رمان پرنیان سرد3

رمان پرنیان سرد3

>رمان پرنیان سرد3,

رمان پرنیان سرد3

به کارت روی میز خیره شده بودم اما چیزی رو که می دیدم باور نداشتم. خدایا چرا انقدر زود؟ حدودا دو هفته ای از شنیدن اون خبر نحس می گذشت و من هنوز تو شوک از دست دادن علی بودم که کارت ازدواجش به دستم رسیده بود.
و حالا یک روز قبل از این عروسی دردناک بود. فقط یک روز مونده بود به پژمرده شدن غنچه ی نوشکفته ی عشقم. فقط یک روز... خودمم شگفت زده شده بودم از شجاعتم وقتی که جلوی همه ایستاده بودم و گفته بودم:"من به این عروسی میرم!"
وقتی این حرف رو زدم برق تحسینو تو چشمای همه دیدم، مخصوصا کسرا. می خواستم به حرفش گوش کنم و با مشکلم رو به رو شم، نه اینکه ازش فرار کنم.
حالا همگی برای بدرقه کردن آرش تا فرودگاه بیرون رفته بودن و من ساعتها بود که به کارت روی میز خیره شده بودم. چندروز پیش برای اولین بار نیلوفر رو دیدم، دختر خوب و زیبایی بود و خیلی زود به دل می نشست. همسایه ی مهنازجون بود. از ته دل براش آرزوی خوشبختی کردم و اینکه علی لیاقتش رو داشته باشه.
هنوزم به یاد عروسی علی تمام وجودم یخ می کرد، باورم نمی شد که دیگه برای همیشه از دست دادمش. روز عروسی نیلوفر واقعا زیبا شده بود، اما من از زیر پرده ی اشک کسی به جز علی رو نمی دیدم.
صدای زنگ رشته ی افکارم رو پاره کرد. با بی تفاوتی شانه بالا انداختم و به سمت آیفون رفتم. حتما بقیه از پاتختی برگشته بودن! کسرا ام که با روستاش رفته بود بیرون. وقتی در رو باز کردم، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، علی بود. دوباره شده بود مثل بار اولی که دیدمش، سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:"سلام."
با لحن سردی جوابش رو دادم. حتی به خودم زحمت ندادم دعوتش کنم بیاد داخل.
گفت:"می تونم بیام تو؟"
درحالیکه از جلوی در کنار می رفتم، گفتم:"می تونین. اما کسی خونه نیست."
گفت:"پس مزاحم نمی شم. با کسرا کار داشتم، بعدا باهاش صحبت می کنم.خدافظ."
و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر نرفته بود که سرشو برگردوند. با نگاهم غافلگیرش کردم. دوباره می خواست بره که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، اگه حرفی بهش نمی زدم، دیوونه می شدم، اگه دلیل کارشو نمی فهمیدم تا آخر عمر یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم می موند.
تقریبا فریاد زدم:"صبر کن."
چند قدمی رو که رفته بود، برگشت و گفت:"چیزی شده؟"
تحول سرمای هوا برام سخت شده بود، گفتم:"بیا تو."
جاخورد، سرخ شد و گفت:"چی؟"
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:"می خوام باهات حرف بزنم."
چیزی نگفت و به آرامی وارد خونه شد. روی مبلی گوشه ی اتاق پذیرایی نشست و منتظر بهم خیره شد.
دستمو توی موهام فرو کردم و درحالیکه سعی می کردم، آروم باشم گفتم:"چرا؟ علی تنها چیزی که باید بدونم اینه که چرا داری اینکارو می کنی؟"
"چیکار؟"
"خودت می دونی. درسته که هیچوقت چیزی بهت نگفتم اما تو که میدونستی! توکه میدونستی چقدر دوستت داشتم."
پوزخندی زد و گفت:"واقعا؟! از کجا باید می دونستم؟ تو هیچوقت به من چیزی نگفتی."
با حرص گفتم:"تمومش کن این بازی مسخره رو! حداقل راستشو بهم بگو. من دفتر خاطراتتو خوندم. حتی اگه انکار کنی من میدونم که دوستم داشتی."
بلند شد و ایستاد، چنگی به موهاش زد و گفت:"آره دوستت داشتم. خیلیم دوستت داشتم اما نتونستم با خودم کنار بیام."
"آخه چرا؟"
"تو عشق برادرم بودی. چطور می تونستم بهش خیانت کنم. حتی با اینکه اون مرده! همش همین نیست! از کجا باید می دونستم توام دوستم داری. هیچوقت از طرف تو مطمئن نبودم. فکر می کردم توام منو سرزنش می کنی. ای کاش... ای کاش حرفی که امروز زدی رو یه کم زودتر می گفتی. فقط یه کم!"
با عصبانیت اشکمو پاک کردم و داد زدم:"برو بیرون! از این خونه برو بیرون."
با نگرانی به سمتم اومد:"تو حالت خوبه؟"
بلند تر فریاد کشیدم:"به من نزدیک نشو! فقط برو بیرون. تو از شهابم بدتری تو یه آدم پستی. یعنی عشق من انقدر برات بی ارزش بود؟؟ به خاطر وجدان خودت منو بازی دادی؟ برو بیرون. دلم برای نیلوفر می سوزه!"
بدون توجه به حرفام بهم نزدیکتر شد و گفت:"داری می لرزی رزا. بشین. خواهش می کنم آروم باش. باشه من میرم تو فقط آروم باش."
"تو که بری من آروم می شم. برو."
خواست چیزی بگه اما فورا پشیمون شد و رفت. آهی کشیدم و سرمو به مبل تکیه دادم. تمام وجودم می لرزید و بدجوری عرق کرده بودم. لیوان آب روی میز رو به سمت دیوار پرت کردم و زیر لب گفتم:"به درک!"
در با شدت باز شد و کسرا اومد تو، رنگش پریده بود، به طرفم اومد و گفت:"چیزی شده؟"
لبخند بی رمقی زدم و جواب دادم:"نه، لیوان از دستم افتاد."
نیشخندی زد و گفت:"جالبه. عصبانی میشی، لیوان بدبختو می زنی تو دیوار همه چیرم می اندازی تقصیر دستت!"
"خب تو که همه چیو می دونی چرا می پرسی؟"
روی مبل نشست و دست منم کشید. موهامو با دستاش مرتب کرد و گفت:"تا حالا ندیده بودم اینجوری گریه کنی."
دستی به صورتم کشیدم، خیس خیس بود. گفتم:"قیافم خیلی مسخره شده نه؟"
لبخندی زد و گفت:"آره. قشنگ شدی مثل دلقکا."
"من عاشق این صداقتتم."
اشکامو پاک کرد:"دیگه گریه نکن! واقعا بهت نمیاد!"
"پس چیکار کنم؟"
"به زندگیت فکر کن. ببین چیکار دوست داری بکنی. دنبال یه هدف باش و زندگی کن."
برای بیستمین بار عرض اتاقو طی کردم، چشمامو بستم و نفسی عمیق کشیدم. از تصمیمم کاملا مطمئن بودم. در اتاقو باز کردم و به طبقه ی پایین رفتم. همه نشسته بودن و داشتن چای میخوردن. بابا ، با دیدنم لبخندی زد و گفت:"چه عجب! دختر بابا اومده."
خندیدم و کنارش نشستم. مامان با مهربونی لبخندی زد و گفت:" خوشحالم که بالاخره از اتاقت اومدی بیرون عزیزم."
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم، بعد دوباره بازشون کردم. نگاهی به کسرا انداختم، قبل از اینکه به بقیه چیزی بگم، همه چیزو به کسرا گفته بودم. لبخندی زد و سرشو تکان داد، انگار داشت تاییدم می کرد.
لبخندی زدم و گفتم:"من باید یه چیزی بهتون بگم."
بابا گفت:"بگو عزیزم."
"من یه تصمیمایی راجع به آیندم گرفتم، امیدوارم باهام موافق باشین."
رنگ نگاه بابا عوض شد، حالا دیگه نگرانی به خوبی از چشماش معلوم بود، اما با این حال گفت:"ادامه بده."
"می خوام برم دانشگاه."
یهو خندید و گفت:"خب اینکه دیگه این همه من من نداشت، معلومه که موافقم."
حرفشو قطع کردم:"هنوز تموم نشده. من می خوام برم دانشگاه اما نه اینجا. می خوام معماری بخونم. توی ایتالیا!"
بابا متفکرانه به زمین چشم دوخت. مامان لبخند کمرنگی زد و برخلاف تصورم گفت:"ما موافقیم. می تونی بری."
بهتزده به بابا نگاه کردم، اونم سرشو تکان داد و گفت:"آره منم حرفی ندارم."
دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. میدونستم که بالاخره اجازه میدن اما باورم نمیشد که انقدر زود اینکارو بکنن.
گفتم:"شماها حالتون خوبه؟؟؟ باورم نمیشه انقدر سریع راضی شدین!"
"منم فکر می کنم این سفر واقعا برات لازمه. از نظر ما رفتن تو اشکالی نداره اما نمی تونیم بذاریم توی یه کشور غریب تنها باشی."
"یعنی باهام میاین؟"
"نه! یکی از دوستای خوب من توی ایتالیا زندگی می کنه. وضع مالی خوبیم داره تا تموم شدن تحصیلاتت می تونی پیش اون و خانوادش بمونی."
معترضانه گفتم:"ولی بابا! من نمی خوام سربار کسی باشم. اینجوری حس می کنم اضافیم."
به جای بابا، مامان جواب داد:"عزیزم تو برای اونا سربار نیستی. ما که تورو جای بدی نمی فرستیم. اونا فوق العاده خوب و مهربونن. اصلا تو برو اونجا اگه راحت نبودی بعدا یه فکری می کنیم."
آهی کشیدم و گفتم:"باشه! باشه! قبوله!!"
فصل 9
نمی دونم چم شده بود، گریه نمی کردم، برعکس خوشحال بودم. انگار هنوز داغ بودم! حتی درست نمی دونستم چند ساعت از شروع پرواز میگذره. فقط احساس می کردم خیلی از خونه دور شدم. انقدر که دیگه اگه بخوامم نمی تونم به علی نگاه کنم. چشمامو بستم و سرمو به صندلی هواپیما تکیه دادم. سعی کردم خاطرات این چند وقتو از ذهنم بیرون کنم! اما مگه میشد؟!؟ نه! پس بیخیال بیرون کردنشون از ذهنم شدم و به خودم دلداری دادم:"درست میشه. فقط یه کم زمان لازمه."
وقتی خانمی که کنارم نشسته بود، چشماشو گرد کرد و بهم زل زد تازه فهمیدم بلند حرف زدم. لبخندی زدم و با سر معذرت خواهی کردم. اونم سر تکان داد اما چیزی نگفت. حالا انگار اگه حرف میزد زبونشو می فهمیدم. بی طاقت به ساعتم نگاه کردم. آه اینم که خوابیده! مهماندار هواپیما چیزی گفت. انقدر بد انگلیسی حرف میزد که تنها چیزی که فهمیدم این بود: کمر بندهاتون رو بسته نگه دارید!
خوب اینم نشونه ی خوبی بود، یعنی اینکه به زودی می رسیدیم! کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم. هر چی بیشتر به فلورانس نزدیک میشدم بیشتر وحشتزده می شدم. ضربان قلبم وحشتناک داشت می رفت بالا. از وارد شدن به یه جای ناشناخته می ترسیدم اما عجیبتر این بود که این وحشت باعث نشده بود از تصمیمم پشیمون باشم. انگار مطمئن بودم راه درستو انتخاب کردم. کشش عجیبی منو به سمت مقصد می کشوند. وقتی هواپیما فرود اومد، با قدمهایی محکم وارد سالن شدم. مخصوصا محکم قدم بر میداشتم که ترسمو مخفی کنم. به محض اینکه چشمم به اسم خودم روی پلاکاردی افتاد داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. به سمت مرد رفتم و به انگلیسی سلام کردم و بهش گفتم که من رزا ام.
اما اون لبخندی زد و در نهایت ناباوری به فارسی جواب داد:"سلام خانم. خوش اومدین. آقا بیرون منتظرتونن."
بعد چمدونمو گرفت و ادامه داد:"خیلی عذر خواهی کردن که نتونستن بیان داخل. آخه ایشون تو جاهای شلوغ نفسشون بند میاد. آسم دارن."
خیلی تند راه میرفت درحالیکه سعی می کردم قدمامو باهاش هماهنگ کنم گفتم:"مهم نیست. ایشون باید منو ببخشن که مزاحمشون میشم."
اخمی کرد و گفت:"این چه حرفیه. آقا و خانم خیلی خوشحالن. خانوم خیلی ذوق زده شدن. خیلی مشتاقن شمارو زودتر ببینن."
و منو به سمت فضای باز راهنمایی کرد. وقتی به مازراتی کوپه ی مشکی رنگ رسیدیم، دهانم از شدت تعجب باز مونده بود. مردی که کت و شلوار طوسی پوشیده بود از ماشین پیاده شد و لبخند زنان به سمتم اومد. دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:"باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی. آخرین باری که دیدمت خیلی بچه بودی. خوش اومدی دخترم."
برعکس چیزی که فکر می کردم، مرد مهربونی به نظر می رسید، با وجود سنش، بی نهایت خوش تیپ و خوش قیافه بود و چشمان سبز رنگ براقی داشت.
از اونجایی که عادت داشتم دوستای بابا رو عمو صدا کنم،دستشو فشردم و گفتم:"سلام. عمو. ممنون. ببخشید که مزاحم شما شدم."
اخم زیبایی کرد و گفت:"دیگه این حرفو نزن. من همیشه دلم می خواست که یه دختر داشته باشم. تو مثل دختر خودمی. حالام به جای این حرفا بهتره زودتر بریم خونه، حتما خیلی خسته ای."
اخیش خدا خیرت بده حرف دلمو زدی به خدا! لبخندی زدم و گفتم:"بله. بریم."
از دیدن خونه حتی بیشتر از ماشین شوکه شدم. خونه ی ویلایی فوق العاده زیبا و بزرگی بود. باورم نمیشد انگار که داشتم خواب می دیدم. ناخودآگاه سوتی زدم و گفتم:"محشره."
عمو خندید و منو به سمت خونه برد. داخل حیاط پر بود از درختا و گل های مختلف که اسم هیچکدومشونم نمی دونستم. یه لحظه توهم زدم که نکنه اینا از مافیای ایتالیایی باشن! با اینکه وضع مالی ما توی ایران خوب بود، تا به حال در عمرم چنین خونه ای ندیده بودم.
استخر زیبایی که کفش رو سرامیک های سفید پوشونده بودن، در گوشه ای از حیاط خودنمایی می کرد. احساس می کردم ملکه ای چیزیم. به عمو وارد خونه شدیم. همه جا مدرن و درعین حال زیبا و شیک بود. چند تابلوی رنگ روغن زیبا روی دیوار های خونه به چشم می خورد.
هنوز همه جای خونه رو درست ندیده بودم که احساس کردم کسی در آغوشم گرفت. نمی تونستم صورتشو ببینم اما موهای بلند و مواج قهوه ای رنگش توی صورتم می خورد و دستای ظریف و مهربانش دور شانه ام حلقه شده بود.
عمو به زن گفت:"بسه دیگه مینو جان. بذار نفس بکشه."
پس اسمش مینو بود. چقدرم که بهش میومد. پوستش سفید و کشیده بود و چشمان درشتی به رنگ دریا داشت. در کل چهره ی زیبایی داشت و خیلی به دل می نشست.
مینو لپمو بوسید و گفت:"سلام خوشگلم. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت. حالا که بزرگتر شدی خوشگلترم شدیا! نمی دونی چقدر دوست داشتم ببینمت."
خندیدم. رفتارش خیلی به دلم نشسته بود. طوری برخورد می کرد انگار که من دختر خودشم. منم بوسیدمش و گفتم:"مرسی خاله. منم خوشحالم که اینجام."
دستمو کشید و درحالیکه منو از پله های مارپیچ خونه به طبقه ی بالا می برد، با ذوق کودکانه ای گفت:"بیا بریم اتاقتو نشونت بدم. رضا می گفت ممکنه تو این اتاقو دوست نداشته باشی ولی من مطمئنم که خوشت میاد!"
و منو به طرف اتاقی که درش سفید رنگ بود برد، درو که باز کرد برای چند لحظه محو زیبایی فضای اتاق شدم. مینو با صدایی که توش ناراحتی موج می زد گفت:"چیشد؟ خوشت نیومد نه؟ خب اگه خیلی بده می تونیم عوضش کنیم."
از لحن حرف زدنش خندم گرفت. درست مثل بچه ها بود. ناخودآگاه بغلش کردم و گفتم:"نه. عوض کردن برای چی؟ اینجا فوق العاده س. خیلی قشنگه."
یه تخت خواب چوبی دو نفره با ملحفه ی صورتی گوشه ی اتاق بود و جلوش یک میز آرایش از همون جنس بود که روش پر از لوازم آرایش و عطر های مختلف بود.در سمت دیگه ی اتاق یه کتابخونه با انواع کتاب ها قرار داشت. فرش کوچک و زیبایی به رنگ صورتی، با گلهای درشت سفید وسط اتاق پهن شده بود که زیبایی اتاقو چند برابر کرده بود.دیوار ها و در کمد صورتی ملایم بودن و روی یکی از دیوار ها یه نقاشی رنگ روغن قشنگ نصب شده بود. نقاشی، ساحل و دریا رو نشون می داد و قایق کوچکی که روی دریای بزرگ و آبی شناور بود. دختری هم در ساحل ایستاده بود، به قایق خیره شده بود و برای کسی دست تکان می داد. واقعا قشنگ بود.
به مینو که حالا بی نهایت خوشحال شده بود، گفتم:"خاله؟ این نقاشیا که توی خونس و این یکی که اینجاس، اینارو کی کشیده؟ خیلی قشنگن."
از قبلم خوشحالتر شد و جواب داد:"واقعا قشنگن؟ یعنی خوشت اومده؟ همشونو خودم کشیدم. از بچگی عاشق نقاشی بودم."
با تعجب گفتم:"باورم نمیشه. خیلی خوشگلن. شما واقعا محشری."
با خوشحالی کف دستاشو به هم کوبید و گفت:"باید یه نقاشیم از تو بکشم. خیلی خوشگلی."
"نه زیاد!"
هولم داد توی اتاق و گفت:"یه کم استراحت کن. فقط زود بیدار شیا. حوصلم سر میره.آه راستی تا یادم نرفته، یه حموم توی این طبقه هست. یه دوش بگیری بهتره! سرحال میشی."
و رفت.
چمدونامو باز کردم ، از توی یکیش کیف حمامم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم. طبقه ی دوم تقریبا مثل یه خونه ی جدا به حساب میومد، حتی آشپزخونه هم داشت. حدس زدن جای حمام کار سختی بود چون این طبقه اتاق های زیادی داشت. بالاخره بعد از حدود یک ربع حمام رو پیدا کردم و واردش شدم. وان رو پر از آب گرم و کف کردم و توش دراز کشیدم. احساس آرامش می کردم و تمام خستگیم داشت ذره ذره از وجودم بیرون می رفت. سرمو به دیوار تکیه دادم ، چشمامو بستم تا کمی از سوزش اونا کم بشه که کم کم خوابم برد.
وقتی از خواب بیدار شدم چند دقیقه طول کشید تا کاملا متوجه بشم که کجا ام. با عجله بلند شدم، دوش گرفتم و از حمام بیرون رفتم، همه جا ساکت و تاریک بود. وقتی به ساعت نگاه کردم نزدیک بود شاخ در بیارم. دوازده و نیم شب بود. دلم برای مینو سوخت، حتما خیلی منتظر مونده بوده و حالام که دیگه خوابیده. دلم ضعف رفت. خیلی گشنم بود، اما دلم نمی خواست بقیه رو از خواب بیدار کنم. حوله رو دور خودم محکم کردم و به آشپزخونه ی طبقه ی دوم رفتم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. در یخچالو باز کردم، اه اه یکم پنیرم توی این یخچال پیدا نمیشد برای خوردن. در فریزر رو باز کردم، یه کم بستنی توش بود، برای خودم توی یه کاسه کمی بستنی برای خودم ریختم و مشغول خوردن بودم که صدای قدمهای کسی رو شنیدم و بعد سایه ی کسی ظاهر شد، بلند شدم و داشتم از ترس جیغ می کشیدم که دستی جلوی دهنمو گرفت. دست و پا زدم و سعی کردم دستشو از روی دهنم بردارم که گفت:"آروم باش لطفا. اگه قول بدی ساکت بمونی دستمو بر میدارم. باشه؟"
صدای مرد خیلی برام آشنا بود. سرمو به نشانه ی باشه تکان دادم. دستشو از روی دهنم برداشت و رو به روم ایستاد. با تعجب بهش خیره شدم و در حالیکه صدام هنوزم می لرزید، گفتم:"آرش؟"
سرشو تکان داد و گفت:"آره."
"تو اینجا چیکار میکنی؟"
"اینجا خونمه. نباید بیام خونه؟؟"
دیگه چشمام داشتن از جا در میومدن.
تقریبا فریاد زدم:"خونههههه؟؟؟"
با خونسردی شانه ای بالا انداخت و گفت:"آره خونه. من پسر مینو ام. ولی تو این وقت شب اینجا چیکار می کنی؟"
بعد به کاسه ی بستنی اشاره ای کرد و گفت:"بهت نمیاد انقدر شکمو باشی."
با حرص گفتم:"شکمو نیستم. فقط شام نخورده بودم."
پوزخندی زد و گفت:"یعنی بازم اعتصاب کرده بودی؟ نگو که هنوز نیومده عاشق شدی!"
خوب می دونستم واسه ی چی داره بهم تیکه میندازه، وقتی خبر ازدواج علی رو شنیده بودم تا چند روز لب به غذا نمی زدم.
با نفرت بهش خیره شدم و گفتم:"تو کار دیگه ای نداری؟ مشکلت با من چیه؟!"
دوباره از همون پوزخندای حرص درآرش زد و گفت:"مشکلم با تو؟ خب فکر نمیکنی بهتره اول لباس بپوشی بعد راجع بهش حرف بزنی؟؟ یا می خوای همینجوری....."
تازه فهمیدم با چه وضعی وایستادم و دارم باهاش حرف میزنم. قاشقو روی میز گذاشتم و درحالیکه به سمت اتاقم می دویدم زیرلب گفتم:"میکشمت."
به اندازه ی کافی خوابیده بودم برای همین دیگه تا صبح هر کاری کردم خوابم نبرد، جرئت بیرون رفتن از اتاقم نداشتم. بالاخره صبح شد، داشتم لباس می پوشیدم که مینو وارد اتاق شد.
خندید و درحالیکه منو می بوسید گفت:"دیروز خوب خوابیدیا! حسابی حوصلم سر رفته بود. امروز دیگه نمی ذارم بخوابی! کلی کار داریم. حالام زود حاضر شو بریم پایین! آرش دیشب از مسافرت برگشته. حتما قبلا دیدیش مگه نه؟!"
سعی کردم به زور لبخند بزنم:"آره. به اندازه ی کافی دیدمش."
موهامو با کش بستم و گفتم:"خب من آماده ام. بریم."
دستمو محکم گرفت، منو همراه خودش کشید و گفت:"خیلی خیلی خوشگل شدی. حتما خیلی گشنته بریم!"
واقعانم داشتم از گرسنگی غش می کردم.
به عمو سلام کردم و خواستم کنار مینو بشینم، که عمو صندلی کنار خودش رو برام جلو کشید،درست رو به روی آرش. از نگاه کردن بهش خجالت می کشیدم. یه بار دیگه یاد وضعیت خجالت آمیز دیشبم افتادم و سرخ شدم.
آرش لبخندی زد و با طعنه گفت:"صبح به خیر. دیشب خوب خوابیدی؟؟"
"نه، اصلا نتونستم بخوابم."
پوزخندی زد و گفت:"شاید به خاطر پر خوریه. مگه نه؟"
گفتم:"نه، یه مگس مزاحم توی خونه بود، انقدر ویز ویز کرد که نتونستم بخوابم."
بعد با حرص گفتم:"اما بالاخره می کشمش."
مثل همیشه خونسرد بود، لبخند زیبایی زد و گفت:"موفق باشی."
مینو با تعجب بهمون نگاه می کرد،شونه اش رو بالا انداخت و لبخند محوی زد اما چیزی نگفت.
صبحانه رو که خوردیم، مینو گفت:"رضا کارای دانشگاهتو درست کرده. همه چیز آماده س از چندروز دیگه ام میتونی بری سر کلاسات."
خندیدم و به عمو گفتم:"مرسی عموجون."
عمو بامهربونی لبخندی زد و گفت:"کاری نکردم که."
مینو گفت:"امروز بهتره بری خرید. یه کم لباس و کفش و از این جور چیزا بگیر!"
بعد رو به آرش گفت:"پاشو حاضر شو! تو که امروز بیکاری پس ببرش."
چای پرید توی گلوی آرش و درحالیکه سرفه می کرد و به شدت سرخ شده بود، گفت:"چرا من؟ خوب خودت باهاش برو."
مینو اخم کرد و گفت:"انقدر حرف نزن. فقط کاری که بهت میگمو بکن. حالام زودباش چقدر می خوری."
داشتم می خندیدم که با چشم غره ی آرش خنده روی لبم ماسید. عوضش زبونم رو دراز کردم و یکی از همون پوزخندهای خودش رو بهش تحویل دادم. اما به هرحال خودمم دوست نداشتم با اون غول بیابونی برم خرید. به مینو گفتم:"خاله نمیشه باهام بیای؟ آخه سلیقه ی شما خیلی خوبه."
مینو با لجبازی گفت:"سلیقه ی آرشم به من رفته. حرف نداره. حالام زودباشین برین حاضر شین. دیر میشه ها! برای ناهارم برنگردین خونه. ما میخوایم بریم بیرون. فهمیدین؟"
آرش آهی کشید، بلند شد و گفت:"باشه باشه. من تسلیمم."
بعد رو به من گفت:"واسه چی هنوز نشستی؟ برو حاضر شو دیگه."
چشم غره ای بهش رفتم و فورا حاضر شدم. از مینو و عمو خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم. در ماشینو برام باز نگه داشت تا سوار شم. از این کارش تعجب کردم و ابرومو بالا انداختم. از رفتارش خوشم اومد و لبخند زدم. سوار شد و ماشین رو روشن کرد.
به لبخند روی لبم اشاره ای کرد و گفت:"یعنی از اینکه با من اومدی بیرون انقدر خوشحالی؟"
پامو به کف ماشین کوبیدم و جواب دادم:"نخیر، یاد یه چیزی افتادم همین."
دوباره پوزخند:"باشه باور کردم."
"مسخره."
"لوس"
با حرص به سرعت سنج ماشین نگاه کردم و گفتم:"بلد نیستی تندتر از این رانندگی کنی یا مخصوصا انقدر آروم میری؟؟ که بیشتر بامن باشی؟؟!"
"تو کمپوت اعتماد به نفسی."
و پاشو روی گاز فشار داد.
بعد از چند دقیقه ماشین رو نگه داشت و گفت:"اول کفش میخریم."
چیزی نگفتم و پیاده شدم، کفش ها واقعا زیبا بودن. از بیشترشون خوشم میومد و دوست داشتم همشونو بخرم.
یه کفش صورتی و یه دونه مشکی با کیف های همرنگشون خریدم. آرش، بسته های خرید رو از دستم گرفت و گفت:"من میارم! تو واقعا با این کفشا میتونی راه بری؟"
بسته هارو به دستش دادم و گفتم:"البته. میخوای به توام یاد بدم؟ خیلی آسونه ها."
بالاخره اون پوزخندای مسخرشو کنار گذاشت، یه لبخند واقعی و زیبا زد و گفت:"امیدوارم خرید لباس انقدر طول نکشه."
"نه. خریدن کفش خیلی سختتره."
خرید لباس همونطور که فکرشو می کردم خیلی کمتر طول کشید. انقدر خسته شده بودم که تقریبا همه ی لباسامو آرش انتخاب کرد و واقعا هم سلیقش حرف نداشت.
دیگه واقعا از شدت گشنگی داشتم از پا در میومدم. آرش گفت:"من خیلی گشنمه."
"منم همینطور."
گفت:"چه عجب."
منظورشو فهمیدم. هر دو همزمان لبخند زدیم.
کنار یک رستوران زیبا ایستاد. بیرون از رستوران، در فضای باز صندلی های زیادی چیده شده بودن. درو برام باز کرد و درحالیکه منو به سمت یه میز راهنمایی می کرد، گفت:"پیتزا و پاستاهاش فوق العاده ان."
غذاهای اونجارو خوب نمی شناختم برای همین گفتم:"برام فرقی نداره. خودت برام غذا سفارش بده."
یکی از صندلی هارو برام عقب کشید و خودشم رو به روم نشست. وقتی گارسون اومد، تند تند به ایتالیایی یه چیزایی بلغور کرد و آرشم جوابشو داد. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم که هرچه زودتر باید ایتالیایی یاد بگیرم.
آرش درحالیکه با ظرف سالاد روی میز بازی می کرد گفت:"به خانوادت زنگ زدی؟"
گفتم:"معلومه که آره. همونروز که رسیدم زنگ زدم."
"کسرا چطور بود؟"
یهو بغض گلومو گرفت. بیشتر از همه دلم برای کسرا تنگ شده بود، برای حرفاش، برای شوخیاش.
بغضمو به سختی فرو دادم و گفتم:"خوب بود."
سرشو خاروند و با لحن کنجکاوی پرسید:"خب اون پسره، اسمش چی بود..... علی...؟اون؟...."
دوست نداشتم راجع بهش حرف بزنه برای همین قبل از اینکه حرفش تموم بشه گفتم:"ازدواج کرد. تموم شد."
خودشم فهمید میلی به ادامه ی بحث ندارم. برای اولین بار سعی نکرد حرصمو در بیاره و دیگه ادامه نداد.
غذارو که آوردن انقدر گشنم بود که همشو بی وقفه خوردم. ظرف غذاشو جلوم گذاشت و گفت:"تعارف نکن. اینم بخور."
دستی به شکمم کشیدم و گفتم:"مرسی منکه سیر شدم."
اونم غذاشو تموم کرد و باهم به خونه برگشتیم. وقتی رسیدیم هنوز مینو و عمو نیومده بودن.
آرش بسته های خریدو توی سالن پذیرایی گذاشت و گفت:"نمی برمشون تو اتاقت چون به هرحال وقتی مامان بیاد ازت میخواد همشونو بیاری تا ببینه."
با فکر کردن به واکنش مینو خندم گرفت و گفتم:"مامان باحالی داری."
خندید:"آره. بعضی وقتا فکر می کنم من بابای اونم."
و ادامه داد:"من میرم اتاقم یه کم استراحت کنم."
"منم همینطور."
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:"یعنی توام با من میای؟؟"
از توی ظرف میوه سیبی برداشتم، به طرفش پرتاب کردم و داد زدم:"ساکت شو."
سیبو توی هوا گرفت. گازی بهش زد که باعث شد جای دندون های ردیف و مرتبش روی سیب بیوفته.
بعد اونو به طرف خودم پرت کرد و گفت:"اشکالی نداره اگه بخوای تو رو هم با خودم میبرم. "
به سمتش خیز برداشتم و فریاد زدم:"آآآآآآآآآآرررشششش!"
خندید و گفت:"باشه بابا! من رفتم."
و به اتاقش رفت. منم به اتاق خودم رفتم. لباسامو عوض کردم و خودمو روی تخت پرت کردم تا کمی بخوابم.
با تکان های دستی از خواب بیدار شدم، مینو با بی تابی گفت:"پاشو دیگه چقدر می خوابی. بلند شو من میخوام خریداتو ببینم. زودباش."
خندیدم و گفتم:"باشه خاله الان میام."
خندید، دستمو کشید و گفت:"زودباش."
نخیر، هیچکس حریف مینو نمی شد. بلند شدم ، کش و قوسی به بدنم دادم و لباسامو عوض کردم.
وارد اتاق پذیرایی شدیم. عمو روی یک صندلی نشسته بود و کتاب می خوند. آرش هم روی یه مبل راحتی نشسته بود، سرشو به پشتی مبل تکیه داده بود و خمیازه می کشید. معلوم بود که اونم به زور از خواب بیدار شده. به عمو سلام کردم و نشستم. منم به مبل تکیه دادم و چشمامو بستم. مینو بسته های خرید رو به سمتم گرفت و گفت:"زودباش دیگه. بلندشو بپوششون. باید تو تنت ببینم."
آه بلندی کشیدم، مقاومت بی فایده بود، آرش برای هم دردی نگاهی بهم انداخت و خندید. منم خندیدم. حتی خنده هامونم شبیه همدیگه بود.
بالاخره مینو رضایت داد تا شوی مد رو تمومش کنیم. نفس راحتی کشیدم و روی مبل نشستم که تلفن زنگ زد. عمو تلفن رو برداشت و بعد از کمی حرف زدن به سمت من اومد. در حالیکه گوشی رو به دستم میداد، زیرلب گفت:"پدرته."
با خوشحالی گوشی رو گرفتم. گفتم:"سلام بابا جونم."
صدای خنده ی بابا به گوشم رسید، چقدر دلم براش تنگ شده بود. با مامان و کسرا هم حرف زدم، وقتی داشتم با مامان حرف میزدم دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. مامانم گریه می کرد. وقتی گوشی رو قطع کردم، چشمم به مینو افتاد که اشک توی چشمای قشنگش جمع شده بود. بدون حرف به آغوش آرامش بخشش خزیدم.
بعد از چند دقیقه با بی میلی از آغوشش جدا شدم، عمو لبخند می زد و آرشم برعکس همیشه یه لبخند محو و کمرنگ اما مهربون، روی صورتش نقش بسته بود.
بلند شدم و به اتاقم برگشتم، لباسارو توی کمد چیدم و خواستم کیفمو بردارم که از دستم رها شد، عکس من و علی کنار آبشار روی زمین افتاد. دوباره بغض کردم. عکسو برداشتم و گوشه ی تخت نشستم.
بغض توی گلومو پس زدم و به عکس علی گفتم:"دیگه تموم شد. همه چی. حتما الان خیلی خوشبختی مگه نه؟ خوش به حالت که انقدر زود با همه چی کنار اومدی. ولی من؟ نمی دونم چمه. دلم برات تنگ شده ولی دیگه نمی خوام ببینمت. دیگه نمی خوام تو توی زندگیم باشه دیگه نمی خوام زندگیمو با تو بسازم. فکر کنم دیگه باید تمومش کنم."
عکسو توی سطل زباله انداختم، سرمو روی بالش گذاشتم و چشمامو بستم...
باد، موهای بلند و لخت طلایی شو به حرکت در آورده بود، با کلافگی موهارو از توی صورتش کنار زد و گفت:"نمی تونم تمومش کنم، یه نگاه بنداز ببین می فهمی اشکالش کجاس؟"
لبخندی زدم و نقشه رو از سارا گرفتم، با کمی فکر کردن ایراد نقشه رو پیدا کردم و براش درستش کردم.
با آسودگی آهی کشید و گفت:"اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟"
دستشو کشیدم و گفتم:"برای امروز بسه دیگه. بیا بریم خونه."
از وقتی به دانشگاه اومده بودم، با سارا آشنا شده بودم. روز اول وقتی داشتیم دنبال کلاسامون می گشتیم، اتفاقی همدیگه رو دیدیم و بعدم فهمیدیم که همکلاسی هستیم. سارا دختر خوب و مهربونی بود، از بچگی توی ایتالیا زندگی می کرد و فقط چندبار به ایران اومده بود،دورگه بود، مادرش ایتالیایی و پدرش ایرانی بودن.
دستشو جلوی صورتم تکان داد و گفت:"خانومی رسیدیما! پیاده نمیشی؟"
ازش تشکر و خداحافظی کردم و پیاده شدم. به خونه که رسیدم، همه توی سالن پذیرایی بودن. مینو با خوشحالی به طرفم اومد و درحالیکه دستمو می کشید گفت:"رزا، بیا آلبوم عکسارو ببینیم."
منم که عشق آلبوم، شیرجه زدم روی یکی از آلبومایی که وسط اتاق پهن شده بودن. آرش پوزخندی زد:"یعنی انقدر دوست داری عکسای بچگیامو ببینی؟؟"
به آلبوم توی دستم نگاه کردم، همش پر بود از عکسای آرش.
گفتم:"ایششش."
"خجالت نداره که. ببین."
میخواستم آلبومو بکوبونم توی فرق سرش. اما جلوی خودمو گرفتم و به جاش به عکسا نگاه کردم. لا به لای عکس ها، عکس کسرا رو دیدم با ذوق و شوق به مینو گفتم:"عکس کسرا اینجا چیکار میکنه؟"
رنگ مینو پرید:"اون کسرا نیست. آرشه."
با تعجب گفتم:"امکان نداره. من خودم همین عکسو دارم. مطمئنم که کسراس."
بعد به صورت آرش خیره شدم. چه طور تا بحال متوجه نشده بودم... چقدر شبیه کسراس!!!
یه چیزی عجیب بود، خیلیم عجیب. آرش هیچ شباهتی به مینو و عمو نداشت.
عمو عینکش رو از روی صورتش برداشت، آه بلندی کشید و به مینو که رنگش مثل گچ سفید شده بود، گفت:"فکر کنم دیگه وقتش رسیده."
مینو درحالیکه گریه می کرد گفت:"آره... بالاخره..."
بعد دستمالی برداشت، قطرات اشک رو از روی صورتش پاک کرد، آه بلندی کشید و ادامه داد:"امروز، بالاخره همه حقیقتو می فهمن."
حقیقت؟ حقیقت چیه؟
مینو رو به من کرد و گفت:"من و مامانت باهم همکلاسی بودیم، پدرت و رضا هم همینطور."
با یادآوری گذشته لبخندی زد و گفت:"حتی عروسیامونم توی یه روز بود. خونه هامونم یه جا بود. من همیشه عاشق بچه بودم، عاشق شلوغی. دوست داشتم انقدر بچه داشته باشم که توی خونه از دستشون سردرد بگیرم."
