این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

شعر دماوند ملک الشعرای بهار

یک شنبه
9:43 AM
حسینی
شعر دماوند ملک الشعرای بهار اى ديو سپيد پاى دربند اى گنبد گيتى اى دماوند از سيم به سر يكى كله‏خود زآهن به ميان يكى كمربند تا چشم بشر نبيندت روى بنهفته به ابر چهر دلبند تا وارهى از دم ستوران وين مردم نحس ديو مانند با شير سپهر بسته پيمان با اختر سعد كرده پيوند چون گشت زمين ز جور گردون سرد و سيه و خموش و آوند بنواخت ز خشم بر فلك مشت آن مشت تويى تو، اى دماوند تو مشت درشت روزگارى از گردش قرنها پس افكند اى مشت زمين بر آسمان شو بر رى بنواز ضربتى چند نى‏نى تو نه مشت روزگارى اى كوه نيم ز گفته خرسند تو قلب فسرده زمينى از درد ورم نموده يك چند تا درد ورم فرو نشيند كافور بر آن ضماد كردند شو منفجر اى دل زمانه وان آتش خود نهفته مپسند خامش منشين سخن همى گوى افسرده مباش خوش همى خند پنهان مكن آتش درون را زين سوخته جان شنو يكى پند گر آتش دل نهفته دارى سوزد جانت به جانت سوگند بر ژرف دهانت سخت بندى بر بسته سپهر زال پر فند من بند دهانت برگشايم ور بگشايند بندم از بند از آتش دل برون فرستم برقى كه بسوزد آن دهان بند من اين كنم و بود كه آيد نزديك تو اين عمل خوشايند آزاد شوى و بر خروشى ماننده ديو جسته از بند هرّاى تو افكند زلازل از نيشابور تا نهاوند وز برق تنوره‏ات بتابد ز البرز اشعه تا به الوند اى مادر سر سپيد بشنو اين پند سياه‏بخت فرزند بركش ز سر اين سپيد معجر بنشين به يكى كبود اورند بگراى چو اژدهاى گرزه بخروش چو شرزه شير ارغند تركيبى ساز بى‏مماثل معجونى ساز بى‏همانند از نار و سعير و گاز و گوگرد از دود و حميم و صخره و گند از آتش آه خلق مظلوم و از شعله كيفر خداوند ابرى بفرست بر سر رى بارانش ز هول و بيم و آفند بشكن در دوزخ و برون ريز باداَفره كفر كافرى چند زان‏گونه كه بر مدينه عاد صرصر شرر عدم پراكند چونان كه بشارسان (پمپى) ولكان اجل معلق افكند بفكن ز پى اين اساس تزوير بگسل ز هم اين نژاد و پيوند بركن ز بن اين بنا كه بايد از ريشه بناى ظلم بركند زين بى‏خردان سفله بستان داد دل مردم خردمند

یار من دفتر و کتاب من است

یک شنبه
9:42 AM
حسینی
یار من دفتر و کتاب من است زنده یاد ملک الشعرا بهار: مردمان را هوس بسی به سر است هوس من بدین دو مختصر است گه نشینم به باغ ، بر لب آب گه به گل بنگرم ، گهی به کتاب شاخ گُل ساغر شراب من است یار من دفتر و کتاب من است

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

یک شنبه
9:42 AM
حسینی
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد ملک الشعرای بهار : آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

غزلی زیبا ودلنشین از ملک الشعرای بهار

شنبه
11:19 AM
حسینی

غزلی زیبا ودلنشین از ملک الشعرای بهار

ملک الشعرای بهار

 

رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد

به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد

بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد

نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل؟ نگه ندارد

بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد

عداوتی نیست، قضاوتی نیست
عسس نخواهد، سپه ندارد

یکی بگوید به آن ستمگر :
« بهار مسکین گنه ندارد؟»

 

 

یکی از بهترین غزل های ملک الشعرای بهار

شنبه
11:18 AM
حسینی

یکی از بهترین غزل های ملک الشعرای بهار

 

یکی از بهترین غزل های ملک الشعرای بهار


شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ


افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ

خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ

زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ

زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ

خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ

ملک الشعرای بهار

 

بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی

شنبه
11:18 AM
حسینی
بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟ یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست « مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست » لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس « به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست » بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست! « گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست » دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید پیرو مسلک تو راه سلامت پوید دولت نام توحاشا که تمامت جوید کآب گفتار تو دامان قیامت شوید « هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست » روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم نزد اعمی صفت مهر منور نکنم « صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل خاری هست » هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد « باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست » سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس! « نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست » کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود بیت معمور ادب طبع بلند تو بود زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود « من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست » راستی دفتر سعدی به گلستان ماند طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند « عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

ملک الشعرای بهار / من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

شنبه
11:17 AM
حسینی
ملک الشعرای بهار / من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید معروف ترین شعر ملک الشعرای بهار من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید ملک‌الشعرای بهار

شعری در قالب چهارپاره از ملک الشعرای بهار

شنبه
11:17 AM
حسینی
شعری در قالب چهارپاره از ملک الشعرای بهار شعری در قالب چهارپاره از ملک الشعرای بهار : بیایید ای کبوترهای دلخواه! بدن کافورگون، پاها چو شنگرف بپرید از فراز بام و ناگاه به گرد من فرود آیید چون برف سحرگاهان که این مرغ طلایی فشاند پر ز روی برج خاور ببینمتان به قصد خودنمایی کشیده سر ز پشت شیشهٔ در فرو خوانده سرود بی‌گناهی کشیده عاشقانه بر زمین دم به گوشم با نسیم صبحگاهی نوید عشق آید زآن ترنم سحرگه سر کنید آرام آرام نواهای لطیف آسمانی سوی عشاق بفرستید پیغام دمادم با زبان بی‌زبانی مهیا، ای عروسان نوآیین! که بگشایم در آن آشیان من خروش بالهاتان اندر آن حین رود از خانه سوی کوی و برزن نیاید از شما در هیچ حالی وگر مانید بس بی‌آب و دانه نه فریادی و نه قیلی و قالی بجز دلکش سرود عاشقانه فرود آیید ای یاران! از آن بام کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان نشینید از بر این سطح آرام که اینجا نیست جز من هیچ انسان بیایید ای رفیقان وفادار! من اینجا بهرتان افشانم ارزن که دیدار شما بهر من زار به است از دیدن مردان برزن

شعری دل انگیز بهاری از ملک الشعرای بهار

شنبه
11:16 AM
حسینی
شعری دل انگیز بهاری از ملک الشعرای بهار : در خیابان باغ، فصل بهار می‌چمید آن گراز پست‌شعار بلبلی چند از قفای گراز بر سر شاخ گل مدیح‌طراز گه به بحر طویل و گاه خفیف می‌سرودند شعرهای لطیف در قفای گراز خودکامه این چکامه سرودی، آن چامه آن یکی نغمهٔ مغانی داشت وآن دگر لحن خسروانی داشت مرغکان گه به شاخه، گاه به ساق مترنم به شیوهٔ عشاق گه ز گلبن به خاک جستندی گه به زیر ستاک جستندی خوک نادان به عادت جهال شده سرخوش به نغمهٔ قوال دم به تحسینشان بجنباندی گوش واکردی و بخواباندی نیز گاهی سری تکان دادی خبرگیهای خود نشان دادی مرغکان لیک فارغ از آن راز بی‌نیاز از قبول و رد گراز زآن به دنبال او روان بودند که فقیران، گرسنگان بودند او دریدی به گاز خویش زمین تا خورد بیخ لاله و نسرین و آمدی ز آن شیارهاش پدید کرمهایی لطیف، زرد و سفید بلبلان رزق خویش می‌خوردند همه بر خوک چاشت می‌کردند جاهلانی که گشته‌اند عزیز نه به حق، بل به نیش و ناخن تیز پیششان مرغکان ترانه کنند تا که تدبیر آب و دانه کنند خوک نادان به لاله‌زار اندر مرزها را نموده زیر و زبر لقمه‌هایی کلان برانگیزد خرده‌هایی از آن فرو ریزد مرغکان خرده‌هاش چینه کنند وز پی کودکان هزینه کنند نغمه‌خوانان به بوی چینه چمان نغمه‌هاشان مدیح محتشمان حمقا آن به ریش می‌گیرند وز کرامات خویش می‌گیرند لیک غافل که جز چرندی نیست غیر افسوس و ریشخندی نیست از : ملک الشعرای بهار

