این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

کاظم بهمنی / تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

جمعه
4:7 PM
حسینی
کاظم بهمنی / تو همانی که دلم لک زده لبخندش را کاظم بهمنی تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرایندش را قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را : منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

کاظم بهمنی /نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم

جمعه
4:7 PM
حسینی
کاظم بهمنی /نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم بین جان من و پیراهن من فرقی نیست هـر یکی را کـه بـرایـت بـکَـنـم می میرم بـرق چـشمـان تــو از دور مـرا می گـیـرد مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم روح ِ برخاسته از من ...! ته ِ این کوچه بایست بیش از ایـــن دور شوی از بـدنـــم می میرم... کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

کاظم بهمنی / تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا

جمعه
4:7 PM
حسینی
کاظم بهمنی / تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت کـــوچ کردم از وطن ، تنهــــا بـــــرای روستـــــا آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم نـــور یک فانوس باشــم پیش پای روستا یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند پیکرم را بــوسه می زد کدخدای روستا حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم قدر یک ارزن نمــی ارزم بـــرای روستــــا کاش یک تابـــوت بودم کــاش آن نجار پیر راهیم می کرد قبرستان به جای روستا قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است بد نگاهـــم می کند دیــــزی سرای روستــا من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا تیـــر سیمانـــــی نخواهد شد عصــــای روستــا کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

کاظم بهمنی / زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کرد

جمعه
4:7 PM
حسینی
کاظم بهمنی / زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کرد زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کرد به تو ستاره ی خوبم، نگاه ِ بد می کرد کنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرم کسی که محو ِتو می شد، مرا لگد می کرد تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد بگو به ساحل چشمت که من نرفته چطور به سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد؟ چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردند چه وعده ها که دل من ندیده رد می کرد کنون کشیده کنار و نشسته در حجله کسی که راه شما را همیشه سد می کرد کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

شعری زیبا از کاظم بهمنی

جمعه
4:6 PM
حسینی
شعری زیبا از کاظم بهمنی تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او کــه هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غــــزل و عاطفــــه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می ماند هر که تبلیغ کند خوبـی ِ دلبندش را مثــــل آن خــواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را ... مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد مادرم تاب ندارد غــــم فــــــرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو بـــه تــــو اصرار نکرده است فـــرآیندش را قلب ِ من موقع اهدا به تـــو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقـــان بــه تو این بندش را : «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گــم کرد خداوندش را » از کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

شعری از کاظم بهمنی

جمعه
4:6 PM
حسینی
شعری از کاظم بهمنی در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت بــاور نـمـی کــردم بــه آســـانی دلـم رفت از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می گـرفـتـنـد در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت رفــتــم کـنــارش ، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!! پـرسـیـد: شعـرت را نمی خـوانی؟ دلم رفت مـثـل مـعــلـم هـا بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت مــن از دیــار «مـنــزوی» ، او اهــل فـــردوس یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت ای کاش آن شب دست در مویش نمی بـرد زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت ای کـاش اصـلا مـــن نمی رفــتـم کــنــارش امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد دیـروز طـوفـان شد،چه طـوفـانی دلم رفت از : کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

از اشعار ناب کاظم بهمنی

جمعه
4:6 PM
حسینی
از اشعار ناب کاظم بهمنی کاظم بهمنی : روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتی شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟! ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من! من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

اسیر ثانیه ها / کاظم بهمنی

جمعه
4:6 PM
حسینی
اسیر ثانیه ها / کاظم بهمنی رسیده ام به چه جایی... کسی چه می داند رفیق گریه کجایی؟ کسی چه می داند میان مایی و با ما غریبه ای... افسوس چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می داند تمام روز و شبت را همیشه تنهایی «اسیر ثانیه هایی» کسی چه می داند برای مردم شهری که با تو بد کردند چگونه گرم دعایی؟ کسی چه می داند تو خود برای ظهورت مصمّمی اما نمی شود که بیایی کسی چه می داند کسی اگرچه نداند خدا که می داند فقط معطل مایی کسی چه می داند اگر صحابه نباشد فرج که زوری نیست... تو جمعه جمعه می آیی کسی چه می داند کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی

اشعار تورج نگهبان

جمعه
4:5 PM
حسینی
بر تو آن خاطره آسوده سوگند بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند بر آن لبخند جادویی بر آن سیمای روشن که از چشمان تو افتاده " آتش بر هستی من " عمری هر شب در رهگذارت ماندم چشم انتظارت شاید یک شب بیایی دردا تنهای تنها بگذشته بی تو شبها در حسرت و جدایی عاشقی گم کرده ره بی آشیانم مانده بر جا آتشی از کاروانم زین پس محزون و خاموشم عشقت خاکسترم کرد در دست باد پاییزی " نشکفته پرپرم کرد " عمری هرشب در رهگذارت ماندم چشم انتظارت شاید یک شب بیایی دردا تنهای تنها بگذشته بی تو شبها " در حسرت و جدایی " "تورج نگهبان"
موضوعات مرتبط: اشعار تورج نگهبان

بهترین شعر کاظم بهمنی

جمعه
4:5 PM
حسینی
بهترین شعر کاظم بهمنی درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند کاظم بهمنی
موضوعات مرتبط: اشعار کاظم بهمنی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 223 صفحه بعد