این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

شیخ اجل سعدی

چهار شنبه
4:33 PM
حسینی

شیخ اجل سعدی :

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

چهار شنبه
4:25 PM
حسینی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد سعدی علیه الرحمه : سر مویی به غلط در همه اندامم نیست گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست به خدا و به سراپای تو کز دوستیت خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

ز چشم مست تو امید خواب می بینم

چهار شنبه
4:24 PM
حسینی

سعدی :

ز چشم مست تو امید خواب می بینم

تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست

به دیدن از تو قناعت نمی توانم کرد

حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود

چهار شنبه
4:24 PM
حسینی
شیخ اجل سعدی علیه الرحمه : اي ساربان آهسته رو کآرام جانم مي رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم مي رود من مانده ام مهجور از او بيچاره و رنجور از او گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود محمل بدار اي ساروان تندي مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گويي روانم مي رود او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي رود برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم چون مجمري پرآتشم کز سر دخانم مي رود با آن همه بيداد او وين عهد بي بنياد او در سينه دارم ياد او يا بر زبانم مي رود بازآي و بر چشمم نشين اي دلستان نازنين کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود شب تا سحر مي نغنوم و اندرز کس مي نشنوم وين ره نه قاصد مي روم کز کف عنانم مي رود گفتم بگريم تا ابل چون خر فروماند به گل وين نيز نتوانم که دل با کاروانم مي رود صبر از وصال يار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم مي رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم مي رود سعدي فغان از دست ما لايق نبود اي بي وفا طاقت نمي آرم جفا کار از فغانم مي رود
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

چهار شنبه
4:23 PM
حسینی

سعدی شیرازی :

من  آن  نیم  که  حلال از حرام  نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

 


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

چهار شنبه
4:23 PM
حسینی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن

ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد

می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی

دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند

گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید

تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید

گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی

صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد

دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستانست

بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی

شعر از : سعدی شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

بهترین و دل انگیز ترین شعر سعدی - سلسله موی دوست

چهار شنبه
4:23 PM
حسینی
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل ناله زارش گواست مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست مالک ملک وجود حاکم رد و قبول هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست شیخ اجل سعدی شیرازی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

بهترین تک بیتی ها

چهار شنبه
4:22 PM
حسینی

غزال اگر به کمند اوفتد ، عجب نبود

 

عجب فتادن مرد است در کمند غزال ....

 

از : سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

عرفانی ترین شعر سعدی

چهار شنبه
4:22 PM
حسینی

عرفانی ترین شعر سعدی

 

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل

آنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوست

به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست

به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست

زخم خونینم اگر به نشود به باشد

خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست

که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست

سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر

دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست

 سعدی

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شب عاشقان بیدل - از شعرهای ماندگار و زیبای سعدی

چهار شنبه
4:21 PM
حسینی
سعدی : شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاکباز باشد به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

اولین حکایت گلستان سعدی از باب اول

چهار شنبه
4:21 PM
حسینی

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

 

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ

 

ملک پرسید چه می‌گوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید

حیف باشد که جز نکو گوید

 

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

دومین حکایت گلستان سعدی از باب اول

چهار شنبه
4:20 PM
حسینی

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.

 

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

از : گلستان سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

سومین حکایت گلستان سعدی از باب اول

چهار شنبه
4:20 PM
حسینی

ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می‌کرد پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر

 

الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

 

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی

باشد که پلنگ خفته باشد

 

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من

آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند

روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری

 

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت

ای که شخص منت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر میان به کار آید

روز میدان نه گاو پرواری

 

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر از غرفه بدید دریچه بر هم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند

کس نیاید به زیر سایه بوم

ور همای از جهان شود معدوم

 

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

نیم نانی گر خورد مرد خدا

بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه

همچنان در بند اقلیمی دگر

از : گلستان سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعری ماندگار و عرفانی از سعدی

چهار شنبه
4:19 PM
حسینی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی گله از فراق یاران و جفای روزگاران نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی از : سعدی شیرازی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعر سعدی

چهار شنبه
4:19 PM
حسینی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 شعر از سعدی

