۱۵ لزوم پاکی درون مَتّی ۱۵:‏۱-۲۰ - مَرقُس ۷:‏۱-۲۳ ۱سپس گروهی از فَریسیان و علمای دین از اورشلیم نزد عیسی آمدند و گفتند:۲«چرا شاگردان تو سنّت مشایخ را زیر پا می‌گذارند؟ آنها دستهای خود را پیش از خوردن نمی‌شویند!»۳او در پاسخ گفت: «چرا شما خود برای حفظ سنّت خویش، حکم خدا را زیر پا می‌گذارید؟۴زیرا خدا فرموده است: ”پدر و مادر خود را گرامی‌دار“ و نیز ”هر‌که پدر یا مادر خود را ناسزا گوید، باید کشته شود.“۵امّا شما می‌گویید اگر کسی به پدر یا مادرش بگوید: ”هر کمکی که ممکن بود از من دریافت کنید، وقف خداست،“۶در این صورت، دیگر بر او واجب نیست اینگونه پدرِ خود را گرامی دارد. اینچنین شما برای حفظ سنّت خویش کلام خدا را باطل می‌شمارید.۷ای ریاکاران! اِشَعْیا دربارۀ شما چه خوب پیشگویی کرد، آنگاه که گفت: ۸«‌”این قوم با لبهای خود مرا حرمت می‌دارند، امّا دلشان از من دور است. ۹آنان بیهوده مرا عبادت می‌کنند، و تعلیمشان چیزی جز فرایض بشری نیست.“» ۱۰سپس آن جماعت را نزد خود فراخواند و گفت: «گوش فرادهید و بفهمید.۱۱نه آنچه به دهان آدمی داخل می‌شود او را نجس می‌سازد، بلکه آنچه از دهان او بیرون می‌آید، آن است که آدمی را نجس می‌سازد.»۱۲آنگاه شاگردان نزدش آمدند و گفتند: «آیا می‌دانی که این سخن تو فَریسیان را ناپسند آمده است؟»۱۳عیسی پاسخ داد: «هر نهالی که پدر آسمانی من نکاشته باشد، ریشه‌کن خواهد شد.۱۴آنها را به حال خود واگذارید. آنها راهنمایانی کورند. هرگاه کوری عصاکش کورِ دیگر شود، هر دو در چاه خواهند افتاد.»۱۵پِطرُس گفت: «این مَثَل را برای ما شرح بده.»۱۶عیسی پاسخ داد: «آیا شما نیز هنوز درک نمی‌کنید؟۱۷آیا نمی‌دانید که هر‌چه به دهان داخل می‌شود، به شکم می‌رود و بعد دفع می‌شود؟۱۸امّا آنچه از دهان بیرون می‌آید، از دل سرچشمه می‌گیرد، و این است آنچه آدمی را نجس می‌سازد.۱۹زیرا از دل است که افکار پلید، قتل، زنا، بی‌عفتی، دزدی، شهادتِ دروغ و تهمت سرچشمه می‌گیرد.۲۰اینهاست که شخص را نجس می‌سازد، نه غذا خوردن با دستهای ناشسته!» ایمان زن غیریهودی مَتّی ۱۵:‏۲۱-۲۸ - مَرقُس ۷:‏۲۴-۳۰ ۲۱عیسی آنجا را ترک گفت و در منطقۀ صور و صیدون کناره جست.۲۲روزی زنی کنعانی از اهالی آنجا، نزدش آمد و فریادکنان گفت: «سرور من، ای پسر داوود، بر من رحم کن! دخترم دیوزده شده و سخت رنج می‌کشد.»۲۳امّا عیسی هیچ پاسخ نداد، تا اینکه شاگردان پیش آمدند و از او خواهش کرده، گفتند: «او را مرخص فرما، زیرا فریادزنان از پی ما می‌آید.»۲۴در پاسخ گفت: «من تنها برای گوسفندان گم‌گشتۀ بنی اسرائیل فرستاده شده‌ام.»۲۵امّا آن زن آمد و در مقابل او زانو زد و گفت: «سرور من، مرا یاری کن!»۲۶او در جواب گفت: «نان فرزندان را گرفتن و پیش سگان انداختن روا نیست.»۲۷ولی زن گفت: «بله، سرورم، امّا سگان نیز از خرده‌هایی که از سفرۀ صاحبشان می‌افتد، می‌خورند!»۲۸آنگاه عیسی گفت: «ای زن، ایمان تو عظیم است! خواهش تو برآورده شود!» در همان‌دم دختر او شفا یافت. خوراک دادن به چهارهزار تن مَتّی ۱۵:‏۲۹-۳۱ - مَرقُس ۷:‏۳۱-۳۷ مَتّی ۱۵:‏۳۲-۳۹ - مَرقُس ۸:‏۱-۱۰ مَتّی ۱۵:‏۳۲-۳۹ - مشابه مَتّی ۱۴:‏۱۳-۲۱ ۲۹عیسی از آنجا عزیمت کرد و کنارۀ دریاچۀ جلیل را پیموده، به کوهسار رسید و در آنجا بنشست.۳۰جمعیتی انبوه نزد او آمدند و با خود لنگان و کوران و مفلوجان و گنگان و بیماران دیگر را آورده، پیش پای عیسی گذاشتند و او ایشان را شفا بخشید.۳۱مردم چون دیدند که گنگان سخن می‌گویند، مفلوجان تندرست می‌شوند، لنگان راه می‌روند و کوران بینا می‌گردند، در شگفت شده، خدای اسرائیل را ستایش کردند. ۳۲عیسی شاگردان خود را فراخواند و گفت: «دلم بر حال این مردم می‌سوزد، زیرا اکنون سه روز است که با مَنَند و چیزی برای خوردن ندارند. نمی‌خواهم ایشان را گرسنه روانه کنم، بسا که در راه از پا درافتند.»۳۳شاگردانش گفتند: «در این بیابان از کجا می‌توانیم نان کافی برای سیر کردن چنین جمعیتی فراهم آوریم؟»۳۴پرسید: «چند نان دارید؟» گفتند: «هفت نان و چند ماهی کوچک.»۳۵عیسی به مردم فرمود تا بر زمین بنشینند.۳۶آنگاه هفت نان و چند ماهی را گرفت و پس از شکرگزاری، آنها را پاره کرده، به شاگردان خود داد و ایشان نیز به آن جماعت دادند.۳۷همه خوردند و سیر شدند و شاگردان هفت زنبیل پر از خرده‌های باقی‌مانده گرد آوردند.۳۸شمار کسانی که خوراک خوردند، غیر از زنان و کودکان، چهار هزار تن بود.۳۹پس از آنکه عیسی مردم را مرخص کرد، سوار قایق شد و به ناحیۀ مَجْدَل رفت. ۱۶ درخواست آیتی آسمانی مَتّی ۱۶:‏۱-۱۲ - مَرقُس ۸:‏۱۱-۲۱ ۱آنگاه فَریسیان و صَدّوقیان نزد عیسی آمدند تا او را بیازمایند. بدین منظور از او خواستند تا آیتی آسمانی به آنان بنمایاند.۲در پاسخ فرمود: «هنگام غروب، می‌گویید ”هوا خوب خواهد بود، زیرا آسمان سرخ‌فام است،“۳و بامدادان می‌گویید ”امروز هوا بد خواهد شد، زیرا آسمان سرخ و گرفته است.“ شما نیک می‌دانید چگونه سیمای آسمان را تعبیر کنید، امّا از تعبیر نشانه‌های زمانها ناتوانید!۴نسل شرارت‌پیشه و زناکار آیتی می‌خواهند، امّا آیتی به آنها داده نخواهد شد جز آیت یونس نبی.» پس آنها را ترک گفت و به راه خود رفت. خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان مَتّی ۱۶:‏۵-۱۲ - مَرقُس ۸:‏۱۳-۲۱ ۵چون به آن سوی دریا رفتند، شاگردان فراموش کردند با خود نان بردارند.۶عیسی به ایشان گفت: «آگاه باشید و از خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان دوری کنید.»۷پس ایشان در میان خود گفتگو کرده، می‌گفتند: «از آن‌رو چنین گفت که با خود نان نیاورده‌ایم.»۸عیسی دریافت و به ایشان گفت: «ای سست‌ایمانان، چرا دربارۀ اینکه نان ندارید با هم بحث می‌کنید؟۹آیا هنوز درک نمی‌کنید؟ آیا به‌یاد ندارید آن پنج نان و پنج هزار تن و چندین سبد خرده‌نان را که جمع کردید؟۱۰یا آن هفت نان و چهار هزار تن و چندین زنبیل را که جمع کردید؟۱۱پس چرا درک نمی‌کنید که با شما دربارۀ نان سخن نگفتم؟ بلکه گفتم که از خمیرمایۀ فَریسیان و صَدّوقیان دوری کنید.»۱۲آنگاه درک کردند که بدیشان دربارۀ تعلیم فَریسیان و صَدّوقیان هشدار داده است، نه دربارۀ خمیرمایۀ نان. اعتراف پِطرُس دربارۀ عیسی مَتّی ۱۶:‏۱۳-۱۶ - مَرقُس ۸:‏۲۷-۲۹؛ لوقا ۹:‏۱۸-۲۰ ۱۳چون عیسی به نواحی قیصریۀ فیلیپُس رسید، از شاگردان خود پرسید: «به گفتۀ مردم، پسر‌انسان کیست؟»۱۴آنان پاسخ دادند: «برخی می‌گویند یحیای تعمیددهنده است. بعضی دیگر می‌گویند الیاس، و عده‌ای نیز می‌گویند اِرِمیا یا یکی از پیامبران است.»۱۵عیسی پرسید: «شما چه می‌گویید؟ به نظر شما من که هستم؟»۱۶شَمعون پِطرُس پاسخ داد: «تویی مسیح، پسر خدای زنده!»۱۷عیسی گفت: «خوشابهحال تو، ای شَمعون، پسر یونا! زیرا این حقیقت را جسم و خون بر تو آشکار نکرد، بلکه پدر من که در آسمان است.۱۸من نیز می‌گویم که تویی پِطرُس، و بر این صخره، کلیسای خود را بنا می‌کنم و قدرت مرگ بر آن استیلا نخواهد یافت.۱۹کلیدهای پادشاهی آسمان را به تو می‌دهم. آنچه بر زمین ببندی، در آسمان بسته خواهد شد و آنچه بر زمین بگشایی، در آسمان گشوده خواهد شد.»۲۰آنگاه عیسی شاگردان خود را منع کرد که به هیچ‌کس نگویند او مسیح است. پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۱۶:‏۲۱-۲۸ - مَرقُس ۸:‏۳۱ - ۹:‏۱؛ لوقا ۹:‏۲۲-۲۷ ۲۱از آن پس عیسی به آگاه ساختن شاگردان خود از این حقیقت آغاز کرد که لازم است به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ و سران کاهنان و علمای دین آزار بسیار ببیند و کشته شود و در روز سوّم برخیزد.۲۲پِطرُس او را به کناری برد و سرزنش‌کنان گفت: «دور از تو، سرورم! مباد که چنین چیزی هرگز بر تو واقع شود.»۲۳عیسی روی برگردانیده، به او گفت: «دور شو از من، ای شیطان! تو مانعِ راه منی، زیرا افکار تو انسانی است نه الهی.» ۲۴سپس رو به شاگردان کرد و فرمود: «اگر کسی بخواهد مرا پیروی کند، باید خود را انکار کرده، صلیب خویش برگیرد و از پی من بیاید.۲۵زیرا هر‌که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد؛ امّا هر‌که به‌خاطر من جان خود را از دست بدهد، آن را باز‌خواهد یافت.۲۶انسان را چه سود که تمامی دنیا را بِبَرد، امّا جان خود را ببازد؟ انسان برای بازیافتن جان خود چه می‌تواند بدهد؟ ۲۷«زیرا پسر‌انسان در جلال پدر خود به همراه فرشتگانش خواهد آمد و به هر‌کس برای اعمالش پاداش خواهد داد.۲۸آمین، به شما می‌گویم، برخی اینجا ایستاده‌اند که تا پسر‌انسان را نبینند که در پادشاهیِ خود می‌آید، طعم مرگ را نخواهند چشید.» ۱۷ دگرگونی سیمای عیسی مَتّی ۱۷:‏۱-۸ - لوقا ۹:‏۲۸-۳۶ مَتّی ۱۷:‏۱-۱۳ - مَرقُس ۹:‏۲-۱۳ ۱شش روز بعد، عیسی، پِطرُس و یعقوب و برادرش یوحنا را برگرفت و آنان را با خود بر فراز کوهی بلند، به خلوت برد.۲در آنجا، در حضور ایشان، سیمای او دگرگون شد: چهره‌اش چون خورشید می‌درخشید و جامه‌اش همچون نور، سفید شده بود.۳در این هنگام، موسی و الیاس در برابر چشمان ایشان ظاهر شدند و با عیسی به گفتگو پرداختند.۴پِطرُس به عیسی گفت: «ای سرورم، بودن ما در اینجا نیکوست. اگر بخواهی، سه سرپناه می‌سازم، یکی برای تو، یکی برای موسی و یکی هم برای الیاس.»۵هنوز این سخن بر زبان پِطرُس بود که ناگاه ابری درخشان ایشان را در‌بر گرفت و ندایی از ابر دررسید که: «این است پسر محبوبم که از او خشنودم؛ به او گوش فرادهید!»۶با شنیدن این ندا، شاگردان سخت ترسیدند و به‌روی، بر خاک افتادند.۷امّا عیسی نزدیک شد و دست بر آنان گذاشت و گفت: «برخیزید و مترسید!»۸آنان چشمان خود را گشودند و جز عیسی کسی را ندیدند. ۹هنگامی که از کوه فرود می‌آمدند، عیسی به آنان فرمود: «آنچه دیدید برای کسی بازگو نکنید، تا زمانی که پسر‌انسان از مردگان برخیزد.»۱۰شاگردان از او پرسیدند: «چرا علمای دین می‌گویند که نخست باید الیاس بیاید؟»۱۱عیسی پاسخ داد: «البته که الیاس می‌آید و همه‌چیز را اصلاح می‌کند.۱۲امّا به شما می‌گویم که الیاس آمده است، ولی او را نشناختند و هرآنچه خواستند با وی کردند. به همینسان پسر‌انسان نیز به دست آنان آزار خواهد دید.»۱۳آنگاه شاگردان دریافتند که دربارۀ یحیای تعمیددهنده با آنها سخن می‌گوید. شفای پسر دیوزده مَتّی ۱۷:‏۱۴-۱۹ - مَرقُس ۹:‏۱۴-۲۸؛ لوقا ۹:‏۳۷-۴۲ ۱۴چون نزد جماعت بازگشتند، مردی به عیسی نزدیک شد و در برابر او زانو زد و گفت:۱۵«سرورم، بر پسر من رحم کن. او صرع دارد و سخت رنج می‌کشد. اغلب در آتش یا در آب می‌افتد.۱۶او را نزد شاگردانت آوردم، ولی نتوانستند شفایش دهند.»۱۷عیسی در پاسخ گفت: «ای نسل بی‌ایمان و منحرف، تا به کِی با شما باشم و تحملتان کنم؟ او را نزد من آورید.»۱۸عیسی بر دیو نهیب زد و دیو از پسر بیرون شد و او در همان‌دم شفا یافت.۱۹آنگاه شاگردان نزد عیسی آمدند و در خلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم آن دیو را بیرون کنیم؟»۲۰پاسخ داد: «از آن‌رو که ایمانتان کم است. آمین، به شما می‌گویم، اگر ایمانی به کوچکی دانۀ خردل داشته باشید، می‌توانید به این کوه بگویید ”از اینجا به آنجا منتقل شو“ و منتقل خواهد شد و هیچ امری برای شما ناممکن نخواهد بود.۲۱[امّا این جنس جز به روزه و دعا بیرون نمی‌رود.]» دوّمین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۱۷:‏۲۲ و ۲۳ - مَرقُس ۹:‏۳۰-۳۲؛ لوقا ۹:‏۴۴ و ۴۵ ۲۲هنگامی که در جلیل گرد هم آمدند، عیسی به ایشان گفت: «پسر‌انسان به‌دست مردم تسلیم خواهد شد.۲۳آنها او را خواهند کُشت و او در روز سوّم بر‌خواهد خاست.» شاگردان بسیار اندوهگین شدند. سکه در دهان ماهی ۲۴پس از آن که عیسی و شاگردانش به کَفَرناحوم رسیدند، مأموران اخذ مالیاتِ دو دِرْهَم، نزد پِطرُس آمدند و گفتند: «آیا استاد شما مالیات معبد را نمی‌پردازد؟»۲۵او پاسخ داد: «البته که می‌پردازد!» چون پِطرُس به خانه درآمد، پیش از آنکه او چیزی بگوید، عیسی به او گفت: «ای شَمعون، پادشاهان جهان از چه کسانی باج و خراج می‌گیرند؟ از فرزندان خود یا از بیگانگان؟ چه می‌گویی؟»۲۶پِطرُس جواب داد: «از بیگانگان.» عیسی به او گفت: «پس فرزندان معافند!۲۷امّا برای اینکه ایشان را نرنجانیم، به کنارۀ دریا برو و قلّابی بینداز. نخستین ماهی را که گرفتی، دهانش را بگشا. سکه‌ای چهار دِرْهَمی خواهی یافت. با آن سهم من و خودت را به ایشان بپرداز.» ۱۸ بزرگی در پادشاهی آسمان مَتّی ۱۸:‏۱-۵ - مَرقُس ۹:‏۳۳-۳۷؛ لوقا ۹:‏۴۶-۴۸ ۱در آن هنگام، شاگردان نزد عیسی آمدند و پرسیدند: «چه کسی در پادشاهی آسمان بزرگتر است؟»۲عیسی کودکی را فراخواند و او را در میان ایشان قرار داد۳و گفت: «آمین، به شما می‌گویم، تا دگرگون نشوید و همچون کودکان نگردید، هرگز به پادشاهی آسمان راه نخواهید یافت.۴پس، هر‌که خود را همچون این کودک فروتن سازد، در پادشاهی آسمان بزرگتر خواهد بود.۵و هر‌که چنین کودکی را به نام من بپذیرد، مرا پذیرفته است. ۶«امّا هر‌که سبب شود یکی از این کوچکان که به من ایمان دارند لغزش خورَد، او را بهتر آن می‌بود که سنگ آسیابی بزرگ به گردنش بسته، در اعماق دریا غرق شود!۷وای بر این جهان به‌سبب لغزشها! زیرا هرچند لغزشها اجتناب‌ناپذیرند، امّا وای بر آن که آنها را سبب گردد! ۸«پس اگر دستت یا پایت تو را می‌لغزاند، آن را قطع کن و دور انداز، زیرا تو را بهتر آن است که لنگ یا شَل به حیات راه یابی تا آنکه با دو دست یا دو پا در آتش ابدی افکنده شوی.۹و اگر چشمت تو را می‌لغزاند، آن را به‌در‌آر و دور انداز، زیرا تو را بهتر آن است که با یک چشم به حیات راه یابی تا آنکه با دو چشم در آتش دوزخ افکنده شوی. مَثَل گوسفندِ گمشده مَتّی ۱۸:‏۱۲-۱۴ - لوقا ۱۵:‏۴-۷ ۱۰«آگاه باشید که هیچیک از این کوچکان را تحقیر نکنید، زیرا به شما می‌گویم که فرشتگان ایشان در آسمان همیشه روی پدر مرا که در آسمان است، می‌بینند. ۱۱[زیرا پسر‌انسان آمده است تا گمشده را نجات بخشد.]۱۲چه گمان می‌برید؟ اگر مردی صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود، آیا آن نود و نه گوسفند را در کوهسار نمی‌گذارد و به جستجوی آن گمشده نمی‌رود؟۱۳آمین، به شما می‌گویم، که اگر آن را بیابد، برای آن یک گوسفند بیشتر شاد می‌شود تا برای نود و نه گوسفندی که گم نشده‌اند.۱۴به همینسان، خواست پدر شما که در آسمان است این نیست که حتی یکی از این کوچکان از دست برود. طرز رفتار با برادر خطاکار ۱۵«اگر برادرت به تو گناه ورزد، نزدش برو و در خلوت خطایش را به او گوشزد کن. اگر سخنت را پذیرفت، برادرت را بازیافته‌ای؛۱۶امّا اگر نپذیرفت، یک یا دو نفر دیگر را با خود ببر تا ”هر سخنی با گواهیِ دو یا سه شاهد ثابت شود.“۱۷اگر نخواست به آنان نیز گوش دهد، به کلیسا بگو؛ و اگر کلیسا را نیز نپذیرفت، آنگاه او را اجنبی یا خراجگیر تلقی کن.۱۸آمین، به شما می‌گویم، هرآنچه بر زمین ببندید، در آسمان بسته خواهد شد؛ و هرآنچه بر زمین بگشایید، در آسمان گشوده خواهد شد.۱۹باز به شما می‌گویم که هرگاه دو نفر از شما بر روی زمین دربارۀ هر مسئله‌ای که در خصوص آن سؤال می‌کنند با هم موافق باشند، همانا از جانب پدر من که در آسمان است برای ایشان به‌انجام خواهد رسید.۲۰زیرا جایی که دو یا سه نفر به نام من جمع شوند، من آنجا در میان ایشان حاضرم.» مَثَل خادم بی‌رحم ۲۱سپس پِطرُس نزد عیسی آمد و پرسید: «سرور من، تا چند بار اگر برادرم به من گناه ورزد، باید او را ببخشم؟ آیا تا هفت بار؟»۲۲عیسی پاسخ داد: «به تو می‌گویم نه هفت بار، بلکه هفتادْ هفت بار. ۲۳«از این‌رو، می‌توان پادشاهی آسمان را به شاهی تشبیه کرد که تصمیم گرفت با خادمان خود تسویه حساب کند.۲۴پس چون شروع به حسابرسی کرد، شخصی را نزد او آوردند که ده هزار قنطار به او بدهکار بود.۲۵چون او نمی‌توانست قرض خود را بپردازد، اربابش دستور داد او را با زن و فرزندان و تمامی دارایی‌اش بفروشند و طلب را وصول کنند.۲۶خادم پیش پای ارباب به‌زانو درافتاد و التماس‌کنان گفت: ”مرا مهلت ده تا همۀ قرض خود را ادا کنم.“۲۷پس دل ارباب به حال او سوخت و قرض او را بخشید و آزادش کرد.۲۸امّا هنگامی که خادم بیرون می‌رفت، یکی از همکاران خود را دید که صد دینار به او بدهکار بود. پس او را گرفت و گلویش را فشرد و گفت: ”قرضت را ادا کن!“۲۹همکارش پیش پای او به‌زانو درافتاد و التماس‌کنان گفت: ”مرا مهلت ده تا همۀ قرض خود را بپردازم.“۳۰امّا او نپذیرفت، بلکه رفت و او را به زندان انداخت تا قرض خود را بپردازد.۳۱هنگامی که سایر خادمان این واقعه را دیدند، بسیار آزرده شدند و نزد ارباب خود رفتند و تمام ماجرا را بازگفتند.۳۲پس ارباب، آن خادم را نزد خود فراخواند و گفت: ”ای خادم شرور، مگر من محض خواهش تو تمام قرضت را نبخشیدم؟۳۳آیا نمی‌بایست تو نیز بر همکار خود رحم می‌کردی، همانگونه که من بر تو رحم کردم؟“۳۴پس ارباب خشمگین شده، او را به زندان افکند تا شکنجه شود و همۀ قرض خود را ادا کند.۳۵به همینگونه پدر آسمانی من نیز با هر یک از شما رفتار خواهد کرد، اگر شما نیز برادر خود را از دل نبخشید.» ۱۹ تعلیم دربارۀ ازدواج و طلاق مَتّی ۱۹:‏۱-۹ - مَرقُس ۱۰:‏۱-۱۲ ۱هنگامی که عیسی این سخنان را به‌پایان رسانید، جلیل را ترک گفت و از آن سوی رود اردن به سرزمین یهودیه آمد.۲جمعیت انبوهی در پی او روانه شدند و او ایشان را در آنجا شفا بخشید. ۳شماری از فَریسیان نیز نزد او آمدند تا او را بیازمایند. آنان پرسیدند: «آیا جایز است که مرد زن خود را به هر علتی طلاق دهد؟»۴عیسی در پاسخ گفت: «مگر نخوانده‌اید که آفرینندۀ جهان در آغاز ”ایشان را مرد و زن آفرید“،۵و گفت ”از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک گفته، به زن خویش خواهد پیوست و آن دو یک تن خواهند شد“؟۶بنابراین، از آن پس دیگر دو نیستند بلکه یک تن می‌باشند. پس آنچه را خدا پیوست، انسان جدا نسازد.»۷گفتند: «پس چرا موسی امر فرمود که مرد به زن خویش طلاقنامه بدهد و او را رها کند؟»۸گفت: «موسی به‌سبب سختدلی شما اجازه داد که زن خود را طلاق دهید، امّا در آغاز چنین نبود.۹به شما می‌گویم، هر‌که زن خود را به علتی غیر از خیانت در زناشویی طلاق دهد و زنی دیگر اختیار کند، زنا کرده است.» ۱۰شاگردان به او گفتند: «اگر چنین است وضع مرد در قبال زن خود، پس ازدواج نکردن بهتر است!»۱۱عیسی گفت: «همه نمی‌توانند این کلام را بپذیرند، مگر کسانی که به ایشان عطا شده باشد.۱۲زیرا بعضی خواجه‌اند، از آن‌رو که از شکم مادر چنین متولد شده‌اند؛ بعضی دیگر به‌دست مردم مقطوع‌النسل گشته‌اند؛ و برخی نیز به‌خاطر پادشاهی آسمان از ازدواج چشم می‌پوشند. هر‌که می‌تواند این را بپذیرد، بگذار چنین کند.» عیسی و کودکان مَتّی ۱۹:‏۱۳-۱۵ - مَرقُس ۱۰:‏۱۳-۱۶؛ لوقا ۱۸:‏۱۵-۱۷ ۱۳آنگاه مردم کودکان را نزد عیسی آوردند تا بر آنان دست بگذارد و دعا کند. امّا شاگردان مردم را برای این کار سرزنش کردند.۱۴عیسی گفت: «بگذارید کودکان نزد من آیند و ایشان را بازمدارید، زیرا پادشاهی آسمان از آن چنین‌کسان است.»۱۵پس بر آنان دست نهاد و از آنجا رفت. جوان ثروتمند مَتّی ۱۹:‏۱۶-۲۹ - مَرقُس ۱۰:‏۱۷-۳۰؛ لوقا ۱۸:‏۱۸-۳۰ ۱۶روزی مردی نزد عیسی آمد و پرسید: «استاد، چه کار نیکویی انجام دهم تا حیات جاویدان داشته باشم؟»۱۷پاسخ داد: «چرا دربارۀ کار نیکو از من سؤال می‌کنی؟ تنها یکی هست که نیکوست. اگر می‌خواهی به حیات راه یابی، احکام را به‌جای آور.»۱۸آن مرد پرسید: «کدام احکام را؟» عیسی گفت: «‌”قتل مکن، زنا مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده،۱۹پدر و مادر خود را گرامی‌دار،“ و ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت نما.“»۲۰آن جوان گفت: «همۀ این احکام را به‌جای آورده‌ام؛ دیگر چه کم دارم؟»۲۱عیسی پاسخ داد: «اگر می‌خواهی کامل شوی، برو و آنچه داری بفروش و بهایش را به تنگدستان بده که در آسمان گنج خواهی داشت. آنگاه بیا و از من پیروی کن.»۲۲جوان چون این را شنید، اندوهگین شد و از آنجا رفت، زیرا ثروت بسیار داشت. ۲۳آنگاه عیسی به شاگردان خود گفت: «آمین، به شما می‌گویم، راه یافتن ثروتمندان به پادشاهی آسمان بس دشوار است.۲۴باز تأکید می‌کنم که گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از راهیابی شخص ثروتمند به پادشاهی خدا.»۲۵شاگردان با شنیدن این مطلب بسیار شگفتزده شدند و پرسیدند: «پس چه کسی می‌تواند نجات یابد؟»۲۶عیسی بدیشان چشم دوخت و گفت: «این برای انسان ناممکن است، امّا برای خدا همه‌چیز ممکن است.» ۲۷پِطرُس گفت: «اینک ما همه‌چیز را ترک گفته‌ایم و از تو پیروی می‌کنیم. چه چیزی نصیب ما خواهد شد؟»۲۸عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، در جهان نوین، هنگامی که پسر‌انسان بر تخت شکوهمند خود بنشیند، شما نیز که از من پیروی کرده‌اید، بر دوازده تخت خواهید نشست و بر دوازده قبیلۀ اسرائیل داوری خواهید کرد.۲۹و هر‌که به‌خاطر نام من خانه یا برادر یا خواهر یا پدر یا مادر یا فرزند یا املاک خود را ترک کرده باشد، صد برابر خواهد یافت و حیات جاویدان را به‌دست خواهد آورد.۳۰امّا بسیاری که اوّلین هستند آخرین خواهند شد، و آخرینها اوّلین! ۲۰ حکایت کارگران تاکستان ۱«زیرا پادشاهی آسمان صاحب باغی را می‌ماند که صبح زود از خانه بیرون رفت تا برای تاکستان خود کارگرانی به مزد بگیرد.۲او با آنان توافق کرد که روزی یک دینار بابت کار در تاکستان به هر یک بپردازد. سپس ایشان را به تاکستان خود فرستاد.۳نزدیک ساعت سوّم از روز دوباره بیرون رفت و عده‌ای را در میدان شهر بی‌کار ایستاده دید.۴به آنان نیز گفت: ”شما هم به تاکستان من بروید و آنچه حق شماست به شما خواهم داد.“۵پس آنها نیز رفتند. باز نزدیک ساعت ششم و نهم بیرون رفت و چنین کرد.۶در حدود ساعت یازدهم نیز بیرون رفت و باز چند تن دیگر را بی‌کار ایستاده دید. از آنان پرسید: ”چرا تمام روز در اینجا بی‌کار ایستاده‌اید؟“۷پاسخ دادند: ”چون هیچ‌کس ما را به مزد نگرفت.“ به آنان گفت: ”شما نیز به تاکستان من بروید و کار کنید.“۸هنگام غروب، صاحب تاکستان به مباشر خود گفت: ”کارگران را فراخوان و از آخرین شروع کرده تا به اوّلین، مزدشان را بده.“۹کارگرانی که در حدود ساعت یازدهم به سرِ کار آمده بودند، هر کدام یک دینار گرفتند.۱۰چون نوبت به کسانی رسید که پیش از همه آمده بودند، گمان کردند که بیش از دیگران خواهند گرفت. امّا به هر یک از آنان نیز یک دینار پرداخت شد.۱۱چون مزد خود را گرفتند، لب به شکایت گشوده، به صاحب تاکستان گفتند:۱۲”اینان که آخر آمدند فقط یک ساعت کار کردند و تو آنان را با ما که تمام روز زیر آفتاب سوزان زحمت کشیدیم، برابر ساختی!“۱۳او رو به یکی از آنان کرد و گفت: ”ای دوست، من به تو ظلمی نکرده‌ام. مگر قرار ما یک دینار نبود؟۱۴پس حق خود را بگیر و برو! من می‌خواهم به این آخری مانند تو مزد دهم.۱۵آیا حق ندارم با پول خود آنچه می‌خواهم بکنم؟ آیا چشم دیدن سخاوت مرا نداری؟“۱۶پس، آخرینها اوّلین خواهند شد و اوّلینها آخرین!» سوّمین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ و رستاخیز خود مَتّی ۲۰:‏۱۷-۱۹ - مَرقُس ۱۰:‏۳۲-۳۴؛ لوقا ۱۸:‏۳۱-۳۳ ۱۷هنگامی که عیسی به‌سوی اورشلیم می‌رفت، در راه، دوازده شاگرد خود را به کناری برد و به ایشان گفت:۱۸«اینک به اورشلیم می‌رویم. در آنجا پسر‌انسان را به سران کاهنان و علمای دین تسلیم خواهند کرد. آنها او را به مرگ محکوم خواهند نمود۱۹و به غیریهودیان خواهند سپرد تا استهزا شود و تازیانه خورَد و بر صلیب شود. امّا در روز سوّم بر‌خواهد خاست.» درخواست مادر یعقوب و یوحنا مَتّی ۲۰:‏۲۰-۲۸ - مَرقُس ۱۰:‏۳۵-۴۵ ۲۰آنگاه مادرِ پسران زِبِدی با دو پسرش نزد عیسی آمد و در برابر او زانو زد و از وی درخواست کرد که آرزویش را برآورده سازد.۲۱عیسی پرسید: «آرزوی تو چیست؟» گفت: «عطا فرما که این دو پسر من در پادشاهی تو، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ تو بنشینند.»۲۲عیسی در پاسخ گفت: «شما نمی‌دانید چه می‌خواهید! آیا می‌توانید از جامی که من بزودی می‌نوشم، بنوشید؟» پاسخ دادند: «آری، می‌توانیم.»۲۳عیسی گفت: «شکی نیست که از جام من خواهید نوشید، امّا بدانید که نشستن بر جانب راست و چپ من در اختیار من نیست تا آن را به کسی ببخشم. این جایگاه از آن کسانی است که پدرم برایشان فراهم کرده است.» ۲۴چون ده شاگردِ دیگر از این امر آگاه شدند، بر آن دو برادر خشم گرفتند.۲۵عیسی ایشان را فراخواند و گفت: «شما می‌دانید که حاکمانِ دیگر قومها بر ایشان سروری می‌کنند و بزرگانشان بر ایشان فرمان می‌رانند.۲۶امّا در میان شما چنین نباشد. هر‌که می‌خواهد در میان شما بزرگ باشد، باید خادم شما شود.۲۷و هر‌که می‌خواهد در میان شما اوّل باشد، باید غلام شما گردد.۲۸چنانکه پسر‌انسان نیز نیامد تا خدمتش کنند، بلکه آمد تا خدمت کند و جانش را چون بهای رهایی به عوض بسیاری بدهد.» شفای دو فقیر نابینا مَتّی ۲۰:‏۲۹-۳۴ - مَرقُس ۱۰:‏۴۶-۵۲؛ لوقا ۱۸:‏۳۵-۴۳ ۲۹هنگامی که عیسی و شاگردانش اَریحا را ترک می‌کردند، عدۀ زیادی از پی او روانه شدند.۳۰در کنار راه، دو مرد کور نشسته بودند. چون شنیدند عیسی از آنجا می‌گذرد، فریاد برآوردند: «سرورِ ما، ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»۳۱جمعیت آنان را عتاب کردند و خواستند که خاموش باشند؛ امّا ایشان بیشتر فریاد برمی‌آوردند که: «سرور ما، ای پسر داوود، بر ما رحم کن!»۳۲عیسی ایستاد و آن دو مرد را فراخواند و پرسید: «چه می‌خواهید برای شما بکنم؟»۳۳پاسخ دادند: «سرور ما، می‌خواهیم چشمانمان باز شود.»۳۴عیسی دلسوزانه چشمان آنها را لمس کرد و در‌دم بینایی خود را بازیافتند و از پی او روانه شدند. ۲۱ ورود شاهانۀ عیسی به اورشلیم مَتّی ۲۱:‏۱-۹ - مَرقُس ۱۱:‏۱-۱۰؛ لوقا ۱۹:‏۲۹-۳۸ مَتّی ۲۱:‏۴-۹ - یوحنا ۱۲:‏۱۲-۱۵ ۱چون به اورشلیم نزدیک شدند و به بیت‌فاجی در دامنۀ کوه زیتون رسیدند، عیسی دو تن از شاگردان خود را فرستاده،۲به آنان فرمود: «به دهکده‌ای که پیش روی شماست، بروید. به‌محض ورود، الاغی را با کره‌اش بسته خواهید یافت. آنها را باز کنید و نزد من آورید.۳اگر کسی سخنی به شما گفت، بگویید: ”خداوند بدانها نیاز دارد،“ و او بی‌درنگ آنها را خواهد فرستاد.»۴این امر واقع شد تا آنچه نبی گفته بود تحقق یابد که: ۵«به دختر صهیون گویید، ”هان پادشاه تو نشسته بر الاغ و سوار بر کره الاغ فروتنانه نزد تو می‌آید.“‌» ۶آن دو شاگرد رفتند و طبق فرمان عیسی عمل کردند.۷آنان الاغ و کره‌اش را آوردند و رداهای خود را بر آنها افکندند و او سوار شد.۸جمعیت انبوهی نیز رداهای خود را بر سر راه گستردند و عده‌ای نیز شاخه‌های درختان را بریده، در راه می‌گستردند.۹جمعیتی که پیشاپیش او می‌رفتند و گروهی که از پس او می‌آمدند، فریادکنان می‌گفتند: «هوشیعانا، پسر داوودا!» «خجسته باد او که به نام خداوند می‌آید!» «هوشیعانا در عرش برین!» ۱۰چون او وارد اورشلیم شد، شور و شوق همۀ شهر را فراگرفت. مردم میپرسیدند: «این کیست؟»۱۱و آن جماعت پاسخ می‌دادند: «این است عیسای پیامبر، از ناصرۀ جلیل!» عیسی در معبد مَتّی ۲۱:‏۱۲-۱۶ - مَرقُس ۱۱:‏۱۵-۱۸؛ لوقا ۱۹:‏۴۵-۴۷ ۱۲آنگاه عیسی به صحن معبد خدا درآمد و کسانی را که در آنجا داد و ستد می‌کردند، بیرون راند و تختهای صرّافان و بساط کبوترفروشان را واژگون ساخت۱۳و به آنان فرمود: «نوشته شده است که، ”خانۀ من خانۀ دعا خوانده خواهد شد،“ امّا شما آن را ”لانۀ راهزنان“ ساخته‌اید.» ۱۴در معبد، نابینایان و لنگان نزدش آمدند و او ایشان را شفا بخشید.۱۵امّا چون سران کاهنان و علمای دین اعمال خارق‌العادۀ او را مشاهده کردند و نیز دیدند که کودکان در معبد فریاد می‌زنند: «هوشیعانا، پسر داوودا،» خشمناک شدند.۱۶پس به او گفتند: «آیا می‌شنوی اینها چه می‌گویند؟» پاسخ داد: «بله. مگر نخوانده‌اید که، «‌”بر زبان کودکان و شیرخوارگان حمد و ستایش را جاری ساختی“؟» ۱۷پس عیسی ایشان را ترک گفت و از شهر خارج شده، به بیت‌عَنْیا رفت و شب را در آنجا به‌سر برد. خشک شدن درخت انجیر مَتّی ۲۱:‏۱۸-۲۲ - مَرقُس ۱۱:‏۱۲-۱۴ و ۲۰-۲۴ ۱۸بامدادان عیسی در راهِ بازگشت به شهر، گرسنه شد.۱۹در کنار راه، درخت انجیری دید و به‌سوی آن رفت، امّا جز برگ چیزی بر آن نیافت. پس خطاب به درخت گفت: «مباد که دیگر هرگز میوه‌ای از تو به‌بار آید!» در همان‌دم درخت خشک شد.۲۰شاگردان که از دیدن این واقعه حیرت کرده بودند، از او پرسیدند: «چگونه درخت انجیر چنین زود خشک شد؟»۲۱عیسی در پاسخ به آنان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، اگر ایمان داشته باشید و شک نکنید، نه‌تنها می‌توانید آنچه بر درخت انجیر گذشت انجام دهید، بلکه هرگاه به این کوه بگویید ”از جا کنده شده، به دریا افکنده شو،“ چنین خواهد شد.۲۲اگر ایمان داشته باشید، هرآنچه در دعا درخواست کنید، خواهید یافت.» سؤال دربارۀ اجازۀعیسی مَتّی ۲۱:‏۲۳-۲۷ - مَرقُس ۱۱:‏۲۷-۳۳؛ لوقا ۲۰:‏۱-۸ ۲۳آنگاه عیسی وارد محوطۀ معبد شد و به تعلیم مردم پرداخت. در این هنگام، سران کاهنان و مشایخ قوم نزد او آمدند و گفتند: «به چه حقّی این کارها را می‌کنی؟ چه کسی این حق را به تو داده است؟»۲۴عیسی در پاسخ گفت: «من نیز از شما پرسشی دارم. اگر پاسخ گفتید، من نیز به شما می‌گویم به چه حقّی این کارها را می‌کنم.۲۵تعمید یحیی از کجا بود؟ از آسمان یا از انسان؟» آنها بین خود بحث کردند و گفتند: «اگر بگوییم از آسمان بود، به ما خواهد گفت، ”پس چرا به او ایمان نیاوردید؟“۲۶و اگر بگوییم از انسان بود، از مردم بیم داریم، زیرا همه یحیی را پیامبر می‌دانند.»۲۷پس به عیسی پاسخ دادند: «نمی‌دانیم.» عیسی گفت: «من نیز به شما نمی‌گویم به چه حقّی این کارها را می‌کنم. مَثَل دو پسر ۲۸«نظر شما چیست؟ مردی دو پسر داشت. نزد پسر نخست خود رفت و گفت: ”پسرم، امروز به تاکستان من برو و به کار مشغول شو.“۲۹پاسخ داد: ”نمی‌روم.“ امّا بعد تغییر عقیده داد و رفت.۳۰پدر نزد پسر دیگر رفت و همان را به او گفت. پسر پاسخ داد: ”می‌روم، آقا،“ امّا نرفت.۳۱کدامیک از آن دو پسر خواست پدر خود را به‌جا آورد؟» پاسخ دادند: «اوّلی.» عیسی به ایشان گفت: «آمین، به شما می‌گویم، خراجگیران و فاحشه‌ها پیش از شما به پادشاهی خدا راه می‌یابند.۳۲زیرا یحیی در طریق پارسایی نزد شما آمد امّا به او ایمان نیاوردید، ولی خراجگیران و فاحشه‌ها ایمان آوردند. و شما با اینکه این را دیدید، تغییر عقیده ندادید و به او ایمان نیاوردید. مَثَل باغبانان شرور مَتّی ۲۱:‏۳۳-۴۶ - مَرقُس ۱۲:‏۱-۱۲؛ لوقا ۲۰:‏۹-۱۹ ۳۳«به مَثَل دیگری گوش فرادهید. صاحب باغی تاکستانی غَرْس کرد و گِرد آن دیوار کشید و چَرخُشتی در آن کَند و برجی بنا نهاد. سپس تاکستان را به چند باغبان اجاره داد و خود به سفر رفت.۳۴چون موسم برداشت محصول فرارسید، غلامان خود را نزد باغبانان فرستاد تا میوۀ او را تحویل بگیرند.۳۵امّا باغبانان غلامان او را گرفته، یکی را زدند و دیگری را کشتند و سوّمی را سنگسار کردند.۳۶دیگربار، غلامانی بیشتر نزد آنها فرستاد، امّا باغبانان با آنها نیز همانگونه رفتار کردند.۳۷سرانجام پسر خود را نزد باغبانان فرستاد و با خود گفت: ”پسرم را حرمت خواهند داشت.“۳۸امّا هنگامی که باغبانان پسر را دیدند، به یکدیگر گفتند: ”این وارث است. بیایید او را بکشیم و میراثش را تصاحب کنیم.“۳۹پس او را گرفتند و از تاکستان بیرون افکنده، کشتند.۴۰با این اوصاف، وقتی صاحب تاکستان بیاید با این باغبانان چه خواهد کرد؟»۴۱پاسخ دادند: «آن افراد بی‌رحم را با بی‌رحمی تمام نابود خواهد ساخت و تاکستان را به باغبانان دیگر اجاره خواهد داد تا در فصل برداشت محصول، سهم او را بدهند.» ۴۲آنگاه عیسی به آنان گفت: «آیا تا به حال در کتب‌مقدّس نخوانده‌اید که، «‌”همان سنگی که معماران رد کردند، سنگ اصلی بنا شده است. خداوند چنین کرده و در نظر ما شگفت می‌نماید“؟ ۴۳پس شما را می‌گویم که پادشاهی خدا از شما گرفته و به قومی داده خواهد شد که میوۀ آن را بدهند. ۴۴[هر‌که بر آن سنگ افتد، خُرد خواهد شد، و هرگاه آن سنگ بر کسی افتد، او را در‌هم خواهد شکست.]» ۴۵چون سران کاهنان و فَریسیان مَثَلهای عیسی را شنیدند، دریافتند که دربارۀ آنها سخن می‌گوید.۴۶پس بر‌آن شدند که او را گرفتار کنند، امّا از مردم بیم داشتند زیرا آنها عیسی را پیامبر می‌دانستند. ۲۲ مَثَل جشن عروسی مَتّی ۲۲:‏۲-۱۴ - مشابه لوقا ۱۴:‏۱۶-۲۴ ۱عیسی باز به مَثَلها با ایشان سخن گفته، فرمود:۲«پادشاهی آسمان را می‌توان به شاهی تشبیه کرد که برای پسر خود جشن عروسی به‌پا داشت.۳او خادمان خود را فرستاد تا دعوت‌شدگان را به جشن فراخوانند، امّا آنها نخواستند بیایند.۴پس خادمانی دیگر فرستاد و گفت: ”دعوت‌شدگان را بگویید اینک سفرۀ جشن را آماده کرده‌ام، گاوان و گوساله‌های پرواری‌ام را سر بریده‌ام و همه‌چیز آماده است. پس به جشن عروسی بیایید.“۵امّا آنها اعتنا نکردند و هر یک به راه خود رفتند، یکی به مزرعه و دیگری به تجارت خود.۶دیگران نیز خادمان او را گرفتند و آزار دادند و کشتند.۷شاه چون این را شنید، خشمگین شده، سپاهیان خود را فرستاد و قاتلان را کشت و شهر آنها را به آتش کشید.۸سپس خادمان خود را گفت: ”جشن عروسی آماده است، امّا دعوت‌شدگان شایستگی حضور در آن را نداشتند.۹پس به میدان شهر بروید و هر‌که را یافتید به جشن عروسی دعوت کنید.“۱۰غلامان به کوچه‌ها رفتند و هر‌که را یافتند، چه نیک و چه بد، با خود آوردند و تالار عروسی از میهمانان پر شد. ۱۱«امّا هنگامی که شاه برای دیدار با میهمانان وارد مجلس شد، مردی را دید که جامۀ عروسی بر تن نداشت.۱۲از او پرسید: ”ای دوست، چگونه بدون جامۀ عروسی به اینجا آمدی؟“ آن مرد پاسخی نداشت.۱۳آنگاه پادشاه خادمان خود را گفت: ”دست و پایش را ببندید و او را به تاریکیِ بیرون بیندازید، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود.“۱۴زیرا دعوت‌شدگان بسیارند، امّا برگزیدگان اندک.» پرسش دربارۀ پرداخت خراج مَتّی ۲۲:‏۱۵-۲۲ - مَرقُس ۱۲:‏۱۳-۱۷؛ لوقا ۲۰:‏۲۰-۲۶ ۱۵سپس فَریسیان بیرون رفتند و شور کردند تا ببینند چگونه می‌توانند او را با سخنان خودش به‌دام اندازند.۱۶آنها شاگردان خود را به همراه هیرودیان نزد او فرستادند و گفتند: «استاد، می‌دانیم مردی صادق هستی و راه خدا را به‌درستی می‌آموزانی و از کسی باک نداری، زیرا بر صورت ظاهر نظر نمی‌کنی.۱۷پس رأی خود را به ما بگو؛ آیا پرداخت خراج به قیصر رواست یا نه؟»۱۸عیسی به بداندیشی آنان پی برد و گفت: «ای ریاکاران، چرا مرا می‌آزمایید؟۱۹سکه‌ای را که با آن خراج می‌پردازید، به من نشان دهید.» آنها سکه‌ای یک دیناری به وی دادند.۲۰از ایشان پرسید: «نقش و نام روی این سکه از آنِ کیست؟»۲۱پاسخ دادند: «از آنِ قیصر.» به آنها گفت: «پس مال قیصر را به قیصر بدهید و مال خدا را به خدا.»۲۲چون این را شنیدند، در شگفت شدند و او را واگذاشته، رفتند. سؤال دربارۀ قیامت مَتّی ۲۲:‏۲۳-۳۳ - مَرقُس ۱۲:‏۱۸-۲۷؛ لوقا ۲۰:‏۲۷-۴۰ ۲۳در همان روز، صَدّوقیان که منکر قیامتند، نزدش آمدند و سؤالی از او کرده،۲۴گفتند: «استاد، موسی به ما فرموده است که اگر مردی بی‌اولاد بمیرد، برادرش باید آن بیوه را به زنی بگیرد تا از او برای برادر خود نسلی باقی بگذارد.۲۵باری، در میان ما هفت برادر بودند. برادر نخستین زنی گرفت و مُرد و چون فرزندی نداشت، زن بیوه‌اش را برای برادر خود باقی گذاشت.۲۶دوّمین و سوّمین، تا هفتمین برادر نیز به همین وضع دچار شدند.۲۷سرانجام آن زن نیز مرد.۲۸حال، در قیامت، آن زن همسر کدامیک از هفت برادر خواهد بود، زیرا همه او را به زنی گرفته بودند؟» ۲۹عیسی پاسخ داد: «شما گمراه هستید، زیرا نه از کتب‌مقدّس آگاهید و نه از قدرت خدا!۳۰در روز قیامت کسی نه زن می‌گیرد و نه شوهر می‌کند، بلکه همه همچون فرشتگان آسمان خواهند بود.۳۱امّا دربارۀ قیامت مردگان، آیا در کتاب نخوانده‌اید که خدا به شما چه گفته است؟۳۲او فرموده که، ”من هستم خدای ابراهیم و خدای اسحاق و خدای یعقوب“. او نه خدای مردگان، بلکه خدای زندگان است.»۳۳مردم با شنیدن این سخنان، از تعلیم او در شگفت شدند. بزرگترین حکم مَتّی ۲۲:‏۳۴-۴۰ - مَرقُس ۱۲:‏۲۸-۳۱ ۳۴امّا چون فَریسیان شنیدند که عیسی چگونه با جواب خود دهان صَدّوقیان را بسته است، گرد هم آمدند.۳۵یکی از آنها که فقیه بود، با این قصد که عیسی را به دام اندازد، از او پرسید:۳۶«ای استاد، بزرگترین حکم شریعت کدام است؟»۳۷عیسی پاسخ داد: «‌”خداوندْ خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر خود محبت نما.“۳۸این نخستین و بزرگترین حکم است.۳۹دوّمین حکم نیز همچون حکم نخستین، مهم است: ”همسایه‌ات را همچون خویشتن محبت نما.“۴۰این دو حکم، اساس تمامی شریعت موسی و نوشته‌های پیامبران است.» مسیح پسر کیست؟ مَتّی ۲۲:‏۴۱-۴۶ - مَرقُس ۱۲:‏۳۵-۳۷؛ لوقا ۲۰:‏۴۱-۴۴ ۴۱هنگامی که فَریسیان گِرد هم جمع بودند، عیسی از آنها پرسید:۴۲«نظر شما دربارۀ مسیح چیست؟ او پسر کیست؟» پاسخ دادند: «پسر داوود.»۴۳عیسی گفت: «پس چگونه داوود به الهام روح، او را خداوند می‌خواند؟ زیرا می‌گوید: ۴۴«‌”خداوند به خداوند من گفت: «به‌دست راست من بنشین تا آن هنگام که دشمنانت را کرسی زیر پایت سازم.»