سایت محمد جواد حسینی

 

محکم به صندلیه ماشین چسبیده بودم دستمو گرفته بودم به داشبورد ماشین سرعت ماشین خیلی بالا بود و ترس تمام وجودمو فرا گرفته بود جرئت نداشتم یه کلمه حرف بزنم حتی بپرسم کجا داریم میریم مدتی گذشت تا از مسیری که توش بودیم فهمیدم داریم به سمت خونه ی ما میریم جلوی در خونه نگه داشت و از ماشین پیاده شد قبل از اینکه فرصت کنم از ماشین پیاده شم به سمت در اومد و درو باز کرد دستمو کشید و پیاده م کرد در ماشینو چنان بهم کوبید که برای ثانیه ای چشمامو بستم رفت سمت در خونه و زنگو فشرد در باز شد و نشون از این میداد که مامان اینا منتظر  بودن کشون کشون منو دنبال خودش میبرد به سمت در ورودی رسیدیم درو باز کرد و منو هل داد تو و گفت:بروووووووووووو

مادر با دیدن ما به سمتمون اومد:سایه سایه جان مادر خوبی؟

سام پرید میون حرفو با داد گفت:معلومه که خوبه حالش از منم بهتره مگه نه سایه؟بهشون بگو دیگه؟د بگووو دیگه لعنتی؟سایه خسته م کردی بسه دیگه به این نتیجه رسیدم دوست داشتن زوری که نمیشه نه؟ میرم باشه چون تو میخوای میرم فکر کردی........

نگاش افتاد به مادر و پدر که با دهان باز نگاش میکردن و سکوت کرد دستی کشید تو موهاش و حلقه شو از تو دستش در اورد نمیدونم چی بگم سایه ولی تا زمانی که با خودت و دلت صاف نشدی نمیتونم این کوفتیو دستم کنم

من همونطور هاج و واج نگاش میکردم دهنم باز مونده بود وقتی دید هیچ اقدامی نمیکنم دستمو گرفت و حلقه رو گذاشت کف دستم و گفت:فقط یه هفته فرصت داری .یه هفته بعد رو کرد به مادر اینا گفت:با اجازه تون وبه سمت در به راه افتاد

باید یه کاری میکردم باید بهش میگفتم زبون باز کردم:من...

برگشت و زل زد تو چشام و من ادامه دادم:من با خودم صاف شدم همین امروز سر خاک سهیل و ادامه دادم:سام..من من میدونم بهت بد کردم اما میخواستم خودم همین امروز بیام برگردمو همه چیو بهت بگم وقتی خونه دوستم دیدمت خب..خب تو مهلت ندادی

در حال پذیرایی باز شد و احسان سراسیمه داخل شد و با دیدن ما همونجا ایستاد

من نگاهی به احسان کردم و ادامه دادم:سام منو ببخش خواهش میکنم 

_اومد جلو جلوی جلو حلقه رو گرفت و دست چپشو اورد بالا و توی انگشتت کرد جلوی چشام و گفت:یه مدت دورو برم نباش خبرت میکنم

و با سرعت از خونه خارج شد و من اشکام جاری شدن بدون توجه به همه با دو به سمت اتاقم رفتم

سام

تو ماشین فقط به حرفای سایه فکر میکردم تو چشاش یه صداقت خاصی بود اما این چند روز دوری هم واسه اون خوب بود هم واسه من باید دوست داشتنش بهم ثابت میشد و این بهترین راه بود دروغ چرا بگم خیلی دوسش دارم منم خیلی وقته دلمو با سایه صاف کردم   همونطور که رانندگی میکردم صدای زنگ موبایلم بلند شد هندسفری رو گذاشتم تو گوشم و پاسخ دادم:الو

صدای دکتر تو گوشم پیچید:الو؟به اقای دکتر سام راد پسر معلوم هست تو کجااییی؟

_سلام استاد بخدا شرمنده م تو ایتن مدت زحمتتون دادم ان شالله جبران کنم

_جبران که باید کنی بعدشم همه چیزو برام تعریف کنی راستنش زنگ زدم بگم:دیگه باید برگردی سر کار بیشتر از این نمیشه هیئتو ساکت نگه داشت

_چشم چشم دکتر حتما

_کاری نداری؟

_نه ممنونم دکتر

_خواهش فعلا

_خداحافظ

تماس قطع شد هوا کم کم داشت بهاری میشد سیدی ضبطو در اوردم و سی دی که تازه رایت کرده بودمو گذاشتم اهنگ خواجه امیری

با همیم اما ، این رسیدن نیست
اونکه دنیامه ، عاشق من نیست

با همیم اما ، پیش هم سردیم
این یه تسکینه ، اینکه هم دردیم
این یه تسکینه ، اینکه هم دردیم

این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما ، با تو روز خوش ندیدم


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم

تو یه شب میری ، قلب تو دریاس
برنمیگردی چون دلت اونجاس
خیلی آشوبی ، خیلی درگیری
خیلی معلومه که داری میری!!


