بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی
این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی

شنبه
11:18 AM
حسینی
بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟ یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست « مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست » لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس « به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست » بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست! « گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست » دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید پیرو مسلک تو راه سلامت پوید دولت نام توحاشا که تمامت جوید کآب گفتار تو دامان قیامت شوید « هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست » روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم نزد اعمی صفت مهر منور نکنم « صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل خاری هست » هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد « باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست » سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس! « نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست » کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود بیت معمور ادب طبع بلند تو بود زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود « من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست » راستی دفتر سعدی به گلستان ماند طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند « عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه: