شانس
این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

شانس

سه شنبه
10:22 PM
حسینی
شانس

 

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.

 
 

هسایه ها در خانه اش جمع شدند و به خاطر بدشانسی اش به همدردی با او پرداختند.

کشاورز به آن ها گفت: شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.

 

یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت.

این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند.

 

کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند.

 

فردای آن روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، که از پشتِ یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.

 
 

این بار وقتی هسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بدشانسی هستی.

کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی بوده شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.

 

چند روز بد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.

این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: حکایت