رمان نگاه مبهم تو5
این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رمان نگاه مبهم تو5

چهار شنبه
10:35 AM
حسینی

"با تعجب بهش خیره شدم و گفتم"
از کجا فهمیدی؟ نه نخوردیم هنوز ..
اشکان _خب بگو از اول ...من فکر کردم مخوصا سلام نمیدی!!
"قهقه ای زدم ...و صدای مامانم رو شنیدم که همه رو صدا میزد برای صبحانه ..."
وقتی دور میز صبحانه نشستیم...
یه طرفم ملیکا نشست ..یه طرف دیگه ام اشکان...
تا نشستیم ..ملیکا زد بهم ...
نگاهش کردم ...
به نیما اشاره کرد که باز روبه روی من نشسته بود..
لبخندی زدم و آروم در گوشش گفتم:
_بعدا یادم بنداز بگم صبح چی شد..!
"ملیکا شوک زده به طرفم برگشت و گفت :
_چی شد !؟
_خب حالا صبر داشته باش..
ملیکا باز در گوشم گفت..
_میگم خانوم سحر خیز نبود!! چطور شده امروز زود تر از من بلند شده! نگو خبراییه !!
"صدای مادر ملیکا بود که مکالمه ی بین من و ملیکا رو قطع کرد"
_بچه ها سریع صبحانه تون رو بخورید که امروز میخوایم بریم ..جنگل...
"سیاوش که توی دنیای خودش بود ...گفت"
_برای چی؟
"اشکان جواب داد"
_برای شکار شیر ..!
"همگی خندیدم ...تازه سیاوش متوجه شد ..چی گفته ..لبخند تلخی زد و گفت "
_خوش بگذره ...
مادرم _مگه تو نمیای؟
سیاوش _نه ...یکم خسته ام ...
"ملیکا دم گوش من گفت"
_چشه ؟
_کی ؟
ملیکا_سیاوش دیگه!!
_صبح وقتی با نیما رفته بودم پیاده روی دید ما رو!
"ملیکا چشماش چهار تا شد!!!"1
"لبم رو گاز گرفتم و ادامه دادم
_ملی تروخدا به رامتین بگو راضیش کنه...
"داشت چایش رو میخورد ..چشماش رو به نشانه ی "باشه "بست ..!!!
**
بعد از صبحانه همگی حاضر شدیم ..
سیاوشم ...رامتین راضی کرده بود ..که باهامون همراه شه !!
با ذوق و شوق ...
از ویلا خارج شدم ...
نگاه حسرت بار سیاوش هر لحظه با من بود...
حتی روم نمیشد بهش نگاه کنم..!
کاری نکرده بودم..
سعی میکردم از زیر نگاهش در برم...
موقع رفتن..
به پیشنهاد مادر ملیکا جوونا تو یه ماشین ..
بقیه هم تو یه ماشین ...
سیاوش و رامتین ...به بهونه ی کم حوصلگی با ماشین بقیه رفتن...
ما پنچ نفر هم با یک ماشین...
نیما راننده بود ..
اشکان هم جلو نشست...
پشت ..ملیکا وسط نشست و آرین هم کنارش و من هم به اجبار پشت سر راننده نشستم...
تا به جنگل برسیم ... چند بار چشم تو چشم شدیم...
یا اون نگاه من رو قافل گیر میکرد..
یا من نگاه صحراییش رو ..!
شکر خدا اشکان اونقدر حرف زد و شلوغ کرد که کسی متوجه نگاه های ما نشد ..
بالاخره بعد مدتی به محل رسیدیم...!
جای خیلی زیبایی بود ...
هیچ صدایی جر صدای پرنده ها نمی اومد...
ملیکا دم گوشم گفت:
_به به ...جای مرغ های عاشقه این جنگل ...
"خندیدم ...و دستش رو کشیدم ...تا مثلا تو بردن وسایل کمک کنیم...
چند تا وسیله از پشت ماشین برداشتیم و راه افتادیم...
دور و برمون رو نگاه کردم ...
هر کسی یه چیزی برداشته بود و داشت به اون سمتی میرفت که زیر انداز انداخته بودیم...
کسی حواسش به من و ملی نبود
آروم به ملیکا گفتم..
_حدس بزن صبح چی شد؟
ملیکا نفسش رو بیرون داد و گفت:
_هیچ کدوم از کارات قابل حدس زدن نیست!
"منم شروع کردم ...به گفتن ماجرای صبح ..."
وسایل رو گذاشتیم روی زیر انداز و خودمون با فاصله ی یکم دور تر روی تنه ی یه درخت نشستیم...
حرفام که تموم شد ..ملیکا گفت:
_دلم برای سیاوش میسوزه...
_منم
ملیکا _میدونی چی رو فهمیدیم؟
"سرم رو تکون دادم که گفت "
_سیاوش عاشقت نیست ..شاید دوستش داشته باشه ..ولی عاشقت نیست..بهت عادت کرده...
"با دهن باز بهش خیره شدم..."
_از کجا میدونی؟
ملیکا _داشتم با رامتین حرف میزدم بهم گفت ...
_کی؟
ملیکا_نمیدونم کی ..اما همون روزی که خود رامتین گفت ....من عسل رو مثل خواهرم دوست دارم!
_آهان..اون از کجا فهمیده؟
ملیکا_سیاوش گفته ...
"شوک پشت شوک "
_گفته که منو مثل سارا دوست داره...
ملیکا _نه اونطوری....
"بهش نگاه کردم و منتظر شدم تا بگه "
ملیکا_این دوتا رو که میشناسی ؟ رفیق جون جونی همن ..!
رامتین به سیاوش موضوع رو گفته..!
سیاوشم گفته همین حس رو نسبت به تو داره!!
الانم میبینی تو خودشه برای اینه که شده یکی مثل رامتین!!!
"هر دومون سکوت کردیم..."
صدای ملیکا سکوت رو شکست ..!
دونه دونه دارن از دورت حذف میشن عسل !!
تو هم باید تصمیم خودت رو بگیری!!
"به نیما که با فاصله ی دور تر از ما وایساده بود نگاه کردم و گفتم"
_مشخصه !
ملیکا _ مثل همیشه با شک؟
_نه!
ملیکا_خب؟!
"چیزی نگفتم ..به ملیکا فقط نگاه کردم"
"خندید ..منم خندم گرفت "
دو تاییمون خندیدم...که ملیکا گفت:
_انقدر بگو کاراگاهی !!!
_خب هستی دیگه!!
"بازم خندیدم که گفت"
_راست میگی!!
"تو سکوت به نیما چشم دوختم.."
ملیکا_راستی یه خبر خوش!!
"با خوشحالی برگشتم سمتش و گفتم "
_خب بگو...
ملیکا _امروز صبح شنیدم رامتین به مامانم میگه نمیخواد بره ...ولی...!
_جون به سرم کردی بگو دیگه!!!
ملیکا_ خلاصه میگم...دارم خواهر شوهر میشم...
"با این حرفش اونقدر خندیم که نفسم بند اومد ..!"
ملیکا_هه هه هه ...!! مگه حرف خنده داری زدم...
عسل بانو خنده هات رو تموم کن که دل مجنون آب شد ...
با این حرفش ..!
به نیما نگاه کردم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد!!
برگشتم سمت ملیکا و گفتم :
_حالا این عروس خوشبخت کی هست؟؟
"به سمتی که بقییه نشسته بودن نگاه کرد!!"
_سارا!!
"با هیجان گفتم"
_سارا ؟؟خواهر سیاوش ؟؟!
ملیکا_آره آره ...هیس ..!!
"با ابرو هاش به سمت رو به رو اشاره کرد و گفت :
_به به ..نبردی در پیش داریم...
"به سمتی که گفته بود نگاه کردم..."
نیما و آرین داشتن به سمتمون می اومدن ..!!
اشکان هم با یه توپ والیبال همراهشون بود...
======================

 

خندیدم و به طرف ملیکا برگشتم:
_خدا به خیر کنه !! چه نبردی !!!
"ملیکا خندید "
صدای سوت اشکان منو از جام پروند ...
بلند شدم و رو به روی اشکان وایسادم...:
_هووووی چه خبرته!!
"دوباره ..چند تا سوت پشت سر هم زد!"
"آرین سوت رو از تو دهن اشکان در اورد و گفت :"
_بابا اه ..! سرمون درد گرفت ...! خب اول این رو در بیار بعد حرف بزن!!
"اشکان با فکر گفت:"
_خب دستت درد نکنه زخمت کشیدی درش اوردی برم...
"من و ملیکا قهقه ای زدیم که ملیکا گفت "
_بیشعور کامل حرف بزن!
اشکان _فکر های منحرف پیدا شدن ...
"دوباره سوت زد "
"ارین با خنده دستش رو به نشانه ی تهدید به طرفش نشون داد و گفت:"
_یک بار دیگه ...اگه فقط یک بار دیگه ...!!!!!!!!
اشکان _مثلا میخوای چی کار کنی....؟؟!
"آرین استین هاش رو بالا زد و گفت :"
_هیچی ...!
"اشکان تا این صحنه رو دید گفت :
_خب چــََََشم ...ممنون از راهنماییتون ...
"استین نیما رو کشید و یکم جلو کشوندش تا وسط اشکان و آرین وایسه !!
آروم هم به نیما گفت:
_این خطرناکه همنجا وایسا ... به نفع تو داوری میکنم...!
"داد زدم"
_اِِِِِِِِِِِ !! چیکار میخوای بکنی؟
"یکم چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت"
_شما فعلا هیس ! من داورم ....هر کاری دوست دارم میکنم!!!
"بعد بلند ادامه داد"
_خب ! شما به دو تا گروه دو نفره تقسیم میشید ...
ملیکا_خب!!!
اشکان _ملیکا جان چند ماهه دنیا اومدی؟
_هفت ماه !!
اشکان به من نگاه کرد و گفت :
_اسمت ملیکا ِِ؟
"ملیکا پرید وسط حرفمون ...و با خنده ادامه داد"
_آره راست میگه!!! هفت ماه ...
"اشکان با ذوق ساختگی گفت"
_راست میگی؟؟
ملیکا _اوهوم !!
اشکان _ولی من هشت ماهه دنیا اومدم !!
"همون خندیدم که اشکان ادامه داد :"
_خب داشتم میگفتم ...به دو تا گروه تقسیم میشیم...برای ...
"ملیکا بلند گفت :"
ملیکاا _وسطــیییییییییییییی!!!
"اشکان دستش رو گذاشت روی سرش و گفت "
یکم به ملیکا نگاه کرد و گفت:
چون هفت ماهه دنیا اومدی چیزی بهت نمیگم ...
"ادامه داد "
_خب !! اول یه دور والیبال بازییی میکنیم ...بعدش به خاطر این که دل این هفت ماهه نشکنه !! وسطی !!
"ملیکا پرید هوا و گفت "
_هوووووووووووووووووورااا
اشکان یکم نگاه کرد و گفت:
_نچ نچ!!

======================
با یاد آوری دوباره ی اون روز دست از نوشتن کشیدم و سرم رو گذاشتم روی دفترم!
نمیدونم چرا یهو همه چی عوض شد!!
تو همین فکرا بودم که با صدای ماشینی که دم در توقف کرد..از جام پریدم ...
چراغ خوابم رو خاموش کردم و پشت پنجره رفتم...
آروم گوشه ی پنجره رو زدم کنار ....
متاسفانه حدسم درست بود ...
خودشون بودن...
مادرم و پدرم به استقبالشون رفتن!!
بابام ...در پارکینگ رو با ریموت زد ...
چند تا ماشین پشت سر هم وارد شدن...
بعد از این که ماشی ها خارج شدند ..صدای ملیکا بود که سکوت حیاط رو در هم شکست!!
"به طرف مادم دویید و گفت:"
_سلـــــــــــــآممم عیدتون مبارک!!!
"پدرم گفت:
_دختر ازدواج هم کردی آروم تر نشدی؟
"آرین در حالی که به سمت پدرم میرف گفت :
_نه بابا شلوغ تر شده !!
"کم کم حیاط شلوغ شد از مهمون های تازه وارد !!!
"رامتین و سارا ...سیاوش و ..."
صدای مادرم باز منو از رویا هام درآورد ..
به طرف مهمون ها گفت:
_به به چه عیدی شود امسال ...
همه مجرد ها هم رفتن ...
ملیکا_فقط دختر خانوم ترشیده ی شما موند ..
"با صدای مادر نیما چشمم به سمتی که اونا بودن رفت :"
"چشمم خورد بهش ..."
با خودم که رو دربایستی نداشتم...
دلم براش تنگ شده بود ...
"اشک تو چشمام جمع شد !!
"آروم زمزمه کردم ..."
"_آخه چرا؟؟! حقم بود؟"
مادر نیما گفت:
_ملیکا خانوم ..درسته شما زود تر عروس شدی ...ولی عسل بی برو برگرد عروس خودمه ..!
"با این حرفش نیما به سمت اتاق من نگاه کرد..."
مطمئن بودم چیزی از پشت پرده معلوم نیست ...
ملیکا_خب خاله کجا هست این عروس آینده!؟
مادرم_ والا خاله جون خسته بود ...سرش درد میکرد ..خوابید ...
ملیکا _غلط کرده خوابیده!!! الان میرم بیدارش میکنم...
نیما گفت "
_نه ملیکا خانوم....عسل چند روزه تو شرکت خسته شده ....بذارید استراحت کنه...!!!
"با این حرفش چشمام پر از اشک شد..."
ملیکا "بله "ای گفت و سر جاش وایساد ...
"پدر نیما به تاکید حرف پسرش ...گفت :
_آره عسل کلا خیلی برای شرکت زحمت کشید ..برای همین من تا درخواست استفعاش رو دیدم قبول نکردم بره...."
"حرف شروع شد ...و همه کم کم داخل خونه شدند..."
"لحظه ی آخر که ملیکا داشت می اومد توی خونه ..!به طرف پنجره ی من برگشت و برام روی هوا خط و نشون کشید ..!!!
"با این کارش وسط گریه خندم گرفت .."
"حدس زدم که الان مستقیم میاد بالا.."
"رفتم روی تختم دراز کشیدم که مثلا خوابیدم..."
"حدسم درست بود ..."
بالافاصله در اتاقم باز شد ....
ملیکا کنارم روی تخت نشست و چراغ خوابم رو روشن کرد.!
دو تا زد بهم :
ملیکا_برو خودت رو سیاه کن عسل خانوم ..هووی ..
"محکم میزد بهم .."
"بدون این که چشمامم رو باز کنم بلند شدم نشستم..."
"دستام رو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_آتش بس اعلام میکنم...
"با کیفش بهم زد و گفت"
_زهر مار ...!!!
"بعد یه حالت بامزه بهم نگاه کرد"
"پریدم بغلش و عید رو بهش تبریک گفتم..."
حدود یک ربع درباره ی عروسیش و ..حرف زدیم
"ملیکا آهی گشید و گفت"
_داره یه سال میشه که داداشم زن گرفت ...
