این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

شعری از عمران صلاحی

شنبه
10:18 AM
حسینی

شعری از عمران صلاحی

عمران صلاحی:

 

فریاد نمی زنم

نزدیک تر می آیم

تا صدایم را بشنوی


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

شنبه
10:18 AM
حسینی

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد



شعری از عمران صلاحی که قبل از مرگش سرده است :


مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد


زندگی از دم در


قصد رفتن دارد


روحم از سقف گذر خواهد کرد


در شبی تیره و سرد


تخت حس خواهد کرد


که سبکتر شده است


در تنم خرچنگی است


که مرا میکاود


خوب می دانم من


که تهی خواهم شد


و فرو خواهم ریخت


توده ی زشت کریه ی شده ام


بچه هایم از من میترسند


آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند.

 


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

از قشنگ ترین شعرهای عمران صلاحی

شنبه
10:18 AM
حسینی

از قشنگ ترین شعرهای عمران صلاحی

 

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یا شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره ؟


عمران صلاحی


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

شعر طنز بدهکاری از عمران صلاحی

شنبه
10:17 AM
حسینی

شعر طنز بدهکاری از عمران صلاحی

 

به زمین و زمان بدهكاریم
هم به این، هم به آن بدهكاریم

به رضا قهوه‌چى كه ریزد چاى
دو عدد استكان بدهكاریم

به على ساربان كه معروف است
شتر كاروان بدهكاریم

شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یل سیستان بدهكاریم

مثل فرخ لقا كه دارد خال
به امیرارسلان بدهكاریم

نیست ما را ستارهاى، اى دوست
كه به هفت آسمان بدهكاریم

مبلغى هم به بانك كارگران
شعبه طالقان بدهكاریم

این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهكاریم

دو عدد برگ خشك و خالى هم
ما به فصل خزان بدهكاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهكاریم!

به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهكاریم

قلك بچه‌ها به یغما رفت
ما به این كودكان بدهكاریم

مبلغى هم كرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهكاریم

از : عمران صلاحی

 

 

موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

شعر طنزی از عمران صلاحی

شنبه
10:17 AM
حسینی

شعر طنزی از عمران صلاحی

 

می رود ارابه ی فرسوده ای - لنگان -
می کشد ارابه را اسبی نحیف و مردنی در شب
آن طرف، شهری غبارآلود


پشت گاری
سطلی آویزان
پر از خالی


خفته گاریچی، مگس ها این ور و آن ور


پشت گاری جمله ای:


"بر چشم بد لعنت"

از زنده یاد عمران صلاحی

 

موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

عمران صلاحی / بگذار شبی زلف درازت گیرم

شنبه
10:16 AM
حسینی

عمران صلاحی / بگذار شبی زلف درازت گیرم

 

بگذار شبی زلف درازت گیرم

صد بوسه از آن سینه بازت گیرم



نوشابه گاز دار خواهد دل من

بگذار لبت بوسم و گازت گیرم


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

عمران صلاحی / صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

شنبه
10:16 AM
حسینی

عمران صلاحی / صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

 

صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم

جوانه ها دهان می گشایند

و نام تو را می خوانند

چه لبان شناوری داری

در آب های صدا

چشمانم را می بندم

و تن به صدایت می سپارم

نام کوچکم

در صدایت شکفته می شود

تمام آبشاران را واداشته ای

با هیاهو بریزند

تا صدایم به گوشت نرسد

تمام جنگل ها را واداشته ای

برگ هاشان را به صدا درآورند

تا صدای مرا نشنوی

تمام پرندگان را

به آواز خواندن واداشته ای

تا صدای من گم شود

مدام حرف میزنی

تا من حرفی نزنم!

می ترسم در حسرت تو بمیرم!

و تابوتم بر نیل روان باشد

و امواج نیلگون

مرثیه خوان ناکامی من باشند

نمی خواهم افسانه سرایان

دلشان بسوزد

و روزی مرا

در افسانه ها به تو برسانند...

 

"عمران صلاحی"

 

گزیده ای از شعر بلند "غزل های فراق یوسف"

از کتاب: پشت دریچه جهان


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی

عمران صلاحی / تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

شنبه
10:14 AM
حسینی

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

تو بودی که گفتی چمن می دود

تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری

به اَسرار خواهی رسید

تو را نام بردم

و ظاهر شدی

تو از شعله‌ی گیسوانت

رسیدی به من

من از نام تو

رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد

تو گفتی سلام

گل و سنگ برخاستند.


"عمران صلاحی"

 


موضوعات مرتبط: اشعار عمران صلاحی
صفحه قبل 1 صفحه بعد