عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D
خوش خدمتی يا دستور از جايي ديگر؟ ✍️مجتبي لطفي در خرداد سال ۸۲ آیت الله شیخ صادق کرباسچی تهرانی(پدر غلامحسین کرباسچی شهردار سابق تهران) در قم درگذشت. آیت الله تهرانی از علمای قم و از شاگردان مرحوم آیات بروجردی و حجت بود. وی متولی و امام مسجد جامع و متولی مدسه رضویه قم بود و 300 نفر از مردم فقیر را تحت تکفل داشت. وی نزد امام خمینی اعتبار خاصی داشت و از معدود علمایی بود که وکالت تام و خاص از ایشان داشت. مرحوم تهرانی هر روز ساعت ها در دفتر آیت الله منتظری جلوس داشت به گونه ای که یکی از اعضای دفتر آیت الله منتظری محسوب می شد و علاقه خاصی به ایشان داشت تا جایی که وصیت کرده بود پس از مرگ، از آیت الله منتظری بخواهید نماز میت مرا بخواند و اگر قبول نکردند، اصرار کنید. پس از درگذشت آیت الله تهرانی، ورثه وی، قبری را در یکی از رواق های حرم حضرت معصومه در قم خریداری کردند. وقتی خبر به تولیت وقت حرم رسیده بود که وی وصیت کرده نمازش را آقای منتظری در صحن بخواند، پیغام داده بود در این صورت اجازه دفن در رواق حرم را نمی دهد! خبر به آقای منتظری رسید و ایشان گفتند با این وصف نیازی نیست من نماز بخوانم. بازماندگان، برای رفع این مانع از آیت الله منتظری می خواهند به منزل مرحوم تهرانی آمده و نماز بخوانند تا به وصیت عمل شده باشد. همان روز به همراه مرحوم استاد به منزل مرحوم تهرانی در باجک عزیمت کرده و در معیت چند نفر انگشت شمار، نماز میت را خواندیم. سپس در صحن، آیت الله شبیری زنجانی، با حضور افراد کثیری نماز دیگری بر پیکر مرحوم تهرانی خواندند. اما خبرهای بدی به گوش می رسید! تولیت حرم گفته بود حالا که نماز میت در خانه! توسط آیت الله منتظری خوانده شده، باز هم اجازه دفن داده نمی شود! مدت مدیدی جنازه روی زمین ماند، کم کم جمعیت رفتند، اما رایزنی ها به جایی نرسید و قبر حفر شده توسط خدّام حرم پر شد. مرحوم آیت الله نصرالله شاه آبادی فرزند مرحوم آیت الله شاه آبادی بزرگ که استاد آیت الله خمینی بود همان جا در باره دفن در قبرستان نو قم استخاره می کند و این آیه می آید: «و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» و جنازه مرحوم تهرانی پس از ساعت ها روی زمین ماندن در قبرستان نو قم به خاک سپرده شد! معلوم نبود که خواندن یک نماز میت با تعداد اندک آن هم در خانه متوفی چه مشکلی برای نظام ایجاد می کند که به این بهانه دستور پر کردن قبر عالمی با آن سابقه صادر شد؟! آیا تولیت وقت حرم حضرت معصومه، برای خوش خدمتی چنین کرد یا از جای دیگری دستور گرفت؟ چه زمینه ایجاد شده به وی رخصت چنین برخوردی را داد؟ همه می میریم و چند وجب زمین و چند خروار خاک آخرین مأوای ماست! و میز و خوش خدمتی وفا نمی کند چنان که تولیت حرم پس از چند سالی به دیگری واگذار شد اما، چه خاطره ای از آدم ها به یاد می ماند، این مهم است. @Sahamnewsorg

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 107
نویسنده : J A V A D
از خدای بزرگ چیزهای بزرگ بخواهید حکمت

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 131
نویسنده : J A V A D
زمانى كه معلم عزت و احترام داشت! خاطره «محمد قاضی» مترجم نامدار و یکی از دبیران بازنشسته آموزش و پرورش سال تحصیلی ۵۵ - ۵۴ دو سال بود .به عنوان معلم استخدام شده بودم. محل خدمتم یکی از روستاهای دور افتاده سنندج بود و حقوق خوبی می‌گرفتم. بلافاصله پس از استخدام به صورت قسطی یک ماشین پیکان خریدم. در مسیرم از سنندج تا روستا و برعکس گاهی افرادی را که کنار جاده منتظر ماشین بودند سوار می‌کردم. بعضی‌ها پولی می‌دادند. یک‌روز که به دبستان رسیدم، مدیر سراسیمه و وحشت‌زده من را به جای خلوتی برد و یک نامه به من داد که رویش دو تا مهر محرمانه خورده بود. من و مدیر تعجب کردیم که این چه نامه‌ی محرمانه‌ای است. من که کاری نکرده‌ام. مدیر گفت :نامه را باز کن ببینم. نامه را باز کردم متن نامه: «جناب آقای ... آموزگار دبستان روستای ....شهر سنندج بنا بر گزارشات رسیده از اهالی روستا شما اقدام به مسافرکشی نموده و از اهالی پول دریافت می‌کنید. اگر حقوق و مزایای دریافتی شما برای گذران زندگی کافی نیست باید به اطلاع وزارت فرهنگ برسانید. جناب عالی با انجام مشاغلی [ مسافرکشی‌ ] که برخلاف شأن معلم و قشر فرهنگی اجتماع است، شأن و جایگاه فرهنگ و فرهنگیان را خدشه‌دار می‌نمایید. اگر پس از دریافت این نامه همچنان به شغل دوم ادامه دهید، استعفای خود را بنویسید. امضا: مدیرکل استان... » نفس راحتی کشیدم و به مدیر قول دادم که هرگز از مسافرانی که در بین راه سوار می‌کنم پولی نگیرم و مسئله نامه محرمانه هم حل شد. زمانى كه معلم عزت و احترام داشت...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 132
نویسنده : J A V A D
لزوم نقدپذیری انسان می گویند:چند نفر در فصل زمستان به خدمت منصور حلاج رفته ،و از او طلب سیب کردند تا کرامات او را به چالش بکشند. حلاج دست در هوا برد و سیبی به آن ها داد.چون سیب را دو نیم کردند،کرمی در درون آن بود.از حلاج علت وجود کرم را جویا شدند. حلاج گفت:این سیب از عالم باقی(بهشت)آمده.و چون وارد عالم فانی(این دنیا)شده،دچار نقص گردیده. ******************* این داستان،چه حقیقت داشته باشد،و چه نداشته باشد به ما می گوید که ،هر چیزی در این جهان هستی وجود دارد، و داشته بی عیب و نقص نیست.که شامل انسان هم می شود. نتیجه این که انسان کامل هم دروغی بیش نیست.و ایجاد خط قرمز ،برای به نقد کشیده نشدن افراد و عقاید،فقط و فقط برای پنهان کردن ضعف و نقص آن هاست. اشخاص و باورهایی که نقص و ایراد بیشتری دارند،از خط قرمز بیشتر و سخت تری برخوردارند. ،هیچ انسانی آنقدر بزرگ نیست که نشود او را نقد نکرد. در یک محیط و جو عقلانی همه انسان ها را می توان نقد کرد.تنها در یک محیط جهل پرور هست که نقد را ممنوع می کنند ،و افراد پرسشگر را منکوب.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 108
نویسنده : J A V A D
حلوای زعفرانی دو ساعتی به افطار مانده بود حاج رستم همان طور که هندوانه سوا می کرد،گوشی تلفن همراهش زنگ خورد ..... -بله بفرمایید ؟ -سلام حاجی حالت خوب؟ -ممنون شما خوبی ؟ -قبول باشه حاج رستم! -سلامت باشی آقا مرتضی! - ببخشید حاج رستم، ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی که خواسته بودید آماده ست ،کی میاید ببرید؟ - تو میوه فروشیم الان کارم تمام میام،تا قبل اذون خودم رو می رسونم. - باشه حاجی منتظرم ،خداحافظ.... حاج رستم هر سال ماه رمضون چند بار تو مسجد افطاری می داد و حالا امشب برای افطار ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی به قنادی محله سفارش داده بود .. سوار ماشین شد رفت سمت خونه،لباس عوض کرد وضو گرفت،حرکت کرد سمت قنادی. - سلام آقا مرتضی - سلام حاجی مخلصم،حاجی تنهایی ؟ -آره. - بزار بگم بچه ها بیان کمکت ... - نه،نیاز نیست.. -حاجی این دو تا کارتن خودش، هر کارتن ۶۵ تا ظرف ! - دستت درد نکنه ،چند شد؟ - قابل نداره حاجی ،با مشتری ظرفی ۵ هزار تومن حساب می کنیم شما ۴۵۰۰ بده ،میشه : ۵۸۵ هزار تومن،قابل شما نداره... ...... حاج رستم داشت سوار ماشین می شد، چشمش به دختر بچه ای افتاد که مادرش بغلش کرده بود و داشت تو سطل زباله شهرداری دنبال چیز به درد بخوری می گشت....! حاج رستم رفت سمت صندوق عقب ماشین ،چند تا ظرف حلوا برداشت که بده دختر بچه و مادرش.... - خواهر ،خواهر ،بیا این حلوا بگیر ،نذر افطار اینم سهم شما! زن بدون برگشتن به عقب دخترک رو زمین گذاشت و برگشت تا ظرف های حلوا رو بگیرد که حاج رستم سر جا خشک شد...! خواهرش عصمت بود...! (عصمت خواهر حاج رستم ۵ سال بود شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود) ظرف های حلوا از دست حاجی افتاد و عصمت دخترک رو بغل کرد و سریع از اونجا دور شد! حاج رستم موند و ی کوله بار غم! *ده سال پیش وقتی پدر حاج رستم فوت شد،حاجی با وکالتی که از دو تا خواهرش و مادرش گرفته بود تمام اموال پدرش رو به نام خودش کرد،مادرش رو گذاشت خانه سالمندان ،که بعد از ۴ سال فوت شد،عصمت و اعظم دو تا خواهرش هم از اون روز باهاش قطع رابطه کردن.....* عصمت و دخترک که رفتند،حاج‌ رستم موند و حلواها و یک‌ عمر عذاب !!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 154
نویسنده : J A V A D
حلوای زعفرانی دو ساعتی به افطار مانده بود حاج رستم همان طور که هندوانه سوا می کرد،گوشی تلفن همراهش زنگ خورد ..... -بله بفرمایید ؟ -سلام حاجی حالت خوب؟ -ممنون شما خوبی ؟ -قبول باشه حاج رستم! -سلامت باشی آقا مرتضی! - ببخشید حاج رستم، ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی که خواسته بودید آماده ست ،کی میاید ببرید؟ - تو میوه فروشیم الان کارم تمام میام،تا قبل اذون خودم رو می رسونم. - باشه حاجی منتظرم ،خداحافظ.... حاج رستم هر سال ماه رمضون چند بار تو مسجد افطاری می داد و حالا امشب برای افطار ۱۳۰ تا ظرف حلوا زعفرونی به قنادی محله سفارش داده بود .. سوار ماشین شد رفت سمت خونه،لباس عوض کرد وضو گرفت،حرکت کرد سمت قنادی. - سلام آقا مرتضی - سلام حاجی مخلصم،حاجی تنهایی ؟ -آره. - بزار بگم بچه ها بیان کمکت ... - نه،نیاز نیست.. -حاجی این دو تا کارتن خودش، هر کارتن ۶۵ تا ظرف ! - دستت درد نکنه ،چند شد؟ - قابل نداره حاجی ،با مشتری ظرفی ۵ هزار تومن حساب می کنیم شما ۴۵۰۰ بده ،میشه : ۵۸۵ هزار تومن،قابل شما نداره... ...... حاج رستم داشت سوار ماشین می شد، چشمش به دختر بچه ای افتاد که مادرش بغلش کرده بود و داشت تو سطل زباله شهرداری دنبال چیز به درد بخوری می گشت....! حاج رستم رفت سمت صندوق عقب ماشین ،چند تا ظرف حلوا برداشت که بده دختر بچه و مادرش.... - خواهر ،خواهر ،بیا این حلوا بگیر ،نذر افطار اینم سهم شما! زن بدون برگشتن به عقب دخترک رو زمین گذاشت و برگشت تا ظرف های حلوا رو بگیرد که حاج رستم سر جا خشک شد...! خواهرش عصمت بود...! (عصمت خواهر حاج رستم ۵ سال بود شوهرش رو تو تصادف از دست داده بود) ظرف های حلوا از دست حاجی افتاد و عصمت دخترک رو بغل کرد و سریع از اونجا دور شد! حاج رستم موند و ی کوله بار غم! *ده سال پیش وقتی پدر حاج رستم فوت شد،حاجی با وکالتی که از دو تا خواهرش و مادرش گرفته بود تمام اموال پدرش رو به نام خودش کرد،مادرش رو گذاشت خانه سالمندان ،که بعد از ۴ سال فوت شد،عصمت و اعظم دو تا خواهرش هم از اون روز باهاش قطع رابطه کردن.....* عصمت و دخترک که رفتند،حاج‌ رستم موند و حلواها و یک‌ عمر عذاب !!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 87
نویسنده : J A V A D
کوک چهارم بعد از پایان کلاس شرح مثنوی، استاد علامه محمد تقی جعفری گفت: من خیلی فکر کردم وبه این جمع بندی رسیده ام که رسالت ۱۲۴هزار پیغمبر در عبارتی خلاصه می شود و آن کوک چهارم است. مریدان پرسان بودند که "کوک چهارم"چیست؟ علامه با آن لهجه شیرین در تمثیل شرح می دهد که: کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوید: این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک مثلا ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان. مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود. کفاش دست به کار می شود. کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام... اما با یک نگاه عمیق درمی یابد اگر چه کار تمام است، ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش، کفش تر خواهدشد. از یک سو،قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر، دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزند!!! او میان "نفع و اخلاق"، میان "دل و قاعده ی توافق"، مانده است. یک دو راهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست. اگر کوک چهارم را نزند، هیچ خلافی نکرده، اما اگر بزند، به "رسالت" هزار پیامبر تعظیم کرده. اگر کوک چهارم را نزند، روی خط توافق وقانون راه رفته، اما اگر بزند، صدای لبیک او ،آسمان اخلاق را پر خواهد کرد. دنیا پر از فرصت "کوک چهارم" است، و ما کفاش های "دو دل"... برایتان دعا می کنیم که "کوک چهارم" رابزنید، شما هم برای ما دعاکنید. دنیایی سراسر "خیر و نیکی" خواهیم داشت اگر با هم "مهربان" باشیم. دنيايي مملو از عشق و نيكي و مهرباني و اميد...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 145
نویسنده : J A V A D
اثر صبوری و مهربانی یادی کنیم از شهید چمران با این خاطره زیبا و عبرت آموز: رضا سگ باز!!! یه لات بود تو مشهد.هم سگ خرید و فروش می کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یه روز داشت می رفت سمت کوهسنگی برای دعوا و غذا خوردن! که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگ های نامنظم“ داره تعقیبش می‌کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت: ”فکر کردی خیلی مردی؟!“ - رضا گفت: بروبچه ها که این جور میگن.....!!! - چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه!! به غیرتش بر خورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه......! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای دعوا میاد! چند لحظه بعد با دست بسته، رضا رو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن: ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به فحش دادن. (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود! وقتی دید چمران توجه نمی کنه، یه دفعه سرش داد زد: ”آهای کچل با تو ام! “ یک دفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: بله عزیزم! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟ - رضا گفت: داشتم می رفتم بیرون که سیگار بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!! چمران: ”آقا رضا چی می کشی؟!! برید براش بخرید و بیارید!“ چمران و آقا رضا تنها تو سنگر..... - رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! كشيده‌ای، چیزی؟!! - شهید چمران: چرا؟! - رضا: من یه عمر به هرکی بدی کردم، بهم بدی کرده....! تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و این طور برخورد کنه!! - شهید چمران: اشتباه فکر می کنی!!!! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می کنم، نه تنها بدی نمی کنه، بلکه با خوبی بهم جواب میده! هِی آبرو بهم میده..... تو هم یکیو داشتی که هِی بهش بدی می‌کردی ولی اون بهت خوبی می‌کرده! منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم …! رضا جا خورد!....رفت و تو سنگر نشست. آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی‌رفت، زار زار گریه می‌کرد! تو گریه هاش می‌گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟ اذان شد. رضا اولین نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت. سرِ نماز،موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!! وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین افتادن اومد..... رضا رو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش) یه توبه و نماز واقعی........ (به نقل از کتاب خاطرات شهید مصطفی چمران) ******************

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 116
نویسنده : J A V A D
دل را به خدا بده حسن رفعتی چقدر"مسیح رشت" را می شناسید؟ در شهر رشت در خیابان سعدی، منطقه ای هست که متعلق به هموطنان ارمنی است. در آن مزاری هست که متعلق به یک انسان آزاده به نام "آرسن‌ میناسیان" . آرسن در شهر رشت زاده شد. دوران ابتدایی را در همان شهر سپری نمود ... در ایامی که فقر در ایران همه گیر شده بود، روزی مادرش برای آرسن پالتویی خریداری می‌کند و در هنگام عزیمت به مدرسه به وی می پوشاند... اما در برگشت آرسن پالتو را به همراه نداشت. وقتی با سوال مادر روبه رو می شود می‌گوید یکی از همکلاسی های مسلمانش لباس مناسب نداشته و پالتو را به وی بخشیده است ... بعدها آرسن به داروسازی تجربی روی می آورد و شهرت آرسن از همین جا شروع می شود. آن مرد بزرگ متعدداً مشاهده می کرد که افرادی هستند که هزینه داروهای خود را ندارند یا به دلیل فقر اصلا دسترسی به دارو ندارند و آن‌زمان هم ایران دچار فقری فراگیر بود. آرسن با هزینه خودش شب ها نیمه شب به سمت تهران راه می افتاد . صبح هنگام در تهران داروهای مورد نیاز نیازمندان را خریداری یا مواد آن را تهیه می کرد و سپس ظهر هنگام خودش را به رشت می رساند، بعد از ظهر داروهای مورد نیاز مردم فقیر را به یک سوم قیمت واقعی بین آن ها توزیع می کرد. در ابتدا عده ای کوته فکر علیه آن ابرمرد دست به اتهام سازی و شایعه پراکنی زدند و با تاکید بر ارمنی بودن وی، داروها را حرام و... می‌دانستند و چند مرتبه آرسن به خاطر همین ناجوانمردی‌ها و اتهامات به زندان افتاد اما آن آزاده مرد عزم داشت که "مسیح رشت" شود. زندگی خود را فروخت و داروخانه ای راه انداخت کم کم مردم رشت و نواحی اطراف آن به نیات آن آزاده مرد اعتماد کردند داروخانه آرسن تبدیل شد به قبله و ماوای بی‌پناهان و مستضعفان رشت. اما آرسن خسته نشد، آنقدر پیش رفت و بزرگ مردی به خرج داد که داروخانه او تبدیل شد به اولین داروخانه شبانه روزی ایران . مردم فقیر خطه گیلان از هر دین و مذهب به داروخانه آرسن هجوم می آوردند . آرسن میناسیان برای سر و سامان دادن سالمندان بی سرپرست اولین سرای سالمندان ایران را در شهر رشت و با هزینه شخصی و کمک بازاریان رشت تاسیس نمود، بدون حتی یک ریال کمک از دولت وقت، پذیرای سالمندان بیمار و بی کس و کار از سراسر ایران شد. پس از رشت آرسن تلاشی وافر برای تاسیس سرای سالمندان در تهران مبذول داشت و توانست با زحمت و مرارت زیاد سرای سالمندان کهریزک را بنا نهد . هر سه بنای خیر آرسن تا کنون به فعالیت خود ادامه می دهند. هم داروخانه شبانه روزی رشت و هم سرای سالمندان رشت و هم سرای سالمندان کهریزک در سال ۱۳۵۶ آن آزاده مرد در حالی که در سرای سالمندان رشت در حال خدمات رسانی بود در هنگام کار درگذشت و مردم خطه گیلان را در عزای فراق خود گذاشت . روز بعد شهر رشت از هجوم جمعیت به صحرای محشر تبدیل شد. جا برای سوزن انداختن نبود. مردم گیلان از هر فرقه و‌ آیین آمدند و عظمتی خلق شد به نام "تشییع‌ مسیح‌ رشت". جنازه ساعت ها روی دست مردم بود و امکان دفن پیدا نمی‌کرد. بر روی تابوت یک مسیحی چندین عمامه سادات بزرگ گیلان گذاشته شده بود. مردم تکبیر گویان و با فرستان صلوات جنازه یک ارمنی را تشییع می کردند. در ابتدا مسلمانان اجازه دفن آن ابرمرد در قبرستان ارامنه را نمی‌دادند و می‌خواستند او را در قبرستان مسلمانان دفن کنند. اما با میانجی گری علما و صرف وقت زیاد جنازه به کلیسای رشت رسید. ساعت ها مردم رشت کلیسا را مانند کعبه ای در برگرفتند. آن روز مسلمان و ارمنی ها یه کعبه داشتند و آن هم کلیسای کوچک رشت بود. نهایتا جسد آن آزاده مرد را در همان جا دفن کردند. آری آرسن میناسیان عنوان "مسیح رشت" را پیدا کرد و در هنگام مرگ سر سوزنی مال یا اموال در این دنیا نداشت. اما دنیایی را در سوگ خود نشاند. آزادگی به دین و مذهب نیست .همین که در خدمت خدا و خلق خدا باشی کافی است. ☘ انسانیت دین نمی شناسد ☘ بد نیست در پایان این مقال را با شعر پروین اعتصامی حُسن ختام بخشیم. واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت ، هم کلید زندگی است گفت زین معیار اندر شهر ما یک مسلمان هست ،آن هم ارمنی است

