موزیک پلیر

آپلود عکس فریدون مشیری / تو را دارم ای گل، جهان با من است
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / تو را دارم ای گل، جهان با من است تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است چو می‌تابد از دور پيشانی‌ات كران تا كران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است ! كنار تو هر لحظه گويم به خويش كه خوشبختی بی‌كران با من است روانم بياسايد از هر غمی چو بينم كه مهرت روان با من است چه غم دارم از تلخی روزگار، شكر خنده آن دهان با من است فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 60
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه وقتی که تو چشمانت آن جام لبالب از جان دارو را سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی موج موسیقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ شراب در تنم می گردد دست ویران گر شوق پر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر.... من، در آن لحظه كه چشم تو به من می نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد ، رقص شيطانی خواهش را، در آتش سبز ! نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر ! اهتزاز ابديت را می بينم !! بيش از اين، سوی نگاهت، نتوانم نگريست ! اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست ! كاش می گفتی چيست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
دو شعر کوتاه از فریدون مشیری من نمیگویم درین عالم گرم پو، تابنده، هستی بخش چون خورشید باش تا توانی پاک، روشن مثل باران مثل مروارید باش فریدون مشیری ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست در گوشه ای بمیر که این راه راه تست این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره دشمن حال تباه تست در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست باور مکن که در دلشان میکند اثر این قصه های تلخ که در اشک و آه تست اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا این شعله های خشم که در هر نگاه تست فریدون مشیری من نمیگویم درین عالم گرم پو، تابنده، هستی بخش چون خورشید باش تا توانی پاک، روشن مثل باران مثل مروارید باش فریدون مشیری ای بینوا که فقر تو تنها گناه تست در گوشه ای بمیر که این راه راه تست این گونه گداخته جز داغ ننگ نیست وین رخت پاره دشمن حال تباه تست در کوچه های یخ زده بیمار و دربدر جان میدهی و مرگ تو تنها پناه تست باور مکن که در دلشان میکند اثر این قصه های تلخ که در اشک و آه تست اینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تست در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا این شعله های خشم که در هر نگاه تست فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / روزگار مرگ انسانیت است (۱) از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود.! گرچه آدم زنده بود ! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود. بعد دنیا ، هی پراز آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا ، آدمیت بر نگشت ! (۲) قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی است صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد (ع) نابجاست قرن موسی چنبه ها ست روزگار مرگ انسانیت است ! من که از پزمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای.... جنگل را بیابان میکنند. دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند.! هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند! (۳) صحبت از پژمردن یک برگ نیست ( فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ) فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست ! در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ! صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است ! فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / من گشته ام نبود ! در پشت چارچرخه فرسوده ای / كسی خطی نوشته بود: "من گشته ام نبود ! تو دیگر نگرد نیست!"... گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست. پویندگی تمامی معنای زندگی ست. هرگز "نگرد! نیست" سزاوار مرد نیست... فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 60
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / گرگي خيره سر گفت دانايي که: گرگي خيره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر!... هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته مي شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا مي کند خلق و خوي گرگ پيدا مي کند در جواني جان گرگت را بگير! واي اگر اين گرگ گردد با تو پير روز پيري، گر که باشي هم چو شير ناتواني در مصاف گرگ پير مردمان گر يکدگر را مي درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند... وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنايان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غريب با که بايد گفت اين حال عجيب؟ فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / حریق خزان بود... حریق خزان بود... همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد درختان همه دود پیچان به تاراج باد و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد من از جنگل شعله ها می گذشتم غبار غروب به روی درختان فرو می نشست و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت... فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می داد و برگی که پیغام گنگی به لب داشت لبریز می کرد، و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت... نگاهی که نفرین به پاییز می کرد... حریق خزان بود، من از جنگل شعله ها می گذشتم، همه هستی ام جنگلی شعله ور بود که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت، می کوفت، می زد، به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت، می ریخت، می مرد و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد... شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم مسوز این چنین گرم در خود، مسوز مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ که گر دست بیداد تقدیر کور تو را می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ ... زنده یاد فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / « دوستت دارم » را با من بسيار بگو از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . *** مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي . اين دل افروزترين روز جهان را بنگر ! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي ! آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند، شور و شوق تو برانگيخته اند، تو هم اي مرغك تنها، بسراي ! همه درهاي رهائي بسته ست، تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي ! بسراي ... )) من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم ! *** در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز، باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست ! چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن ! خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شكوهي ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم ! *** دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند . مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق، در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، - هديه اي مي آورد - برگ هايش كم كم باز شدند ! برگ ها باز شدند : ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام ! *** اين گل سرخ من است ! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق، كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست ! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد . » تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو ! اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو ! « دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسيار بگو فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری / گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود از دل افروز ترين روز جهان، خاطره اي با من هست. به شما ارزاني : سحري بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود . گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود . من به ديدار سحر مي رفتم نفسم با نفس ياس درآميخته بود . *** مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي ! بسراي اي دل شيدا، بسراي . اين دل افروزترين روز جهان را بنگر ! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي ! آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند، شور و شوق تو برانگيخته اند، تو هم اي مرغك تنها، بسراي ! همه درهاي رهائي بسته ست، تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي ! بسراي ... )) من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم ! *** در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز، باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست ! چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن ! خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شكوهي ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم ! *** دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر مي كردند . دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند . مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه نور ... چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق، در سرا پرده دل غنچه اي مي پرورد، - هديه اي مي آورد - برگ هايش كم كم باز شدند ! برگ ها باز شدند : ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو، آراستمش ! تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام : (( دوستت دارم )) را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام ! *** اين گل سرخ من است ! دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق، كه بري خانه دشمن ! كه فشاني بر دوست ! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست ! در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد . » تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو ! اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو ! « دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسيار بگو فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 62
نویسنده : J A V A D
خانه دوست کجاست؟ / فریدون مشیری من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر "خانه دوست کجاست؟ " فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
ماه و سنگ / فریدون مشیری اگر ماه بودم , به هر جا که بودم , سراغ ترا از خدا ميگرفتم . و گر سنگ بودم , به هر جا که بودي , سر رهگذار تو , جا ميگرفتم . اگر ماه بودي به صد ناز , ــ شايد ــ شبي بر لب بام من مي نشستي . و گر سنگ بودي , به هر جا که بودم , مرا مي شکستي , مرا مي شکستي ! فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
گل خشکیده / فریدون مشیری بر نگه سرد من به گرمی خورشید می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت تشنه این چشمه ام چه سود خدا را شبنم مرا نه تاب نگاهت جز گل خشکیده ای و برق نگاهی از تو در این گوشه یادگار ندارم زان شب غمگین که از کنار تو رفتم یک نفس از دست غم قرار ندارم ای گل زیبا بهای هستی من بود گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم گوشه تنها چه اشک ها فشاندم وان گل خشکیده را به سینه فشردم آن گل خشکیده شرح حال دلم بود از دل پر درد خویش با تو چه گویم جز به تو درمان درد از که بجویم من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم عشق فریبم دهد که مهر ببندم مرگ نهیبم زند که عشق نورزم پای امید دلم اگر چه شکسته است دست تمنای جان همیشه دراز است تا نفسی می کشم ز سینه پر درد چشم خدا بین من به روی تو باز است فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
بوی باران از فریدون مشیری بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک، آسمانِ آبی و ابر سپید، برگ‌های سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمۀ شوق پرستوهای شاد خلوتِ گرم کبوترهای مست نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار خوش به‌حالِ روزگار خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک، آسمانِ آبی و ابر سپید، برگ‌های سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمۀ شوق پرستوهای شاد خلوتِ گرم کبوترهای مست نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار خوش به‌حالِ روزگار خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب خوش به‌حالِ آفتاب ای دلِ من، گرچه در این روزگار جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام نُقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 60
نویسنده : J A V A D
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم! افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم زاری براین سراچه ماتم نمی کنم. با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است! جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگیش نام کرده است! بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من. گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یکنفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را. هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را ! ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟ من راهِ آشیان خود از یاد برده ام. یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز. شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز! ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را ! منشین که دست مرگ زبندم رها کند. محکم بزن به شانه من تازیانه را .

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
با منی، جان جان با من است ( فریدون مشیری ) تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است چو می‌تابد از دور پيشانی‌ات كران تا كران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است ! كنار تو هر لحظه گويم به خويش كه خوشبختی بی‌كران با من است روانم بياسايد از هر غمی چو بينم كه مهرت روان با من است چه غم دارم از تلخی روزگار، شكر خنده آن دهان با من است فریدون مشیری برچسب‌ها: فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد... فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 52
نویسنده : J A V A D
فریدون مشیری : ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ، که نامی خوش تر از اینت ندانم . وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ، به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم . تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی ، که شور هستی از تست . شراب جام خورشیدی ، که جان را نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست به آسانی ، مرا از من ربودی درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند: « دل از عشق برگیر ! که : نیرنگ است و افسون است و جادوست ! ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست ! چه غم دارم که این زهر تب آلود ، تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامة درد ؛ غمی شیرین دلم را می نوازد . اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛ مرا مهرِ تو در دل جاودانی است . وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛ ترا دارم که: مرگم زندگانی است . از فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
شعر سنگ مزار فریدون مشیری : سفر تن را تا خاک تماشا کردی سفر جان را از خاک به افلاک ببین گر مرا می‌جویی سبزه‌ها را دریاب با درختان بنشین از فریدون مشیری - لطفن برای شادی روحش صلوات بفرستید .

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 53
نویسنده : J A V A D
از ناب ترین شعرهای فریدون مشیری زنده یاد فریدون مشیری بر تن خورشيد مي‌پيچد به ناز چادر نيلوفري رنگ غروب تك‌‌درختي خشك در پهناي دشت تشنه مي‌ماند در اين تنگ غروب از كبود آسمان‌ها روشني مي‌گريزد جانب آفاق دور در افق، بر لالة سرخ شفق مي‌چكد از ابرها باران نور مي‌گشايد دود شب آغوش خويش زندگي را تنگ مي‌گيرد به بر باد وحشي مي‌دود در كوچه‌ها تيرگي سر مي‌كشد از بام و در شهر مي‌خوابد به لالاي سكوت اختران نجواكنان بر بام شب نرم‌نرمك بادة مهتاب را، ماه مي‌ريزد دورن جام شب. نيمه شب ابري به پنهاي سپهر، مي‌رسد از راه و مي‌تازد به ماه جغد مي‌خندد به روي كاج پير شاعري مي‌ماند و شامي سياه در دل تاريك اين شب‌هاي سرد؛ اي اميد نااميدي‌هاي من، برق چشمان تو همچون آفتاب، مي‌درخشد بر رخ فرداي من. از فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 53
نویسنده : J A V A D
شعر دریا از فریدون مشیری : به چشمان پریرویان این شهر، یه صد امید می بستم نگاهی ، مگر یک تن ازین نا آشنایان ، مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی - به امیدی که این اوست – نگاه بیقرارم خیره می ماند ، یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ، امیدم را به چشمانم نمی خواند ! غریبی بودم و گم کرده راهی ، مرا با خود به هر سویی کشاندند ، شنیدم بار ها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! ولی من ، چشم امیدم نمی خفت . که مرغی آشیان گم کرده بودم ز هر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم. امید خسته ام از پای ننشست ، نگاه تشنه ام در جستجو بود. در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛ رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ، ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ، شرنگ نا امیدی ها چشیده ، دل از بی همزبانی ها شکسته ، تن از نا مهربانی ها فسرده ، ز حسرت پای در دامن کشیده ، به خلوت ، سر به زیر بال برده ، " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ، به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ، زبان بی زبانی را گشودند ، سکوت جاودانی را شکستند . مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید که این دیوانه از خود بدر کیست ؟ چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟ که این دیوانه را از خود خبر نیست. به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه به دریای در افتد بیکرانه ، لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ، خورد از موج وحشی تازیانه ! مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید . غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید ! از : فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D
زنده یاد فریدون مشیری در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟ شهر را گویی نفس در سینه پنهان است شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است بال پرواز زمان بسته است هر صدائی را زبان بسته است زندگی سر در گریبان است ای قناریهای شیرین کار آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار ای خروشان موجهای مست آفتاب قصه هاتان گرم چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست ای تپشهای دل بی تاب من ای سرود بیگناهی ها ای تمناهای سرکش ای غریو تشنگی ها در کجای این ملال آباد من سرودم را کنم فریاد؟ در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 50
نویسنده : J A V A D
از شعرهای ناب و معروف فریدون مشیری از شعرهای ناب و معروف فریدون مشیری : بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک آسمانِ آبی و ابر سپید برگ‌های سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمۀ شوق پرستوهای شاد خلوتِ گرم کبوترهای مست نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار خوش به‌حالِ روزگار خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب خوش به‌حالِ آفتاب ای دلِ من، گرچه در این روزگار جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام نُقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
من آنچه را احساس باید کرد یا از نگاه دوست باید خواند هرگز نمی پرسم هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟ قلب من و چشم تو می گوید به من : آری فريدون مشيري

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 52
نویسنده : J A V A D
بر خاک چه نرم می خرامی ای مرد آن گونه که بر کفش تو ننشیند گرد فردا که جهان کنیم بدرود به درد آه آن همه خاک را چه می خواهد کرد از : فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 54
نویسنده : J A V A D
از بهترین های فریدون مشیری فریدون مشیری : زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با بنفشه ها نشسته ام ، سالهای سال، صیحهای زود . در کنار چشمه ی سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر، گیسوان خیس شان به دست باد ، چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم ، رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم می ترواد از سکوت دلپذیرشان ، بهترین ترانه ، بهترین سرود ! مخمل نگاه این بنفشه ها ، می برد مرا سبک تر از نسیم ، از بنفشه زار باغچه ، تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم، زرد و نیلی و بنفش، سبز و آبی و کبود ، با همان سکوت شرمگین ، با همان ترانه ها و عطرها ، بهترین ِ هر چه بود و هست ، بهترین ِ هر چه هست و بود ! در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام . ای غم تو همزبان بهترین ِ دقایق ِ حیات ِ من ! لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه ! در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه ، در فضای خانه، کوچه ،راه در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ، در خطوط درهم کتاب ، در دیار نیلگون خواب ! ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن! بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن ! در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش ، عطرهای سبز و آبی و کبود، نغمه های ناشنیده ساز می کنند ، بهتر از تمام نغمه ها و سازها ! روی مخمل لطیف گونه هات ، غنچه های رنگ رنگ ناز ، برگهای تازه تازه باز می کنند ، بهتر از تمام رنگ ها و رازها ! خوب ِ خوب ِ نازنین من ! نام تو مرا همیشه مست می کند ، بهتر از شراب ، بهتر از تمام شعرهای ناب ! نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است من تو را به خلوت خیال خود : بهترین ِ بهترین ِ من خطاب میکنم ــ بهترین بهترین من ــ !

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
زنده یاد فریدون مشیری مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که تویی بر نیاید دگر آواز از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چیز جز میل دل او بسپاریم به باد آه باز این دل سرگشته من یاد ‌آن قصه شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت می خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 56
نویسنده : J A V A D
جز خنده های دختر دردانه ام بهام من سالهاست باغ و بهاری ندیده ام وز بوته های خشک لب پشت بامها جز زهر خند تلخ کاری ندیده ام بر لوح غم گرفته این آسمان پیر جز ابر تیره نقش و نگاری ندیده ام در این غبار خانه دود آفرین دریغ من رنگ لاله و چمن از یاد برده ام وز آنچه شاعران به بهاران سروده اند پیوسته یاد کرده و افسوس خورده ام در شهر زشت ما اینجا که فکر کوته و دیواره بلند افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما من سالهای سال در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز یک چشمه یک درخت یک باغ پر شکوفه یک آسمان صاف در دود و خاک و آجر و آهن دویده ام تنها نه من که دختر شیرین زبان من از من حکایت گل و صحرا شنیده است پرواز شاد چلچله ها را ندیده است خود گرچه چون پرستو پرواز کرده است اما از این اتاق به ایوان پریده است شب ها که سر به دامن حافظ رویم به خواب در خوابهای رنگین در باغ آفتاب شیراز می شکوفد زیباتر از بهشت شیراز می درخشد روشن تر از شراب من با خیال خویش با خوابهای رنگین با خنده های دختردردانه ام بهار با آنچه شاعران به بهاران سروده اند در باغ خشک خاطر خود شاد و سرخوشم اما بهار من این بسته بال کوچک این بی بهار و باغ با بالهای خسته در ایوان تنگ خویش در شهر زشت ما اینجا که فکر کوته و دیواره بلند افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما تنها چه میکند می بینمش که غمگین در ژرف این حصار در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز یک چشمه یک درخت یک باغ پرشکوفه یک آسمان صاف حیران نشسته است در ابرهای دور بر آرزوی کوچک خود چشم بسته است او را نگاه میکنم و رنج میکشم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
دلم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل کار دارد شرنگ افزای رنج زندگانی ست غم او چون غم من جاودانی ست افق در موج اشک و خون نشسته شرابش ریخته جامش شکسته گل و گلزار را چین بر جبین است نگاه گل نگاه واپسین است پرستوهایی وحشی بال در بال امید مبهمی را کرده دنبال نه در خورشید نور زندگانی نه در مهتاب شور شادمانی کلاغان می خروشند از سر کاج که شد گلزار ها تاراج تاراج خورد گل سیلی از باد غضبناک به هر سیلی گلی افتاده بر خاک چمن را لرزه ها در تار و پود است رخ مریم ز سیلی ها کبود است گلستان خرمی از یاد برده به هر جا برگ گل را باد برده نشان مرگ در گرد و غبار است حدیث غم نوای آبشار است سری بالا کنم از سینه کوه دلم کوه غم و دریای اندوه به دامانش درآویزد به زاری بنالد زینهمه بی برگ و باری حدیث تلخ اینان باز گوید کلید این معما باز جوید چه گویم بغض می گیرد گلویم اگر با او نگویم با که بگویم فرود اید نگاه از نیمه راه که دست وصل کوتاهست کوتاه نهیب تند بادی وحشت انگیز رسد همراه بارانی بلاخیز بسختی می خروشم های باران چه می خواهی ز ما بی برگ و باران برهنه بی پناهان را نظر کن در این وادی قدم آهسته تر کن شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل پریشان شد پریشان تر چه حاصل تو که جان می دهی بر دانه در خاک غبار از چهر گل ها می کنی پاک غم دل های ما را شستشو کن برای ما سعادت آرزو کن فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 60
نویسنده : J A V A D
زرد و نیلی و بنفش - فریدون مشیری فریدون مشیری زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با بنفشه ها نشسته ام ، سالهای سال، صیحهای زود . در کنار چشمه ی سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر، گیسوان خیس شان به دست باد ، چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم ، رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم می ترواد از سکوت دلپذیرشان ، بهترین ترانه ، بهترین سرود ! مخمل نگاه این بنفشه ها ، می برد مرا سبک تر از نسیم ، از بنفشه زار باغچه ، تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم، زرد و نیلی و بنفش، سبز و آبی و کبود ، با همان سکوت شرمگین ، با همان ترانه ها و عطرها ، بهترین ِ هر چه بود و هست ، بهترین ِ هر چه هست و بود ! در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام . ای غم تو همزبان بهترین ِ دقایق ِ حیات ِ من ! لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه ! در تمام روز ، در تمام شب ، در تمام هفته ، در تمام ماه ، در فضای خانه، کوچه ،راه در هوا زمین ،درخت ، سبزه ، آب ، در خطوط درهم کتاب ، در دیار نیلگون خواب ! ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن! بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن ! در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش ، عطرهای سبز و آبی و کبود، نغمه های ناشنیده ساز می کنند ، بهتر از تمام نغمه ها و سازها ! روی مخمل لطیف گونه هات ، غنچه های رنگ رنگ ناز ، برگهای تازه تازه باز می کنند ، بهتر از تمام رنگ ها و رازها ! خوب ِ خوب ِ نازنین من ! نام تو مرا همیشه مست می کند ، بهتر از شراب ، بهتر از تمام شعرهای ناب ! نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است من تو را به خلوت خدایی خیال خود : بهترین ِ بهترین ِ من خطاب میکنم ــ بهترین بهترین من ــ ! شعر از : فریدون مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 58
نویسنده : J A V A D
از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزي که فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزي که با شلاق خون ديوار چين را ساختند آدميت مرده بود بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت برنگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه ي دنيا زخوبي ها تهي است صحبت از آزادي پاکي و مروت ابلهي است صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست قرن موسي چمپه هاست روزگار مرگ انسانيت است من از پژمردن يک شاخه گل از نگاه ساکت يک کودک بيمار از فغان يک قناري در قفس از غم يک مرد در زنجير حتي قاتلي برادر اشک از چشمان و بغضم در گلوست وندرين ايام زهرم در پياله زهر مارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم صحبت از پژمردن يک برگ نيست واي جنگل را بيابان مي کنند دست خون آلود را به پيش چشم خلق پنهان مي کنند هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا انچه اين نامردان با جان انسان مي کنند صحبت از پژمردن يک برگ نيست فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نيست فرض کن جنگل بيابان بود از نخست در کويري سوت و کور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است شعر از : فریدن مشیری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 63
نویسنده : J A V A D
شعری از فریدون مشیری زنده یاد فریدون مشیری : گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نمي‌خوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد شاد و آزاد به سر مي‌بردي!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 55
نویسنده : J A V A D
نبسته ام به کس دل زنده یاد فریدون مشیری : نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پاره بر موج رها! رها ! رها من!

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,
تاریخ : جمعه 5 شهريور 1400
بازدید : 52
نویسنده : J A V A D
زنده یاد فریدون مشیری : در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟ شهر را گویی نفس در سینه پنهان است شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است بال پرواز زمان بسته است هر صدائی را زبان بسته است زندگی سر در گریبان است ای قناریهای شیرین کار آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار ای خروشان موجهای مست آفتاب قصه هاتان گرم چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست ای تپشهای دل بی تاب من ای سرود بیگناهیها ای تمناهای سرکش ای غریو تشنگی ها در کجای این ملال آباد من سرودم را کنم فریاد؟ در کجای این فضای تنگ بی آواز من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار فریدون مشیری ...A , ,

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 2450

# بازديد ديروز: 4017

# بازديد هفته: 8683

# بازديد کل: 127295

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 245

# گوگل ديروز: 402

# بازديد ماه: 127295

# آي پي ديروز : 1339

# آي پي امروز: 1339

#بازديد سال: 240927

RSS

Powered By
loxblog.Com