“ ۴۵اگر داوود او را خداوند می‌خوانَد، چگونه او می‌تواند پسر داوود باشد؟»۴۶بدینسان، هیچ‌کس را یارای پاسخگویی او نبود و از آن پس دیگر کسی جرئت نکرد پرسشی از او بکند. ۲۳ هشدار به رهبران مذهبی مَتّی ۲۳:‏۱-۷ - مَرقُس ۱۲:‏۳۸ و ۳۹؛ لوقا ۲۰:‏۴۵ و ۴۶ مَتّی ۲۳:‏۳۷-۳۹ - لوقا ۱۳:‏۳۴ و ۳۵ ۱آنگاه عیسی خطاب به مردم و شاگردان خود چنین گفت:۲«علمای دین و فَریسیان بر مسند موسی نشسته‌اند.۳پس آنچه به شما می‌گویند، نگاه دارید و به‌جا آورید؛ امّا همچون آنان عمل نکنید! زیرا آنچه تعلیم می‌دهند، خود به‌جا نمی‌آورند.۴بارهای توان‌فرسا را می‌بندند و بر دوش مردم می‌گذارند، امّا خود حاضر نیستند برای حرکت دادن آن حتی انگشتی تکان دهند.۵هر‌چه می‌کنند برای آن است که مردم آنها را ببینند: آیه‌دان‌های خود را بزرگتر و دامن ردای خویش را پهنتر می‌سازند.۶دوست دارند در ضیافتها بر صدر مجلس بنشینند و در کنیسه‌ها بهترین جای را داشته باشند،۷و مردم در کوچه و بازار آنها را سلام گویند و ”استاد“ خطاب کنند.۸امّا شما ”استاد“ خوانده مشوید، زیرا تنها یک استاد دارید، و همۀ شما برادرید.۹هیچ‌کس را نیز بر روی زمین ”پدر“ مخوانید، زیرا تنها یک پدر دارید که در آسمان است.۱۰و نیز ”معلم“ خوانده مشوید، زیرا فقط یک معلم دارید که مسیح است.۱۱آن که در میان شما از همه بزرگتر است، خدمتگزار شما خواهد بود.۱۲زیرا هر‌که خود را بزرگ سازد، پست خواهد شد و هر‌که خویشتن را فروتن سازد، سرافراز خواهد گردید. ۱۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما درِ پادشاهی آسمان را به‌روی مردم می‌بندید؛ نه خود داخل می‌شوید و نه می‌گذارید کسانی که در راهند، داخل شوند. ۱۴[«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار، شما از سویی خانۀ بیوه‌زنان را غارت می‌کنید و از دیگرسو، برای تظاهر، دعای خود را طول می‌دهید. از همین‌رو، مکافاتتان بسی سخت‌تر خواهد بود.] ۱۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما دریا و خشکی را درمی‌نوردید تا یک نفر را به دین خود بیاورید و وقتی چنین کردید، او را دو چندان بدتر از خود، فرزند جهنم می‌سازید. ۱۶«وای بر شما ای راهنمایان کور که می‌گویید: ”اگر کسی به معبد سوگند خورَد باکی نیست، امّا اگر به طلای معبد سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“۱۷ای نابخردانِ کور! کدام برتر است؟ طلا یا معبدی که طلا را تقدیس می‌کند؟۱۸و نیز می‌گویید: ”اگر کسی به مذبح سوگند خورَد، باکی نیست، امّا اگر به هدیه‌ای که بر آن گذاشته می‌شود سوگند خورَد، باید به سوگند خود وفا کند.“۱۹ای کوران! کدام برتر است؟ هدیه یا مذبحی که هدیه را تقدیس می‌کند؟۲۰پس، کسی که به مذبح سوگند می‌خورد، همانا به مذبح و هرآنچه بر آن است سوگند خورده است.۲۱و هر‌که به معبد سوگند می‌خورد، به معبد و به آن که در آن ساکن است سوگند خورده است.۲۲و هر‌که به آسمان سوگند می‌خورد، به تخت خدا و به آن که بر آن نشسته است سوگند خورده است. ۲۳«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما از نعناع و شِوید و زیره ده‌یک می‌دهید، امّا احکام مهمترِ شریعت را که همانا عدالت و رحمت و امانت است، نادیده می‌گیرید. اینها را می‌بایست به‌جای می‌آوردید و آنها را نیز فراموش نمی‌کردید.۲۴ای راهنمایان کور! شما پشه را صافی می‌کنید، امّا شتر را فرو می‌بلعید! ۲۵«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما بیرون پیاله و بشقاب را پاک می‌کنید، امّا درون آن مملو از آز و ناپرهیزی است.۲۶ای فَریسی کور، نخست درون پیاله و بشقاب را پاک کن که بیرونش نیز پاک خواهد شد. ۲۷«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما همچون گورهایی هستید سفیدکاری شده که از بیرون زیبا به‌نظر می‌رسند، امّا درون آنها پُر است از استخوانهای مردگان و انواع نجاسات!۲۸به همینسان، شما نیز خود را به مردم پارسا می‌نمایید، امّا در باطن مملو از ریاکاری و شرارتید. ۲۹«وای بر شما ای علمای دین و فَریسیان ریاکار! شما برای پیامبران مقبره می‌سازید و آرامگاه پارسایان را می‌آرایید۳۰و می‌گویید: ”اگر در روزگار پدران خود بودیم، هرگز در کشتن پیامبران با ایشان شریک نمی‌شدیم.“۳۱بدینسان، خود می‌پذیرید که فرزندانِ قاتلانِ پیامبرانید.۳۲حال که چنین است، پس آنچه را پدرانتان آغاز کردند، شما به‌کمال رسانید!۳۳ای ماران! ای افعی‌زادگان! چگونه از مجازات جهنم خواهید گریخت؟۳۴چرا‌که من انبیا و حکیمان و علما نزد شما می‌فرستم و شما برخی را خواهید کشت و بر صلیب خواهید کشید، و برخی را در کنیسه‌های خود تازیانه خواهید زد و شهر به شهر تعقیب خواهید کرد.۳۵پس، همۀ خون پارسایان که بر زمین ریخته شده است، از خون هابیلِ پارسا گرفته تا خون زکریا بن بِرِخیا، که او را بین محرابگاه و مذبح کشتید، بر گردن شما خواهد بود.۳۶آمین، به شما می‌گویم، قصاص این‌همه را، این نسل خواهد پرداخت. ۳۷«ای اورشلیم، ای اورشلیم، ای قاتلِ پیامبران و سنگسارکنندۀ رسولانی که نزد تو فرستاده می‌شوند! چند بار خواستم همچون مرغی که جوجه‌هایش را زیر بالهای خویش جمع می‌کند، فرزندان تو را گِرد آورم، امّا نخواستی.۳۸اینک خانۀ شما به خودتان ویران واگذاشته می‌شود.۳۹زیرا به شما می‌گویم که از این پس مرا نخواهید دید تا روزی که بگویید: ”خجسته باد او که به نام خداوند می‌آید.“» ۲۴ نشانه‌های پایان عصر حاضر مَتّی ۲۴:‏۱-۵۱ - مَرقُس ۱۳:‏۱-۳۷؛ لوقا ۲۱:‏۵-۳۶ ۱هنگامی که عیسی معبد را ترک گفته، به راه خود می‌رفت، شاگردانش نزدش آمدند تا نظر او را به بناهای معبد جلب کنند.۲عیسی به آنان گفت: «این بناها را می‌بینید؟ آمین، به شما می‌گویم، سنگی بر سنگ دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه فرو خواهد ریخت.» ۳وقتی عیسی بر کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزد او آمده، گفتند: «به ما بگو این وقایع کِی روی خواهد داد و نشانۀ آمدن تو و پایان این عصر چیست؟»۴عیسی پاسخ داد: «بهوش باشید تا کسی گمراهتان نکند.۵زیرا بسیاری به نام من خواهند آمد و خواهند گفت، ”من مسیح هستم،“ و بسیاری را گمراه خواهند کرد.۶همچنین دربارۀ جنگها خواهید شنید و خبر جنگها به گوشتان خواهد رسید. امّا مشوش مشوید، زیرا چنین وقایعی می‌باید رخ دهد، ولی هنوز پایان فرانرسیده.۷نیز قومی بر قوم دیگر و حکومتی بر حکومت دیگر بر‌خواهند خاست. و قحطیها و زلزله‌ها در جایهای گوناگون خواهد آمد.۸امّا همۀ اینها تنها آغاز درد زایمان است. ۹«در آن زمان شما را تسلیم دشمنان خواهند کرد تا زیر شکنجه قرار گیرید و کشته شوید. همۀ قومها به‌خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت.۱۰در آن روزها بسیاری از ایمان خود بازگشته، به یکدیگر خیانت خواهند کرد و از یکدیگر متنفر خواهند شد.۱۱پیامبران دروغینِ زیادی برخاسته، بسیاری را گمراه خواهند کرد.۱۲در نتیجۀ افزونی شرارت، محبت بسیاری به سردی خواهد گرایید.۱۳امّا هر‌که تا به‌پایان پایدار بماند، نجات خواهد یافت.۱۴و این بشارت پادشاهی در سرتاسر جهان اعلام خواهد شد تا شهادتی برای همۀ قومها باشد. آنگاه پایان فراخواهد رسید. ۱۵«پس چون آنچه را دانیال نبی ”مکروه ویرانگر“ نامیده در مکان مقدّس بر‌پا بینید - خواننده دقّت کند -۱۶آنگاه هر‌که در یهودیه باشد، به کوهها بگریزد؛۱۷و هر‌که بر بام خانه باشد، برای برداشتن چیزی، فرود نیاید؛۱۸و هر‌که در مزرعه باشد، برای برگرفتن قبای خود به خانه بازنگردد.۱۹وای بر زنان آبستن و مادران شیرده در آن روزها!۲۰دعا کنید که فرار شما در زمستان یا در روز شَبّات نباشد.۲۱زیرا در آن زمان چنان مصیبت عظیمی روی خواهد داد که مانندش از آغاز جهان تاکنون روی نداده، و هرگز نیز روی نخواهد داد.۲۲اگر آن روزها کوتاه نمی‌شد، هیچ بشری جان سالم به‌در نمی‌برد. امّا به‌خاطر برگزیدگان کوتاه خواهد شد. ۲۳«در آن زمان، اگر کسی به شما گوید، ”ببینید، مسیح اینجاست!“ یا ”مسیح آنجاست!“ باور مکنید.۲۴زیرا مسیحان کاذب و پیامبران دروغین برخاسته، آیات و معجزات عظیم به‌ظهور خواهند آورد تا اگر ممکن باشد، حتی برگزیدگان را گمراه کنند.۲۵ببینید، پیشاپیش به شما گفتم.۲۶بنابراین اگر به شما بگویند، ”او در بیابان است،“ به آنجا نروید؛ و اگر بگویند، ”در اندرونی خانه است،“ باور مکنید.۲۷زیرا همچنانکه صاعقه در شرق آسمان پدید می‌آید و نورش تا به غرب می‌رسد، ظهور پسر‌انسان نیز چنین خواهد بود.۲۸هر‌جا لاشه‌ای باشد، لاشخوران در آنجا گرد می‌آیند. ۲۹«بلافاصله، پس از مصیبتِ آن روزها «‌”خورشید تاریک خواهد شد و ماه دیگر نور نخواهد افشاند؛ ستارگان از آسمان فرو خواهند ریخت، و نیروهای آسمان به لرزه در‌خواهند آمد.“ ۳۰آنگاه نشانۀ پسر‌انسان در آسمان ظاهر خواهد شد و همۀ طوایف جهان بر سینۀ خود خواهند زد، و پسر‌انسان را خواهند دید که با قدرت و جلال عظیم بر ابرهای آسمان می‌آید.۳۱او فرشتگان خود را با نفیر بلند شیپور خواهد فرستاد و آنها برگزیدگان او را از چهار گوشۀ جهان، از یک کران آسمان تا به کران دیگر، گرد هم خواهند آورد. ۳۲«حال، از درخت انجیر این درس را فراگیرید: به محض اینکه شاخه‌های آن جوانه زده برگ می‌دهد، درمی‌یابید که تابستان نزدیک است.۳۳به همینسان، هرگاه این چیزها را ببینید، درمی‌یابید که او نزدیک، بلکه بر در است.۳۴آمین، به شما می‌گویم، تا اینهمه روی ندهد، این نسل از بین نخواهد رفت.۳۵آسمان و زمین زایل خواهد شد، امّا سخنان من هرگز زوال نخواهد پذیرفت. انتظار برای بازگشت مسیح مَتّی ۲۴:‏۳۷-۳۹ - لوقا ۱۷:‏۲۶ و ۲۷ مَتّی ۲۴:‏۴۵-۵۱ - لوقا ۱۲:‏۴۲-۴۶ ۳۶«هیچ‌کس آن روز و ساعت را نمی‌داند جز پدر؛ حتی فرشتگان آسمان و پسر نیز از آن آگاه نیستند.۳۷زمان ظهور پسر‌انسان مانند روزگار نوح خواهد بود.۳۸در روزهای پیش از توفان، قبل از اینکه نوح به کشتی درآید، مردم می‌خوردند و می‌نوشیدند و زن می‌گرفتند و شوهر می‌کردند۳۹و نمی‌دانستند چه در پیش است. تا اینکه توفان آمد و همه را با خود برد. ظهور پسر‌انسان نیز همینگونه خواهد بود.۴۰از دو مرد که در مزرعه هستند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.۴۱و از دو زن که با هم آسیاب می‌کنند، یکی برگرفته و دیگری واگذاشته خواهد شد.۴۲پس بیدار باشید، زیرا نمی‌دانید سرورِ شما چه روزی خواهد آمد.۴۳این را بدانید که اگر صاحبخانه می‌دانست دزد در چه پاسی از شب می‌آید، بیدار می‌ماند و نمی‌گذاشت به خانه‌اش دستبرد زنند.۴۴پس شما نیز آماده باشید، زیرا پسر‌انسان در ساعتی خواهد آمد که انتظارش را ندارید. ۴۵«پس آن غلام امین و دانا کیست که اربابش او را به سرپرستی خانواده خود گماشته باشد تا خوراک آنان را به‌موقع بدهد؟۴۶خوشابهحال آن غلام که چون اربابش بازگردد، او را مشغول این کار ببیند.۴۷آمین، به شما می‌گویم، که او را بر همۀ مایملک خود خواهد گماشت.۴۸امّا اگر آن غلام، شرور باشد و با خود بیندیشد که ”اربابم تأخیر کرده است،“۴۹و به آزار همکاران خود بپردازد و با میگساران مشغول خوردن و نوشیدن شود،۵۰آنگاه اربابش در روزی که انتظار ندارد و در ساعتی که از آن آگاه نیست خواهد آمد۵۱و او را از میان دوپاره کرده، در جایگاه ریاکاران خواهد افکند، جایی که گریه و دندان به دندان ساییدن خواهد بود. ۲۵ مَثَل ده باکره ۱«در آن روز، پادشاهی آسمان همچون ده باکره خواهد بود که چراغهای خود را برداشته، به استقبال داماد بیرون رفتند.۲پنج تن از آنان دانا و پنج تن دیگر نادان بودند.۳باکره‌های نادان چراغهای خود را برداشتند، امّا روغن با خود نبردند.۴ولی دانایان، با چراغهای خود ظرفهای پر از روغن نیز بردند.۵چون آمدن داماد به‌درازا کشید، چشمان همه سنگین شده، به خواب رفتند.۶در نیمه‌های شب، صدای بلندی به گوش رسید که می‌گفت: ”داماد می‌آید! به پیشواز او بروید!“۷آنگاه همۀ باکره‌ها بیدار شدند و چراغهای خود را آماده کردند.۸نادانان به دانایان گفتند: ”قدری از روغن خود به ما بدهید، چون چراغهای ما رو به خاموشی است.“۹امّا دانایان پاسخ دادند: ”نخواهیم داد، زیرا روغن برای همۀ ما کافی نخواهد بود. بروید و از فروشندگان برای خود بخرید.“۱۰امّا هنگامی که آنان برای خرید روغن رفته بودند، داماد سررسید و باکره‌هایی که آماده بودند، با او به ضیافت عروسی درآمدند و در بسته شد.۱۱پس از آن، باکره‌های دیگر نیز رسیدند و گفتند: ”سرور ما، سرور ما، در بر ما بگشا!“۱۲امّا او به آنها گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، من شما را نمی‌شناسم.“۱۳پس بیدار باشید، چون از آن روز و ساعت خبر ندارید. مَثَل قنطارها مَتّی ۲۵:‏۱۴-۳۰ - مشابه لوقا ۱۹:‏۱۲-۲۷ ۱۴«همچنین پادشاهی آسمان مانند مردی خواهد بود که قصد سفر داشت. او خادمان خود را فراخواند و اموال خویش به آنان سپرد؛۱۵به فراخور قابلیت هر خادم، به یکی پنج قنطار داد، به یکی دو و به دیگری یک قنطار. آنگاه راهی سفر شد.۱۶مردی که پنج قنطار گرفته بود، بی‌درنگ با آن به تجارت پرداخت و پنج قنطار دیگر سود کرد.۱۷بر همین منوال، آن که دو قنطار داشت، دو قنطار دیگر نیز به‌دست آورد.۱۸امّا آن که یک قنطار گرفته بود، رفت و زمین را کَند و پول ارباب خود را پنهان کرد. ۱۹«پس از زمانی دراز، ارباب آن خادمان بازگشت و از آنان حساب خواست.۲۰مردی که پنج قنطار دریافت کرده بود، پنج قنطار دیگر را نیز با خود آورد و گفت: ”سرورا، به من پنج قنطار سپردی، این هم پنج قنطار دیگر که سود کرده‌ام.“۲۱سَروَرَش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“۲۲خادمی که دو قنطار گرفته بود نیز پیش آمد و گفت: ”به من دو قنطار سپردی، این هم دو قنطار دیگر که سود کرده‌ام.“۲۳سرورش پاسخ داد: ”آفرین، ای خادم نیکو و امین! در چیزهای کم امین بودی، پس تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. بیا و در شادی ارباب خود شریک شو!“۲۴آنگاه خادمی که یک قنطار گرفته بود، نزدیک آمد و گفت: ”چون می‌دانستم مردی تندخو هستی، از جایی که نکاشته‌ای می‌دِرَوی و از جایی که نپاشیده‌ای جمع می‌کنی،۲۵پس ترسیدم و پول تو را در زمین پنهان کردم. این هم پول تو!“۲۶اما سرورش پاسخ داد: ”ای خادم بدکاره و تنبل! تو که می‌دانستی از جایی که نکاشته‌ام، می‌دِرَوَم و از جایی که نپاشیده‌ام، جمع می‌کنم،۲۷پس چرا پول مرا به صرّافان ندادی تا چون از سفر بازگردم آن را با سود پس گیرم؟۲۸آن قنطار را از او بگیرید و به آن که ده قنطار دارد بدهید.۲۹زیرا به هر‌که دارد، بیشتر داده خواهد شد تا به‌فراوانی داشته باشد؛ امّا آن که ندارد، همان که دارد نیز از او گرفته خواهد شد.۳۰این خادم بی‌فایده را به تاریکیِ بیرون افکنید، جایی که گریه و دندان بر هم ساییدن خواهد بود.“ روز داوری ۳۱«هنگامی که پسر‌انسان با شکوه و جلال خود به همراه همۀ فرشتگان بیاید، بر تخت پرشکوه خود خواهد نشست۳۲و همۀ قومها در برابر او حاضر خواهند شد و او همچون شبانی که گوسفندها را از بزها جدا می‌کند، مردمان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد؛۳۳گوسفندان را در سمت راست و بزها را در سمت چپ خود قرار خواهد داد.۳۴سپس به آنان که در سمت راست او هستند خواهد گفت: ”بیایید، ای برکت یافتگان از پدر من، و پادشاهی‌ای را به‌میراث یابید که از آغاز جهان برای شما آماده شده بود.۳۵زیرا گرسنه بودم، به من خوراک دادید؛ تشنه بودم، به من آب دادید؛ غریب بودم، به من جا دادید.۳۶عریان بودم، مرا پوشانیدید؛ مریض بودم، عیادتم کردید؛ در زندان بودم، به دیدارم آمدید.“۳۷آنگاه پارسایان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کِی تو را گرسنه دیدیم و به تو خوراک دادیم، یا تشنه دیدیم و به تو آب دادیم؟۳۸کِی تو را غریب دیدیم و به تو جا دادیم و یا عریان، و تو را پوشانیدیم؟۳۹کِی تو را مریض و یا در زندان دیدیم و به دیدارت آمدیم؟“۴۰پادشاه در پاسخ خواهد گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، آنچه برای یکی از کوچکترین برادران من کردید، در واقع برای من کردید.“۴۱آنگاه پادشاه به آنان که در سمت چپ او هستند خواهد گفت: ”ای ملعونان، از من دور شوید و به آتش جاودانی روید که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است،۴۲زیرا گرسنه بودم، خوراکم ندادید؛ تشنه بودم، آبم ندادید؛۴۳غریب بودم، جایم ندادید؛ عریان بودم، مرا نپوشانیدید؛ مریض و زندانی بودم، به دیدارم نیامدید.“۴۴آنان پاسخ خواهند داد: ”سرور ما، کی تو را گرسنه و تشنه و غریب و عریان و مریض و در زندان دیدیم و خدمتت نکردیم؟“۴۵در جواب خواهد گفت: ”آمین، به شما می‌گویم، آنچه برای یکی از این کوچکترینها نکردید، در واقع برای من نکردید.“۴۶پس آنان به مجازات جاودان داخل خواهند شد، امّا پارسایان به حیات جاودان.» ۲۶ توطئه قتل عیسی مَتّی ۲۶:‏۲-۵ - مَرقُس ۱۴:‏۱ و ۲؛ لوقا ۲۲:‏۱ و ۲ ۱چون عیسی همۀ این سخنان را به‌پایان رسانید، به شاگردان خود گفت:۲«می‌دانید که دو روز دیگر، عید پِسَخ فرامی‌رسد و پسر‌انسان را تسلیم خواهند کرد تا بر صلیب شود.» ۳پس سران کاهنان و مشایخ قوم در کاخ کاهن‌اعظم که قیافا نام داشت، گرد آمدند۴و شور کردند که چگونه با حیله، عیسی را دستگیر کنند و به قتل رسانند.۵ولی می‌گفتند: «نه در ایام عید، مبادا مردم شورش کنند.» تدهین عیسی در بیت‌عَنْیا مَتّی ۲۶:‏۶-۱۳ - مَرقُس ۱۴:‏۳-۹ مَتّی ۲۶:‏۶-۱۳ - مشابه لوقا ۷:‏۳۷ و ۳۸؛ یوحنا ۱۲:‏۱-۸ ۶در آن هنگام که عیسی در بیت‌عَنْیا در خانۀ شَمعون جذامی بود،۷زنی با ظرفی مرمرین از عطر بسیار گرانبها نزد او آمد و هنگامی که عیسی بر سر سفره نشسته بود، عطر را بر سر او ریخت.۸شاگردان چون این را دیدند به خشم آمده، گفتند:۹«این اِسراف برای چیست؟ این عطر را می‌شد به بهایی گران فروخت و بهایش را به فقرا داد.»۱۰عیسی متوجه شده گفت: «چرا این زن را می‌رنجانید؟ او کاری نیکو در حق من کرده است.۱۱فقیران را همیشه با خود دارید، امّا من همیشه نزد شما نخواهم بود.۱۲این زن با ریختن این عطر بر بدن من، در واقع مرا برای تدفین آماده کرده است.۱۳براستی به شما می‌گویم، در تمام جهان، هر‌جا که این انجیل موعظه شود، کار این زن نیز به یاد او بازگو خواهد شد.» خیانت یهودا مَتّی ۲۶:‏۱۴-۱۶ - مَرقُس ۱۴:‏۱۰ و ۱۱؛ لوقا ۲۲:‏۳-۶ ۱۴آنگاه یهودای اِسْخَریوطی که یکی از دوازده شاگرد بود، نزد سران کاهنان رفت۱۵و گفت: «به من چه خواهید داد اگر عیسی را به شما تسلیم کنم؟» پس آنان سی سکۀ نقره به وی پرداخت کردند.۱۶از آن هنگام، یهودا در پی فرصت بود تا عیسی را تسلیم کند. شام آخر مَتّی ۲۶:‏۱۷-۱۹ - مَرقُس ۱۴:‏۱۲-۱۶؛ لوقا ۲۲:‏۷-۱۳ مَتّی ۲۶:‏۲۰-۲۴ - مَرقُس ۱۴:‏۱۷-۲۱ مَتّی ۲۶:‏۲۶-۲۹ - مَرقُس ۱۴:‏۲۲-۲۵؛ لوقا ۲۲:‏۱۷-۲۰؛ اوّل قُرِنتیان ۱۱:‏۲۳-۲۵ ۱۷در نخستین روز عید فَطیر، شاگردان نزد عیسی آمدند و پرسیدند: «کجا می‌خواهی برایت تدارک ببینیم تا شام پِسَخ را بخوری؟»۱۸او به آنان گفت که به شهر، نزد فلان شخص بروند و به او بگویند: «استاد می‌گوید: ”وقت من نزدیک شده. می‌خواهم آیین پِسَخ را با شاگردانم در خانۀ تو به‌جای آورم.“‌»۱۹شاگردان همانگونه که عیسی گفته بود، کردند و پِسَخ را تدارک دیدند. ۲۰شب فرارسید و عیسی با دوازده شاگرد خود بر سر سفره نشست.۲۱در حین صرف شام، عیسی گفت: «آمین، به شما می‌گویم، یکی از شما مرا تسلیم دشمن خواهد کرد.»۲۲شاگردان بسیار غمگین شدند و یکی پس از دیگری از او پرسیدند: «من که آن کس نیستم، سرورم؟»۲۳عیسی پاسخ داد: «آن که دست خود را با من در کاسه فرو می‌برد، همان مرا تسلیم خواهد کرد.۲۴پسر‌انسان همانگونه که دربارۀ او نوشته شده، خواهد رفت، امّا وای بر آن کس که پسر‌انسان را تسلیم دشمن می‌کند. بهتر آن می‌بود که هرگز زاده نمی‌شد.»۲۵آنگاه یهودا، تسلیم‌کنندۀ وی، در پاسخ گفت: «استاد، آیا من آنم؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود گفتی!» ۲۶چون هنوز مشغول خوردن بودند، عیسی نان را برگرفت و پس از شکرگزاری، پاره کرد و به شاگردان داد و فرمود: «بگیرید، بخورید؛ این است بدن من.»۲۷سپس جام را برگرفت و پس از شکرگزاری آن را به شاگردان داد و گفت: «همۀ شما از این بنوشید.۲۸این است خون من برای عهد [جدید] که به‌خاطر بسیاری به‌جهت آمرزش گناهان ریخته می‌شود.۲۹به شما می‌گویم که از این محصول مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در پادشاهی پدر خود، تازه بنوشم.» ۳۰آنگاه پس از خواندن سرودی، به سمت کوه زیتون به‌راه افتادند. پیشگویی انکار پِطرُس مَتّی ۲۶:‏۳۱-۳۵ - مَرقُس ۱۴:‏۲۷-۳۱؛ لوقا ۲۲:‏۳۱-۳۴ ۳۱آنگاه عیسی به آنان گفت: «امشب همۀ شما به‌سبب من خواهید لغزید. زیرا نوشته شده، «‌”شبان را خواهم زد و گوسفندان گله پراکنده خواهند شد.“ ۳۲امّا پس از آنکه زنده شدم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.»۳۳پِطرُس در پاسخ گفت: «حتی اگر همه به‌سبب تو بلغزند، من هرگز نخواهم لغزید.»۳۴عیسی به وی گفت: «آمین، به تو می‌گویم که همین امشب، پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!»۳۵امّا پِطرُس گفت: «حتی اگر لازم باشد با تو بمیرم، انکارت نخواهم کرد.» سایر شاگردان نیز چنین گفتند. باغ جِتْسیمانی مَتّی ۲۶:‏۳۶-۴۶ - مَرقُس ۱۴:‏۳۲-۴۲؛ لوقا ۲۲:‏۴۰-۴۶ ۳۶آنگاه عیسی با شاگردان خود به مکانی به نام جِتْسیمانی رفت و به ایشان گفت: «در اینجا بنشینید تا من به آنجا رفته، دعا کنم.»۳۷سپس پِطرُس و دو پسر زِبِدی را با خود برد و اندوهگین و مضطرب شده،۳۸بدیشان گفت: «از فرط اندوه، به حال مرگ افتاده‌ام. در اینجا بمانید و با من بیدار باشید.»۳۹سپس قدری پیش رفته به‌رویْ بر خاک افتاد و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن است این جام از من بگذرد، امّا نه به خواست من، بلکه به ارادۀ تو.»۴۰آنگاه نزد شاگردان خود بازگشت و آنها را خفته یافت. پس به پِطرُس گفت: «آیا نمی‌توانستید ساعتی با من بیدار بمانید؟۴۱بیدار باشید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید. روح مشتاق است، امّا جسم ناتوان.»۴۲پس بار دیگر رفت و دعا کرد: «ای پدر من، اگر ممکن نیست این جامْ نیاشامیده از من بگذرد، پس آنچه ارادۀ توست انجام شود.»۴۳چون بازگشت، ایشان را همچنان در خواب یافت، زیرا چشمانشان سنگین شده بود.۴۴پس یک بار دیگر ایشان را به حال خود گذاشت و رفت و برای سوّمین بار همان دعا را تکرار کرد.۴۵سپس نزد شاگردان آمد و بدیشان گفت: «آیا هنوز در خوابید و استراحت می‌کنید؟ اکنون ساعت مقرر نزدیک شده است و پسر‌انسان به دست گناهکاران تسلیم می‌شود.۴۶برخیزید، برویم. اینک تسلیم‌کنندۀ من از راه می‌رسد.» گرفتار شدن عیسی مَتّی ۲۶:‏۴۷-۵۶ - مَرقُس ۱۴:‏۴۳-۵۰؛ لوقا ۲۲:‏۴۷-۵۳ ۴۷عیسی همچنان سخن می‌گفت که یهودا، یکی از آن دوازده تن، همراه با گروه بزرگی مسلّح به چماق و شمشیر، از سوی سران کاهنان و مشایخ قوم، از راه رسیدند.۴۸تسلیم‌کنندۀ او به همراهان خود علامتی داده و گفته بود: «آن کس را که ببوسم، همان است؛ او را بگیرید.»۴۹پس بی‌درنگ به عیسی نزدیک شد و گفت: «سلام، استاد!» و او را بوسید.۵۰عیسی به وی گفت: «ای رفیق، کار خود را انجام بده.» آنگاه آن افراد پیش آمده، بر سر عیسی ریختند و او را گرفتار کردند.۵۱در این هنگام، یکی از همراهان عیسی دست به شمشیر برده، آن را برکشید و ضربه‌ای به خدمتکار کاهن‌اعظم زد و گوشش را برید.۵۲امّا عیسی به او فرمود: «شمشیر خود در نیام کن؛ زیرا هر‌که شمشیر کِشد، به شمشیر نیز کشته شود.۵۳آیا گمان می‌کنی نمی‌توانم هم‌اکنون از پدر خود بخواهم که بیش از دوازده فوج فرشته به یاری‌ام فرستد؟۵۴امّا در آن صورت پیشگوییهای کتب‌مقدّس چگونه تحقق خواهد یافت که می‌گوید این وقایع باید رخ دهد؟»۵۵در آن وقت، خطاب به آن جماعت گفت: «مگر من راهزنم که با چماق و شمشیر به گرفتنم آمده‌اید؟ من هر روز در صحن معبد می‌نشستم و تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید.۵۶امّا این همه رخ داد تا پیشگوییهای پیامبران تحقق یابد.» آنگاه همۀ شاگردان ترکش کرده، گریختند. محاکمه در حضور شورای یهود مَتّی ۲۶:‏۵۷-۶۸ - مَرقُس ۱۴:‏۵۳-۶۵؛ یوحنا ۱۸:‏۱۲ و ۱۳ و ۱۹-۲۴ ۵۷آنها که عیسی را گرفتار کرده بودند، او را نزد قیافا، کاهن‌اعظم بردند. در آنجا علمای دین و مشایخ جمع بودند.۵۸امّا پِطرُس دورادور از پی عیسی رفت تا به حیاط خانۀ کاهن‌اعظم رسید. پس داخل شد و با نگهبانان بنشست تا سرانجامِ کار را ببیند.۵۹سران کاهنان و تمامی اهل شورا در پی یافتن دلایل و شواهدی نادرست علیه عیسی بودند تا او را بکشند؛۶۰امّا هرچند شاهدان دروغین بسیاری پیش آمدند، چنین چیزی یافت نشد. سرانجام دو نفر پیش آمده۶۱گفتند: «این مرد گفته است، ”من می‌توانم معبد خدا را ویران کنم و ظرف سه روز آن را از نو بسازم.“‌»۶۲آنگاه کاهن‌اعظم برخاست و خطاب به عیسی گفت: «هیچ پاسخ نمی‌گویی؟ این چیست که علیه تو شهادت می‌دهند؟»۶۳امّا عیسی همچنان خاموش ماند. کاهن‌اعظم به او گفت: «به خدای زنده سوگندت می‌دهم که به ما بگویی آیا تو مسیح، پسر خدای زنده هستی؟»۶۴عیسی پاسخ داد: «تو خود چنین می‌گویی! و به شما می‌گویم که از این پس پسر‌انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، بر ابرهای آسمان می‌آید.»۶۵آنگاه کاهن‌اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: «کفر گفت! دیگر چه نیاز به شاهد است؟ حال که کفر او را شنیدید،۶۶حکم شما چیست؟» در پاسخ گفتند: «سزایش مرگ است!»۶۷آنگاه بر صورت عیسی آبِدهان انداخته، او را زدند. بعضی نیز به او سیلی زده،۶۸می‌گفتند: «ای مسیح، نبوّت کن و بگو چه کسی تو را زد؟» انکار پِطرُس مَتّی ۲۶:‏۶۹-۷۵ - مَرقُس ۱۴:‏۶۶-۷۲؛ لوقا ۲۲:‏۵۵-۶۲؛ یوحنا ۱۸:‏۱۶-۱۸ و ۲۵-۲۷ ۶۹و امّا پِطرُس بیرون خانه، در حیاط نشسته بود که خادمه‌ای نزد او آمد و گفت: «تو هم با عیسای جلیلی بودی!»۷۰امّا او در حضور همه انکار کرد و گفت: «نمی‌دانم چه می‌گویی!»۷۱سپس به‌سوی سرسرای خانه رفت. در آنجا خادمه‌ای دیگر او را دید و به حاضرین گفت: «این مرد نیز با عیسای ناصری بود!»۷۲پِطرُس اینبار نیز انکار کرده، قسم خورد که «من این مرد را نمی‌شناسم.»۷۳اندکی بعد، جمعی که آنجا ایستاده بودند، پیش آمدند و به پِطرُس گفتند: «شکی نیست که تو هم یکی از آنها هستی! از لهجه‌ات پیداست!»۷۴آنگاه پِطرُس لعن کردن آغاز کرد و قسم خورده، گفت: «این مرد را نمی‌شناسم!» همان‌دم خروس بانگ زد.۷۵آنگاه پِطرُس سخنان عیسی را به‌یاد آورد که گفته بود: «پیش از بانگ خروس، سه بار مرا انکار خواهی کرد!» پس بیرون رفت و به‌تلخی بگریست. ۲۷ خودکشی یهودا ۱صبح زود، همۀ سران کاهنان و مشایخ گرد آمده، با هم شور کردند که عیسی را بکشند.۲پس او را دست‌بسته بردند و به پیلاتُسِ والی تحویل دادند. ۳چون یهودا، تسلیم‌کنندۀ او، دید که عیسی را محکوم کرده‌اند، از کردۀ خود پشیمان شد و سی سکۀ نقره را به سران کاهنان و مشایخ بازگردانید و گفت:۴«گناه کردم و باعث ریختن خون بی‌گناهی شدم.» امّا آنان پاسخ دادند: «ما را چه؟ خود دانی!»۵آنگاه یهودا سکه‌ها را در معبد بر زمین ریخت و بیرون رفته، خود را حلق‌آویز کرد.۶سران کاهنان سکه‌ها را از زمین جمع کرده، گفتند: «ریختن این سکه‌ها در خزانۀ معبد جایز نیست، زیرا خونبهاست.»۷پس از مشورت، با آن پول مزرعۀ کوزه‌گر را خریدند تا آن را گورستان غریبان سازند.۸از این‌رو آن مکان تا به امروز به «مزرعۀ خون» معروف است.۹بدینسان، پیشگویی اِرِمیای نبی به حقیقت پیوست که گفته بود: «آنان سی پاره نقره را برداشتند، یعنی قیمتی را که قوم اسرائیل بر او نهادند،۱۰و با آن مزرعۀ کوزه‌گر را خریدند، چنانکه خداوند به من امر فرموده بود.» محاکمه در حضور پیلاتُس مَتّی ۲۷:‏۱۱-۲۶ - مَرقُس ۱۵:‏۲-۱۵؛ لوقا ۲۳:‏۲ و ۳ و ۱۸-۲۵؛ یوحنا ۱۸:‏۲۹ - ۱۹:‏۱۶ ۱۱امّا عیسی در حضور والی ایستاد. والی از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودی؟» عیسی پاسخ داد: «تو خود چنین می‌گویی!»۱۲امّا هنگامی که سران کاهنان و مشایخ اتهاماتی بر او وارد کردند، هیچ پاسخ نگفت.۱۳پس پیلاتُس از او پرسید: «نمی‌شنوی چقدر چیزها علیه تو شهادت می‌دهند؟»۱۴امّا عیسی حتی به یک اتهام هم پاسخ نداد، آنگونه که والی بسیار متعجب شد. ۱۵والی را رسم بر این بود که هنگام عید یک زندانی را به انتخاب مردم آزاد سازد.۱۶در آن زمان زندانی معروفی به نام بارْاَبّا در حبس بود.۱۷پس هنگامی که مردم گرد آمدند، پیلاتُس از آنها پرسید: «چه کسی را می‌خواهید برایتان آزاد کنم، بارْاَبّا را یا عیسای معروف به مسیح را؟»۱۸این را از آن‌رو گفت که می‌دانست عیسی را از سَرِ رشک به او تسلیم کرده‌اند.۱۹هنگامی که پیلاتُس بر مسند داوری نشسته بود، همسرش پیغامی برای او فرستاد، بدین مضمون که: «تو را با این مرد بی‌گناه کاری نباشد، زیرا امروز خوابی دربارۀ او دیدم که مرا بسیار رنج داد.»۲۰امّا سران کاهنان و مشایخ، قوم را ترغیب کردند تا آزادی بارْاَبّا و مرگ عیسی را بخواهند.۲۱پس چون والی پرسید: «کدامیک از این دو را برایتان آزاد کنم؟» پاسخ دادند: «بارْاَبّا را.»۲۲پیلاتُس پرسید: «پس با عیسای معروف به مسیح چه کنم؟» همگی گفتند: «بر صلیبش کن!»۲۳پیلاتُس پرسید: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» امّا آنها بلندتر فریاد برآوردند: «بر صلیبش کن!» ۲۴چون پیلاتُس دید که کوشش بیهوده است و حتی بیم شورش می‌رود، آب خواست و دستهای خود را در برابر مردم شست و گفت: «من از خون این مرد بری هستم. خود دانید!»۲۵مردم همه در پاسخ گفتند: «خون او بر گردن ما و فرزندان ما باد!»۲۶آنگاه پیلاتُس، بارْاَبّا را برایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده، سپرد تا بر صلیبش کشند. استهزای عیسی مَتّی ۲۷:‏۲۷-۳۱ - مَرقُس ۱۵:‏۱۶-۲۰ ۲۷سربازانِ پیلاتُس، عیسی را به صحن کاخِ والی بردند و همۀ گروه سربازان گرد او جمع شدند.۲۸آنان عیسی را عریان کرده، خرقه‌ای ارغوانی بر او پوشاندند۲۹و تاجی از خار بافتند و بر سرش نهادند و چوبی به‌دست راست او دادند. آنگاه در برابرش زانو زده، استهزاکنان می‌گفتند: «درود بر پادشاه یهود!»۳۰و بر او آبِدهان انداخته، چوب را از دستش می‌گرفتند و بر سرش می‌زدند.۳۱پس از آنکه او را استهزا کردند، خرقه از تنش به‌در آورده، جامۀ خودش را بر او پوشاندند. سپس وی را بیرون بردند تا بر صلیبش کِشند. بر صلیب شدن عیسی مَتّی ۲۷:‏۳۳-۴۴ - مَرقُس ۱۵:‏۲۲-۳۲؛  لوقا ۲۳:‏۳۳-۴۳؛ یوحنا ۱۹:‏۱۷-۲۴ ۳۲هنگامی که بیرون می‌رفتند، به مردی از اهالی قیرَوان به نام شَمعون برخوردند و او را واداشتند صلیب عیسی را حمل کند.۳۳چون به مکانی به نام جُلجُتا، که به‌معنی مکان جمجمه است، رسیدند،۳۴به عیسی شراب آمیخته به زرداب دادند. چون آن را چشید، نخواست بنوشد.۳۵هنگامی که او را بر صلیب کشیدند، برای تقسیم جامه‌هایش، میان خود قرعه انداختند۳۶و در آنجا به نگهبانی او نشستند.۳۷نیز، تقصیرنامه‌ای بدین عبارت بر لوحی نوشتند و آن را بر بالای سر او نصب کردند: «این است عیسی، پادشاه یهود.» ۳۸دو راهزن نیز با وی بر صلیب شدند، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ او.۳۹رهگذران سرهای خود را تکان داده، ناسزاگویان۴۰می‌گفتند: «ای تو که می‌خواستی معبد را ویران کنی و سه روزه آن را بازبسازی، خود را نجات ده! اگر پسر خدایی از صلیب فرود بیا!»۴۱سران کاهنان و علمای دین و مشایخ نیز استهزایش کرده، می‌گفتند:۴۲«دیگران را نجات داد، امّا خود را نمی‌تواند نجات دهد! اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون از صلیب پایین بیاید تا به او ایمان آوریم.۴۳او به خدا توکل دارد؛ پس اگر خدا دوستش می‌دارد، اکنون او را نجات دهد، زیرا ادعا می‌کرد پسر خداست!»۴۴آن دو راهزن نیز که با وی بر صلیب شده بودند، به همینسان به او اهانت می‌کردند. مرگ عیسی مَتّی ۲۷:‏۴۵-۵۶ - مَرقُس ۱۵:‏۳۳-۴۱؛ لوقا ۲۳:‏۴۴-۴۹ ۴۵از ساعت ششم تا نهم، تاریکی تمامی آن سرزمین را فراگرفت.۴۶نزدیک ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: «ایلویی، ایلویی، لَمّا سَبَقْتَنی؟» یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟»۴۷برخی از حاضران چون این را شنیدند، گفتند: «الیاس را می‌خواند.»۴۸یکی از آنان بی‌درنگ دوید و اسفنجی آورده، آن را از شراب تُرشیده پر کرد و بر سر چوبی نهاد و پیش دهان عیسی برد تا بنوشد.۴۹امّا بقیه گفتند: «او را به حال خود واگذار تا ببینیم آیا الیاس به نجاتش می‌آید؟»۵۰عیسی بار دیگر به بانگ بلند فریادی برآورد و روح خود را تسلیم نمود.۵۱در همان‌دم، پردۀ محرابگاه از بالا تا پایین دوپاره شد. زمین لرزید و سنگها شکافته گردید.۵۲قبرها گشوده شد و بدنهای بسیاری از مقدّسان که آرمیده بودند، برخاستند.۵۳آنها از قبرها به‌در آمدند و پس از رستاخیز عیسی، به شهر مقدّس رفتند و خود را به شمار بسیاری از مردم نمایان ساختند.۵۴چون فرماندۀ سربازان و نفراتش که مأمور نگهبانی از عیسی بودند، زمین‌لرزه و همۀ این رویدادها را مشاهده کردند، سخت هراسان شده، گفتند: «براستی او پسرخدا بود.» ۵۵بسیاری از زنان نیز در آنجا حضور داشتند و از دور نظاره می‌کردند. آنان از جلیل از پی عیسی روانه شده بودند تا او را خدمت کنند.۵۶در میان آنها مریم مَجْدَلیّه و مریم مادر یعقوب و یوسف، و نیز مادر پسران زِبِدی بودند. خاکسپاری عیسی مَتّی ۲۷:‏۵۷-۶۱ - مَرقُس ۱۵:‏۴۲-۴۷؛ لوقا ۲۳:‏۵۰-۵۶؛ یوحنا ۱۹:‏۳۸-۴۲ ۵۷هنگام غروب، مردی ثروتمند از اهالی رامه، یوسف نام، که خودْ شاگرد عیسی شده بود،۵۸نزد پیلاتُس رفت و پیکر عیسی را طلب کرد. پیلاتُس دستور داد به وی بدهند.۵۹یوسف جسد را برداشته، در کتانی پاک پیچید۶۰و در مقبره‌ای تازه که برای خود در صخره تراشیده بود، نهاد و سنگی بزرگ جلو دهانۀ مقبره غلتانید و رفت.۶۱مریمِ مَجْدَلیّه و آن مریم دیگر در آنجا مقابل مقبره نشسته بودند. نگهبانان مقبره ۶۲روز بعد، که پس از «روز تهیه» بود، سران کاهنان و فَریسیان نزد پیلاتُس گرد آمده، گفتند:۶۳«سرورا! به‌یاد داریم که آن گمراه‌کننده وقتی زنده بود، می‌گفت، ”پس از سه روز بر‌خواهم خاست.“۶۴پس فرمان بده مقبره را تا روز سوّم نگهبانی کنند، مبادا شاگردان او آمده، جسد را بدزدند و به مردم بگویند که او از مردگان برخاسته است، که در آن صورت، این فریب آخر از فریب اوّل بدتر خواهد بود.»۶۵پیلاتُس پاسخ داد: «شما خود نگهبانان دارید. بروید و آن را چنانکه صلاح می‌دانید، حفاظت کنید.»۶۶پس رفتند و سنگ مقبره را مُهر و موم کردند و نگهبانانی در آنجا گماشتند تا از مقبره حفاظت کنند. ۲۸ رستاخیز عیسی مَتّی ۲۸:‏۱-۸ - مَرقُس ۱۶:‏۱-۸؛ لوقا ۲۴:‏۱-۱۰ ۱بعد از شَبّات، در سپیده‌دمِ نخستین روز هفته، مریمِ مَجْدَلیّه و آن مریم دیگر به دیدن مقبره رفتند.۲ناگاه زمین‌لرزۀ شدیدی واقع شد، زیرا فرشتۀ خداوند از آسمان نازل شد و به‌سوی مقبره رفت و سنگ را از برابر آن به کناری غلتانید و بر آن بنشست.۳چهرۀ آن فرشته همچون برقِ آسمان می‌درخشید و جامه‌اش چون برف، سفید بود.۴نگهبانان از هراسِ دیدن او به‌لرزه افتاده، چون مردگان شدند!۵آنگاه فرشته به زنان گفت: «هراسان مباشید! می‌دانم که در جستجوی عیسای مصلوب هستید.۶او اینجا نیست، زیرا همانگونه که فرموده بود، برخاسته است! بیایید و جایی را که او خوابیده بود، ببینید،۷سپس بی‌درنگ بروید و به شاگردان او بگویید که ”او از مردگان برخاسته است و پیش از شما به جلیل می‌رود و در آنجا او را خواهید دید.“ اینک به شما گفتم!»۸پس زنان با هراسی آمیخته به شادیِ عظیم، بی‌درنگ از مقبره خارج شدند و به‌سوی شاگردان شتافتند تا این واقعه را به آنان خبر دهند.۹ناگاه عیسی با ایشان روبه‌رو شد و گفت: «سلام بر شما باد!» زنان پیش آمدند و بر پایهای وی افتاده، او را پرستش کردند.۱۰آنگاه عیسی به ایشان فرمود: «مترسید! بروید و به برادرانم بگویید که به جلیل بروند. در آنجا مرا خواهند دید.» گزارش نگهبانان ۱۱هنگامی که زنان در راه بودند، عده‌ای از نگهبانان به شهر رفته، همۀ وقایع را به سران کاهنان گزارش دادند.۱۲آنها نیز پس از دیدار و مشورت با مشایخ، به سربازان وجه زیادی داده،۱۳گفتند: «باید به مردم بگویید که ”شاگردانِ او شبانه آمدند و هنگامی که ما در خواب بودیم، جسد او را دزدیدند.“۱۴و اگر این خبر به گوش والی برسد، ما خودْ او را راضی خواهیم کرد تا برای شما مشکلی ایجاد نشود.»۱۵پس آنها پول را گرفتند و طبق آنچه به آنها گفته شده بود عمل کردند. و این داستان تا به امروز در میان یهودیان شایع است. مأموریت بزرگ ۱۶آنگاه آن یازده شاگرد به جلیل، بر کوهی که عیسی به ایشان فرموده بود، رفتند.۱۷چون در آنجا عیسی را دیدند، او را پرستش کردند. امّا بعضی شک کردند.۱۸آنگاه عیسی نزدیک آمد و به ایشان فرمود: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من سپرده شده است.۱۹پس بروید و همۀ قومها را شاگرد سازید و ایشان را به نام پدر، پسر و روح‌القدس تعمید دهید۲۰و به آنان تعلیم دهید که هرآنچه به شما فرمان داده‌ام، به‌جا آورند. اینک من هر روزه تا پایان این عصر با شما هستم!»