"حرفش رو ادامه دادم و گفتم "
_و همچنین سیاوش ...
ملیکا با فکر بهم نگاه کرد و گفت:
_عسل ...چرا نمیخوای جواب نیما رو بدی !!!
"هیچی نگفتم"
ملیکا_عسل نمیگم اشتباه میکنی!!! ولی شاید سو تفاهمه ..!!!
بذار خودش برات توضیح بده ....
"از کوره در رفتم ...."
چشمام پر از اشک شد ...
با بغض گفتم :
_دیگه چه سو تفاهمی ؟؟؟
"بهم نگاه کرد ..."
سکوتش باعث شد بغضم بشکنه !!!
"با گریه ادامه دادم "
_خودش بود ملی ....
تو اتاقمون ...
پریا ....پریا ...
"به هق هق افتادم ....
"ملیکا یکم آرومم کرد ..بعد بلند شد گفت:
_اخ آخ الان مشکوک میشن ..!من برم شام بخورم ...بعد خستگی رو بهانه میکنم میام پیشت...."
"چشمام رو روی هم گذاشتم ...که باشه "
"از اتاق رفت بیرون صداش رو میشنیدم ...نمیدونم چی گفته بودن که ملیکا گفت :
_نه خاله خواب بود ...انقدر عمیق بود که منم خوابم گرفت ...یکم دراز کشیدم...
_نه تروخدا میخوابیدی!!!!
"با صدای اشکان ...چشمام رو روی هم گذاشتم ....دوباره برگشتم به سال گذشته ....
صدای یهووو گفتن های من ...
سوت های اشکان ...
صدای توپ ..توی گوشم پیچید ....
داشتیم والیبال بازی میکردیم...
"لبخندم پر رنگ تر شد ..."
قلم به دست گرفتم....

بازی خیلی با هیجانی بود ..
البته با این انرژی هایی که اشکان میداد بازی به اندازه ی کافی هیجان دار شده بود...
ما هم منتظر بودیم ..اشکان حرف بزنه جو گیر شیم ...
جو بازی همون رو گرفته بود ...
مساوی بودیم ...
این دست رو میبردیم تموم بود ..
مثل یه دختر بچه ی شیطون این ور اون ور میدوییدم ...
به چیز دیگه ای جر بازی فکر نمیکردم ...
بالاخره بعد از آخرین شووووت ..اشکان مثل داور ها و به شکل خنده داری سوت پایان بازی رو زد ...
و صدای یهوووو ِِ من به هوا رفت ...
ارین و ملیکا مثل طلبکار ها دست به سینه وایساده بودن ...
اونقدر خوشحال بودم که مثل بچه دو ساله ها بالا و پایین میپریدم ...
مامانم گفت :
_...!
"اونقدر شلوغ بود که صداش رو نمیشنیدم ...!"
رفتم جلوی زیر اندازی که انداخته بودن ..!
_بله مامان؟
مامانم _مامان جان ...الان ضعف میکنی!!
_چرا؟
مامانم_از بس ورجه ورجه میکنی !!!یه جا بشین....
"خیلی ساختگی دستام رو باز کردم و خودم رو به عقب هول دادم که مثلا غش کردم ..."
خوردم به یکی....
وقتی برگشتم چشم تو چشم شدیم...
پشت سرم وایساده بود...
بوی عطرش ...توی دماغم پیچید ...
با رنگ و روی پریده گفت ...:
_خوبی عسل ؟
"خندیدم و گفتم ..."
_اوهوم ...!
نیما _پی چرا یهوو همچین شد ؟
"خنده ای کردم وگفتم "
_ببخشید واقعا قصد ترسوندتون رو نداشتم ....
"مامانم پرید وسط حرفمون و گفت:
_دخترم اینجارو (اشاره به سرش )داره از دست میده نیما جان..
"همون از حرف مادم خندیدم "
منم برای این که از نیما عذر خواهی کنم ...
بغلش کردم و سرم رو برای چند لحظه گذاشتم روی شونه اش...
دوست داشتم ...ثانیه ها توقف میکردند ...و من از گرمای وحودش سیر میشدم ...
نفس عمیقی کشیدم تا با عطر دلخواهم سیراب شم...
از آغوشش بیرون اومدم ...
نگاه سنگینش رو حس میکردم ...
"تحمل نمیتونستم بکنم ..."
با یه ببخشید ازشون دور شدم ....
داشتم به طرف جنگل میرفتم که صدای ملیکا باعث شد که به طرفشون برگردم...
ملیکا_عسل بیا وسطی !!!
"اصلا حوصله نداشتم .... با صدای نسبتا بلندی گفتم"
_شما ها یه دور بازی کنید ....من خسته ام..یه دوری بزنم میام...
"ملیکا سرش رو به نشانه ی باشه برام تکون داد ...
منم یکم وارد جنگل شدم ...
روی تکیه چوبی نشستم...
توی رویای خودم غرق بودم ...
خوشحال بودم ...به خاطر این که از رفتار های نیما هم میشه چیزی فهمید ...
_ببخشید عسل خانوم ...میشه چند لحظه باهاتون صحبت کنم...
"به طرفی که صدا اومد نگاه کردم..."
هم شوکه شدم ...
هم دلم گرفت ....

به چشماش نگاه کردم و گفتم :
_دیگه من شدم شما سیاوش خان؟
بفرما ..!
"خندید و گفت :
_نه...میخواستم رسمی باشه .!
_به چه دلیل رسمی؟
سیاوش _خب دیگه ...
_بفرما.
"اومد کنارم نشست و به رو به روش خیره شد و گفت :"
_میدونی چیه عسل ؟ خیلی سخته آدم تو یه دو راهی گیر کنه ... ندونه چی میخواد ...!
"برگشت به سمتم و بهم نگاه کرد :
سیاوش _تا حالا اینطوری شدی؟
"با فکر گفتم :
_نمیدونم ...شاید ....
"نگاهش رو دوباره ازم گرفت :"
_اگر اینطوری نشدی امیدوارم دیگه نشی ...
"سکوت بینمون رو گرفت ..."
سیاوش دوباره شروع به حرف زدن کرد ..."
_ولی من شدم ..
نمیدونستم چی میخوام ...
یه روز بی برو برگرد تو ...
یه روز دیگه اصلا به تو فکر نمیکردم ...
تا این که ...
چند وقت پیش ..که اومده بودم خونه ی شما ...
رفتار رامتین یه جوری بود ...
خب بالاخره دوستمه ..!
فرداش رفتم پیشش ..!
به زور از زیر زبونش کشوندم بیرون ...
"دوست داشت .."
منم بودم دوست نداشتم ...اون کسی که دوستش دارم هم صحبتی کسی شه که ..یه جوری بشه رقیبم ...
"از اون روز بود که سعی کردم دیگه بهت فکر نکنم.."
"به عنوان دوست همیشه دوستمی ...ولی دیگه فکر نکردم که ..."
"ساکت شد ...و زمین رو نگاه کرد و ادامه داد "
"چهارشنبه سوری یادته خونه ی شما جمع شده بودیم ..."
"بغض گلوم رو گرفته بود ..فقط تونستم بگم .."
_اوهوم!
سیاوش _ رامتین باهام حرف زد ..
یه جورایی حسمون شبیه هم بود نسبت به تو ...
رامتین میگفت ...تو رو اندازه ی خواهرش دوست داشت ...
اون حس هم عادتی بوده ...که تو اون چند سال براش پیش اومده ..!
"نفس عمیقی کشید و ادامه داد ..:
_عسل ..همه این چیز ها رو نگفتم که یه چیزی گفته باشم...
برای این گفتم که ...اگر تو هم تو اون دو راهی هستی در بیای..
"مهربونیش زیادش ...به بغضم فشار میاورد ...تحمل نکردم ...
سد اشکام شکست ...
بی صدا اشک میریختم که متوجه نشه ..
"سکوت بینمون طولانی شد ..."
سیاوش برگشت بهم نگاه کردم ..
تا اشکام رو دید ...با مهربونی سر انگشتاش رو روی پوستم کشید و با خنده گفت :
_برات روضه خوندم ؟؟؟
"با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم ..."
"دلم براش میسوخت ...میدونستم ...حس دوست داشتنش از یه عادت هم بیشتره ..."
فقط تونستم با بغض بگم ...:
_سیاوش .......خیل...ی مهربــ...ونی ....ببخش که ..نتونســ ..تم ...
"نمیتونستم حرفی بزنم ..."
"سیاوش که دید اشکای من بیشتر شده گفت ..."
_چرا گریه میکنی عسل ؟
این ها رو نگفتم که ازم عذر خواهی کنی...
فقط گفتم ...تا راحت تصمیمت رو بگیری ...
نیما پسره خوبیه ..!
"صدای اشکان باعث شد هر دو مون به عقب برگردیم ..."
با فاصله ی دور از ما وایساده بود ...
اشکان _وقتی به هر دوتون کارت قرمز دادم ...میفهمید که نباید بازی رو ترک میکردید ..مخصوصا تو عسل خانوم...
همینطوری میگفت و می اومد طرف ما ....
سریع اشکام رو پاک کردم...
اشکان رسید بهمون ....
سیاوش باخنده گفت :
_تو وسطی هم کارت قرمز میدن؟
اشکان_من میدم ..ولی بقیه رو نمیدونم...
پاشید پاشید بریم ناهار بعدش ادامه ی بازی...
"با صدای نسبتا گرفته ولی با خنده گفتم ..:
_شما برید ...منم میام ...
"اشکان باشه ای گفت و دست رو روی شونه ب سیاوش گذاشت و گفت ..:
_تو برو ..من با عسل میام...
"سیاوش به اجبار سرش رو تکون داد و رفت.....
وقتی سیاوش به اندازه ی کافی دور شد ...اشکان گفت :
_بالاخره بهت گفت ...
"سرم رو تکون دادم که یعنی اره ..."
اشکان بعد یه سکوت چند لحظه ای گفت :
_براش سخت بود ...ولی باهاش کنار اومد ...
"به اشکان نگاه کردم و گفتم:"
_دلم براش میسوزه....
اشکان _نمیدونم چی بگم؟
"بعد چند لحظه با خنده گفت :"
_بهت گفت تصمیمش رو گرفته ...
"با گیجی گفتم "
_برای چی؟
اشکان _ازدواج ...
"تازه یادم فتاد که گفته بود ...دو راهی ...
"با تعجب به سمتش برگشتم ....و گفتم :"
_نه ..
اشکان _خاک تو سرش...دو ساعت اینجا چی گفت بهت ..؟
منو باش که فکر کردم ..اشک های تو به خاطر اینه که داری واسته میشی ..دست دو جوون عاشق رو بذاری تو دست هم ...
"دهنم از تعجب باز مونده بود ..."
_کی؟
اشکان دستم رو گرفت و به سمت بقیه کشوند ...و گفت :
_خب برو از خودش بپرس ...
"همینطوری که داشتم به دنبالش میرفتم گفتم :
_خب تو بگو کی؟
اشکان _نه تو خماری بمونی بهتره ...
"محکم زدم تو بازوش و گفتم :"
_نامرد ...

===================
با صدای در به طرف به سمت صدا نگاه کردم ...
ملیکا بود که آروم داشت در رو میبست ...
قلم رو گذاشتم لای دفتر و به ملیکا نگاه کردم ...
_زود اومدی ...
ملیکا به صورت نمایشی عرقش رو از روی پیشونیش پاک کرد و گفت :
_کار سختی بود ..
_چرا ؟
ملیکا _هزار تا سوال میپرسن ...
"دستش رو روی هوا میچرخوند و میگفت :"
_کجا میری ؟چرا میری؟حالا بمون و...
"آروم خندیدم و گفتم "
_خب آخرش چی گفتی ؟
ملیکا در حالی که کنارم روی تخت مینشست گفت :
_گفتم راه خسته ام کرده ...
"چشمش خورد به دفترم ..."
با شیطونی بهم نگاه کرد و گفت :
_داری چی مینوسی؟
_بعضی از جاهای خوب زندگیم رو ...
ملیکا _مثل نیما ؟
"خندیدم و گفتم :
_با فرق این که همش رو ...برای اون تیکه تیکه بود ..."
"ملیکا زد به بازوم و گفت "
_ای شیطون خوندی؟به من گفتی که هول هولیکی یه نگاه بهش انداختی....
"خندیدم و گفتم.."
_خب با یه نگاه سطحی هم معلوم بود...
"با آوردن اسم نیما ...دوباره فکرم رفت سمت اون .. گفتم :
_از نیما چه خبر ؟
ملیکا_چی میخوای بدونی؟
_تو راه چیزی بهت نگفت ؟
ملیکا_چرا ...
"با تعجب به چشماش چشم دوختم و گفتم"
_خب!!

ملیکا تو سکوت بهم خیره شد و بعد چند لحظه گفت:
_عسل چرا نمیخوای با خودش حرف بزنی؟
"سعی کردم صدام بالا نره ..."
_آخه که چی ملی؟ حرف بزنم که بهم بگه چطوری بازیم داده ؟
"اشک تو چشمام جمع شد .."
"نمیتونستم بهش فکر کنم و بی تفاوت باشم..."
_یا بگه که ....
"بغضم اجازه ی بیشتر حرف زدن رو نمیداد ..."
با تمام بغضم گفتم"
_یـ ا بــَرام از ....پــَر...یــا بگـ ...ه
"بالاخره ...اشکام از چشمم پاشون رو بیرون گذاشتن..."
"ملیکا بعد چند لحظه سکوت گفت ..:"
_عسل ...اشتباه میکنی...
نیما تو راه خیلی باهام حرف زد ..
"پریدم وسط حرفش .."
_چی گفت ؟؟
"با من و من گفت :"
ملیکا _بذار بعدا بگم ...
"محکم و جدی گفتم :"
_نه الان بگو ...
"با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:
_عسل نمیخوام بازنارحت شی!!
"فقط نگاهش کردم ..که گفت:"
ملیکا _ازم پرسید دلیل رفتارت رو میدونم یا نه...
که چرا تو این یه ماه ازش داری دوری میکنی...
چه میدونم ...
استعفا دادی ...قبول نکردن ..اتاقت رو عوض کردی...
جواب تلفنش رو نمیدی...
"بعد با یه خنده گفت :"
_میدونی چیش خنده دار بود ؟
"در حالی که اشکام رو پاک میکردم گفتم"
_چیش؟
ملیکا _این که فکر میکنه یاسین داره تو رو دور میکنه ...
"سرم رو گذاشتم روی بالش که صدای خندم پایین نره..."
"ملیکا زد بهم و گفت :
_خب بابا...
"با یاد آوری یاسین به فکر افتادم .."
گوشیم رو برداشتم ...
"چند تا میس کال داشتم ...
و چند تا اس ام اس ...و
دو تا پیام صوتی داشتم..."
"ملیکا چشمش خورد به صفحه ی موبایلم گفت ..:
_اووووه ..چقدر زنگ خور ...منشی نمیخوای؟
"خندیدم و گفتم ..."
_نه از پسشون بر میام...
ملیکا _کیان؟
"نیما ...نیما ..نیما ...هه! 8تا میس کال از اون دارم ..."
یکیش یاسینه ...و اون یکی هم سیماست....
"رفتم سراغ پیام صوتی ...
اولیش سیما بود ...
زدم پخش شه !
صدای سیما اتاق روگرفت ...من و ملی هم گوش دادیم...
_سلام خانومی !! خوبی؟ سال نوت مبارک ...
حالی نمیپرسی ؟
رفتی شمال سرت شلوغه ؟
عزیزم پیغامم رو شنیدی به من یه زنگ بزن..
ببین یه لحظه گوشی اینم میخواد حرف بزنه...
از من خداحافظ ...
"بعد چند لحظه صدای یاسین اومد"
_سلام ...به به به به ....عیدتون مبارک ...
تبریک نگفتی به ما دو قناری عاشق دیگه ؟
باشه ..
نه تو باز دلت میخواد ماشینت رو پنجر کنم بمونی گوشه ی خیابون ...
البته تا افرادی مثل ...مهندس "
"مخصوصا با تاکید گفت و ادامه داد"
راد ..زیر دستتون کار میکنن که دیگه گوشه ی خیابون نمی مونید ..!"
خودش هم خنده ای کرد و ادامه داد ..
_آره سیما راست میگه ... یه زنگی بهمون بزن صدات رو بشنویم خانوم مهندس ..دلمون برای همکارمون تنگ شده ....
قربانت ...فعلا..!
"اشکی که از خنده توی چشمم جمع شده بود رو پاک کردم...و به ملیکا گفتم:"
_این بخواد تیکه بندازه ...هی پنچر شدن ماشین رو میاره جلوی چشمم ..!!
"ملیکا هم خندید و گفت :"
_اره ااخلاقش کپ اشکانه ...
"به ملیکا نگاه کردم و گفتم"
_پس گفتی نیما نمیدونه احمدی و عباسی ازدواج کردن؟!
ملیکا با لبخند سرش رو تکون داد و گفت ...:
_نه نمیدونه...
"چند لحظه رفتم تو فکر ..و بعد گفتم"
_پس برای همینه که تو شرکت سیما هی جلوی نیما آقای عباسی ..آقای عباسی میکنه...
"بعد چند لحظه بازم گفتم..."
_سیما هم هی میگه تو کاریت نباشه من بلدم چطوری حال نیما رو بگیرم...
"گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به سیما "
بعد چند تا بوغ برداشت:
_چه عجب خانوم عیدت مبارک ..یاد ما هم افتادی!
"بعد کلی عذر خواهی و صحبت باهاش گفتم:
_سیما ..! رفتار های نیما به یاسین عجیب نیست؟
"سیما با خنده گفت :
_چی میخوای بدونی؟!
"منم با خنده گفتم":
_هر چیزی رو که باید بدونم...
سیما _یه چند باری بهم گفته که پروژه های عباسی رو دست تو ندم...
منم نامردی میکردم و همش رو میدادم دست تو...
"سیما شروع کرد به گفتن و ...منم با ذوق گوش میکردم..."
سیما وقتی حرفاش تموم شد گفت:
_برای همین بود ..وقتی که تو عصبانی میشدی از دستش بهت میگفتم ...تسویه کردم باهاش..
"بعد از کلی حرف زدن با سیما خداحافظی کردم "
"خوشحال بودم ...منم نیما رو یه جورایی حرص دادم..!
"با لبخندی که داشتم به طرف ملیکا برگشتم ..."
چشماش نیمه باز و داشت چرت میزد ..!
"آروم گفتم:"
_خوابت میاد بخواب!!
"ملیکا با صدای خسته اش گفت:
_آره خوابم میاد...
ولی اول باید اونیکی پیامت رو گوش کنم...
"خندم گرفت ..موقع خستگی هم دست از سر فضولیش بر نمیداشت ..."
آروم گفتم ..
_فردا با هم گوش میدیم...
ملیکا_نبینم بدون من گوش دادی ها
"خندیدم و گفتم .."
_باشه ...
"با هر بد بختی بود ملیکا رو خوابوندم..."
خودم رفتم پشت پنجره و به پارسال فکر کردم...
به روزی که منتظر کسی بودم که برای تحویل نقشه هایی که از شرکت ما خواسته بود می اومد...
پدر نیما همه ی نقشه ها رو به من سپرده بود ...
منم سنگ تموم گذاشته بودم و بهترین طوری که میتونستم نقشه ها رو آماده کرده بودم....
اون روز مثل مرغ سر کنده تو اتاق این ور اون ور میرفتم...
رابطه ام هم با سیما (منشی شرکت) صمیمی تر شده بود ...
سیما نشسته بود و همینطوری بهم نگاه میکرد :
سیما_سرم گیج رفت ....یه جا بشین دیگه...
_وای سیما نمیدونم چرا..استرس دارم ...
سیما _به دلت بد راه نده ...بشین یه جا ضعف میکنی ها ....

پشت میزم نشستم و سعی کردم آروم باشم ...
نیما رفته بود برای سر زدن به پروژه ی جدید ..
سیما کلافه بهم نگاه کرد و گفت :
_کاری داشتی بهم بگو ...من پشت میزمم !
"به نشانه ی باشه چشمام رو روی هم گذاشتم...اونم بعد چند لحظه از اتاق بیرون رفت .."
"هیچوقت سر تحویل پروژه ها انقدر استرس نداشتم ..."
شاید به خاطر این بود که نیما همیشه همراهم بود ..."
"چشمام رو بستم و به صندلی تکیه دادم ..."
"با صدای تلفن از جام پریدم ..."
_بله ؟
"سیما بود "
احمدی _خانوم مهندس آقای عباسی اینجا هستند ....
"آروم گفتم :"
_راهنماییشون کن ..!
"تلفن رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم ..."
"چند تا ضربه به در خورد .."
"با اضطراب گفتم:"
_بفرمایید ...
"سرم رو انداختم پایین و خودم رو مشغول نشون دادم ..."
"تا وارد شد گفت :
_خسته نباشین.!
صدایی که شنیدم خیلی آشنا بود.."
برگشتم تو صورتش نگاه کردم ..."
"رنگ و روم از صبحش پرده بود ...ولی حالا با دیدنش پریده تر شد ..."
"از روی صندلی بلند شدم و زیر لب سلامی کردم و صندلی رو به روم رو اشاره کردم ..."
"روی صندل نشست ....و بعد کمی سکوت گفت:"
_حق دارید شوکه بشید ...
"نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"
_خب آقای عباسی نقشه ها آماده است ...
"بلند شدم و به طرف میز نیما که بزرگ تر بود و نقشه ها رو روش گذاشته بودم رفتم ..و گفتم"
_اگه دوست دارید یه نگاهی بندازید ....!
بلند شد و اومد کنارم وایساد ...و گفت :"
_نمیدونستم مهندس هستید ...
"با پر رویی به سمتش برگشتم ....با اعتماد به نفس وایساده بود و بهم دست به سینه نگاه میکرد..:"
_باید میدونستید؟
عباسی_آخه مهندس ها خلاف نمیکنن!!
"بعد با لبخند گفت :"
_که ماشینشون پنچر شه !!!
"حرفای پر نیش و کنایه اش خیلی اذیتم میکرد ...با لبخند ساختگی گفتم:"
_خب بالاخره از زیر دستشون در میره ...ولی مهندس هایی رو ندیدم که ماشین پنچر کنن!!!
"قرمز شد و به طرف نقشه برگشت ..":
عباسی _خب خانوم مهندس توضیح میدین ...!
"دلم خنک شد و به خودم آفرین گفتم بابت این که منم بی جواب نذاشته بودمش.."
"خوشبختانه شرکتشون از نقشه ها خوششون اومده بود و نقشه های بیشتری رو از شرکت ما خواستن ...."
طوری که بیشتر روز ها یاسین عباسی تو شرکت ما بود و روز به روز رابطه ی من یاسین بهتر میشد ..طوری که خیلی با هم صمیمی شدیم...
"نفس عمیقی کشیدم و پنجره ی اتاق رو بستم ..."
رفتم سر جام دراز کشیدم ....
تو همون حین ..صحنه ها جلوی چشمم بود ...":
_عمیق شدن شدن رابطه ی من و یاسین ...
طوری شد که همدیگر رو به اسم کوچیک صدا میکردم...
"اولین باری که ملیکا یاسین رو دید ...
"خنده هامون ...
اون روزی که یاسین با کلی شرم ازم خواسته بود با سیما حرف بزنم ...."
"روز خواستگاری یاسین از سیما ...
از این که تو شرکت خیلی هول بود ..."
"تو همین فکر ها بودم نفهمیدم کی خوابم برد ..."
"صبح طبق معمول زود از خواب بیدار شدم ..."
"هوا ابری بود ..."
"هوس پیاده روی به سرم زد ..."
بلند شدم و حاضر شدم ...
همه چی مثل پارسال بود ..."
با فرق این که من یک سال به سنم اضافه شده بود و به جای گرمکن سفید ...یکی سیاه تنم بود...:"
"تو آینه خودم رو نگاه کردم و گفتم:"
_خدا کنه قسمت نیماش مثل پارسال نباشه و من اصلا نبینمش ....
و آروم از در اتاق خارج شدم..."

آروم پله های خونه رو پایین رفتم...
فقط صدای تیک تاک ساعت تو خونه بود ..!!
صدای چیز دیگه ای رو نمیشنیدم....
ساعت یک ربع به هفت صبح رو نشون میداد ..!
نگاهم به ساعت خیره موند ...
حتی نگاه کردن به ساعت هم منو به گذشته میبرد...
نگاه ثابتم روی ساعت منو یاد این انداخت که دیگه وقتی برای نوشتن دفتر ندارم....الان هم که آخرین لحظه هاست بهترین فرصته که از دستش ندم...
از پله ها بالا رفته و در اتاق رو به آرومی باز کردم ...به سمت میز رفتم و دفترم رو از روش برداشتم....
و به سرعت از اتاق خارج شدم...
از ویلا خارج شدم و به سمت جاده ی رویاهام رفتم....
شروع کردم به قدم زدن....با هر قدم...انگار هولم میدادن به سمت خاطرات...
روی پله ها نشستم ...
یکم به اطافم نگاه کردم ...با یادآوری پارسال برای اولین بار به جای گریه ...لبخندی زدم و دفترم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن...
====
اون روز بعد از این که از جنگل اومدیم خونه ...عصر همه حاضر شدن تا برن بیرون خرید ...
من حوصله ی گشتن نداشتم ...
برای همین خستگی رو بهانه کردم تا نرم...
مامانم مخالفت کرد و گفت:
_آخه تو ویلا تنها نمونی بهتره!!
"با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم"
_آخه خیلی خسته ام...
مامانم باز خواست مخالفت کنه که صدای نیما باعث شد که به طرف اون برگردیم...
نیما _خانوم افشار ..من پیشش میمونم...
اشکان هم رفت روی مبل نشست و گفت :
_منم خیلی خسته ام نمیام!
"سیاوش هم از عدم حضورش عذر خواست و همراهشون نشد !!"
بعد از رفتن اونا...
چهار نفره نشسته بودیم تو هال روی صندلی ها ...
اشکان داشت کانال های تلوزیون رو عوض میکرد و با نیما حرف میزد ...
سیاوش هم سرش رو به مبل تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود ...
یاد حرف اشکان افتادم....
"دست دو جوون عاشق رو بذاری تو دست هم ..."
آروم رفتم کنار سیاوش روی مبل نشستم....
چشماش رو باز کرد و تا متوجه من شد ...سرش رو از روی صندلی بلند کرد !
و با لبخند همیشگیش بهم خیره شد...
"با مـِن مــِن گفتم ...:"
_منتظر بقیه ی حرفاتم...
"لبخندش پر رنگ تر شد و گفت :"
_روضه هام تموم شد !
"خندیدم و گفتم":
_حالا منتظرم برام رپ بخونی...!
"قهقه ای زد و گفت :"
_خب از کجا میدونی حرف دیگه ای هم داشتم...
"بهش نگاه کردم و گفتم"
_خب معلوم بود !
"یکم لباش رو جمع کرد و گفت :"
_نمیدونم چطوری شروع کنم....
"ته دلم احساس کردم...شاید دوست داشته باشه تو تنهایی بهم بگه...البته نیما و اشکان اصلا حواسشون به ما نبود ولی گفتم"
_دوست دارم بیرون قدم بزنم مش بیرون بگی؟!
"با نگاهش ازم تشکر کرد و گفت :"
_حتما
"بلند شدیم و از ویلا خارج شدیم ..!!
بعد از یکم پیاده روی ...روی پله های نزدیک ویلا نشستیم که شروع کرد...
_صبح برات روضه خوندم ...ولی حالا اصلا دلم نمیخواد دوره کنمش .. ..
فقط این که ...
بعد یه مکث کوتاه گفت :"
_گفتم تو دو راهی ام ...یادت هست ؟
"سرم رو تکون دادم که گفت ":
_الان بعد از چند ماه فکر کردم تصمیمم رو گرفتم ...
میخوام....
میخوام تو برام ...
بعد با لحن آروم تری گفت:"
_تو باهاش صحبت کنی!!!
"نمیدونست چی بگه که با خوشحالی گفتم:"
_خب چشم ...این عروس خانوم خوشبخت کی هست ..!؟
"برگشت به سمتم ...
بعد از چند لحظه نگاهش رو به زمین دویخت و گفت :"
_شیما!
"با دهن باز بهش خیره شدم ..."
"از خوشحالی نمیدونستم چی بگم ...:"
با ذوق و شوق گفتم :"
_سیاوش دختر خاله ی من ؟
"سرش رو تکون داد و گفت:"
_آره ...از نظر قیافه مثل هم هستید...ولی دنیاتون خیلی با هم فرق داره ...من دنیام بیشتر نزدیک شیماست ...!
"بعد از کلی صحبت به سیاوش قول دادم که با خاله ام صحبت کنم..":
دیگه هوا کاملا تاریک شده بود ...
باد سردی شروع شد که باعث شد دو تایی به سمت ویلا بریم...
"وقتی وارد ویلا شدیم ...اشکان تا ما رو دید گفت :"
_شما دوتا کجا رفتین یهو؟
"با لبخند رفتم جلوش وایسادم و گفتم:"
_هوا خوری!
"دوباره شیطنت تو چشماش موج زد و بهم خیره شد .."
_به به خوب بود ؟خوش مزه بود ؟
خوشتون اومد ؟
"سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره..
اشکان_خب نوش جونتون...
بعد طوری که کسی متوجه نشه گفت:"
_بهت گفت؟
"چشمام رو روی هم گذاشتم که باز اشکان گفت:"
_کی؟
"خندیدم و گفتم :"
_مگه تو نمیدونی؟
"سرش رو تکون داد و گفت":
_چرا ندونم؟فقط میخوام مطمئن شم ..!
"به طرف شومینه راه افتادم و گفتم:
_برو از خودش بپرس تا مطمئن شی!
"اشکان به طرف سیاوش رفت و دستش رو انداخت دور گردن سیاوش و به یک طرف کشوند....نیما با خنده سمتم اومد و کنار شومینه نشست ...
و گفت:"
نیما _از دست اشکان...
"خندیدم و گفتم .."
_خیلی پر انرژیه..
"سرش رو تکون داد...
"چشمم به شعله های آتیش تو شومینه خیره موند ..."
"به سیاوش فکر میکردم....به تنها دختر خاله ام که شباهت خیلی زیادی به هم داشتیم ..هم از نظر اخلاق هم قیافه ...."
فرق مون این بود که اون خیلی ساکت بود ...
دختر فوق العاده خوبی بود..
فقط منتظر بودم تا مامانم برسه تا باهاش موضوع رو درمون بذارم...
با فکر به این موضوع ناخداگاه لبخندی روی لبم ظاهر شد ..!
نگاه سنگین نیما رو روی خودم حس کردم ...
برگشتم ...سمتش...
سرش رو گذاشته بود روی زانو هاش و بهم خیره نگاه میکرد ...
"لبخندی زدم بهش که گقت :"
_به چی فکر میکردی؟
"لبخندم پر رنگ تر شد ...برگشتم به سمت سیاوش نگاه کردم ...هنوز با اشکان داشت حرف میزد ..."
نیما اومد نزدیک ترم نشست و گفت:"
_نگفتی....
"بهش نگاه کردم ..."
فاصله مون کم بود..."
نگاهم رو ازش دزدیم و به شعله های شومینه چشم دوختم....
آروم با لبخند گفتم :"
_به زودی میفهمی !!!
"دوباره سکوت بینمون رو فرا گرفت ..."
"آروم برگشتم سمتش..."
هنوز داشت نگام میکرد ..."
تحمل نمیکردم زیر سنگینی نگاهش باشم ...برای همین گفتم:"
_خسته نشدی ؟
"هیچی نگفت:"
مجبور شدم دوباره نگاش کنم...
"لبخندی زد و دستم رو گرفت ..:"
هیچ عکس العملی نشون ندادم ...نگاهم روی آتیش های شومینه ثابت مونده بود ...بعد از چند لحظه به نیما نگاه کردم ...
دستم رو تو دستاش نگه داشته بود ...و اونم به شومینه نگاه میکرد...
تا فهمید نگاهش میکنم...
سرش به به سمتم برگردوند و اونم با لبخند مهربونش نگاهم کرد ..!
"جواب لبخندش رو با لبخند دادم و گفتم:"
_هنوز خسته نشدی؟
"سرش رو از رو زانوش بلند کرد و در حالی که موهام رو از روی صورتم کنار میزد گفت ...:
_نه ..و هیچوقت خسته نمیشم...!
"لبخندم پر نگ تر شد ....به چشمای قهوه ایش چشم دوختم..."
"لبخندم پر نگ تر شد ....به چشمای قهوه ایش چشم دوختم..."
فاصله ی بینمون رو پر کرد و سرش رو نزدیک صورتم آورد ...فاصلشو با صورتم کم و کمتر کرد وطوریکه نفسهای گرمش به صورتم میخورد و حس خوشایندی بهم میداد...
لبــم رو گاز گرفتم و با لبخند بهش نگاه کردم...
نا خوداگاه تو حالت خلسه منم صورتمو جلوتر بردم ....
فاصله باقی مانده رو طی کرد و لبای گرمشو به لبهای سردم چسبوند..
چشمام رو بستم و ....
چند لحظه گذشت !
یاد موقعیتم افتادم ...
سریع سرم رو کشیدم عقب و اول به سیاوش و اشکان نگاه کردم ...
نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم که اصلا حواسشون به ما نبوده ..
برگشتم ...
روم نمیشد به نیما نگاه کنم...
خنده ام گرفته بود ...
لبهام رو جمع کردم که خنده ای که روی لب هام رو تبدیل به قهقه نشه ..!
زیر چشمی به نیما نگاه کردم ...
دستش رو ستون بدنش کرده بود و با لبخند نگاهم میکرد...
نمیتونستم بیشتر از چند لحظه اون اتاق و اون نگاه صحرایی که هر لحظه امکان داشت زیر آفتابش سوزان اب بشم رو تحمل کنم...
به آرومی بلند شدم و از پله ها رفتم بالا ..!
هی چی پله ها رو بالا تر میرفتم ...
سرعتم بیشتر میشد...
سر پله ی آخی وایسادم و به سمت پایین نگاه کردم..!
نیما در حالی که بلند میشد خندید و به سمت اشکان و سیاوش رفت !
منم به سمت اتاقم دویدم و در رو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم!!!
***
چند ساعت بود که تو اتاقم راه میرفتم و روم نمیشد از اتاقم بیرون بیام...
هر از چند گاهی هم ...وایمیستادم و به در اتاق خیره میموندم!
و بعد چند ثانیه لبخند روی لبهام ظاهر میشد..
کلافه روی تختم نشستم!
و تو دلم غر زدم :
_پس کی اینا میان؟
گوشیم رو برداشتم و به مادرم زنگ زدم ..!
بعد از چند تا بوق برداشت :
_الو عسل جان ؟
_سلام مامان کجایی؟
مادرم_تو راه چطور؟
"یکم فکر کردم ..نمیدونستم چی بگم!"
_شام درست کنم؟
مادرم_نه مامان جان ...تا یه ساعت دیگه میرسیم!
"یکم مـِن مـِن کردم و گفــتم ..:
_مامان ..یه خبر دارم!
"مامانم با نگرانی گفت :
_خیر باشه!
"ته دلم نالیدم"
"وای چطوری بگم؟"
"صدای مادرم تو گوشی پیچید"
_عسل چی شده؟ نگرانم کردی هـا!
"هل کردم و گفتم"
_نه نه نه هیچی نشده مامان ...
"مامانم کلافه گفت :"
_پس چی؟
"چشمام رو بستم و تند تند گفتم:"
_یکی از شیما خواستگاری کرده ...گفته من بهتون بگم !
"لحن صدای مادرم تغییر کرد و با خنده گفت :"
_خب کی؟
"آروم گفتم"
_فعلا به کسی نگی مامان ن ن ن ن !!
مادرم_نه نمیگم تو اسمش رو بگو ...من اومدم خونه باهات حرف میزنم..
"با خنده گفتم"
_سیاوش !
"یکم خندید و گفت:"
_میام خونه با هم حرف میزنیم !
"باهاش خداحافظی کردم و بالاخره از اتاقم دل کندم و رفتم پایین !
آروم از پله ها میرفتم پایین و به صدای نیما که داشت با اشکان سیاوش حرف میزد گوش میکردم ...
طبق معمول صدای اشکان وقتی می اومد صدای خنده هم پشت سرش بود ..!
رفتم کنارشون نشستم ...
تا نشستم .... نیما لبخندی زد و دوباره با سیاوش شروع کرد به حرف زدن ....
اشکان تا من رو دید گفت:
_آخیش اومدی حوصله ام سر رفته بود ....
"همه خندیدیم ..."
"در حالی که میخندیدم گفتم"
_خیلی پر رویی!

یک ساعتی بود با اشکانینا نشسته بودیم تو هال و دور هم میخندیدم ...
تو اون یک ساعت نیما هر از چند گاهی منو با نگاهش غافلگیر کرده بود !
یا بدون هیچ موضوعی به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم!
حرفامون تموم شده بود !