ملک الشعرای بهار / مرغ سحر ناله سر کن

شنبه
11:16 AM
حسینی
ملک الشعرای بهار / مرغ سحر ناله سر کن تصنیف مرغ سحر از ملک الشعرای بهار : مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا! ای فلک! ای طبیعت! شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است، گل به بار است ابر چشمم ژاله‌بار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن در قفس، ای آه آتشین! دست طبیعت! گل عمر مرا مچین جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این بیشتر کن مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن عمر حقیقت به سر شد عهد و وفا پی‌سپر شد نالهٔ عاشق، ناز معشوق هر دو دروغ و بی‌اثر شد راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی وطن و دین بهانه شد دیده تر شد ظلم مالک، جور ارباب زارع از غم گشته بی‌تاب ساغر اغنیا پر می ناب جام ما پر ز خون جگر شد ای دل تنگ! ناله سر کن از قویدستان حذر کن از مساوات صرفنظر کن ساقی گلچهره! بده آب آتشین پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین! ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین! کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد برچسب‌ها: ملک الشعرای بهار

شعر سنگ مزار ملک الشعرای بهار

شنبه
11:16 AM
حسینی
شعر سنگ مزار ملک الشعرای بهار در خوردن بشر،خاک از بسکه حرص دارد از سنگ قبر هر روز دندان نو گذارد!!!! سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست این سنگ را کس ایکاش از جای برندارد بهتر رود ز سیصد الحمد و قل هو الله صاحبدلی کز اخلاص ما را به حق سپارد ما کودکانی خاکیم،این خاک مادر ماست زین رو بود که ما را در سینه می فشارد!! پاداش اشک حسرت کامد به چشم عاشق ابریست کز پس مرگ بر تربتش ببارد ملک الشعرای بهار پی نوشت :ملک الشعرای بهار این شعر جالب را درباره ی سنگ قبر گفته،البته سنگ قبر خودش نیست در وصف کلهم اجمعین سنگهای قبور عالمه!!

شعر تابستان ملک الشعرای بهار

شنبه
11:15 AM
حسینی
شعر تابستان ملک الشعرای بهار : ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب مرداد ماه باغ به بار است گونه گون از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ چون بیضه‌های زرین پر شکر و گلاب سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب یا کاویان درفش است از باد مضطرب وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب انگور لعل بینی از تاک سرنگون وان‌غژم‌هاش یک‌به‌دگر فربی‌ و خوشاب پستان مادریست فراوان سر اندرو و انباشته همه سرپستان به شهد ناب یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو دیگر سیاه گونه به‌سان پرغراب یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب یک‌رزکشیده همچو طنابی و دست طبع دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب یک ‌رز نشسته ‌همچو یکی ‌زاهدی که ‌دست برداردی ز بهر دعاهای مستجاب وانک ز دست و گردنش آویخته بسی سبحهٔ رخام ودانه به‌هر سبحه بی‌حساب باغست نار نمرود آنگه کجا رسید از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب آن شعله‌ها بمرد و بیفسرد لیک نور اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب آلوی زرد چون رخ در باخته قمار شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب ملک الشعرای بهار

شعر عاشقانه ملک الشعرای بهار

شنبه
11:15 AM
حسینی
شعر عاشقانه ملک الشعرای بهار ملک الشعرای بهار : سیل خون‌آلود اشکم بی‌خبرگیرد تو را خون مردم‌، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را ای شکرلب‌، آب چشمم نیک دریابد تو را وی قصب‌پوش آتش دل زود درگیرد تو را ورگریزی زین دو طوفان چون پری برآسمان بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را باخبرکردم تو را خون ضعیفان را مریز زان که خون بی‌گناهان بی‌خبر گیرد تو را نفرت مردم به مانند سگ درنده است گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده‌ای همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را ای خدنگ غمزهٔ جانان ز تنهایی منال مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را

شعر ملک الشعرای بهار

شنبه
11:15 AM
حسینی
شعر ملک الشعرای بهار جز روی تو کافروخته گردد ز می ناب آتش که شنیده ‌است که روشن شود از آب شنگرف دو رخسار تو آمیخته با سیم سیم تو ز دو دیده‌ام انگیخته سیماب سیماب اگرم بارد به رخ عجبی نیست سیماب روان شیفته باشد به زر ناب دو چشم و جبین تو در آن زلف چه باشد؟ دو نرگس نو ساخته اندر شب مهتاب گربوسه به من بخشی دانی به چه ماند؟ مرغی که گه کشتن‌، قاتل دهدش آب ز اندوه شبانگاهی خود با تو چه گویم شب خفته چه داند اثر دیده ی بی‌خواب در دامنت آویزم تا مردم گویند آوبخته بر سرو یکی شاخک لبلاب تا خط ندمیده است رفیقان را دل‌جوی تا نقدی باقی است فقیران را دریاب بیم است که خط جوش زند گرد عذارت و اندیشهٔ او نیش زند بر دل اصحاب عناب لبت بی‌مزه گردد ز خط سبز اینست‌، بلی خاصیت سبزهٔ عناب ملک الشعرای بهار

ملک الشعرای بهار / بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا

شنبه
11:14 AM
حسینی

ملک الشعرای بهار / بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا

 

بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا

اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا

نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان

گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا

تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین

تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا

مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان

پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا

شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم

شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا

از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد

کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا

تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی

دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا

چاره ی خود را ندانم من به‌عشق اندرکنون

بنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا

در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همی

کافرین شهریار از من بگرداند بلا

ملک الشعرای بهار

 

ملک الشعرای بهار / همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

شنبه
11:14 AM
حسینی

ملک الشعرای بهار / همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

 

همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا

الا ای باد شبگیر، ازین شخص زمین‌گیر

ببر نام و خبر گیر، ز یار نامدارا

چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان

شدم شخصی دگرسان‌، خروشان و نزارا

به ری در نام راندم‌، حقایق برفشاندم

ولیکن دیر ماندم‌، شده زین‌روی خوارا

نجستم نام ازین شهر، فزودم وام از این شهر

نبردم کام ازین شهر، به جز عیش مرارا

بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا

پلیدا شوم شهرا، ضعیفا شهریارا

ملک الشعرای بهار

 

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

شنبه
11:14 AM
حسینی

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

 

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را

عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه

به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را

گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم

دربغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را

ز بس ماندیم درگنج قفس‌، گر باغبان روزی

کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را

نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن

به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را

ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید

سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را

درین تاریکی حیرت‌، به دل از عشق برقی زد

مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را

بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی

که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را

اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی

کنون درنه قدم‌، زبرا نبینی زین سپس ما را

خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی

درین بیدای ظلمانی فروغ عشق بس ما را

هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم

بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را

 

ملک الشعرای بهار


بهار در شعر ملک الشعرای بهار

شنبه
11:13 AM
حسینی

هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟
بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ
گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش
جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند
وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

 

ملک الشعرای بهار


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد