این سایت حاصل تلاش شبانه روزی سید محمد جواد حسینی می‌باشد که بدون وابستگی مادی و معنوی به هیچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سیاسی فعالیت خود را ابتدا بر اساس قانون الهی و سپس قانون اساسی ایران بنا نهاده است. کلیه هزینه‌های این سایت با هزینه شخصی پرداخت می‌شود که امیدوارم از این پس از طریق فروشگاه سایت و تبلیغات تامین شود و همواره سعی می‌کنم تا مطالب آموزشی جدید و خواندنی را برای شما به ارمغان بیاورم.

رنگ عشق

چهار شنبه
7:22 PM
حسینی

رنگ عشق

 

 

دختری بود نابينا که از خودش تنفر داشت، که از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يک نفر را دوست داشت، دلداده­ اش را و با او چنين گفته بود اگر روزی قادر به ديدن باشم حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله­ گاه تو خواهم شد و چنين شد که آمد آن روزی که يک نفر پيدا شد که حاضر شود چشم های خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه­ ها و درختها را آدميان و پرنده ­ها را و نفرت از روانش رخت بربست.

دلداده به ديدنش آمد و يادآورد وعده ديرينش شد: بيا و با من عروسی کن. ببين که سالهای سال منتظرت مانده ­ام. دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت: اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی­ کند؟

دلداده ­اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نيست. دلداده رو به ديگر سو کرد که دختر اشک هايش را نبيند و در حالی که از او دور می شد گفت: پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی.

 

 


موضوعات مرتبط: حکایت

مارمولک

چهار شنبه
7:21 PM
حسینی

مارمولک

 

 

شخصی مشغول تخريب ديوار قديمی خانه ­اش بود تا آنرا نوسازی كند. توضيح اينكه منازل ژاپنی بنابر شرايط محيطی دارای فضايی خالی بين ديوارهای چوبی هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکی را ديد که ميخی از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتی ميخ را بررسی کرد خيلی تعجب كرد! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود! اما براستی چه اتفاقی افتاده بود كه در يک قسمت تاريک آن هم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتی، زنده مانده!

چنين چيزی امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار می­ کرده؟ چگونه و چی می ­خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می ­کرد يکدفعه مارمولکی ديگر، با غذايی در دهانش ظاهر شد! مرد شديدا منقلب شد! چهار سال مراقبت. و این است عشق! يك موجود كوچك با عشقی بزرگ.


موضوعات مرتبط: حکایت