موضوع اول
نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول نام صفحه موضوع اول
موضوع دوم
نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم نام صفحه موضوع دوم
موضوع سوم
نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم نام صفحه موضوع سوم
موضوع چهارم
نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم نام صفحه موضوع چهارم
صفحه اصلی سایت
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
قلب
نوشته شده در چهار شنبه
بازدید : 1
نویسنده : حسینی

قلب

 

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزی به قلب احتياج داشته باشی اولين نفری هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد. حال دختر خوب نبود. نياز فوری به قلب داشت.

از پسر خبری نبود. دختر با خودش می­ گفت: مي دونی كه من هيچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی، ولی اين بود اون حرفات؟ حتی برای ديدنم هم نيومدی. شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم. آرام گريست و ديگر چيزی نفهميد.

چشمانش را باز كرد. دكتر بالای سرش بود. به دكتر گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دكتر گفت: نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد. درضمن اين نامه برای شماست.

دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاكت ديده نمی­ شد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو می­ خونی من در قلب تو زنده ­ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم، چون می­ دونستم اگه بيام هرگز نميذاری كه قلبمو بهت بدم. پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم.

اميدوارم عملت موفقيت ­آميز باشه . عاشقتم تا بينهايت. دختر نمی­ توانست باور كند. اون اين كارو كرده بود. اون قلبشو به دختر داده بود. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره­ های اشك روی صورتش جاری شد. به خودش گفت: چرا هيچ­ وقت حرفاشو باور نکردم؟

 

 


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,