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم


این حقم نیست ، این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی ، وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست ،
حق من که یه عمر با تو بودم
اما با تو روز خوش ندیدم

الحق که خوب میخوند  ماشینو داخل  حیاط بردم و از ماشین پیاده شدم مادر با شنیدن صدای ماشین به بیرون اومد و گفت:سام مادر اومدی؟چی شد؟

همونطور که به سمتش  میرفتم گفتم:علیک سلام

با نگاهی قشنگ گفت:سلام پسرم

_مادر من بزار برسم بعد سین جین کن و باهم داخل شدیم

بابا:خب راست میگه پسرم:چه طوری بابا

_خودمو روی مبل ولو کردم و گفتم:خسته م

صدایی از تو اشپزخونه اومد:خودم قربون داداشم برم الان چایی میارم واست

داد زدم ای فضول خان میخوای زیر زبون منو بکشی؟

_ااا سهیل؟

_حالا فعلا اون چایی رو بیار که داداش جونت داره میمیره

همونطور که سینی دستش بود اومد کنارم نشست و سینی رو گذاشت رو میزو گفت دور از جون بخور چاییرو

چایی رو خوردم و بلند شدم :مامان جان من میرم بخوابم فردا باید برم بیمارستان بیدارم نکنین لطفا

_اا مارد شام چی؟

_نمیخورم با اجازه

به سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض کردم و گوشیمو خاموش روی تخت دراز کشیدم و به سایه فکر کردم انقدر که خوابم برد

جمعهبرچسب:, :: 9:57 AM :: نويسنده : حسینی

 

پیش خدمت اومد کنار میز و رو به سام گفت:چی میل دارین؟

سام نگاهی به پیشخدمت کردو گفت:فقط یه لیوان اب

با دور شدن پیشخدمت سام سرشو بین دستاش گرفت و منتظر شد صندلی رو به روش به عقب کشیده شد و سام سرشو بلند کرد با دیدن احسان انگار یه کم از نگرانیش کم شد و گفت:سلام

احسان نگران بودو مضطرب رو به سام گفت:چی شده سام؟

دستشو اورد بالا و شروع کرد توضیح دادن:من..من نمیدونم احسان نمیدونم دیشب همه چیز خوب بود  حتی از ترسش رفتم پیشش خوابیدم صبح که پاشدم دیدم نیست و بعد نامه ی مچاله شد رو گرفت رو به احسان و گفت اینو گذاشته و رفته؟

احسان نامه رو گرفت و شروع کرد به خوندنش و بعد چشماشو برای لحظه ای بست صدای گوشیه  احسان بلند شد مادرش بود سام به احسان نگاه معنی داری انداخت که یعنی:کیه؟

احسان دستشو به علامت سکوت بالا اورد و دکمه یپاسخو زد :الو جانم مامان

_خوبی مادر چی شده؟

_هیچی مادر من

سایه سایه چی شده بلایی سرش اومده؟

_مامان جان گفتم که فعلا نمیدونم

_باشه باشه بیخبرم نذاری مادر

_نه نه چشم فعلا اروم باش کاری نداری؟

_نه مادر منتظرم خداحافظ

_خداحافظ

سام که تا اون لحظه گوش میداد  گفت:بهشون گفتی؟

مجبور شدم

حالا چیکار کنیم؟

_نمیدونم گوشیشو گرفتی؟

سام تازه یاد گوشیه سایه افتاد به سرعت گوشیشو در اورد و شماره ی سایه رو گرفت اما با نا امیدی به صدایی که از اونور خط میومد گوش داد:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشدthe mobaile set is of

گوشی رو کوبید رو میز و غرید:لعنتی

احسان بلند شد و رو به سام  گفت:پاشو

سام نگاهی بهش انداختو گفت:کجا؟

_بیکار که نمیشه بشینیم دوستی اشنای کسی

سام موافقت کرد بهتر از بیکاری بود هر دو به سمت ماشین سام حرکت کردند و سوار شدن توی ماشین سکوت برقرار بود سام زمزمه کرد:امروز سومش بود؟

احسان سری تکون داد و سام اهی کشید:حیف شد خیلی زشت شد من نیومدم

_بیخود به خودت سخت نگیر همه حال تورو درک میکنن

سام شروع کرد:رابطه ی سایه و سهیل تا چه حد بود؟

احسان از این سوال سام جا خورد و رو ی صندلی کمی کج شد و به نیمرخ سام نگاه کرد:فکر میکردم سایه بهت گفته باشه

_اره اره گفت که نامزد بودن ولی...

_احسان منظور سامو خوب میفهمید و پرید میون حرفش و گفت:اونطور که تو فکر میکنی نبوده یه نامزدی بوده و بس

_وقتی به زن و بچه ی تو راه سهیل فکر میکنم خودمو مقصر میدونم

_بس کن سام این حرفا همش..

صدای زنگ موبایل احسان مانع از حرف شد گوشی رو نگاه کرد شماره ی رویا (خواهر سهیل)روی گوشی افتاده بود نگاهی به سام انداخت و ناچارا جواب داد:جانم؟

صدایرویا از اونور خط شنیده شد صداش از گریه هایی که سر خاک کرده بود گرفته شده بود جواب داد:الو احسان کجایی؟

_بیرونم چه طور؟

_احسان میای پیشم دلم گرفته حالم خوب نیست

_اخه عزیزم من الان نمیتونم گرفتارم

صدای داد رویا بلند شد:اه اه همیشه گرفتاری همیشه

_ببین عزیزم...

_نمیخوام نمیخوام یه توضیح بده قانعم کن کارت مهمتره

احسان عصبی شد و داد کشید:راه کارم مهمتره به خاطر اینکه خواهرم گذاشته رفته میفهمی؟حالا هم حرف نزنو قطع کن

صدای رویا با بغض شنیده شد:اح..سان

_خداحافظ و بدون مهلتی گوشیرو قطع کرد و سرشو به صندلی تکیه داد و رو به سام گفت اولین چهار راه بپیچ دست چپ

سام سری تکون داد و توی یکی از فرعی ها پیچید جلوی خونه ای نگه داشتند و هر دو پیاده شدند خونه ی فاطمه دوست صمیمی سایه

سام به سرعت زنگو فشرد  صدای  زنی از ایفون اومد:کیه؟

سام:فاطمه خانوم؟

_بله بفرمایین

_ااا ببخشید مزاحم شدم من نامزد سایه هستم..

_بله بله بفرمایین بالا

_نه نه ممنون اگه ممکنه چند لحظه بیاین پایین

_چشم حتما و ایفونو گذاشت

مدتی نگذشت که فاطمه جلوی در ظاهر شد:سلام اقای سام چی شده اتفاقی افتاده

سام به طور مختصر همه چیزو برا فاطمه توضیح داد و در اخر گفت:شما ازش خبری ندارین؟

_نه نه خیلی وقته بیخبرم اما اگه باهام تماسی داشت حتما خبرتون میکنم باشه ممنون

سایه

رو ی مبلی نشسته بود و به جلو خیره شده بود تنهای تنها اپارتمانی که از همدانشجوییش سولاله برای مدتی گرفته بودش تاپی تنش بود با شلوار لیش به سمت اشپزخونه رفت و کتری رو گذاشت پتویی اورد و روی مبل دراز کشید پتورو تا روی سینه ش کشید و به خواب رفت با حس دستی روی سینه ش با وحشت چشم باز کرد مرد جوانی حدودا سی سایه جلوی روش بود و سعی کرد اونو اروم کنه:هیییییس نترس خانوم کوچولو من که کاریت ندارم

به سرعت از جا بخاست و عقب عقب رفت در حالی که اشک تو چشماش حلقه شده بود گفت:تو..تو کی هستی؟اینجا چی کار میکنی؟

صدای مرد بلند شد:متن؟خانوم کوچولو تو باید بگی تو خونه ی من چیکار میکنی؟

_با بغض گفت:خونه ی تو...

اره سولاله گفته بود یکی میاد اینجا و نزدیک تر شد سایه جیغ کشیدو به سمت در رفت اما در قفل بود اشکاش سرازیر شد درو باز میگم این در لعنتی رو باز کن تا جیغ نزدم

_اروم باش اروم تا من نخوام از اینجا نمیری

روی دو تا پاش سر خورد و به زمین نشست مرد نزدیکش شد و اونو با یه حرکت بلند کرد و چسبوندش به دیوار تقلاهای سایه بی فایده بود دلش میخواست بمیره  لبهای مرد نزدیکو نزدیک تر میشد و سایه دستشو گذاشت رو قلبش و از حال رفت مرد عقب کشید و ترسید داد زد:لعنت به تو سولاله با این دختر جور کردنت

به سرعت زنگ زد اورژانس و مانتوی سایه رو تنش کرد مدتی نکشید که اورژانس رسید و مرد سایه رو همسر خودش معرفی کرد اورژانس به سرعت دور شد و سایه اروم چشم باز کرد مجبور بود با خودش گفت:هه بالاخره این قلب یه جا به دردم خورد

بلند شد و پرستار با بهتو نا باوری به سایه نگاه کرد:خانوم؟

_اون شوهر من نیست تورو خدا گوشیتونو بدین یه زنگ بزنم زن هنوز متعجب بود اما شاید دلش به حال دختر سوخت گوشی رو گفت  طرف سایه سایه به سرعت شماره ی فاطمه رو گرفت چون میدونست مرد غریبه به بیمارستان میاد

با پنجمین بوق فاطمه برداشت:الو؟

و صدای مضطرب سایه الو الو فاطمه بیا تورو خدا بیا به این ادرس که میگم و ادرسو به فاطمه داد

با حرکت دست پرستار امبولانس نگه داشت و سایه پیاده شد به سرعت میدوید و خودشو به کتابفروشی که به فاطمه ادرس داده بود رسوند

جمعهبرچسب:, :: 9:56 AM :: نويسنده : حسینی

سام

اروم چشم باز کرد دستش از سنگینیه سرش که روش خوابیده بود سر شده بود سرشو بلند کرد و کمی گردنشو

ماساژ داد با دیدن تخت خالی یهو به خودش اومد سر بلند کرد و پتویی رو که روی شونه هاش بودو کنار زد با

سرعت بلند شد و سایه رو صدا زد:سایه؟سایه؟

به سرعت از اتاق خارج شد و داد زد:سایه ساااایه؟

مادر با فریاد های سام از اشپزخونه بیرون اومد:چی شده سام چرا داد میزنی؟

سام مضطرب گفت:مادر سایه سایه رو ندیدین؟

_واا مادر مگه تو اتاق نیست من صبح بعد از نماز اومدم تو اتاق دیدم خوابین معلوم نیست این دختر چشه

سام بیتوجه به حرفای مادر به سمت اتاق رفت و شروع کرد به گشتن اما نه کیف سایه بود نه خودش

به کاغذی که روی اینه بود نگاه کرد و برش داشت نامه ی سایه رو توی دستش گرفت و شروع کرد به خوندن

سام عزیزم سلام

میدونم رفتنم باعث عصبانیت دوباره ی تو میشه اما با این تفاوت که تو این بار توی خودت نمیریزی تا من از توی

چشمات حسش کنم  از همون اولم نباید تورو  بازی میدادم نمیدونم چرا سرنوشت من اینه؟اما اینو خوب

میتونم درک کنم که یه مرد نمیتونه ببینه زنش توی قلبش یکی دیگه رو داره اما از خوبیه تو بود یا فداکاریت منو

کنار خودت پذیرفتی؟باید تنها باشم یه روز یه هفته یه ماه یا...

نمیدونم دنبالم نگرد چون چون پیدام نمیکنی باید خودمو اروم کنم اما ا زحق نمیگذرم روزی که باهات اشنا شدم

لحظه هایی که عشقتو بهم ثابت کردی تو سختیام کنارم بودی و من تورو مرد خودم میدونستم حلقه مو توی کمدت گذاشتم

میرم امیدوارم اینبارم ببخشیم

قربانت سایه

نامه رو مچاله کرد و داد زد:لعنتییییییی.لعنت به تو

با خشم از اتاق خارج شد سوییچاشو برداشت و بدون توجه به فریاد های مادر که صداش میزد از خونه خارج شد

با سرعت 120 میرفت عصبی بود شماره ی  احسانو گرفت و با سومین بوق جواب داد:الو سام؟

داد زد:الوووو احساان؟

_چی شده سام چرا داد میزنی کجایی؟

_احسااان سایه سایه رفته؟

_چییی؟یعنییی چی؟

باید ببینمت

کجا؟کجا بیام؟

سام ادرس کافی شاپو گفت صدای احسان اومد:باش نیم ساعت دیگه اونجام

بدون خداحافظی گوشیرو قطع کرد وروی صندلی کنار پرت کرد صدای گوگوش انگار که سوهان روی اعصابش

میکشید  یاد وقتی افتاد که السا تنهاش گذاشت با این اهنگ و دوباره سایه دختری که السارو توی چهره ش

میدید

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی ، هم زبونی اومدی


تو از راه می رسی پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت


غریب آشنا ، دوستت دارم بیا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگیر دست منو تو اون دستا


چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم


تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پرغبار
برای هم صدایی ، هم زبونی اومدی


تو از راه میرسی ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت


غریب آشنا ، دوستت دارم بیا
میشینم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیای بازم اینجا


چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم

تو زندونم با تو ، من آزاد

جلوی در کافی شاپ شد و داخل شد روی صندلی نشست و منتظر احسان شد

 

 

جمعهبرچسب:, :: 9:55 AM :: نويسنده : حسینی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

با هم داخل خونه شدن مادر سام (سرور)به سرعت به سمتشون اومد با دیدن حال گرفته ی سایه اونو در اغوش گرفت سایه سرشو توی سینه ی سرور جون فرو کرد و گریه شو سر داد سرور جون مهربانانه دستشو نوازش گونه روی کمر سایه میکشید و میگفت:اروم باش دختر اروم

سام کیف دستیشو گوشه ای پرت کرد و به سمت اشپزخونه رفت لیوان ابی اورد و سایه رو روی مبل نشوند جلوی پای سایه نشست و گفت:بخور اروم شی

سایه با چشمای اشکبار زل زد تو چشمای سام و گفت:نمیخورم نمیخورم نمیخوام اروم شم .چرا سام چرا ؟

وبا دو به سمت اتاق سام رفت و درو بست و از پشت قفل کرد سام دوید تا به سایه برسه اما با در بسته روبرو شد دسگیره ی درو بالا پایین میکرد و مشت میزد توی در:باز کن .سایه باز کن این درو باز کن با هم حرف میزنیم

سایه زانو هاشو بغل کرده بود و سرشو رو زانو هاش گذاشته بود :خواهش میکنم تنهام بزار سام تنهام بزار

-سام مشت محکمی به در زدو گفت:باشه باشه تنهات میزارم تنها بمون

سایه

نمیدونست ساعت چنده با احساس تشنگی چشم باز کرد هوا هنووز تاریک بود اروم درو باز کرد و پاورچین پاورچین از اتاق خارج شد و به سمت اشپزخونه رفت در یخچالو باز کرد و پارچ ابو بیرون اورد لیوان ابی برداشت و لیوانو پر از اب کرد و پارچو توی یخچال گذاشت صدایی در گوشش بلند شد:سایههه؟

از ترس جیغ کشید و لیوان از دستش افتاد

سام بلا فاصله چراغو روشن کرد و گفت:همونجا بمون نترس منم

همونطور که دستش روی قلبش بود گفت:دیووونه

سام دستشو گرفتو گفت:اروم از اونور بیا تا شیشه نره تو پات

سایه با احتیاط حرف سامو گوش کرد و کنار اومد سام محکم بغلش کرد:خوبی ؟

فقط سر تکون داد و لب باز کرد:سام؟

سام با بغض نگاش کرد و سایه ادامه داد:میای پیشم تا بخوابم

سام سری تکون داد و با هم به سمت اتاق رفتن سام درو بست و سایه رو روی تخت خوابوند پتو رو تا روی سینه ش بالا اورد و جلوی تخت روی دو زانو نشست و دستشو توی موهای سایه کرد و مشغول نوازش شد اونقدر با موهای سایه بازی کرد تا خوابش برد

جمعهبرچسب:, :: 9:54 AM :: نويسنده : حسینی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

دستی کشید توی موهاش و شروع کرد:اون روز وقتی از کافی شاپ اومدی بیرون و یادته؟ سهیل دنبالت میدویید  اما با ماشینی تصادف کرد صدای ترمز ماشین باعث برگشتن تو و از حال رفتنت شد وقتی سهیل تصادف کرد من...من...بلالفاصله زنگ زدم به اورژانس اما...

من من همه کار کردم سایه اما اون نتونست...  عمرش کفاف نداد مرگ مغزی شد یادته گفتی میخوای بری سر خاک اونی که قلبش تو سینه ته..؟

صدای داد سایه بلند شد:بسه بسه دیگه نمیخوام بشنوم منو ببر اونجا منو ببببرررررررر

_باشه باشه اروم اروم باش

به اتاق سایه رفت و مانتوی مشکی رنگی برای سایه اورد و کمکش کرد تا بپوشه سایه بدون هیچ حرفی و حرکتی مونده بود با کمک احسانو سام سوار ماشین سام شد و به سمت خونه ی عمه به راه افتادندمدتی گذشت جلوی در خونه توقف کردند  سایه سر برگردوند و چشمش به پارچه های مشکی جلوی در افتاد بدون حرف پیاده شد

پاهاش جون نداشتن و به زور قدم بر میداشت داخل خونه شد سام خودشو به سایه رسوند اما سایه پسش زد و تقریبا فاصله ی حیاطو دوید و به سالن پذیرایی رسید و درو چنان باز کرد که به دیوار خورد ههمه بلند شدن انگار تازه به خودش اومد  اولین کسی که دید عمه بود که با چشمای قرمز و صورت چنگ انداخته نگاش میکرد رفت جلو و خودشو توی اغوش عمه رها کرد داد زد و ضجه زد:من  نمیخواام...عمه نمیخواام این قلبو در بیارین از تو سینه م نمیتونم نمیتونم قلب کسی تو سینه م باشه که...چرااا چراا رضایت دادین؟چراا بااا من این کارو کردین خدا خدااااااااااا

با مشت به سینه ی عمه میکوبید ناگهان سام با یه حرکت از توی بغل عمه جداش کردهمینطور که سام سعی داشت اونو به اتاقی ببره داد میزد:نه نه این انصاف نیست چرااا چرااا؟من این قلبو بدون سهیل نمیخوامم

سام وارد اتاقی شدو و درو بست سعی کرد ارومشش کنه با یه حرکت کشیدش توی بغلش بازو های مردونه شاونو نگه داشته بود دستشو توی موهاش کرد و سایه اروم شد میون گریه صداشو خفه کرد و اشک ریخت:چرا سام من گفته بودم گفته بودم نمیتونم نمیتونم زندگیه کس دیگه رو...

سام دستشو گذاشت رو لب سایه:هیییس اروم باش بس کن سایه تو زندگیه کسی رو نگرفتی این خواست خدا بود

نمیتونم سام نمیتونم سختمه سختمه قلب سهیل...وااااای وای زنش چی بچه ش چیی

_ما هر کاری بتونیم واسشون میکنیم و لبشو روی لب سایه قرار داد و چشماشو بست با خودش فکر کرد هنوزم سهیل توی قلب سایه ست؟هیشکی بیشتر از اون نمیتونست زجر بکشه

لبشو از رو لب سایه جدا کرد و زل زد تو چشماش سایه نالید:منو...اخ.

_چی شد؟سایه سایه؟

_خو..خوبمم منوو ببر از اینجاا ببر

_باشه باشه

دست سایه روی قلبش قرار گرفت درد داشت قلبش تیر میکشید سام با یه حرکت اونو بلند کرد و به سرعت و بدون خداحافظی از خونه زد بیرون سایه رو روی صندلی نشوند و پشت رل نشست و حرکت کرد

نمیدونست کجا بره و در اخر به این نتیجه رسید که خونه ی خودشون بره فرمونو چرخوند و راه خونه شونو در پیش گرفت صدای زنگ موبایلش بلند شد شماره پدر سایه بود جواب داد:الو سلام پدر جون

-سلام سام چی شد بابا کجا رفتین ؟سایه خوبه؟

_ارهه اره پدر جون امشب میبرمش خونه خودمون تا حالش بهتر شهه

_بابایی مواظب دخترم باشی یه وقت...

سام منظور پدر و متوجه شد و گفت:خیالتون راحت باشه نگران نباشین کاری ندارین؟

_نه به امان خدا

_خداحافظ

گوشیرو قطع کرد و اهنگوکمی زیاد کرد اهنگی که موقع نگه داشتن چیزی توی دلش گوش میداد و ارومش میکرد(منو ببخش رضا شیری؟

تو نمی دونی چقدر دلم واسه تو تنگه    من نمی دونم چرا دلت یه تیکه سنگه

تو تو رفتی با کسی به من نمیرسیو     من  بگو چیکار کنم این همه بیکسیمو

منو ببخش که بهونه گیرم     اگه هنوز واست می میرم

منو ببخش اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم  اگه می گم به فکرم باش یکم        من تنهام

تا می گم دوست دارم یکی بهم می گه هیس   من گمونم هیچکسی به فکر درد من نیس

تو تو رفتی با کسی به من نمیرسیو     من  بگو چیکار کنم این همه بیکسیمو

منو ببخش که بونه گیرم  اگه هنوز واست می میرم

منو ببخش اگه هنوز می خوام بت برسم

اگه هنوز واست دلواپسم  اگه می گم به فکرم باش یکم        من تنهام

یاد السا دوباره واسش زنده شد غم داشتن یکی دیگه تو یقلب عشقش دیوونه ش میکرد جلوی در خونه نگه داشت

جمعهبرچسب:, :: 9:49 AM :: نويسنده : حسینی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

جلوی در خونه نگه داشتم و به همراه سایه پیاده شدیم دستمو روی زنگ فشردم اما کسی جواب نداد سایه منتظر نگام کرد گوشیمو در اوردم و شماره ی پدر سایه رو گرفتم اما جواب نداد همینطور داشتم با خودم کلنجار میرفتم که سایه گفت:چی شد جواب نمیدن؟

سری به نشونه ی منفی تکون دادم که گفت:احسانو بگیر

یه دفعه یاد احسان افتادم شماره شو گرفتم با سومین بوق گوشیرو برداشت :الو سام؟

_سلام احسان کجایی؟

_سایه پیشته؟

_نگاهی به سایه انداختمو گفتم:اره چه طور؟

هیچی نگران شدم مامان اینا خونه نیستن امشبذ پیش عمه میمونن

-باشه خب تو کجایی ما جلو دریم

_تا بیست دقیقه دیگه خونه م

_باش داداش منتظرم خداحافظ

_فعلا

هوا سرد بود گوشیرو قطع کردم و رو به سایه گفتم:تو برو تو ماشین هوا سرده

_سایه:چی شد؟

_هیچی یه کم دیگه احسان میاد

_مامانم اینا کجان؟چرا هیچکدوم نیومدن ملاقاتم

سکوت کردم ترجیح دادم حرفی نزنم بدون حرف به سمت ماشین رفت دستمو توی جیب کتم فرو کردم تا گرم شم جند بار کوچه رو طی کردم تا بالاخره احسان اومد پشت ماشینم ترمز کرد و پیاده شد سایه با دیدن احسان از ماشین پیاده شد و به سمتش اومد:سلام مامان اینا کجان؟

احسان گفت:نمیدونم

کیلید انداخت توی قفل و در خونه رو باز کرد هر سه داخل شدیم من روی اولین کاناپه خودمو ولو کردم احسان هم همینطور که به سمت شومینه میرفت گفت:الان خونه گرم میشه

ناگهان چشمم به سایه افتاد  به اینه ی جا کفشی خیره شده بود کاغذی رو از اینه کند  به سمتش رفتم و سرمو توی کاغذ فرو بردم تا ببینم چی نوشته:

احسان پسرم سلام

متاسفانه ما امشب نمیتونیم بیایم ملاقات سایه خونه ی عمه میمونیم سام گفت واسه سایه اضطراب خوب نیست پس نزار چیزی از ماجرا بفهمه به سام بگو تا بعد از مراسم سوم  سایه پیشش بمونه  راستی خودتو واسه مراسم برسونی

قربانت

کاغذ توی دست سایه لرزید لباش لرزید و نگام کرد با چشمای نگران اب دهنمو قورت دادم که گفت:چی...چی شده سام؟

چی...چیو نباید بفهمم؟هااا

چشماش اشک الود شد هاله ای از اشک و توی چشماش دیدم و دستمو به نشونه ی اروم باش بالا اوردمو گفتم»من...من...توضیح میدم

صداش اوج گرفت و فریاد زد:توضیح؟توضیح بده بدون هیچ کمو کسری .چی شده؟

احسان جلو اومد:هیچی نیست ابجی بشیتن

کاغذو گرفت بالا و داد زد:نمیخوام دروغ بگی نمی  خوا م درووووووغ بشنوم مراسم سوم کی؟چی شده هااا بهم بگین

سام:خیلی خب خیلی خب اروم

_در حالی که میلرزید گفت:باشه باشه ارومم بگو

سام به احسان نگاه کرد و سکوت کرد سایه برگشت به سمت احسان:تو...تو بگوو داداشی تو بگو.چی شده؟بگووو دیگه لعنتی

احسان اشکاش جاری شد و فقط تونست بگه:س...سهیل

صدای سایه بالا رفت:سهیل چی؟چی شده؟سهیل من چش شده.برگشت سمت سام:مگه تو نگفتی حالش خوبه مگه نگفتی؟تورو خدا بگین که حالش خوبه

سام سعی داشت سایه رو اروم کنه اما سایه فقط داد میزد  و مشت به سینه ی سام میکوبید سام ترس داشت ترس قلب عمل شده ی سایه مجبور بود و مجبور شد دستش بالا رفت و محکم روی صورت سایه فرود اومدو داد زد:اروم باش اروم باش سایه

همین شوک برای سایه کافی بود روی دو زانو نشست

سام:میبرمت سر خاکش اما باید همه چیو بدونی همه چیو

جمعهبرچسب:, :: 9:48 AM :: نويسنده : حسینی
با دو با تختی که سایه رو باهاش به اتاق عمل میبردن میرفتم دست سایه رو فشردمو گفتم:خوب میشی خوب میشی عزیزم وارد اسانسور شدیم انگار میخواست چیزی بگه اما نمیتونست سعی کردم ارومش کنم با توقف اسانسور همه خارج شدیم سایه وارد اتاق عمل شد و من موندم بیرون رو به دکتر گفتم:استاد زندگیمو به دستتون میسپارم دکتر مجد زد سر شونه مو گفت:اروم باش اروم دعا کن پشت در اتاق عمل منتظر بودم نمیدونم چند ساعت بود ساعت از دستم خارج شده بود یا قدم میزدم یا میشستم مادر منو مادر سایه دعا میکردن و حال احسانو پدر هم بهتر از من نبود ساعت پنج صبح بود که در اتاق عمل باز شد و دکتر خارج شد به سمتش رفتم جرئت نداشتم لب باز کنم که بپرسم چی شد دکتر با دیدن حال نگرانم گفت:عمل خوب بود الان میارنش بخش هوفی گفتم و زیر لب گفتم:خدایا نوکرتم تختی که روش سایه بیهوش بودو اوردن و منم دنبالش رفتم کسی به سمتم نمیومد احسان به سمت مامان اینا رفت و داشت حرف های دکترو باز گو میکرد سایه رو منتقل کردن به بخش لباس مخصوصمو پوشیدم و وارد اتاق شدم میخواستم وقتی بهوش میاد من بالا سرش باشم به صورتش خیره شدم با اون چشمای معصوم بسته دستمو از زیر روسریش داخل موهاش کردم و مشغول نوازش شدم سرمو گذاشتم گوشه ی تخت کنار دستش و به خواب رفتم با حس فرو رفتن چیزی توی موهام چشم باز کردم سرمو بلند کردم و به سایه نگاه کردم با دیدن چشمای بازش لبخند زدم خوبی عشق من؟

ادامه مطلب ...
جمعهبرچسب:, :: 9:46 AM :: نويسنده : حسینی
سوار زانتیای مشکی رنگش شد دیگه بس بود دیگه خالی شده بود شیشه های ماشینو بالا کشید و بخاری رو روشن کرد راهی بیمارستان شد نمیدونست چه طور باید سایه رو با این قضیه روبرو کنه تمام راه فکرش همین بود داخل بیمارستان شد و ماشینو پارک کرد دو تا یکی پله هارو طی کرد و وارد شد پرستاری با دیدنش گفت:سلام دکتر اما سام مثل همیشه فقط به لبخندی اکتفا کرد به سمت اتاقش رفت و مثل همیشه لباس سفید رنگ کارشو پوشید با دست مو هاشو مرتب کرد و از اتاق خارج شد دکتر مجدو دید که از دور میومد به سرعت دوید طرفش و داد زد:استاد استاد دکتر مجد با چشمای گررد شده بهش نگاه کرد:چه خبرته مرد بیمارستانه ها سام که تازه به موقعیتش پی برده بود گفت:ببخشید استاد فقط میخواستم بگم یه دنیااا ممنونم _دکتر لبخندی زدو گفت:برووو مرد برووو د من اگه اینکارو نمیکردم فکر کنم تو اون دختر بدبختو از استرس میکشتی و بعد با هم خنده سر دادن صدای میکروفون بلند شد:اقای دکتر مجد به ای سی یو سام:استاد با اجازه _خدا به همرات سام راهی اتاق سایه شد درو زد و داخل شد احسان نبود و سایه دراز کشیده بود سام رفت کنارش و دستشو گرف تو دستش امروز حال خانومم چه طوره؟ سکوووت و سایه روشو اونور کرد سام از رفتار سایه سر در نمیاورد و اروم گفت:چیه سایه؟ اما سایه بی حرکت بود سام با یه حرکت سر سایه رو برگردوند سمت خودش و زل زد تو چشماش و در حالی که سعی داشت خشمشو کنترل کنه گفت:وفتی دارم باهات حرف میزنم زل بزن تو چشامو جوابمو بده ودرضمن بدم میاد کسی که از جونم واسم مهمتره روشو ازم برگردونه بعدم غرید:فهمیدی؟ اشک توی چشمای سایه جمع شد و لباش لرزید همین باعث شد سام چونشه شو رها کنه و به سمت در رفت صدای سایه باعث شد بایسته:چرا سام؟ سام برگشت :چرا چی؟ _بهت گفته بودم نمیتونم نمیتونم تحمل کنم قلب یکی دیگه تو سینه م باشه گفته بودم نه؟ سام سکوت کرد و سایه ادامه داد:گفته بودم نمیخوام یکی دیگه به خاطر من بمیره لعنتی میذاشتی بمیرمو... سام داد زد:دهنتو ببند هر کسی که قلبشو داده به تو الان زنده ست قلبش داره میتپه توی سینه ی تو میفهمی؟قلبشو به تو نمیداد هزاران نفر دیگه محتاجش بودن نبودن؟اونی که میگی تیکه تیکه شده به خاطرت اگه صد سال دیگه هم روی این تخت بود زنده نمیشد مغزش از کار افتاده دیگه هم نمیخوام این بحثو ادامه بدی باید بتونی به شراط جدید عادت کنی

ادامه مطلب ...
جمعهبرچسب:, :: 9:46 AM :: نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو چه پردلی که حمایت کند سپاهی را جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست که داد مرتبه خسروی سیاهی را به نیم جان چه کنم با نگاه دم‌دمش گه صدهزار شهید است هر نگاهی را دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست در او اثر چو بود ناله‌ای و آهی را مر از وصل بس این سروری که همچو هلال ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را برای مهر و وفا کند کوه‌کن صد کوه ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را رو ای صبا و به آن سرو پاک‌دامن گو که از برای تو کشتند بی‌گناهی را جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف نما به محتشم ای گل گریز گاهی را محتشم کاشانی
جمعهبرچسب:, :: 8:54 AM :: نويسنده : حسینی
محتشم کاشانی / بگری ای دیده ایام غم آمد به نال ای دل که دیگر ماتم آمد بگری ای دیده ایام غم آمد گل غم سرزد از باغ مصیبت جهان را تازه شد داغ مصیبت جهان گردید از ماتم دگرگون لباس تعزیت پوشیده گردون ز باغ غصه کوه از پا فتاده زمین را لرزه بر اعضا فتاده فلک تیغ ملامت بر کشیده ز ماه نو الف بر سر شیده ازین غم آفتاب از قصر افلاک فکنده خویش را چون سایه بر خاک عروس مه گسسته موی خود را خراشیده به ناخن روی خود را خروش بحر از گردون گذشته سرشک ابر از جیحون گذشته تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری به بار از دیده هر اشگی که داری که روز ماتم آل رسول است عزای گلبن باغ بتول است عزای سید دنیا و دین است عزای سبط خیرالمرسلین است عزای شاه مظلومان حسین است که ذاتش عین نور و نور عین است دمی کز دست چرخ فتنه پرداز ز پا افتاد آن سرو سرافراز غبار از عرصهٔ غبرا برآمد غریو از گنبد خضرا برآمد ملایک بی‌خود از گردون فتادند میان کشتگان در خون فتادند مسلمانان خروش از جان برآرید محبان از جگر افغان برآرید درین ماتم بسوز و درد باشید به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید بسان غنچه دلها چاک سازید چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید ز خون دیده در جیحون نشینید چو شاخ ارغوان در خون نشینید به ماتم بیخ عیش از جان برآرید به زاری تخم غم در دل بکارید که در دل این زمان تخم ملامت برشادی دهد روز قیامت خداوندا به حق آل حیدر به حق عترت پاک پیامبر که سوی محتشم چشم عطا کن شفیعش را شهید کربلا کن محتشم کاشانی
جمعهبرچسب:, :: 8:54 AM :: نويسنده : حسینی
درباره وبلاگ

این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.
موضوعات
پیوندهای روزانه
پيوندها





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





دريافت کد ترجمه گر وبلاگ
***********************

آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 780
بازدید دیروز : 811
بازدید هفته : 1598
بازدید ماه : 1598
بازدید کل : 1598
تعداد مطالب : 2224
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1