پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 146
نویسنده : J A V A D
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت هوشنگ ابتهاج : آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت همنوای دل من بود به تنگام قفس ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



یکی از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 134
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را سزای خوبی نو بر نیامد از دستم زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به پایداری آن عشق سربلندم قسم که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را از هوشنگ ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 129
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر انتظار مددی از کرم باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست " سایه " صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست از هوشنگ ابتهاج - ه الف سایه

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا عکس دل ما است در آیینه‌ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنهی خون زمین است فلک، واین مه نو کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساختهاند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی هوشنگ ابتهاج (سایه)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 138
نویسنده : J A V A D
در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) در اين سرای بی كسی كسی به در نمی زند به دشت پـر ملال مـا پـرنده پـر نمی زند يـكی زشـب گرفتگان چـراغ بـر نمی كند كسی به كوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار اين غـبار بی سـوار دريغ كـز شبی چنين سـپيده سـر نمی زند دل خراب من دگـر خراب تـر نمی شود كه خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم يـكی صلای آشـنا بـه رهگـذر نـمی زند چه چشم پاسخ است از اين دريچه های بسته ات بـرو کـه هـيچ کـس نـدا به گـوش کـر نمی زند نه سايه دارم و نه بر، بيفکنندم و سزاست اگر نه بـر درخت تـر کسی تـبـر نمی زند

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D
شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج : دلا دیدی که خورشید از شب سرد چو آتش سر ز خاکستر برآورد زمین و آسمان گلرنگ و گلگون جهان دشت شقایق گشت ازین خون نگر تا این شب خونین سحر کرد چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد ز هر خون دلی سروی قد افراشت ز هر سروی تذروی نغمه برداشت صدای خون در آواز تذرو است دلا این یادگار خون سرو است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 131
نویسنده : J A V A D
از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) از بهترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست بیا که مسئله بودن و نبودن نیست حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



بهترین شعر هوشنگ ابتهاج - تو ای پری کجایی
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 142
نویسنده : J A V A D
بهترین شعر هوشنگ ابتهاج - تو ای پری کجایی شبی که آواز نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی من همه‌جا، پی تو گشته‌ام از مه و مهر، نشان گرفته‌ام بوی تو را، ز گل شنیده‌ام دامن گل، از آن گرفته‌ام تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی دل من سرگشته توست نفسم آغشته توست به باغ رویاها چو گلت بویم در آب و آیینه چو مهت جویم تو ای پری کجایی در این شب یلدا ز پی‌ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم تو ای پری کجایی مه و ستاره درد من می‌دانند که همچو من پی تو سرگردانند شبی کنار چشمه پیدا شو میان اشک من چو گل وا شو تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



جهان چو آبگینه ی شکسته ایست
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 137
نویسنده : J A V A D
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) چه فکر می کنی ؟ جهان چو آبگینه ی شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟ چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ که راه بسته می نمایدت ؟ زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش ! از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