اشکان سرش رو به مبلی که روش نشسته بود...تکیه داد و گفت :
_بابا روده کوچیکه بزرگه رو خورد!..
هر چقدر صحبت کنیم هم حواسمون پرت نمیشه ..صداش در اومد !
"خندیدم و گفتم"
_گفتن زود میان !
اشکان سرش رو بلند کرد و گفت:
_اونا گفتن میان..تو چرا چیزی درست نکردی؟
_خندیدم و سرم رو تکیه دادم به صندلی ...و گفتم:"
_خب باشه الان درست میکنم...
اشکان _ نه نه نه نمیخواد ...حوصله ی بیمارستان و اینا رو ندارم...!
"بعد آروم زمزمه کرد "
_منت بعدش ... اه اه ...
چی هم میخواد درست کنه مثلا؟
"چشمام بسته بود ...خندمم گرفته بود ....با خنده داد زدم :"
_چی داری میگی اشکان؟
"اشکان با حالت زار گفت :"
_هیچی ..هیچی ..!
_نه تو یه چی گفتی!
اشکان_داشتم تعریف میکردم ازتون !
_آهان..!آفرین خوبه !
"دوباره زیر لب گفت :
_حتما ..!
"خنده ام گرفته بود ! ...صدای ماشین تو حیاط اومد ! ..بلند شدم نشستم و گفتم:"
_اومدن ..!
"اشکان هم سرش رو از روی صندلی بلند کرد و گفت :"
_برو نگهشون دار ...هنوز تلف نشدیم !
"مادرم در رو باز کرد و با عجله وارد شد ! با خنده گفت :"
_ببخشید گرسنه موندین ! الان غذاتون رو درست میکنم ...
"بعد رو به من اشاره کرد که باهاش برم تو آشپزخانه !"
بلندشدم و به دنبال مادرم وارد آشپزخانه شدم ..."
"خونه هم شلوغ شده بود ....رفتم کنار مادرم وایسادم ...و گفتم:"
_بله ؟
مادرم در حالی که وسایل رو از تو نایلون در میاورد گفت :"
_عسل چه خبر ؟
"اولش نفهمیدم چی رو میگه !"
گفتم":
_هیچی!
"دستش رو کشید و آروم گفت :"
_سیاوش رو میگم !
"کش موهام رو باز کردم و ..در حالی که دوباره میبستمشون گفتم:"
_آهـان ..! هیچی دیگه ..!
"آروم ادامه دادم ..!"
_باهام حرف زد ..گفتش که ..!
گفتش ... که ..!
اوووم !
مامانم پرید وسط حرفم و گفت :"
_خب! ؛ گفتش کـه چی ؟!
_هان گفتش که باهاتون حرف بزنم و این ـا دیگه !
"مادرم در حالی وسایل دستش رو تو یخچال میذاشت گفت:"
_من تعجبم اینه ..!
این پسره که ..!
"آروم حرف میزد با خودش"
یهو برگشت سمت من و گفت :"
_عسل با سیاوش مگه حرفت شده ؟
سیبی که دستم بود رو گاز زدم و روی کابینت نشستم ...:"
_نه چطور؟
_عسل ..نمیدونم چرا احساس میکردم ...سیاوش تو رو دوست داره؟؟!
سیبی که تو دهنم بود پرید گلوم ..!
شروع کردم به سرفه کردن !
مامانم اومد زد پشتم و گفت :
_چرا یهو همچین شدی؟
"اشکی که تو چشمام برای سرفه ی زیاد جمع شده بود رو پاک کردم و به مامانم که داشت بهم نگاه میکرد نگاه کردم !"
_چطور مامان ؟
مادرم در حالی که داشت میرفت که غذا رو هم بزنه گفت:"
_خودتم احساس کردی عسل !
"نگاهش کردم که ادامه داد "
_نگو نه که باور نمیکنم.!
ولی چطور شد !!
نمیدونم والا ..!انتظار داشتم تا چند وقت دیگه بیاد برای خواستگاری تو ...عسل !
ولی...
شیما !
خب با شیما هم کلاسیه ..ولی ..
با تو صمیمی تر بود..
اصلا !!
ای بابا !
"مامانم همینطوری حرف میزد و آشپزی میکرد ....به یه نقطه از زمین خیره شده بودم و فکر میکردم !"
"با صدای مادرم به طرفش برگشتم :"
_عسل ! ببین شیمایینا تا چند روز دیگه میان اینجا !
هم من امشب با خاله ات حرف میزنم هم تو با شیما حرف بزن !
"ولی عسل ..! با سیاوش هم حرف بزن !"
"با تعجب به مادرم چشم دوختم , و گفتم:"
_در مورد چی ؟
مادرم _خودت بهتر میدونی ..!
"مادر ملیکا وارد اشپزخانه شد ! من و مادرم مجبور شدیم که صحبت بینمون رو قطع کنیم !
مادر ملیکا _فرشته کاری نداری؟
مادرم_نه
"بعد با خنده گفت :"
_چی شد ؟
مادر ملیکا دست به سینه به کابینت تکیه داد و با خنده گفت :"
_پسره پاشو کرده تو یه کفش که تو این ماه !
"مامانم خندید و رو به من گفت :"
_فقط دختر ترشیده ی من موند ! هاان؟!
"گیج شده بودم ....با تعجب به مادرم نگاه کردم و گفتم:"
_یعنی چی ؟
"مادر ملیکا جوابم رو داد :"
_یعنی این که آرین از صبح افتاده دنبالم که تو این ماه نامزد شیم ! چند وقت دیگه هم عقد و ...
"خندیدم ....و به مادر ملیکا گفتم:"
_وای خاله دروغ میگید !؟!
"مادر ملیکا در حالی که کاهو ها رو میشست گفت:"
_چه دروغی برو از خودش بپرس!
"از اشپزخانه به سمت اتاق راه افتادم...تا از کنار مادرم رد شدم ..مادرم بلند گفت:
_عسل یادت نره !
"کلافه دستم رو گذاشتم رو اپن و گفتم :"
_چی رو ؟
مادرم _ عســــل!
"یادم افتاد منظورش چی بود .."
باشه ای گفتم و به سمت ملیکا راه افتادم ...!

*************
ملیکا _هان ؟؟
"همینطوری به ملیکا ذل زده بودم و هیچی نمیگفتم :"
ملیکا _چی میگی آخه تو ؟؟
"نتونست خودش رو کنترل کنه ..!خندید ..منم خنده ام گرفت...:"
_هیچی ..! فقط این قضیه خواستگاری چیه که من نمیدونم؟!"
ملیکا مظلومانه بهم چشم دوخت و گفت :"
_خودمم تو راه فهمیدم!
"نفس عمیقی کشیدم و گفتم"
_فکر کردم بهم نگفتی !
ملیکا _نه بابا ..! عسل ؟!
"با گوشیم داشتم بازی میکردم:"
_هوووم؟
ملیکا _چیکار کنم ؟
"سرم رو بلند کردم و با تعجب نگاهش کردم :"
_چی رو؟
"هل کرده بود ..:"
ملیکا _ببین چیزه !!..اوم !!
_خب چی؟
ملیکا _خب آخه الان رفتم پایین !...بعدش !
"فهمیدم چی میگه "
_آهــاااااااااااااااااان ! هیچی دیگه بله رو میگی !!
ملیکا __چی میگی عسل ؟ چطوری ؟
"صدای مادرم اومد که برای شما صدامون میکرد :"
"دست ملیکا رو گرفتم و با خودم به سمت پایین بردم و گفتم:"
_الان میفهمی !!!

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: رمانرمان نگاه مبهم تو