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

از اشعار آغازین بوستان سعدی

چهار شنبه
10:30 AM
حسینی
اشعار سعدی اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان‌بخت روشن‌ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی چنین پرورد در کنار به دست کرم آب دریا ببرد به رفعت محل ثریا ببرد زهی چشم دولت به روی تو باز سر شهریاران گردن فراز صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در تو آن در مکنون یکدانه‌ای که پیرایهٔ سلطنت خانه‌ای نگه‌دار یارب به چشم خودش بپرهیز از آسیب چشم بدش خدایا در آفاق نامی کنش به توفیق طاعت گرامی کنش مقیمش در انصاف و تقوی بدار مرادش به دنیا و عقبی برآر غم از دشمن ناپسندت مباد ز دوران گیتی گزندت مباد بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار ازان خاندان خیر بیگانه دان که باشند بدگوی این خاندان زهی دین و دانش، زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد نگنجد کرمهای حق در قیاس چه خدمت گزارد زبان سپاس؟ خدایا تو این شاه درویش دوست که آسایش خلق در ظل اوست بسی بر سر خلق پاینده دار به توفیق طاعت دلش زنده دار برومند دارش درخت امید سرش سبز و رویش به رحمت سپید به راه تکلف مرو سعدیا اگر صدق داری بیار و بیا تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان مگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه بطاعت بنه چهره بر آستان که این است سر جاده راستان اگر بنده‌ای سر بر این در بنه کلاه خداوندی از سر بنه به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش که پروردگارا توانگر تویی توانای درویش پرور تویی نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم تو بر خیر و نیکی دهم دسترس وگرنه چه خیرآید از من به کس؟ دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می‌کنی پادشاهی به روز کمر بسته گردن کشان بر درت تو بر آستان عبادت سرت زهی بندگان را خداوندگار خداوند را بندهٔ حق گزار
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعر سعدی در باره پدر

چهار شنبه
10:29 AM
حسینی

ز عهد پدر یادم آید همی

که باران رحمت بر او هر دمی

که در طفلیم لوح و دفتر خرید

ز بهرم یکی خاتم و زر خرید

بدرکرد ناگه یکی مشتری

به خرمایی از دستم انگشتری

چو نشناسد انگشتری طفل خرد

به شیرینی از وی توانند برد

تو هم قیمت عمر نشناختی

که در عیش شیرین برانداختی

قیامت که نیکان بر اعلی رسند

ز قعر ثری بر ثریا رسند

تو را خود بماند سر از ننگ پیش

که گردت برآید عملهای خویش

سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شیرین ترین داستان در باره پدر از زبان سعدی

چهار شنبه
10:29 AM
حسینی

حکایت از سعدی در باره پدر

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بی قراری خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که نتواند او راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که درحلقهٔ پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان از این در ندارد گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گردآوری خرمن معرفت

شعر از سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

از اشعار نغز سعدی

چهار شنبه
10:28 AM
حسینی

شیخ اجل سعدی علیه الرحمه :

 

