از بهترین شعرهای سیمن بهبهانی
این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

از بهترین شعرهای سیمن بهبهانی

شنبه
10:11 AM
حسینی
از بهترین شعرهای سیمن بهبهانی طلا رنگ است - سیمین بهبانی : و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم به گور سرد وحشت زا نظر دوخت شرار حرص آتش زد به جانش طمع در خاطرش صد شعله افروخت به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ به نرمی زیر لب تکرار می کرد سخن های عجیب مرده شو را که : با این مرده ، دندان طلا هست نمایان بود چون می شستم او را فروغ چند دندان طلا را به چشم خویش دیدم در دهانش ولی ، آوخ ! به چنگ من نیفتاد که اندیشیدم از خشم کسانش کنون او بود و گنج خفته در گور به کام پیکر بی جان سردی به چنگ افتد اگر این گنج ، ناچار تواند بود درمان بهر دردی به دست آرد گر این زر ، می تواند که سیمی در بهای او ستاند وزان پس کودک بیمار خود را پزشکی آرد و دارو ستاند چه حاصل زین زر افتاده در گور که کس کام دل از وی بر نگیرد ؟ زر اینجا باشد و بیماری آنجا به بی درمانی و سختی بمیرد ؟ کلنگ گور کن بر گور بنشست سکوت شب چو دیواری فرو ریخت به جانش چنگ زد بیمی روانکاه عرق از چهرهٔ بی رنگ او ریخت ولی با آن همه آشفته حالی کلنگی می زد از پشت کلنگی دگر این ، او نبود و حرص او بود که می کاوید شب در گور تنگی شراری جست از چشم حریصش چو آن کالای مدفون شد نمودار دلش با ضربه های تند می زد به شوق دیدن زر در شب تار دگر این او نبود و حرص او بود که شعف و ترس را پست و زبون کرد کفن را پاره کرد انگشت خشکش به بی رحمی سری از آن برون کرد سری کاندر دهان خشک و سردش طلای ناب بود ... آری طلا بود طلایی کز پیش جان عرضه می کرد اگر همراه با صدها بلا بود دگر این او نبود و حرص او بود که کام مرده را ونسرد ، وا کرد وزان فک کثیف نفرت انگیز طلا را با همه سختی جدا کرد سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد که : بنگر چیست این کالا ، بهایش؟ محک زد زرگر و بی اعتنا گفت طلا رنگ است و پنداری طلایش

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: اشعار سیمین بهبهانی