این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان پیشنهاد یک سال زندگی5(قسمت اخر)

سه شنبه
10:33 PM
حسینی
یکهفته ازرفتن کوروش میگذشت ومن هنوزدرشک رفتنش بودم.حالادیگه همه ازرفتن کوروش باخبر بودن ولی دلیل رفنتش برای همه سئوال بود،حال روزبدمن فعلاساکتشون کرده بودولی ازنگاههایشان میتونستم ببینم که چقدرکنجکاون. نادی ومهردادهمراه خانوادۀ مهردادبه شمال رفته بودن،مامان وباباهم بااصرارمن بعدازدو روز کنارمن بودن به انها پیوستن. اره باورم نمیشدبجزنادی هیچ کس باحرفهاونگاهش ارامم نمیکردحتی نگاه مامانم پرازسئوال بود.تلفنی باپدرصحبت کردم اونم ازکوروش بی خبربودوازهمه بدتررفتنش بودکه من رانگران میکردحتی بدون رودروایسی خاستم که کنارم بمونه تاکوروش راپیداکنم ولی پدرقول دادکه اگه ازکوروش خبردارشدبه منهم اطلاع بده خاست به دیدنش برم تاسندماشین رابهم بده که حال بم رابهانه کردم وعذرخاهی کردم،طاقت رفتن پدررانداشتم نمیدونم چرافکرمیکردم اگرپدربره دیگه نمیتونم کوروش رابرگردونم دلم اغوش کوروش رامیخاست حالاکه تنها روی تخت خابیده بودم کلافه ازبی خبری ودلتنگ اشک میریختم.

رمان پیشنهاد یک سال زندگی4

سه شنبه
10:31 PM
حسینی
باتمام شدن قوری چای وقهوه هردوبه هم خیره شدیم وخندیدیم.کوروش سیبی برداشت وبه هوا انداخت سیب درهواچرخی خوردوروی دست کوروش نشست.کوروش سیب رابه طرفم گرفت وگفت:نصف نصف ،برام پوست میکنی خانومی؟ سیب راگرفتم :اره عزیزم! بعدازخوردن سیب ،من به طرف نرده های پنجره رفتم.نفس عمیقی کشیدم:چه هوای خوبی!کاش مامان ایناهم اینجابودن! کوروش بااخم بغلم کردوگفت:بازم میخای حساس بشم. ریزخندیدم وبانازگفتم:درست میکنم،برای من خط ونشان میکشی؟ کوروش لبهاش رابه لبهام نزدیک کردوگفت:فقط من وتو،امشب دوست ندارم به کسی دیگه ای به جزمن فکرکنی. لبهای کوروش روی لبهام لغزید،بوسۀ که من وکوروش رابه اوج برد.انشب من وکوروش یکی شدیم برای اولین بارکنارمَردم دراغوشش بابوسه های شیرینش وبانجوای عاشقانش بخاب رفتم. بوی دریا،صدای موج نسیم شرجی وسنگین هواکه باخنکی بادکولرگازی دلنشین شده بود.دستم رابه طرف کوروش بردم سردی جاش باعث شدبترسم وبه سمتش برگردم.باندیدنش ناخوداگاه بغض راه گلوم راگرفت یعنی ترکم کرده وای خدای من، من چقدراحمق بودم.دردکمرم اشک راروی گونه هام ریخت ولی نبودکوروش برام عذاب اورتربود.بالش راچنگ زدم وبغضم را رهاکردم. دستهای گرم کوروش مرا به اغوشش کشید،کوروش سرم رابوسیدوارام زمزمه کرد:چی شده هنوزدردداری؟ درمیان هق هقم دستش راپس زدم وباحرص گفتم:توتنهام گذاشتی کجابودی؟! کوروش منرادراغوشش فشردوگفت:رفته بودم برات قرص مسکن بگیرم،ازدردناله میکردی. فدای اون اشکات طاقت نکردم دردت راببینم،توکی بیدارشدی؟ باشنیدن حرفهای کوروش ارام شدم:ندیدنت،سردی تختت داشت … کوروش چشمانم رابوسیدوگفت:اینجام عزیزم،بیااین قرص رابخوریکم اروم بشی. باکمک کوروش قرص راخوردم ودوباره درازکشیدم.کوروش کنارم درازکشید وموهام رانوازش میکرد.باخوردن مسکن کمی حالم بهترشدوبدنم جان گرفت. -کوروش من گرسنمه!! کوروش باخنده گفت:قربون اون گرسنه شدنت تاتودوش بگیری منم زنگ میزنم تابرامون صبحانه بیارن. باکمک کوروش بلندشدم وبه حمام رفتم.ابگرم حسابی به بدنم جان داد، دوش گرفتم وبیرون امدم کوروش برام لباس گذاشته بود.شلوارک وتاپ لبی نفتی باخط های ابی روشن وزرد موهام راباحوله خشک کردم کمی ارایش کردم موهای نمدارم راروی شانم ریختم.

رمان پیشنهاد یک سال زندگی3

سه شنبه
10:31 PM
حسینی
کوروش در حالیکه از این حرف امین کاملا عصبی شده بود شما از قبل خانم بزرگمهر را میشناختید؟ امین با لبخند بهم نگاه انداخت:بله من ونف…خانم بزرگمهر تقریبا همۀ مدت دانشگاهمون با هم همدانشگاهی، همکلاس بودیم ولی الان دوسه سالی هست که ازشون بیخبر بودم البته کم لطفی از خودشونه این قدر مشغول خانواده و کاربود که از هم بی خبر ماندیم. کوروش سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کنه نگاهی به نفس انداخت و گفت:خانم بزرگمهر فکرکنم حسابی مشغول بودید که اصلا خبری از هیچ کس نگرفتید؟ خوب امیدوارم که کنار هم همکاری خوبی داشته باشید. بانگاه واین حرف کوروش اونم بعداین همه وقت قهروکم محلی انگاریک سطل اب سردروم ریخته باشن ارام زمزمه کردم:حتما ممنون. مری برای اینکه خیال کوروش راراحت کنه گفت:بااینکه نفس هیچ وقت ازدوران دانشگاش حرفی نزده بودوقتی بهش گلگی کردم گفت که چیزمهمی نبوده تاتعریف کنم فقط درس بود درس! امین نگاهی به من انداخت وحرفی نزد.درسکوت ناهار خوردیم ودوباره رفتیم سرکار خیلی زودوقت اداری تمام شد. مری:من دارم میرم اژانس تونمیای؟ -نه میرم خونه،توبانادی میری؟ -اره،امشب امیرشیفته حرف گوش نمیکنه داره خیلی به خودش فشارمیاره صبح تاعصرمیره شرکت،عصرتانصف شبم میره اژانس! اهی کشیدم:خوب داره برای زندگی بهتربرای تووخودش تلاش میکنه،اگه این کارهارانکنه سرماه کی پول قسط خونه وماشین وبقیۀ چیزهارامیده؟ -نگرانش نفس دوست ندارم به خاطرمن به اب واتیش بزنه،دیروز مامانش بهم زنگ زدهمش کنایه،همش زخم زبان میگفت ارزوی داشتن بچه رابه دل پسرش گذاشتم چشمان مری بارانی شدوگفت:نفس اگه امیربفهمه؟اگه بخادولم کنه چی کارکنم. دستاش وگرفتم وبامهربونی گفتم:چرابه مامانش نگفتی که مشکل ازتونیست؟به خدابشین باامیرصحبت کن برید یک بچه بیارین هم ثواب داره هم شماازتنهایی درمیاین! -میترسم نفس اگه امیربفهمه خردمیشه من دوست ندارم،شایددردورنجش باشم. -بهت حق میدم،ولی پنهان کاری بیشتربه رابطتون لطمه میزنه.بالاخره مامان امیرهم دست ازسرتوبرمیداره روان توهم سالمتره. -نمیدونم

رمان پیشنهاد یک سال زندگی2

سه شنبه
10:29 PM
حسینی
کارهای کوروش مشکوک میزد،یکدفعه وبی خبرامدنش با این عصبی بازیش وبغل گرفتناش.نمی دونم ولی دلم براش تنگ شده بود . زودبراش قهوه درست کردم.ازصدای قطع شدن اب فهمیدم که کارش تمام شده. -چیزی لازم نداری؟هنوز لباسارو نچیدم. کوروش باحوله تن پوشش بیرون امدودرحالیکه موهاشو خشک میکرد:نه ممنون،همین حوله خیلی خوب بود یادم رفته بود بیارمش موند خونه شیرین. باتعجب گفتم:شیرین؟تواونجا حمام رفتی؟ کوروش ریلکس گفت:اره،مگه اشکالی داره؟ شانه هامو بالا انداختم:حتما نداره که اینقدر راحتی،بیا قهوه ات وبخور من میرم دوش بگیرم خیلی خستم. -میشه یکم باشی بعد بری؟ باتعجب گفتم:کاری داری؟ -نه می خام کنارم باشی تعریف کنی،راستی دیدی برگشتم. پوزخندی زدم:اره دارم می بینم. -ازچیزی ناراحتی؟ سرم راتکان دادم:نه مهم نیست. -پس بیا کنارم بشین تا من برات تعریف کنم. لبخند زدو برای من کنارش جا باز کرد. ترجیح دادم روی مبل روبروی بشینم. لبخند روی لبش ماسید:گفتم بیا اینجا!بادست به بغل دستش اشاره کرد. دستامو بهم گره زدم:اینجا راحتم. کوروش با عصبانیت کمی از قهوه اش راخوردوگفت:فکر میکردم دلت برام تنگ شده باشه؟ ولی مثل اینکه بدون من بیشتر بهت خوش میگذره؟! تودلم اشوبی به پا بود دلم براش تنگ شده بودولی وقتی کوروش اسم شیرین وجاگذاشتن حولش پیشش را پیش کشیدتمام حسم بی رنگ شد. -چیه ساکت شدی؟توکه خوب برای مری زبون میریزی! خندیدم:داری به مری حسودی میکنی؟اون دوست صمیمی من ولی تو… کوروش با عصبانیت فریادزدوگفت:ولی من چی؟هان بگو می خای بگی دوست عادیتم یا شوهر بی عرضه. بلندشدم :مثل اینکه حسابی دلخوری که برگشتی از وقتی امدی همش داری داد میزنی،خودت خاستی دوست باشیم حالا بعدازیک هفته امدی،می خای بپرم بغلت وببوسمت و بگم وای نمی دونی بی تو چی کشیدم عزیزم ،عزیزم را باناز کشیدم.گفتم خستم پس تاکلافه نشدم بس کن! کوروش کوپ قهوه اش را کوبیدروی نعلبکی گفت:درستت میکنم که خودم خاستم اره پس اینجا حرف،حرف من توهم که فقط عروسکی پس خودم می رقصونمت. موندنم اونجا جایزنبودهردوعصبی بودیم .نگاش کردم رگ گردنش متورم شده بودچشماشی قرمزش نشون میداد حسابی عصبانیه،خاستم به اتاق برم که دستم وگرفت وکشیدم به طرف خودش پام محکم خوردبه میزوصدای اخم بلندشد دردی توپام پیچیدولی کوروش بااین که دید دردم گرفته اهمیت ندادو محکمتر کشیدم .افتادم تو بغلش،اشک توچشمام حلقه زد.پام بدجوری دردمیکرد. -می بینی حرف گوش نکنی تنبیه میشی.محکم توبغلش فشارم داد:زیادم لاغرنیستی ها. باعصبانیت گفتم:ولم کن کوروش داری اذیتم میکنی،پام دردگرفت. کوروش حلقه اغوشش را کمی شل کردوچشماشو به چشمام دوخت:بگودلت برام تنگ شده بودتا ولت کنم. دندونامو بهم فشردم وگفتم:وقتی نشده بودچرا بگم. کوروش خندیدولباشو رولبام گذاشت.این قدرتنداین کاروکردم که نتونستم عکس العملی نشون بدم اغوش گرم ولبای اتشینش بابوی عطر تنش داشت اتیشم میزدبادستام هلش دادم ولی قوی تر ازاین حرفها بود حلقه راتنگتر کرد.هرچی تقلاکردم راه به جای نبردپس ارام ایستادم تا راحت کارش وبکنه. وقتی دید دیگه تقلا نمی کنم دستاش وشل کرد ولبش راازرولبام برداشت ویک قدم عقب رفت. نفس عمیقی کشیدم وباعصبانیت به اتاق رفتم.درومحکم بستم وقفل کردم.کوروش دیوانه بااین کارش ثابت کردکه نمی تونم باهاش تویه اتاق باشم در وبازکردم بالش وپتورا براش گذاشتم رو مبل. کوروش نگاهی به بالش وپتوانداخت وباتعجب گفت:اینا برای چیه؟ خیلی جدی گفتم:برای خابیدن لازم نیست؟ازامشب اینجا می خابی تا اتاقت رااماده کنم. کوروش باتعجب گفت:می بینم،فکرنکنم بخام تواتاق جدا بخابم. باعصبانیت گفتم:مثل اینکه امشب قرارنیست ارام باشم

رمان پیشنهاد یک سال زندگی1

سه شنبه
10:27 PM
حسینی

نام رمان: پیشنهاد یک سال زندگی
نویسنده : الهام فاتحی
خلاصه رمان:نفس دخترقوی ومحکمیه که خرج خانوادش رو از طریق کار در شرکت مهندسی به عهده داره تااینکه رئیس شرکت با یک پیشنهاد باورنکردنی همه زندگی نفس وخانوادش را تغییر میده وطی این تغییرات زندگی جدیدوپرپیچ وخم نفس شروع میشه…..فصل اول:
نفس :وای چقدر قور می زنی؟ -چیه مثل اینکه حال و حوصله نداری؟ -حال دارم…. -پس حوصله منو نداری … -والا من اگر جای شوهر زن ذلیله تو بودم یک ثانیه هم تحملت نمیکردم . مریم چشم غره ای بهم رفت:دست درد نکنه حالا من یکم دلم پر بود تو چرا زود ترش میکنی؟ لبخندی زدم حالا به دل نگیر حالم اصلا خوب نیست. -چی شده ؟ !!! - هیچی دیشب حال بابام بد شد دکترش بهم گفت باید عمل بشه - خوب عملش میکنیم . پوز خندی زدم:با کدوم پول میدونی چقدر خرج عملشه؟!!! -هرچی باشه رو کمکه منو امیر حساب کن. با کلافگی:مریم دکترش میگفت بیست ملیون خرجشه از کجا بیارم؟!!! -بیست ملیون؟!!! اهی کشیدم:اره تازه هفته دیگه باید شهریه دانشگاه نادی واریز کنم علی هم دیروز زنگ زد بمیرم بعداز سه ماه میخوات بیاد مرخصی مامانم که فقط بلده گریه کنه . -نفس من چهارصد تومان پس انداز دارم حالا حالا ها هم لازمش ندارم حداقل شهریه نادیرو بده . بغض گلومو گرفت مریم دوست خیلی خوبی بود همیشه تا جاییکه میتونست بهم کمک میکرد :من هنوز صد تومن از اون دفعه بهت بدهکارم. مریمبطرفم اومد ودستامو گرفت:حالا مگه میخوای پس ندی؟منکه عجله ندارم چه پیشه تو باشه چه تو بانک. لبخندی زدم :اگه تورو نداشتم چیکار میکردم -زندگی! میگم بد نیس یسر بری پیشه رییس -مثل اینکه یادت رفته سر قضیه مامان وامی که بهم داد چه شایعاتی همین همکارای حسود برام درس کردن بعدشم هنوز دارم قسط میدم تازه روم نمیشه هنوز یکسال نشده برم بگم وام میخوام اونم بیس ملیون -پس میخوای چیکار کنی؟


صفحه قبل 1 صفحه بعد