وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : شنبه
بازديد : 2
نويسنده : حسینی
((فصل هشت)) بیرون هتل یه ماشین منتظر ما ایستاده بود . سریع سوار شدیم . سارا توی تمام راه حرفی نزد حتی به غر غر های من هم بی توجه بود .20 دقیقه بعد ماشین جلوی رستوران ایستاد سارا به راننده گفت همون جا منتظر بمونه . نگاهی به سارا انداختم . بدون اینکه به سمت من برگرده گفت: چیه نکنه حوس کردی با همون سه چرخه برگردی هتل . این حرف رو زد و در ماشین رو بست . به محض اینکه به سمت رستوران نگاه کردم تما خاطرات اون روز اول جلوی چشمم رژه رفتن . ناخوداگاه به سمت بالا نگاه کردم . سارا جلوی من راه افتاده بود و وارد رستوران شده بود . دنبال سارا راه افتادم در حالی که احساس نگرانی شدیدی می کردم . سارا جلوی میز اطلاعات ایستاد و گفت : برای امشب یه میز رزرو شده به اسم اقای کیم . مردی که پشت میز بود به ما نگاهی انداخت و به سرعت از سرجاش بلند شد و به سمت دیگر رستوران رفت . چند لحظه بعد با یک چهره اشنا برگشت . مدیر رستوران با همون لبخند تصنوعی جلوی ما قرار گرفت . اما همین که چشمش به ما افتاد سرجاش خشکش زد و به ما خیره شده بود .سارا نگاهی به اون انداخت و گفت : به دوباره همون دوست قدیمی . الان است که هردومون رو بندازه بیرون . اما اینطور نشد . بالاخره اون به خودش اومد و گفت :فکر نمی کردم مهمون های امشب اقایون شما باشید . بهش نگاهی کردم و گفتم : چطور؟ گفت : خوب بعد از اتفاق اون روز ... حرفش رو ادامه نداد . گفتم : بله کمی عجیب است . گفت : خیلی وقت است که منتظرتون هستن . جلوی ما راه افتاد تا ما رو راهنمایی کنه . از پله ها بالا می رفتم . با هر پله ضربان قلب من بیشتر می شد . حالا دیگه تک تک حرفهای اون روز رو هم به یاد می اوردم . چند پله اخر رو ایستادم تا خودم رو اروم کنم اما فایده ای نداشت . توی اون موقعیت نمیدونم از کجا این فکر به ذهنم رسید اما ارزو کردم که یه خون اشام باشم اینجوری دیگه قلبی وجود نداشت تا بخوام جلوی ضربانش رو بگیرم . از این فکر خودم هم تعجب کردم . به سارا نگاه کردم اون با سرعت تمام مسیر رو طی می کرد انگار برای رسیدن به بالا حسابی عجله داشت . توی پله اخر برگشت و به من نگاه کرد و گفت : این چه ریختیه به خودت گرفتی ؟ سعی کن اروم باشی وخودت رو هم اصلا نگران نشون نده . امشب به این ارامش خیلی نیاز داری . بعد هم به مسیرش ادامه داد . این حرف اخر سارا مثل نمک روی زخم بود . اون چی رو داشت از من مخفی می کرد ؟ توی اون کوله چی بود که اینجور محکم به سینه اش چسبونده بود و حتی یه لحظه هم ازش جدا نمی شد ؟ وقتی وارد سالن شدم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم سعی کردم پشت یه ستون به ایستادم تا خودم رو اروم کنم . اما بر خلاف اون روز همه نگاه ها به سمت ما بود . سارا من رو کنار خودش کشید و گفت : ببخشید که دیر شد . اقای رضایی نگران بود کمی طول کشید تا اون رو راضی کنیم و بیایم . پسر ها از سر جاشون بلند شده بودن . کیو و جونگ مین به سارا خیره شده بودن . می شد گفت ستاره امشب سارا بود . دلم میخواست تمام نگاه ها همون طور به سمت اون بمونه . اما سنگینی نگاه هیون از همون اول روی من بود . جونگ مین گفت : اگر میدونستم با دیر کردن اینقدر قشنگ میشی کاری می کردم هر روز دیر کنی . اینجوری ... ادامه حرفش با مشتی که از طرف هیونگ بهش خورد نا تمام موند . سارا خندید و گفت : این یه تعریف بود ؟ جونگ مین گفت : هر جور که راحتی فکر کن . سارا خندید و سرش رو پایین انداخت و موهای بلند و لختش رو کنار گوشش زد . رفتار سارا عجیب شده بود . من هر لحظه منتظر بودم تا سارا یه جواب دندون شکن به جونگ مین بده ولی این رفتار خبر از چیز دیگه ای می داد سارا هر وقت می خواست انتقام سختی بگیره این شکلی میشد . این رفتار فقط برای من عجیب نبود بلکه برای هیونگ هم عجیب بود . با تعجب به من نگاه کرد . سری تکون دادم . کیو گفت : دیگه امشب کاملا مثل دوقلو ها لباس پوشیدین . بعد ادامه داد : در واقع همیشه هم مهمین جور بوده . نمیدونستم چی بایثد بگم تمام حواسم پیش سارا بود . به سمت می حرکت کردم .سارا ایستاد تا کیو براش صندلی رو عقب بکشه. نمی خواستم منتظر بشم تا کسی هم این کارو برای من انجام بده. برای همین بلافاصله صندلی کنار سارا رو کنار کشیدم و روی اون نشستم . هیون که نیم خیز شده بود سر جاش نشست .مدیر هتل که خودش شخصا سرویس دادن به عهده گرفته بود . نزدیک شد و گفت : چی میل دارین؟ سارا نگاهی به پسرها کرد و گفت : ما با غذا های اینجا اشنایی نداریم پس شما سفارش بدین.

:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
((فصل هفتم )) یک گوشه خلوت از رستوران رو انتخاب کردیم و با سارا نشستیم تا صبحانه بخوریم که سر و کله جونگ مین پیدا شد . سارا گفت : این دوباره پیداش شد پاشو بریم تا ما رو ندیده . اما دیگه دیر شده بود اون لبخند شیطانی که روی لبهای جونگ مین بود خبر از چیز دیگه ای می داد . اون ما رو دیده بود . مثل همیشه به سمت بشقاب سارا رفت و کیکی رو که توی اون بود برداشت و سر میز نشست . ولی سارا هیچ مقاومتی نکرد برعکس بشقاب رو جلوی جونگ مین گذاشت . جونگ مین به سارا نگاه کرد و کیک رو توی بشقاب گذاشت . سارا به سمت من برگشت و از سر میز بلند شد من هم با اون بلند شدم و پشت یه میز دیگه نشستم . سارا بلافاصله بعد از اینکه نشست گفت : مگه جز اینکه این یارو کمرش برای یه کتک مفصل می خاره . اخه این همه چیز گذاشتن اون فقط بشقاب من رو میبینه . گفتم : اهمیت نداره چون از امروزاجازه این کار رو نداره . وقتی به اتفاق دیشب فکر می کردم احساس می کردم توی جهنم دارم می سوزم . حس انتقام یه لحظه هم من رو رها نمی کرد. سارا از چهره من فکرم رو خونده بود . گفت : ارزش نداره بهش فکر نکن . در عوض بیا از این 5 روز باقی مونده لذت ببریم . سرم رو به نشانه توافق تکون دادم و با تکه کیکی که توی بشقابم بود سرگرم شدم که ناگهان صندلی کناری من عقب کشیده شد و یکی روی اون نشست سارا به صندلی کناری من چشم دوخته بود درحالی که من به صندلی که تا چند لحظه پیش کنار سارا خالی بود و حالا اشغال شده بود خیره شده بودم . هر چهار صندلی خالی به سرعت پر شده بودن . جونگ مین هم در حالی که مابقی قبلی صبحانه سارا توی دهنش بود که یه صندلی رو پشت سرش می کشید به سمت میز ما می اومد . نگاهی به صندلی کناری انداختم . هیون با خیال راحت روی اون لم داده بود . به سار نگاهی کردم اما سارا تمام توجه اش به صندلی کناری بود که رقیب و همکار بی بدیل جونگ مین یعنی کیو روش نشسته بود . از جام بلند شدم . قید صبحونه رو زده بودم و میخواستم میز رو ترک کنم اما به نظر می اومد اونها فکر ما رو از قبل خونده بودن چون صندلی هار و جوری چیده بودن که راهی برای عبور نبود . هیچ راهی برای عبور وجود نداشت مگه اینکه اونها صندلی ها رو تکون میدادن . نمی خواستم از با اونها حرف بزنم برای همین سعی کردم تا از پشت سر هیون عبور کنم . اما همین که به سمت مسیر فراری که پیدا کرده بودم رفتم هیون صندلی رو عقب کشید و همون یه ذره راه رو هم بست .سارا توی وضعیتی به مراتب بدتر از من گیر اوفتاده بود و داشت به زورهم که شده بود از پشت صندلی کیو رد میشد اما کیو صندلیش رو به عقب فشار می داد. همین امر باعث شده بود تا سارا وسط دوتا صندلی گیر بیفته . مثل خرگوشی شده بود که پاش توی تله گیر کیر کرده باشه . جونگ مین که به این منظره خیره شده بود . گفت: تلاشت رو بکن شاید موفق بشی . سارا جوابش رو نداد .در عوض صورتش به خاطر اون همه زوری که زده بود سرخ شده بود . اما دست از تلاش بر نمی داشت و همچنان درگیر بود .تازه اگر مانع اول رو رد می کرد بعد صندلی هیونگ بود حتی اگر شانس هم میاورد و اون رو هم رد می کرد محال بود بتونه از سد جونگ مین رد بشه . من هم از این سمت وضعیت بهتری نداشتم. اگر هیون رو رد می کردم به یونگ سنگ می رسیدم . نگاهی به اون کردم . کاملا معلوم بود قصد همکاری نداره و دستش با گروهش توی یه کاسه است . کمال همنشینی با جونگ مین روی هیون هم اثر گذاشته بود و به تبعیت از قانون نانوشته جونگ مین بشقاب من رو جلو کشیده بود و با کیک توی بشقاب سرش گرم بود . با خیال راحت با کیو که محکم صندلیش رو چسبده بود حرف می زد .

:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
((فصل ششم )) با تکه نون تستی که توی بشقابم بود بازی می کردم . سارا گفت : چته . بخورش دیگه .گفتم : سیر شدم . نگاهی به من کرد و گفت : از غذا یا ازمن ؟ چشم هامو تنگ کردم و گفتم : هردو . ادای دراورد و گفت : حالا چی کار کنم ؟دیگه این زندگی فایده ای ندارد . بعد با ته چاقو به قلبش ضربه ای زد و روی میزولو شد . بلند خندیدیم .توی همون حالت چشم هاشو باز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت : پس خندیدن یادت نرفته . خوبه کم کم داشتم نگران میشدم الزایمر گرفته باشی . حالا که خندیدی پرده دوم نمایش هم اجرا میشه . از روی میز بلند شد و دستش رو بالا برد . با لبخند می خواست ادامه بده که نگاهش به سمت روبرو افتاد و سریع دستش رو پایین اورد و خودش رو پشت گلدون گلی که کنارمون بود قایم کرد . خندیدم و گفتم : پرده دوم نمایشت قایم موشک بازیه ؟. یکی از پشت سرمون گفت : صبح بخیر . برگشتم و به پشت سرم نگاه انداختم جونگ مین و کیو ایستاده بودن . کیو که کنجکاو شده بود نگاهی به سارا انداخت و گفت : اون زیر چیزی گم کردی ؟ سارا از پشت گلدون بیرون اومد . جونگ مین گفت : منتظر ما بودی ؟ دیدم بلند شدی دست تکون دادی . بعد نگاهی به میز انداخت و گفت : اها چون همه غذا ها رو تنهایی خوردی ما رو صدا کردی . کیو به تخم مرغ اپز سارا حمله کرد . سارا نگاهی به من کرد و گفت : بعد این سفر میرم امام رضا مقیم میشم بلکه خدا از سر تقصیراتم بگذره و اینجوری منو تنبیه نکنه . بعد رو به کیو کرد و گفت : خوشمزه بود ؟ جونگ مین یکی از صندلی ها رو کنار کشید و نشست . سارا گفت : چرا اینجا نشستی ؟ جونگ مین گفت :برای اینکه صبحونه بخورم . سارا گفت : خوب چرا نمیری سر میز خودت ؟ جونگ مین گفت : این میز صبحونه همه است کیو که خیلی راحت و بی پروا کنار من نشسته بود گفت : از اونجایی که ما هم جزو گروه هستیم پس میتونیم اینجا بشینیم .سارا با این جواب کیو حرفی برای گفتن نداشت . از جاش بلند شد که میز رو ترک کنه اما همون لحظه پاش به پایه صندلی گیر کرد و افتاد . صدای خنده جونگ مین فضا رو پر کرد . هیونگ که تازه رسیده بود دستش رو رو به سارا دراز کرد و گفت : بلند شو . اسیب که ندیدی؟ سارا تلافی کیو رو سر هیونگ خالی کرد و گفت : من نیازی به کمک تو ندارم اگر دیدی از دره هم افتادم پایین به من کمک نکن . این حرف رو زد با اینکه مشخص بود از درد داره به خودش میپیچه از جاش بلند شد . وقتی روی پاش ایستاد با دندان لبش رو گاز گرفت . معلوم بود ضربه بدی بوده اما با این حال حاضر نبود که ضعف نشون بده . از سر میز بلند شدم و کنار سارا قرار گرفتم. نگاهم به جونگ مین بود . که هنوز مشغول ریسه رفتن بود . سارا با اینکه درد داشت اما با سرعت نور حرکت می کرد . پشت سرش را ه افتادم تا صحنه رو قبل از اومدن هیون خالی کنم .

:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
((فصل پنجم )) اقای رضایی طبق هرروز مشغول توضیح دادن حرفهای همیشگی بود . گفتم : خسته نمی شه هر روز این حرفها رو تکرار می کنه ؟ سارا گفت : مگر روی ما هم اثر می کنه . گفتم : نه . ولی عذاب وجدان میاره . گفت : بمیرم برای اون عذاب وجدان تو یکی . دوربین رو روشن کرد و ادامه داد : سفرنامه پت و مت روز ششم . گفتم : اصلا حواست هست یک هفته گذشته که ما اینجایم . گفت : ما حساب کتابمون دقیق بود اگر تو به همش نمی زدی می خواستم جواب بدم که اقای رضایی با صدای بلند رو به ما کرد و داد زد : همه رفتن . چرا دوباره شما جا موندین . از لابی که بیرون اومدیم چشمم به اتوبوس افتاد اگهی کنسرت رو برداشته بودن جاش تبلیغ گوشی جدید LG بود به سارا گفتم : میدونی سوگند برای سوغات چی می خواد ؟ گفت : چی ؟ گفتم : یک دونه از این گوشیها . خندید و گفت : چه کم اشتها . داشتم سر سوغات سوگند با سارا بحث می کردم که اقای رضایی به من و سارا گفت : برین از در عقب سوار شین . صدای مردم در اومد از بس گفتنه چرا همش این دوتا جلو می شینن . هر دو به اقای رضایی خیره شده بودیم . اقای رضایی گفت :

:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی
((فصل سوم )) تازه از توی رستوران هتل بیرون اومده بودیم .من و سارا حسابی دلی از غذا در اورده بودیم و تلافی دیروز رو در اورده بودیم . سارا که داشت شکمش رو می مالید گفت : باید جلوی خودمون رو بگیریم و گرنه موقع برگشتن باید یه هواپیما کرایه کنیم تا این دوتا توپ رو برگردونه . داشتم به حرفهای سارا میخندیدم که اقای رضایی جلومون سبز شد همون جوری که نگاهم می کرد به سارا گفت : اگر به خاطر بابات نبود ... ولی حرفش رو ادامه نداد . چهرش و لحن کلامش خبر از یک اتفاق خوب نمی داد .جلوی ما راه افتاد و گفت : دنبالم بیاین . توی راه داشتم فکر می کردم امروز که ما کاری نکردیم و اتفاقی نیفتاده بود .ما حتی برای یک لحظه هم از گروه جدا نشده بود یم . گفتم : اقای رضایی اتفاقی افتاده . ؟ گفت : شما دوتا نمی تونین برای یک لحظه هم که شده یه دست گل اب ندین ؟ توی تمام این سالها این اولین بار است که یه همچین اتفاقی افتاده . نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده . فقط مثل یه عروسک کوکی دنبال سرش راه افتاده بودیم . به لابی که رسیدیم دوتا مامور رو دیدیم که ایستادن .اقای رضایی اشاره ای به مامورها کردو گفت : با شما کار دارن . در واقع با شما خانم رحمانی . نگاهی بهش کردم و گفتم : چی . با من ؟ چرا ؟ گفت : چرا از خودشون نمی پرسین ؟ رو کرد و به مامورها کرد و چیزهایی گفت که حتی اگر هم میخواستم ازش سر در بیارم فایده ای نداشت . برگشت و رو به من کرد و گفت : میگن شاکی خصوصی داری. گفتم : چی ؟ چی دارم ؟ شاکی خصوصی ! من که .... ادامه حرفم توی دهنم خشکید . دیگه لازم نبود ادامه بدم .چون از توی تاریکی گوشه سالن یک لبخند شیطانی مشخص شده بود و صاحب اونم داشت به ما نگاه می کرد .یاد داستان الیس در سر زمین عجایب افتادم . جونگ مین و قتی دید که ما داریم به سمت اون نگاه می کنیم از توی تاریکی اومد بیرون اومد .داشت توی دستش یه کارت زرد رنگ رو تکون میداد و به سمت ما می اومد .

:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی

 

 ))فصل دوم ((

صبح وقتی از خواب بیدار شدم یک لحظه شوکه شدم که اینجا کجاست ؟ اما یادم اومد که توی یه کشور دیگه ام . سارا داشت خواب هفت پادشاه رو میدید مثل همیشه ملافه رو دور خودش پیچیده بود مثل گربه دور خودش جمع شده بود اوایل با دیدن خوابیدن سارا گفتم این دیونه است .بعدها گفتم حتما مشکل قلبی داره اما اخر معلوم شد عادت خوابیدنش همین جوریه. گذاشتم یه کم بیشتر بخوابه اخر عاشق خواب بود . از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکردم خیابون شلوغ بود از جاهای خلوت بدم میومد مثل این بود که زندگی اونجاها جریان نداره اما سر و صدا و رفت و اومد ادم های بیرون پنجره نوید یه روز جدید رو میداد. خودم رو کش و قوسی دادم موهامو بستم و رفتم تا از توی سک حوله ام رو بردارم که یه نامه توش بود وقتی بازش کردم دست خط سوگند رو شناختم روی کاغذ نوشته بود : سوغاتی یادت نره ! و زیرش یک شکلک خندان کشیدن بود که داشت زبون در می اورد خندیدم و یاداشت رو تا کردم تو ساک گذاشتم .چشمم به دوربین افتاد که روی عسلی بود . اون برداشتم میخواستم فیلم دیشب رو پاک کنم و مدرکی نزارم اما دلم نیومد پس دوربین رو روشن کردم و رو به سارا گرفتم و گفتم : سفرنامه پت و مت روز دوم .
مثل همیشه دیر به گروه رسیده بودیم همه منتظر ما بودن به خودم دیگه نباید بزاری سارا بخوابه پس اولین تصمیم سفر : خواب برای سارا ممنوع !
سوار اتوبوس شدیم .چهره شهر توی روز متفاوت بود اقای رضایی داشت یه سری توضیحات میداد و بعضی چیز هار رو گوش زد میکرد : رفتار و اداب مردم این جا با ما فرق داره پس مواظب باشین چه طوری رفتار میکنین شما نماینده مردم یه کشورین به خصوص توی جاهای دیدنی که توریست های از کشور های دیگه هم هستن اما حواس من و سارا به بیرون بود داشتیم نقشه فرا از گروه رو میکشیدیم.



:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
تاريخ : شنبه
بازديد : 0
نويسنده : حسینی


خلاصه داستان: این داستان فانتیزی -تخیلی است البته شخصیت های اون واقعی هستن داستان در باره رابطه دو تا دختر ایرانی به نام های سحر و سارا با اعضای گروه موسیقی معروف اسیاss501 است که طی یک سفر به تایلند اتفاق می افته داستان مجموعی از حوادث تلخ و شیرین و اتفاقات جالب است



:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان با من مهربون باش , ,
:: برچسب‌ها: با من مهربون باش قسمت1 ,

صفحه قبل 1 صفحه بعد

پيوندهاي روزانه

  • احمدرضاسعیدی
  • معرفی وب های اینترنت
  • گنجور (آثار سخن سرایان پارسی)
  • وقف عشق
  • حرف هایی برای نگفتن
  • خدیجه کبری ام المومنین(س)
  • چهره های ماندگار
  • تبدیل سال شمسی به میلادی و بالعکس
  • سخنان آموزنده دکترشریعتی
  • دموکراسی
  • سخنان بزرگان و جملات حکیمانه از...
  • حکایات
  • شمین
  • دل های آسمونی چشمای بارونی
  • سخنان مشاهیر
  • دولت عشق
  • یک سکوت
  • تعيين قبله با اينترنت
  • اطلاعات 118كشور
  • كوتاه و خواندني
  • لبخند عشق و دوستي
  • تك بيتي هاي ناب
  • شبكه امام رضا (ع)
  • جستجوگر پايگاه هاي شيعي
  • جملات بزرگان
  • عاشق ناشناس
  • امام علی(ع)و نهج البلاغه
  • سیمرغ
  • لحظه ای بیندیش
  • گزیده آثار مجتبی کاشانی
  • لطیفه های ایرانی
  • مشق تمنا
  • آریابوم(حکایت و سخن ها)
  • آوای آزاد(اشعارقیصرامین پور)
  • به یادقیصرامین پور
  • نوشته های آنتونی رابینز
  • باران عشق
  • ضرب المثل ها
  • نقشه ترافيكي تهران
  • حكمت،حكايت،روايت
  • دكترعلي شريعتي
  • دكترعلي شريعتي(مرجع)
  • زبان و ادبيات فارسي
  • 100نكته
  • اوجا
  • كتابخانه نودوهشتيا
  • ثانيه
  • نسيم سحري
  • كمي حرف راست
  • فرياد سكوت
  • ترانه ها و آهنگ هاي سنتي(گل ها)
  • داستان و حكايت
  • مديريت بازاريابي
  • حرف هاي نگفتني
  • طنزايران
  • آيين زندگي(بهمن صادقيان)
  • سخن بزرگان
  • داستان هاي جالب و خواندني
  • يا مهدي ادركني
  • ماهنامه خانوادگي علي آبادي
  • انجمن فرزانگان كوير
  • سايت فارسي كودكان
  • صحيفه سجاديه
  • نكات و حكايات مديريتي
  • دكترعلي شريعتي
  • عليرضا تاجريان
  • پشت درياها
  • مرجع راهنماي لينك هاي اسلامي
  • حكايات و پندهاي عبرت آموز
  • اوقات شرعي همه شهرهاي ايران
  • تفنگت رازمين بگذار
  • جملات كوتاه و...
  • لينك داستان ها
  • داستان هاي واقعي و عبرت انگيز
  • مركز تعليمات اسلامي واشنگتن
  • وصيت
  • بانك سخنان بزرگان(رهپو-دسته بندي موضوعي)
  • اس ام اس عاشقانه جوك لطيفه...
  • معتادان گمنام
  • داستان هاي غرق حكايت
  • به تماشا سوگند و به آغاز كلام
  • زنگ فارسي
  • پارسي انديشان
  • پاتريسا
  • ديوان حافظ
  • يعقوب ليث صفار
  • كتابخانه عمومي حسينيه ارشاد
  • خواندني هاي تاريخي
  • حكايات و اشعار
  • پسر خوب
  • جمال(نصرت الله جمالي)
  • شرح حال صالحان شيعه
  • رياضي براي همه
  • لغت نامه دهخدا
  • كليله و دمنه(متن كامل)
  • ترجمه متن انگليسي به فارسي
  • شاخه گل
  • نداي گلها
  • تبديل تقويم ها به يكديگر
  • فرهنگ فارسي به فارسي
  • راديو مولانا
  • اندرزهاي كوچك زندگي
  • نداي گلها(موزه موسيقي ايراني)
  • دانلود كتاب هاي صوتي
  • راوي حكايات باقي
  • زندگي منشوري در حركت دوار
  • حافظ مستانه(آنلاين)
  • بانك سخنان بزرگان
  • ديوان كبير -مثنوي مولانا
  • نهج البلاغه/ شيخ حسين انصاريان
  • جملات حكيمانه
  • نداي گلها- موزه موسيقي ايران/7
  • غزليات حافظ همراه با قرائت و موسيقي
  • عاطفه/ حكايت هاي حكمت آميز
  • رازهاي موفقيت در زندگي
  • راه موفقيت
  • چت باكس آنلاين
  • ديكشنري آنلاين و جالب
  • فال حافظ آنلاين
  • مثل هاي آموزنده قرآن
  • قرآن آنلاين با جستجو و ترجمه
  • حرف هايي از جنس دل
  • فهرست موسيقي ايران - سل
  • شعر ناب
  • آموزش مكانيك خودرو
  • خواندني هاي كوتاه و مفيد
  • خودنويس(مهسا سعدي)
  • حق مردم را اَدآ کنید