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 163
نویسنده : J A V A D
چقدر کتاب می خوانیم؟! یک دانشجوی خاورمیانه ای می گفت: زمان تحصیلم در سوئیس با یکی از اساتید دانشگاهمون رفتیم کافه نزدیک دانشگاه تا قهوه بخوریم؛ حرف از حکومت و اوضاع بد خاورمیانه شد که استادم حرف جالبی زد که همواره توی ذهنم نقش بست. استادم گفت: فکر نکن برای کشورها قرعه کشی کرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب این حکومت گیرشون اومده و مردم خاورمیانه بد شانس بودن و به این روز افتادند. بلکه هر ملتی حکومتی که سزاوارش هست رو می سازه و مردم سوئیس شایسته داشتن حکومتی این چنینی هستن و مردم خاورمیانه هم لیاقتشون بیشتر از اینی که دارند، نیست! دوستم می گفت: کمی احساس تحقیر کردم، به همین خاطر پرسیدم: ما باید چه کاری انجام دهیم تا تغییر کنیم؟ استاد فنجون قهوه رو از کنار دهانش پایین آورد و لبخندی زد و گفت: هر سوئیسی در سال ۱۰ کتاب می خواند، تو اگر کسی را از خاورمیانه دیدی، از طرف من بگو چنانچه مردم کشورت سالی یک کتاب بخوانند کشورت تغییر خواهد کرد. @Democracyy

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 148
نویسنده : J A V A D
درختی که پیوسته بارش خوری.... روزی کفّاشی در حال تعمیر کفشی بود. ناگهان سوزن کفاشی در انگشتش فرو رفت. از شدت درد فریادی زد. سوزن را چند متر دور تر پرت کرد . مردی حکیم که از آن مسیر عبور می کرد، ماجرا را دید. سوزن را آورد به کفاش تحویل داد و شعری را زمزمه کرد: درختی که پیوسته بارش خوری تحمل کن آن گه که خارش خوری . این سوزن منبع درامد توست. این همه فایده حاصل کردی، یک روز که از آن دردی برایت آمد ان را دور می اندازی؟! نتیجه این که: اگر از کسی رنجیدیم، خوبی هایی که از جانب آن شخص به ما رسیده را به یاد آوریم,آن وقت تحمّل آن رنج آسان تر می شود.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 166
نویسنده : J A V A D
پرهیز از ریا

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 161
نویسنده : J A V A D
تغییر دنیا یا تفییر نگاه؟ می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت . برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می کند که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمان خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با رنگ سبز رنگ آمیزی کنند. همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمان و هر آنچه به چشم می آید ،همه را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می کند. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد و متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید : " بله . اما این گران ترین مداوایی بود که تا کنون داشته ام." مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید: بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم انداز(نگرش) می توانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزان ترین و موثرترین روش است.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 164
نویسنده : J A V A D
حسینی واقعی! بزرگواری تعریف می کرد: پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش به دنیا آمدم . در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست: ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید ) بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟ روزی در سن حدوداً بیست سالگی در کوچه می رفتم که مردی حدوداً پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست !!! وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من این گونه تعریف کرد : در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند. از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد ، من که همین طور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا ،قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد. من همین طور هاج و واج پدرت را نگاه می کردم و در دلم به خودم می گفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !! بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد. گذشت و گذشت تا این که بعد از مدت ها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته. آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم. وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت. وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم :تو چرا این قدر گریه می کنی؟ همسرم با هق هق این گونه جواب داد : آن روز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در می زند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آن که به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است. حواله ی آقا امام حسین علیه السلام است ،لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !! تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، به گونه ای که آن روز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !!! وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همان گونه که در عزای امام حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همان گونه که در عزاء بر سینه می زده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و همان گونه که برای عاشورا سفره نذری می انداخته هرگز دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده و یک حسینی راستین بوده است ..... اللهم ارزقنا توفيق خدمة الحسين عليه السلام في الدنيا والاخره. دل مردم در تلاطمه اگر کاری از دست تو این روزگار سخت بر اومد به خاطر خدا و امام حسین انجام بده که حتما نتیجشو تو همین دنیاخواهی دید.یاعلی مدد اگر لذت بردید نشرش دهید التماس دعا

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 88
نویسنده : J A V A D
یادشون بخیر.... ⚜ یاد شهید بابایی بخیر که طلاهای همسرش را فروخت و به افسران و سربازان متاهل داد و گفت: مایحتاج عمومی گران شده و حقوق شما کفاف خرج زندگی رو نمیده!! ⚜یاد شهید رجبی بخیر که پول قرض الحسنه به دیگر نیروها می داد و می گفت وام است و وقتی می گفتند دفترچه قسطش را بده می گفت کسی دیگر پرداخت می کند. ⚜یاد شهید بابایی بخیر که یکی از دوستانش تعریف می کرد که: دیدم صورتشو پوشونده و پیرمردی رو به دوش کشیده که معلوله ... شناختمش و رفتم جلو که ببینم چه خبره که فهمیدم پیرمرد رو برا استحمام می بره!! ⚜یاد شهید حسین خرازی بخیر که قمقمه آبش را در حالی که خودش تشنه بود به همرزمانش می داد و خودش ریگ توی دهانش گذاشت که کامش از تشنگی به هم نچسبه!! ⚜یاد شهید مهدی باکری بخیر که انبار دار به مسئولش گفت: میشه این رزمنده رو به من تحویل بدهید، چون مثل سه تا کارگر کار می کنه طرف میگه رفتم جلو دیدم فرمانده لشگر مهدی باکری هست که صورتشو پوشونده کسی او را نشناسد و گفت چیزی به انباردار نگه!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 162
نویسنده : J A V A D
لحظه ای تفکر وقتی مال،وبال می شود ! ثروتمندترین مرد لبنانی به نام (ایمیل البستانی) قبری رابرای خودش تهیه دید که در بهترین جای لبنان و بسیار باصفا و مشرف برشهر زیبای بیروت بود.تا پس از مرگش در آنجا دفن شود. این شخص صاحب هواپیمای شخصی بود و با همان هواپیما به دریا سقوط کرد.اطرافیانش میلیون ها هزینه کردند تا جسدش را از دریا بیرون کشیده و در اینجا دفن کنند.هرچه گشتند لاشه هواپیما پیدا شد اما جسد آقای ثروتمند لبنانی (البستانی) هرگزپیدا نشد که نشد. ثروتمندترین مردانگلیسی یک یهودی بود به نام (رودتشلد) به خاطر ثروت فراوانش به دولت انگلیس هم قرض می داد. این آقای بسیار غنی گاوصندوقی داشت بسیاربزرگ به اندازه یک اطاق بزرگ .یک روز وارد این خزانه پولی خود شد و به صورت اتفاقی درب این گاو صندوق بسته شد. هرچه با صدای بلند داد و فریادکرد به خاطربزرگ بودن کاخش کسی صدایش را نشنید.چون عادت داشت همیشه ازخانه و خانواده به مدت طولانی دور می شد .این بار هم خانواده فکر کردند چون طولانی شده حتما به مسافرت رفته. این مرد آن قدرفریاد زد که احساس کرد خیلی گرسنه وت شنه هست . یکی از انگشتان خود را زخمی کرد و با خون آن روی دیوار نوشت: ثروتمندترین انسان در جهان از شدت گرسنگی و تشنگی مرد. فکرنکنیم : ثروت تنها چیزیه که همه خواسته های ما برآورده می کند. درزندگی در جست وجوی آرامش باشیم گلایه راننده گفت: اين چراغ لعنتي چقد دير سبز ميشه! در همین زمان... دخترك گل فروش به دوستش گفت: سارا بيا الان سبز ميشه؛ سارا نگاهي به چراغ انداخت و گفت: اه اين چراغ چرا اينقد زود سبز ميشه، نمي ذاره دو زار كاسبي كنيم... و این حکایت زندگی ماست که به خاطر سختی رانندگی از هوای بارانی شاکی هستیم و کشاورزی در دور دست به خاطر همین باران لبخند می زند. یادمان باشد خداوند؛ فقط خدای ما نیست بندگان دیگری هم دارد... https://chat.whatsapp.com/JjUSw55rFLAEAzwDVvfGlz

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 170
نویسنده : J A V A D
به عمل کار برآید به سخندانی نیست سلطان محمود و پیرزن ــــــــــــــــــــــــــ در اخبار سلطان محمود غزنوی مذکور است که پیر زنی به درگاه او آمد و از دزدان کوچ و بلوچ که کالای او را برده بودند ،شکایت کرد و گفت: « یا کالای من از ایشان بستان یا عوض آن بده»! سلطان گفت : « به کجا بردند ؟» پیرزن جواب داد : « به دیر کجین » . سلطان گفت : ؛« دیر کجین کجا باشدـ؟» زن گفت: « ای ملک ،مملکت چندان بگیر که بدانی چه داری و نگاه توانی داشت ، دعوی کدخدایی جهان کنی و در ملک خویش تصرف نتوانی کرد؟و شبانی کنی و میش از گرگ نتوانی داشت ؟

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 167
نویسنده : J A V A D
شهریار و قمر الملوک وزیری!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 167
نویسنده : J A V A D
کتاب سوزان! ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﺎ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﺥ ﮐﺴﺮﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻓﺮﻕ ﺑﯿﻦ ﻧﻤﮏ ﻭ ﮐﺎﻓﻮﺭ ﺭﺍﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ .ﺣﺘﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻓﮑﺮ می کرﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﺯ ﻃﻼ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ . ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﻋﺮﺑﯽ ﯾﺎﻗﻮﺗﯽ ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻓﺮﻭﺧﺖ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻓﺮﻭﺧﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﮔﺮ می دﺍﻧﺴﺘﻢ، ﻫﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ. ﻓﺮﺵ ﻣﻬﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻓﺮﺵ ﺩﺭ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﯾﺎﻓﺖ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻓﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﻦ ﺳﺮﺍﻥ ﻗﻮﻡ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ . ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﻨﯿﻢ؟ ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ : ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺍﻓﮑﻦ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﺎب ها ﻫﺴﺖ ﺳﺒﺐ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ،ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﻗﺮﺁﻥ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁن ها ﺭﺍﻩ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﻩ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺟﺰ ﻣﺎﯾﻪ ﮔﻤﺮﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺁن ها ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﺐ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺁﺏ ﯾﺎ ﺁﺗﺶ ﺍﻓﮑﻨﺪﻧﺪ . #ابن_خلدون ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﺳﮑﻮﺕ - ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﺯﺭﯾﻦ ﮐﻮب

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ! ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﭼﯿﺰی بکشند که ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﺳﺖ . ﺍﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ می کرﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﻭ ﻣﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ می کشند . ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩ , ﻣﻌﻠﻢ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ. ﺍﻭ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ؟ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ می کنم ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ به ما ﻏﺬﺍ می رﺳﺎﻧﺪ . ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻨﺪﻡ می کاﺭﺩ . ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ؟ ﮐﻮﺩﮎ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ می کشید گفت:خانم این دست شماست. ﻣﻌﻠﻢ به یاﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺩﮎ، ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭘﯿﺶ ﺍﻭ می آﻣﺪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺍﺯﺷﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺑﮑﺸﺪ . ویکتور هوگو می گوید: ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﻮچک ترین محبت ها ﺍﺯ ضعیف ترﯾﻦ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻫﺎ ﭘﺎﮎ نمی شوﺩ . . ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺫﺭﻩ ﻛﺎهی است ، ﻛﻪ ﻛﻮﻫﺶ ﻛﺮﺩﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺎﻡ ﻧﮑﻮﯾﯽ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﺭﺵ ﻛﺮﺩﯾﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻬﺎﺭ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﺎﺭ ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ، ﺑﺠﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﻛﺴﯽ

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 169
نویسنده : J A V A D
خشم یعنی تنبیه خویش داستان زیبا ﺷﺒﻲ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﻭﺍﺭﺩ ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﻱ می شوﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ. همین طوﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ گشت می زﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ می کند ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ مس شوﺩ. ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ می شوﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺎﺯ می گیرﺩ ﻛﻪ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰﻱ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ می شوﺩ. ﺍﻭ نمی فهمد ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﻲ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍین که ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ می کند ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺣﺘﻤﻲ اﺳﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ می گیرﺩ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ .اﻭ بدنش را ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﭘﻴﭽﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ . ﻧﺠﺎﺭ ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﺁﻣﺪ، ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ به جاﯼ ﺍﺭﻩ ﻻﺷﻪﺀ ﻣﺎﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ به خاﻃﺮ بی فکرﻱ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ************** ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺩﺭﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻧﺠﺎﻧﻴﻢ. ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شوﻳﻢ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ می کنیم ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ ...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 116
نویسنده : J A V A D
چی را برای چی آتش زدم! فردی هنگام راه رفتن پایش به سکه ای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست. کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند. دید دو ریالی است. بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده. گفت: چی را برای چی آتش زدم! و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست که چیزهای با ارزش را برای چیزهای بی ارزش آتش می زنیم و خودمان هم خبر نداریم. آرامش امروزمان را فدای چشم و هم چشمی ها و مقایسه کردن های خود می کنیم و سلامتی امروزمان را با استرس ها و نگرانی های بی مورد به خطر می اندازیم...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 68
نویسنده : J A V A D


:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 160
نویسنده : J A V A D
داستان قاضی القضات سودان در شیراز مترجم استانداری شیراز تعریف می کرد در زمان استانداری آقای دانش منفرد، قرار بود قاضی القضات کشور سودان به شیراز بیاید من و استاندار به فرودگاه قسمت تشریفات رفتیم! وقتی که هواپیما به زمین نشست، پای پلکان رفتیم! قاضی القضات سودان را به قسمت تشریفات آوردیم! اوایل شهریور ماه میوه های مختلف شیراز رسیده بود! سبدی از انواع میوه در قسمت تشریفات روی میز گذاشته بودند! هرچه تعارف به این مهمان کردیم چیزی نخورد! به استانداری آمدیم، باز انواع میوه ها و تنقلات و غیره آماده بود، استاندار خیلی اصرار کرد ولی باز رییس قوه قضاییه سودان میل نکردند! بالاخره استاندار جلسه داشت، مترجم همراه رییس قوه قضاییه سودان برای سرکشی پر بازدید به دانشکده حقوق می روند! مترجم از او می پرسد: چرا با این که زیاد به شما تعارف شد ولی چیزی نخوردید!؟ می گوید: من از کشور سودان آمده ام که مردم آن فقیر هستند و دسترسی به انواع میوه را ندارند، اگر من از این میوه ها بخورم از عدالت ساقط می شوم و در برگشت و مراجعت به سودان، دیگر عادل برای قضاوت بین مردم آن سرزمین نیستم! بنابراین حق خوردن از این میوه ها را ندارم! استاندار کلی هدیه به او داد که قبل از حرکت همه را نوشت که متعلق به دانشکده حقوق سودان است! استاندار گفت که: ما این هدیه ها را به خودتان داده ایم! گفت: من الان خودم نیستم، من الان رییس قوه قضاییه سودان هستم، بنابراین هرچه شما به من به عنوان هدیه داده اید نمی توانم برای خودم قبول کنم! اگر مسئولان ما همین متن را سرلوحه زندگی کاری و اجتماعی خود قرار دهند نه تنها یک ریال اختلاس نمی بینیم، بلکه هر روز شاهد آبادانی و پیشرفت این مملکت می شویم!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 165
نویسنده : J A V A D
ﻭﺍتساﭖ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ؟ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺐ ﻭاتساﭖ

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 162
نویسنده : J A V A D
بیاییم چون مداد باشیم!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 118
نویسنده : J A V A D
ڪدام گرگ پیروز می شود؟ سرخ پوست پیری براے ڪودڪش از حقایق زندگے چنین گفت: در وجود هر انسان، همیشه مبارزه ایے وجود دارد... مانند؛ مبارزه ے دو گرگ! که یڪے از گرگ ها سمبل بدی ها مثل، حسد، غرور، شهوت، تڪبر، وخود خواهی و دیگری سمبل مهربانے، عشق، امید، و حقیقت است. ڪودڪ پرسید: پدر ڪدام گرگ پیروز می شود؟ پدرلبخندی زد و گفت؛ گرگے ڪه تو به آن غذا می دهی! سخت است زخم خوردن از نمک پروده ای

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 156
نویسنده : J A V A D
زیبانگری در هر حال! اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگ ترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتاً كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمان ها است . آن ها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود. پسر با خود انديشيد كه احتمالاً پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند . لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند . با کمال تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش به سر مي برد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد . با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر !تو اينجايي! مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد! كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره اي است كه ديگر تكرار نخواهد شد ! در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نوسازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست .به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! توماس آلوا اديسون سال بعد مجدّداً در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگ ترين اختراع بشريّت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان کرد. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
چرا عصبانی می شویم؟ استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچ کدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 44
نویسنده : J A V A D
#داستانک #کبوتری_که_کفتار_شد

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 38
نویسنده : J A V A D
#داستانک #کبوتری_که_کفتار_شد #داستانک #کبوتری_که_کفتار_شد

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 144
نویسنده : J A V A D
ما گر زِ سر بریده می ترسیدیم.... کادر درمانی یک بیمارستان پشت لباسشان نوشته بودند: ما گر زِ سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم من این شعر را می شناختم، اشکم سرازیر شد. تاریخ چه ها که نمی کند. در تبریز ، این شعر بیش از ۱۰۰ سال است كه ورد زبان هاست و اصل شعر این گونه است: سیصد گل سرخ؛ یک گل نصرانی ما را ز سر بریده می ترسانی؟ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم (نصرانی، اشاره به فردى مسیحی است). شاعر مشخص نیست، اما داستان این شعرِ ۱۰۰ ساله . شهید آمریکایی مشروطه ایران ! صدر مشروطیت است، تبریز شدیدا محاصره است، جنگ سختی است. فقط یک کوچه مانده تا جنبش مشروطه شکست بخورد. ستار خان در کوچه امیرخیز، آخرین جبهه در حال مقاومت است. هُووارد باسکرویل معلم ۲۴ ساله مدرسه آمریکایی مموریال تبریز تحت تاثیر حق و مشروطه قرار می گیرد و به ستارخان می پیوندد. کنسول آمریکا در تبریز، از او می خواهد از صف مشروطه‌خواهان جدا شود. باسکرویل ضمن پس‌دادن پاسپورتش می گوید: تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست. هُوارد فرماندهی ۳۰۰ نفر از مجاهدين را بر عهده می گیرد و در کنار ستار خان در محله شنب غازان (شام گازان) تبریز با استبداد می جنگد و در نهایت در راه مشروطه برای ایران بر اثر اصابت چند گلوله در سینه شهید می شود. سیصد گل سرخ، (آن سيصد نفر) یک گل نصرانی (‌‌‌هُووارد مسیحی) ستار خان از همان کوچه (امیرخیز) پیروز می شود... تبریز و ستار مراسم تشییع باشکوهی برای این شهید آمریکایی در راه مشروطه برگزار می کنند. زنان تبریز فرشی با چهره هووارد می بافند و‌ به دستور ستار، نام هووارد باسکرویل بر روی اسلحه اش حک می شود و برای مادرش به آمریکا فرستاده می شود. آن شعر هم سروده می شود. مزار هُووارد هم اکنون در گورستان ارامنه تبریز است. حالا همان شعر ِ ۱۰۰ ساله، در پشت پرستاران و پزشکان جانفشان میهنمان است: سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی ما را زِ سر بریده می ترسانی؟ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم بسيار و بي اندازه تاثير گزار بود. اميدوارم كه درسي باشد براي هموطنان و ياد بگيريم كه براي دوستي و عشق ورزيدن زادگاه و فاصله هاي مكاني نقشي ندارند بايد دل ها از يك محله باشند . هر چه بيشتر تاريخ كهن سرزمينمان را بدانيم بيشتر به روز گار حالمون افسوس مي خوريم ، و لي باز هم به دانستش مي ارزد و بايد به فرزندانمان بياموزيم سپاس

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 178
نویسنده : J A V A D
جهل؛ دشمن اصلی زندگی! حکیمی می نویسد : در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچ کس در آن نبود ،به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپه ای گرد درخت کهن سالی جمع اند. به آنان نزدیک شدم ،مشغول عبادت درخت بودند و نذورات فراوان به پای درخت می ریزند و درخت با آنان سخن می گوید! هرکس مال بیشتری هدیه می کند ،درخت با نام و کنیه وی را مورد تفقد قرار می دهد! ساعت ها به کناری ایستادم تا مراسم تمام شد ،گوشه ای مخفی شدم ببینم این چه معرکه ای است ؟! ساعتی پس از رفتن مردم ، مردی از درون درخت بیرون آمده و شروع به جمع آوری غنائم جهل مردم شده! خودم را به وی نزدیک کردم، نزدیک بود از ترس قبض روح شود. گفت:کیستی؟ گفتم :من از طایفه جهال نیستم ولی چرا بر سر این مردم این چنین می کنی ؟! گفت:سزای مردمی که نه فکرمی کنند و نه تعقل همین است. به درون روستا رفتم و شب را در خانه بزرگ طبق رسومشان مهمان شدم. از او پرسیدم: حال این درخت چیست؟ آن مرد بزرگ ده ها حدیث و قصه بر اثبات کرامات درخت گفت! القصه مدعی شد که این همان درخت است که خدا با موسی از درون آن سخن گفت! گفتم، ای مرد خداوند خالق و صاحب اشیاء است و قادر متعال و بر همه ذرات احاطه دارد و پیامش را به بندگان خاصش از طرق مختلف می رساند. این چه ربطی به این جادو دارد؟! به من فرصتی ده تا فردا این حقه بازی را رسوا سازم و با او هم سوگند شده و اسرار آن مرد را گفتم . چند روزی در خانه اش مخفی شدم تا روز موعود که مجددا مردمان برای سخنرانی درخت جمع شدند. مقداری آتش و هیزم تهیه کرده و با بزرگ روستا به کنار درخت آمدم و فریاد زدم: ای شیطان از آن درخت بیرون می آیی یا تورا با درخت بسوزانم . مقداری آتش و دود راه انداختم ،به یک باره مردک از میان درخت بیرون پرید و رسوا شد. مردم که سالیان سال دچار جهل و حماقت و جادوی تقدس درختی به خود شرم کرده بودند ،درخت را با تبر قطع و هیزمش کردند. آری وقتی یک جامعه با دست خودش بت هایی می سازد نمی تواند به راحتی به آنان پشت کند و خودش هم باور می کند . اوهام دست ساخته برایشان حقیقت می شود و عده ای که سور و ساتی از قبل این نذورات دارند به سختی و هراسان و سینه چاک از این بت ها حمایت می کنند. حق مالکیت برای خودشان قائل می شوند و خود را صاحب اختیار مردم می دانند ! اگر کسی بخواهد وارد عرصه منافعشان شود یا خطری ایجاد کند به جانش می افتند و قصه و رنج ها برایش ایجاد می کنند. پس راه نجات مردم خودشان هستند که دیو ها و بچه دیوها را به زنجیر بکشند. امروز در سایه ویروس منحوس! کرونا کمی فرصت داریم بر جهل خود بخندیم. به قول سقراط حکیم: ریشه تمام بدبختی های بشرجهل است.بیاییم با کتاب خواندن و آگاه شدن و آگاهی دادن درخت جهل را بسوزانیم و ریشه کن کنیم. جهل دشمن اصلی زندگی است.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 176
نویسنده : J A V A D
آمریکا مقصر فساد اخلاقی مردم و مسئولان ما نیست ◾️در سال ۱۳۳۱ شمسی/ شصت و هشت سال پیش حکایت زیر اتفاق افتاد هواپیمایی از تهران به مقصد شیراز، دچار نقص‌فنی می شود و نزدیک شیراز در بین چند روستا و چادر مردم ترک قشقائی سقوط می کند. به جز دو تن از مسافران متاسفانه همه کشته می‌شوند.* اما موضوع این داستان، بار آن هواپیماست نه مسافران. چند چمدان پر از اسکناس و سکه طلا، متعلق به آقای عدل، سرمایه‌دار شیرازی که داشته سرمایه‌اش را به شیراز منتقل می کرده. ◾️مردم از روستاها و چادرهای عشایری قشقایی به صحنه می‌آیند. آن ها آتش را خاموش می‌کنند دو نفر زنده را سر و سامان می دهند. مردم روستایی و عشایر قشقایی تا جریان چمدان ها را از عدل می‌شنوند شروع به گشتن می کنند. نقطه برخورد شیبدار بوده و هواپیما بعد از اولین برخورد هم دو تکه شده و قسمت بار خودش هم تکه شده و اسباب و اثاثیه به هر نقطه‌ای افتاده است... بعد از ساعت ها تلاش، مردم هر چه را پیدا کرده بودند، آوردند و یک جا جمع کردند. چند روز بعد، پلیس تقریباً تمام پول ها و طلاهای موجود را به دفتر عدل می‌آورند. این کار بزرگ روستاییان و عشایرکه آن همه طلا و پول را جمع کرده و تحویل داده بودند چنان تعجب‌آمیز بود که تمام خبرنگاران، حتی نمایندگان روزنامه‌های خارجی در ایران را هم به دفتر عدل کشانده بود. جناب عدل که اشتیاق روزنامه‌نگاران برای سفر به منطقه را می‌بیند و خودش هم می خواهد برای تشکر به آنجا برود، ترتیب سفر همه را فراهم می کند. مقدار زیادی طلا برای دختران و زنان، پول برای مردان و اسباب‌بازی و عروسک هم برای بچه‌هایشان می‌برد. خبرنگاری می‌نویسد، عدل داشت هدایا را توزیع می کرد و ما هم با مردم صحبت می‌کردیم و آن ها از حرام و حلال می‌گفتند و این که مال مردم را نباید خورد چه شخصی باشد چه دولتی و... که همهمه‌ای از طرف دیگر روستا بلند شد.. چوپانی چند بسته اسکناس های درشت در دست به سمت ما می‌آمد و خدا را شکر می‌کرد که صاحب مال اینجاست تا پولش را پس بدهم. چوپان می گفت دیروز یکی از بزغاله‌هایم از سر بازیگوشی در تنگه‌ای گیر افتاده بود. رفتم بیرونش بیارم که یه بسته پول دیدم، خوب گشتم چندتای دیگه هم پیدا کردم. منتهی شب باید می‌موندم، صبح که شد گفتم گله را نزدیک ده می برم و پول ها را به کسی می دهم تا یه جوری به صاحبش برگرداند. خبرنگار می گوید همه ما چه خارجی و داخلی به سر و وضع چوپان و بسته‌های اسکناس نگاه می‌کردیم و اشک می‌ریختیم. یک آمریکایی حاضر در صحنه می گوید: همه آن ثروتی که در شهر رویایی شیراز دیدیم هیچ، همین چند بسته اسکناس و صداقتی که این چوپان دارد می‌تواند همه این مردم رو ثروتمند کند. آخر چرا؟ چی باعث می‌شود این چوپان ژنده‌پوش به این راحتی همه آن ثروت بدون ذره‌ای خدشه، به صاحبش برگرداند. همه دنیا را گشتم، محاله جای دیگری به جز ایران چنین چیزی را دید. این سؤالی است که امروز باید از مسئولین کنونی ایران پرسید.چی شده؟ زمان طاغوت چند روستایی و عشایر، حتی نگاه بدی هم به اون همه ثروت نمی‌کند. چوپانی که به نوشته خبرنگار، مدت ها توی کوه بود و تمام بدنش و لباس هایش چرک شده، ثانیه‌ای هم به تصاحب پول ها فکر نمی کند. اما حالا چه شده ؟* *طی چهل سال اخیر که همه فریادهای شما برای بردن مردم به بهشت بود چرا این گونه شد؟ چه به روز مردم آمده که سوار بر ماشین های چند صد میلیونی، با لباس های مرتب و گوشی‌های میلیونی و زندگی در خانه‌هایی که حداقل چندمیلیارد می‌ارزد و درآمد ماهیانه چندین میلیون، به چند دانه پرتقال که از واژگون شدن کامیونی به زمین ریخته است رحم نمی کند؟ صاحب بار پرتقال بر سر خودش می زند و جماعت با قهقهه مستانه پرتقال ها را جمع می کنند. هر کدام اگر دو کیلو هم جمع کند، ته تهش می شود ده هزار تومان!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 192
نویسنده : J A V A D
انگیزه ای برای کار مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد. مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود. سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود. شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت. بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارش های خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد. سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد. سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارش های او را بنویسد و تایپ کند.سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد. شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد. سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد... ... سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد. مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت. شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد. این پست به ملخ داده شد. اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود. ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آن ها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند... محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند. با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است. بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است. و باید تعدیل نیرو صورت گیردپس بنابر این شیر دستور داد که مورچه را اخراج نمایند، زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 152
نویسنده : J A V A D
به دار کشیدن ۹ آزادیخواه تبریزی! صحنه به دار کشیدن ۹ آزادیخواه تبریزی در شهر تبریز به دست لشگر قزاق روس به سال ۱۲۹۰ روز عاشورا توضیح : هنگامی که روس ها در حال به دار کشیدن آزادیخواهان و دلاوران تبریز در روز عاشورای سال ۱۲۹۰ بودند، صدای طبل و سنج از کوچه پس کوچه های تبریز شنیده می شد و مردم تبریز در حال عزاداری برای حسین ابن علی بودند. فرمانده روس این گونه گفت: می ترسیدم که آن جمعیت عظیم عزادار حسینی به آزادیخواهان مبارز تبریزی بپیوندند و در آن صورت چه بر سر ما می آمد !! اما جمعیت عظیم! مردم شیعه! عزادار حسینی فقط عزاداری و گریه کردند و عَلَم بر دوش کشیدند ! و تعزیه راه انداختند و به اعدام ۹ دلاور آزادیخواه خود توجهی نکردند!! در حالی که ۹ دلاور تبریزی بر سر دار بودند،نذری خود را گرفتند و به خانه هایشان رفتند !!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 105
نویسنده : J A V A D

دانلود رایگان فول آلبوم ابی

 


:: موضوعات مرتبط: فول البوم , فول آلبوم ابی , ,
:: برچسب‌ها: دانلود رایگان فول آلبوم ابی ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 166
نویسنده : J A V A D

دانلود رایگان فول آلبوم ابی

 


:: موضوعات مرتبط: فول البوم , فول آلبوم ابی , ,
:: برچسب‌ها: دانلود رایگان فول آلبوم ابی ,
تاریخ : دو شنبه 1 شهريور 1400
بازدید : 148
نویسنده : J A V A D

دانلود رایگان فول آلبوم آرون افشار

 

 

 

دانلود

 

آهنگ جانم باش از آرون افشاربرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

فول آلبوم آرون افشار

 

ریمیکس آرون افشار جانم باشبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

فول آلبوم آرون افشار

 

آرون افشار ترکم کردیبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

فول آلبوم آرون افشار

 

آرون افشار چال گونهبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

فول آلبوم آرون افشار

 

آرون افشار خط و نشانبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آهنگ آرون افشار شب رویاییبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس گیسو پریشان آرون افشاربرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آهنگ جدید آرون افشار یار قدیمیبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آرون افشار گیسو پریشانبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آرون افشار دلشورهبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس آرون افشار زلزله دی جی سونامیبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آهنگ آرون افشار زلزلهبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آهنگ آرون افشار مادربرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

آهنگ آرون افشار کجاییبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس آرون افشار دلشوره (دی جی سونامی)برای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس بهترین های آرون افشار شاد (دی جی سونامی)برای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس آرون افشار جانم باش (دی جی سونامی)برای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود

 

ریمیکس آرون افشار شب رویاییبرای افزایش یا کاهش صدا از کلیدهای بالا و پایین استفاده کنید. 

دانلود



:: موضوعات مرتبط: فول البوم , دانلود رایگان فول آلبوم آرون افشار , ,
:: برچسب‌ها: دانلود رایگان فول آلبوم آرون افشار ,

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)







تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

RSS

Powered By
loxblog.Com