این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان کوه شیشه ای28

شنبه
7:41 PM
حسینی
توانا فنجان چای را به دستم داد و با صمیمت پرسید: -خوبی؟ فنجای را از دستش گرفتم و از صمیم قلب گفتم: -هیچ وقت به این خوبی و آرومی نبودم! توانا گفت: -هنوز هم معتقدم نباید زودتر از زمان لازم،گچ پات رو باز می کردی! جرعه ای از چای نوشیدم و گفتم: -واسه برگشتن به ایران،اون قدر عجله دارم که هر ساعتش برام یک هفته است! توانا به عقب تکیه داد و با احتیاط پرسید: -اون چطوره؟ شانه بالاا نداختم و گفتم: -اصلا مهم نیست!به نظرم هنوز باورش نشده!گاهی حس می کنم عین یک کوه شیشه ای یکهو فرو ریخته! توانا زمزمه کرد: -کوه شیشه ای! به منظره برفی بیرون از دفترش خیره شدم و گفتم: -فقط درباره اش احساس ترحم می کنم! تونا گفت: -حس نفرت انگیزیته! سرم را با تاید تکان دادم و باز هم چایم را سر کشیدم.توانا مکثی کرد و پرسید: -حالا درباره رفتن جدی فکر می کنی؟ با لبخند گفتم: -جدی فکر می کنم؟امشب ساکم رو می بندم! پرسید: -با خانواده ات حرف زدی؟ چشم در چشمش گفتم: -صلاح ندیدم از راه دور ناراحتشون کنم!فکر کردم وقتی برگشتم باهاشون مفصل حرف بزنم! توانا با نگاهی سرشار از تحسین گفت: -تو واقعا عوض شدی پریا!بهت تبریک میگم! صادقانه گفتم: -اینها رو از تو دارم!هیچ وقت محبت هات رو فراموش نمی کنم! توانا گفت: -اینها رو از پشتکار خودت داری!تو زن لایق و توانایی هستی! با لبخندی تلخ گفتم: -نمی دونم اگر باهات آشنا نمی شدم الان کجا بودم؟ دوستانه پرسید: -برای آینده برنامه مشخصی داری؟ با حالتی متفکر گفتم: -شاید ایران موندم.شاید هم برگشتم امریکا و به درسم ادامه دادم!در هر حال ارتباطم رو باهات حفظ می کنم.ما دوستان خوبی میشیم! دستی میان موهای سفید و سیاهش کشید و با لحنی معنی دار گفت: -شاید هم نزدیک تر از دو تا دوست!البته بستگی به این داره که درباره جدایی ات چقدر جدی باشی! صورتم گر گرفت،ولی حرفی نزدم.آن اواخر خودم هم متوجه مسائلی شده بودم و حدس هایی میزدم.با خونسردی گفت: -هیچ وقت فرصتی دست نداد از خودم بگم! آرام گفتم: -شاید هم لازم نیست که بدونم! با سماجت گفت:
موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان:کوه شیشه ای قسمت:۲۷ ۲۶ ۲۵

شنبه
7:40 PM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان:کوه شیشه ای قسمت:۲۴ ۲۳ ۲۲

شنبه
7:39 PM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان:کوه شیشه ای قسمت:۲۱ ۲۰ ۱۹

شنبه
7:37 PM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان :کوه شیشه ای قسمت:۱۸ ۱۷ ۱۶

شنبه
7:37 PM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان: کوه شیشه ای   قسمت:۱۵  ۱۴  ۱۳

شنبه
7:35 PM
حسینی

موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان :کوه شیشه ای قسمت:۱۲ ۱۱ ۱۰

شنبه
7:34 PM
حسینی

کمتر از یک هفته بعد از آن مهمانی،یک روز عصر بهناز تماس گرفت و از مامان اجازه خواست به دلیل کمی وقت،هر چه زودتر به اتفاق برادرش به دیدنمان بیایند.دوباره حال و هوای تازه ای در خانه حاکم شد و باز همان دلشوره ی قدیمی به سراغم آمد.دلم می خواست چشم روی هم بگذارم و وقتی باز می کنم،ببینم تمام آن لحظات دلهره آور سپری شده است.آن روزها حتی از فکر کردن به آینده هم دچار دلشوره می شدم،اما علیرغم آنچه که فکر می کردم ملاقات بعدی در فضایی کاملا آرام و دوستانه صورت گرفت و قرار شد از آن به بعد ما دو نفر با اطلاع خانواده،در خصوص آینده با فواصل کمتری با هم دیدار و گفتگو کنیم که اولین ملاقات دو نفره ما درست فردای همان شب صورت گرفت و بهرام طبق قرار قبلی عصر آن روز با اتومبیل خواهرش دنبالم آمد.بعد از ظهر سرد و برفی بود و من دعا می کردم با نگرانی های ریز و درشتی که در درونم بود رفتاری نکنم که به خاطرش خجالت بکشم.توی ماشین تا چند دقیقه پس از اینکه سوار شدم سکوت سنگینی حاکم بود،ولی بعد،موسیقی ملایمی سکوت میانمان را شکست.وقتی از کوچه خودمان خارج شدیم بهرام بی مقدمه گفت:


موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان : کوه شیشه ای قسمت:۹ ۸ ۷