اي زلف تو هر خمي كمندي

چشمت به كرشمه چشم بندي

با پيچ و شكنج زلف مشكي

در ظلمت شب مرا ببندي

اي سرمه ديده خاك پايت

وي از ره ما رميده چندي

اي تلخ زبا ن شهد گفتار

هر كلمه به كلمه پاره قندي

از چشم خمار نيمه بازت

دارم گله ها هزار و اندي

صد گريه ببارم از دو ديده

صد بار به گريه ام بخندي

در كنج غمت غنوده آرام

قلبم كه به دامها فكندي

اي غمزه فروش گرم بازار

مفلس چو مرا نمي پسندي

از عشق رسد به من به جز عشق

سهمت همه باد سر بلندي


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

از بهترین ترجیع بندها سروده شاعر پرآوازه سعدی شیرازی

چهار شنبه
10:27 AM
حسینی
از بهترین ترجیع بندها سروده شاعر پرآوازه سعدی شیرازی ای سرو بلند قامت دوست------------------وه وه که شمایلت چه نیکوست در پای لطافت تو میراد---------------------هر سرو سهی که بر لب جوست نازک بدنی که می نگنجد----------------در زیر قبا چو غنچه در پوست... من بنده لعبتان سیمین----------------------آخر دل آدمی نه از روست بسیار ملامتم بکردند-------------------کاندر پی او مرو که بدخوست ای سخت دلان سست پیمان---------------این شرط وفا بودکه بی دوست بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ... از پیش تو راه رفتنم نیست-------------همچون مگس از برابر قند... افتادم و مصلحت چنین بود-----------------بی بند نگیرد آدمی پند مستوجب این و بیش از اینم-------------باشد که چو مردم خردمند بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ... اندام تو خود حریر چینست----------------------دیگر چه کنی قبای اطلس؟ من در همه قول ها فصیحم-----------------------در وصف شمایل تو اخرس جان در قدمت نهم ولیکن---------------------ترسم ننهی تو پای بر خس... من بعد مکن چنان کزین پیش-----------------ورنه به خدا که من ازین پس بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ... از روی تو ماه آسمان را-----------------------شرم آمد و شد هلال باریک... دردا که به خیره عمر بگذشت--------------------ای دل تو مرا نمی گذاریک بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم چشمی که نظر نگه ندارد------------------------بس فتنه که با سر دل آرد آهوی کمند زلف خوبان--------------------------خود را به هلاک می سپارد فریاد ز دست نقش فریاد-------------------وان دست که نقش می نگارد... نالیدن عاشقان دلسوز-----------------ناپخته مجاز می شمارد... خاری چه بود به پای مشتاق؟------------------تیغیش بران که سر نخارد... من خود نه به اختیار خویشم------------------------گر دست ز دامنم بدارد بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم بعد از طلب تو در سرم نیست---------------غیر از تو به خاطر اندرم نیست ره می ندهی که پیشت آید---------------وز پیش تو ره که بگذرم نیست... گویند بکوش تا بیابی--------------می کوشم و بخت یاورم نیست... فکرم به همان جهان بگردید----------------------وزگوشه صبر بهترم نیست با بخت جدل نمی توان کرد--------------------اکنون که طریق دیگرم نیست بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای سیم تن سیاه گیسو---------------------------کز فکر سرم سپید کردی بسیار سیه سپید کردست-----------------------------دوران سپهر لاجوردی صلحست میان کفر و اسلام----------------با ما تو هنوز در نبردی... با درد توام خوشم ازیراک----------------هم دردی و هم دوای دردی گفتی که صبور باش، هیهات--------------دل موضع صبر بود و بردی هم چاره تحملست و تسلیم-------------ورنه به کدام جهد و مردی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم بگذشت و نگه نکرد با من----------------درپای کشان ز کبر دامن دو نرگس مست نیم خوابش---------------در پیش و به حسرت از قفا من... بسیار کسان که جان شیرین--------------در پای تو ریزد اولا من... گویندم ازو نظر بپرهیز-------------------پرهیز ندانم از قضا من هرگز نشنیده ام که یاری------------------بی یار صبور بود تا من بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ... بی ما تو به سر بری همه عمر----------------من بی تو گمان مبر که یکدم بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم گل را مبرید پیش من نام----------------------با حسن وجود آن گل اندام انگشت نمای خلق بودیم----------------مانند هلال از آن مه تام... من بی تو نه راضیم ولیکن---------------چون کام نمی دهی به ناکام بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم ای زلف تو هر خمی کمندی-------------------چشمت بکرشمه چشم بندی مخرام بدین صفت مبادا-------------کز چشم بدت رسد گزندی... یا چهره بپوش یا بسوزان----------------بر روی چو آتشت بسوزان... تلخست دهان عیشم از صبر---------------این تُنگِ شکر بیار قندی ای سرو به قامتش چه مانی؟------------------زیباست ولی نه هر بلندی... یک چند به خیره عمر بگذشت------------------من بعد بر آن سرم که چندی بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

وصف حضرت محمد (ص ) در اشعار سعدی

چهار شنبه
10:27 AM
حسینی

سعدی :

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

لیلهٔ اسری شب وصال محمد

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

آمده مجموع در ظلال محمد

عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست

روز قیامت نگر مجال محمد

وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

بو که قبولش کند بلال محمد

همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

تا بدهد بوسه بر نعال محمد

شمس و قمر در زمین حشر نتباد

نور نتابد مگر جمال محمد

شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

پیش دو ابروی چون هلال محمد

چشم مرا تا به خواب دید جمالش

خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

 

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

توصیف حضرت محمد (ص) در اشعار سعدی

چهار شنبه
10:26 AM
حسینی

محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر

که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد

چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم

که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد

زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن

تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد

اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمد رو

که بوجهل آن بود کو خود به دانش بوالحکم گردد

ز قعر جاودانی رست و صاحب مال دنیا شد

هر آن درویش صاحبدل کزین در محتشم گردد

از سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

دیباچه ای از گلستان سعدی

چهار شنبه
10:21 AM
حسینی

بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر

نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو

 نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش به در آید

 

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

 

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده

پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری

 

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات

را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ

را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده

و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

 

در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور

 زمان محمد مصطفی(ص)

شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم

قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم

 

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

 

بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه

حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

 

هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه

خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع

 و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

از : گلستان سعدی

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

رباعی تابستان از سعدی

چهار شنبه
10:19 AM
حسینی

آن ماه که گفتی ملک رحمانست

این بار اگرش نگه کنی شیطانست

 

رویی که چو آتش به زمستان خوش بود

امروز چو پوستین به تابستانست

سعدی 

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

اشعار سعدی

چهار شنبه
10:19 AM
حسینی
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما فرمای خدمتی که برآید ز دست ما برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما سعدی نگفتمت که به سرو بلند او مشکل توان رسید به بالای پست ما سعدی شیرازی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

اشعار کوتاه سعدی شیرازی

چهار شنبه
10:18 AM
حسینی
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند گو رخت منه که بار می‌باید بست / سعدی گل که هنوز نو به دست آمده بود نشکفته تمام باد قهرش بربود بیچاره بسی امید در خاطر داشت امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟ / سعدی چون ما و شما مقارب یکدگریم به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز عیب تو نگویم که یک از یک بتریم / سعدی آیین برادری و شرط یاری آن نیست که عیب من هنر پنداری آنست که گر خلاف شایسته روم از غایت دوستیم دشمن داری / سعدی روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟ / سعدی علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست / سعدی نادان همه جا با همه کس آمیزد چون غرقه به هر چه دید دست آویزد با مردم زشت نام همراه مباش کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد / سعدی مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند / سعدی هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد در وهم نیاید که چرا می‌بخشد بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد / سعدی حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند گله ما را گله از گرگ نیست این همه بیداد شبان می‌کند آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق فهم ندارد که زیان می‌کند چون نکند رخنه به دیوار باغ دزد، که ناطور همان می‌کند / سعدی گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود / سعدی با گل به مثل چو خار می‌باید بود با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار می‌باید بود / سعدی ای صاحب مال، فضل کن بر درویش گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش / سعدی هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟ یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟ نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست / سعدی دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد / سعدی سخن گفته دگر باز نیاید به دهن اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد / سعدی چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار / سعدی مگسی گفت عنکبوتی را کاین چه ساقست و ساعد باریک گفت اگر در کمند من افتی پیش چشمت جهان کنم تاریک / سعدی چو می‌دانستی افتادن به ناچار نبایستی چنین بالا نشستن به پای خویش رفتن به نبودی کز اسب افتادن و گردن شکستن؟/ سعدی ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی آنست که قدر پدر پیر بدانی / سعدی گدایان بینی اندر روز محشر به تخت ملک بر چون پادشاهان چنان نورانی از فر عبادت که گویی آفتابانند و ماهان تو خود چون از خجالت سر برآری که بر دوشت بود بار گناهان اگر دانی که بد کردی و بد رفت بیا پیش از عقوبت عذرخواهان / سعدی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

