و یه پاکت نامه از توی کیف چرمیش درآورد و گذاشت روی میز. پاکت رو باز کردم. توش چند تا عکس از سامان بود. مظمون عکس ها به ترتیب:
عکس اول:سامان در حالی که پشت یه میز توی یه رستوران نشسته بود...
عکس دوم:سامان در حال دست دادن با یه دختر که چهرش کامل معلوم نبود...
عکس سوم:سامان در حال غذا خوردن با همون دختر...
عکس چهارم:همون دختر در حال سوار شدن به ماشین سامان...
عکس پنجم:سامان و دختره سوار ماشین در حالی که ماشین داشت میرفت توی پارکینگ یه آپارتمان که سامان میگفت مال خودشه و بعضی وقتا میره اونجا...
عکس ششم:همون دختره که داشت از خونه میومد بیرون با این تفاوت که تقریباً 3 ساعت بین زمان دو تا عکس فاصله بود و رژ دختره هم پاک شده بود...
-خوب شاید فامیلشون باشه
استاد:بهش نمیومد دختر خوبی باشه چه تو لباس پوشیدن چه تو رفتار کردن
یعنی سامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟
باورم نمیشه اون یه همچین آدمی باشه
چند بار عکسا رو از اول نگاه کردم تا شاید یه چیزی ببینم که بگم فوتوشاپن ولی عکسا کاملاً واقعی بود.
دیگه هیچی نفهمیدم. حتی نفهمیدم چطور باهاش خداحافظی کردم و اومدم خونه..

اعصابم خیلی خراب بود نمیدونستم چیکار کنم. وقتی رسیدم خونه، مامان داشت خیاطی میکرد و حواسش به من نبود منم یک راست رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه.
حالم خیلی خراب بود. حتی دانشگاه هم نرفتم. غذامم شده بود آب خالی... مامان اینا فکر میکردن ازز شوق زیادم واسه اولین خاستگارمه.

موبایلم و خاموش کردم و منتظر موندم. چند بار دیگه عکسا رو نگاه کردم
از خونه بیرون اومد و سوار ماشینش شد. منم دنبالش راه افتادم هر چی باشه واسه همین اینجا بودم. رفت توی پارک...
نیم ساعت نشستم ولی نیومد. اگه میرفتم تو خیلی تابلو بود واسه همین گوشیمو در آوردم و شروع کردم بازی کردن. از بازی های ماشینی خیلی خوشم میومد. غرق بازی بودم که سامان و یک دختر دیگه اومد بیرون. درو براش باز کرد و دختره هم با ناز نشست. اَه چندششششششششششش... و رفتن سمت همون خونه ای که اون روز با اون دختره رفته بود...
فرداش هم همین اتفاق تکرار شد با این تفاوت که این دختره از قبلیه چندش تر بود.
رفتم خونه. مثلا امشب باید میومدن خاستگاری. تا میتونستم چیزایی خوردم که میدونستم حالمو بد میکنه.
خوشبختانه نیم ساعت قبل از اومدن سامان اینا حالم بد شدو رفتیم بیمارستان.
تو بیمارستان هم دکتر گفت باید امشب بمونه واسه همین مامان زنگ زد و گفت خاستگاری رو بندازیم واسه دو هفته دیگه و هفته دیگه هم تولد نیماست...
آخه مامان وقتی حال نیما تو 5 سالگی بد میشه نذر میکنه که اگه خوب شد هر سال روز تولد نیما بره سلطان حضرت. (سلطان حضرت یکی از مردای خوب و عارفای اصفهان بوده که مقبرَش توی یکی از شهرستانای استان اصفهان (خوُرزوق) و تا حالا معجزه های زیادی داشته)
و با این حساب من دو هفته وقت واسه فکر کردن داشتم. گوشیمم که خاموش بود. یعنی با خیال راحت دو هفته رو بگذرونم و
مونده بودم چیکار کنم. اگه بگم نه میگه دلیل بیار اونوقت اگه این عکسا رو نشونش بدم میگه از کجا آوردی؟ میگه فوتوشاپه! میگه دروغه!
تازشم ممکنه آبروم رو جلوی نیما و مامان، بابا ببره...
اگرم بگم آره که زندگی خودم رو خراب کردم.
خدا یاااااااااااااااااااااااا اااااااااا خودت کمکم کنننننننننننننننننننننننن ن

فردای اون روز راه افتادیم تا بریم اصفهان. اینقدر توی فکر بودم که نفهمیدم چند ساعت توی راه بودیم. یکراست رفتیم خونه مامانی، مامان بابام. آخه بابام اهل اصفهانه.
خونه مامانی نزدیک سلطان حضرته سلطان حضرت هم دقیقا روبه روی مدرسه بچه گی های باباست. واسه همینم بابا میگه همیشه وقتی میرفته مدرسه اونجا هم میرفته و فاتحه میخونده. وقتیم که مامانی از آقاجونی که من تا حالا ندیدمش جدا میشه و صلاحیت نگهداری از بابا رو با آقاجون میدن بابا میره اونجا و دعا میکنه که آقاجون بذاره بازم مامانی رو ببینه که همینطورم میشه.
بابا ماشین رو دم در خونه مامانی پارک کرد و پیاده شدیم.
منیر خانم(همسایه مامانی):سلام آقا بیژن، خِبید؟(خوبید؟)
بابا:ممنون شما خوبین؟
منیر خانم:الحمدلله، بور تا بِشِم کیه آما!(بیاین بریم خونه ما)
بابا:نه ممنون مزاحم نمیشیم خداحافظ
منیر خانم:خداحافظ
پیرزن، پیر مردای اینجا اکثراً اینجوری حرف میزنند ولی مامانی چون ما زیاد نمیفهمیم سعی میکنه ساده تر حرف بزنه بازم نیما میفهمه چی میگن ولی من چند تا کلمه بیشتر بلد نیستم:کیه = خونه * بالشت = مُتَکا * دیوار = دِزار * خواهر = دایزه * دمپایی = اُرُسی. حالا از کلمات بگذریم میرسیم به فعلا که از انگلیسی هم پیچیده تره...
در خونه مامانی رو زدیم و بعد سلام احوالپرسی رفتیم تو.
خونه مامانی یه حیاط کوچیک داشت که وسطش یه باغچه کوچیک تر بود. تو باغچش هم چند تا درخت انجیر، یک درخت گردو ،ریحون و سبزی و کنار دیوار روبهروی در هم چند تا درخت انگور بود که از بالای چند تا میله ای که زده بودند میرفت روی دیوار و یه دالون دو متری کوچیک درست کرده بود. یه تاب یه نفره هم اولای دالون برای نوه ها بسته بودند...
از در که وارد میشدی ساختمون سمت چپ بود و تغریبا نو ساز. یه اتاق قدیمی هم برای مامان مامانی سمت راست حیاط بود که یه ایوان کوتاه هم داشت که روش پر ریگ و خاک بود و موزائیک نشده بود.
چند لحظه ای سامان رو فراموش کردم و دویدم سمت اتاق مامان مامانی که بهش میگفتیم مامانجون فاطُمه.
چون هوا سرد بود کرسی کذاشته بود و روی کرسی هم یه سینی بود که توش بشقابای شیرینی و شکلات و ... بود.
سلام کردم و شانسی جواب چیزایی که گفت رو دادم. آخه چند بار دیگه بگم من زبونتون رو نمیفهمم تا درست حرف بزنید. بیخیال حتما داشت احوال پرسی میکرد دیگه!!!!!!!!
بعد چهل و پنج دقیقه ای رفتم اون طرف حیاط یعنی خونه مامانی...
اون چند روز هم مثل برق و باد گذشت ودوباره همه نگرانی ها به طرفم هجوم آوردن. فقط 5 روز تا بد بختی مونده بود. 5 روز دیگه باید به کسی جواب مثبت میداد که معلوم نبود تا حالا تو بغل چن تا دختر خوابیده و تنها کسی که حال منو میفهمید استاد بود. یه پیر مرد مهربون که از بین استادا از همه بهتر درس میداد و تنها کسی بود که پشت سرش به اسمای دیگه صداش نمیکردم.

وقتی رسیدیم خونه اینقدر خوابم میومد که به ذهنم فرصت گشتن دور و بر سامان رو ندادم.
با صدای آلارم گوشیم از خواب پریدم. ساعت 5 نصف شب بود. اَه خونه مامانی گوشیمو دادم دست بهاره، دختر عموم ، آلارمشو دست کاری کرده. نه که بچه باشه ها نه 22 سالشه و مثلا ازدواج کرده ولی ذهنش هنوز از بچه ها هم بچه تره.
همینجوری که به زمین و زمان و بهاره و سامان و اون دختره فوش میدادم آلارم گوشیمو درست کردم رفتم حموم. تقریبا 1 ساعتی حموم بودم. حوله رو دوره خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون. موهامو با سشوار خشک کردم و لباس هام رو پوشیدم و نشستم پای لپتاپم. ساعت 8 بود که پاشدم آماده شدم و راه افتادم که برم. صبحونه هم که نتونستم بخورم.
خدا خدا میکردم که سامان با دوست دختراش باشه.
-نه با دوست دختراش نه رفته باشه جایی یا حالش خوب نباشه.
-آخه دیوونه بعد این عکسا و اون دختره توی پارک هنوزم برات مهمه با کی باشه
-خب دوسش دارم
-ولی اون دوست نداره
-داره
-از دوست دختراش پیداست، اگه دوست داشت به عشقت خیانت نمیکرد
-شاید موضوع اونی که فکر میکنم نباشه شاید اونا فامیلش باشن
-دختره ساده آخه فامیلشم که باشن چرا اونا رو میبره به خونه مجردیش؟ هان؟ دِ جواب بده دیگه
-شاید خونه شون رو عوض کردند
-عاشقی به خدا نمیفهمی چی میگی یکم منطقی باش دختر
بالاخره به این دانشگاه لعنتی رسیدم.
داشتم میرفتم سمت کلاس که مریم رو دیدم. بعد سلام احوالپرسی مختصری با یوسف دوست پسر یا بهتره بگم یجورایی نامزد مریم راهی کلاس شدیم.
مثل دفعه قبل نیومده بود داشتم از خوشحالی بال در میاووردم.
-آره از این چهره ناراحتت پیداست
-تو یکی خفه شو که حوصلتو ندارما
-باشه خفه میشم ولی من که میدونم دلت براش تنگ شده
-خوب چیکار کنم دله دیگه کاریش نمیشه کرد
-اگه یه امروز اونجوری که من میگم باشی اتفاقی میوفته؟
-تا پیشنهادت چی باشه
-ایششششششششششش، اصلا نمیگم
-اِ حالا چرا میزنی
-میتونستم که میکشتمت دختره نفهم.
-بگو دیگه
-مگه الآن با پیر مرد مهربونه (استاد) کلاس نداری؟
-چرا!؟
-خوب برو همه چی رو بهش بگو و ازش کمک بخواه
با اومدن استاد این ذهن منم که جز ساز مخالف زدن کاری بلد نیست ساکت شد.
با صدای خسته نباشید استاد به خودم اومدم. کلی تمرین کردم که چی بگم و چیا رو سانسور کنم.

وقتی رسیدم خونه یاد حرفای استا افتادم:
(-استاد؟
ا:بله دخترم؟
-میشه چند دقیقه باهاتون تنها صحبت کنم؟
ا:حتما بشین اینجا. صندلی روبه روی خودش رو نشون داد. نشستم و یک نفس عمیق کشیدم تا جلوی استاد گریم نگیره.
ا:نگین جان دخترم میدونم قضیه سامانه حرفامو باور کردی یا نه؟
-اگه باور نداشتم که اینجا نبودم. راستش چندبار تعقیبش کردم هر دفعه هم با دخترای مختلف میرفت همون خونه. اومدم ازتون کمک بگیرم استاد. سامان اینا آخر همین هفته میان خاستگاریم میترسم جواب منفی بدم و سامان یه دروغایی در موردم به نیما،برادرم، بگه. سامان یکی از دوستای نیماست میترسم نیما همه چی رو باور کنه!!!
ا:خوب با این وجود جواب مثبت هم نمیتونی بدی چون زندگی خودت رو خراب کردی. پس باید ریسک کنی و خودت قبل از سامان همه چی رو به برادرت بگی)
بعد دانشگاه یکراست رفتم تو اتاقم و زدم زیر گریه.
به خاطر خودم...به خاطر سامان... به خاطر تنهاییم... به خاطر احساسم... به خاطر ابروم... به خاطر شکستن قلبم... و به خاطر اینکه مجبور بودم همه چیرو به نیما بگم. نیما حتی از حرف زدنای ساده من با پسرا هم ایراد میگرفت چه برسه به اینکه بگم با سامان دوست بودم.
______________
با احساس نوازش کسی از خواب بیدار شدم.
نیما:نگین پاشو بیا شام بخور
-گرسنم نیست
ن:مگه دست خودته پاشو ببینم
-نمیخوام
ن:نمیخوام یعنی چی؟ پاشو ببینم
خجالت میکشیدم چشمامو باز کنم و نگام تو نگاش بیوفته. میترسیدم. احساس میکردم همه چیرو میدونه. ولی باید میگفتم. مجبور بودم...
شام رو با احساس ترس و خجالت از بابا و نیما خوردم از مامان تشکر کردم و رفتم تو اتاقم.
با خودم شرط کردم اگه نیما امشب خودش نیومد تو اتاقم یه وقت دیگه بهش بگم ولی
ساعت نزدیک ده بود که اومد تو اتاقم.
ن:اجازه هست بیام تو؟
-آره
ن:میخواستم درباره سامان باهات حرف بزنم
-میشنوم
ن:خوب نظرت دربارش چیه؟
-اول تو بگو
ن:نشد دیگه میخوام نظرت رو بدونم
-اول تو بگو تامنم بگم
ن:خوب سامان تا جایی که من ازش شناخت دارم پسر بدی نیست ولی خیلی راحت دروغ میگه که از همینش خوشم نمیاد
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم گفتم - میخوام یه اعترافی بکنم
ن:میشنوم
-خوب... من... یعنی من... خوب... چجوری بگم... من...
ن:حرفت رو بزن نگین
-من قبلا با سامان... خوب باهاش دوست بودم
ن:چییییییییییییییییی؟
چنان دادی سرم زد که داشتم از ترس سکته میکردم
-یه دوستی ساده بود در حد...
ن:خفه شو، ببینم مگه نگفتم خوشم نمیاد با هیچ پسری بیشتر از سلام و خداحافظ رابطه داشته باشی نگین؟ حرف بزن گفتم یا نه؟ گفتم من خودم یه پسرم بهتر میدونم پسرا واسه چی میان طرف یه دختر مگه نه؟ مگه من قبل از دانشگاه کلی باهات حرف نزدم که حتی به پسرا نگاهم نمیکنی؟ مگه نگفتم آروم میری آروم میای؟
سرم رو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم. ازش خجالت میکشیدم.
-ببخشید نیما
ن:فقط ببخشید؟!؟!؟!؟!؟!؟ بهت اعتماد داشتم نگین اعتماد میفهمی؟ چرا ساکتی؟ مگه قرار نبود مثل دوستت باشم؟مگه قرار نبود هر چی که شد بهم بگی نگین؟ فکر نمیکردم از اعتمادم سواستفاده کنی!!!
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون و در محکم زد بهم...


موضوعات مرتبط: رمانرمان عشق پاییزی

رمان عشق پاییزی1

دو شنبه
10:40 AM
حسینی

عشق پاییزی روز اول مدرسه بود مثل همیشه کاروبار سرویس مدارس به هم ریخته بود مجبوربودم پیاده به خانه بروم خانه حدودا سه خیابان ان طرف تر بود اما مامان من رالوس کرده بود هرچی باشه من آخری هستم ودختر ...
توفامیل ماهم به جز من دختری نبود...ازمدرسه خارج شدم به نظرم معلم دین وزندگی خوبی داشتیم این قدر دین،دین،کرد که همه سردرد گرفتیم مخصوصا من که دیشب تا صبح نخوابیده بودم ....برای فکرکردن به خواستگار.اخه یه دختر سوم دبیرستان چی از زندگی میدونه ....اه اینم زندگیه، هرروز مریم دوستم میره خونه مادربزرگش وگرنه این قدر حرف می زدیم که من افسرده نباشم... قدم می زدم وسنگ فرش هارامترمی کردم که مانعی سرراهم دیدم من هم دلم از تمام پسر ها پربود ......
و با تجربه بودم نه که فکرکنید ادم بدی بودما فقط کمی بی ادب وپررو بودم ....سرم رابلند کردم وگفتم: باز که این طرفا افتابی شدی؟
پسر:سلام روکه خوردی. مزاحم ..مزاحمه ...یا شماره روبردار یا همین دنیا قیامت درست می کنم ...!
-وای...وای .....ترسیدم اقای مزاحم دختر زیاده ...منم لجباز هرروز اومدی گفتم نه بازم میگم نه....چون التماس کردنت رو دوست دارم قیامت گر!
پسر:اماتو فرق داری خوب یکی بگو مثل خودت من میرم .
-اِممم...خوب مامان جونت. بروگمشو پسره ی بی کار اون از پارسالت جلوی دم مدرسه چادر زدی تا امداد من باشی ...
پسر:دیدی که به خاطرت توکلاس موسیقی اومدم....درضمن مانتوی نفتی چی بودامسال بااین سرمه ای ترکوندی ها !
-توهم مثل ندید پدیدا میمونی ... یارو من که میدونم روزی صد تا دختر رو دور انگشتت می چرخونی پس گورتو گم کن...درضمن کلاس شنا نیومدی...!!!
پسر:یابازور سوار ماشین میشی یا حسابت رومی رسم. بابا دوکلام حرف حساب دارم بعدبرو. فقط کلاس شنا روهم اومدم یادت نیست ....حتی شیرجه روخودت یادم دادی!

باسرعت از مقابلش دور شدم که کیفم روکشیدودرعوض یک فحش ابدار خورد حقش بود مزاحمی سمج تراز این ندیده بودم...ساعت 2بعد ازظهربود خیابان هم خلوت . پسراز دیدگانم خارج شد وماشینی توقف کردکه مزاحمی دیگر بود که پیاده شد پسر پررو استینم را گرفته بودوول نمی کرد .
حتم داشتم دستشون تویه کاسه باشه که مزاحم سمج به موقع برگشت وبا سیلی وکتک کاری دستم راگرفت ...اولین رابطه ی فیزیکی من بایه پسر قریبه بود البته یک سالی بود شناخته بودمش پسری زیبا ،جذاب ،پول دار وشوخ کمی تا قسمتی بی ادب......اسمش روهم چند باری شنیدم اما هیچ وقت به زبان نیاوردم که داد زدم: سامان دستمو ول کن خودم میام ....
احساس کردم قند تودلش اب شد به اجبار تو ماشین سامان نشستم اسرارمی کرد جلو بشینم. آخرم حرف خودش شدجلونشستم که
گفت:همیشه من روبه چشم یه مزاحم میدونی فکر کردی من ادم بدی هستم....نازنین رو میشناسی هم دوسته منه هم دوست خودت حالا فهمیدی چه طوری استخر اومدم
با خنده ای گفتم:افرین توکه بانازنین دوستی دست از سرکچل ما بردار.
سامان:کجاکچلی بااون موی لخت و روشن ...من خیلی از پرروها خوشم میاد نگین.....؟
گفتم:باشه....فعلا مامان نگران میشه ..باید برم بابت اون مزاحم ممنون
درماشین رو قفل کرد وگفت:عمرا اگه بزارم بری تا گریه تو ندیدم ترسیدنت روندیدم همین جا بشین.
من هم یه دنده همین طور که باایینه موهام رودرست می کردم گفتم: بچرخ تا بچرخیم من مثل دخترهای دیگه نیستم تجربه دارم سامان بااخم نگاه کردوگفت:پس بگو ...چه قدر خوبی به دوست پسرت خیانت نمی کنی دیگه عمرا بزارم بری ؟
-نه..عزیزم نمی خوام به نامزدم خیانت کنم
سامان: نه خیر شما دروغ گوتر از من تشریف دارید اخه ابروهات که ... پس حلقت کو؟
-به توربطی نداره اصلاچراباید برای قریبه من توضیح بدم تا چند دقیقه دیگه داداشم نگران میشه میاد دم در مدرسه حساب جنابعالی رو میرسه...
سامان:نه...حساب تورومیرسه که سوار ماشین من شدی در ضمن جلونشستی پرروبازی هم درمیاری
-نه خیر به هیچ وجه داداش حرفی نمیزنه .چون تمام قضیه ی تورومیدونه،پس کم اوردی ؟
سامان خنده ای موذیانه زد وماشین راروشن کرد وگفت:میرم یه جایی که دست هیچ کس به مانرسه.
من هم همیشه دنبال عصبانی کردنش بودم که فرمون ماشین رودودور به اجبار چرخوندم وماشین بیچاره اش خورد تودرخت من هم پیاده شدم وبا غرور و لبخندی پیروز آمیز به سمت خونه رفتم دروباز کردم کسی نبود پدر مثل همیشه دستش در شرکت بند بود معاون کل شرکت بود.
مامان هم خیاطی می کرد خیاطیش تو فامیل واشنا حرف اول رو می زد و طبقه ی پایین مشغول بود داداش هم یک سال از من بزرگتر بودتاوارد ساختمان شدم نیما پوخی کرد و پرید تودلم که سکته کردم وگفتم:مسخره!!
قهرکردم ورفتم بالا توی اتاقم. خیلی از اتفاقات چندروزه پیش وامروز عصبی بودم گریه کردم وتمام اتفاقات رودردفترچه ی خاطراتم نوشتم وتاریخ زدم 1/7/ اول مهر واین جور خدابه دادفردابرسه ...خوابم برد بانوازش نیما بیدار شدم که گفت :جنبه شوخی نداریا ...!! اگه قهر کنی پفک بی پفکا! بلند شدم وبعداز روبوسی به پایین رفتیم مامان زهرا بالا اومد وگفت: بچه ها سفره روپهن کنید تا من به عمه اشرف زنگ بزنم.
اگه ول کرد این اشرف رو. 2تا دختر داره 6تاپسر.... انگارکارخونه راه انداختند بااین پسر لوس وزشت حالا برای اخرین پسر که سن بابا جونم حساب میشه اومدن خواستگاری که مثلا من باید امروز جواب میدادم. داداش نیما رو قربونش برم مثل همیشه هم عقیده بودیم ونظرش منفی بود من هم گفتم:..مامان .نظرمنفی منم به عمه جونت بگو...!!
مامان ازپشت تلفن گفت:دخترم سلام میرسوونه..؟
گفتم:مامان چرادروغ میگی ...
نیما خندیدوگفت:ماستو بگیر ...

بعداز مکالمه تلفن بابا از کار اومد وکلی ادای عمه اشرف رودر اوردیم ونیما هم نقش پسر دست و پاچلفتی رواجرا کردباباهم می خندید اما تابه اخم مامان نگاه می کرد ساکت می شد .
نیما دررشته ی ادبیات بود معدل عالی داشت با اون خوندنش صبح دانشگاه ظهر تا عصر کامپیوترو دوستاش شب هم مهمانی خیلی هم پررو وپرتوقع.
همیشه برای چشم وهم چشمی به دوستاش لباس ومد اختراع می کرد یه بار موهاش رو شینیون زد خیلی قشنگ شده بود عقد دایی محسن ، مثل عروسک ها شده بود چشمانی درشت وکشیده داشت بینی قلمی وکوتاه ولبانی غنچه ای .
ومن هم همین ویژگی هاراداشتم بااین تفاوت که پوست من کمی سفید تر بود وکمی گونه داشتم ولی درکل مثل سیبی بودیم که از وسط نصف کرده باشند پدرومادرم پسرعمودخترعمو بودند وهیچ وقت کوچکترین بحثی رانداشتند به خاطر همین باازدواج فامیلی موافق بودند بیچاره نیما تو فامیل مادری وپدری جز من دختری نبود بقیه ازدواج کرده بودند .
فرداکمی زودتربه مدرسه رفتم که سامان منتظربود وخندان ... واقعاپیش بینی نشده بود ارام ارام به طرفم امدو
گفت:سلام نگین ....چرادیروز خداحافظی نکردی ؟
-سلام سامان میشه مزاحم نشید؟ممنون میشم دیگه ..کم اوردم ..بابت ماشین هم معذرت می خوام.
سامان:باشه ..مزاحم نمیشم فقط این شماره پیش شما باشه اصلا زنگ نزن اگه اتفاقی افتاد خوش حال میشم کمکتون کنم درضمن بابت ماشین من ممنونم! بابام پول نمیدادماشینم روعوض کنم الان دیگه اون مشکیِ ماشینمه..!

چند وقتی گذشت ومدرسه های لعنتی تموم شد کنار پنجره ی اتاقم نشسته بودم ودفترچه خاطرات روزانه ام را می خواندم چه سریع اون 4سال گذشت ومن حالا به دانشگاه می روم .همیشه اتفاقی سامان را در کوچه می دیدم اخه خونه ی انها به خونه ی مانزدیک بود
کم کم این مزاحم .... برایم معمولی شده بود ....که مریم می گفت :عاشق شدی ؟
من که همیشه لجبازی می کردم حالا کاملا موافق بودم من عاشق شدم.عشقی که باید می کشتمش چون ان پسر عاشقم نبودوفقط یه مزاحم بود که همیشه با نازنین حرف می زد ومن را عذاب می داد نازنین هم همیشه یه مشت دروغ تحویل من می داد و باز با سامان بیرون می رفت وخوش می گذراند. امان از این دل ....

دست وصورتم را شستم وبه پایین رفتم مامان زَری پس از توصیه درمورد درس خوندن و... شوخی نکردن با استاد من رو راهی دانشگاه کرد.
به دنبال مریم رفتم و به دانشگاه رفتیم همه بچه ها دور یه نفر جمع شده بودند
ناهیدگفت:اگه ..ببینیش...ماهه... تازه اومده دانشگاه... خوش به حال زنش...
من هم گفتم :مثلا نگین اومده .
همه به طرف من اومدند همیشه به من می گفتند سفیدبرفی ...باهمه حرف زدم وخندیدم...که پسری خوش تیپ به سمتم اومدودستش رو دراز کردوگفت:افتخار اشنایی میدین . سرمو به طرفش بلندکردم سامان بود سلام کردم ولبخندی زدم که
گفت:دستم ...خشکیدا؟میدونم نه هدیه توش بود نه گل...
همه ریزریز می خندیدندکه گفتم :زهرمارکجاش خنده دار بود.
که سامان گفت:همگی شاهد ازفردا براش گل بخرم راضیه ها...
درکلاس استاد داشت درس می داد ولی سامان به من نگاه می کرد با آن نگاه ها من راعذاب می داد اما لذت بخش بود بخاطر من از فردا باگل بیاد خدایا اگه عاشقم می شدچی می شد...
استاد فراح نژاد دادزدوگفت:بعضی ها خواب هستند... و همه خندیدکه سامان گفت:اخه...دارین لالایی می گین!پس درس روکی میدین؟
استاد :به به یه کلمه ازمادرعروس تا صفحه36درس دادم جلسه بعد کوییز از درس 1و2.
بعد از کلاس همه رفتند بیرون من هم با آرامش کتاب ها رو توکیفم گذاشتم که
سامان گفت:اینم گل امروز ازباغ دانشگاه چیدم ازفرداهم میارم شمارمو به خاطر توعوض نکردم شماره رو بگیر خواهش می کنم من اون ادمی که فکرمی کنی نیستم
-:باشه فقط ... هدف تون از دوستی بامن چیه؟
-خوب فعلا عشق وحال ...الان هم باهم میریم البته مریم روهم بگو بیاد من که به خونه میرم شماروهم میرسونم واحدها روجوری تنظیم کرده همیشه درخدت شماباشم... درتمام کلاس ها. فقط دوتاروانشناس اگه ازدواج کنند بچشون روانی میشه
دو تایی خندیدیم وبه خانه رفتیم تو ماشین هم مدام نازنین زنگ می زد ومن را کلافه می کرد تاجایی که اشک هایم سرخوردوگولی گولی پایین اومد
درعین ناباوری مریم خندیدوگفت:نگین ... سامان رونگاه کن....
همیشه غافل گیرم می کرداونیز گریه می کرد با لباسش اشکهاشو پاک کرد ودنده روعوض کرددلم لرزیداما..حرفی نزدم من همان دختری بودم که می گفتم از تمام پسرها بیزارم حالا بخاطر اون گریه می کردم حتما مشکلی درامورفنی نازنین پیش اومده بودکه گریه می کرد به خانه رفتم وعصبانی به پیش مامان رفتم که خانمی که فرشته خانوم نام داشت وخیلی قیافه اش اشنا بود خندیدوگفت:زهرا جون ماشا الهت مثل نوجوونی های خودته ؟
باتعجب سلام واحوال پرسی کردم که گفت:من و مامانت از بچگی همسایه ی دیوار به دیوار بودیم وبعدتا دبیرستان باهم بودیم امادیگه هموندیدیم چون خیلی زود ازدواج کردم وهرچی به شماره ی قبلیش زنگ زدم یکی میگفت:خونه روعوض کردند ماهم امروز اتفاقی تومغازه همودیدیم ومن هم تمام لباس ها وپارچه ها یی که داشتم روبرای مامانت اوردم ،راستی نازنین رومیشناسی ؟