قطره ی اشک روی گونه اش رو پاک کرد و ادامه داد:"اما خیلی زود فهمیدم که آرزوم هیچوقت برآورده نمیشه. من نمی تونستم بچه دار بشم. هیچوقت. پیش دکترهای زیادی رفتم برای معالجه. اما همش بی فایده بود، افسرده و پرخاشگر شده بودم. تا اینکه یه روز خبر رسید که عمت و شوهرش توی یه تصادف کشته شدن. اونا توی شیراز زندگی می کردن، مامان و بابات چند روزی رفتن به شیراز و بعدش با دو تا بچه برگشتن. مهرشون خیلی به دلم نشسته بود، انقدر که شب و روز نمی تونستم ازشون جدا بشم. حتما میتونی حدس بزنی بعدش چیکار کردم. راضی کردن پدر و مادرت آسون نبود. اما انقدر اصرار کردم که حاضر شدن، بچه بزرگه رو بدن به من. همیشه مثل بچه ی خودم دوستش داشتم، اون بچه شد تمام زندگیم. همه ی هستیم. یه روز اگه نمی دیدمش دیوونه میشدم. یه سال بعد از اون تصادف تو به دنیا اومدی. خیلی شبیه پسر عمه هات بودی، بیشتر شبیه بزرگه. همه از این شباهت تعجب کرده بودن. همین شباهت زیاد باعث شده بود که خیلی به همدیگه نزدیک باشین. شماها جدانشدنی بودین. انقدر که وقتی بعد چند سال مجبورشدیم بیایم ایتالیا اون پسر بیشتر از همه دلتنگ تو و برادرش بود."
بعد مینو به سمت آرش برگشت و درمقابل چشمان پرسشگرش، سرشو به نشانه ی تایید تکان داد و گفت:"آره آرش. اون پسر تو بودی."
انقدر شوکه شده بودم که قدرت هیچ واکنشی نداشتم، فقط چشمامو چرخوندم و روی آرش ثابت نگهشون داشتم. آرش بهت زده به نقطه ای روی زمین خیره شده بود. انگار به خلسه فرو رفته بود و در این دنیا نبود، صدای هق هق مینو، تنها صدایی بود که سکوت ترسناک خونه رو میشکوند. منم گریم گرفته بود، بالاخره آرش از بهت بیرون اومد، بلند شد، سوییچ رو برداشت و از خونه بیرون رفت. با رفتنش گریه ی مینو شدت گرفت. دستشو گرفتم و در حالیکه خودمم اشک میریختم گفتم:"آروم باش مینو. آروم باش."
دستمو محکم گرفت، ملتمسانه نگاهم کرد و گفت:"رزا، برو دنبالش. به خاطر خدا برو. برو دنبالش."
بلند شدم و دنبال آرش دویدم. توی ماشینش نشسته بود، به شیشه چند ضربه زدم و گفتم:"آرش. درو باز کن."
اما گوش نداد پاشو گذاشت روی گاز و رفت. تاجایی که میتونستم دنبال ماشین دویدم و فریادزدم:"وایسا. آرش نرو."
اما رفت. روی زمین نشستم و سرمو بین دستام گرفت. هنوز مدت زیادی نشده بود که صدای ماشینش رو شنیدم. دنده عقب اومد و ماشین رو نگه داشت.
شیشه رو داد پایین و با لحن خشک و خشنی گفت:"بیا سوار شو."
قبل از اینکه پشیمون بشه سوار شدم.
ا
ز سرعت زیاد ماشین وحشتزده شدم. اما جرئت حرف زدن نداشتم. به مینو اس ام اس دادم که نگران نباشه.
نمی دونم چند ساعت بود که بی هدف توی خیابونا پرسه می زدیم. هردو ساکت بودیم.آرش خیلی تو خودش بود، دوست نداشتم اینجوری ببینمش. دلم یه جوری میشد. دوست داشتم دوباره دعوامون بشه، اذیتم کنه، پوزخند بزنه اما اینطوری ناراحت نباشه. دلم می خواست یه حرفی بزنم اما هیچکس حاضر نبود سکوتو بشکنه به جز... صدای قارو و قور شکم بیچاره ی من. بالاخره لبخند کمرنگی زد و ماشینو کنار همون رستوران همیشگی نگه داشت.
یاد اولین باری که با هم به اینجا اومده بودیم افتادم. خوشبختانه اینبار دیگه یه چیزایی از حرفای گارسون رو می فهمیدم.
آرش، در حالیکه با غذاش بازی می کرد، گفت:"یعنی حالا که دخترداییم شدی، باید رفتارمو عوض کنم؟"
خندم گرفت:"اگه به خاطر این ناراحتی نه. میتونی مثل قبل رفتار کنی."
اونم خندید و گفت:"عجیبه. همه چیزش قابل باوره فقط یه چیزی هست که اصلا کلا درکش برام سخته."
"چی؟"
"اصلا باورم نمیشه که یه زمانی هم بازی تو بودم. اصلا نمی فهمم من چطوری میتونستم با تو کنار بیام؟!"
چنگالو بالا گرفتم و گفتم:"چشاتو در میارما."
خندید، سرچنگالو گرفت و آوردش پایین:"از اول می دونستم یه چیزایی درست نیست. خب من اصلا شبیه مامان و بابام نیستم. روز اول که بعد از این همه سال تورو دیدم. یه حس عجیبی داشتم. خب.. من و تو خیلی شبیه همیم. حتما خودتم فهمیدی."
"معلومه که فهمیدم. همه فهمیدن. راستی تو نمی خوای بری ایران؟"
"چرا. این بار میرم برادرمو ببینم. کسی که اینهمه سال فکر می کردم فقط یه دوست صمیمیه."
لبخند زدم، ناخودآگاه دستشو گرفتم و آروم گفتم:"خوشحالم..که تو پسر عممی."
چشماشو روی هم گذاشت و دستمو فشرد. انگار بهم برق وصل کرده بودن، تمام وجودم لرزید اما با این حال دستای گرمشو ول نکردم.
با صدای گارسون هر دو به خودمون اومدیم. پرسید که چیز دیگه ای احتیاج داریم یا نه. آرش صورتحسابو پرداخت کرد و بلند شد. من پشت سرش رفتم و سوار ماشین شدم. پرسیدم:"کجا میخوای بری؟"
دستشو توی موهای زیباش فرو برد و گفت:"نمی دونم. نمی دونم."
گفتم:"میشه بریم خونه؟ حتما مینو نگرانته."
سوییچ رو به دستم داد و گفت:"لطفا تو رانندگی کن."
لبخند زدم، سوییچ رو گرفتم و به سمت خونه رفتم. مینو با دیدن آرش انگار زندگی دوباره گرفت، آرش رو محکم بغل کرده بود و می بوسید.
اولین باری بود که می دیدم عمو گریه می کنه. آرش با مهربونی مینو رو بوسید و گفت:"خفه شدم مامان."
مینو وقتی کلمه ی مامان رو شنید، بازم زد زیر گریه. چشمای آرشم سرخ سرخ بود، اما گریه نمی کرد. مینو به طرف من اومد. من رو هم محکم بغل کرد و گفت:"مرسی عزیز دلم. ازت ممنونم."
دیگه واقعا داشتم خفه می شدم. آرش به آرومی دستای مینو رو از دورم باز کرد و گفت:"مامان، آروم باش. لهش کردی."
و همه خندیدیم. قرار شد که هفته ی بعد همه به ایران برگردیم.
خوشحال شده بودم اما دلهره هم داشتم، نمی دونستم که علی رو میبینم یا نه و اینکه چه برخوردی باید باهاش داشته باشم. توی این مدت خوب تونسته بودم با خودم کنار بیام و دلم می خواست تا فراموش کردن کاملش چشمم بهش نیفته. از طرفیم دوست داشتم ببینمش تا بفهمم بعد از این همه مدت احساسم بهش چیه. اما آرش حتی از منم مضطرب تر بود، درک نمی کردم چرا ولی عصبی و ناراحت بود، پرخاشگرم شده بود!
**
ساعت از نیمه ی شب هم گذشته بود و همه خواب بودند. لیوان آب رو تا ته سر کشیدم و به سمت اتاقم رفتم. درو باز کردم اما قبل از اینکه وارد اتاق بشم دستی منو به سمت خودش کشید، آرش بود.
گفتم:"ترسوندیم دیوونه."
دستمو ول کرد و گفت:"بیا بریم تو آشپزخونه کارت دارم."
با تعجب سرمو تکان دادم و همراهیش حرکت کردم. یه صندلی رو برام بیرون کشید و خودشم روی یه صندلی مقابلم نشست. قبل از اینکه حرفی بزنه چند بار با کلافگی به موهاش چنگ زد. خسته به نظر میرسید. این حالتش داشت دیوونم می کرد، نمی دونستم احساسم چیه اما دیگه نسبت بهش بی تفاوت نبودم، اگه نخوام خودمو گول بزنم باید بگم از اولشم بی تفاوت نبودم. تو دلم گفتم تا سه نشه بازی نشه. و ناخودآگاه لبخند زدم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:"چی شد؟"
"هیچی. حرفتو بزن."
نفس عمیقی کشید و با کمی مکث گفت:"چمدونتو بستی؟"
"آره. آمادس."
"آهان. چه خوب."
و دیگه چیزی نگفت.
گفتم:"هرفتو بزن دیگه. من کار دارم."
"زیاد مهم نیست. برو به کارت برس."
پتو رو محکم دور خودم پیچیدم و درحالیکه به اتاقم برمیگشتم، زیرلب زمزمه کردم:"مسخره."
نشستم پشت میزم و مشغول کامل کردن نقشه شدم. بی فایده بود، انقدر خوابم میومد که حتی نمیتونستم نقشه رو درست ببینم. خمیازه ای کشیدم،کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره مشغول کار شدم. بعد از دو ساعت بی حوصله بلند شدم، نقشه رو برداشتم و بیرون رفتم. به اتاق آرش رسیدم و با کمی تردید، در زدم. صدایی نیومد. با نا امیدی آهی کشیدم، حتما خوابیده بود. داشتم برمیگشتم که محکم با مانعی برخورد کردم. آرش بود. انقدر ترسیده بودم که ضربان قلبم ده برابر شده بود، اینم که عین جن همه جا ظاهر می شد.
صدام از ترس دورگه شده بود، گفتم:"اه! تو چرا تو اتاقت نیستی؟"
لباشو محکم بهم فشار میداد تا لبخند نزنه، فکر کرده من گوشام درازه!
گفت:"تو چرا نخوابیدی؟"
"به تو چه. اصلا خودت چرا نخوابیدی؟"
"به تو چه."
شکلکی درآوردم و گفتم:"حالا اینا رو ول کن. بیا بریم تو اتاق کارت دارم."
لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:"چیکار میتونی داشته باشی این وقت شب؟"
سرخ شدم، بازوشو نیشگون گرفتم و گفتم:"ای منحرف. زود باش کارم مهمه."
در اتاقو برام باز نگه داشت تا برم تو. تا به حال اتاقشو ندیده بود، حتی از اتاق منم بزرگتر بود. یکی دیگه از تابلوهای زیبای مینو بالای تختش نصب شده بود. منظره ای از یه جنگل که کاملا بارنگ اتاقش همخونی داشت. دیوارهای اتاق یکی در میون به رنگ سبز مغزپسته ای و نارنجی بودن. روتختیش هم تلفیقی از این دو رنگ بود. یه فرش کوچیک نارنجی وسط اتاق پهن شده بود، در گوشه ی دیگه ای هم میز کارش قرارداشت، روش انقدر شلوغ بود که سرم گیج رفت.
وقتی همه جای اتاقو خوب دیدم به سمتش برگشتم، دست به سینه ایستاده بود و ابروهاش بالا رفته بودن.
گفتم:"چیه؟ واسه چی اینجوری نگاه می کنی؟"
پوزخندی زد و گفت:"همین جوری. حالا چیکار داری؟"
نقشه رو به سمتش گرفتم لبخند بزرگی زدم و با لحن بچگانه ی لوسی گفتم:"آرش؟؟؟؟"
آهی کشید و گفت:"این بار دیگه چی می خوای؟"
لب ورچیدم و گفتم:"حالا اولین باره که میخوام ازت کمک بگیرما."
با لحن مشکوکی پرسید:"چه کمکی؟"
نقشه رو به زور به دستش دادم و گفتم:"اینو برام کامل کن."
اخمی کرد و گفت:"محاله!"
کف اتاق نشستم، زانوهامو توی بغلم جمع کردم و گفتم:"خواهش می کنم، اگه کاملش نکنی این ترم میوفتما!"
دستشو توی موهاش فرو برد و آروم گفت:"بدم نمی یاد اگه اینطوری شه!"
"چی؟ واقعا که."
با بغض بلند شدم، نقشه رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:"اصلا نخواستم! خیلی بدی."
داشتم از اتاق بیرون می رفتم که یهو نقشه رو کشید، این کارش باعث شد بیوفتم توی بغلش، بعد هردو تعادلمونو از دست دادیم و روی زمین افتادیم.
برای چند دقیقه همونطوری توی شوک مونده بودم. قلبم تند تند می زد و نفسم بالا نمیومد. چند ضربه به در اتاق زده شد و مینو وارد شد. هول شدم و تا اومدم بلند شم دوباره خوردم زمین. چه افتضاحی!!!
به زحمت بلند شدم، صورتم قرمز شده بود. مینو لباشو محکم بهم می فشرد تا جلوی خندشو بگیره. لبخندی زد و گفت:"یه صدایی اومد، اومدم ببینم چی شده! خب دیگه شب به خیر."
وقتی از اتاق بیرون رفت صدای خنده ی بلندش به طور واضحی شنیده می شد.
زدم توی سرم و گفتم:"وای آبروم رفت."
بعد انگشت اشاره مو به سمت آرش، نشونه گرفتم و گفتم:"همش تقصیر تو بود."
خندید و نقشه ی بیچاره رو که زیرش کاملا مچاله شده بود، نشونم داد. بعد برش داشت و گفت:"خب، حالا چون من خرابش کردم خودمم درستش می کنم. تو برو بخواب."
از اولشم می دونستم بالاخره کمکم میکنه ها. توی دلم گفتم حالا میمردی از همون اول مثل آدم قبول می کردی؟ حتما باید آبرومونو می بردی بعد؟؟؟!!
لباسمو مرتب کردم و گفتم:"مرسی."
می خواستم برم بیرون که یاد چیزی افتادم، استادم و گفتم:"آرش."
"دیگه چیه؟"
"توی آشپزخونه می خواستی یه چیزی بهم بگی؟"
"گفتم که زیاد مهم نیست."
با سماجت گفتم:"می خوام بدونم."
با کلافگی چنگی به موهاش زد و گفت:"علی و زنش از هم جدا شدن."
حس خاصی بهم دست نداد. نه بیشتر از تاسف! اما با این حال ضربان قلبم کمی بالا رفت.
با لحن بی تفاوتی گفتم:"چه بد. آمار طلاق توی ایران داره روز به روز بالاتر میره. ولی این به من ربطی نداره."
دهانش از تعجب باز مونده بود.
لبخند مغرورانه ای زدم و در حالیکه دهانش رو با دستم می بستم، گفتم:"شب به خیر.!!"