عاشقانه ترین شعر سعدی شیرازی

چهار شنبه
10:17 AM
حسینی
سعدی : شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی‌خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد عاشقان کشتگان معشوقند هر که زندست در خطر باشد همه عالم جمال طلعت اوست تا که را چشم این نظر باشد کس ندانم که دل بدو ندهد مگر آن کس که بی بصر باشد آدمی را که خارکی در پای نرود طرفه جانور باشد گو ترش روی باش و تلخ سخن زهر شیرین لبان شکر باشد عاقلان از بلا بپرهیزند مذهب عاشقان دگر باشد پای رفتن نماند سعدی را مرغ عاشق بریده پر باشد از سعدی شیرازی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شب قدر در شعر سعدی

چهار شنبه
10:15 AM
حسینی
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند آن که گویند به عمری شب قدری باشد مگر آنست که با دوست به پایان آرند دامن دولت جاوید و گریبان امید حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند بلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند سعدی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

روی تو خوش می‌نماید آینه ما ... سعدی

چهار شنبه
10:12 AM
حسینی

روی تو خوش می‌نماید آینه ما

کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا

چون می روشن در آبگینه صافی

خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت

از تو نباشد به هیچ روی شکیبا

صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

طایر مسکین که مهر بست به جایی

گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا

غیرتم آید شکایت از تو به هر کس

درد احبا نمی‌برم به اطبا

برخی جانت شوم که شمع افق را

پیش بمیرد چراغدان ثریا

گر تو شکرخنده آستین نفشانی

هر مگسی طوطیی شوند شکرخا

لعبت شیرین اگر ترش ننشیند

مدعیانش طمع کنند به حلوا

مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست

دست فرومایگان برند به یغما

سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شب فراق از سعدی شیرازی

سه شنبه
5:6 PM
حسینی

 شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

از غزلیات سعدی

سه شنبه
5:6 PM
حسینی
چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عود است زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری زاول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری سعدی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

غزلی زیبا از سعدی

سه شنبه
5:5 PM
حسینی
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب در میان یاوران می‌گفت یار خویش را گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود به که با دشمن نمایی حال زار خویش را گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق تا میان خلق کم کردی وقار خویش را ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را سعدی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعر سعدی

سه شنبه
5:5 PM
حسینی

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعر سعدی

سه شنبه
5:4 PM
حسینی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

اشعار سعدی شیرازی

سه شنبه
5:4 PM
حسینی
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را سعدی شیرازی
موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ... سعدی

سه شنبه
5:3 PM
حسینی

 سعدی شیرازی :

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

مجنون از آستانه لیلی کجا رود ( سعدی )

سه شنبه
5:3 PM
حسینی

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون از آستانه لیلی کجا رود

گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست

بسیار سر که در سر مهر و وفا رود

ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست

قارون اگر به خیل تو آید گدا رود

مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست

چون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رود

حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی

کاین پای لایقست که بر چشم ما رود

در هیچ موقفم سر گفت و شنید نیست

الا در آن مقام که ذکر شما رود

ای هوشیار اگر به سر مست بگذری

عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود

ما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایم

خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود

ای آشنای کوی محبت صبور باش

بیداد نیکوان همه بر آشنا رود

سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست

در پات لازمست که خار جفا رود

 سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

مجنون از آستانه لیلی کجا رود ( سعدی )

سه شنبه
5:2 PM
حسینی

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون از آستانه لیلی کجا رود

گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست

بسیار سر که در سر مهر و وفا رود

ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست

قارون اگر به خیل تو آید گدا رود

مجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاست

چون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رود

حیف آیدم که پای همی بر زمین نهی

کاین پای لایقست که بر چشم ما رود

در هیچ موقفم سر گفت و شنید نیست

الا در آن مقام که ذکر شما رود

ای هوشیار اگر به سر مست بگذری

عیبش مکن که بر سر مردم قضا رود

ما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایم

خصم آن حریف نیست که تیرش خطا رود

ای آشنای کوی محبت صبور باش

بیداد نیکوان همه بر آشنا رود

سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست

در پات لازمست که خار جفا رود

 سعدی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

شعر سعدی

سه شنبه
5:2 PM
حسینی

شیخ اجل سعدی

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست

که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود

ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست

که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

سعدی شیرازی


موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن / سعدی

سه شنبه
4:54 PM
حسینی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

 شیخ اجل سعدی

موضوعات مرتبط: اشعار سعدی شیرازی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد