عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 123
نویسنده : J A V A D
علی(ع) این گونه بود!ما چگونه ایم؟! به بهانۀ عید غدیر برگرفته از سخنرانی آیت الله طالقانی در نمازجمعه تهران (اوایل انقلاب و سال 58 ) شنیده شده که بعضی دوستان می گویند می خواهیم حکومت عدل علی (ع)را در زمین تکرار و پیدا کنیم... من به آن ها می گویم که شما باید اول علی(ع) را خوب بشناسید و بعد چنین ادعایی بکنید.. - گفتند: فردی در خانه اش به لهو و لعب و گناه و فحشا مشغول است. نگفت به این مرکز فساد حمله کنید و شلاقشان بزنید... گفت: خانه و حریم شخصی خودش است. به شما ربطی ندارد و با چشمان بسته وارد شد و بعد از خارج شدن از منزل دوباره چشمانش را باز کرد و گفت من چیزی ندیدم. - وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بی سابقه از او خواستند که حاکم شود گفت: "مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید." این طور نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد ... باید بدانید که حضرت علی (ع) اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد. - بعد از انتخاب شدن به مردم نگفت به خانه روید و مطیع باشید. گفت: "در صحنه بمانید و اظهار نظر و انتقاد کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر این که خدا نگاهم دارد”. بارها در سخنانش انتقاد از حاکم را تکلیف شرعی مردم دانست... - سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، و علنأ اعلام کرد که من علی را برای حکومت قبول ندارم ... علی ابن ابی طالب، نه خانه را بر سرش خراب کرد، نه در خانه حبس اش کرد و نه حتی علیه او سخن گفت... - طلحه و زبیر پیش او آمدند و از او پست و مقام خواستند، نپذیرفت. چند روز بعد مدینه را به قصد مکه و تدارک نمودن جنگ جمل (بر علیه علی) ترک کردند. علی به آن ها گفت : کجا می روید؟ دروغ گفتند.... علی گفت : می دانم برای جنگ با من می روید. با این وجود آن ها را زندانی نکرد... زندانی سیاسی برای علی معنا نداشت... - روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش گفتند شروع کنیم. او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت: “اللهم اشهد” (خدایا شاهد باش).... سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را کشتند.... یاران گفتند : شروع کنیم... او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که کشتند، سر به آسمان بلند کرد و گفت : “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم” آنگاه شمشیر کشید.... - ماجراجو و جنگ طلب نبود... بعد از جنگ جمل، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت: “کاش بیست سال پیش از این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم”. حتی حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت. سپس به دیدن عایشه رفت و حالش را پرسید، سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش برش گرداند.... با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده بودند، این طور بود... - کسانی که با او جنگیدند را محارب و منافق و فتنه گر” نخواند، گفت: “برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”. - در زمان خلافت تمامی خزانه داری های سرزمین پهناور اسلام را به دست ایرانیان سپرد،گفت : ایرانیان قبل از اسلام ، با آن که هم دین ما نبودند ، ولی مردمان پاک دستی بودند... -هنگامی که خلیفه شده بود و برای سرکشی به یکی از شهرها رفته بود، مردمانی را که به دنبال اسب او با پای پیاده راه افتاده بودند و او را مشایعت می کردند، با فریاد آن ها را از این کار بر حذر داشت،گفت : من هم انسانی مانند شما هستم، بروید به کار و زندگی خود برسید و فقط در برابر خدا تعظیم کنید. - همیشه در کنار زیر دستانش می نشست .به طوری که مشخص نمی شد خلیفه کدام هست.... وقتی خلیفه یکی از بزرگ ترین امپراطوری های جهان در آن عصر بود، با یک فردمسیحی اختلاف پیدا کرد و کار به قاضی سپرده شد. نخواست به زور حرف خود را به کرسی بنشاند. در دادگاه از این که قاضی او را محترمانه صدا کرده و بیشتر به او نگاه می کرد، خشمگین شد و گفت : که من و فرد مسیحی برای تو نباید فرقی داشته باشیم، از خدا بترس و عدالت را رعایت کن... از آنجایی که علی شاهدی برای ادعای خود نداشت، قاضی به نفع مسیحی حکم داد و علی این حکم را پذیرفت. - علی را باید به عملکردش شناخت نه با وهن و خرافات.... علی به عدل اش علی بود. علی خود عین عدل بود...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 90
نویسنده : J A V A D
وصیّت نامه زنده یاد بابایی رضا بابایی نویسنده بیش از سی و پنج کتاب و افزون بر صد و پنجاه مقاله در زمینه دین شناسی، فرهنگ، تاریخ و ادبیات دارد و تقریبا تمام عمر خود را صرف تحقیقات و پژوهش های دینی و علوم و معارف اسلامی نموده است. او گرفتار سرطان بود و روزگار برای او چنین رقم زد که پنجه در پنجه این بیماری سخت تن به درمان دهد. با کمال تاسف در روز هجدهم فروردین نود و نه ازبین ما رفت. این یادداشت را در اوج بیماری به صورت وصیت نامه ای برای علاقه مندان به آثارش نگاشت. + + + + + + + + + + + + + + + + + اگر عمری باشد اگر عمری باشد، پس از این هیچ فضیلتی را هم‌پایه مهربانی با آدمیزادگان نمی‌شمارم. اگر عمری باشد، کمتر می‌گویم و می‌نویسم و بیشتر می‌شنوم و می‌خوانم. اگر عمری باشد، پس از این خویش را بدهکار هستی و هستان می‌شمارم نه طلبکار. اگر عمری باشد، پس از این در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کنم که به تیغ نظارت استصوابی اخته شده است. اگر عمری باشد، دیگر به هیچ سیاست‌مداری وکالت بلاعزل نمی‌دهم. اگر عمری باشد، دیگر هیچ عدالت کوچکی را در هوس رسیدن به عدالت بزرگ‌تر قربانی نمی‌کنم. اگر عمری باشد، دیگر با دو گروه بحث و گفت‌وگو نمی‌کنم: آنان که از عقیده خویش منفعت می‌برند و آنان که از اندیشه خویش، پیشه ساخته‌اند. اگر عمری باشد، عدالت را فدای عقیده، و آرزو را فدای مصلحت، و عمر را در پای خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها قربان نمی‌کنم. اگر عمری باشد، چندان در خطا و کوتاهی‌های دیگران نمی‌نگرم که روسیاهی خود را نبینم. اگر عمری باشد، از دین‌ها تنها مذهب انصاف را برمی‌گزینم و از فلسفه‌ها آن را که سربه‌هوا نیست و چشم به راه‌های زمینی دارد. اگر عمری باشد، هیچ ظلمی را سخت‌تر از تحقیر دیگران نمی‌شمارم. اگر عمری باشد، در پی هیچ عقیده و ایمانی نمی‌دوم. در خانه می‌نشینم تا ایمانی که سزاوار من است به سراغم آید. اگر عمری باشد، هر درختی را که دیدم در آغوش می‌گیرم، هر گلی را می‌بویم، و هر کوهی را بازیگاه می‌بینم و تنها یک تردید را در دل نگه می‌دارم: طلوع خورشید زیباتر است یا غروب آن. اگر عمری باشد، سیاست‌مداران را از دو حال بیرون نمی‌دانم: آنان که دروغ را به راست می‌آرایند و آنان که راست را به دروغ می‌آلایند. اگر عمری باشد، همچنان برای آزادی و آبادی کشورم می‌کوشم. اگر عمری باشد، رازگشایی از معمای هستی را به کودکان کهنسال می‌سپارم. اگر عمری باشد، از هر عقیده‌ای می‌گریزم، چونان گنجشک از چنگال عقاب. اگر عمری باشد، در جنگل‌های بیشتری گم می‌شوم؛ کوه‌های بیشتری را می‌نوردم؛ ساعت‌های بیشتری به امواج‌ دریا خیره می‌شوم؛ دانه‌های بیشتری در زمین می‌کارم و زباله‌های بیشتری از روی زمین برمی‌دارم. اگر عمری باشد، کمتر غم نان می‌خورم و بیشتر غم جان می‌پرورم. اگر عمری باشد، دیگر هیچ گنجی را باور نمی‌کنم جز گنج گهربار کوشش و زحمت. اگر عمری باشد، برای خشنودی، منتظر اتفاقات خوشایند نمی‌نشینم. اگر عمری باشد، خدایی را می‌پرستم که جز محراب حیرت، در شاُن او نیست. اگر عمری باشد، قدر دوستان و عزیزانم را بیشتر می‌دانم. من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتاب‌هایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دست‌هایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانی‌هایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همه‌چیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتاب‌هایی است که سال‌ها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آن ها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میان‌سالان و حتی پیران و بیماران چیست، می‌گوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بی‌اشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب‌، تنها گنج دنیاست که نه در زیر خاک، که در پیش چشم ماست و ما آن را نمی‌بینیم.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 76
نویسنده : J A V A D
گذري بر سخنان پر معنا و زیبا لطفا روی هر جمله، چند ثانیه مکث کنید. ▂▃▄▅