شنبه
7:30 PM
حسینی

بعد ازگذشت دو سه هفته دوباره خانم درخشش و دخترش علی رغم تردید مامان و بابا به خانه ی ما امدند.موضع من هم رفته رفته نسبت به قبل تغییر می کرد و این تغییرات آنقدر آرام صورت می گرفت که اصلا متوجه نبودم که دارم به استقبال سرنوشت متفاوتی می روم.آنها با رفتار معقول و مودبانه و تعریف های وسوسه انگیز،هر بار بیشتر از بار گذشته مرا در تصمیم گیری مردد می کردند.حالا انها به اضافه ی خاله شهین تا حد زیادی توانسته بودند مامان و بابا را وادار کنند جدی تر به این موضوع فکر کنند،به خصوص که تردید من هم به عنوان مهره ی اصلی این بازی کاملا مشخص بود.انگار داشتم یک جورهایی به سرنوشتی که به جبر زمانه در برابرم قرار گرفته بود،تسلیم می شدم.راستش از حامد هم ناامید شده بودم.به نظرم او اصلا در حال و هوایی که فکر می کردم نبود.آن روزها خاله شهین بیشتر از سابق به خانه ی ما می آمد و با فواصل کمتری به مامان تلفن می زد و سعی می کرد او را متقاعد کند که ازدواج من با خواستگار جدید به نفع خودم و بقیه است.مامان هم حال و روز خوبی نداشت،از یک طرف گرفتار اضطراب آشنای مادرها هنگام ازدواج دختر اولشان شده بود و از طرفی حتی فکر دور شدن من از خانه و خانواده به شدت آزارش می داد.او که تا آن زمان قضیه را جدی نگرفته بود،علیرغم اصرار خاله شهین،حتی حاضر نبود با من رو در رو و بی پرده صحبت کند و من هم ترجیح می دادم خودم را به تجاهل بزنم.البته گاهی متوجه گفتگوی آرام و پنهانی بابا و مامان درباره ی خودم می شدم ،ولی به هر حال نمی توانستم بفهمم عقیده ی انها چیست.بابا که علنا با رفتن من از ایران مخالف بود،ولی مامان که تحت تاثیر حرفهای خاله کمی نرم شده بود،معتقد بود اگر با پسر خانم درخشش به تفاهم و توافق برسم می توانم این موانع را به راحتی پشت سر بگذارم و چه بسا بتوانم او را متقاعد کنم که در ایران زندگی کنیم و این نشان می داد که موقعیت خواستگار جدید آن قدر با ارزش است که مامان به خاطرش برای متقاعد کردن بابا تلاش کند.اما بابا که دور اندیش تر از مامان بود،اعتقاد داشت کسی که سالها در غرب زندگی کرده به راحتی تسلیم خواسته های ما نخواهد شد!در هر حال این جریانات ادامه داشت تا روزی که خاله شهین برای حرف زدن با من به دیدنمان آمد.


موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان:کوه شیشه ای قسمت:۶ ۵ ۴

شنبه
7:27 PM
حسینی

از اتفاقات دیگری که ذهن مرا مشغول می کرد ماجرای مسمومیت غذایی من بود،آن هم درست در شرایطی که پدر برای یک ماموریت اداری به اردبیل رفته بود و ما تنها بودیم.یادم می اید نیمه های شب با احساس تهوع شدید مجبور شدیم خانه را ترک کنیم ولی از انجایی که اشتباها راننده تاکسی تلفنی زنگ خانه ی خانم کیانی را زده بود مزاحم انها شدیم.داشتیم از حیاط خارج می شدیم که حامد روی تراس آمد و بعد از احوالپرسی از مامان پرسید:


موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای

رمان: کوه شیشه ای قسمت:۳ ۲ ۱

شنبه
7:24 PM
حسینی

نفسم به شماره افتاده بود ولی به هر ترتیب از پله ها بالا می رفتم.سنگینی هیکلم را روی نرده های چوبی کنار پلکان انداختم.انگار هزار کیلو شده بودم که پاهایم آنطور به دنبالم کشیده می شد.از همان جا به بالای پله های مارپیچ نگاه کردم.همه چیز در تاریکی وهم آوری گم شده بود.صدای نفس های سطحی خودم را به وضوح می شنیدم.سرم دوران داشت و کف پاهایم زق زق می کرد.دلم می خواست حرفی بزنم ولی توانی در صدایم نبود.سر پیچ بعدی مردی که سراپا سفید پوشیده بود ایستاده و نگاهم می کرد.دستهایش را با آرامش در جیبهای شلوارش فرو برده و چنان آراسته به نظر می رسید که انگار به مهمانی دعوت داشت.سپس احساس بی وزنی می کردم.یکبار دیگر او را از نظر گذراندم.خودش بود!وحشت و هراس تمام وجودم را در بر گرفت.چنان آرامشی در نگاهش بود که برای لحظاتی دچار تردید شدم.چیزی گفت که نفهمیدم.خواست یک قدم نزدیک تر شود که قوای من درهم شکست و سقوط کردم...وقتی چشم باز کردم،آفتاب بی رمق زمستانی کف اتاق پهن شده بود.نفس راحتی کشیدم و آب دهانم را فرو دادم.پتو را کنار زدم و در جا نشستم.لباسهایم از شدت عرق به تنم چسبیده بود.به زحمت از جا بلند شدم و خودم را کنار پنجره کشاندم.حیاط کوچک خانه از برف به سپیدی می زد و انعکاس آفتاب به روی برفها چشم را می آزرد.صدای زنگ تلفن رشته افکارم را برید و چند لحظه بعد مامان وارد اتاق شد:


موضوعات مرتبط: رمانرمان کوه شیشه ای
صفحه قبل 1 صفحه بعد