تازه یادم اومد چه قدرشبیه نازنینه بی شک مامانش بود وای اگه پدرها هم باهم گرم بشند همش بایدقیافه ی نحس نازنین روببینم .
که همین طورهم شد پدر نازنین کارخانه داشت وپدرمن اجناس وکالای فروشی شرکت را از آن جا می گرفت... شب شد وقرار شدبه اون جا بریم شماره ی سامان روسیو کردم اما پشیمان بودم زنگ بزنم .
داشتیم به خانه ی نازنین می رفتیم ومن مثل همیشه با داداشم تیپ زدیم وخداییش هردومون قشنگ بودیم این رامی توانستی دراولین نگاه نازنین به برادرت حس کنی...
باتعجب نگاه کردم سامان این جا چی کارمی کرد؟ حتما خوابم ... نکنه نامزد باشند؟ پس اون حرفها کشک بود؟ نگین خاک برسرت دل به کی بستی؟ مخم داغ کرده بود
نیما :نه...سامان خودتی؟ باورم نمیشه....
بلهههه!حالا مطمئن شدم همه دست در دست هم دادند واسه بدبخت کردن من.
نیما بعدازروبوسی با سامان گفت: سامان چرا 2ماهه باشگاه نمیای بازیکن کم داریم به خدا هیچ کی مثل تو برای مهاجم تکنیک نمیشه!
بعدش هم فرشته خانوم گفت: شما که انگار قبلا آشنا دراومدید واسه اینکه راحت باشین برین اتاق نازنین حرفاتون رو بزنید فقط اذیت نکنیدا
به اتاق نازنین رفتیم .تخت خوابش دقیقاً روبه روی در بود. کمد لباساش سمت چپ کنار در بود. میشه گفت یه کمد دیواری بود که ویترین کوچیکی هم داشت که چند تا عروسک توش بود. لپ تاپشم روی میز تحریرش کنار پنچره ای بود که بازم سمت چپ بود. کنار پنجره هم یه در بود. پشت در هم بالکن بود. بالکنش هم قشنگ بود. خوب چرت و پرت بسه بریم سر اصل مطلب!!!
نیما: خوب معرفی کنید ببینیم کی به کیه!!!
سامان گفت:نیما ... نازنین خواهرم... ایشونم نگین که میشناسم... نازنین اینم نیما دوستم...
وای اگه خواهرش بود منو گول زدند حال دوتاشون رومیگیرم ... سربه سر من میزارید اگه باهات دوست شدم سامان خان! وااااای مطمئن بودم سامان لومون میده...
نیما:اولاً فکر کردم نازنین مامان بزرگته... دوماً نگین روازکجا میشناسی؟
وای حالا همه چیز رواعتراف میکنه ... پسره ی روانی !!! خدایا خودت یه کاری بکن، ایشالله قبل جواب دادن از بالکن قشنگه پرت بشی پایین. وای نه دلم نمیاد که
سامان:خوب ما تو یه دانشگاه هستیم تویک رشته ویک کلاس ... صبح باهم آشنا شدیم ...
نفس عمیقی کشیدم فکرشم نمیکردم دروغ بگه! اینقدر خوشحال شدم که چیزی نگفت اصلاً از حرفاشون سر در نیاوردم.
بعد سه چهار ساعتی مامان مارو صدا زد وبعد خداحافظی یه ساعته مامان با مامان سامان رفتیم خونه ... به خونه که رسیدیم رفتم تو اتاقم و یک پیام دادم واسه ناجیم:خیلی ممنون که جلوی داداشم روسفیدم کردی!
سامان-خوب دیگه ...خوش حالم ... از تمامی اتفاقات تعجب می کنی؟
-چرا واقعا گیج شدم اسمش چی میتونه باشه؟
سامان-سرنوشت ..وشایدم عشق !!
-شاید اما واقعاً گیج شدم نازنین دوستت بود یاخواهر؟
-شرمنده ...می خواستم تحویل گرفتن هات روجبران کنم فردا به بهونه ی درس بیا خونمون . باهات حرف دارم خیلی مهم!! گلم میای؟
از خوش حالی پردراوردم و دیگه چیزی یادم نمیاد...
صبح بلندشدم ودیدم اخرین پیام ساعت 3 از سامان بوده به ترتیب باز کردم تا ببینم تو خواب چه شاهکارهایی تحویل سامان دادم:
سامان:فرداچه گلی بیارم؟
-رز قرمز البته خودت گلی.
سامان:ممنون عزیزم.میتونیم ساعت آخر دانشگاه روبی خیال بشیم؟
-اره منم حوصله شوندارم.
سامان:نگین عزیزم دوستم داری؟