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 169
نویسنده : J A V A D
ره توشه سالکان عالمان فاسد طاغوتی یحیی بن معاذ رازی به عالمان دنیازده می گفت: یاأَصحابَ العِلمِ!قُصُورُکُم قَیصَرِیَّةُُ،وَبُیُوتُکُم کَسرَوِیَّةُُ ،وَأَبوابُکُم طالُوتِیَّةُُ،وَأَخفافُکُم جالُوتِیَّةُُ،وَمَراکِبُکُم قارُونِیَّةُُ،وأَوانیکُم فِرعَونِیَّةُُ،وَمَذاهِبُکُم شَیطانِیَّةُُ،وَ مَآثِمُکُم جاهِلِِیَّةُُ،فَأَین َ المُحَمَّدِیَّةُ؟!: ای علما و دانشمندان! کاخ هایتان همچون کاخ های قیصرروم است، و خانه هایتان همچون خانه های پادشاهان ایران است، و درهای کاختان همچون درهای کاخ طالوت است، و کفش هایتان همچون کفش های جالوت است، و مراکب و سواری هاتان همچون مراکب قارون است، و ظرف و ظروف منازلتان همچون ظروف کاخ های فراعنه است، و آیین و روشتان شیطانی است، و گناهانتان جاهلی است، پس آیین و روش محمّدی شما کجاست؟! (تفسیرصدرالمتألّهین ج۳ص۲۶۷) ای نجات زندگان و ای حیات مردگان از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن (دیوان شمس تبریزی ص۷۲۸)(۱۳۰)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 214
نویسنده : J A V A D
ره توشه سلوک ذخائر مؤمن بعد از مرگ إمام صادق(ع)فرمود: شش چیز است که مؤمن پس از مرگ هم از آن بهره مندمی شود: - فرزند شایسته ای که برای پدرآمرزش بطلبد، - و قرآنی که از آنِ او باشد و مورد استفاده قرار گیرد، - و چاه آبی که می کَنَد، - و درختی که می کارد، - و چشمه آبی که در راه خدا جاری می کند، - و رَوِیّه نیکی که از او به یادگار مانده و دیگران از آن پیروی کنند. (خصال صدوق، باب السّنّه،حدیث ۹)(۹۵)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 159
نویسنده : J A V A D
سخنان کوتاه بالزاک «اتلاف وقت، گرانبهاترین خرج‌ها است.» «استعداد بزرگ بدون اراده بزرگ وجود ندارد.» «استهزا، فرزند نادانی است. ما چیزهایی را به باد تمسخر می‌گیریم که کاملأ در بارهٔ چگونگی آن‌ها بی‌اطلاعیم.» «ایده‌ها سرمایه‌ای هستند که فقط وقتی به دست افراد باقریحه و نابغه می‌افتند، مفید واقع می‌شوند.» «برای خوشبخت زیستن شرایط مهمی لازم نیست بلکه این قدرت روحی است که سبب خوشبختی ما می‌گردد.» «به محض این‌که خانم‌ها شوهرشان را خر کردند، به وی تلقین می‌کنند که او یک شیر به تمام معناست.» «به همان شدتی که بقال به کاسبی ذوق دارد، هنرمند از معامله بیزار است.» «تنها یک امید و یک هدف همگی ما را تحت تسلط خود درآورده است و آن این است که هرطور شده خود را به بهشت تجملی و بیهودگی و لذت برسانیم و به خاطر آن روح را بکشیم و جسم را خوار کنیم.» «حسادت احمقانه‌ترین رذایل است، زیرا به‌کسی منفعتی نمی‌رساند.» «حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری، زندگی زن را تشکیل می‌دهد.» «خانه بدون زن عفیف، گورستان است.» «در دنیا هیچ چیز به‌اندازه بدبختی کامل نیست.» «دوست‌داشتن بدون امید باز هم یک خوشبختی است.» «زن قبل از وقوع درد و غم، از آن می‌ترسد ولی پس از وقوع آن با کمال تحمل و بردباری مقاوت می‌کند و به همین جهت است که زن‌ها برای پرستاری بیماران به مراتب بهتر و بردبارترند.» «سنت در هنر به‌منزله کتاب الفباست، اما جز این ارزشی ندارد.» «ازدواج‌های غیرمتناسب مانند پارچه‌های ابریشمی و پشمی است که سرانجام ابریشم، پشم را قطع خواهد کرد.» «عشق سپیده‌دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.» «کمال زن در مادری است، زنی که مادر نیست موجود ناقصی است.» «گاهی در زندگی روزهایی می‌رسد که باید فرصت را غنیمت بدانید و از آن فایده زیاد ببرید، نه این که کوتاه‌بین باشید و از فرصت استفاده نکنید.» «مادر، یگانه موجودی است که حقیقت عشق پاک را می‌شناسد.» «نابغه کسی است که پیوسته افکارش را از قوه به فعل آورد ولی نابغه واقعی کسی است که از مداومت خودداری کند، زیرا خلاقیت ابدی مخصوص پروردگار است.» «وقتی که زنان دوستمان می‌دارند مارا از هر لحاظ به دیده عقل می‌نگرند، حتی جنایات‌مان را؛ ولی وقتی که علاقه‌ای به ما نداشته باشند، حتی ارزشی برای فضایل‌مان هم قایل نمی‌شوند.» «هیچ گاه در زندگی نمی‌توانید محبتی بهتر، بی‌پیرایه‌تر و واقعی‌تر از محبت مادر خود بیابید.» «یک بوسه کافی است که گناهی محسوب شود.»

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 174
نویسنده : J A V A D
بیاییم چون مداد باشیم!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 123
نویسنده : J A V A D
جملات کوتاه ملکم خان ميرزا ملكم خان ١٠٠ سال پيش اين جملات را گفته. معروف است كه وي از نظر شخصيتي مصداق تعبير زيباي سعدي " روستا زاده دانشمند" بود. لطفا به تك تك جملاتش توجه كنيد. ************* جایی که تعداد پلیسش زیاده یعنی امنیتش کمه.. جایی که مردم مدام بیمار می شوند یعنی پزشکانش برای پول کار می‌کنند.. جایی که رسانه‌ها تحت اختیار دولتند یعنی مسئولین دروغگو هستند.. جایی که مردم بی‌دین شدند یعنی مبلغان دینیً فاسدند. جایی که به مرده‌ها متوسل می شوند یعنی از دست زنده ها كاري ساخته نيست. جایی که چاپلوسی زیاده یعنی احمق‌ ها مسئولند.. جایی که پینه پیشانی نوعی ارزشه یعنی پینه دست بی‌ارزشه.. جایی که مردم فقیرند یعنی مسئولین دزد زیاده..

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 203
نویسنده : J A V A D
دوازده ویژگی سخن خوب از دیدگاه قرآن کریم 1-آگاهانه باشد ( لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) . 2- نرم باشد (قَوْلاً لَّيِّناً)، زبانمان تیغ نداشته باشد . 3- حرفی که می زنیم خودمان هم عمل کنیم (لِمَ تَقُولُونَ مِالا تَفْعَلُونَ) . 4- منصفانه باشد ( وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا) . 5- حرفمان مستند باشد (قَوْلًا سَدِيدًا) منطقی حرف بزنیم. 6- ساده حرف بزنیم (قَوْلاً مَّیْسُورًا) پیچیده حرف زدن هنر نیست. روان حرف بزنیم . 7- کلام رسا باشد (قَوْلاً بَلِیغًا) . 8- زیبا باشد (قولوا للناس حسنا) . 9- بهترین کلمات را انتخاب کنیم (یَقُولُ الَّتی هِیَ اَحْسَن) 10- حرف هامان روح معرفت و جوانمردی داشته باشد (و قولوا لهم قولا معروفا) . 11- همدیگر را با القاب خوب صدا بزنیم (قولاً كريماً) . 12-کمک کنیم تا در جامعه حرف های پاک باب شود (هدو الی الطیب من القول)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D
آخرین حرف های استیو جابز آخرین حرف های استیو جابز بنیانگذار شرکت اپل و میلیادر موفقی که در ۵۶ سالگی چشم از دنیا فروبست ... "من به اوج موفقیت در دنیای پول و تجارت رسیدم .... از نگاه دیگران ، زندگی من یک الگوی تمام عیار موفقیت بود . .. اما خارج از کارم ، شادکامی های کمی در زندگی داشته ام .... ثروت فقط یکی از موهبت های زندگی بود که من دیوانه وار به آن عادت کرده بودم ... اکنون که بر بستر بیماری ، زندگی ام را دوباره مرور می کنم ، می بینم تمام شهرت و ثروتی که برایم افتخار آفریدند در مقابل مرگ ، چیزهای بی ارزشی بودند و هستند. شما می توانید کسی رو استخدام کنید که براتون رانندگی کند ... کسی رو استخدام کنید که براتون کار کند ... اما هرگز نمی توانید کسی رو استخدام کنید که به جای شما بیمار شود !!! چیزهای گمشده ممکنه پیدا شوند ... اما یک چیزی هست که اگر گم شد ، هرگز پیدا نخواهد شد ... زندگی !!! وقتی کسی به اتاق عمل می رود ، تازه می فهمد ، کتابی هست که هنوز همه آن را نخوانده ... کتاب زندگی !!! در هر لحظه از زندگی که باشیم ، روزی می‌رسد که پرده نمایش فرو خواهد افتاد ... تا دیر نشده به خانواده تون عشق بورزید ، به فرزندان ، به همسر و به همه ی آن هایی که دوستشان دارید .. با خودتان مهربان باشید و به دیگران احترام بگذارید .... وقتی پیر می شویم تازه می فهمیم که یک ساعت ۳۰۰ دلاری و یک ساعت ۳۰ دلاری هر دو فقط زمان را نشان می دهند ... وقتی یک کیف ۳۰ دلاری یا ۳۰۰ دلاری داریم ، پول داخل آن ها فرق نمی کند ... وقتی یک اتومبیل ۱۵۰۰۰۰ دلاری یا ۳۰۰۰۰ دلاری سوار می شویم ، مقصد و جاده یکی هستند ... زندگی در یک خانه ۳۰۰ و یا ۳۰۰۰ فیت مربعی باهم فرقی ندارد ، وقتی در آن احساس تنهایی می کنید ... روزی خواهید فهمید که شادی واقعی از مادیات به دست نمی آید. اگر قرار است هواپیما سقوط کند ، فرق نمی کند کجای آن نشسته باشی ، فرست کلاس یا معمولی ... بنابراین امیدوارم ، وقتی با همسر ،رفیق قدیمی ، برادر ، خواهر ، با کسانی که چت می کنی ... با اونایی که می خندی یا حرف می زنی ، با آن هایی که آواز می خوانی ... با کسانی که در باره شمال ، جنوب ، شرق ، غرب ، بهشت و جهنم و یا هر چیز دیگری گپ می زنی ، متوجه شده باشی که لذت واقعی در همین چیز هاست ... *پنج اصل مهم زندگی ۱ - به فرزندان مان یاد ندهیم فقط پولدار شوند ... یادشون بدیم چه گونه خوشحال و راضی باشند ... در این صورت وقتی بزرگ شدند ارزش واقعی چیزها رو خواهند فهمید ، نه قیمت آن ها را ... ۲ - با ارزش ترین توصیه اهالی لندن اینه که غذا تون رو به عنوان دارو بخورید ، در غیر این صورت باید دوا هاتون رو به جای غذا بخورید ...‌ ۳ - کسی که شما رو دوست داره هرگز ترک تون نخواهد کرد ... اگر صد دلیل برای رفتن داشته باشه ، یک دلیل برای ماندن پیدا خواهد کرد ... ۴ - یک تفاوت بزرگ بین انسان و انسان بودن وجود دارد ...‌ متاسفانه فقط عده کمی آن را می فهمند ..‌. ۵ - هنگام تولد همه شما رو دوست دارند ، هنگام مرگ هم همین طور ... هنر عزیز ماندن دربین این دو مقطع ، کار شماست ... پی نوشت ها : اگر می خواهید سریع قدم بزنید تنها بروید ... اگر می خواهید مسافت طولانی بروید با دیگران .... شش پزشک برتر عالم هستی ... ۱ - آفتاب ۲ - استراحت ۳ - ورزش ۴ - رژیم غذایی ۵ - اعتماد به نفس ۶ - دوستان خوب ... این نکته ها رو در همه ی صحنه های زندگی رعایت کنیم و از یک زندگی خوب لذت ببریم .....

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 179
نویسنده : J A V A D
توصيه های فرويد به دخترش زمانی که فروید(بزرگ ترین روانشناس دنیا) آنا دختر ١٦ ساله خود را ترک می کرد تا وی استقلال زندگی پیدا کند، تنها ٤٠ نکته به او گوشزد کرد و به گفته خود آنا با اجرای این ٤٠ نکته وی توانست با ایجاد آرامش در خود در سن ٢٨ سالگی بزرگ ترین نظریه پرداز روانشناسی شخصیت زمان خود شود. این ٤٠ نکته از این قرار است: آنای عزیزم !زندگی تو می تواند به زیبایی رویاهایت باشد فقط باید باور داشته باشی که می توانی کارهای ساده‌ای انجام بدهی. هر روز این ٤٠ نکته را به کار بگیر و از زندگی خود لذت ببر. سلامتی ١- آب فراوان بنوش. ٢- مثل یک پادشاه صبحانه مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخور ٣- بیشتر از سبزیجات استفاده کن. ٤- با این سه تا E زندگی کن. Energy (انرژی) Enthusiasm (شور و اشتیاق) Empathy (دلسوزی و همدلی) ٥- از ورزش کمک بگیر. ٦- بیشتر بازی کن. ٧- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوان. ٨- روزانه ١٠ دقیقه سکوت کن و به تفکر بپرداز. ٩- ٧ساعت بخواب. ١٠- هر روز ١٠ تا ٣٠ دقیقه پیاده‌روی کن و در حین پیاده‌روی لبخند بزن. شخصیت ١١- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکن تو نمی دانی که بین آن ها چه می گذرد. ١٢- افکار منفی نداشته باش در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کن. ١٣- بیش از حد توان خود کاری انجام نده. ١٤- خیلی خود را جدی نگیر. ١٥- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکن. ١٦- وقتی بیدار هستی بیشتر خیال‌پردازی کن. ١٧- حسادت یعنی اتلاف وقت. تو هر چه را که باید داشته باشی داری. ١٨- گذشته را فراموش کن .اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیار. این کار آرامش زمان حال تو را از بین می برد. ١٩- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشی. نسبت به دیگران تنفر نداشته باش. ٢٠- با گذشته خود رفیق باش تا زمان حال خود را خراب نکنی. ٢١- هیچ کس مسئول خوشحال کردن تو نیست مگر خود تو. ٢٢- بدان که زندگی مدرسه‌ای است که باید در آن چیزهایی بیاموزی. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می باشند. ٢٣- بیشتر بخند و لبخند بزن. ٢٤- مجبور نیستی که در هر بحثی برنده شوی زمانی هم مخالفت وجود دارد. جامعه ٢٥- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزن. ٢٦- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخش. ٢٧- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخش. ٢٨- زمانی را با افراد بالای ٧٠ سال و زیر ٦ سال بگذران. ٢٩- سعی کن حداقل هر روز به ٣ نفر لبخند بزنی. ٣٠- این که دیگران راجع به تو چه فکری می کنند به تو مربوط نیست. ٣١- زمان بیماری شغل تو به کمک تو نمی آید بلکه دوستان تو به تو مدد می رسانند. پس با آن ها در ارتباط باش. زندگی ٣٢- کارهای مثبت انجام بده. ٣٣- از هر چیز غیر مفید زشت یا ناخوشی دوری بجوی. ٣٤- عشق درمان‌گر هر چیزی است. ٣٥- هر موقعیتی چه خوب یا بد گذرا است. ٣٦- مهم نیست که چه احساسی داری. باید به پا خیزی لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنی. ٣٧- مطمئن باش که بهترین هم می‌آید. ٣٨- همین که صبح از خواب بیدار می شوی باید از خدای خود شاكر باشی. ٣٩- بخش عمده درون تو شاد است بنابراین خوشحال باش. ٤٠- کمک کن تا پیام های مثبت همیشه در جهان جاری باشد و بازتاب آن را در زندگیت ببین.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 209
نویسنده : J A V A D
گوبلز و ترفند دشمن تراشی! یوزف گوبلز در ۱۸۹۷ به دنیا آمد. او به علت ناتوانی جسمی از شرکت در جنگ جهانی اول معاف بود. وی به تحصیل در رشته‌های تاریخ و ادبیات پرداخت و در سال ۱۹۲۲ به حزب نازی پیوست. در سال ۱۹۳۳، گوبلز به مقام وزارت پروپاگاندا (تبلیغات و روشن گری) در رایش سوم رسید، و این سمت را تا هنگام خودکشی، در سال ۱۹۴۵، به مدت دوازده سال در اختیار داشت. در هنگام وزارت، او با در اختیار گرفتن همه ی رسانه‌های عمومی و شاخه های مختلف هنر، تمام سعی خود را برای جمع کردن مردم، پشت سر هیتلر و دولت او به کار بست. در هنگام جنگ جهانی دوم، وقتی که تبلیغات برای نازیسم از اهمیتی دو چندان برخوردار بود، کار گوبلز نیز، اهمیت بیشتری یافت. از تئوری های معروف او این است که می گفت: "دروغ را باید آن چنان بزرگ گفت که شنونده، در بزرگی آن فرو رفته و آن را به راحتی باور کند". او حتا وقتی شکست آلمان در جنگ قطعی شده بود، به هیتلر وفادار ماند، و در نهایت، پس از ورود ارتش سرخ به برلین، در ۱ مه ۱۹۴۵، به همراه همسر و شش فرزندش، در سن ۴۸ سالگی، دست به خودکشی زد. گوبلز می گفت: "ما نه به دوست، بلکه نیاز به دشمن داریم". او معتقد بود که وقتی یک حکومت دچار ضعف مدیریتی، فساد، ناکارآمدی، و فلاکت اقتصادی شود، و وقتی نتواند نیازهای ابتدایی مردم اش، از قبیل نان، کار، رفاه، امنیت، اعتبار، و آسایش شان را تامین کند، با موجی از نارضایتی، خشم و اعتراض عمومی مواجه می شود، و در این حال، کشور به سوی انقلاب و سقوط حکومت پیش می رود. گوبلز می گفت: "در چنین حالتی، حکومت باید اذهان عمومی را به سوی یک موضوع فرعی، اما بزرگ، منحرف کند. - باید وارد یک جنگ شد. - حکومت باید برای ملت دشمن بتراشد. - دشمنان خارجی، - دشمنان داخلی. - ولی اگر دشمن واقعی پیدا نشد، حتا دشمن خیالی... - باید دایم از توطئه ها گفت. - از نقشه هایی که دشمنان برای ما می کشند. - باید از هر فرصت و حادثه ای، برای راه انداختن یک جنگ تبلیغاتی استفاده کرد. - باید همیشه درگیر بود. - درگیر جنگ، - درگیر تبلیغات علیه همسایگان، - علیه کشورهای قدرتمند، - علیه سازمان های جهانی، - باید بحران ساخت..." وی معتقد بود: "رمز موفقیت و ماندگاری حکومت های ضعیف، در وضعیت جنگی و بحران ها است. در جنگ ها و بحران ها است که مردم، بدبختی های مالی، شغلی، شخصی، و معیشتی شان را فراموش کرده، و با حکومت همدل می شوند. و این بهترین فرصت برای سرکوب منتقدان داخلی است. کشور که آرام شود، مردم طلبکار حکومت می شوند". توصیه ی او این بود که: - باید کشور را دایم در حالت جنگی نگه داشت!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 134
نویسنده : J A V A D
ره توشه سالکان سیره مردان بزرگ رَکِبَ عَلِيُُّ یَوماًفَمَشی مَعَهُ قَومُُ فَقالَ(ع)لَهُم:أَماعَلِمتُم أَنَّ مَشيَ الماشي مَعَ الرّاکِبِ مَفسَدَةُُلِلرّاکِبِ وَمَذَلَّةُُ لِلماشي إِنصَرِفُوا: روزی أميرمؤمنان(ع)،بر مرکبی سوار بود، جمعی پیاده پشت سر او به راه افتادند، حضرت به آن جمع فرمود: مگر نمی دانید پیاده روی یک دسته در رکاب سوار،باعث تباهی اخلاق سوار،و خواری پیادگان است؟! برگردید و به راه خود ادامه دهید. (تحف العقول ص۲۰۹)(۴۸)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 134
نویسنده : J A V A D
سیاست تحقیر مردم اسکندر پس از حمله به ایران مستأصل بود. از مشاوران خود پرسید : چگونه بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران می گوید: کتاب هایشان را بسوزان... خردمندانشان را بکش ... اما او مشاور جوان و باهوشی داشت که پاسخ داد: نیازی به چنین کاری نیست از میان مردم آن سرزمین، آن ها را که نمی‌فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آن ها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی‌سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه‌ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد ...

:: موضوعات مرتبط: + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 125
نویسنده : J A V A D
۷ اصل مهم موفقيت بيل گيتس اصل اول: در زندگي همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت كنار بياييد. اصل دوم: دنيا براي عزّت نفس شما اهمّيّتي قائل نيست در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود كه قبل از آن كه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد كار مثبتي انجام دهيد. اصل سوم: پس از فارغ‌التّحصيل شدن كسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد كرد .به همين ترتيب قبل از آن كه بتوانيد به مقام معاون ارشد يا دريافت خودرو مجهز و تلفن‌همراه برسيد بايد براي اين مقام و مزايايش زحمت بكشيد. اصل چهارم: اگر فكر مي‌كنيد آموزگارتان سخت‌گير است در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد كه رييس شما خيلي سخت‌گيرتر از آموزگارتان است چون امنيت شغلي آموزگاران را ندارد. اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شان شما تضاد ندارد .پدربزرگ‌هاي ما براي اين كار اصطلاح ديگري داشتند از نظر آن ها اين كار «يك فرصت بود». اصل ششم: اگر در كارتان موفق نيستيد والدين خود را ملامت نكنيد. از ناليدن دست بكشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد. اصل هفتم: قبل از آن كه شما متولد بشويد والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري كه اكنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 140
نویسنده : J A V A D
هشت ضرب‌ المثل‌ مدیریتی: 1- جامائیکا: قبل از آن که از رودخانه عبور کنی، به تمساح نگو “دهن گنده”. تفسیر: تا وقتی به کسی نیاز داری، او را تحمل کن و با او مدارا کن. ۲- هاییتی: اگر می خواهی جوجه‌هایت سر از تخم بیرون آورند ، خودت روی تخم‌مرغ ها بخواب. تفسیر: اگر به دنبال آن هستی که کارت را به بهترین شکل انجام دهی آن را به شخص دیگری غیر از خودت مسپار. ۳- لاتین: یک خرگوش احمق، برای لانه‌ی خود سه ورودی تعبیه می‌کند. تفسیر: اگر خواهان امنیت هستی، عقل حکم می‌کند که راه دخالت دیگران را در امور خودت بر آن‌ها ببندی. ۴- آفریقا: هر سوسک از دید مادرش به زیبایی غزال است. تفسیر: معادل فارسی اش می شود ، اگر در دیده‌ی مجنون نشینی ، به غیر از خوبی لیلی نبینی. ۵- روسی: بشکه‌ی خالی بلندترین صدا را ایجاد می‌کند. تفسیر: هیاهو و ادعای زیاد نشان از تهی بودن دارد. 6- اسپانیا: برای پختن یک املت خوشمزه ، حداقل باید یک تخم‌ مرغ شکست. تفسیر: بدون صرف هزینه به نتیجه‌ مطلوب دست نخواهی یافت ۷- روسی: هر که چاقوی بزرگی در دست دارد، لزوماً آشپز ماهری نیست. تفسیر: دسترسی به امکانات مطلوب ضامن موفقیت نیست. 8 - ژاپنی : اگر می خواهی جای رئیس ات بشینی پس هلش بده بره بالا. تفسیر: برای پیشرفت زیر آب کسی رو نزن. سلام صبح زیبای شما بخیر شادی. امداد اندیشه

:: موضوعات مرتبط: حکایت , + سخنان کوتاه حکیمانه , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D

تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 68
نویسنده : J A V A D
iii
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D
p[[p
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
ytuyt
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 138
نویسنده : J A V A D
شعر بهاری از فریدون مشیری و محمد علی بهمنی فریدون مشیری: ‌ای بهار ای بهار ‌ای بهار تو پرنده‌ات‌‌ رها بنفشه‌ات به بار می‌وزی پر از ترانه می‌رسی پر از نگار هرکجا رهگذار تست شاخه‌های ارغوان شکوفه ریز خوشه اقاقیا ستاره بار بیدمشک زرفشان لشکر ترا طلایه دار بوی نرگسی که می‌کنی نثار برگ تازه‌ای که می‌دهی به شاخسار چهره تو در فضای کوچه باغ شعر دلنشین روزگار آفرین آفریدگار ای طلوع تو در میان جنگل برهنه چون طلوع سرخ عشق چون طلوع سرخ عشق پشت شاخه کبود انتظار ای بهار ‌ای همیشه خاطرات عزیز! عاقبت کجا؟ کدام دل؟ کدام دست؟ آشتی دهد من و ترا؟ تو به هر کرانه گرم رستخیز من خزان جاودانه پشت میز یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو شعر بی‌جوانه‌ام نشسته روبرو پشت این دریچه‌های بسته می‌زنم هوار ای بهار‌ ای بهار ‌ای بهار محمدعلی بهمنی: بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی؟ صدات می‌اد... اما خودت کجایی وابکنیم پنجره‌ها رو یا نه؟ تازه کنیم خاطره‌ها رو یا نه؟ بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد بهار اومد با یه بغل جوونه عید آورد از تو کوچه تو خونه حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون خونه ما همیشه منتظر یه مهمون بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه‌تر از فصل شکفتنم کرد بهار بهار یه مهمون قدیمی یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه‌ها بود خواب و خیال همه بچه‌ها بود آخ... که چه زود قلک عیدیامون وقتی شکست باهاش شکست دلامون بهار اومد برفارو نقطه‌چین کرد خنده به دلمردگی زمین کرد چقد دلم فصل بهار و دوست داشت واشدن پنجره‌ها رو دوست داشت بهار اومد پنجره‌ها رو وا کرد من و با حسی دیگه آشنا کرد یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد حیف که همش سوال بی‌جواب شد دروغ نگم، هنوز دلم جوون بود که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 137
نویسنده : J A V A D
محمد علی بهمنی / لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟ نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 203
نویسنده : J A V A D
نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب - بگیرم چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم چقدر می شود آیا در این کرامت آبی شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم » خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 157
نویسنده : J A V A D
محمد علی بهمنی / دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم ،کافی ست قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ گاه گاهی که کنارت بنشینم،کافی ست گله ای نیست،من وفاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست من همین قدر که با حال وهوایت –گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافی ست محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 147
نویسنده : J A V A D
محمد علی بهمنی / گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام حتــی اگـــر به دیده رویــا ببینی ام من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر ایــن گمـــان مباش کـه زیبا ببینی ام شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست آمــاده ای کـــه بشنـــوی ام یا ببینی ام ؟ این واژه ها صراحت ِ تنهایـی من اند با این همه مخـواه که تنها ببینی ام مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود کــه ناگزیــری دریـــا ببینی ام شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست امـــا تــو با چـــراغ بیـــا تـــــا ببینی ام از محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 152
نویسنده : J A V A D
گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست / محمد علی بهمنی دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه- برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز که همین شوق مرا، خوبترینم ! کافیست محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 139
نویسنده : J A V A D
دوست من نقطه آغازهاست / محمد علی بهمنی محمدعلی بهمنی دوست من دیدنش آسان نبود پنجره‌اش رو به خیابان نبود دوست من منظره بسته‌اش طارمی پر گل ایوان نبود طرح زمینی بزنم دوست را دوست من هیچ جز انسان نبود با من و تو فرق زیادی نداشت او فقط این گونه هراسان نبود من پی دریوزه جسمم اگر او پی دریوزگی جان نبود دامنه‌ای داشت پر از آبشار منتظر رحمت باران نبود بد خبران آنچه از او گفته‌اند با دل خوش باورمان آن نبود دوست من با دل طوفانی‌اش جز پی آرامش طوفان نبود دوست من نقطه آغازهاست دوست من نقطه پایان نبود با چه دریغی بسرایم از او او که خود از خویش پشیمان نبود

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 137
نویسنده : J A V A D
شعر پابوس محمد علی بهمنی شرمنده‌ام كه همت آهو نداشتم شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم اقرار می‌كنم كه من اين های و هوی گنگ - ها داشتم هميشه ولی هو نداشتم جسمی معطر از نفسی گاه داشتم روحی به هيچ رايحه خوشبو نداشتم فانوس بخت گم‌شدگان هميشه‌ام حتی برای ديدن خود سو نداشتم وايا به من كه با همه ی هم زبانی‌ام در خانواده نيز دعاگو نداشتم شعرم صراحتی‌ست دل‌آزار، راستش راهی به اين زمانه‌ی نه تو نداشتم نيشم هميشه بيشتر از نوش بوده است باور نمی‌كنيد كه كندو نداشتم؟! می‌شد كه بندگی كنم و زندگی كنم اما من اعتقاد به تابو نداشتم آقا شما كه از همه‌كس باخبرتريد من جز سری نهاده به زانو نداشتم خوانده و يا نخوانده به پابوس آمدم؟ ديگر سوال ديگری از او نداشتم محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 147
نویسنده : J A V A D
شعری متفاوت از محمد علی بهمنی نه از خودم فرار کرده ام نه از شما به جستجوی کسی رفته ام که مثل هیچ کس نیست نگران نباشید یا با او باز می گردم یا او بازم می گرداند تا مثل شما زندگی کنم. محمدعلی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 111
نویسنده : J A V A D
از خانه بيرون مي‌زنم ، اما کجا امشب ؟ شايد تو مي‌خواهي مرا در کوچه‌ها امشب پشت ستون سايه‌ها ، روي درخت شب مي‌جويم اما نيستي در هيچ جا امشب مي‌دانم آري نيستي ، اما نمي‌دانم بيهوده مي‌گردم بدنبالت چرا امشب ؟ هرشب تو را بي‌جستجو مي‌يافتم اما نگذاشت بي‌خوابي بدست آرم تو را امشب ها ... سايه‌اي ديدم ، شبيهت نيست ، اما حيف ايکاش مي‌ديدم به چشمانم خطا امشب هرشب صداي پاي تو مي‌آمد از هرچيز حتي ز برگي هم نمي‌آيد صدا امشب امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه بشکن قرق را ، ماه من بيرون بيا امشب گشتم تمام کوچه‌ها را ، يک نفس هم نيست شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب طاقت نمي‌آرم ، تو که مي‌داني از ديشب بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو ، تا امشب اي ماجراي شعر و شب‌هاي جنونم آخر چگونه سرکنم بي‌ماجرا امشب

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 121
نویسنده : J A V A D
اشعار محمد علی بهمنی محمد علی بهمنی: ناگهان دیدم که دورافتاده‌ام از همرهانم مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟ سوز سردی می‌کشد شلاق و می چرخاند و من درد را حس می کنم در بند بند استخوانم می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم می‌شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم می زنم لبخند و برمی‌خیزم از خاک و بدینسان می‌شود آغاز فصل دیگری از داستانم محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 150
نویسنده : J A V A D
دریا شده است خواهر و من هم برادرش - محمد علی بهمنی محمد علی بهمنی : دریا شده است خواهر و من هم برادرش شاعـــرتر از همیشه نشستـــــم برابرش خواهر سلام! با غزلــی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش می خواهم اعتراف کنم، هرغزل که ما با هـــم سروده ایم جهان کرده از برش خواهر زمان ، زمان برادر کشی است باز شاید بـــه گوش هــــا نرسد بیت آخـرش با خود ببر مرا کـــه نپوسد در این سکــــون شعری که دوست داشتی از خود رهاترش دریا سکوت کرده و من حرف می زنم حس می کنم که راه نبردم به باورش دریا منــــم ، همو کــــه به تعداد موج هات با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها خــــون می خورند از رگ در خــــون شناورش خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست خرچنگ ها مخــــواه بریسند پیکـــــرش دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام بغض برادرانه ای از قهـــــر خواهرش محمد علی بهمنی

:: موضوعات مرتبط: اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 143
نویسنده : J A V A D
محمد علی رستمی / نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی بی قرار است قلم در دل طوفانی ما می نویسد دو سه خط شرح پریشانی ما ریشه از شاخه جدا چند رهی تیشه « ما » بند ها خسته از این وسعت زندانی ما گر چه گفتی که بپرسیم از آینده و حال چه دراز است علی خواب زمستانی ما نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی خشک شد طاقت آن چاه بیابانی ما آنچه گفتی و نگفتی اگر از دیده رود به خدا بی تو حباب است مسلمانی ما باز گو معجزه ای یا سخنی زنده شویم تا که پرواز کند شهپر انسانی ما تو که می دانی و می دانی و می دانی باز ز سفر می رسد آن یوسف کنعانی ما شهر رنگین شده از نم نم باران و دعا می رسد نوبت گلزار و زر افشانی ما غزل از شوق « وصالت » به تو زانو زد و گفت به کجا می نگرد مصرع پایانی ما ! محمد علی رستمی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 158
نویسنده : J A V A D
محمد علی رستمی / وقتی خزان می رسد وقتی خزان می رسد ناله های حزین سازیی آشنا با کشش یکنواخت قلب مرا می نوردد ... نمی خواهم گذر زمان را باور کنم یک مرتبه صدای زنگ ساعت ، مرا به خود می آورد ! حس می کنم زمان خیال ایستادن دارد خودم را آهسته به باد می سپارم نسیم بداندیش مرا چون برگی پژمرده با خود می برد ... من در رنگ باخته خود ، و رودخانه ی نزدیکمان غرق می شوم محمد علی رستمی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 108
نویسنده : J A V A D
محمد علی رستمی / برای خاطر تو چشم من به در مانده برای خاطر تو چشم من به در مانده به مادری که نداری نگو پدر مانده شبیه معجزه بودی که مدتی با تو ... ز روزگار بدم خوشترین اثر مانده کنون که رفته ای از دیار تشنگی ام ز خیل حادثه ها خطی از خبر مانده نمی رسد به هوایم هوای تازه ز تو برای بارش باران دو چشم تر مانده قمار زندگی ام را من از تو می دانم برای لغزش من از تو یک نظر مانده اگر نزول من از منتهای پرواز است کجای وسعت راهم نشان پر مانده ؟ « وصالِ » خاطره ها را ورق زدم دیدم ز قصه های گذشته نه ته نه سر مانده محمد علی رستمی برچسب‌ها: محمد علی رستمی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 117
نویسنده : J A V A D
محمد علی رستمی (وصال) / دیوار مهربانی دیوار مهربانی هرچند پر ز چین است بالا نرو که او هم شرمنده ی زمین است من در هوای کوچه می سوزم ای "میانه" آشفتگی ندارد تا رسم این چنین است شب در سکوت و خلوت می شد تو هم نخوابی زردی به گونه هایم کی ماه در جبین است وقتی که خنده و لب کاری به هم ندارند فرقی ندارد اهدا پس مانده ای ز جین است گفتی بیا به پیشم از من طلب نما تو من رند بی نیازم بخشندگی نه این است من در "وصالِ" رویت چون شمع می گدازم تا رسم خودپرستان بیگانگی ز دین است محمد علی رستمی (وصال)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 148
نویسنده : J A V A D
محمد علی رستمی / غزل دو باره داغ کرده ام برای من غزل بگو بپاش دل در آسمان از عشق با زُحل بگو شراب تلخ دور کن دو جام مثنوی بده دو بیت از سحر بخوان سه مصرع از عسل بگو ستاره را سه تار کن بزن به سیم آخرش دو قطعه از قمر بخوان سپیدی از عمل بگو نوای دل سه گاه شد بیا و شور تازه کن ترانه از ابد بخوان حکایت از ازل بگو در آسمان ترین زمین طلوع می کنی یقین سپیده را خمار کن از عشق بی بدل بگو سحر شد از سرم ببر خماری شبانه را پیاله ای مَثل بریز از عشق بی دغل بگو دوباره آسمان تهی زمین پر از خدا شده بیا و بار دیگر از خدای لم یزل بگو «وصال»! در هوای شب سپیده را صدا بزن بگیر دف به کف بزن سبد سبد غزل بگو از : محمد علی رستمی

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 102
نویسنده : J A V A D
اشعار محمدعلی رستمی ( وصال میانه ای ) برون نمی رود از دل خیال خام وصالت اگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالت شبیه معجزه هستی پر از سوال و معما هنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالت به پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریا درون شهر تو یک کس نمی رسد به کمالت شبی که با تو نشستم شروع زندگی ام شد شروع تازه ی شعرم ، سرودن از خط و خالت ببین که منتظرم باز دوباره مست تو باشم عزیز بتکده باشی نگاه من به جمالت اگر چه چیده ای از باغ ما فراوان سیب بگو ز باغ تو چینم کمی ز سیب حلالت وصال شهر تو باشم کنار خلوت باران دوباره دل بسپارم به سایه های خیالت شعر از : محمد علی رستمی / وصال میانه ای

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 103
نویسنده : J A V A D
اشعار محمدعلی رستمی (وصال میانه ای) ‎نمی دانم چرا دیگر من از دنیا نمی ترسم گمانم رو شده دستش از این زیبا نمی ترسم حقیقت می برد آیا و یا غرق مجازم من که از افکار هول انگیزِ بی پروا نمی ترسم در اینجا بس که رنجیدم فرو رفتم به تنهایی نه از نوکر ، نه از کلفت ، نه از آقا نمی ترسم از اینجا کشتی بی بادبانم می برد من را نه دیگر هرگز از درجا زدن یک جا نمی ترسم سیاهی می رود من هم امیدی بر سحر دارم دوباره مدعی هستم من از فردا نمی ترسم ز بس زخمم زده خنجر و یا چشمان ویرانگر نه از دشنه نه از ویرانگر شهلا نمی ترسم بیا در فرصتی دیگر کمی با من مدارا کن که اینجا فرصتی آمد شدم بینا نمی ترسم "وصالت" را طلب کردم جوابم را چنان دادی که دیگر هرگز از پنهانی و پیدا نمی ترسم محمدعلی رستمی (وصال میانه ای)

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,
تاریخ : سه شنبه 2 شهريور 1400
بازدید : 83
نویسنده : J A V A D
وزن خوب است کمی قافیه ها باخته اند ... محمد علی رستمی شاید این پنجره را رو به عدم ساخته اند کو سواران - به کجا تاخته اند ؟ یک تبر مانده "هبل" بار دگر خوار شود وزن خوب است کمی قافیه ها باخته اند محمد علی رستمی ( وصال )

:: موضوعات مرتبط: اشعار , اشعار محمد علی رستمی , ,

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

سایت خوبه؟؟


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)







تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

RSS

Powered By
loxblog.Com