وب سايت سيد محمد جواد حسيني
وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاريخ : سه شنبه
بازديد : 1
نويسنده : حسینی

یک شنبه بود و روز تعطیل.با این حال خیلی زود از خواب بیدار شدم. امیر زودتر از من بیدار شده بود و داشت صبحانه را اماده میکرد.غیر از سلام و صبح بخیر حرفی برای گفتن نداشتم..پس به همان اکتفا کردم و امیر هم از من پیروی کرد.تا رسیدن به بیمارستان جز سکوت چیز دیگری میان ما بنود .با دیدن پدر خیالم راحت شد یاد نگار افتادم.به فکر ماندن و رفتن بودم که در اتاق باز شد و چند تا از دوستان امیر که شب مهمانی دیده بودمشان از راه رسیدند.سعید و فریبا و سروش. این بار صمیمی تر از ان شب با انها روبه رو شدم.مثل این بود که سالهاست میشنسامشان.نیم ساعتی گذشت.مدام زیر چشمی ساعتم را نگاه میکردم.داشت دیر میشد.دلواپس نگار بودم.ناچار تصمیم گرفتم از جمع عذرخواهی کنم و به عیادت نگار بروم.سعید که شوخ طبع و بذله گو بود به طعنه گفت:
--چشم ما شور بود غزال خانم.به این زودی می روید؟
-اتفاقا دوست دارم بیشتر بمانم اما ناچارم برای عیادت بیمار دیگری تنهایتان بگذارم.
فریبا گفت:
-خدا بد ندهد مگر بیمار دیگری هم دارید؟
-بله یک هم وطن تنها و بیمار.تازه با او اشنا شده ام.دوست داری تو هم به ملاقاتش بیایی؟فکر کنم خوشحال بشود.
سعید خودش را جلو انداخت و گفت:
-به به چه کاری بهتر از این.صبح تعطیل و شرکت در امر خیر.خیلی هم عالی است ما هم هستیم مگر نه سروش؟
سروش بی توجه حرفش را تایید کرد. در حالی که می دانستم حتی نیمی از ان را هم نشنیده است. امیر کلافه و عصبی شده بود.معلوم بود از کارهایم به تنگ امده.با این حال دنبال ما 4 نفر راه افتاد.بین راه خلاصه ای از ماجرای اشنایی اتفاقی ام با نگار را برایشان گفتم.فریبا با دلسوزی گفت:
-می توانیم کاری برایش بکنیم؟
-خودم هم مانده ام.در واقع نمی دانم چطور باید کمکش کنم.
نگار از دیدن ان همه ملاقاتی شوکه شد.اصلا در باورش نمی گنجید که همه به خاطر او امده
باشند. 10 دقیقه ای انجا بودیم.بچه ها می خواستند بروند که پزشک معالج نگار برای عیادتش امد.من هم به ناچار با انها از اتاق بیرون امدم اما از پشت در تکان نخوردم.امیر پرسید:
-نمی خواهی با ما بیایی؟
-نه می مانم.می خواهم با دکترش حرف بزنم ببینم کی مرخص می شود.
انها هم منتظر ماندند.همین که دکتر از اتاق بیرون امد به طرفش رفتم . صدایش کردم.
-ببخشید دکتر.ممکن است بدانم بیمارمان کی مرخص میشود؟
دکتر نگاهی به من انداخت و پرسید:
-چه نسبتی با ایشان دارید؟
-از دوستانش هستم.در واقع م وطن هستیم.
دکتر که ناراحت و گرفته به نظر میرسید دستش را در جیبش کرد و گفت:
-پس باید بدانید چه کسی بیمارتان را مورد ضرب و شتم قرار داده!
نمی دانستم چه جوابی بدهم.این بار امیر که کمی دورتر ایستاده بود جلو امد و پرسید:
-ممکن است بیشتر توضیح بدهید.ما از جریان بی اطلاعیم چون تازه با او اشنا شده ایم.
دکتر سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
-متاسفانه بیمارتان غلاوه بر شوک روحی از نظر جسمی هم سخت اسیب دیده است.این صدمات مربوط به چند روز اخیر است.پارگی پرده ی گوش شکستگی استخوان دنده و وجود لکه های کبود در نقاط مختلف بدن همه وهمه نشانه ی ضرب وشتم های وحشیانه ای است که نمی دانم چه کسی عامل ان بوده است.می خواستم به پلیس گزارش بدهم اما بیمار حاضر به همکاری نیست و از دادن هر نوع اطلاعاتی امتناع میکند.به هر حال این زن هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی بیمار است.البته اگر شما بتوانید توی خانه از او پرستاری کنید همین فردا مرخص اش خواهیم کرد.
امیر مجالم نداد تا حرفی بزنم و بلافاصله گفت:
-بله بهتر است توی خانه از او مراقبت کنیم.
دکتر رفت و ما را با افکارمان تنها گذاشت.پس از گذشت دقایقی فریبا با رنگ و روی برافروخته پرسید:
-یعنی کار چه کسی می تواند باشد؟
سرم را زیر انداختم و گفتم:
-کار هر کس بوده حالا دیگر فرقی نمی کند.دیگر نمی شود از او باز خواستی کرد ولی حتما جایی محاکمه خواهد شد.مطمئنم.فعلا فقط باید به نگار کمک کنیم.از من خواسته برای مراسم تدفین شوهرش کمکش کنم.
امیر گفت:
-فردا صبح خودم ترتیب ترخیص اش از بیمارستان را میدهم.تو پیش مادر و پدر باشی بهتر است چون ممکن است کاری برایشان پیش بیاید.
سعید لب هایش را جمع کرد و گفت:
-نوچ! نمی شود.فردا باید سری به شرکت بزنی.یک جلسه مهم و فوری تشکیل می شود وحضورت در جلسه الزامی است.تلفنی راجع به ان برایت گفتم.
امیر چانه اش را با دست خاراند فکری کرد و گفت:
-اخ اصلا یادم نبود.حالا چکار کنیم؟
بعد مکثی کرد و دوباره گفت:
-بسیار خوب .پس این کار به عهده ی سعید و فریبا چون غزال تازه امده و هنوز به این امور وارد نیست.
باز هم سعید لب هایش را جمع کرد و گفت:
-نوچ!این هم نمی شود.رئیس جان نکند یادت رفته که من امشب به دستور خود جنابعالی عازم ماموریت هستم.هان؟پس فقط می ماند فریبا و سروش.
سروش که تا ان لحظه ساکت بود سراسیمه گفت:
-من؟نه بابا.من حوصله این کارها را ندارم.فریبا......
نگاه های ملامت بار ما ساکتش کرد و دیگر ادامه نداد.امیر قاطعانه گفت:
-پس برنامه ی فردا روشن شد.سروش و فرییبا کار ترخیص نگار و کارهای مربوط به مراسم تدفین را انجام می دهند. غزال هم مسئول کار های پدر میشود.
با خیال راحت از انها جدا شدم و پیش نگار برگشتم.دستش را گرفتم و گفتم:
-نگار!فردا مرخصت میکنند. قصد دارم فعلا تو را به خانه ی خودمان ببرم.دوست داری مدتی
با من زندگی کنی؟
نگاهش مظلوم بود.به طرف پنجره چرخید و با لحن محزونی گفت:
-نه این نهایت لطف توست اما نمی خواهم مزاحم زندگی ات باشم.تنها کار که از تو می خواهم این است که برای خاک سپاری کمکم کنی.با ایران تماس گرفتم.برادرش گفت جمشید خیلی وقت است برای انها مرده.ولی من نمی توانم از زیر بار مسئولیت فرار کنم.به همین خاطر به پول نیاز دارم. البته برای یک مدت کوتاه.خیلی زود قرضم را به تو پس میدهم.برای اقامت مشکلی ندارم.چند روزی میروم یک هتل ارزان قیمت تا جایی برای زندگی پیدا کنم.
-نگار جان این چه حرفی است؟دوستی به چه درد می خورد؟اگر قبول نکنی با من بیایی من را هم بی سروسامان می کنی چون ان وقت مجبورم دنبالت راه بیافتم.خیال ندارم تا وقتی جایی برای زندگی پیدا نکرده ای تنهایت بگذارم.از بابت مراسم خاکسپاری و تدفین هم نگران نباش.فردا دو نفر از دوستان امیر برای ترخیصت می ایند و بقیه ی کارها را ردیف میکنند.متاسفانه من نمی توانم بیایم چون خودم هم تازه امده ام و زیاد به این کارها وارد نیستم.در ضمن پدر امیر هم اینجا بستری است.باید به او هم رسیدگی کنم.بعد برمیگردم خانه و منتظرت میمانم تا بعد از تمام شدن کارهایت بیایی پیش خودم.
ان روز مرتب میان اتاق پدر و نگار در رفت و امد بودم.اما حواسم جای دیگری بود.به امیر فکر میکردم و تغییر رفتارش.شب گذشته با من در جدال بود تا از فکر کمک به نگار خارج شوم. امروز در کمک کردن به او دست مرا از پشت بسته بود.به هر حال دلیل رفتارش هر چه بود ارامش خیالی شیرین برایم به ارمغان داشت چون همیشه خاطرم بود خانه ای که در ان زندگی میکنم خانه ی امیر است.فقط خانه ی او.شب به خیال مرور درس هایم کتابی در دست گرفتم.امیر هم داشت روزنامه می خواند.برای مطالعه عینکی به چشم میگذاشت که قیافه اش را جدی تر نشان میداد.ظاهرا داشتم درس می خواندم اما با این که چند روزی بود حسابی از درس هایم عقب افتاده بودم تمایلی به این کار نداشتم و هر چه می خواندم چیزی نمی فهمیدم.حوادث روزهای اخیر پاک فکرم را به هم ریخته بود.ان شب هم سوالی مثل خوره به جانم افتاده بود و نمی گذاشت فکرم درست کار کند.ناچار دست از مطالعه برداشتم.کتابم را بستم و همان طور که به امیر نگاه میکردم گفتم:
-امیر؟
-بله.
همچنان نگاهش روی مطالب روزنامه بود.
-حواست با من است؟
نامفهوم گفت:
-هوم.کاری داری؟
-بله.سوالی دارم.
-بپرس.
-می خواهم بدانم ماجرای سروش چی بوده؟یعنی چرا زندگی اش از هم پاشیده؟
روزنامه را کمی پایین کشید و از بالای عینک نگاهم کرد.
-چی شده یاد سروش افتادی؟
-همین طوری.از روی کنجکاوی.
-خب فکر نکنم دلش بخواهد ماجرای زندگی اش را برایت یعریف کنم.یعنی اجازه ی این کار را ندارم.
-حق با توست.شاید خوشش نیاید.فکر کنم بهتر است از خودش بپرسم.
-چه کار کنی؟نه اصلا فکرش را هم نکن.سروش دلش نمی خواهد در این باره حرفی بزند.مطمئن هستم ناراحت می شود.
با سماجت گفتم:
-ولی من مطمئن نیستم.امتحان کردنش ضرری ندارد.
-مثل اینکه دوباره گیر داده ای و اصرار من هم بی فایده است.می شود دلیل علاقه ات را بدانم؟
-ساده است.ارضای حس فضولی.می خواهم او را بهتر بشناسم.
-باشد باشد.خودم برایت می گویم.لازم نیست از خودش بپرسی.سروش توسط خاله اش با دختری در ایران اشنا شد که در نهایت با هم ازدواج کردند.همسرش بسیار جذاب و زیبا بود و سروش عاشقانه دوستش داشت اما هنوز 6 ماه از امدنش به اینجا نگذشته بود که بنای ناسازگاری را گذاشت.توی همین فاصله چنان ازاد و بی قید وبند شده بود که روی زن های غربی را سفید می کرد.دست اخر هم بعد از 3 سال زندگی زناشویی و داشتن یک فرزند سروش را رها کرد و رفت. بچه اش را هم از او گرفت.
-اخر دلیلش چه بود؟یعنی اختلافشان سر چی بود؟
-همسرش معتقد بود سروش امل و فناتیک است و جلوی پیشرفت و ترقی او را میگیرد.سروش از کار کردن زنش در یکی از مجلات به عنوان مدل سخت دلخور و ناراحت بود و با ان مخالفت میکرد.در حالی که از نظر زنش انداختن چند عکس نیمه عریان برای مجلات مختلف کاری عادی محسوب می شود.این بود که تصمیم به جدایی گرفت و جدا هم شد.
-ان ها هم وکالتی ازدواج کرده بودند؟
مکث کوتاهی کرد و با ناراحتی گفت:
-اره انها هم وکالتی ازدواج کردند.وقتی اجازه ی ورود همسرش به امریکا را گرفت در پوستش نمی گنجید.اتفاقا نگار خیلی شبیه همسر سابق سروش است.
باشنیدن جمله ی اخرش فکری در مغزم جرقه زد.پس دلیل امتناعش از کمک کردن به نگار همین بود و همان وقت فکر دیگری از ذهنم گذشت.زیر لب زمزمه کردم:
-پس باید خیلی تنها باشد.شاید اگر دوباره ازدواج کند و به شخص دیگری علاقه مند شود راحت تر گذشته ها را فراموش کند و بتواند زندگی تازه ای برای خودش بسازد.
امیر یک دفعه مثل فنر از جا پرید.به طرفم امد و درست روبه رویم ایستاد و گفت:
-غزال!من را نگاه کن ببینم.چی توی کله ات است؟هان؟!.....نکند فکرهای بچه گانه به سرت بزند؟از برق چشم هایت پیداست نقشه ی جدیدی توی سرت افتاده.
همان طور که با انگشت هایم روی دسته ی صندلی ضرب میگرفتم با خونسردی نگاهش کردم و گفتم:
-شاید.
جدی تر از همیشه گفت:
-اگر نقشه ات را درست فهمیده ام فراموشش کن........همین حالا.
-چرا؟!
-گفتم که نه این غیر ممکن است.
-شاید ممکن شود.
مایوس روی مبل نشست و نگاهم کرد .برای ارام کردنش گفتم:
-امیر!هردوی انها یک بار زندگی مشترک را تجربه کرده اند.پس دلیلی ندارد که نتوانند دوباره ان را امتحان کنند.هر دو رنج دیده و زخم خورده اند.نباید این فرصت را از انها بگیریم.تنها فرقش با دفعه ی قبلی این است که این بار با چشمانی باز انتخاب میکنند.
-این وسط ما چه کاره ایم؟
-ما فقط ناظر عشقیم . عشق باید خودش سراغ ادم بیاید بی هیچ نقشه و قرار قبلی . تنها کاری که ما می توانیم بکینم کمک به ادامه ی ارتباطشان است . اگر به درد هم بخورند خودشان همدیگر را پیدا میکنند . در غیر این صورت هر کسی به راه خودش می رود . حالا نظرت چیست؟
رفت توی فکر و نگاهم کرد.بعد اهی کشید و گفت:
-نمی دانم باید چه بگویم.تنها چیزی که میدانم این است که اگر اراده کنی می توانی شیطان را هم وسوسه کنی.
روز بعد نقشه ام را پیاده کردم.ان روز اصلا سراغ نگار نرفتم و مسئولیت کارهایش را به عهده ی سروش و فریبا گذاشتم.فقط از طریق تماس های تلفنی از او خبری میگرفتم.ساعت ها از شب گذشته بود.من و امیر مضطرب و نگران منتظر امدن سروش و فریبا و نگار بودیم.ساعت از 11 گذشته بود که سروکله سروش و نگار پیدا شد.با دیدن نگار پی به وضعیت رقت بارش بردم.رنگ به چهره نداشت.فکر کردم بهتر است استراحت کند.میدانستم روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته.او را به اتاق مهمان بردم و تا وقتی به خواب رفت کنارش ماندم.برای تشکر از سروش به طبقه ی پایین برگشتم.هردوی انها ساکت بودند و در افکارشان غوطه می خوردند.سروش با دیدنم نیم خیز شد.تعارف کردم بنشیند و گفتم:
-نمی دانم چطور باید از شما تشکر کنم.امروز حسابی زحمتتان دادیم.امیدوارم در وقت مناسبی جبران کنم.
-خواهش میکنم.من فقط وظیفه ی انسانی ام را انجام دادم و منتی بر شما ندارم.هرکس دیگری هم جای من بود همین کار را میکرد.
-حالا همه ی کارها انجام شد یا نه؟
-بله تقریبا همه چیز تمام شد.علت دیر امدن مان هم دوری خانه ی نگار بود.سر راه فریبا را
پیاده کردیم بعد امدیم اینجا.غیر از دوری راه معطل پیدا کردن مدارک نگار شدیم.عاقبت هم توی خانه پیدایشان نکردیم.البته یک جورایی شانس اوردیم چون وقتی از پیدا کردن مدارک ناامید شده بودیم و قصد برگشتن داشتیم صاحبخانه از راه رسید و اجاره ی عقب مانده اش را خواست.من هم اجاره ی عقب مانده را پرداخت کردم.وقتی از حادثه ی فوت جمشید با خبر شد و فهمید می خواهیم خانه را تخلیه کنیم پاکت امانتی جمشید را به ما برگرداند.
امیر با تعجب پرسید:
-مدارک نگار دست صاحبخانه بود؟!
-بله فکرکنم جای طلبش مدارک نگار را گرو نگه داشته بود.میدانی غزال این قضایا برایم شبیه معما شده.خودش که چیزی نمی گوید.از صبح تا همین الان که به خانه برگشته ایم جز حرف های ضروری کلامی به زبان نیاورده اما رفتارش چنان حیرت اور است که به شدت کنجکاو شده ام.
-مثلا چه رفتاری؟
-راستش موقع خاکسپاری از سنگ دلی اش مبهوت مانده بودم.چنان بی تفاوت به تابوت همسرش خیره شده بود که انگار تخته سنگی را دفن میکردند.دریغ از قطره ای اشک.وقتی از اپارتمانش بیرون امد غیر از یک چمدان که وسایل شخصی اش بود به چیز دیگر حتی نگاه هم نکرد.همه وسایل شخصی جمشید و اثاث خانه را به پیرزن صاحبخانه بخشید هرچند چیز زیادی هم نبود.خانه ی انها در یکی از پست ترین محلات بود و با وسایل ناچیزی مبله شده بود.تا انجا که در من فهمیدم حتی یخچالشان هم اجاره ای بود.حالا اگر ممکن است تو برایم بگو قضیه از چه قرار است.چون اصلا به قیافه اش نمی اید که تا این حد سنگ دل و بی رحم باشد.
با شنیدن حرف های سروش به صحت حرفهای نگار پی بردم.پس تمام حرف هایش حقیقت داشت. زیر لب گفتم:
-طفلک نگار چه روزگار سختی را گذرانده است.
حوصله ی حرف زدن نداشتم.باید می خوابیدم تا همه چیز را فراموش کنم.برای فرار از دستشان ادامه دادم:
-داستانش مفصل است .امشب همه خسته ایم بعدا برایتان می گویم.
صدای امیر را شنیدم که می گفت:
-عیبی ندارد خستگی را فراموش کن.همین حالا بگو.دیگر حتی من هم کنجکاو شده ام.

مقاومت در برابرشان بیهوده بود.ناچار گفتم:
-پس خلاصه می گویم.نگار در بچگی مادرش را از دست میدهد.پدرش که وضع مالی خوبی داشته بعد از یک سال تجدید فراش میکند.وقتی نگار به سن ازدواج میرسد جمشید از طریق نامادری نگار به خواستگاری می اید اخر جمشید برادرزاده ی نامادری نگار بود.پدر نگار به تشویق همسرش با این وصلت موافقت می کند.خود نگار هم برای فرار از زندگی نه چندان راحتی که در خانه ی پدرش داشته به این کار تن میدهد اما همان شب ورودش به امریکا پی به اشتباهش میبرد چون میفهمد جمشید معتاد است.پدر نگار از همان اول هزینه تحصیل دخترش را تقبل میکند و این دلیل خوبی برای جمشید میشود که نگار را به همسری انتخاب کند و از این راه به راحتی خرج اعتیادش را در اورد.ظرف 6 ماه میزان اعتیادش به قدری بالا میرود که به تزریق رو می اورد. این میان تنها چیزی که عاید نگار می شده کتک و ضربه های مشت و لگد بوده وبس. ولی بدتر از همه ی اینها چیز دیگری است که نگار از یاداوری اش عذاب می کشد.ظاهرا از همان ابتدا جمشید هیچ تمایلی به او نشان نمی دهد.نگار هم که از ماجرای اعتیاد و وضعیت رقت بارش خبر داشته از این مسئله راضی و خشنود بوده است اما بعد از یک هفته تازه میفهمد جمشید علاوه بر اعتیاد گرفتار نوعی بیماری روانی هم هست.او عضو گروه همجنس بازان امریکا بوده.نگار میگفت توی خانه ی جمشید صحنه هایی را به چشم دیده که قادر نیست برای احدی در این دنیا بازگو کند.
سکوت محض اتاق را در بر گرفت.انگار هیچ کس خیال نداشت سکوت را بشکند.فقط صدای سوختن اتش بخاری دیواری و گرمای ان بود که حس زندگی را در فضای غم بار اتاق به جریان می انداخت.قبل از همه سروش سر حرف را باز کرد و با صدای محزون و گرفته ای گفت:
-تا امروز فکر میکردم فقط خودم در زندگی مشترک بد شانس بوده ام.اما میبینم بعضی ها مثل نگار توی بد اقبالی گوی سبقت را ربوده اند.با این حال از بیدست وپایی این دختر در تعجبم.اخر چرا اقدامی علیه او نمی کرد.
-متاسفانه همین طور است که می گویی اما شاید هم بشود جور دیگری فکر کرد.مثلا این که باز هم بخت و اقبالش بلند بوده که خدا به یاری اش امده و او را نجات داده است.در حالی که
می توانست در وضعیت بدتری گرفتار بماند.چون ظاهرا این اواخر جمشید قافیه را برایش تنگ کرده بود . شب تصادف هم مقدار زیادی مواد مخدر مصرف میکند و از خانه بیرون می رود.اما قبل از ان مشاجره ی سختی میانشان رخ میدهد که به کتک خوردن نگار ختم میشود نگار برایم گفت که جمله ی اخر جمشید این بوده«باید از فردا به فکر تامین مخارجم باشی حالا از هر راهی که لازم باشد وگرنه تکه تکه ات میکنم و برای پدر بی همه چیزت پست میکنم.»به هر حال دیگر همه چیز تمام شده ما باید به او کمک کنیم تا زندگی جدیدی برای خودش بسازد.
سروش گفت:
-درسته خودش از من خواسته یک اپارتمان نقلی برایش پیدا کنم.ظاهرا با ایران تماس گرفته و ماجرا را برای پدرش گفته.او هم قول داده هر چه سریعتر پول بفرستد و خودش را به او برساند. البته این کار مدتی وقت میبرد.
-بله بهتر است....................
صدای افتادن چیزی از پشت سرم و بلندشدن ناگهانی سروش از جا پراندم.بند دلم پاره شد نگار بالای پله ها از حال رفته بود.
سروش که رفت گیج خواب راهی اتاقم شدم.سرم به شدت درد میکرد.چشمهایم می سوخت.باز هم سرگیجه سراغم امده بود.تنم داغ داغ بود.داشتم از جلوی امیر رد میشدم که صدایم کرد:
-غزال فکر میکنی نگار بتواند به تنهایی زندگی کند و از پس ان بربیاید؟
با تعجب نگاهش کردم.بعد از شنیدن ماجرا به کلی ساکت مانده بود.پیدا بود به شدت متاثر شده که چنین سوالی را میپرسد.در حالی که واقعا جواب سوالش را نمی دانستم گفتم:
-نمی دانم.اما شاید وقتی مساله خودمان حل شد پیش او بروم و دوتایی یک زندگی دانشجویی برای خودمان راه بیاندازیم فعلا کار دیگری از دستم بر نمی اید.تو هم بهتر است به فکر استراحت باشی وگرنه فردا خواب میمانی.
منتظر جوابش نشدم.شب بخیری گفتم و راهی اتاقم شدم.یک هفته ای طول کشید تا نگار توانست خانه ای پیدا کند و در ان مستقر شود.روحیه اش پاک عوض شده بود اما هنوز هم گاهی می توانستم ردپای زندگی نکبت بار گذشته را از چشمانش بخوانم.من کار زیادی برایش نکردم.به جایش سروش داوطلبانه همه کار برایش میکرد.من هم دخالتی در روابطشان نمی کردم چون نمی خواستم قدرت انتخاب را از هیچ کدام بگیرم.انها درست مثل دو قطب اهن ربا به سوی یک دیگر جذب میشدند.در این فاصله پدر هم از بیمارستان مرخص شد و همه چیز کم کم به وضع سابق در امد.شبی که تقریبا 3 هفته از عمل موفقیت امیز پدر میگذشت همه دور هم در اتاق نشیمن نشسته بودیم.امیر و پدر شطرنج بازی میکردند.مادر مشغول بافتن چیزی بود که نمیدانستم چیست.من هم به مرور درس های عقب افتاده ام مشغول بودم که یک دفعه مادر امیر را مورد خطاب قرار داد و گفت:
-امیر جان پسرم!امشب می خواهم از هر دوی شما تشکر کنم جون این مدت بی اندازه باعث زحمت تان شدیم وخسته تان کردیم از ان بدتر از کار و زندگی افتادید.خلاصه نمی دانم چطور باید جبران کنم.
امیر گفت:
-این چه حرفی است مادر جان؟من یکی که وظیفه ام را انجام دادم.مگر غیر از این است؟
من هم زیر لبی گفتم:
-برگشتن سلامتی پدر جبران همه چیز را برایمان میکند.
-به هر حال می توانستید از زیر بار مسئولیت فرار کنید اما این کار را نکردید.امروز دکتر بعد از معاینه پدرت باز هم اظهار رضایت کرد و گفت: دیگر نیازی به مراقبت ویژه نداردبرای همین می خواستم بگویم بهتر است از امشب در اتاق خودت بخوابی.من خودم پیش پدر هستم.فعلا نیازی به تو نیست.تازه شما که نمی توانید تا اخر عمر گرفتار ما باشید.
-باشد مادر جان .هر طور شما بخواهید.البته اگر پای تعارف و این چیزها در میان نباشد.
-خیالت راحت باشد.اگر باز هم به وجودت نیازی بود خبرت میکنم.راستی تا یادم نرفته امروز با اقای ویلیامز وکیل خانوادگی مان صحبت کردم.وای خدای من!یک دانه اش در رفته و من ندیده ام حالا باید چند رج را بشکافم.
امیر بی صبرانه پرسید:
-خب .چه خبر؟
مادرش با دست اشاره ای کرد تا تامل کند و باز شروع کرد به غر زدن برای اشتباهی که در بافتنی اش کرده بود.
امیر دوباره پرسید:
-مادر ویلیامز چیز تازه ای نگفت؟
-مادر جان چشم هایم کم سو شده بی زحمت عینکم را از میز بغل دستت بده.
امیر که داشت از کوره در میرفت پرسید:
-مادر!حداقل لطف کنید و بگویید این بافتنی مهم چیست که اجازه نمی دهد حرفتان را تمام کنید؟
-چقدر کم حوصله ای پسر!انگار 7 ماهه به دنیا امده ای.داشتم چی میگفتم؟اهان!ویلیامز مژده داده که به زودی شاید ظرف همین یک ماه اینده کارت سبز غزال اماده شود.خیلی از پیشرفت کار راضی بود البته می گفت اگر تو تعلل نکرده بودی و سرعت عمل بیشتری به خرج داده بودی شاید تا حالا اجازه ی اقامتش را گرفته بودید.من هم از حرفش تعجب کردم چون فکر می کردم شما باید خیلی عجله داشته باشید .البته شانس اورده اید توی این ایالت هستید.ویلیامز میگفت بعضی از ایالت ها قوانین سخت تری دارند و مدت بیشتری طول میکشد تا جواب بدهند.
احساس کردم امیر از شنیدن حرف های مادرش چندان خوشحال نشد.شاید هم شد و من اشتباه برداشت کرده بودم چون بی تفاوت لیوان ابی را برداشت و یک نفس سر کشید.
مادرش ادامه داد:
-اما در مورد این بافتنی که کنجکاو شده ای .این لباس سرهمی است برای نوه ی عزیزم یعنی بچه تو.
با شنیدن جمله ی اخرش چشم هایم از تعجب گشاد شد.امیر هم که اب به گلویش پریده بود سرفه کنان نگاه پرسشگرش ره به من دوخت.تمام صورتم از خجالت گر گرفته و داغ شده بود.سرم را به علامت ندانستن تکان دادم.وقتی از من نا امید شد گفت:
-ولی مادر فعلا که بچه ای در کار نیست.
-می دانم.البته اول فکر کردم هست.اخر ان روز که حال غزال بد شد فکر کردم باردار است و برای همین از تفریحات همیشگی ات چشم پوشی کرده ای.ولی بعد دیدم فعلا از بچه خبری نیست. میدانید من و مادر غزال قرار گذاشته ایم اجازه ندهیم نوه مان لباس های اماده و بازاری بپوشد.می ترسیدم یکهو غافلگیرمان کنید و نوه ی بیچاره ام لخت بماند.
امیر که کلافه و عصبی به نظر می رسید دستی به موهایش کشید و گفت:
-چه برنامه ریزی دقیق و جالب توجهی!
این بار مادرش رو به من کرد و گفت:
-غزال جان! با خانواده ی پروکس هم رفت و امد دارید؟
-من انها را نمی شناسم.
-نمی شناسی؟مگر می شود؟انها از دوستان نزدیک ما هستند.خب حتما با خانواده ی مایک اشنا شده ای؟
-نه فقط خود مایک را یک بار دیده ام.
مادر از بالای عینک نگاهی به امیر انداخت و گفت:
-امیر جان!نکند این مدت در قرنطینه بوده اید و ما خبر نداشتیم؟امیدوارم نگویی که با فرهاد و خواهرش هم..........
حرفش را خورد و دیگر ادامه نداد. امیر سرش را میان دستهایش گرفته بود و دم نمی زد.با سکوت مادرش سرش را بالا اورد و با التماس نگاهم کرد اما من نمی توانستم کاری برایش بکنم.این بار رویش را به طرف پدرش کرد که تا ان موقع لام تا کام حرف نزده بود.پدر که نگاهش را خوانده بود گفت:
-حتما دلیل خوبی برای این کار داشته .نه پسرم؟
امیر که از شدت فشار خانواده اش به مرز انفجار رسیده بود لحظه ای چشم هایش را بست و نفسی تازه کرد.بعد دو دستش را به علامت تسلیم بالا اورد و گفت:
-ای بابا.امشب چه خبر است؟نمی فهمم یکهو چه شده هوس کرده اید محاکمه ام کنید؟ ........... بله .بله.من یک مدت ارتباطم را با دیگران کم کردم.خب فکر کردم اینطوری بهتر است. گفتم شاید غزال زیاد از غریبه ها خوشش نیاید.می خواستم........می خواستم مدتی فرصت داشته باشد تا چم خم کار دستش بیاید.تازه این مدت خودمان به اندازه ی کافی گرفتار زندگی مان بوده ایم.مگر نه غزال؟
من من کنان گفتم:
-امیر درست می گوید.ما خودمان این مدت خیلی گرفتار بوده ایم.یعنی......میدانید ما که شناختی نسبت به هم نداشتیم برای همین اول باید خودمان کنار می امدیم.
مادرش خندید به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
-که این طور.امان از دست شما جوان ها.اخر کم کم داشتم نگران می شدم.تو نمی دانی غزال جان این امیر من چه پسر شلوغ و شیطانی بود.شبی نبود که سر وقت بیاید خانه یا مهمان داشت یا مهمانی می رفت.اما فکر کنم حالا دیگر وقتش رسیده با دوستان و اشنایان قدیممان اشنا شوی.خیلی بد است که هیچ کس عروس گلمان را ندیده .تو فکر یک جشن درست و حسابی هستم.شما که این جا جشن عروسی نگرفته اید هان؟اینطوری با همه اشنا می شوی.مگر این که امیر نخواهد کسی عروسش را ببیند نکند بدزدندش.
با شنیدن جمله ی اخر مادر چهره ی امیر در هم رفت.اشفته و عصبی بازی را نیمه کاره رها کرد و گفت:
-غزال پاشو!بهتر است برویم بخوابیم.ظاهرا امشب مادر شمشیرش را از رو بسته است.
تا امدم چیزی بگویم انگشت اشاره اش را روی لب هایش گذاشت و با سر به طبقه ی بالا اشاره کرد.ناچار شب بخیری گفتم و دنبالش را افتادم.همان وقت شنیدم که مادرش می گفت:
-وا!بلا به دور!نمی دانم این پسر چرا یک دفعه جنی شد؟اگر ایران بودیم و زن نداشت مردم می گفتند زن می خواهد که بداخلاقی میکند.هرچه کاسه و کوزه بود سر من شکست و رفت پی کارش.
از حرف های مادر مادرش خنده ام گرفت.شاید هم حق با امیر بود.مادرش بی خبر به او شبیخون زده و غفلگیرش کرده بود ولی خشم و عصبانیت او هم کمی غیر عادی به نظر میرسید.وقتی به اتاق رسیدیم خودش را به دستشویی رساند و سرش را زیر شیر اب گرفت.بعد چند دقیقه به اینه خیره ماند.به شدت اشفته به نظر می رسید.انگار کسی به دلم چنگ می انداخت.تحمل ناراحتی اش را نداشتم.هنوز اب از سرورویش میچکید که روی کاناپه دراز کشید.فکر کردم حتما سرما می خورد.با عجله حوله ای برداشتم و صدایش کردم:
-امیر هوا سرد است.ممکن است سرما بخوری.بیا سرو صورتت را خشک کن.
با تعلل ارنجش را از روی صورتش برداشت و به حوله خیره شد اما هیچ حرکتی نکرد.با سماجت دستم را به سویش دراز کردم و گفتم:
-یا الله.زودباش.
پاهایش را روی زمین گذاشت و نشست.حوله را از دستم گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد
که نشنیدم شاید تشکر کرد.بعد صورتش را میان حوله پنهان کرد.اتش بخاری دیواری را زیاد کردم.داشت می لرزید.فکر کردم شاید یک فنجان چای داغ برایش خوب باشد.ضبط صوت را روشن کردم تا کمی ارام شود.صدای موسیقی ملایمی فضا را پر کرد.بی ان که توجه پدر و مادرش را جلب کنم به سرعت پایین رفتم و با یک سینی چای به اتاق برگشتم.متوجه برگشتم نشد. کنار بخاری دیواری چمباتمه زده بود و به شعله های اتش چشم دوخته بود.دلم زیر و رو می شد. نمی دانستم چرا این قدر غمگین است.موهای اشفته و نمیه ترش که روی پیشانی اش افتاده بود چهره اش را دوست داشتنی تر از همیشه می کرد.لحظه ای چشم هایم را بستم تا ارام شوم.صدای موسیقی همچنان در فضا طنین انداز بود و خواننده ابیاتی را می خواند که دوستشان داشتم:
نه قدرت که با وی نشینم نه طاقت که جز وی ببینم
چای را کنارش گذاشتم و خودم همان جا روی تخته پوست نشستم.نگاهش روی سینی قفل شد.بی هدف فقط برای این که حرفی زده باشم گفتم:
-اگر یک فنجان چای بخوری سر حال می شوی.
-چه موسیقی زیبایی ادم را ارام میکند.
بعد همان طور که فنجان را به لبهایش نزدیک می کرد زیر لب گفت:
-بزم ایرانی راه انداخته ای؟ظاهرا توی این کار تبحر داری.
به شوخی گفتم:
-فقط قلیانم اماده نیست.
فنجان را زمین گذاشت و گفت:
-ناراحت نمی شوی پیپ بکشم؟
-نه فکر میکنم چپق است که بزممان از حال و هوای سنتی اش بیرون نیاید.
خنده اش گرفت.پیپش را پر کرد و باز سر جایش نشست.بعد از در عذر خواهی در امد و گفت:
-معذرت می خواهم.چند دقیقه ای عقل از سرم پریده بود اما بهترم.
مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت:
-تو خیلی خوبی.من..........من لیاقت این همه خوبی و مهربانی را ندارم.
-لطفا تعارف را کنار بگذار ولی اگر خیلی دوست داری پاسخ به قول خودت مهربانی ام را بدهی به سوالم جواب بده.البته اگر ناراحت یا عصبانی نمی شوی.
-نه هر چه دوست داری بپرس.
-مادرت راجع به ویلیامز درست می گفت؟
-منظورت تعلل من است؟
-نه!خدای من!راجع به من چه فکری میکنی؟مگر من از تو طلبی دارم؟منظورم کارت سبزم بود.
-مثل این که خیلی عجله داری.از کدام برنامه ات عقب افتاده ای که این قدر شتابزده ای ؟
-همیشه این قدر زود عقیده ات عوض می شود؟حتما تمام امتیازاتی که کسب کرده بودم با این سوال پایمال شد.نه؟
شاید با خودش مشکل داشت.دائما اب دهانش را قورت می داد. انگار می خواست حرفی بزند اما چیزی به جز شب بخیر نگفت.
با سرعت خودش را روی کاناپه رساند و چشم هایش را بست.عصبانی از رفتار تحقیر امیزش بالای سرش رفتم و گفتم:
-جواب سوالم این قدر سخت است؟شاید هم لایق جواب دادن نمی دانی ام؟
-بله.بله درست می گفت.به زودی شما ازادید تا مثل یک امریکایی زندگی کنید و هر کاری دلتان خواست انجام بدهید.حالا اگر راضی شدی ولم کن چون خیلی خوابم می اید.
تا ساعتها خواب به دیده ام راه پیدا نکرد.از رفتارش سر در نمی اوردم.تنها توجیه رفتارش می توانست غرور بی اندازه اش باشد.دوست نداشت مورد بازخواست قرار گیرد یا کسی به او تحکم کند.حتما فکر کرده با سوالم خواسته ام اهمالش را در ارسال مدارک به رخش بکشم.ان قدر به باز با افکار دلسرد کننده ام ادامه دادم که نفهمیدم چه وقت خواب به سراغم امد.
روز بعد وقتی از کالج برگشتم مادر کار خودش را کرده بود و تمام مدعوین جشن را دعوت گرفته بود.امیر هم که از ماجرا مطلع شد مثل پدرش در سکوت به تماشا نشست و دم بر نیاورد.دوباره با من قهر کرده بود.حتی به ندرت نگاهم میکرد.بیشتر وقت ها به زیر زمین می رفت وهمان جا کارهایش را انجام می داد.بهانه اش هم این بود که درگیر یک پروژه ی سنگین و جدید شده و سخت گرفتار است.شبها تا دیروقت بیدار بود و وقتی به اتاق می امد که من خواب بودم و صبح قبل از ان که بیدار شوم رفته بود.من هم دست کمی از او نداشتم.پاک گیج شده بودم.میلی به شرکت در جشن نداشتم.چون با برگزاری ان همه ی دوستان و اشنایان امیر در جریان ازدواج ما قرار میگرفتند.مطمئنا امیر هم از این موضوع وحشت داشت و برای همین هم این قدر دلخور بود.از طرفی مدت ها بود که سنگهایم را با خودم واکنده بودم و دیگر این نوع مهمانی ها برایم جذابیتی نداشت.با دیدن بی بندوباری های غرب و از ان بدتر ایرانی های غرب زده اشوب میشدم.دنبال فرصتی میگشتم تا نظرم را به مادر بگویم که خودش سراغم امد.

من و مادر توی خانه تنها بودیم .هوا سرد و طوفانی بود.مادر بعد از کمی این در و ان در زدن گفت:
-غزال جان دوست دارم شب جشن سنگ تمام بگذاری.می خواهم همه ببینند چه جواهری برای پسرم پیدا کرده ام.
دستش را گرفتم و گفتم:
-مادر دوست ندارم با شما مخالفت کنم اما راستش می خواهم چیزی را بدانید. غزال امروز با غزالی که توی ایران بود فرق کرده است.همه ی ان چیزهایی که روزی برایم ارزش بود حالا از چشمم افتاده است.دیگر نمی خواهم همه بگویند چه دختر قشنگی.یعنی برایم مهم نیست که دیگران در باره ام چه می گویند.مگر می خواهند بخرندم.اصلا نمی فهمم چرا باید برای رضایت دیگران هر روز خودم را به رنگی در اورم.دوست دارم بدانم شما مرا برای صورتم می خواهید یا چیز های که در من می بینید.من واقعی که به قول خودتان توی دلتان جا دارم کدام است؟
دستش را از توی دستم در بیرون کشید و با بغض گفت:
-خوب گوش کن دختر جان!من هم می خواهم چیزی را بدانی.اگر برای ازدواج شما پافشاری کردم به خاطر این بود که مهرت به دلم افتاده بود و نمی توانستم از تو دل بکنم. به خاطر همه ی چیز هایی که تو داشتی برای اصالت تربیت خانوادگی و البته زیبایی ات.
اما حالا وقتی تو را این طور دست و پا بسته و گرفتار می بینم دیوانه می شوم.رها شدن از قید این ازدواج برایت کار سختی نیست. ولی رهایی دل گرفتارت به این اسانی ها نیست و کسی مسئول ان نیست جز من گردن شکسته.حالا حتی اگر رغبتی به شرکت در این جشن نداری برای راحتی وجدان من این کار را بکن.این اخرین تیر ترکشم است که به سوی امیر می اندازم.باید به او بفهمانم چه جواهری را دارد و قدرش را نمی داند.شاید رگ غیرتش بجنبد و تکانی بخورد.
از تعجب نزدیک بود جیغ بکشم. مادر از کجا فهمیده بود ماجرا چیست؟حیران پرسیدم:
-شما از کجا می دانید بین ما چه گذشته؟
-خود امیر برایم گفت.یعنی وادارش کردم بگوید.از اول شک کرده بودم.یک مدت گول حرف های تو را خوردم اما برایش تله گذاشتم.ان شب که از کوره در رفت مچش پیش من باز شد.فردای همان شب سر وقتش رفتم و پاپی اش شدم.ان قدر سوال پیچش کردم که مجبور شد اعتراف کند.من هم هر چه از دهانم در امد نثارش کردم.بعد هم گفتم «نمی گذارم دختر مردم را اینجا غریب کش کنی.خودم گذاشتمش توی دامنت خودم هم از چنگت درش می اورم.من با این گیس سفیدم به خواستگاریش رفتم.پدرت ریش گرو گذاشت تا پدرش دختر یکی یک دانه ی عزیزش را به ما داد.بی نوا نمی دانست می خواهی چه بلایی سر دخترش بیاوری.به ما اعتماد کرده بود.حالا اگر دست روی دست بگذارم از سگ پست ترم.»
دیگر صدایش مفهوم نبود . انگار کلمات در دهانش اب می شد و بیرون نمی امد چند بوسه ی کوچک روی موهایش گذاشتم و گفتم:
-شما مادری را در حق من تمام کرده اید.من هیچ گله ای از شما یا پدر ندارم.خب قسمت من این بوده است.شما که نمی خواستید اینطوری شود می خواستید؟
-نه به خدا نه.باور نمی کنم.میدانستم امیر خود رای و کله شق است اما به سلیقه ی مشترکمان ایمان داشتم.فکر می کردم تا تو را ببیند و با اخلاقت اشنا شود دست از لجاجت برمیدارد و با سر به طرفت می اید. امیر همیشه احساساتی و مهربان بود.نمی دانم کجای حسابم غلط بوده است.هرگز امیر را نمی بخشم.اگر تا این حد مخالف بود باید مردانگی می کرد و رضایت به بدبختی یک دختر نمی داد تا ما را به این عذاب وجدان گرفتار کند.
-مادر خواهش میکنم ارام باشید.باز هم می خواهید با تهدید او را یه قبول این زندگی وادار کنید؟اگر بدانید هر دوی ما از لحظه لحظه ی این زندگی مشترک رنج و عذاب می بریم راضی خواهید بود؟دیگر اجبار کافی است ما باید با هم زندگی کنیم اما با عشق وگرنه از هم جدا می شویم.باور کنید من به این راضی ترم.با این حال در اختیار شما هستم.هر طور که شما بخواهید رفتار میکنم و چشم و گوش بسته دستورهای شما را انجام می دهم تا دلتان راضی باشد.قول می دهم.
-دستت درد نکند مادر جان تو این یک شب را با من راه بیا.خدا میداند اشی برایش بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.نمی گذارم با خفت و خواری از او جدا شوی.می خواهم کاری کنم که اگر جدا شدید از دم در تا 1 کیلومتر ان طرف تر خواستگارهایت صف بکشند
باور کن خودم بیشتر از او می سوزم.اخر پسرم است.اما ان دنیایی هم هست.خیالت راحت باشد و همه چیز را به من واگذار کن.
دیگر چیزی نگفتم.نمی دانستم دلم باید برای که بسوزد.برای خودم؟ امیر؟یا پدر و مادرش؟پس به تقدیر الهی تن دادم و منتظر ماندم.
روز مهمانی رسید.کار زیادی به عهده ی من نبود به همین خاطر از فرصت استفاده کردم تا نامه ای برای پدر و مادرم بنویسم.مشغول نوشتن بودم که شنیدم صدایم می زنند.مامور پست بود.
-یک بسته پستی برایتان فرستاده اند.
-از طرف چه کسی؟
-خانم و اقای کیانی برای خانم غزال کیانی.لطفا این جا را امضا کنید و بسته را تحویل بگیرید.
داشتم زیر ورقه را امضا می کردم که امیر را کنار دستم دیدم.علامت سوال بزرگی توی چشمهایش نشسته بود.شانه هایم را به نشانه ی ندانستن بالا انداختم.بسته حجیم بود و سنگین.مشکل می توانستم جلوی پایم را ببینم.امیر بسته را از دستم گرفت و ان را روی میز گذاشت.غرق فکر در جعبه را برانداز می کردم که امیر پرسید:
-نمی خواهی بدانی توی ان چیست؟
نگاهش کردم.چقدر خسته و تکیده بود.استین های پیراهنش را بالا زده بود . گره کراواتش شل و ول به یک طرف کج شده بود.مانده بودم که ان وقت روز توی خانه چه کار میکند.پرسیدم:
-مادر خانه نیست؟
-نه برای انجام کارهایی که نمیدانم چیست بیرون رفته.
دیگر منتظر نماند و پاکت روی بسته را باز کرد.ان را خواند و سوتی کشید بعد با طعنه گفت:
-"تقدیم به بهترین و زیباترین عروس دنیا، غزال." هدیه ای از طرف طرفداران پروپا قرصت است.باید برای این همه جاذبه به تو تبریک بگویم.
بعد بی اعتنا کاغذ را روی جعبه انداخت و رفت.یادداشت را دوباره خواندم.موجی از شوق به دلم راه یافت.با خوشحالی جعبه را برداشتم و با زحمت ان را به اتاقم بردم.
دیدن لباس زیبای اهدایی پدر و مادر امیر پایم را سست کرد.بی اراده نشستم و پارچه ی لطیف اش را لمس کردم.این همه مهربانی قلب و روحم را می لرزاند.از شادی گرگرفته بودم.نمی دانستم چطور باید جواب محبت های ان دو موجود عزیز را بدهم.می دانستم وقتی پایان داستان برسد قلبشان به سختی خواهد شکست.
با شنیدن صدای مادر بیرون امدم تا تشکر کنم.اما تا مرا دید تند داخل اتاق هولم داد و خودش هم همراه با خانمی که نمی شناختمش وارد شد.
-غزال جان این خانم یک ارایشگر مصری است.سالهاست می شناسمش.در کارش استاد است.تنها کاری که میکنی این است که خودت را دست او بسپاری.میدانم چه می خواهی بگویی.اما فقط همین یک شب را طاقت بیاور.بعد از ان ازادی. اصلا فکر کن امشب جشن عروسی ات است.
تا امدم اعتراض کنم در اتاق رابست و رفت.تمام ان روز را در خاطرات جشن عروسی ام غرق بودم.ای کاش می توانستم همه ی انها را از خاطرم بزدایم اما چه ارزوی بی ثمری.لحظه لحظه های ان شب جلوی چشم هایم می رقصید.باز ان تب لعنتی گریبانم را گرفته بود و تنم را در مشت های داغش می فشرد.چیزی مثل چکش به شقیقه هایم می خورد و تا مغز استخوانم نفوذ میکرد.دیگر کاری از قرص های مسکن هم برنمی امد.فقط دلم می خواست تنها باشم و کسی کاری به کارم نداشته باشد.می خواستم در خلوت تنهایی خودم چشم های تبدارم را روی هم بگذارم و تا صبح قیامت بخوابم.میدانستم پایان راه نزدیک است.باید ارام ارام تکه های خرشده ی غرورم را کنار هم میچیدم و به هم بندشان میزدم.
ساعت دیواری به من می فهماند که باید خلوتم را رها کنم و برای گذراندن شبی به ظاهر شاد و رویایی اماده شوم.خیلی وقت بود حاضر و اماده روی تک صندلی اتاقم خیال میبافتم.صدای همهمه ی مهمان ها از طبقه ی پایین به گوش میرسید.از سر اجبار بلند شدم و قبل از ترک اتاق نیم نگاهی به اینه انداختم.همه چیز در اینه عالی و بی نقص بود.موهای سیاهم که نیمی از ان را پشت سر جمع شده بود و نیمی دیگرش روی شانه هایم میریخت با لباس صورتی ام تضاد دلنشینی داشت.ارایش ملایم صورتم که تاکید زیادی روی ان داشتم ملاحت خاصی به چهره ام می بخشید.اما هیچ کدام از این ها نمی توانست اتش درونم را خاموش کند.
بالای پله ها ایستادم تا نفسی تازه کنم.امیر پایین پله ها ایستاده بود و سرگرم حرف زدن با یکی از مهمان ها بود.مثل همیشه موهایش را به طرز زیبایی شانه کرده بود.پله ها را یکی یکی پایین میرفتم.هر چه بیشتر به امیر نزدیک میشدم ضربان قلبم تندتر می شد.نه نباید احساساتم را بروز می دادم.انها به من تعلق داشتند.فقط مال خودم بودند.صدای مادر شوهرم مرا به خود اورد.
-غزال جان!عزیزم!من و امیر اینجا هستیم.بیا پایین.
روی اخرین پله بودم که چهره ی اشنایی توجهم را جلب کرد.مایک بود که با خوشحالی به طرفم می امد.
-سلام غزال.امشب خیلی قشنگ شده ای.
لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم و گرم خوش و بش با مایک شدم.چند دقیقه بعد می خواستم به طرف مادر بروم که برق نگاه پراشتیاقی توی چشم هایم نشست.امیر بی انکه مژه بزند به من زل زده بود.برق چشمهایش اشنا بود و دیگر با من غریبگی نمی کرد.
دوباره سرم تیر کشید.پلک هایم را به هم فشردم و نگاهم را از نگاه امیر دزدیدم.نمی دانم یک ساعت اول بر من چه گذشت.همراه مادر شوهرم مثل گوشت قربانی هربار به سوئی کشیده می شدم.همه ی کسانی که به من معرفی می شدند از حسن سلیقه ی امیر در انتخاب همسر تعریف میکردند.به خودم که امدم امیر کنارم ایستاده بود و پابه پای من از مهمان ها تشکر میکرد و به انها خوش امد میگفت.مادر امیر در یک فرصت کوتاه در گوشم نجوا کرد:
-این ها از کجا خبردار شده اند که امیر ازدواج کرده ؟من که به کسی چیزی نگفته بودم.تازه می خواستم غافلگیرشان کنم.
این دیگر باورکردنی نبود.تا به حال فکر می کردم همه ی اینها کار مادر باشد.کلافه شده بودم.سرگیجه رهایم نمی کرد.دیگر توان ایستادن نداشتم.دستم را که به طرف شقیقه هایم بردم امیر زیر گوشم گفت:
-این 2 نفر اخرین کسانی هستند که باید با انها اشنا شوی بعد از ان ماموریتت تمام میشود فقط چند دقیقه دوام بیاور.
راست میگفت بعد از ان خانم و اقای پیر دیگر کسی نیامد.چند دقیقه بعد بازویم در دست امیر بود و او راه را از میان جمعیت برایم باز میکرد تا گوشه ی خلوتی بنشاندم.ظاهرا از رنگ و رویم پی به حالم برده بود.لیوانی نوشیدنی در دستم گذاشت و گفت:
-بخور.رنگت پریده.
با تغیر گفتم:
-من نوشابه ی الکلی نمی خورم.
خیلی جدی گفت:
-نباید هم بخوری.من هم نمی خورم.
بعد با لبخندی اضافه کرد:
-فقط یک شربت ساده است.با خیال راحت بخور.
شربت جان تازه ای به من داد.پلک های ملتهبم خود به خود روی هم می افتاد. به شدت گیج و خواب الود بودم.اما سنگینی نگاه خیره امیر نمی گذاشت ارام باشم.نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را از هم باز کردم.
-ببین امیر!اگر قصدت این است که مرا بترسانی موفق نمی شوی.چون من واقعا بی تقصیرم.اصلا نمی دانم کدام ادم بی کاری این همه ادم را خبر کرده که تو ازدواج کرده ای.باور کن تا امشب هیچ کدامشان را ندیده بودم.خودم بیشتر از تو جا خورده ام.پس این طوری نگاهم نکن.
زیر لب خندید و از جیب کتش تکه روزنامه ای در اورد و گفت«ببین»عکس کوچکی بود از من در لباس عروسی همراه با متن کوتاهی که از ازدواج من وامیر خبر میداد.با دهانی باز به امیر نگاه کردم.خونسرد و ارام روزنامه را از دستم بیرون کشید.
-اینجا رسم بر این است خبر ازدواج ساکنین بومی را در روزنامه های محلی چاپ کنند.من خودم این کار را کردم چون برای گرفتن اقامتت لازم بود.
باز هم همه ی حساب هایم به هم ریخت.از دست امیر دیوانه شده بودم.چرا کسی پیدا نمی شد به من بگوید چه کار دارد میکند.پس دلیل این همه انزواطلبی اش چه بود؟وقتی همه می دانستند ازدواج کرده چرا این همه مدت توی خانه پنهان شده بود؟توی این افکار دست و پا میزدم که صدای مرد جوانی مرا به خود اورد.داشت از من تقاضای رقص میکرد.می خواستم مودبانه او را از سر خود باز کنم که امیر پیش دستی کرد و با لبخند مرموزی گفت:
-متاسفانه ایشان از رقص های غربی سررشته ای ندارد.
-حیف شد.باعث افتخارم بود که با یک زن زیبای شرقی برقصم.
این دعوت ها مرتبا تکرار می شد و امیر به نوعی همه را از سر من باز میکرد.با این که تصور رقصیدن با مرد غریبه ای برایم مشکل بود.اما از این که امیر به جای من تصمیم می گرفت حرصم در امده بود.شاید پیش خودش خیال میکرد صاحب اختیار من است که به جای من جواب می داد.اما بعد از چند برخورد با بعضی مهمان های سمج توی دلم از امیر تشکر کردم که با درایت خودش مر از شر انها خلاص می کند.برای این که خواب از سرم بپرد تصمیم گرفتم کمی با امیر حرف بزنم.برای همین پرسیدم:
-راستی هیچ کدام از بچه ها نیامده اند.مادر حتی نگار را هم دعوت کرده بود.نمی دانم چرا او هم نیامد؟
-من دلیلش را می دانم.فریبا و سعید برای اشنایی سعید با خانواده فریبا رفته اند المان.اما دلیل نیامدن سروش و نگار چیز دیگری است.
-مثلا چی؟
-چون با هم قهر کرده اند هیچ کدامشان نیامده اند.
-قهر؟چرا؟
-راستش فکرکنم نقشه ی سرکار خانم گرفته.ظاهرا سروش دو روز پیش از نگار خواستگاری کرده نگار هم دست رد به سینه اش زده و گفته خیال ازدواج مجدد ندارد و می خواهد برگردد ایران.حالا سروش دلخور است و از دیدن او گریزان.نگار هم سر لج افتاده و برای این که سروش را نبیند نیامده.
-این دیگر چه جور قهر کردن است؟مهمانی مادرت چه ربطی به انها داشت؟خب هر دو می امدند اما کاری به کار هم نداشتند.
-لابد عشق های از قبل برنامه ریزی شده این جور از اب در می اید.
طعنه می زد.ترجیح دادم چیزی نگویم.حوصله ی درگیری نداشتم.خدا خدا می کردم مهمانی زودتر تمام شود.نمی فهمیدم چه شده.فقط میدیدم روحم در قلب تنم نمی گنجد.انگار اسیر قفسی شده بودم . می ترسیدم از پا بیفتم و غش کنم . همان موقع یکی از دوستان امیر سراغش امد و او را به طرف دیگر سالن کشاند . بلافاصله مادرش جای او را گرفت.از کارهای مادر و پسر خنده ام گرفته بود.مثل این بود که نوبت گذاشته باشند.
-غزال جان حواست پیش من نیست؟
-ببخشید مادر کمی خسته ام.نفهمیدم چی گفتید.
-داشتم می گفتم خیالت راحت باشد.کار امیر تمام است.امشب مطمئن شدم نه تنها تو را می خواهد بلکه به هیچ قیمتی حاضر نیست از دستت بدهد.
اعتمادی به گوش هایم نداشتم.فکر کردم حالا چه وقت شوخی است.مادر هم وقت گیر اورده.
-به نظر من امشب به دیوانه ها شبیه تر است تا ادم های عاقل.درست مثل شاهینی که دنبال شکار باشد یک لحظه هم رهایت نمی کند.برای همین هم با من سرسنگین شده.
-مگر شما چه کرده اید؟
-عزیزم امشب به خودت نگاه کرده ای؟مثل یک تکه ماه شده ای.همه دارند از متانت و زیبایی شرقی تو حرف میزنند.امیر هم از این بابت کلافه شده و همه ی این ها را از چشم من میبیند.وای مثل این که پیشخدمت با من کار دارد.
راه افتاد و رفت.دلم می خواست حرف های شیرینش را باور کنم اما نمی توانستم.امیر مغرورتر از این حرف ها بود که مادرش فکر می کرد.شاید می خواست لج بازی کند.شاید هم قدرت نمایی.
در گیرودار افکار ضد و نقیضم بودم که باز هم با تقاضای رقص دیگری مواجه شدم اما هنوز جواب نداده سروکله ی امیر پیدا شد و بعد از دست به سر کردن طرف دندان هایش را به هم فشرد و با غیظ گفت:
-نمی فهمم چرا امشب همه هوس کرده اند با تو برقصند؟
در حالیکه از سرعت عملش تعجب کرده بودم و فقط برای این که حرفی زده باشم گفتم:
-نمی دانم شاید می خواهند غریب نوازی کنند.شاید هم توی پیشانی ام نوشته به زودی تنها می شوم می خواهند زا اب گل الود ماهی ایرانی بگیرند.
نگاهش غمگین توی چشمهایم ماند و محزون گفت:
-برویم ان طرف سالن چیزی بخوریم.از گرسنگی ضعف کرده ام.
قبل از این که چیزی بگویم نیمی از راه را طی کرده بودیم.تقریبا مرا دنبال خودش میکشید.موقع شام هم از بغل دستم تکان نخورد.کم کم داشت حرف های مادرش باورم می شد.اما نه.گمانم از سر مخالفت با مادرش بود که این قدر به من توجه می کرد.تکلیف خودم را نمی دانستم.دلم می خواست می فهمیدم میان لج بازی مادر و پسر چه نقشی دارم.با این که به شدت گرسنه بودم چیزی از گلویم پایین نمی رفت.فقط با غذاهای توی بشقاب بازی می کردم.امیر هم برعکس گفته اش چیز زیادی نخورد و با این که تمام مدت حواسش به من بود تا چیزی کم و کسر نداشت باشم.از نگاه کردن به من طفره میرفت.باز هم سر درد به سراغم امد.راه گلویم بسته شده بود.نمی توانستم نفس بکشم.ناخوداگاه دستم را به گلویم بردم.به هوای تازه احتیاج داشتم.فکر کردم چطور خودم را از این جا نجات بدهم که دیدم پدر روبه رویم ایستاده است.
-خانمی پاشو با این پیرمرد مریض عکس یادگاری بینداز ببینم.
لبخندی زدم و دست داغ و تب دارم را در دستش گذاشتم.
-عروس قشنگ من چرا اینقدر داغ است؟تب کرده ای بابا جان؟
-نه پدر جان هوای این جا گرم است.
بعد از چند عکس که از زوایای مختلف با او انداختم امیر را صدا کرد و گفت:
-امیر جان نکند می خواهی این دفعه هم توی عکس ها نباشی؟
چند عکس دسته جمعی گرفتیم و شنیدم که پدر به امیر گفت:
-حالا خودتان دوتا عکس بگیرید.
و بعد از گفتن این حرف امیر را به سمت من هول داد. امیر متین و ارام کنارم ایستاد.اما باز پدر گفت:
-نه بابا جان!این چه طرز عکس گرفتن است؟
بعد دست امیر را دور کمرم حلقه کرد.حلقه ی انگشتانش که دور کمرم پیچید دلم از جا کنده شد.تا ان شب چنین چیزی را تجربه نکرده بودم.نمی توانستم بر هیجان کشنده ام فائق شوم.این همه نزدیکی طاقتم را طاق می کرد.عطر تنش را با تمام وجود حس میکردم و بیشتر و بیشتر تاب مقاومت را از دست می دادم.پژواک تپش های کوبنده ی قلبم در گوشهایم می پیچید و صدا می کرد.داشتم مثل یخ در مقابل افتاب اب می شدم.دیگر هیچ کدام از اعضای بدنم به فرمانم نبود.انگار فلج شده بودم. امیر که پی به حالت غیرعادی ام برده بود حلقه ی دستهایش را تنگ تر کرد.به زور خودم را بالا کشیدم و دهانم را به گوشش نزدیک کردم.
-لطفا ...........مرا از اینجا ببر...............
ملتمسانه نگاهش می کردم.همه چیز جلوی چشم هایم می چرخید و در مهی خاکستری محو می شد. همان طور که دستش دور کمرم بود از زمین کنده شدم.
کسی داشت شانه هایم را می مالید.صدای مادر از ان دورها به گوشم می رسید.
-غزال جان!چرا این طوری شدی؟
بعد با تشر به امیر گفت:
-چه بلایی سرش اورده ای که به این روز افتاده؟
-به خدا من کاری نکردم.وسط عکس گرفتن میان دستهایم از حال رفت.
کسی با ملایمت صورتم را نوازش می کرد.قدرت باز کردن چشم هایم را نداشتم.این بار امیر بود که صدایم می کرد.
-غزال!خواهش میکنم چشم هایت را باز کن .زود باش.حرکتی بکن.داری مرا می ترسانی.اگر صدایم را می شنوی حرکتی بکن.
ثمره ی تلاشم چیزی جز فشار خفیفی بر پلک هایم نبود. امیر ذوق زده مادرش را صدا زد.
-مادر جان مادر جان پلک هایش را به هم فشار داد.صدایم را می شنود.فکر کنم کمی بهتر شده.
مایعی شیرین از گوشه ی لب هایم به دهانم سرازیر شد.دقایقی گذشت تا توانستم به زور چشم هایم را باز کنم.سعی کردم نقش لبخندی روی لب هایم بنشانم.امیر مضطرب نگاهم می کرد.می خواستم از جایم بلند شوم.چقدر سرم سنگین بود.تلاشم بیهوده بود اختیار دست و پایم را نداشتم.با صدایی بریده و خسته نالیدم:
-نمی توانم حرکت کنم.بدنم خشک شده.نکند فلج شده باشم؟
امیر به سرعت مادر را کنار کشید و روی زمین پهلوی کاناپه زانو زد و با صدایی ملایم گفت:
-نه غزال چیزی نشده.نترس بی جهت نگرانی بیا برای نشستن کمکت می کنم.
بعد بی انکه حرفی زده باشم دستش را پشت کمر و شانه ام گذاشت و به سوی خود کشید.بی حس نشستم.مادر با عجله پاهایم را روی زمین گذاشت تا امیر بتواند بلندم کند.از دو طرف زیر بغلم را گرفت و گفت:
-زود باش دختر خوب.باید بلند شوی.حتما می توانی.سعی کن روی پاهایت بایستی.
ایستادم اما همچنان بدنم سنگین و کرخت بود.چند قدمی با کمک امیر راه رفتم.مثل ادم اهنی پاهایم را روی زمین می کشاندم.زیر لب زمزمه کردم:
-دیگر نمی توانم بگذار بنشینم.
خودم را روی نزدیک ترین مبل رها کردم.مادر نفس راحتی کشید و همان طور که با عجله از اتاق خارج می شد گفت:
-خدا را شکر .خیالم راحت شد.بهتر است سری به سالن پذیرایی بزنم.نمی خواهم کسی متوجه بدحالی غزال شود.
امیر صندلی کوتاهی را کنار دستم کشید و رویش نشست.همان طور که مضطرب نگاهم می کرد گفت:
-می خواهی دکتر خبر کنم؟شاید لازم باشد.
کم جان و بی رمق گفتم:
-حالا نه.بعدا سر فرصت.
پیشانی ام را لمس کردم و ادامه دادم:
-چیز مهمی نیست.فقط کمی تب دارم.شاید سرما خورده ام.حالا خیلی بهترم.شاید بد نباشد سری به مهمان ها بزنی.
جدی و قاطع سری تکان داد و گفت:
--لطفا جز به سلامتی خودت به چیزی فکر نکن.هنوز هم عقیده دارم بهتر است سری به بیمارستان بزنیم.باید بفهمیم چرا این طور شده ای؟
با سماجت گفتم:
-نه اصلا احتیاجی نیست. گفتم که حالم خوب است.
خواست چیزی بگوید که مادرش از راه رسید و با هیجان خاصی گفت:
-امیر جان!مهمان ها می خواهند بروند.بهتر است به غزال کمک کنی و چند دقیقه ای به سالن برگردید تا با انها خداحافظی کنید.
امیر معترض میان صحبت مادرش دوید و گفت:
-مادر خواهش میکنم در این شرایط به فکر پنهان کاری نباشید.مگر اشکالی دارد؟ غزال حالش مناسب این کار نیست.من خودم برای خداحافظی می ایم همین کافی است.
بعد هم غرولند کنان بلند شد تا از کتابخانه خارج شود.از قیافه ی مادر پیدا بود دلش نمی خواهد جشن با این وضع تمام شود.با تلاش و جدیت از جایم بلند شدم و گفتم:
-مادر اگر کمی کمکم کنید همراهتان می ایم.
امیر به سرعت عقب گرد کرد و با لحن خشنی گفت:
-این چه کاری است که می کنی.حال تو اصلا خوب نیست.چرا دست از این رودربایستی های مسخره بر نمی داری؟
با اطمینان از کاری که می کردم سرم را بالا گرفتم و گفتم:
-این کار لازم است.می خواهم موقع خداحافظی کنار مادر بایستم.
با نگاه عاقل اندر سفیهی براندازمان کرد.بعد مستاصل دستی تکان داد و با تردید گفت:
-پس برای راه رفتن به من تکیه کن می ترسم نتوانی تعادلت را حفظ کنی و بیفتی.
با کمک او از کتابخانه بیرون امدم و کنار در ورودی ایستادم.می لرزیدم.از شدت سرما تنم یخ کرده بود و دندانهایم به هم می خورد. امیرکه متوجه شده بود با غیظ رو به من و مادرش گفت:
-بفرمایید. دیدید گفتم حالش خوب نیست.گوش نکردید و کار خودتان را کردید.ادم از دست شما و کارهایتان دیوانه می شود.
بعد به سرعت به طبقه ی بالا رفت شالی اورد و روی شانه ام انداخت و با خشونتی که صدایش را دورگه کرده بود گفت:
-بدون لج بازی این شال را روی لباست بینداز بحث هم نکن.
حرفش را گوش دادم و در دل از حرف شنوی ام احساس رضایت کردم گرمای مطبوعی که
در یاخته هایم نفوذ کرد کمب ارامم کرد.
مدعوین یکی پس از دیگری به سراغمان می امدند و می رفتند و من طوطی وار جملاتی را بر زبان می اوردم.حرفی برای تشکر یا چیزی شبیه خداحافظی.به نظر می امد که تا سپیده دم روز بعد باید از ان گروه سان ببینم.کم کم فارسی و انگلیسی را در هم امیخته بودم و جملاتی نامفهوم از میان لبهایم بیرون می جست.زانوهای لرزانم هر چند لحظه یک بار زیر تنم تا می شد. امیر کاملا نزدیکم ایستاده بود و از گوشه ی چشم مراقبم بود.عاقبت طاقت نیاورد سر در گوشم گذاشت و با لحن متهم کننده ای گفت:
-حالا لج بازی کن تا یک وقت کم نیاوری.
از حرفش دلم گرفت.من واقعا قصد لج بازی نداشتم.فقط نمی خواستم ابروی انها بریزد.با صدای بغض الودی گفتم:
-اشتباه میکنی.به خدا نمی خواهم لج بازی کنم.
با ملایمت گفت:
-خیلی خوب.حالا اینطور مظلومانه حرف نزن.همینطوری یک چیزی گفتم اخر می دانم حالت خوب نیست.پس لااقل به من تکیه کن و سنگینی ات را روی من بینداز.
قبل از ان که چیزی بگویم دستش را دورم پیچید و مثل این که کودکی را در اغوش بگیرد مرا به خود تکیه داد.هر وقت میدید دارم می افتم سریع و با قدرت مرا می گرفت و بالا می کشید.اگر مرا ان طور نگرفته بود بارها با صورت روی زمین می افتادم.از وضعیت ایستادنمان به شدت معذب بودم.ارام زیر لب زمزمه کردم:
-نمی دانم کار درستی میکنم در حضور دیگران این طور به تو تکیه داده ام ؟
با تمسخر گفت:
-بی جهت خودت را ناراحت میکنی.این قضیه غیر از خودت توجه کس دیگری را جلب نمی کند.یادت که نرفته.همه فکر می کنند تو همسرم هستی.ضمنا این جا ایران نیست که این قدر خودت را مقید میکنی.اگر درست نگاه می کردی میدیدی که از خیلی هایشان محترمانه تر رفتار کرده ایم.
چیزی برای گفتن نداشتم.کمی مکث کرد و دوباره گفت:
-نکند فکر می کنی دارم از وضعیت تو سوءاستفاده می کنم؟هان؟اگر این طور است باید خدمتتان عرض کنم که در حال حاضر غیر از خستگی مفرط چیزی حس نمی کنم.با شنیدن جمله ی اخرش تمام تنم یخ کرد.با کندی و ضعف خودم را کنار کشیدم و گفتم:
-باید ببخشی.
سعی کردم صاف سر جایم بایستم همان وقت یکی از خانمها برای خداحافظی با من دست داد اما تا دستم را رها کرد زانوهایم به کلی خم شد و اگر واکنش به موقع امیر نبود نقش زمین می شدم.با یک دست محکم در اغوشم گرفت.بعد از خداحافظی با زوج دیگری که داشتند خانه را ترک می کردند اهسته گفت:
-خیلی خوب.مدال طلای لج بازی مال تو.حالا راضی شدی؟دختر عجب رویی داری!
دیگر تلاشی برای رهایی از دستش نکردم.حتی قدرت تکلم هم نداشتم و به تکان دادن سر اکتفا می کردم تا کسی پی به اشفتگی ام نبرد.چقدر خوابم می امد.پلک هایم را به زور از هم باز نگه داشته بودم.با خروج اخرین مهمان و بسته شدن در خانه پدر به سرعت به طرفمان امد و طبق معمول همیشه که هر بار با اسم تازه ای صدایم می کرد گفت:
-تربچه نقلی من چرا به این روز افتاده؟
بعد دستش را روی پیشانی ام گذاشت.
-خدایا!چه تبی!امیر زودتر این دختر را به تختخوابش برسان.از دور میدیدم دارد غش میکند.تا تو او را ببری من دکتر خبر می کنم.زود باش معطل نکن.
حس می کردم در هوا معلق شده ام.امیر از زمین بلندم کرده بود.با بی حالی گفتم:«لطفا مرا بگذار زمین.با کمی کمک می توانم راه بروم.»اما می دانستم دارم بلوف میزنم.بی انکه به حرف هایم توجهی کند گفت:
-امشب حسابی خسته شده ام.این هم سر بقیه اش.
بعد با شوخی اضافه کرد:
-اما خودمانیم خیلی سبکی.با این سرعتی که داری لاغر می شوی ممکن است همین روزها روی زمین محو شوی.از روزی که امده ای به شدت ضعیف شده ای درست نمی گویم؟
همان طور که پلکهایم روی هم می افتاد سرسری زمزمه کردم:
-نمی دانم.
-نمی دانی یا نمی خواهی بگویی؟
دیگر نفهمیدم چه شد.هرازگاهی میدیدم کسانی به اتاقم می ایند.گیتا نگار مادر همه ی انها با من حرف می زدند ولی از حرف هایشان سر در نمی اوردم.انگار زبانشان را بلد نبودم. هیاهوی عجیبی توی سرم می پیچید و بی تابم می کرد. و ان وقت نم دستمال خنکی روی پیشانی او از التهابم می کاست.گاهی میان کسانی که می دیدم غریبه ای هم بود.نمی دانستم خوابم یا بیدار.شاید بیدار بودم.مردی کنارم نشسته بود که او را نمی شناختم.از نگاهش ترسیدم.فریاد زدم:
-تو کی هستی؟
غریبه دستم را میان دستش گرفت.این بار بلند تر فریاد زدم:
-به من دست نزن.
چرا صدایم را نمی شنید؟خونسرد و ارام کار خودش را میکرد.میدیدم که بازویم را با چیزی محکم می بست.از ترس به گریه افتادم و باز هم نیش زنبوری که به دستم فرو میرفت.دیگر چیزی نفهمیدم.
شب بود.تاریک تاریک.نه شاید روز بود.دیگر روز و شبم را نمی شناختم.اصلا چه فرقی می کرد.یک بار از سرما به خود می لرزیدم و زمانی مثل گوی اتشینی می سوختم و از درون گر میگرفتم.بعد ارامش به سراغم امد.کم کم هوشیار شدم. از سرمی که به دستم بود فهمیدم بستری شده ام.
با شنیدن صدای امیر بیدار شدم.انگار داشت با مادرم صحبت میکرد.
-خیالتان راحت باشد مادر جان.ما مراقبش هستیم.سرمای سختی خورده است.الان خودش اینجا نشسته.
بعد سکوت بود و دوباره گفت:
-نه نه باور کنید.خطر کاملا رفع شده.فعلا نمی تواند صحبت کند چون صدایش به شدت گرفته است.در اولین فرصت که توانست حرف بزند با شما تماس میگیریم.
می خواستم بگویم گوشی را به من بدهد.اما هنوز زبانم در اختیارم نبود.فقط گوشهایم میشنید.با چشمانی خمار از خواب پایین و بالا رفتن امیر را توی اتاق دنبال میکردم.چقدر چهره اش مضحک شده بود.با ان موهای اشفته و چشم های گودافتاده مثل کسی بود که تازه از زندان ازاد شده باشد.چشمهایم رابستم.خنده ام گرفته بود.فکر کردم کاش مامان قیافه اش را میدید.ان وقت می فهمید مریض چه کسی است من یا او؟و باز به دنیای بی خبری فرو رفتم.
با نوازش دستهایی مهربان و گرم بیدار شدم.تابش اشعه افتاب از میان پرده ی کرکره نیمه بسته ی اتاق چشمم را زد.سرم را ارام برگرداندم و مادر را کنار دستم دیدم.چهره اش تکیده و پیرترازهمیشه بود.با زحمت گفتم:
-اب اب می خواهم.
تماس اب با لبهای خشک و عطش زده ام لذت بخش بود.دوباره با بی حالی پرسیدم:
-ساعت چند است؟خیلی وقت است خوابیده ام؟
با دیدن قطره های اشک گوشه ی چشمش هوشیار شدم.پرسیدم:
-مریض بوده ام؟پس همه را به دردسر انداخته ام.نه؟
سرش را به صورتم نزدیک کرد و گفت:
-نه عزیزم این حرف را نزن.
چند بار گونه ام را بوسید و گفت:
--خدا را شکر دوباره سلامتت را به دست اورده ای.دکتر میگفت خدا تو را به ما برگردانده.حالا با استراحت کن تا به بقیه هم بگویم هوشیار شده ای و با من حرف هم زده ای.
تا رسیدن شب از توضیح دادن طفره رفت.وقتی توانستم کمی بنشینم و اولین بشقاب سوپ را با کمک مادر بخورم پرستاری که چند بار دیده بودمش سرم را از دستم در اورد.بی ان که پرس و جویی بکنم بی صبرانه منتظر امدن امیر بودم.لحظات برایم به کندی می گذشت.اما او نیامد.غصه می خوردم و بی قرار دیدنش بودم.اما با غرور و سرسختی با خواسته ام مبارزه می کردم تا از او حرفی نزنم.عاقبت با التماس به مادر گفتم:
-شما را به خدا بگویید چه اتفاقی افتاده است.چرا برایم نمی گویید بیماریم چیست؟
مادر گفت:
-پزشک معالجت خواسته تا حقیقت را برایت بگوییم.اما هنوز نمی دانم کار درستی است یا نه.میدانی عزیزم از همان شب مهمانی تا 3 روز بعد بیهوش بودی.اما 2 روزی هست که
نیمه هوشیاری.اگر همه اش خواب بودی به خاطر تزریق داروهای خواب اور و ارام بخشی بود که به تو تزریق میکردند.
اب دهانش را قورت داد و بعد از کمی مکث ادامه داد:
-همه ی ما به شدت ترسیده بودیم و روز و شبمان را نمی فهمیدیم.همان شب دکتر بالای سرت اوردیم.اول فکر کردیم سخت سرما خورده ای.اما دکتر از اشتباه درمان اورد.او معتقد است.....در اثر یک شوک ناگهانی و بیشتر از ان خود داری و سکوتت در مورد اتفاقی که برایت افتاده این بیماری گریبانت را گرفته است.وقتی راجع به تو از من پرسید گفتم در این شهر غریبی و از راهی دور به اینجا امده ای.به او گفتم که ما خانواده ی همسرت هستیم و از خانواده ی خودت اینجا کسی را نداری.تصمیم گرفت با امیر هم صحبتی بکند.نمی دانم بین انها چه گذشت.چون امیر از کم و کیف ان چیزی نگفت.فقط بعد از ان دیگر به اتاقت نیامد.تا قبل از ان یک لحظه از تو غافل نمی شد.حتی شرکت هم نمی رفت.اما از دو روز پیش به این طرف دیگر به اتاقت نیامد فقط ساعت به ساعت حال تو را از ما می پرسید.
در دل دکتر را نفرین کردم و گفتم:
-ولی نمی فهمم ایم مهملات چیست که به شما گفته است.خودتان شاهد بودید که من چه قدر طبیعی بوده ام.نمی دانم این تشخیص پرت و پلا را از کجا اورده و به شما تحویل داده؟من فقط سرما خورده بودم .شاید کمی خستگی و بی خوابی هم به ان اضافه شده بود.نه چیزی بیشتر از ان.
مادر دستم را گرفت و گفت:
-یادت می اید یک بار به شوخی برایم گفتی از وقتی اینجا امده ای نمی توانی گریه کنی؟باز یادت می اید روزی که توی دستشویی از شدت گریه به ان روز افتادی؟اینها همه از بیماری ات ناشی می شده.ان تب های لعنتی و این که همیشه خواب الود و خسته بودی همه نشانه های یک فشار عصبی شدید بوده است و ما با حماقت انها را ندیدیم و گذاشتیم بیماری در وجودت ریشه بدواند.تا به این وضع بحرانی و خطرناک بیفتی.من یکی که هرگز خودم را نمی بخشم.مجبور شدم وضع تو و امیر را برای پدر هم بگویم.چاره ی دیگری نداشتم.
-ولی چرا؟اخر او بیمار است.نباید ناراحتش می کردید.این کار چه لزومی داشت؟
-لازم بود عزیزم.خیلی هم لازم بود.حالا پدر هم می خواهد با تو صحبت کند.می روم صدایش کنم.
چند دقیقه بعد پدر کنارم نشسته بود.با مهربانی به سرم دستی کشید و گفت:
-چطوری دختر گلم؟حالا دیگر من پیرمرد را سیاه میکن.حقش بود خودت همه چیز را برایم میگفتی.هر وضعی برای ما پیش می امد بهتر از این نبود که دختر جوان زیبایی مثل تو تا یک قدمی مرگ پیش برود؟دختر جان تو فکر کرده ای دل ما از سنگ است؟
با گریه ای که این بار از سر شوق بود خودم را جلو کشیدم.دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و سرم را به سینه ی مهربانش چسباندم.برای لحظه ای عطر تن پدرم به مشامم رسید.صورتم خیس از اشک بود.باورم نمی شد که این زن و مرد تا این حد مهربان و پاک دل باشند.از روی هر دوشان خجالت می کشیدم.با این که مقصر نبودم اما ناخواسته من هم در رنج و عذابی که می کشیدند سهیم بودم.زیر لب نالیدم:
-اخر چطور می توانستم حرفی بزنم وقتی شما ان قدر بیمار بودید.
همان طور که مرا به سینه اش می فشرد با شوخی گفت:
-با ما به از این باش که با خلق جهانی.دختر جان از حالا به بعد نمی خواهم ما را به چشم دیگران نگاه کنی.می خواهم باور کنی که امروز 2 پدر و 2 مادر داری و ما را مثل انها بدانی . بعد اهی کشید و گفت:
-من نمی خواهم شرمنده و روسیاه از این دنیا بروم.
-پدر!خواهش میکنم این طوری حرف نزنید.من واقعا شما را دوست دارم و هیچ گله ای از شما ندارم.
-پس خوب گوش کن.من با امیر هم صحبت کرده ام.دیگر وقت توبیخ و تنبیه او گذشته است.چون بهتر از هر کسی می دانم اگر یک زندگی به اجبار پیوند بخورد چطور با وزش نسیمی از هم می پاشد و فرو میریزد.
از حرفش دلم گرفت.بوی خوشایندی از ان به مشامم نمی رسید.
باز شنیدم که گفت:
-فکر می کنم اگر مدتی با امیر روبو نشوی بهتر است.امیر هم پیشهنادم را پذیرفت.به
همین خاطر تصمیم گرفت ماموریت چین را قبول کند وبرای 3 هفته به سفر برود.او خودش هم به کمی فکر کردن نیاز داشت.من از بابت تو خیالش را راحت کردم.
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-حالا دیگر باید هواپیمایش پرواز کرده باشد.اما راجع به تو.من فکر میکنم توی این مدت فقط باید استراحت کنی و دنبال تفریح و خوش گذرانی باشی تا سلامتت را به دست بیاوری.فکر درس و کالج را هم نکن.برای درس خواند همیشه وقت داری.بعدا جبران میکنی.وقتی امیر از سفر برگشت می نشینید و تکلیف خودتان را با هم روشن می کنید.بی ان که به چیزی جز خیر و صلاح خودتان فکر کنید.از هر دوی شما می خواهم که این بار با عقل و درایت و هوشیاری انتخاب کنید.در مورد خانواده ات هم اصلا نگران نباش.اگر شما تمایلی نداشتید که به زندگی مشترکتان ادامه بدهید خودم شخصا با انها صحبت میکنم و با شناختی که از جناب کریمی و خانمشان دارم انها هم با میل و رغبت از تصمیم شما استقبال میکنند.حالا فقط باید به 3 هفته ی دوست داشتنی فکر کنیم که هر 3 برای تفریح و استراحت به ان نیاز داریم.باشد؟
بعد موهایم را از روی صورتم کنار زد و ادامه داد:
-بخند.زودباش.دوست دارم ان چال روی گونه ات را ببینم .
فکر کردم کور از خدا چه می خواست؟دو چشم بینا.خدا برای امیر رسانده بود.حالا دیگر پدرش هم پی به ماجرا برده بود و تمام مشکلاتش به خودی خود حل شده بود.پس او هرگز به من علاقه نداشته است.اگر هم گاهی از دستش در رفته و محبتی کرده به خاطر مهربانی ذاتی اش بوده است و بس.اگر غیر از این بود چرا تنهایم گذاشته؟ان هم وقتی چنین بیمار و ناتوانم.
ان 3 هفته همه چیز عالی و بی نقص گذشت.انها بیش از اندازه مهربان بودند.هفته ی اول هنوز دوان نقاهتم را می گذراندم و فعالیت کمی داشتم.انها فکر می کردند از عوارض بیماری ام است اما موضوع چیز دیگری بود.من با خودم درگیر بودم.ساعتها می نشستم و با خودم حرف میزدم.تمام دفتر خاطراتم را زیر و رو کردم.همه ی ان خاطرات پیش رویم جان می گرفت و دوباره بی رنگ می شد.در خلال مرور خاطراتم چیزی توجهام را جلب کرد.دیدم که لحظات بی شماری توانسته بودم نظر امیر را به خودم جلب کنم .اما همه ی
انها پس یا پیش از ماجرای اب گوشت پارتی یا وقتی که پدر و مادرش امده بودند و همین طور روز جشن که ابروی خانوادگی اش در خطر بوده است.پس همه ی این مدت خودم را گول می زده ام.غیر از ان هیچ وقت حرف یا حرکتی که دلیل عشق و علاقه اش به من باشد نشنیده یا ندیده بودم.
شبی طولانی و بی پایان بر من گذشت.ان شب که مهتاب از میان پنجره ی اتاق سوت و کورم به مهمانی ام امد روبه روی اینه ایستادم و به صورت بی رنگ غزال مسافر خیره شدم.هنوز هم توی چشمهایش یک عالم قصه ی نگفته بود.بی اختیار دستم را به گونه ی شیشه ای مسافر غریب ساییدم و با مهربانی گفتم:
-خسته ای ؟نه؟
-اره خیلی. خسته از سفر.سفری که اغازش را نمی دانم ولی پایانش نزدیک است.
-دیدی!همان اول گفتم بیا برگردیم.تو نیامدی.حیف.حیف که دیر فهمیدی.خیلی دیر.می بینی خودت را به چه روزی در اورده ای؟می بینی چطور اشناترینت هنوز با تو غریبی می کند.می ترسم.می ترسم ارام ارام تو هم از جنس این قاب شیشه ای شوی و برای همیشه اسیران بمانی.
-می دانم .تقصیر من بود.فکر می کردم سفر عشق اسان است.مسافر کوچه های عاشقی بی ریا طلب عشق می کرد اما نه تنها پیدایش نکرد که در پس کوچه های ان هم خودش را هم گم کرد.بغض غربتی که از همان اول در گلویم نشست حتی لحظه ای رهایم نکرد.دیگر من مانده ام با یک اسمان ارزو،پایی خسته و دلی وامانده یک سرگردان ساده ی اسیر سرنوشت.حالا تو بگو با امیر چه کنم؟به او چه بگویم؟
-برو.دورشو!از خانه و صاحب خانه بگریز.از این زندگی اجباری و بی عشق بگذر .به همان اسانی که پا به این خانه گذاشتی به همان اسانی دل از ان بکن.این تاوان انتخاب اشتباه تو است که باید بپردازی.پس به پاس عشقی که در سینه پنهانش کرده ای دلت را بردار و برو و فقط بگو «خداحافظ»
همچنان خیره نگاهم میکرد.بلورهای اشک روی صورتش برق میزد.چند لحظه ساکت ماند بعد لب های لرزانش از هم باز شد:
-خداحافظ.

 

 




:: موضوعات مرتبط: رمان , رمان مسافر کوچه های عاشقی1 , ,
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








سید محمد جواد حسینی یه پسر دهه 80 پر شور وهیجای وخیلی شیطون یک پسر تیرماهی عاشق وبلاگ نویسی"و بازی های کامپیوتری " خیلی ادم خوب و بدی هستم

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)





RSS

Powered By
loxblog.Com
طراحي: سايت ستاپ
2019 Site Name. All rights reserved
طراحي: سايت ستاپ
2019 Site Name. All rights reserved