و به اتاق خودم رفتم
درحالیکه چمدون های سنگین منو به همراه چمدون کوچک و زیبای خودش، جا به جا می کرد، پوزخندی زد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:"مطمئنی چیزی جا نذاشتی؟"
کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:"نه، همه چی برداشتم. زودتر بریم دیگه خسته شدم."
"واقعا خسته نباشی!!!"
"سلامت باشی."
مینو منو هل داد به سمت پله ها و گفت:"باز شروع کردین؟ بدویین دیگه. دیرمیشه ها."
آرش غرولندکنان گفت:"خوبه که قراره چندوقت دیگه برگردیم وگرنه چقدر چمدون میاوردی؟!"
چشم غره ای رفتم و گفتم:"چقدر غر میزنی اینا همه سوغاتین."
چمدونا رو تحویل دادیم و چند دقیقه بعد به سمت هواپیما رفتیم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم وقتی وارد شدیم، مینو ریز خندید و درحالیکه با دست به دو صندلی اشاره می کرد گفت:"اینجا جای شما دوتاست."
و به من و آرش اشاره کرد بعد ادامه داد:"من و رضام یه چند تا ردیف عقب تریم." و رفت. آرش نشست و گفت:"بیا بشین. با مامان من نمیتونی مخالفت کنی."
آهی کشیدم و نشستم. حدودا یک ساعت از شروع پرواز گذشته بود، آرش گفت:"خوشحالی؟"
"خیلی. دلم براشون خیلی تنگ شده."
گفت:"برای همه؟"
"اوهوم."
و خمیازه ای کشیدم، پلکام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم به جز صدای خنده ی آرش.
وقتی بیدار شدم، سرم روی شونه ی آرش بود، اونم سرش رو به صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. با حرکت من کمی تکان خورد و به آرومی چشماشو باز کرد. لبخندی زد و گفت:"زود خوابت می بره."
"خسته بودم."
"خیلی خروپف می کنی!"
با صدای بلند گفتم:"چی؟ من اصلا خروپف نمی کنم. انقد خالی نبند."
چیزی نگفت، فقط خندید.
"خیلی مونده تا برسیم؟"
نفس عمیقی کشید:"نه، حدودا چهل و پنج دقیقه."
یک تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:"چقدر دقیق!"
موهاشو با دست، مرتب کرد و جواب داد:"توام دو سه دفه ی دیگه حساب وقت دستت میاد."
مینو با دو تا آب نبات چوبی به سمتمون اومد. آب نباتارو به دستمون داد و گفت:"بخورین که فشارتون نیفته."
و بعد درحالیکه یه آب نبات توی دهن خودش بود، لبخندی زد و رفت. سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم و چشمم به دختر بچه ی کوچولو و نازی افتاد که به آب نبات توی دستم خیری شده بود. آب نباتو به سمتش گرفتم، لبخندی زد که باعث شد چال زیبایی روی لپش بیفته. منم بهش خندیدم و لپ نرمشو آروم کشیدم.
وقتی به سمت آرش برگشتم آب نباتو توی دهنم چپوند و گفت:"دیگه بهتره آماده بشی. وقت زیادی نمونده."

با دیدن خانوادم انگار زندگی دوباره گرفتم. انقدر محکم بغلشون می کردم که خودمم داشتم خفه می شدم. صحنه ی استقبال کسرا از آرش واقعا دیدنی بود و اشک هممونو درآورد. هردو گریه می کردن و همدیگه رو محکم بغل کرده بودن. بعد آرش به سمت بابا رفت. اونو در آغوش کشید و به آرومی زمزمه کرد:"دایی."
بابا پیشونی آرش رو بوسید و گفت:"جان دایی؟ نمی دونی چقدر آرزو داشتم اینطوری صدام کنی."
امیر در حالیکه چشمای خودشم سرخ بود، لبخندی زد و گفت:"بسه دیگه. بقیه ی اشکاتونو بذارین واسه یه وقت دیگه."
مهسا دستمو گرفت و داشتیم به سمت درخروجی می رفتیم که دو چهره ی آشنای دیگه رو هم دیدم. مهنازجون و.... علی!
ناخودآگاه به چهره ی آرش نگاه کردم. اخم کرده بود، کسرا هم اخم کرده بود و طرز نگاه کردنشون به علی درست شبیه همدیگه بود. به طرزی غیرارادی لبخند زدم، درست در همون لحظه آرش به من نگاه کرد و با دیدن لبخندم، اخماشو بیشتر در هم کشید. فورا لبخندمو جمع کردم و توی دلم گفتم خاک بر سرت رزا! خراب شد! حالا با خودش چه فکری می کنه؟!
در همین افکار بودم که مهنازجون به طرفم اومد، صورتمو بوسید و گفت:"خوش اومدی عزیزم. خیلی خوشگل شدی."
هنوزم مثل گذشته مهربون بود. منم صورتشو بوسیدم و گفتم:"ممنونم که اومدین."
علی به آرومی سلام کرد. توی دلم به دنبال حس خاصی می گشتم اما هرچی بیشتر می گشتم، کمتر پیدا می کردم. ضربان قلبم عادی بود، سرخ نشدم و هول نکردم، لبخندی زدم و جوابشو دادم.
کسرا و آرش به طرفم اومدن. خیلی عادی با علی برخورد کردن اما در پس رفتار عادیشون، لحن تهدید آمیزی نهفته بود.
کسرا دستشو دور شونم حلقه کرد و در حالیکه منو از در فرودگاه به سمت بیرون هل می داد، گفت:"تو حالت خوبه؟"
خندیدم:"آره. مگه میشه داداشمو ببینم و خوب نباشم؟"
مشکوکانه نگاهم کرد:"علی؟"
"فکر می کردم بزرگ شدم. فکر می کردم دیگه اسیر عشقای بچگونه نمیشم. اما اشتباه می کردم. وقتی رفتم، دلم براش تنگ شده بود، اما فقط چندروز اول. بعدش دیگه دلم براش تنگ نبود. وقتی به رفتاراش فکر می کردم، متوجه شدم که ما فرقمون با هم از زمین تا آسمونه. اون اصلا ایده آل من نبود. برام مهم نیست که طلاق گرفته یا نه. من دیگه نمی خوامش."
لپمو کشید و گفت:"خوشحالم خواهر کوچولو. وقتی علی رو دیدم خیلی عصبانی شده بودم، آرشم همینطور. نمی دونم چه فکری پیش خودش کرده."
"کوچولو تویی."
"باشه."
خندیدم. پس آرش عصبانی شده بود! چه خوب! این نشونه ی خوبی بود! با خوشحالی لبخندی زدم و به طرف در ماشین خیز برداشتم که پام پیچ خورد و افتادم زمین.
کسرا که می خندید، دستمو گرفت و گفت:"حواستو جمع کن."
آرش و مینو با نگرانی به سمتم اومدن، مینو پرسید:"چیزیت که نشد؟"
اشک توی چشمام جمع شده بود. پام خیلی درد می کرد. انگشت اشارمو به سمت آرش نشونه گرفتم و گفتم:"همش تقصیر تو بود. پام خیلی درد می کنه."
آرش با چشمای گرد و دهن باز بهم خیره شده بود:"من؟؟؟!!!!"
"نه من!"
مینو دستاشو بالا آورد و گفت:"بسه. شماها چرا سر همه چیز انقدر با هم بحث می کنین؟ باید بریم دکتر."
درحالیکه سعی می کردم بلند شم گفتم:"نه، حالم خوبه."
اما اگه کسرا نگرفته بودم، دوباره میفتادم. در ماشین رو برام باز کرد و گفت:"من رزا رو می برم. شماها برین خونه. به مامان اینا ام بگین که نگران نباشن."
آرش گفت:"صبر کنین منم باهاتون میام."

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[
">سه شنبه ] [ 5:29 PM ] [ حسینی ] [ ]

آخرین مطالب