یکی بود ، یکی نبود

 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

زنی زیباروی و مشکین موی، خوبی و شیرینی با پاکی و پارسایی به همراه داشت. مردم او را از شیرمردان عالم به شمار می آوردند و به نام «مرحومه» می نامیدند.

روزی شوهر او عزم زیارت حج کرد و برادر کوچکتر خویش را به مواظبت از همسر و خانواده اش گماشت تا هزینه زندگی او بدهد و از وی نگهداری کند.

برادر کوچکتر مردی ناجوانمرد بود که بسیار ذلیل نفس و درونی زشت داشت. روزی بدون در زدن  وارد  خانه برادر شد و مرحومه را بی پرده و حجاب دید و در دام هوس دست یافتن به زن برادر گرفتار گردید. هوس بر مردی او پیروز گشت و بی هیچ شرم و حیایی خواسته ی دل خود را با وی در میان گذاشت و از  زر  و زور خویش با زن برادر یاوه ها گفت و لافها زد.

آن زن در خشم شد و از ترس آبرو بر آن جوانمرد بانگ زد: ای نا خدا ترس!  هر چه زودتر این خانه را ترک کن و خاک این خانه را با وجود نحس خود آلوده نکن که این رسم امانت و دیانت نیست. برو به درگاه خدا توبه کن باشد که مورد پذیرش قرار گیرد.

مرد که آتش شهوت بر وجودش شعله افکنده بود گفت: این سخنانی که میگویی برای من مهم نیست و بدان که اگر مرا به کام نرسانی تو را رسوای عالم می کنم و کاری می کنم که سنگسار شوی.

زن که ترس از خدا بر دلش بود در جواب گفت: من از مرگ ترسی ندارم، حالا هم گورت را از این خانه گم کن، و بعد هم او را به زور از خانه بیرون کرد.

آن ناجوانمرد هم که ترسیده بود زن حقیقت اتفاقی که افتاده بود را برای برادرش بگوید دست به فریب زد و چهار تن از مردم بیکار و بدکار شهر را به زر خرید و ایشان را به نزد قاضی برد تا شهادت دهند که آن زن را در حال تبهکاری و زنا به چشم دیده اند. قاضی نیز به خواست دل آن نامرد راضی شد و حکم سنگسار صادر کرد.

مرحومه را به صحرایی بردند و از هر سو سنگها بر جسم وی روان کردند و زن که دیگر تابی برای مقاومت نداشت زخمناک و بیهوش در حالی که خون از سر و روی او جاری بود روی خاک افتاد و مردم به گمان اینکه مرده است او را همچنان رها کردند تا جانوران صحرا جسد او را بخورند تا اینگونه عبرتی برای دیگران شود.

اما زن که زنده بود سحرگاه با ناله از درد آن همه زخم به خود آمد ولیکن توان آن نداشت که پای بر زمین بگذارد و برخیزد. اما از شانس خوبش در همان هنگام مرد اعرابی که سوار بر شتر از آنجا می گذشت ناله و زاری زن را شنید و شتر به سوی صدا راند تا به زن رسید. با دیدن زن از شتر فرود آمد و پرسید که ای زن تو کیستی؟

زن گفت: بیماری شکسته و خسته ام مرا یاری کن.

اعرابی او را با زحمت تمام بر پشت شتر نشاند و خود افسار شتر گرفت و بیمار شکسته حال را به خانه برد و به دست زن خویش سپرد تا او را تیمارداری کند. پس از مدتی که حال زن به بهبودی رفت و رخسار او رنگ گرفت و جانی به بدنش رسید اعرابی از زیبایی آن زن شگفت زده شد و گفت: ای زن! تو که در این خانه زندگی می کنی آیا بهتر نیست به عقد هم در آییم و به رسم دین زن و شوهری کنیم؟...

ادامه دارد..