-معلومه که ..اره عزیز دلم.
سامان:قربونت برم بگیر به خواب فرداسرحال باشی بای شب خوش.
-توهم همین طور شب بخیر...
از عصبانیت دستمو مشت کردم زدم تو میز کنار دستم. آآآآآخ دسسسسستم
آخه چی بگم دختره ی بی فکر چرا گفتی دوستش داری... اخه اگه اون ندونه پس کی بدونه .دیوونه میذاشتی دو روز از دوستیتون بگذره بعد. ولی وقتی دوسش دارم چرا دروغ بگم؟ خفه شو حالا اون فکر میکنه چه تحفه ایه! مگه نیست؟یه کلمه دیگه حرف بزنی
در حال کلنجار رففتن با خودم بودم که سامان پیام داد:5دقیقه دیگه میام دنبالت.
بلند شدم باعجله لباس پوشیدم ورفتم دم در. سامان با همون ماشین مشکیِ اومده بود و این دفعه جلونشستم که گفت :مریم همین الان با باباش رفت. بفرما..اینم رزقرمز دیگه چی عزیزم؟
تا خود دانشگاه یه ریز حرف می زد وبعد ازتموم شدن دانشگاه که چه عرض کنم فرار کردن از دانشگاه به خانه ی انها رفتیم. نازنین به استقبالم امد وحلالیت خواست وگفت:به جون خودم همش تقصیر سامان بودمن هم فقط اطاعت کردم. با لبخندی به اشپزخانه رفت.
-سامان خودم حسابت رو میرسم، که چهار سال من رو گذاشتی سر کار
سامان: تو رو خدا نگین نزنیا!!! من بچه خوبیم شیطون گولم زد
-شیطونه غلط کرد با تو
سامان نشست وگفت:نگین ... پیام دیشب راست بود...
کمی فکرکردم... وای منظورش چیه ؟ نکنه اینکه دوسش دارم و میگه؟ حالا چیکار کنم؟ نگین مرده شور احساساتت روببرند... یعنی تو نمیدونی به این زودی موقعش نبود اعطراف کنی دوسش داری؟ آخه به من چه؟ خودتم میدونی موقع خواب حواسم نیست تازشم داشتم خوابشو میدیدم چیکار کنم؟ تو هم با این خواب دیدنت!
-کدوم پیام؟
از شانس خوب من نازنین اومد و بحث ما خاتمه پیداکرد.
واسه درس خوندن رفتیم اتاق سامان. رفتم سراغ کتاب هاش برعکس بقیه پسرها و البته خود بنده!!!!! مرتب ومنظم بود
ازبین کتاب ها دفتری مشکی راپیداکردم بازش کردم صفحه ی اول نوشته بود به نام خدای عشق
چه عالی دفتر خاطراتش بود. منم که از فضولی کم نمیارم! اگه شانس بیارم دیر تر بیاد یکمش رو بخونم. همان جانشستم وشروع کردم به خوندن:
(23/9/
عشق من از اون جایی شروع شد که یه دختر و یه پسری اثاثیه خانه ای را می بردندو شوخی می کردند ... تازه به این خانه می اومدند وای نکنه نامزد باشند؟ اصلا چراباید نگران باشم... یه خانم جوانی اومد رو به آنها گفت: نیما خواهرت رواذیت نکن ... پس برادر خواهر بودند نفسی عمیق کشیدم وبه راهم ادامه دادم ... قیافه ی دختر آشنا بود خیلی زیاد تا خانه فکر کردم و از روی برگ های نارنجی و زرد پاییزی عبور کردم... که یادم اومد چندباری دنبال نازنین رفتم دیدمش ... باعجله برگشتم تا قیافه ی دختر رابه خاطر بسپارم اسمش رو یکی دو بار از نازنین شنیده بودم (نگین)
داشتم میرفتم که دیدم با نیما دعوا کردند... دلیلی برای رفتن وآرام کردن دخترنداشتم... داداشش برگشت ونگینه منو خیس کردوفرارکرد... چه دلیلی داره به اون زودی دوستش داشته باشم... کاش معنیش عشق نباشه ... یادش بخیر اون اولین دیدار من ونگین بود ...
25/9/
امروز رفتم تا باتمام وجود علاقم را ابراز کنم اما نگین من رامثل مزاحمی می دانست تا عاشق. ازدل من خبر نداشت... ولی برای من مهم نیست اینقدر میرم و برمیگردم تا عشقم رو باور کنه
13/1/
وای دلم لک زده واسه دیدن نگینم. بالاخره عید تموم میشه و بعد از 20 روز تعطیلی میتونم نگینم رو ببینم، حتی اگه اون به چشم یه مزاحم بهم نگاه کنه بازم دیدنش واسم کافیه...)
سامان: چرا بی اجازه دست به این زدی؟


موضوعات مرتبط: رمانرمان عشق پاییزی
صفحه قبل 1 صفحه بعد