یکی بود ، یکی نبود

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

زن که دید چاره ای ندارد قصه خود بازگفت و از اعرابی پرسید که: آیا یک زن شوهردار در اسلام می تواند با مردی دیگر ازدواج کند؟

اعرابی گفت: هرگز! من خود این بی رسمی نمی پذیرم. در این خانه بمان تا شوهرت از زیارت خانه خدا بازگردد، و بدان که در اینجا نزد زن و فرزند من در امان هستی.

از قضای روزگار آن اعرابی غلامی سیاه داشت که از روز نخست چشم در آن زن بیگانه و زخم خورده دوخته بود و لحظه ای از خیال هوسبازی با وی خالی نبود. تا اینکه روزی آن زن را تنها یافت و آرزوی دل خویش را با وی در میان گذاشت.

مرحومه دوباره مجبور شد شرح حال خویش را برای غلام نیز بازگو کند اما غلام بر عکس مرد اعرابی این قصه را نپذیرفت و گفت: من غلامی سیاهم و میدانم که این قصه ها را خودت ساختی تا بتوانی دیگران را فریب بدهی. غلام هر چه اصرار کرد تا از او کام دل برآرد به نتیجه نرسید و سر انجام گفت: ای زن! حالا که اینگونه شد من به هر حیله ای بر تو دست پیدا میکنم و اگر اجازه اینکار را به من ندهی کاری میکنم که از این خانه بیرونت کنند.

سرانجام چون غلام به خواسته خویش نرسید شبی کودک شیرخواره مرد عرب را در گهواره کشت و نهانی بالش آن پارسا زن را آلوده ساخت تا او را در این امر مقصر جلوه دهد.

مادر کودک که سحرگاه کودک خویش را کشته دیده بود فغان برداشت و گیسو برید و خانه را زیر و زبر کرد تا آنکه بالش زن بیگانه را خونین یافت. غلام و مادر کودک به جان آن زن افتادند و تا می توانستند کتکش زدند و این کتک زدن تا آمدن مرد اعرابی ادامه داشت. اعرابی که ماجرای کودک را از زبان همسر و غلامش می شنید به سراغ زن آمد و از او دلیل کارش را سئوال کرد. زن هم در جواب فقط توانست داستان خودش را با غلام تعریف کند و به مرد اعرابی بگوید که چه اتفاقی بین آنها افتاده است.

مرد اعرابی که در مدت حضور زن در منزلش او را به پارسایی و مومنی شناخته بود درون خودش به قاتل بودن زن رضایت نمی داد ولی از جهتی چون مدرکی بر علیه غلام و یا قاتل نبودن زن پارسا نداشت چاره ای ندید که زن بیچاره را فقط از خانه فراری دهد تا بتواند جانش را از دست این زن و غلام نجات دهد. پس او را نهانی سیصد درهم داد و گفت: این مبلغ را خرج کن و بدان که زندگی برای تو پس این در این خانه ممکن نیست، جانت را بردار و فرار کن.

زن به امید خدا از آن شهر بیرون آمد تا به دهکده ای رسید. آنجا مردمان در چارسویی جمع آمده بودند. زن از حال آن جمعیت پرسید، گفتند: این ولایت امیری ستمگر دارد و کسانی را که نتوانند خراج بدهند بر دار می زند و امروز نوبت جوانی است که سیصد درهم مالیات یک سال را به امیر نداده است.

زن گفت: آیا اگر من پول آن را بدهم امیر این جوان را به من می بخشد؟ گفتند: آری، این جوان را به سیصد درهم به تو می فروشد.

 آن زن پارسا سیصد درهم داد و جوان را بازخرید و به راه افتاد. جوان هم پس از آزاد شدن از پی او دوان آمد، تا چشمش بر آن زن افتاد به صد دل عاشق شد و سراسیمه آه و فغان برداشت. او گمان می کرد که زن سیصد درهم داده و او را بخاطر دوستی و مهربانی خریده است. زن گفت: ای جوان! دست از من بردار که مرا قصه دراز است و من شوهر دارم. شوهرم به زیارت حج رفته است و باز می گردد.

جوان زر خرید این قصه ها را نمی شنید و با گفت و شنود راه می پیمودند تا به دریایی رسیدند. در ساحل آن دریا، یک کشتی تجارتی بزرگ لنگر انداخته بود. کشتی پر از مال و رخت و طلاها و تحفه ها و پوشیدنی ها بود و ده ها مرد بازرگان بر آن نشسته بودند تا کشتی به راه افتد. جوان زر خرید چون دید هرگز تمنای او پذیرفته نمی شود پای پیش نهاد و بازرگانی را پیش خود خواند و گفت: این کنیزک سرفراز و زیباروی از من فرمان نمی برد، او را از من بخرید تا از دست او راحت بشوم.

بازرگان نگاهی به زن انداخت و پرسید: بهای او چیست؟

زن بانگ برداشت که ای مرد! این نامرد دروغ می گوید. من او را از مرگ رهایی بخشیده ام و چنین است و چنان است...

مرد بازرگان که فریفته جمال زن شده بود هیچ نمی شنید. صد دینار زر از کیسه بیرون کشید و پیش جوان انداخت که بردار و برو حلالت باد.

جوان زرها را گرفت و با شتاب از آنجا دور شد. بازرگان به یاری یاران با سختی بسیار زن را به کشتی کشیدند و کشتی را حرکت دادند. چون دل بازرگان که در هوس و شهوت فوران زده بود به زن نزدیک شد، زن فریاد برداشت که شما مسلمان هستید و من نیز مسلمانم. من شوهر دارم و خدایم گواه است. شما مگر خواهر و مادر ندارید؟

اهل کشتی را بر او دل بسوخت و او را یاری کردند، لیکن هر آن کس را که چشم بر وی می افتاد در عشق وی می سوخت و در دریای بی امان و شب تار کسی از وجدان و ایمان بیدار نمی شد، همه با هم همدست شده بودند و به یک لحظه از جای جستند تا زن را بگیرند.

زن چون خود را زبون و تنها دید رو به سوی آسمان کرد و فریاد کشید که ای دانای اسرار، مرا از شر این شومان نگه دار!

ندارم در دو عالم جزء تو کس را                          ازین سرها برون بر این هوس را

زن این بگفت و بی هوش افتاد...

 

ادامه دارد...