ارغوان - از دلنشین ترین شعرهای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 147
نویسنده : J A V A D
ارغوان - از دلنشین ترین شعرهای هوشنگ ابتهاج یکی از دلنشین ترین شعرهای هوشنگ ابتهاج ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟ آفتابی است هوا یا گرفته است هنوز ؟ من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است ... آه ! این سخت ِ سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ... ره چنان بسته که پرواز ِ نگه در همین یک قدمی می ماند ! کور سویی ز چراغی رنجور قصه پرداز ِ شب ِ ظلمانی است نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی است ! هر چه با من اینجاست رنگ ِ رُخ باخته است آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم بر فراموشی ِ این دخمه نینداخته است .... اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده ــ کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده ــ یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد ... ازغوانم آنجاست ! ازغوانم تنهاست ! ارغوانم دارد می گرید ! چون دل من که چنین خون آلود هر دم از دیده فرو می ریزد .... تو بخوان نغمه ی نا خوانده ی من ارغوان ! شاخه ی همخون ِ جدا مانده ی من .... از : هوشنگ ابتهاج ( ه . الف سایه )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 147
نویسنده : J A V A D
شبی که آوایِ نیِ تو شنیدم چو آهوی تشنه پیِ تو دویدم دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشـایی من همه جا،پی ِ تو گشته ام از مَه و مِهر،نشان گرفته ام بوی تو را،زِ گُل شنیده ام دامنِ گــــــل،از آن گرفته ام تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی دلِ من،سرگشته ی توست نفســم؛آغشته ی توست به باغِ رویاها،چو گُلت بویم در آب و آئینه،چو مَهت جویم تو ای پری کجـــــــایی در این شبِ یلدا،ز پی ات پویم به خواب و بیداری،سخنت گویم تو ای پری کجـــــــایی مَـــــه و ستاره دردِ من می دانند که همچو من پیِ تو سرگردانند شبــی کنارِ چشمــه پیدا شـــــو میانِ اشــکِ من چو گل وا شو تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی هوشنگ ابتهاج (سایه)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 141
نویسنده : J A V A D
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم هوشنگ ابتهاج هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم مگر به کوی تو این ابرها ببارندم مرا که مست توام این خمار خواهد کشت نگاه کن که به دست که میسپارندم؟ مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش به وعده های وصال تو زنده دارندم غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست هزار شکر که بی غم نمی گذارندم سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه غم شکسته دلانم که می گسارندم من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم که عاشقان تو تا صبح می شمارندم چه جای خواب که هر شب محصلان فراق خیال روی تو بر دیده می گمارندم هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم چه نقش ها که ازین دست می نگارندم کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد که همچو خوشه ی انگور می فشارندم شعر از هوشنگ ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



خواب نازت ای پری از سر پرید
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 132
نویسنده : J A V A D
خواب نازت ای پری از سر پرید هوشنگ ابتهاج : تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده گفت لابه از تو و بهانه با من است گفتمش من آن سمند سرکشم خنده زد که تازیانه با من است هر کسش گرفته دامن نیاز ناز چشمش این میانه با من است خواب نازت ای پری از سر پرید شب خوشت که شب فسانه با من است

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



امشب به قصه دل من گوش می‌کنی
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 146
نویسنده : J A V A D
امشب به قصه دل من گوش می‌کنی هوشنگ ابتهاج : امشب به قصه دل من گوش می‌کنی فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می‌گویمت، ولی تو کجا گوش می‌کنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



یکی از بهترین شعر های هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 149
نویسنده : J A V A D
یکی از بهترین شعر های هوشنگ ابتهاج هوشنگ ابتهاج: بسترم صدف خالی یک تنهایی است. و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری ....

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 135
نویسنده : J A V A D
هوشنگ ابتهاج ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابي ست هوا؟ يا گرفته است هنوز ؟ من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است آفتابي به سرم نيست از بهاران خبرم نيست آنچه مي بينم ديوار است آه اين سخت سياه آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس نفسم را بر مي گرداند ره چنان بسته كه پرواز نگه در همين يك قدمي مي ماند كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست نفسم مي گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است اندر اين گوشه خاموش فراموش شده كز دم سردش هر شمعي خاموش شده باد رنگيني در خاطرمن گريه مي انگيزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد مي گريد چون دل من كه چنين خون ‌آلود هر دم از ديده فرو مي ريزد ارغوان اين چه راز ي است كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد ؟ كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي افزايد ؟ ارغوان پنجه خونين زمين دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس كي بر اين درد غم مي گذرند ؟ ارغوان خوشه خون بامدادان كه كبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب كه هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بيرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



اشعار هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 142
نویسنده : J A V A D
اشعار هوشنگ ابتهاج با منِ بی‌کسِ تنها شده یــارا تــو بمـــان ، همه رفتند از ایـن خانه خدا را تو بمـــان ، منِ بی برگِ خزان‌دیـده دگـــر رفتنی‌ام ،! تو همه بار و بری تازه بهـارا تو بمـــان ،. #هوشنگ_ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



بازدید : 157
نویسنده : J A V A D
ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج) / دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم با همت والا که برد منت فردوس ؟ از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست ماییم که در پای وی افتاده چو موریم آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



بازدید : 150
نویسنده : J A V A D
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه ) : بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید دیرن خانه غریبند ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیتس پی لانه بگردید یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست همین جاست ، همین جاس ، همه خانه بگردید نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید سرشکی که بر آن خک فشاندیم بن تک در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟ پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید بر آن عق بخندید که عشقش نپسندید در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید کلید در امید اگر هست شمایید درین قفل کهن سنگ چچو دندانه بگردید رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟ به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



هوشنگ ابتهاج / زنده باش
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 146
نویسنده : J A V A D
هوشنگ ابتهاج / زنده باش چه فكر ميكني كه بادبان شكسته، زورق به گل نشسته‌اي است زندگي در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت از او گريخته به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي چه سهمناك بود سيل حادثه كه همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان ز هم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در كبود دره ‌هاي آب غرق شد هوا بد است تو با كدام باد ميروي چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمي شود تو از هزاره هاي دور آمدي در اين درازناي خون فشان به هرقدم نشان نقش پاي توست در اين درشت ناي ديو لاخ زهر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفاي توست به گوش بيستون هنوز صداي تيشه‌هاي توست چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها كه از تو گشت سربلند زهي كه كوه قامت بلند عشق كه استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه كن هنوز ان بلند دور آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور كهرباي آرزوست سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي بدان فراز چه فكر ميكني جهان چو ابگينه شكسته ايست كه سرو راست هم در او شكسته مينمايد چنان نشسته كوه در كمين اين غروب تنگ كه راه بسته مينمايدت زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش هوشنگ ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



تعدادی از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 131
نویسنده : J A V A D
تعدادی از اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از ان روست که خونابه فشان است دردا و دریغا که در این بازی خونین بازيچه ایام دل آدمیان است...هوشنگ ابتهاج فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت هوشنگ ابتهاج وه، چه شیرین است. رنج بردن با فشردن؛ در ره یک آرزو مردانه مردن! و اندر امید بزرگ خویش با سرو زندگی‌ بر لب جان سپردن! آه؛ اگر باید زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟ هوشنگ ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



شب یلدا در شعر هوشنگ ابتهاج "سایه"
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 84
نویسنده : J A V A D
شب یلدا در شعر هوشنگ ابتهاج "سایه" چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم هوشنگ ابتهاج

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



دلم هر آنچه جفا دید وفا دانست ... هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
دلم هر آنچه جفا دید وفا دانست ... هوشنگ ابتهاج مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار که خاک راه تو را عین توتیا دانست هوشنگ ابتهاج ( سایه )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



بازدید : 120
نویسنده : J A V A D
زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست ( هوشنگ ابتهاج ) هوشنگ ابتهاج : زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟ نام حبيب هست و نشان حبيب نيست عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست در كار عشق او كه جهانیش مدعی است اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست * این شعر را محمد اصفهانی بصورت ترانه اجرا کرده است.

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



از اشعار دلنشین هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 111
نویسنده : J A V A D
از اشعار دلنشین هوشنگ ابتهاج مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار که خاک راه تو را عین توتیا دانست هوشنگ ابتهاج ( سایه )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 128
نویسنده : J A V A D
عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج هوشنگ ابتهاج : ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا ؟ توفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل ؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



از بهترین های هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 141
نویسنده : J A V A D
از بهترین های هوشنگ ابتهاج هوشنگ ابتهاج : درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا از آستین عشق او چون خنجری در آمدی فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



اشعار هوشنگ ابتهاج ( ه الف سایه )
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 132
نویسنده : J A V A D
اشعار هوشنگ ابتهاج ( ه الف سایه ) امیر هوشنگ ابتهاج : فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت سایه ! مکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



هوشنگ ابتهاج " ه الف سایه "
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 118
نویسنده : J A V A D
هوشنگ ابتهاج " ه الف سایه " حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



شعر " زندان " از هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دو شنبه 8 شهريور 1400
بازدید : 112
نویسنده : J A V A D
شعر " زندان " از هوشنگ ابتهاج هوشنگ ابتهاج : چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار هوشنگ ابتهاج , ,



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد